قیام شهروند…


مرتضی ملک محمدی


• اینجا مهمترین نقطه سیاست سازی و دست یافتن به یک افق استراتزیک است. تردیدها و ندانم کاری های نظام و ارگانهای سرکوب نیز از همین کانون بر می خیزد. آنها از این می ترسند که در صورت یک اشتباه محاسبه این قطب ها به هم نزدیک شوند, شکاف موجود کنار برود و جنبش با دامنه بس وسیعتری تعرض خود را شروع کند. و سوال کلیدی برای جنبش نیز همین است که چگونه نیروی ذخیره خود را که در بدنه بلوک رای دهنده انباشت شده است با خود همراه کند ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
دوشنبه  ۱٨ دی ۱٣۹۶ -  ٨ ژانويه ۲۰۱٨


قیام دی ماه مردم "قیام گرسنگان", "قیام فقرا" یا تهی دستان آن گونه که برخی نویسندگان می گویند نبود. نه به این معنا که فقر نیست, فشار اقتصادی نیست بلکه به این معنا که این زلزله سیاسی بیش از آنکه حاصل تراکم فشار اقتصادی باشد, محصول تولد و تراکم یک آگاهی تازه سیاسی است که در کانون آن اعلام پایان صلاحیت قدرت حاکم است.

شرایط بد اقتصادی کنونی در جمهوری اسلامی بی سابقه نیست. مردم ایران در این نظام دوران های به مراتب سخت تری را تجربه کرده اند و تاب آورده اند. دوران دشوار جنگ هشت ساله, دوران دوم به اصطلاح "سازندگی" رفسنجانی و دوره پراشوب دوم ریاست جمهوری احمدی نژاد. ولی در هیچ کدام ما با جنبشی این چنین وسیع و پر توان مواجهه نبوده یم. جرا؟ آن اتفاقی که اکنون افتاده است تغییر در ذهنیت انتقادی و رهایی بخش مردم و بخصوص لایه های وسیع تهی دستان است. چرخشی ذهنی برای رهایی از چنگال توهمات و ارزشهای نظام سلطه. فقر تبعیض و فشار در این نظام همواره وجود داشته است, اما آنگاه که ذهنیت مردم زیر سیطره فرهنگ و ارزش های نظام قدرت است, آن تبعیض ها و بی عدالتی ها دیده نمی شوند یا تاثیر محسوسی بر حرکت مردم بجا نمی نهند. این گسست و رهایی از سلطه معنوی حاکم البته ناگهانی رخ نداده است.

سیر تکامل این جنبش از مسیری خاص و کم سابقه در تاریخ سیاسی ایران پیش رفته است. خیزش روزهای اخیر علیه نظامی است که از بطن یک انقلاب سر برآورده. جمهوری اسلامی یگانه دولتی در تاریخ کشور ماست که شالوده هایش از پایین و با مشارکت و حمایت وسیع مردم ساخته شده است. جدا شدن از این پیکره و نفی آن بدون استحاله و نقد باورهای خود توده میسر نبود. و این فرایند خودآگاهی برای اقشار بزرگ مردم تنها در بطن یک تجربه سیاسی کلان امکان پذیر می بود. این تجربه کلان عمدتا در دو دهه جنبش موسوم به "اصلاح طلبی" رخ داد. در این تجربه کلان ماهیت اقتدار سیاسی نظام یعنی ولایت فقیه در دیدگاه بسیاری از مردم برهنه شد. یعنی شکاف عمیق میان جمهور مردم و نظام ولایی عریان گشت. دوران اصلاحات دوران آموزش سیاسی بزرگی برای وسیع ترین توده های مردم بود. در این فرایند بود که فرهنگ سیاسی جدید و دموکراتیک علیه نظام ولایی در اذهان وسیع ترین اقشار مردم پرورده شد. بدون این پیش زمینه ممکن نبود موج بلند اعتراضات مردم که با شعار های اقتصادی آغاز شده بود پیش از رودررویی با نهادهای سرکوبگر جهش وار سیاسی شود و نهادها و نمادهای اصلی قدرت سیاسی را مورد آماج خود قرار دهد.

