عوامل بازسازی استبداد، بعد از انقلاب ۵۷ چه کسانی بودند (۴) - فرید راستگو

نظرات دیگران
  
    از : سردار سه پا

عنوان : تقدیم به چار پایان
پاره چون خشتک شلوار شود
بیطرف نیز طرفدار شود.

لاعلاجی چو شود دامنگیر
کار پرسشگر انکار شود

ناشناس، پرسشگر ، پنجاه ساله و بیطرف

ناشناس اما از بدبختی
بسته در چنبر تکرار شود

لافهایی همه شاهانه زند
تا مگر بختش بیدار شود

غافل از کذب نگردد هرگز
اینش الهام ز دربار شود

آبرو ایش نمانده ست دگر
کاش این کودن هشیار شود
۲۷٣٣۴ - تاریخ انتشار : ۲۱ خرداد ۱٣٨۹       

    از : ژنرال هویزر شاه را مثل موش مرده به خارج از کشور پرتاب کرد

عنوان : به بیطرف"سبز"
ماموریت شگقت انگیز ژنرال هویزر: از کتاب "پاسخ به تاریخ" محمدرضا شاه صفحه ۲۴۵

ژنرال هویزر شاه را مثل موش مرده به خارج از کشور پرتاب کرد
اوائل بهمن( ۵۷) خبر حیرت انگیزی به من گزارش شد که ژنرال هویزر چند روزی است که در تهران اقامت دارد.نظامیان امریکا با هواپیماهای خود میامدند و میرفتند و تابع تشریفات معمول نبودند.از امرای ارتش در رابطه با مسافرت ژنرال هویزر سوال کردم انها هم چیزی نمیدانستند حضور او در ایران واقعا شگفت انگیز بود و نمیتوانست اتفاقی و بدون دلائلبسیار مهم باشد
بالاخره من یکبار ژنرال هویزر را باتفاق سفیر امریکا اقای سولیوان ملاقات کردم.تنها چیزی که مورد علاقه هردو انها بود دانستن روز و ساعت حرکت من از ایران بود.ژنرال هویزر از ارتشبد قره باغی رئیس ستاد ارتش ایران خواست که ملاقاتی بین او و بازرگان ترتیب دهد.ارتشبد قره باغی این ملاقات را به من گزارش داد. نمیدانم در این ملاقات چه گذشت, میدانم که ارتشبد غره باغی از تمام قدرت خود استفاده کرد تا ارتش ایران را از هرگونه اقدام و تصمیمی بازدارد........................................

پس از اینکه من ایران را ترک کردم, ژنرال هویزر باز چندین روز در ایران اقامت داشت. در این هنگام چه گذشت ? تنها چیزی که میتوانم بگویم اینست که ربیعی فرمانده نیروی هوائی ایران طی محاکمه اش به قضات گفت: ژنرال هویزر شاه را مثل موش مرده به خارج از کشور پرتاب کرد
۲۶۴۷۰ - تاریخ انتشار : ۹ خرداد ۱٣٨۹       

    از : بیطرف

عنوان : مخالفان ناشناس ها را در دو نظری که تاکنون داده اند میشه خلاصه کرد. فقط کافیه نظر«انقلاب شکوهمند ما بود که ایران را نجات داد» و «یک سبز از میلیونها سبز ایرانی» را بخونید و بفهمید که اینا صدها برابر از شاه دیکتاتورتر و بدتر بودن. خودشون با ای نظرهاشون خودشو
دیدی در دام من افتادی و ماهیت تمامیت خواهی و انحصار طلبی خودت را بدون اینکه بفهمی نشون دادی؟ جنبش سبز حتی انحصار طلبانی مثه تو را هم میتونه در بر بگیره چون خیلی نظر بلنده. حالا بگو ببینم، کی تعیین میکنه کی سبزه و کی سبز نیست؟ منکه جرئت نمی کنم چون من یه عضو جنبش سبزم و به منشور جهانی حقوق بشر معتقدم پس حق ندارم خودی و ناخودی و نخودی بکنم. تو چی؟
کارت عضویت سبز را تو صادر میکنی؟ مسئله تو اینه که که دمکرات نیستی و به حذف غیر خودی اعتقاد داری. واسه همینه که ما از اول بهتون گفتیم و میگیم که شما از شاه دمکرات تر که نبودین هیچی صد برابر هم بدتر بودین. بازم برو یه گاف دیگه بزن که تو حریف من نمیشی.

قبل از اینکه به دام سبز من بیفتی باید احساساتت را کنار میزاشتی و عقلانی فکر میکردی. دوستی خاله خرسه رفیقت هم که دیشب نوشت خوب کردیم انقلاب شکوهمندمونو کردیم براتون به اندازه آبرو ریزی کرد ولی خب حتما براتون کافی نبود که امروزم یه آبروی دیگه از خودتون بردین و تمامیت خواهی خودتون را به نمایش گذاشتین. دوستتون « انقلاب شکوهمند ما بود که ایران را نجات داد»

جنبش سبز خودی و ناخودی و نخودی نداره و همین لج هر انحصار طلب و تمامیت خواهی را در میاره. به درک و به جهنم که کفرتون را در میاره.

