بازهم درباره تاکتیک انتخاباتی (۱)
نگاهی از موضع تحلیل "نقشه راه" چپ رادیکال


اسماعیل سپهر


• در چهارچوب دستگاه فکری – تحلیلی چپ رادیکال سنتی و بر طبق نقشه راه آن، نمی توان راهی به شکست و فرا روی از دمکراسی بورژوایی سراغ گرفت. یا باید در انزوا، انقلابی را به انتظار نشست که شاید هرگز رخ نشان ندهد و یا باید با ورود به بازی دمکراسی بورژوایی، قید بسیاری از آرمانهای انقلابی را زد و به مبارزه در چهارچوب شکلی از رفرمیسم تسلیم شد ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
چهارشنبه  ۱۵ آذر ۱٣۹۶ -  ۶ دسامبر ۲۰۱۷


من چند ماه پیش در مقاله ای تحت عنوان " تنگناهای نظری چپ رادیکال در گذرگاه انتخابات " رویکرد چپ رادیکال به انتخابات ریاست جمهوری قبل را مورد تحلیل قرار دادم و ضمن انتقاد از اتخاذ تاکتیک تحریم انتخابات توسط طیف گسترده ای از نیروها چپ رادیکال، تاکتیک مناسب در مواجه با این انتخابات را، عدم شرکت در انتخابات و نه تحریم آن عنوان کردم. قرار بود در قسمت دوم مقاله مزبور من دلائل تئوریک خودم در اثبات درستی این تاکتیک را ارائه کنم که متاسفانه به دلائلی موفق به اتمام سریعتر این کار نشدم. اما نظر به اهمیت موضوع اکنون با تاخیر بسیار به انتشار آن مبادرت می ورزم.

درمقاله قبلی من صحنه سیاسی و معادلات قدرتی در آستانه انتخابات گذشته را با تاکید بر چند مولفه اساسی چنین به تصویر کشیدم؛
- در این انتخابات چنگ و دندان نشان دادن کاندیدا های بهم، نه یک نمایش از قبل طراحی شده، که برخاسته از اختلافات اساسی جناح های درونی رژیم بود.
- هم رای میلیونی آن بخش از مردمانی که برغم مخالفت با کلیت رژیم اسلامی، صلاح را در حمایت تاکتیکی از روحانی و اصلاح طلبان حکومتی یافتند و هم پشتیبانی انتخاباتی کم و بیش همگانی همه احزاب و گروه های رفرمیست راست و چپ - یعنی مدافع حرکت گام به گام برای استحاله و تبدیل رژیم اسلامی به شکلی از یک رژیم "متعارف" بورژوایی - از روحانی و اصلاح طلبان گویای این حقیقت است که گفتمان رفرمیستی و تغییر از طریق صندوق های رای ولایی، گفتمانی قدرتمند و متکی بر خواست بخش بزرگی از جامعه ایران، بویژه طبقه متوسط است.
- خوشبینی مدافعین تغییر گام به گام رژیم اسلامی به شکلی از دمکراسی لیبرال اگرچه با آنچه از ماهیت هسته سفت رژیم سراغ داریم، براستی خیال پردازانه و عاری از واقع بینی است، اما باید بپذیریم که نقش و شرکت مدافعین تغییر از طریق صندوق های رای، آنطور که بعضی از مدافعین سرسخت سرنگونی رژیم تبلیغ می کنند، فقط منبع مشروعیت بخشی به رژیم نیست. یعنی بپذیریم که نقش اقدامات رفرمیستی و تلاش گام به گام میلیونها نفر از مردم و بخش قابل توجهی از نیروهای اپوزسیون در دفاع تاکتیکی از روحانی و اصلاح طلبان حکومتی، هم به تشدید اختلافات رژیم مدد می رساند، هم امکان وقوع احتمالی درگیری ایران در یک جنگ دیگر را کاهش می دهد، هم برخی گشایش های جزئی در حدود آزادی مردمان را امکان پذیر می سازد و هم بویژه طرح و نقشه هسته سفت رژیم برای تشدید اقدامات سرکوب گرایانه علیه مردم و برای چنگ اندازی بیشتر نیروهای نظامی بر حوزه سیاسی و اقتصادی را تا حدودی با مانع مواجه می سازد. این یعنی اینکه با حرکت از منافع عمومی جامعه بطور کل و منافع عمومی کارگران و زحمتکشان بطور مشخص، نفع سیاست رفرمیستی استفاده از صندوق های رای، بر ضرر و زیان آن چربش دارد.
من بعلاوه با حرکت از الزامات دست یابی به اهداف و آماج های چپ رادیکال گفتم که حتی برغم داشتن ارزیابی مثبت از نتیجه تاکتیک ایجاد تغییر از طریق صندوق های رای، چپ رادیکال نمی توانست و نمی باید با فوج مدافعین تغییرات گام به گام برای پیشروی در یکی از مهمترین صحنه های هماوردی با لشگر ذوب شدگان در ولایت، همراه می شد. من گفتم که دفاع از رفرم های بورژوایی به رهبری جریانات بورژوایی ( حتی جریاناتی که از سابقه و کارنامه سیاهی همچون روحانی و بسیاری از اصلاح طلبان حکومتی برخوردار نیستند و به آزادی خواهی و حتی حدی از عدالت طلبی شهره اند ) و همراه شدن با رفرمیست ها در اصلاح گام به گام، فقط نیروی جنبش انقلابی را در خدمت رفرمیست ها و مدافعین حرکت در چهارچوب سرمایه داری قرار نمی دهد؛ فقط به مسخ اهداف انقلابی، به مخدوش شدن مرزهای سیاسی – ایدئولوژیک و به بی توجهی به الزامات دست یابی به آماج های انقلابی راه نمی برد و فقط نسبت به اجرایی بودن ایده های انقلابی تردید ایجاد نمی کند، بلکه مهمتر از همه چپ رادیکال را به میدان مغناطیسی قدرتمندی وارد می کند که الزامات بازی در این میدان، ریشه های رادیکالیسم را سست و تعهد عملی به آماج های انقلابی را، ناممکن می سازد. هم از اینرو، من گفتم برای چپ رادیکال، تاکتیک مناسب در مواجه با انتخابات گذشته، عدم شرکت در انتخابات و نه تحریم آن بود. یعنی ما در دفاع از روحانی و اصلاح طلبان با رفرمیست ها همراه نمی شدیم، اما با اتخاذ تاکتیک تعرضی تحریم، برای به شکست کشاندن تلاش تاکتیکی رفرمیست ها هم عزم، جزم نمی کردیم.

