بیژن و منیژه


بهمن پارسا


• یکی از عوارض ِ پر شمار ِ پیری ، بیخوابی های شبانه است و برای من که همواره به نوعی بد خوابی و کم خوابی شبانه مبتلا بوده ام این عارضه واقعا و عملا دو چندان بروز کرده. اگر همه ی این احوال عیب باشد ، حُسنَش این است که حالا شبها ساعات ِ بیشتری در اختیار دارم تا آنچه را دارم ونخوانده ام بخوانم، و آنچه را خوانده ام و دوست داشته ام و هنوز هم دوست میدارم مکررا بخوانم. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه  ۱۹ شهريور ۱٣۹۶ -  ۱۰ سپتامبر ۲۰۱۷


یکی از عوارض ِ پر شمار ِ پیری ، بیخوابی های شبانه است و برای من که همواره به نوعی بد خوابی و کم خوابی شبانه مبتلا بوده ام این عارضه واقعا و عملا دو چندان بروز کرده. اگر همه ی این احوال عیب باشد ، حُسنَش این است که حالا شبها ساعات ِ بیشتری در اختیار دارم تا آنچه را دارم ونخوانده ام بخوانم، و آنچه را خوانده ام و دوست داشته ام و هنوز هم دوست میدارم مکررا بخوانم. در این مکرر خوانی که بعضا از حدود مرسوم و معمول میگذرد همواره اندیشه و برداشتهای پیشین خویش را از اثری به مقایسه و نقد و بررسی میگیرم و از اینراه خود را و دریافت هایم را در مقاطع مختلف مَحَک میزنم!
چند شب پیش نمیدانم چرا ، ولی یک شوق عظیمی مرا در گرفت تا داستان "بیژن و منیژه" را برای چندمین بار بخوانم. رفتم شاهنامه ی سنگین وزن را برداشتم و آمدم پهن کرد پیش رویم و دو سه ساعتی خویش را به خداوندگار سخن ِ پارسی سپردم. فردوسی برای من آخرین کلام در "فنّ شعر" ِ پارسی است. میگویم "فنّ ِ شعرِ" پارسی و در این اصراری دارم و تاکیدی. براساس تحقیقات محققین و استادان شاهنامه شناس ِ داخلی و خارجی ، فردوسی خالق داستانها و حماسه ها و اساطیر آمده در شاهنامه نیست. وی راوی آن بخش از تاریخ ِ اساطیری ایران زمین است که پیش از او موجود بوده و روایات مختلفی حتی از یک قصّه یا حماسه در میان مردم رایج و جاری بوده است. آنچه فردوسی در شاهنامه به انجام برده نقل همان حماسه ها و داستانهای اساطیری است در قالب ِ فاخِر و ارجمندی که نه پیش از او کسی توانسته، و نه بعد از او کسی توانسته، و یا میتواند! فردوسی با بکار گرفتن عناصر ِ موجود در زبان عصر ِ خویش و هدایت آن عناصر و آن زبان به نحوی که فقط از وی ساخته بوده و آنهم در همین زمینه ی خاصّ حماسه سرایی کاری ساخته و پرداخته که بی هیچ تردید نه از باد و بارن ، که از عنصر ِ بی رحم و عطوفت زمان نیز گزند نخواهد یافت. این اثر نه سندی بر تاریخ ایران است ، که نیست، چرا که نه فردوسی مورّخ است ونه شاهنامه گزارشی است تاریخی، که والا ترین و فاخر ترین شاهکار ی است که زبان ِ فارسی در حیطه ی تاریخی ی خود دارد و بدون اغراق هرگز کسی را آن قدرت نخواهد بود اثری در این حد و حدود پدید آورد. فردوسی با انتخاب واژه ها و کنار یکدیگر قرار دادن ِ واژه های مناسب، و بر ساختن جملات فخیم و بی بدیل و ایجاد صدا هایی که در هر روایت میتواند بیانگر احوالات حاکم بر صحنه و موضوع باشد، خواننده را دعوت به دیدن تصاویر رنگارنگی مینماید که گویی نقّاشی، شاعری ، رزمنده یی ، ویا…. جامع العلوم در هر ثانیه از عدم به عرصه ی وجود میاورد. برای من ِ نگارنده با دانشی که از سالیان ِسال خواندن و خواندن و مقایسه کردن گفتار استادان بی بدیل ادبیات و هنر اندوخته ام ، ومیدانم که در عرصه عظیم این موضوع کاهی است بر اِوِرِست جهان، شاهنامه ی فردوسی اگر نه بالا ترین مخلوق بشری است در حماسه ی جهان ، بی تردید عظیم ترین اثر موزون ِ زبان پارسی است در حماسه و شعر توامان. هیچ شعری در زبان پارسی به لحاظ ِ ساختمان ِ شعری از نظر فرم ومحتوی را یارای برابر ی با شاهنامه نیست. دقّت شود در این مقطع سخن از معانی شاعرانه و عرفانی و اخلاقی و قوالِب متنوع و توان های شعر و شاعری نیست، بلکه غرض این است که اگر عنصر اصلی در تعریف شعر، موزونی و خیال انگیزی باشد، فردوسی اینکار را در اوج به انجام رسانیده. بنای شعر شاهنامه ، نه داستانها و روایات آن، بنای شعرِ شاهنامه مستحکم ترین بنای سخن ِ موزون است و اگر خللی در ان باشد، آنقدر نا چیز و ناشمردنی است که باید گفت ، بنایی است بی خلل، و هست.