مخالفان ناشناس ها را در دو نظری که تاکنون داده اند میشه خلاصه کرد. فقط کافیه نظر«انقلاب شکوهمند ما بود که ایران را نجات داد» و «یک سبز از میلیونها سبز ایرانی» را بخونید و بفهمید که اینا صدها برابر از شاه دیکتاتورتر و بدتر بودن. خودشون با این نظرهاشون خودشونو افشا کردن، بدبختند دیگه، کاریشون نمیشه کرد. از اولم ما گفتیم که اینا چقدر از شاه بدتر بودن و هستن.

کارت عضویت سبزت را نشون بده تا منم کارت سبزمو نشونت بدم. خیال میکنی شهر هرته که بتو کسی اجازه میده بگی کی سبزه کی نیس. برو پی کارت عمو. تو از پس من برنمیای. من بچه پامنارم.
۲۶۴۵۲ - تاریخ انتشار : ٨ خرداد ۱٣٨۹       

    از : یک سبز واقعی از ملیونها سبز واقعی ایرانی

عنوان : بانیان فتنهء‌۲۲ بهمن انحصارطلبند
جنبش سبز یک جنبش بزرگ است که هر ایرانی با هر عقیده ای میتواند دد آن شرکت کند. نه کسی سخنگوی این جنبش است و نه کسی در مقام رهبر انحصار آن را در دست دارد.
مزخرافاتی نظیر «خر خودتی» و یا غیره نه تنها نشان از بی شعوری نظردهنده را دارد بلکه گواه این واقعیت است که انحصارطلبان فقط در جبهه آخوندها نیستند. بلکه بسیاری از هواداران سابق آنها که از بانیان فتنهء‌۲۲ بهمن بودند نیز همچون آخوندها میاندیشند.
۲۶۴۴٨ - تاریخ انتشار : ٨ خرداد ۱٣٨۹       

    از : یک سبز از ملیونها سبز ایرانی

عنوان : بیطرف طرفدار ساواک و نظام شاهنشاهی یا سبز?
بیطرف خر خودتی طرفدار نظام شاهنشاهی و شکنجه گران ساواک نمیتوانند طرفدار سبزها باشند لطفا از این گنده گوزی ها نکنید سبزها برای خودشان ابرو دارند و از مصدق وفاطمی وبیژن جزنی و حمید اشرف با احترام یاد میکنند
۲۶۴۴۷ - تاریخ انتشار : ٨ خرداد ۱٣٨۹       

    از : بیطرف

عنوان : مخالفان بستوه آمده ناشناس ... دفاع از این رژیم را به صور مختلف پیشه خود کرده اند.
دفاع شما از این رژیم بر هیچکس دیگر پوشیده نیست. شما خمینی و خامنه ای و احمدی نژاد را جایگزین شاه و بختیار کردید و این در تاریخ به ثبت رسیده است. ملت ایران نه شما را فراموش خواهد کرد و نه خواهد بخشید.

ملت بعد از چند ماه به این کله پوک های جنایتکار گفت برین گورتونو گم کنین. این پدر سوخته ها جواب دادن که مگه ما شاهیم که زود ول کنیم و بریم. نه ما از اشتباهات شاه یاد گرفتیم که وقتی شما ما را نخواستین چه جوری مثه شاه ول نکنیم و بریم. گفتن ما ۱۰۰۰ سال صبر کردیم به اینجا برسیم، حالا خیال می کنین که به ما بگین بریم، ما هم میریم؟ نه، از این خبرها نیست ما اومدیم که بمونیم.

شما طرفدار ج.ا هستین و حق دارین از این رژیمتون دفاع کنین و جنبش سبز را بکوبین. ما هستیم و بیشماریم و پیروزی نهایی با سبزهاست و نه شما.

با تشکر از ناشناس و دیگر دوستانی که مدارک متعصبای طرفدار رزیم رو سکه یه پول کردن. به نگاه انتقادی تون به تاریخ ادامه بدین و چقدر جای خوشوقتیه که مثه مخالفانتون بت ندارین که همش ازش دفاع کنین و رو کارای بدش سرپوش بزارین. شاه و شیخ و مصدق و بختیار و خمینی را باید بدون تعصب نقد و بررسی کرد و شما کردین ما هم از شما یاد گرفتیم. منتطر کامنتای شما در مقاله بعدی هستم. دستتون درد نکنه.