برای همه کسانی که بحث های مربوط به تحلیل اوضاع سیاسی ایران را دنبال می کنند، طبیعتاً تصویر من از اوضاع سیاسی امروز ایران، نکته ناگفته ای را مکشوف نمی کرد؛ همه مدافعین شرکت در انتخابات، در تحلیل خود از اوضاع کشور و در طرح دلایل خود برای شرکت در انتخابات، کم و بیش به همان نکات مطروحه در نوشته من اشاره داشتند. تعجب بسیاری از خوانندگان نوشته من ( و بویژه مدافعین چپ رادیکال ) اما از ان بود که چرا با ارائه چنین تحلیلی از اوضاع سیاسی کشور و چنین دفاعی از فواید و نتایج مثبت مترتب بر شرکت در انتخابات، من به عوض دفاع از شرکت در انتخابات، از ضرورت امتناع از شرکت در انتخابات سخن می گفتم. به سخن دیگر، منتقدان من، هم ارائه چنین تحلیلی از اوضاع سیاسی کشور را ذاتاً با سیستم تحلیلی چپ رادیکال ناسازگار تلقی می کردند و هم فکر می کردند با داشتن چنین تحلیل سیاسی از صحنه سیاسی در مقطع انتخابات، من منطقا می باید از تاکتیک شرکت در انتخابات دفاع می کردم.

- نوع نگاه و نزدیکی چپ رادیکال سنتی به امر قدرت سیاسی

در رابطه با تحلیل من از اوضاع سیاسی، باید گفت که صحت و کذب هر تحلیل سیاسی به انطباق آن با واقعیت ها سیاسی بستگی دارد و به این معنا نمی توان از یک تحلیل ذاتاً رادیکال و یا ذاتاً رفرمیستی سخن گفت. اما اینکه چگونه خروجی تحلیل بخش بزرگی از چپ رادیکال - یا آنطور که در یک تقسیم بندی کلی می توان بر آن نام نهاد، چپ رادیکال سنتی – از پدیده ها و رویدادهای معین، با قالبی قابل پیش بینی صورت بندی می شود، به ثقل و محدودیت های نگاه ایدئولوژیک و یا دوست و دشمنانه در دستگاه فکری – تحلیلی آن مربوط می شود. در واقع یکی از معضلات بزرگ چپ رادیکال سنتی را باید در سنگینی بیش از حد نگاه ایدئولوژیک در دستگاه فکری – تحلیلی آن سراغ گرفت. امری که در عمل چپ رادیکال سنتی را از تحلیل منطبق با واقع بسیاری از پدیده های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی ناتوان می سازد و ما را با موجی از تحلیل های کلیشه ای و آشکارا گسسته از داده های واقعیت عینی مواجه می سازد.

اما اینکه چرا وزن نگاه ایدئولوژیک در دستگاه فکری – تحلیلی چپ رادیکال سنتی چنین سنگین است، امری است مربوط به معضلی بزرگ تر و ریشه دارتر در دستگاه فکری – تحلیلی آن؛ یعنی نوع نگاه و مواجه آن به امر قدرت سیاسی. در دستگاه فکری – تحلیلی چپ رادیکال سنتی قدرت سیاسی اساسا در هیئت قدرت دولتی درک می شود و مدیریت بهینه و کارآمد قدرت دولتی نیز در توان نخبگان و کارورزان عرصه سیاسی و در ایده آل ترین شکل خود، امری در حوزه تخصص احزاب و گروهای سیاسی تعریف می شود. در چهارچوب چنین نگاهی به امر قدرت سیاسی، بمثابه شکلی از رابطه اجتماعی، وجود نابرابری قدرت سیاسی بین مردمان ( تقسیم قدرتی آنها به عنوان صاحب حاکمیت و تحت حاکمیت، رهبر و راهرو و فرا دست و فرودست قدرتی ) امری ذاتی قدرت سیاسی تلقی شده و وجود دولت مقتدر و تمرکز قدرت سیاسی در دست نخبگان و کارورزان عرصه سیاست، امری ضروری انگاشته می شود. با چنین نگاهی به امر قدرت سیاسی است که دستگاه فکری – تحلیلی چپ رادیکال آرایش ویژه ای می یابد و درک آن از سیاست و اقتصاد سوسیالیستی، از دولت کارگری، از مبانی ناظر بر برنامه، استراتژی و تاکتیک حزب کارگری، از ساختار سازمانی ایده آل نهادهای کارگری و در یک کلام، درک آن از نقشه راه مناسب برای توفیق در سرنگون سازی سرمایه داری و ایجاد سوسیالیسمِ، در قالب معینی به تجسم درمی آید. با حرکت از چنین نگاهی به امر قدرت سیاسی و شکل ایده آل مدیریت و توزیع قدرت سیاسی است که چپ رادیکال سنتی حزب خود را برمدار اقتدار و سیادت نخبگان حزبی سازمان می دهد و وظیفه اصلی و مقدم حزب خود را نیز، با تسخیر قدرت سیاسی توسط حزب و ایجاد شکل نوینی از دولت که شرایط مناسب و ایده آلی را برای حفظ و استمرار حاکمیت حزب و رهبران و نخبگان حزبی بر ارکان قدرت دولتی فراهم نماید، به تصویر می کشد. در چهارچوب چنین نگاهی به مدیریت بهینه قدرت سیاسی و طریق چنگ اندازی به قدرت دولتی است که همه چیز از دریچه نیازها و مصالح تسخیر و حفظ قدرت دولتی و از منافع قدرتی حزب به چشم می آید و خوب و بد و خیر و شر هر چیز با محاسبه نیازهای امر تسخیر و حفظ قدرت دولتی و با معیار منافع قدرتی کوتاه مدت و دراز مدت حزب به داوری گرفته می شود. این نه تنها دستگاه فکری - تحلیلی چپ رادیکال سنتی را به تسخیر نگاه ایدئولوژیک در می آورد و گرایش به تحلیل کلیشه ای و گسسته از داده های واقعیت عینی را به آن تحمیل می کند، که منافع قدرتی حزب را در صدر مولفه هایی می نشاند که به مبانی تاکتیکی آن تعین می بخشد. به تعبیر بهتر، هم آبشخور تحلیل های کلیشه ای و نامربوط به داده های واقعیت عینی و هم ریشه محدودیت های سیستم تاکتیکی و ناکارآمدی و نابهنگامی بسیاری از تاکتیک های چپ رادیکال سنتی، در نوع نگاه و مواجه آن به امر قدرت سیاسی، در درک آن از شکل ایده آل مدیریت و توزیع قدرت سیاسی، در درک آن از جایگاه محوری امر تسخیر و حفظ قدرت دولتی در معنا و مفهوم سیاست و سیاست ورزی، در جایگاه تعیین کننده منافع قدرتی حزب در نوع سیاست ورزی آن و در یک کلام، در نقشه راهی جای دارد، که مبتنی بر چنین نگاهی به امر قدرت سیاسی به ترسیم درآمده است.