تا اینجا سخن از ارادت من بود و علاقه ام و برداشتم نسبت به فردوسی و شاهنامه. و امّا این سخن مسیری دیگر را در پیش میگیرد. بالا تر گفتم یک شبی عجیب میل کردم به چند باره خواندن ، بیژن و منیژه، و هنوز هم نمیدانم چرا، امّا خواندم و از شعر ِ فاخر فردوسی این خداوندگار سخن لذّت بردم، ولی در پایان، فکری از ذهنم خطور کرد که هم تلخکام شدم و هم اینکه اساسا روز بعد را اصلا نخوابیدم! و امّا قضیه از چه قرار بود ؟! بگذارید شرح دهم:
میدانم که خواننده ی فرهیخته با این داستان شاهنامه آشناست، که خلاصه اش این است، مردمی از ستم گرازان وحشی به کیخسرو میپناهند. وی پهلوانی میخواهد که ایشان را کمک کند. جوانی بیژن نام که پسر گیو است داوطلب میشود. میرود و پهلوانانه دمار از روزگار ِ هرچه گراز است بر میآورد. رفیقش گرگین حسودی میکند و اورا تشویق میکند برود آنسوی مرز و از پریوشان لذّت ببرد. بیژن میرود. در سرزمین غریبه -توران- گیر منیژه دختر افراسیاب میافتد و خلاصه در چاهی زندانی میشود. گرگین بر میگردد و مشتی دروغ تحویل میدهد. کیخسرو در جام جهان نما میبیند بیژن د ر چاه است و فقط از رستم ساخته است اورا نجات دهد.
نامه یی به رستم مینویسد که پدر بیژن میبرد و به رستم میدهد و تهمتن سمعا و طاعه حرکت میکند. لشگری از پهلوانان و اموالی بسیار گرانبها از خزانه خسروی در جامه ی بازارگانان و به هییت تجّار میروند و با کَلَک بیژن را نجات میدهند ومنیژه را بر میدارند و برمیگردند به ایران. ایکاش کار به همین جا خاتمه یافته و آبروی ما حفظ میشد ، ولی نه اینطور نشده! رستم و دوستان بعداز نجات بیژن و پایان عملیات بیخود و بی جهت شروع میکنند به کشت وکشتار مردم آن سرزمین که بیژن درآن در ان زندانی بوده، توران،! خدا شما را انصاف بدهد چرا؟! چرایی ندارد .
جنگها عموما احمقانه و غیر خردمندانه اند و در تاریخ بشری هرگز ملّتها موجد و باعث و بانی جنگ نبوده اند و نیستند. جنگ همواره پدیده یی است سودجویانه که محرک و برپا دارنده ی آن حکّام و حکومتها هستند، اینست که هیچ جنگی قابل احترام نیست. ولی این جنگی که بعد از نجات ِ بیژن از چاه در سر زمین توران بر پا میشود دیگر از زور حماقت تبدیل به نمونه ِ بلیه ترین جنگی میشود که گزارش و روایت شده. کجای این حرکت حماسه است، و اگر در فرهنگ آنروزگاران این حماسه بوده و قابل بالیدن ، آن فرهنگ باید خیلی مبتذل و زورگو پسند بوده باشد.
یک جوانی آمده از سرِ بوالهوسی در خاک دیگران به ناموس ایشان ، گیرم به میل ِ خود آن ناموس ِ محترم ، دست اندازی کرده، و عدّه یی پهلوان آمده اند و جوان را نجات داده اند، دیگر معنای این کشتار چیست؟! آنهم، جوانی که وقتی گَند ِ کارش در میاید به فک و فامیل دختر میگوید: زتورانیان من بدین خنجرا/ببرم سران را ، فروان سرا!به ناموس مردم در خاک ِ خودشان دست انداخته ، تازه طلبکارهم هست! بعد هم که کار به رستم واگزار میگردد:ازان صد شتر بار دینار کرد/صد اشتر ز گنج درم بار کرد/بفرمود رستم بسالار بار/که بگزین ز گردان لشکر هزار!   این بیژن فرزند گیو است که پهلوانی است و با کیخسرو سری ، سوا دارد ، آیا اگر همین کار را یک بچّه رعیت همانشاه کرده بود بازهم این الم شنگه را راه میاندختند!؟ باور من این است که صد البّته نه.
خلاصه اینکه اینگونه حماسه ها چنگی بدل ِ آدم نمیزند. شاید درست باشد بگویم به دل من چنگی نزد، نه نه ، سخنم شعر فردوسی نیست، ابدا ،تازه شعر فردوسی در روایت این قصّه آنچنان محکم و ارجمند است که میشود آنرا خواند و خواند، و حتیّ به لطف و شیرینی و کلام ِ در اوجِ فردوسی این خداوندگار سخن ، تلخی و بی منطقی و زورگویی زورگویان دربار کیخسرو را تحمل پذیر یافت، که نباید باشد. یعنی زور گویی و تجاوز و کشتار هرگز دلپذیر نیست ، باعث و بانی اش گو هر که باشد. حماسه ی زور گویی ،حماسه یی است تلخ و نا دلپذیر.
پایان سخن اینکه ،هیچ کلامی برتر از سخن خود خداوندگار ِ سخن نیست که فرموده:
چنین است کار ِ سرای سپنج
گهی ناز و نوش و ، گهی درد و رنج
زِبهر ِ دِرَم تا نباشی به درد
بی آزار بهتر دلِ راد مرد
بدین کارِ بیژن سخن ساختم
به پیران و گودرز پرداختم.

ششم سپتامبر ۲۰۱۷ مریلند