مخالفان بستوه آمده ی ناشناس، دفاع از این رژیم را به صور مختلف پیشه خود کرده اند. دفاع از این رژیم، ها؟؟!!..
۲۶۴۴۵ - تاریخ انتشار : ٨ خرداد ۱٣٨۹       

    از : شاه خائن

عنوان : پست های خالی
اکنون که در آن دنیا از سوی جانشین و ارتشیان و طرفدارا ن ما عملی در خور و شایسته برای براندازی ارتجاع سیاه انجام نگرفته ما خود در اینجا دست به اقدام زده و این بار با برنامه ی نیکسون کودتایی را برعلیه خمینی ترتیب داده ایم.این عملیات نه آژاکس بلکه AJAKESH نام دارد و با سرپرستی ارتشبد زاهدی و نظارت آقای شعبان جعفری (بی مخ) در جهنم صورت می گرفته است.
برادران رشیدیان بعلت افشای بعضی از اسرار در آنجهان از شرکت در عملیان سری کودتا محروم شده اند. . اما آقای صادق قطب زاده کمک های شایانی در جهت تحقق آن انجام داده است که از ایشان با جایزه ی جوالدوز آتشی قدر دانی شد.
وزیر کابینه ی ما اکنون آقای شیطان رجیم است و به فرمان ما سه مقام وزارت بعنوان پاداش برای آقایان ناشناس و پرسشگر خالی باز محفوظ نگهداشته شده است.
مقام آقای بیطرف بعداز اعلام رسمی طرفداری ایشان از ما مشخص خواهد شد.
طبقه ی هفتم جهنم ،تالار سیخ های آتشین شاه خائن
۲۶۴٣۶ - تاریخ انتشار : ٨ خرداد ۱٣٨۹       

    از : جمشید سمیع

عنوان : اون نارسایی ها و اشتباهاتی که شاه در تلویزیون ازشون حرف زد و عذر خواست چی بود؟
آقای بیطرف شاه شما اومد و مراتب غلط کردنش رو توی تلویزین باحالتی زار و نزار باطلاع مردم رسوند. شما هنوز باور نمی کنین
آقای رضا پهلوی میگه البته نارسایی ها یی بو د و پدرشان مرتکب اشتباهاتی هم شدند.
اولا لطف کنید فرق اشتباه و غلط رو را بری ما توضیح بدین. در مدرسه دیکته که می نوشتیم، اشتباهاتمون رو غلط حساب می کردن. دو تا اشتباه که می کرذیم می گفتند دوعلط هیجده.آیا اشتباهات شاهانه رو هم می شوه غلطهای شاهانه حساب کرد!؟ دیکته ی شاهانه چند اشتباه داره؟
ومیشه بگین اون نارسایی ها و اشتباهات کدوم بود و نتیجه اش چی شد؟ این پرفسور ناشناس این سوالهای به این سادگی رو نمی تونه جواب بده می ره یک ستون حرفای نامربوط می نویسه.
دوباره می پرسم:
اون نارسایی ها و اشتباهاتی که شاه در تلویزیون ازش حرف زد و عذر خواست چی بود و نتیجه اشون چی شد؟
۲۶۴٣۴ - تاریخ انتشار : ٨ خرداد ۱٣٨۹       

    از : ناهید جیم

عنوان : اتلاف وقت
آقای ناشناس،
فکر می کند کسی حوصله می کند این پرت و پلاهای طولانی شما را بخواند. آنها را که کوتاه تر بودند دوستان نگاهی سرسری بآن می انداخیتند و اشتباهاتش را گوشزد می کردند که البه بخرجتان نمی رفت. با آنهمه جعل و دروغ و کم سوادی که در نوشته ی تان موج می زند، دیگر کسی وقت نمی گذارد این مطلب طولانی را بخواند. ما که میدانیم خیالبافی است.
درست است که باعث انبساط خاطر است اما اتلاف وقت است.
۲۶۴٣۲ - تاریخ انتشار : ٨ خرداد ۱٣٨۹       

    از : کدام جواب؟

عنوان : خودتان "میگویید" و خودتان هم میخندید
خودتان "میگویید" و خودتان هم میخندید
جز فحش دادن و عربده کشیدن چه جوابی دادید؟ شماها حتی نتوانستید یک دهم ناشناس دلیل و مدرک ارائه دارید. خاطرات جعلی این و آن و یا فقط قسمتی از اظهارات افراد که نشد جواب!
۲۶۴٣۱ - تاریخ انتشار : ٨ خرداد ۱٣٨۹       

    از : جواب (ناشناس و پرسشگر و بیطرفو۵۰ ساله)

عنوان : خوشا بحال باغی که شعال از ان قهر کند
سلطنت طلبان با قهر رفتند و بقول پدرم خوشا بحال باغی که شعالان از ان قهر کنند. فکر کردید به همین سادگی میشود مردم فریبی کرد و کسی جواب شما را ندهد?
۲۶۴۲٣ - تاریخ انتشار : ۷ خرداد ۱٣٨۹       

    از : ژنرال هویزر شاه را مثل موش مرده به خارج از کشور پرتاب کرد

عنوان : اینهم جواب به بیطرف:سند از این معتبرتر میخواهید باید در رختخواب شاهتان بگردیدچون ما در مسائل خصوصی ایشان دخالت نمیکنیم
خوب جواب شما را شاه و بختیار دادند و برای چندمین با انرا اینجا میاورم تا از شوک سرنگونی حکومت ترور و وحشت شاهنشاه اریامهر بعد از ۳۱ سال در بیایید:
جواب شما این است که سیاستهای جهانی بیگانگان از جمله امریکائی ها در رابطه با نوکران مزدورشان این است که وقتی تاریخ مصرف شان تمام شد ان ها را به زباله دانی میاندازند. نمونه ان رضا شاه کبیر شما بود وبعد محمدرضا شاه اریامهر که گفت ایشان را امریکا مثل موش مرده به خارج پرتاب کرد. در ضمن طالبان و القاعده ورئیس جمهور سابق پاناما و صدام حسین ....................... هم در این ردیف جا میگیرند.
حالا ببین شاهنشاه اریامهر چه جوابی به شما میدهند
++++++++++++++++++++++++++++++++++++