- ضرورت تغییر نگاه چپ رادیکال به امر قدرت سیاسی

در این رابطه، اما می توان گفت نوع نگاه و مواجه چپ رادیکال سنتی به امر قدرت سیاسی و جایگاه محوری امر تسخیر و حفظ قدرت دولتی در درک آن از سیاست و سیاست ورزی، از یک نگاه به نقطه اشتراک همه احزاب و گروه های سیاسی متعارف اشاره دارد. به سخن دیگر می توان گفت، دلیل وجودی همه احزاب و گروه های سیاسی متعارف کسب و حفظ قدرت دولتی برای خود است و نوع نگاه و مواجه همه آنها به امر قدرت سیاسی و شکل بهینه و کارآمد مدیریت و توزیع قدرت سیاسی، کم و بیش بر همین هدف استوار است. لذا چگونه می توان ریشه و علت مهمترین تنگناهای فکری چپ رادیکال را به عاملی نسبت داد که ذاتی و شاید امتیاز همه احزاب و گروه های سیاسی دیگر تلقی می شود؟ پاسخ این پرسش به درک الزامات دست یابی به اهداف انقلابی چپ رادیکال، به عزم آن برای سرنگونی انقلابی نظام سرمایه داری و به تلاش آن برای استقرار سوسیالیسمِ مربوط است. تجربه مبارزات انقلابی مدافعین سوسیالیسمِ در بیش از یک سده، آشکارا نشان می دهد که نوع نگاه و مواجه چپ رادیکال سنتی به امر قدرت سیاسی و شکل بهینه و کارآمد مدیریت و توزیع قدرت سیاسی، با الزامات و نیازهای انجام موفقیت آمیز پروژه درهم شکستن سرمایه داری و برپایی سوسیالیسمِ، منطبق و سازگار نیست.

چپ رادیکال سنتی، البته به تاسی از مارکس و انگلس، ضرورت پژمردن دولت و پایان بخشی به سیاست و سیاست ورزی را مورد تاکید قرار می دهد، اما انجام این مهم را به فارق شدن از کار ساختن سوسیالیسمِ حواله می دهد. در واقع، مشکل بزرگ چپ رادیکال از آنجا آغاز شد که ارتباط وثیق پیشرفت پروژه درهم شکستن سرمایه داری و پی ریزی نظام سوسیالیستی با پروژه تغییر بنیادین ساماندهی توزیع قدرت سیاسی در مسیر عمومی سازی و برابرسازی هر چه بیشتر تجربه قدرت ورزی سیاسی و در مسیر تلاش برای پژمردن نهاد دولت و پایان بخشی به سیاست و سیاست ورزی، از طرف غالب اتوریته های فکری و رهبران بزرگ آن مورد غفلت و بی توجهی واقع شد. این غفلت تا به آنجا پیش رفت که در نگاه بخش بزرگی از این رهبران و اتوریته های فکری، وابستگی ارگانیک و درونی این دو پروژه، به تمامی انکار شد و چنین انگاشته شد که درهم شکستن سرمایه داری و استقرار سوسیالیسمِ فقط با وجود شکلی از دولت مقتدر و در چهارچوب شکلی از حکومت نخبگان، امکان تحقق عملی خواهد یافت. در همین راستا نیز، دولت کارگری با حاکمیت حزب کارگری و در حقیقت حاکمیت رهبران و نخبگان حزبی (اگر نه رهبر و پیشوا ) به ترسیم درآمد و ضرورت تسخیر و حفظ قدرت دولتی توسط حزب نیز، پیش شرط اساسی انجام موفقیت آمیز پروژه درهم شکستن سرمایه داری و ایجاد سوسیالیسمِ تلقی گردید.

