مرا به انتخابِ سیاهی فرا مخوان!


خسرو باقرپور


• گمان می کردم:
تو روشنایِ حقیقتِ بیداری،
تو شمعِ هماره هوشیواری؛
یعنی که: یاری! ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
دوشنبه  ۲۵ ارديبهشت ۱٣۹۶ -  ۱۵ می ۲۰۱۷



 
گمان می کردم:
تو روشنایِ حقیقتِ بیداری،
تو شمعِ هماره هوشیواری؛
یعنی که: یاری!
باری؛
ما وفا کردیم؛
و به امیّدِ وفایِ تو ماندیم
و بر مدارِ دلشکسته ی شعر؛
آوازِ سرشکستگی خواندیم.
ما آتش گرفتیم؛
امّا، در گرمی ی مانایِ عشق؛
زیرِ خاکسترِ دوست داشتن ها؛
تاب آوردیم.
ما بالِ هرچه آرزویِ آبی را؛
در شعله هایِ آزمونِ عشق؛
سوختیم.
و پروانه وار؛
مرگ را آموختیم.
اما تو:
تو! آری؛
ای شمعِ ناشکیبا؛
که تا سحر تاب نمی آری
زنهار!
(اگر تبار زِ ماندگاری ی شعله تا سحر داری)
پروانه را؛
به شب نشینی ی شوم ات فرا مخوان.