ماموریت شگقت انگیز ژنرال هویزر: از کتاب "پاسخ به تاریخ" محمدرضا شاه صفحه ۲۴۵

ژنرال هویزر شاه را مثل موش مرده به خارج از کشور پرتاب کرد
اوائل بهمن( ۵۷) خبر حیرت انگیزی به من گزارش شد که ژنرال هویزر چند روزی است که در تهران اقامت دارد.نظامیان امریکا با هواپیماهای خود میامدند و میرفتند و تابع تشریفات معمول نبودند.از امرای ارتش در رابطه با مسافرت ژنرال هویزر سوال کردم انها هم چیزی نمیدانستند حضور او در ایران واقعا شگفت انگیز بود و نمیتوانست اتفاقی و بدون دلائلبسیار مهم باشد
بالاخره من یکبار ژنرال هویزر را باتفاق سفیر امریکا اقای سولیوان ملاقات کردم.تنها چیزی که مورد علاقه هردو انها بود دانستن روز و ساعت حرکت من از ایران بود.ژنرال هویزر از ارتشبد قره باغی رئیس ستاد ارتش ایران خواست که ملاقاتی بین او و بازرگان ترتیب دهد.ارتشبد قره باغی این ملاقات را به من گزارش داد. نمیدانم در این ملاقات چه گذشت, میدانم که ارتشبد غره باغی از تمام قدرت خود استفاده کرد تا ارتش ایران را از هرگونه اقدام و تصمیمی بازدارد........................................

پس از اینکه من ایران را ترک کردم, ژنرال هویزر باز چندین روز در ایران اقامت داشت. در این هنگام چه گذشت ? تنها چیزی که میتوانم بگویم اینست که ربیعی فرمانده نیروی هوائی ایران طی محاکمه اش به قضات گفت: ژنرال هویزر شاه را مثل موش مرده به خارج از کشور پرتاب کرد
۲۶۴۲۲ - تاریخ انتشار : ۷ خرداد ۱٣٨۹       

    از : حزب فقط حزب اله ، دستاورد نوینی نیست. ما قبلاً حزب فقط حزب رستاخیز نیز داشته ایم

عنوان : ناشناس زیاد به خودت زحمت نده چون مخالفت بسیاری از شاعران ونویسندگان با جمهوری اسلامی از جمله اخوان به هیچ وجه تائید رژیم جنایتکار شاه نیست
حزب فقط حزب اله ، دستاورد نوینی نیست. ما قبلاً حزب فقط حزب رستاخیز نیز داشته ایم ! با این تفاوت که شاهنشاه تسلیم ، زندان و یا ترک وطن پیشنهاد کردند و ولایت فقیه تسلیم ، زندان ، شکنجه ، تجاوز و مرگ ! شاه در ادامه‍ی سخنانش هنگام اعلام سیستم تک حزبی گفت ، در اینمورد مردم را می توان به سه گروه تقسیم کرد – گروه اول یعنی بزرگترین اکثریت که پشتیبانان رژیم هستند ؛ گروه دوم آنهائی هستند که بی طرف اند* و نباید "هیچ انتظاری از ما داشته باشند" و گروه سوم مخالفان هستند که به آنان گذرنامه بدون عوارض می دهیم برای ترک کشور ؛ و یا زندان. در پاسخ به سئوال یک روزنامه نگار خارجی شاه گفت: "دموکراسی ، آزادی ؟ این حرف ها یعنی چه؟ ما هیچ کدام از آنها را نمی خواهیم."
شاه : " ما باید صفوف ایرانیان را به خوبی بشناسیم و صفوف را از هم جدا کنیم. کسانی که به قانون اساسی و نظام شاهنشاهی و انقلاب ششم بهمن عقیده دارند و کسانی که ندارند. ... چون ما اجازه نمی دهیم هیچ گروهی خارج از ضوابط نظام شاهنشاهی تشکلی داشته باشد ، لذا خودمان چیزی را بوجود می آوریم تا همه‍ی نیروها زیر چتری که درست می کنیم ، جمع شوند و فعالیت نمایند." (۷)
امروز ، رژیم ولایت فقیه با یک بُعدی (تک حزبی) کردن کشور آخرین میخ را به تابوت ولایت فقیه می کوبد ؛ همان میخی که شاه سه سال قبل از انقلاب با برپائی حزب فقط رستاخیز به تابوت سلطنت کوبید ! شاه بجای اتکاء به ملت ایران ، با اتکاء به نیروهای مسلح شاهنشاهی ، دستگاه های اطلاعاتی – امنیتی و ثروت عظیم نفت (زائیده‍ی چند برابر شدن بهای نفت) احساس امنیت و قدرت مطلق میکرد. این مرض روانی مِگلا مِنیا (توهم از ثروت و قدرت مطلق) ، اِبهامی است که معمولاً دیکتاتورها گرفتارش می شوند و شاه بشدت در این توهم غوطه ور بود. و گرنه کدام رئیس کشورعاقلی- به ملتش می گوید یا عضو حزب من بشوید ، یا زندان و ترک وطن در انتظارتان است !
۲۶۴۲۰ - تاریخ انتشار : ۷ خرداد ۱٣٨۹       