این در حالی است، که اولاً همه تجربیات انقلابات پیروز نشان می دهد که پیروزی انقلاب بر بستر عروج حزب کارگری به عرصه قدرت دولتی و ایجاد شکلی از حاکمیت نخبگان سوسیالیست، حتی اگر به درهم شکستن بنیان های نظام سرمایه داری و ارکان ماشین قدرت دولتی بورژوازی نیز راه برده باشد، در ایجاد مدلی کارآمد و قابل دفاع از سوسیالیسمِ با شکست همراه بوده است. به سخن دیگر، مدلی از انقلاب سوسیالیستی که حزب را به نمایندگی از آحاد طبقه بر اریکه قدرت دولتی بنشاند و دولتی بر مدار اقتدار و سیادت رهبران و نخبگان حزبی سازمان دهد، راهی به ایجاد مدلی کارآمد، پویا و آزادی گستر از سوسیالیسمِ و مدلی از سوسیالیسمِ که خواست و رضایت و حمایت عمومی مردمان را بخود جلب کند، نمی گشاید. دوماً، با تغییر و تحولات ساختاری در نظام سرمایه داری جهانی و با ظرفیت هایی که سرمایه داری برای ماندگاری از خود ظاهر ساخته است، ظهور انقلابات پیروزمندی در سبک و سیاق انقلابات سوسیالیستی نیمه اول قرن گذشته، نه تنها در کشورهای پیشرفته سرمایه داری که در کشورهای جهان سوم نیز، به هیچ وجه از چشم انداز روشن و امیدوار کننده ای برخوردار نیست. بنابراین، در فقدان چشم اندازی روشن برای ظهور انقلابات سوسیالیستی، براساس نقشه راه چپ رادیکال سنتی برای سرنگونی سرمایه داری و ایجاد سوسیالیسم، چپ رادیکال یا با پایبندی به مشی انقلابی، انزوای سیاسی را تجربه خواهد کرد و یا تسلیم به شکلی از رفرمیسم را تنها راه عملی برای حضور جدی در صحنه سیاسی و ایفاء نقش موثر در معادلات قدرتی خواهد یافت. امری که بویژه در چند دهه اخیر، ترسیم بخش سرنوشت بخش بزرگی از نیروهای چپ رادیکال بوده است. اینهمه، نشان میدهد که گوهر اهداف و آماج های انقلابی و متفاوت چپ رادیکال، اساسا درک متفاوتی از امر قدرت سیاسی و به تبع آن، نقشه راه و شکل حزبی سراسر متفاوتی را ( البته اگر همچنان به استفاده از عنوان حزب مصر باشیم ) برای پیشروی بسوی ایده آل های سوسیالیستی طلب می کند.

- بی فرجامی نقشه راه پیروزی انقلاب کارگری از طریق محوریت و سیادت حزب کارگری

با حرکت از الزامات و نیازهای دست یازی به اهداف خود ویژه چپ رادیکال، در واقع می توان گفت که ترسیم نقشه راه پیروزی انقلاب کارگری از طریق محوریت و سیادت حزب کارگری و اقتدار و سیادت نخبگان حزبی، از همان آغاز نیز خطا و بی چشم انداز بود. غالب سوسیالیست ها با ظهور نشانه های قدرت جنبش کارگری در موطن اصلی و اولیه نظام سرمایه داری، سبک بال و خوش باورانه، افق پیروزی سوسیالیسمِ را نزدیک یافتند و آنچنان که باید در پیدا کردن نقشه راه و یافتن ابزارهای لازم برای دست یابی به اهداف سوسیالیستی، هوشمند و موفق ظاهر نشدند. غالب رهبران سوسیالیست نه تنها در تعریف قدرت سیاسی و طریق مدیریت و توزیع قدرت سیاسی به درک رایج احزاب بورژوایی تن سپردند و میدان رقابت و هماوردی قدرتی احزاب و گروه های نخبه محور را عرصه اصلی قدرت ورزی طبقاتی کارگران و زحمتکشان و تسخیر و حفظ قدرت دولتی توسط حزب را هدف مقدم خود یافتند، که با الگو برداری از سازمان سیاسی بورژوازی، برآن شدند که تلاش برای تحقق اهداف و آماج های انقلابی خود را با استفاده از ابزارهای سیاسی مورد استفاده بورژوازی به انجام رسانند. این رهبران، نه تنها مولفه های اساسی مربوط به شکل و کارکرد مهمترین سازمان سیاسی کارگران، یعنی سازمان حزبی را کم و بیش بی تغییر، از احزاب بورژوایی، یعنی نظام حزبی مبتنی بر اقتدار نخبگان الگوبرداری کردند، که مهمترین مشخصه هویتی ساختار سیاسی و دولت بورژوایی، یعنی ساختار مبتنی بر سیادت و اقتدار نخبگان را نیز، هویت بخش ساختار سیاسی مطلوب و ایده آل خود یافتند. در همین راستا، آنها تشکل حزبی خود را، آگاه ترین و صالح ترین نماینده طبقه کارگر، منافع حزب خود را عین منافع طبقه کارگر، قدرت و اقتدار حزب خود را تجسم واقعی قدرت ورزی طبقه کارگر و دولت تحت سیادت حزب و رهبران حزبی را، تجسم واقعی حاکمیت کارگران اعلام داشتند.