تکامل جنبش های مردمی منطق خاص خود را دارند. آنها ناگهان و از نقطه نهایی شروع نمی کنند. ابتدا به حاکمان پیام می دهند. ممکن است پیام ها تکرار شوند و اگر حاکمان نشنیده بگیرند آنگاه "پیام" به هشدار و اخطار فرا می روید. دوم خرداد سال ۷۶ اولین پیام مردم ایران به راس قدرت بود, پیامشان ازادی بود. سال ٨۰ همان پیام با انتخاب دوم خاتمی تکرار شد. سال ٨٨ تکرار پیام همراه با اخطار بود, محتوای پیام قاطع و روشن بود "صیانت از حق رای شهروندی. ولی حاکمیت به رغم ریزش های درونی عقب نشینی نکرد. ۹۶ پیام دیگری بود که نه فقط ناشنیده ماند بلکه با پشت کردن رئیس جمهوری "منتخب" به مردم خشم آنان را برانگیخت. بسط جهش وار و خیره کننده جنبشی که در روزهای گذشته در شهرهای ایران رخ نمود نقطه جوش و تراکم این پروسه آگاهی و تجربه سیاسی است. پیدایش این جنبش با اضمحلال همه بدیل های درونی جمهوری اسلامی تطابق دارد.

اکنون نیمچه "الترناتیو های" درونی نظام, اصلاح طلبان, پوپولیستها و سرانجام اعتدال گرایان همه ضعیف و بی معنا شده اند. نظام اسلامی در عرصه سیاسی و اقتصادی بکلی فاسد شده است و زوال بدیل های درونی آن نیز به علت آلودگی به همین فساد تعمیم یافته است. همه جناح ها در کلافی پیچیده سردر گم مانده اند, نهایت فهم و بصیرت آنها از علل این قیام فراتر از نقد محدود تنگناهای اقتصادی نمی رود, کوته فکری آنها در ماهیت تضادی است که میان آنها و محتوای قیام مردم وجود دارد. آنها ماهیت سیاسی شعارها و خواست های مردم را در نمی یابند, آنها طبق قاعده غالب نظام های اقتدارگرا, و بنا به موقعیت عینی خود قادر به درک این حقیقت نیستند که ساختار ارزشی و سیاسی نظام آنها در ذهنیت مردم فرو ریخته و در تخیلات آنها مدل سیاسی با ارزشهای دیگری در حال قوام گرفتن است.

هویت یافتن یک جنبش مستقل بیرون و علیه نظام اسلامی خود ویژگی شرایط کنونی ماست که تغییری اساسی در مناسبات میان حاکمیت و مردم ایجاد کرده است. مناسبات پرتنش و چالش میان جامعه با حاکمیت از دوم خرداد ۷۶ به این سو عمدتا با عبور از منشور و با میانجی اصلاح طلبی و اختلافات درون جناحی حاکمیت شکل معوجی بخود گرفته بود. در واقع جمهوری اسلامی از این "پلورالیسم" درونی خود به مثابه یک مکانیسم مدیریت کنترل و منحرف کردن حرکت مستقل و ممانعت از شکل گیری جنبش بیرون از نظام بهره می برد. این وضعیت اکنون تقریبا پایان یافته است. یعنی جناحهای حاکمیت نقش میانجی خود را از دست داده اند. با این حال ما هنوز با یک جامعه دو قطبی یعنی تقابل یک کل فراگیر اجتماعی با قطب قدرت روبرو نیستیم. هنوز بخش بزرگی از بلوک رای دهنده گان در این رویداد ها واکنشی از خود نشان نداده اند. این پدیده بخش تاریک تحولات سیاسی کنونی است. هنوز علت سکوت و همراه نشدن این بخشها روشن نیست. ایا آنها هنوز به تغییر از بالا امید بسته اند؟ ایا سطح مبارزه آنها از مبارزه رادیکال جنبش کنونی عقب مانده است؟ ایا نوعی ترس از چشم انداز ناروشن این جنبش آنها را به محافظه کاری کشانده است؟ پاسخ روشن نیست. اینجا مهمترین نقطه سیاست سازی و دست یافتن به یک افق استراتزیک است. تردیدها و ندانم کاری های نظام و ارگانهای سرکوب نیز از همین کانون بر می خیزد. آنها از این می ترسند که در صورت یک اشتباه محاسبه این قطب ها به هم نزدیک شوند, شکاف موجود کنار برود و جنبش با دامنه بس وسیعتری تعرض خود را شروع کند. و سوال کلیدی برای جنبش نیز همین است که چگونه نیروی ذخیره خود را که در بدنه بلوک رای دهنده انباشت شده است با خود همراه کند. سیاست جذب و یارگیری در برابر سیاست جدا سازی نظام.