    از : ایرج

عنوان : سلطنت طلبان و ساواکی ها باعث شدند تا من خیلی از نظرات اطرافیان شاه را بدانم
من راستش هیخوقت نمیروم پول بدم مثلا خاطرات اطرافیان شاه را بخوانم. خوشبختانه سلطنت طلبان باعث شدند که دوستان بسیاری از نظرات اطرافیان شاه را در رابطه با فساد ودیکتاتوری را اینجا اوردند و امثال من که زیاد اهل مطالعه و خواندن خاطرات اطرافیان شاه نیستیم خیلی چیزها دستگیرمان شد.فکر کنم سلطنت طلبان و ساواکی ها بیشتر باعث رو شدن فساد و جنایات رژیم شاه شدند تا اینکه چیز مثبتی ارائه کرده باشند.ومخالفین شاه هم با هشمندی زیاد از منابع خود سلطنت طلبان استفاده کردند تا ابروی نداشته شان را بیشتر ببرند.
بهرحال من از هردو طرف متشکرم یعنی اگر سلطنت طلبانی مثل ناشناس و پرسشگر نبودند مخالفین هم اینهمه اسناد سلطنت طلبان را رو نمیکردند.
۲۶۴۱۹ - تاریخ انتشار : ۷ خرداد ۱٣٨۹       

    از : اخوان ثالث هم در زمان شاه خائن زندانی سیاسی بود

عنوان : اخوان ثالث هم در زمان شاه خائن زندانی سیاسی بود واین هم باز دروغگوئی ناشناس را که میگوید که فقط تروریستها و ادم کشان در زندان بودند را فاش میکند
در سال ۱۳۰۷ شمسی «مهدی اخوان ثالث» دیده به جهان گشود. تحـصیلات ابـتدایی و متوسطه را در هـمین شهـر طی کرد و در سال ۱۳۲۶ دوره هـنرستان مشهـد (رشته آهـنگـری) را به پایان برد، و هـمان جا، در هـمین رشته، آغاز به کار کرد.
سپس به تـهـران آمد، آموزگـار شد و در این شهـر و اطراف آن (کریم آباد ورامین) به تـدریس پـرداخت.
اخوان چـند بار به زندان افـتاد و یک بار نیز به حومه کاشان تـبعـید شد.
در سال ۱۳۲۹ ازدواج کرد. در سال ۱۳۳۳ برای بار چـندم، به اتـهام سیاسی، زندانی شد. پس از آزادی از زندان (سال ۱۳۳۶) به کار در رادیو پـرداخت، و مدتی بعـد به تـلویزیون خوزستان مـنـتـقـل شد. در سال ۱۳۵۳ از خوزستان به تـهـران بازگـشت و این بار در رادیو تـلویزیون به کار پـرداخت.
در سال ۱۳۵۶ در دانـشگـاه های تـهـران، ملی و تـربـیت معـلم به تـدریس شعـر دوره سامانی و معـاصر روی آورد؛ و دو سال بعـد، در سازمان انـتـشارات و آموزش انـقـلاب اسلامی به کار پـرداخت و سرانجام در سال ۱۳۶۰ بدون حـقوق و با محـرومیت هـمیشگـی از تمام مشاغل دولتی، بازنـشسته شد.
در سال ۱۳۶۹ به دعـوت "خانه فرهـنگ آلمان" برای برگـزاری شب شعـری از تاریخ ۴ تا ۷ آوریل (۱۵ تا ۱۸ فروردین) به خارج رفـت و ضـمن این سفـر، از کـشورهای انگـلیس، دانمارک، سوئد، نروژ و فـرانسه دیدن کرد.
۲۶۴۱٨ - تاریخ انتشار : ۷ خرداد ۱٣٨۹       