غالب رهبران رادیکال جنبش سوسیالیستی در جدایی از رفرمیست ها، ظاهراً اهمیت حیاتی درهم شکستن ماشین دولتی بورژوایی برای فراتر رفتن از سرمایه داری و استقرار سوسیالیسمِ را دریافته بودند. آنها حتی از الگوی نظام شورایی سخن به میان آوردند و ایجاد نظام سیاسی نوع شورایی را هدف خود اعلام داشتند. با اینهمه، آنها نه تنها فعالان سوسیالیست و کارگران را در قالب نهادهایی مبتنی بر اقتدار و سیادت نخبگان سازمان دادند و حزب سیاسی و نهادهای صنفی کارگران را به عرصه نمایش قدرت و اقتدار نخبگان و به نمونه ای آشکار از بکارگیری نظام سازمانی مبتنی بر اقتدار و سیادت نخبگان و رهبران حزبی و اتحادیه ای تبدیل کردند، که در مواجه با ظهور خود جوش نهادهای شورایی به صحنه سیاسی نیز، از همان آغاز جز به تحمیل خواست و اتوریته حزب و رهبران حزبی به این نهادها نیاندیشیدند. در عمل نیز، آنها تنها گام در راه مسخ و بی اعتبار کردن مهمترین مشخصه ها و مولفه های هویتی شوراها - یعنی اتکاء به سیستم خود مدیریتی، تلاش برای مهار دایره قدرت ورزی و اقتدار سیاسی- تشکیلاتی نخبگان و تلاش برای عمومی سازی و برابر سازی هر چه بیشتر تجربه قدرت ورزی سیاسی - گذاشتند.

حرکت در جهت رواج و عادی سازی اقتدار و سیادت نخبگان در نهادهای صنفی - سیاسی کارگران و متعاقب آن شکل دادن به انواعی از دولت های به اصطلاح کارگری و سوسیالیستی که همگی بر پایه اقتدار و سیادت آشکار نخبگان سازمان یافتند، نشان داد که درک غالب رهبران رادیکال جنبش سوسیالیستی از ضرورت درهم شکستن ماشین دولتی بورژوازی نیز، از عمق و ژرفای کافی برخوردار نبود. غالب رهبران و کارورزان رادیکال جنبش سوسیالیستی نیز، نه اهمیت کارکرد سحر انگیز و کارآمد نظام سازمانی مبتنی بر اقتدار نخبگان را برای ایجاد شکلی کارآمد و موفق از دولت بورژوایی – یعنی شکلی از دولت بورژوایی که در گسترانیدن چتر هژمونی سیاسی – گفتمانی بورژوازی بر اقشار و طبقات اجتماعی دیگر چابک و موفق ظاهر می شود - بخوبی درک کردند و نه بویژه به ناسازگاری ذاتی چنین شکلی از نظام سازمانی و ساختار تشکیلاتی با الزامات و نیازهای ایجاد اشکالی کارآمد و دمکراتیک از دولت کارگری – یعنی شکلی از دولت کارگری، که هم در استقرار و شکوفایی ظرفیت های نظام سوسیالیستی کارآمد و موفق ظاهر شود و هم در جلب پشتیبانی و حمایت فعال و آگاهانه مردمان از سیاست های خود موفق عمل کند - وقوف و آگاهی یافتند.

اینکه جنبش شورایی در همه جا توسط "احزاب کمونیست" به حاشیه رانده شد و از درون مسخ و هویت زدایی شد، به هیچ وجه اتفاقی نبود. حزب مبتنی بر اقتدار و سیادت نخبگان، نمی توانست راه بر قدرت نهادی بگشاید، که خود مدیریتی و خود حکومتی توده ای را الگوی سازمانی خود داشت و در پی عمومی کردن قدرت ورزی سیاسی از طریق مهار قدرت ورزی نخبگان و نهادهای نخبه محور و بسط اشکالی از دمکراسی مستقیم بود. یعنی از حزبی که خود و همه نهادهای تحت فرمان خود را بر اساس اقتدار و سیادت نخبگان سازمان می دهد، نمی توان انتظار داشت در فردای سرنگونی دولت بورژوایی، به یکباره جامه نخبه نوازی را از تن بدر کند و در هیئت مدافع و سازمان گر نهادهای خود مدیریتی و خود حکومتی و مدافع بکارگیری گسترده اشکال متفاوتی از مکانیزم های دمکراسی مستقیم ظاهر شود. جان کلام اینکه؛ حزب مبتنی بر اقتدار و سیادت نخبگان و رهبران حزبی ( حتی شریف ترین و پاکباخته ترین رهبران و نخبگان کمونیست نیز) در هیئت موسس یک دولت نوین، جز شکلی از دولت مبتنی بر اقتدار و سیادت نخبگان، یعنی در اساس شکلی از همان دولت قبلی را تولید و باز تولید نخواهد کرد و به این معنا، تا فرجام به پروژه درهم شکستن ماشین دولت بورژوایی، یعنی به براندختن ریشه هر شکل از حکومت نخبگان متعهد نخواهد ماند.

- ناسازگاری ذاتی حکومت نخبگان با نیازها و الزامات تحقق ایده آل های سوسیالیستی

اکنون با پشت سر گذاشتن تجربه مکرر شکست غم انگیز همه نظام های مدعی گذار به سوسیالیسمِ، تردید نمی توان کرد که الگو و نظام سازمانی مبتنی بر اقتدار و سیادت نخبگان، و در اساس آرایش منظومه فکری – تحلیلی و نقشه راه چپ رادیکال بر حول اقتدار و سیادت نخبگان، با الزامات و نیازهای تحقق اهداف و آماج های اصلی کارگران، یعنی نابودی تام و تمام نظام سرمایه داری و برپایی نظام سوسیالیستی، در یک ناسازگاری ذاتی به سر می برد. الگو و نظام سازمانی مبتنی بر اقتدار و سیادت نخبگان برای بورژوازی مائده آسمانی بود. با قرار گرفتن الگوی مبتنی بر اقتدار و سیادت نخبگان بر تارک نقشه راه بورژوازی، هم مهمترین شکل سازمان سیاسی بورژوازی، یعنی شکل سازمان حزبی آن کارآمد و راه گشا ظاهر گشت و هم ساختار سیاسی ایده آل آن، یعنی لیبرال - دمکراسی. شاید به خطا نباشد اگر الگو و شکل حکومتی مبتنی بر اقتدار و سیادت نخبگان را مهم ترین حلقه وصل لیبرالیسم به دمکراسی تعریف کنیم و آن را عاملی تعیین کننده درخود پویایی و کارآمدی سحر انگیز لیبرال - دمکراسی بشمار آوریم. بورژواها از طریق کم و زیاد کردن کمک های مالی خود به احزاب بورژوایی و با اقداماتی همچون پرواز سرمایه و تغییر و تعلل در سرمایه گذاری های خود، قادرند نخبگان مدافع حفظ و استمرار نظام سرمایه داری را به نحو قابل توجهی به مسیر کارآمدی و حرکت بر مدار منافع عمومی بورژوازی هدایت کنند. با تثبیت اقتدار و سیادت نخبگان در نهادهای صنفی - سیاسی کارگری و بویژه با ایجاد شکلی از دولت استوار بر اقتدار و سیادت حزب و رهبران حزبی، اما ابزار چندان موثر و کارآمدی برای کنترل و هدایت حزب کارگری و رهبران و نخبگان حزبی در اختیار کارگران و زحمتکشان نخواهند بود. در واقع، الگو و نظام حکومتی مبتنی بر اقتدار و سیادت نخبگان، همان قدر که بورژوازی راه گشا است، کارگران و زحمتکشان را مانع و مشکل آفرین است.

مشکل سازماندهی جنبش سوسیالیستی بر حول اقتدار و سیادت نخبگان، اما فقط به وقت عروج حزب کارگری به عرصه قدرت دولتی ظاهر نمی شود. یعنی مشکل فقط این نیست که سازماندهی جنبش سوسیالیستی در قالب نهادهای معطوف به اعمال اقتدار و سیادت نخبگان، ( اعم از نهادهای صنفی همچون اتحادیه و سندیکا و نهادهای سیاسی همچون حزب ) پس از پیروزی انقلاب سوسیالیستی کشتی انقلاب را به گل می نشاند و پیشروی بسوی ایجاد و شکوفایی ظرفیت های سوسیالیسمِ را با موانع غیر قابل عبور مواجه می سازد. یعنی مشکل فقط این نیست که سرنگونی دولت بورژوایی با بنیان نهادن شکل دیگری از حکومت نخبگان - و از قضا با ایجاد انواعی از استبدادی ترین اشکال حکومت نخبگان و با ایجاد بوروکراسی عظیم و ناکارآمد ی که از باز تولید پیش شرط های ماندگاری و تکامل نظام سوسیالیستی ناتوان است - جایگزین می شود. مشکل بزرگ اینجاست که با پا گرفتن شکل نهادینه ای از دمکراسی بورژوایی، نقشه راه متکی بر اقتدار و سیادت نخبگان و کارورزان حرفه ای مدافع سوسیالیسم، دیگر حتی به سرنگونی دولت بورژوایی نیز راه نمی گشاید. یعنی مشکل اینجاست که با وجود شکل نهادینه ای از دمکراسی بورژوایی، چشم انداز روشنی ( و شاید اساساً هرگونه چشم اندازی ) بر سرنگونی انقلابی دولت بورژوایی از طریق نقشه راه مبتنی بر محوریت تسخیر قدرت دولتی توسط حزب کارگری، قابل تصور نیست.

- ظهور شکست و ناکارآمدی نقشه راه چپ رادیکال سنتی در میدان دمکراسی بورژوایی

این درست است که همه انقلابات کارگری با رهبری همین احزاب کارگری مدعی تسخیر و حفظ قدرت دولتی، راه خود را به پیروزی گشودند و از قضا نقش و سهم رهبران و مرکزیت چابک، مقتدر و برخوردار از اختیارات وسیع در این پیروزی ها سخت برجسته و تعیین کننده بود. این هم درست است که قدرت تصمیم گیری و عمل رهبران و نخبگان حزبی، بویژه در دوره های استبدادی و در روزهای حساس و سرنوشت ساز انقلاب، نقش تعیین کننده ای در رقم خوردن نتایج همه انقلابات پیروزمند به عهده داشته است. اما جدای از این حقیقت که نقش کارساز احزاب و گروه های سیاسی نخبه محور و اقتدار و سیادت رهبران و نخبگان حزبی در پیروزی انقلابات ترقی خواهانه و سوسیالیستی با تحمیل هزینه های بس سنگینی به کارگران و زحمتکشان و به جنبش سوسیالیستی همراه بوده است، این نقشه راه و این مدل از سازماندهی جنبش سوسیالیستی و انقلاب کارگری، در جایی که اشکال نهادینه ای از دمکراسی بورژوایی تعین بخش سیادت طبقاتی و شکل دولت بورژوایی است، دیگر راهی به جلو نمی گشاید. با وجود نشانه های آشکاری از ظهور اشکالی از برآمد انقلابات کارگری، چپ رادیکال سنتی هنوز از فرصت تبدیل به یک نیروی قدرتمند سیاسی و حتی از فرصت عروج به عرصه قدرت دولتی برخوردار بود. با بسط و تعمیق لیبرال – دمکراسی در کشورهای معظم سرمایه داری و بویژه با ظهور و ماندگاری اشکالی از لیبرال – دمکراسی در کشورهای جهان سوم و در حال توسعه، اما اکنون چشم انداز تبدیل چپ رادیکال سنتی به یک نیروی سیاسی قدرتمند و توانا به کسب قدرت دولتی، نه تنها در کشورهای معظم سرمایه داری، که حتی در بسیاری از کشورهای جهان سوم نیز، به هیچ وجه امیدوار کننده بنظر نمی رسد. در نظام های استبدادی، ویژگی های میدان هماوردی و رقابت قدرتی احزاب و گروه های سیاسی نه تنها چپ رادیکال سنتی را در مقایسه با سایر احزاب و گروه های سیاسی با چندان مشکلی مواجه نمی ساخت، که از جنبه هایی به آن مزیت نسبی می بخشید. در لیبرال – دمکراسی ( و اساساً با وجود هر شکل و هر حدی از رقابت سیاسی در چهارچوب برگزاری شکلی از انتخابات ) اما شرایط رقابت سیاسی در میدان هماوردی و رقابت احزاب و گروه های سیاسی، آشکارا به ضرر چپ رادیکال سنتی عمل می کند. اکنون، آشکار است که با استقرار هر شکلی از لیبرال – دمکراسی ( و حتی نوعی از رقابت انتخاباتی جدی بین بخش های متفاوتی از جریانات مدافع نظم سرمایه داری ) مهمترین نقطه قوت چپ رادیکال سنتی، یعنی چالاکی و کارآمدی آن در بزنگاه برآمد انقلابی، رنگ می بازد و عرصه بر فعالیت و ابتکار آن، تنگ می شود.   