    از : بیطرف

عنوان : به ناشناس عزیز، اینها را به حال خود باید ول کرد. یک مشت اصولگرا هستند که از چارچوب فرید خان نباید خارج شوند.
برای گندی که به کشور زده اند، مسئولیت قبول نمی کنند. نظر «انقلاب شکوهمند ما بود که ایران را نجات داد» را بخوانید که موضع مخالفانتان را تا اندازه زیادی روشن میکند. طرف از عصبانیت از امثال شما چیزهایی را که نمی بایستی رک و پوست کنده می گفته به ثبت رسونده. اینا این رژیم را به قبلی ترجیح میدن و برای پایداریش جون ملت را تا حالا فدا کردن. درباره فساد و وابستگی به روسیه این رژیم که اصلا قابل مقایسه با پهلوی ها و وابستگیشون نیس، خفه خون گرفتن؟ یک کلمه راجع به این رژیم چیزی نمیگن که گندکاریاشونو با افسانه سازی هاشون درباره رژیم سابق قایم کنن. ازشون پرسیده میشه که اگه شاه واسه غربیا بد بوده چرا ورش داشتن. جواب مسخره شون اینه که اخه تاریخ مصرفش تموم شده بو!!! باید توضیح بدن که چی باعث شد که تاریخ مصرفش تموم بشه. اگه شاه انقدر وابسته بود و دست نشونده و فرمانبردار بود آخه غربی چه مرضی داشتن که منافعشونو به خطر بندازن و شاه را وردارن و خمینی را با همدستای کمونیستشو بزارن سر کار، اونم توی بحبوحه ی جنگ سرد. فقط میگن تاریخ مصرفش تموم شد. نه اقا این جواب نیس. ازشون هنوز پرسیده نشده آخه چه مرگتون بود که از شاپور بختیار حمایت نکردین و بجاش توی دهن توده مردم شعار بختیار نوکر بی اختیار انداختین. حالا انقدر پر رو هم هستن که از این نوکر بی اختیار سند میارن. پررو ها به شما میگن تکلیفتو با اخوان ثالث معلوم کن. پس شما هم تکلیفتونو با بختیار و شاه و تاج ملوک و ... روشن کنین و از اونا سند نیارین. تکلیفتونو با بختیار روشن کنین و بگین بالاخره نوکر بی اختیار بود و یا خطای بزرگ تاریخی مرتکب شدین و ازش حمایت نکردین و شهامتشو هم ندارین بگین غلط کردین.

مدارک ناشناس هم همه قوی هستند. تز یک مارکسیست یا هر نوع ایدئولوژی هم بخصوص اگه مداح خمینی و این رژیم باشه و بخواد این رژیم کثیف منحرف جنسی را بزک کنه و توجیح کنه بدرد عمه اش میخوره.

شما تا ابدم خودتونو بکشین هیچ کسی قبول نمیکنه که این رژیم دنباله اون رژیمه، کثافتکاریای این رژیمتونو که بهش افتخار میکنین اصلا نمیتونین بحساب اون رژیم بزارین. هیچی این رژیم مثه اون رژیم نیس. رژیم قبل مشکل زیاد داشت که نصفشو شما باعث شدین. منتظر امار و ارقام کشته های اون رژیم و این رژیم هستیم بخصوص کشتارهایی که خودی هاتون زمان شاه کردن. بجای همش ساواک ساواک کردن اگه راست میگین پرونده های شکنجه و کشتار ساواک را هم تحویل مراجع قانونی بین المللی بدین تا بما ثابت بشه که واقعا تعدادشون همونه که شما همیشه ادعا میکنین. عذر و بهانه های مسخره هم نیارین دروغگوها. هیچکس هم نمیگه شکنجه و اعدام نبوده ولی وسعت و نوعش باید مشخص بشه که با کشورای دیگه اونزمان مقایسه بشه. اگه تونستین ثابت کنین اونموقع هم ملت برای اجاره خونه کلیه و کبد میفروخت هم که نورعلی نور میشه.

عجیبه که انقدر ایراد به این و اون میگیرین ولی عیبای گنده خودتونو نمیبینین. آفرین به رفیق با هوشتون که طرز تفکر شما را قشنگ به نمایش گذاشت و خودش نفهمید چیکار میکنه. دوستی خاله خرسه طرف را من دیدم. خوب خجالت زده تون باید بکنه که همچین رفیقی دارین!!! آفرین به انقلاب شکوهمند ایران را نجات داد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!از این بهتر نمیشد.

به ناشناس عزیز، اینها را به حال خود باید ول کرد. یک مشت اصولگرا هستند که از چارچوب فرید خان نباید خارج شوند.
۲۶۴۱۷ - تاریخ انتشار : ۷ خرداد ۱٣٨۹       

    از : unknown

عنوان : “هگل” ـ در توصیف طنز آمیز چنین افرادی گفته است : ” رویدادهای تاریخی با ذهنیّت من ، خوانائی ندارند ! پس ، بدا بحال رویدادها ! ”
کارل پوپر بیاد می آورد که یک جوان نازی به وی گفته بود :” ببینم ! می خواهی بحث کنی ؟ ! من بحث نمی کنم . من ، شلیک می کنم !