در بازی انتخاباتی مبتنی بر رقابت احزاب و گروه های سیاسی و نخبگان عرصه سیاست، دست چپ رادیکال از مهمترین لوازم پیروزی در میدان نبرد، یعنی پول و امکانات تبلیغاتی خالی است. بعلاوه، سرشت میدان بازی انتخاباتی با تغییرات گام به گام و مقابله با هر تمایلی برای برهم زدن قواعد بازی و اقدام به تغییرات بنیادین عجین است. مکانیزم های بازی انتخاباتی نیز، به نحو دائمی همه بازیگران را به بازی در میانه میدان و ترک هر تمایل انقلابی فرا می خواند. اینکه در همه جا احزاب راست و چپ مدام به بازی در میانه میدان سوق داده می شوند و پلاتفرم راست میانه و چپ میانه به هم نزدیک و نزدیک تر و بخت و اقبال نیروهای رادیکال به تیرگی می گراید، البته دلایل مختلفی دارد. در این میان، اما بی تردید نقش سرشت میدان بازی انتخابات و نیروی جاذبه و قدرت جادویی این میدان برای لگام زدن به هر گرایش انقلابی و هر تمایلی برای اقدام به تغییرات بنیادی، یکی از مهمترین عوامل در رقم زدن چنین سرنوشت سیاسی است. میدان بازی انتخابات در دمکراسی بورژوایی، میدانی برای اقدام به تحولات بنیادی و انقلابی نیست. در این میدان چشم انداز روشنی بر براندازی سرمایه داری و برپایی سوسیالیسمِ قابل تصور نیست. عادت به بازی در این میدان، گام به گام التزام به مشی انقلابی و تعهد به آماج های انقلابی را به استهلاک می برد. عرصه این میدان، عرصه قدرتمند تولید و باز تولید رفرمیسم است. یکی از مهمترین کار کردهای این میدان، بی تردید با عقیم سازی عوامل بروز هر انقلاب و با فرو نشاندن هر موج انقلابی به ترسیم در می آید.

اینهمه، نشان می دهد که کل دستگاه فکری – سازمانی چپ رادیکال سنتی در جایی که شکلی از لیبرال – دمکراسی ( و اساساً هر شکلی از دمکراسی بورژوایی، یعنی دمکراسی مبتنی بر اقتدار و سیادت نخبگان ) هویت بخش نظام سیاسی است، در تنگنا و تناقضی بزرگ و جانفرسا گرفتار می شود و عملاً توان پیشروی بسوی تحقق آرمانهای سوسیالیستی از آن سلب می شود. دمکراسی بورژوایی با تبدیل رقابت های انتخاباتی به صحنه اصلی هماوردی و رقابت قدرتی نخبگان و احزاب و گروه های نخبه محور و تضعیف جدی عوامل ظهور هر برآمد انقلابی، عملاً عرصه اصلی سیاست ورزی را به واکنش انتخاباتی – آنهم در جایی که چپ رادیکال نه شانسی به پیروزی های انتخاباتی دارد و نه توانی برای بی اعتبار سازی سیاسی جدی این رقابت های انتخاباتی - محدود می سازد. امری که برای چپ رادیکال سنتی - یعنی چپی که از یک سو میدان هماوردی و رقابت نخبگان و احزاب و گروه های نخبه محور را عرصه اصلی سیاست ورزی خود تلقی می کند و از سوی دیگر بازی در چهارچوب قواعد دمکراسی بورژوایی را بر نمی تابد - جز خزیدن به دامن زندگی فرقه ای و تسلیم به تاثیر گذاری محدود در حاشیه تحولات سیاسی، انتخابی باقی نمی گذارد.

- دست خالی چپ رادیکال سنتی در مقابله با لیبرال - دمکراسی

در چهارچوب دستگاه فکری چپ رادیکال سنتی، در شرایط متعارف، نشانی از هیچ طرح و پروژه اثباتی معین برای به چالش طلبیدن سیطره هژمونیک دمکراسی بورژوایی قابل تشخیص نیست. در نگاه آن، در حقیقت نشانه های ظهور یک آلترناتیو جدی در برابر دمکراسی بورژوایی را، همانا در برآمد انقلاب کارگری می توان سراغ گرفت. با حرکت از این نگاه، چنین انگاشته می شود که با طوفان انقلاب، همراه با سرمایه داری، اصل و اعتبار دمکراسی بورژوایی نیز بر باد خواهد رفت. این، اما در حالیست که در تجربه های تاریخی تاکنونی آنچه برباد رفته می نماید، نشانه های ظهور انقلاب ( انقلابی در سبک و سیاق گذشته ) در جایی است که شکل نهادینه شده ای از دمکراسی بورژوایی تعین بخش قاعده و قانون رقابت و هماوردی نیروهای سیاسی طالب تسخیر و حفظ قدرت دولتی است. چنانکه گویی با استقرار اشکال پیشرفته و جا افتاده ای از دمکراسی بورژوایی، همچون لیبرال – دمکراسی های حاکم بر بیشتر کشورهای معظم سرمایه داری، احتمالاً انقلابی در سبک و سیاق انقلابات بزرگ گذشته، دیگر هرگز رخ نشان نخواهد داد. بر این اساس، چپ رادیکال سنتی آنجا که به آرمانها و مشی انقلابی خود وفادارمی ماند و از تمکین به بازی در زمین دمکراسی بورژوایی و تسلیم به شکلی از رفرمیسم استنکاف می ورزد، برای مقابله با سیطره هژمونیک دمکراسی بورژوایی راهی جز توسل به سلاح نفی و پناه بردن به سنگر مقابله ایدئولوژیک و دوست و دشمنانه، نمی یابد.

با اعتراف به ظرفیت های دمکراسی بورژوایی برای به کرسی نشاندن برخی از خواست ها و مطالبات مردم و بویژه با اعتراف به اینکه نتایج بسیاری از رقابت های انتخاباتی می تواند با به کف آوردن و یا از کف رفتن برخی امتیازات و دستاوردهای مهم برای کارگران و زحمتکشان همراه باشد، چپ رادیکال سنتی در واقع ضرورت وجودی خود را مورد سوال قرار خواهد داد. اگر سیاست ورزی حضور فعال در همه صحنه ها مهم میدان هماوردی و رقابت نخبگان و احزاب و گروه های سیاسی است و اگر برای این میدان، عرصه سیاست ورزی بالفعل جایگزینی قابل تصور نیست ( چه اینکه ظهور شرایط انقلابی در هر حال فقط یک جایگزین بالقوه می تواند باشد ) واقعاً تکلیف سیاسی چپ رادیکال در رقابت های انتخاباتی که نتیجه آن برای کارگران و زحمتکشان می تواند با به کف آوردن و یا از کف رفتن برخی امتیازات و دستاورد های قابل توجه همراه باشد، چه می تواند باشد؟ آیا با قبول این حقیقت که نتیجه بیشتر رقابت های انتخاباتی می تواند با به کف آوردن و یا از کف رفتن برخی از امتیازات و دستاوردهای قابل توجه برای توده کار و زحمت همراه گردد، تکلیف سیاسی چپ رادیکال می تواند جز با ضرورت شرکت فعال در اینچنین انتخاباتی، یعنی دست شستن از هرگونه رادیکالیسم جدی و تن سپردن به شکلی از رفرمیسم، به ترسیم درآید؟

هم ازاینرو است که چپ رادیکال سنتی، در دفاع از رادیکالیسم خود و در واکنش به نیروی خرد کننده دمکراسی بورژوایی برای تسلیم آن به رفرمیسم و حرکت در چهارچوب روابط سرمایه داری، بیشتر اوقات چاره را در انکار ظرفیت های دمکراسی بورژوایی و رقابت های انتخاباتی در چهارچوب این دمکراسی می یابد و به کار واژگونه نمایی و تغییر صورت واقعیت های مسلم سیاسی تن می سپارد. به سخن دیگر، در چهارچوب دستگاه فکری - تحلیلی چپ رادیکال سنتی، یا باید با حرکت از واقعیت های مسلم سیاسی به فعالیت سیاسی در چهارچوب ظرفیت های سرمایه داری و دمکراسی بورژوایی تسلیم شد و یا با انکار و واژگونه نمایی این واقعیات، در پس نگاهی سراسر ایدئولوژیک و دوست و دشمنانه، به کنج انزوای سیاسی و زندگی فرقه ای پناه برد. منطق این انتخاب اجتناب ناپذیر، همانا در نوع نزدیکی و نگاه چپ رادیکال سنتی به امر قدرت سیاسی و طریق سیاست ورزی جای دارد. نگاهی که سرنوشت قدرت سیاسی را، تنها در نابرابری و انحصار قدرتی متعین می یابد و عرصه اصلی سیاست ورزی را جز در میدان هماوردی و رقابت نخبگان و احزاب و گروه های نخبه محور نمی جوید. نگاهی که تناقضی بین تلاش و مبارزه برای رفع نابرابری اقتصادی و در همان حال تلاش و اقدام در راستای حفظ و حتی افزایش نابرابری در تجربه قدرت ورزی سیاسی نمی بیند. نگاهی که در اساس، حاکمیت نخبگان را در تناقض و تضاد با امر خود رهانی کارگران و نیازهای بازتولید روابط سوسیالیستی نمی یابد. نگاهی که آغاز پروسه پایان بخشی به حیات نهاد دولت و امر سیاست و سیاست ورزی را به پایان موفقیت آمیز برانداختن سرمایه داری و ایجاد سوسیالیسمِ در پهنه جهان وا می گذارد.

خلاصه اینکه در چهارچوب دستگاه فکری – تحلیلی چپ رادیکال سنتی و بر طبق نقشه راه آن، نمی توان راهی به شکست و فرا روی از دمکراسی بورژوایی سراغ گرفت. یا باید در انزوا، انقلابی را به انتظار نشست که شاید هرگز رخ نشان ندهد و یا باید با ورود به بازی دمکراسی بورژوایی، قید بسیاری از آرمانهای انقلابی را زد و به مبارزه در چهارچوب شکلی از رفرمیسم تسلیم شد. در چهارچوب این دستگاه فکری – تحلیلی، خارج از میدان هماوردی و رقابت نخبگان و احزاب و گروه های نخبه محور، سیاست و سیاست ورزی یا غایب است و یا امری کم اهمیت و حاشیه ای. بنابراین، در جایی که سیطره هژمونیک دمکراسی بورژوایی کم و بیش همه فضای این میدان را پُر و قوانین خود را به هر بازی مهم این میدان دیکته کرده است، چپ رادیکال را، جز گزینش گوشه انزوا و ایفاء نقش حاشیه ای در خارج میدان بازی و یا تسلیم به بازی در چهارچوب قوانین دمکراسی بورژوایی، راه دیگری نیست.

ismailsepehr@yahoo.com