دوستان
اینهم از اخرین کامنت بنده:
پرسیدنی است : افرادی که تمام ” کارنامه ” ی فکری شان چیزی جز افزودن چند فحش و دشنام تازه به ” فرهنگ سیاسی ” این آب و خاک نیست و یا کسانی که دیروز حتّی خشتی برای مهندسی اجتماعی یا نوسازی جامعه ء ما نگذاشته اند و در عملکردهای سیاسی ـ مطبوعاتی خویش نیز هیچگاه آزاده و دموکرات نبوده اند ، امروز چگونه می توانند طلبکار ” رضاشاه یا محمد رضا شاه دیکتاتور ” باشند ؟
"بعد از ۲۸ مرداد اخوان شاعر نامدار ایران همیشه از این مصیبت نالید و هرجا که توانست سلطنت را لعن و نفرین کرد."
تمامی روشن سران ایرانی(خود روشنفکر خوانده)بجای ساخت , همیشه نالیده اند ولعن ونفرین.
روشن سر ایرانی سطحی وهمیشه محق وهمیشه طلبکار است. شاملو در رسای روزبه ادمکش شعر میگوید وبد شعرش را پس میگیرد. روشن سر ایرانی میداند چه نمی خواهد ولی نمیداند چه میخواهد. روشن سر ایرانی
پرمدعاوبی بار است .روشن سر ایرانی از واقعیت گریزان است چون عمری دروغ پرداخته وفروخته تا به خودش هم مشتبه شده(دایی جان مدل ناپلئون).روشن سر ایرانی بجای پاسخ ونقد, دهان ویقه میدراند وبجای نقد مطلب به نگارنده حمله میکند-یعنی سنت حسنه چپ مدل ایرانی. نگاهی به نوشتار نقره کار-ترورهای فیزیکی وشخصیتی در جنبش چپ را بخوبی نشان میدهد.
بقول میرفطروس:
«انقلاب ۵۷ را آن “آئینهء حقیقت”ی دانسته‌اید که بی‌نوائی‌های فکری رهبران سیاسی و بی‌بضاعتی‌های فرهنگی روشنفکران ما را به نمایش گذاشت»
«اگر می‌خواهیم که آیندهء دموکراسی و جامعهء مدنی در ایران به گذشتهء پراشتباه و بی‌افتخار اکثر رهبران سیاسی و روشنفکران ما نبازد، باید شجاعانه و بی‌پروا به چهرهء “حقیقت تلخ” نگریست، و از آن، چیزها آموخت. این گذشتهء پراشتباه و بی‌افتخار باید همهء ما را فروتن و در برخورد با مسائل و مشکلات میهن‌مان هوشیارتر سازد، با این امید که از بازتولید و تکرار ایدئولوژی‌های خِرَدگریز و تجددستیز جلوگیری گردد…»
هر قدر که روشنفکران عصر مشروطیت و دوران رضا شاه، اهل آینده‌نگری، تفکر و فرهنگ بودند، روشنفکران و رهبران سیاسی ما، در آستانهء انقلاب، اهل ایدئولوژی و در نتیجه: فاقد روحیهء اندیشیدن و تفکر بودند. در این دوره به تعبیر کانت، دیگر “عقل نقّاد” نبود که مسائل و مشکلات جامعهء ما را نقد و بررسی کند، بلکه یکسری “چه باید کرد؟”های حاضر و آمادهء روسی و چینی (و بدتر از همه، فیدل کاستروئی یا انور خوجه‌ای) زحمت اندیشیدن را از دوش روشنفکران ما برداشته بود، به‌همین جهت، در همهء سال‌های قبل از انقلاب و خصوصاً از سال‌های ۳۲ تا ۵۷، در نزد روشنفکران و رهبران سیاسی ما، “عقل نقّاد” به “عقل نقّال” سقوط کرده بود و همه بجای اندیشیدن، “نقل قول” می‌کردند. در چنان شرایطی، هر یک از روشنفکران ما یک “مانیفست انقلاب” (چه دینی و چه لنینی) زیر بغل داشتند و فقط منتظر زمان بودند…
در یک نگاه گذرا به مباحثات سیاسی روشنفکران ما در سال‌های قبل از انقلاب، من عمیقاًً به‌یاد جملهء آن دیپلمات خارجیِ مقیم ایران می‌افتم که سال‌ها پیش گفته بود:
«مباحثات سیاسی در ایران، چیزی جز خشم و هیاهوی ذهن‌های توسعه‌نیافته نیست»، بنابراین: فکر می‌کنم که انقلاب اسلامی هم محصول خشم و هیاهوی «ذهن‌های توسعه نیافته»ی رهبران سیاسی و روشنفکران ما بود، وگرنه با توجه به تغییر آرام شرایط سیاسی در اسپانیا، یونان و پرتغال در آن زمان، ما به چیزی بنام انقلاب (آنهم از نوع اسلامی آن) نیاز نداشتیم و رژیم شاه برای “اصلاحات”، مساعدتر از رژیم اسلامی کنونی بود...
آنهمه عشق به آزادی و مخالفت با استبداد، در خود، استبداد دیگری نهفته و پنهان داشت چرا که ذهنیّت روشنفکران ما از ایدئولوژی‌های خونفشان و غیر دموکراتیک (چه دینی و چه لنینی) سیراب بود، ذهنیتّی که در آن، نه عشقی وجود داشت و نه تمایلی به آزادی و حقوق بشر. آثار رهبران سیاسی و روشنفکران ما در این زمینه‌ها آنچنان‌اند که مرور آنها واقعاً باعث شرمندگی و شرمساری است.
مدتی پیش دوست شاعرم (دکتر اسماعیل خوئی) در شعری زیبا و تلخ دربارهء “آنهمه عشق به آزادی” گفته بود:
«ما، عشق‌مان، همانا
میراب کینه بود
ما، کینه کاشتیم
و
تا کِشت‌مان ببار نشیند
از خون خویش و مردم
رودی کردیم.
ما، خام سوختگان
ز آن آتش نهفته که در سینه داشتیم
در چشم خویش و دشمن
دودی کردیم
ما، آرمان‌هامان را
معنای واقعیت پنداشتیم
ما، بوده را نبوده گرفتیم
و از نبوده
- البته در قلمرو پندار خویش -
بودی کردیم
ما، کینه کاشتیم
ما، کینه کاشتیم
و خرمن خرمن
مرگ برداشتیم
ما، نفرین به ما!
ما، مرگ را سرودی کردیم…»
این شعر، جغرافیای ذهنی روشنفکران ما را در آن دوره‌ها، نشان می‌دهد و روشن‌تر از آن‌ست که لازم به توضیح یا تفسیر باشد، امّا من می‌خواهم چند نکته را در این شعر برجسته کنم تا ماهیّت بقول شما «آنهمه عشق به آزادی و حقوق بشر» روشن‌تر شود:
اولاً اینکه «آنهمه عشق» (به انقلاب، خلق و غیره) «میراب کینه»ای بود که نه آزادی در آن جائی داشت و نه حقوق بشر. نمونه‌اش را حتّی در مقالات و نوشته‌های منادیان و مسئولان “جمعیت ایرانی دفاع از آزادی و حقوق بشر” (مثلاً در مقالات آقایان دکتر علی اصغر حاج‌سیدجوادی و مهندس مهدی بازرگان) می‌توان دید، مثلاً آقای دکتر علی اصغر حاج‌سیدجوادی که بقول خودشان در قبل از انقلاب «تاریخ را ورق زده بود و تقریرات خمینی را در مورد ولایت فقیه خوانده بود»، در آستانهء انقلاب اسلامی در کتابی بنام “طلوع انفجار” ضمن پیش‌بینی وقوع انقلاب (یا انفجار) و ستایش از شخصیّت امام خمینی، در اعلامیه‌ای فتواگونه در نشریهء “جنبش”، (شمارهء فوق‌العاده، ۸ فروردین ۵۸) تاکید کرد: «من به جمهوری اسلامی رأی می‌دهم و این، به عموم ملّت ایران، واجب است»!
او بعنوان یکی از معروفترین روشنفکران آن دوره و از منادیان دفاع از آزادی و حقوق بشر در ایران، دربارهء محاکمات سریع و فرمایشی دادگاه‌های اسلامی و کشتار “ضد انقلابیون” (مانند خانم دکتر فرّخ‌رو پارسا) می‌گفت:
«محیط انقلاب باید با سرعت و شدّت، پاکیزه شود، یعنی همهء دشمنان انقلاب، همهء میکرب‌ها و سمومات مولّد عناد و ظلم باید بلافاصله و بدون کمترین درنگ، نابود شوند. انقلاب، عدالت خاص خود را دارد و عدالت انقلابی یعنی، شدت عمل هر چه بیشتر…»
آقای دکتر حاج‌سیدجوادی سپس به دوست و همکار خود در “جمعیت ایرانی دفاع از آزادی و حقوق بشر” و نخست وزیر انقلاب (یعنی مهندس مهدی بازرگان) توصیه می‌کند:
«دولت آقای مهندس بازرگان باید بداند که یکی از عوامل اصلی پیروزی انقلاب، نابودی کامل و سریع این عناصر (ضد انقلاب) است، آنچه قابل اغماض نیست، اِهمال و مسامحه در سرکوبی مجریان رژیم سابق است… مسئله اینست که دولت در سرکوبی این کانون‌ها و عناصر، سرعت هر چه بیشتری بخرج دهد».
ظاهراً به پیروی از این “توصیه” آقای دکتر علی اصغر حاج‌سیدجوادی بود که مهندس مهدی بازرگان (رئیس جمعیّت ایرانی دفاع از آزادی و حقوق بشر) نیز در پاسخ به انتقادات نشریات اروپائی دربارهء محاکمات غیرعادلانه و سریع دادگاه‌های اسلامی گفت:
«ملتی که کشته داده، زخمی داده، غارت شده، حاضر نیست به محض رفتن شاه و سرنگون شدنش، آرام بگیرد. ا ین روحیهء ملی توقّع دارد، هر چه زودتر به پاکسازی محیط اجتماعی بپردازد، حالا می‌خواهد این کار (محاکمات غیرعادلانهء دادگاه‌های انقلاب) سریع انجام گیرد…».
مورد دیگر، مسئله زنده یاد دکتر پرویز اوصیاء بود. او یکی از فرهیخته‌ترین انسان‌هائی بود که من در دوران مهاجرت و تبعید شناخته‌ام: او شاعر، نویسنده و حقوقدان برجسته‌ای بود که فضل و فضیلت را با هم داشت. پرویز اوصیاء بعنوان یکی از برجسته‌ترین حقوقدانان ایرانی در عرصهء بین‌المللی، در آغاز انقلاب، دستگیر و زندانی شد، امّا نه “جمعیت ایرانی دفاع از آزادی و حقوق بشر” و نه حتّی کانون وکلای ایران، حاضر نشدند از این “حقوقدان برجستهء طاغوتی”، حمایت و دفاع نمایند (این نکته اخیر را از دوست عزیزم آقای دکتر عبدالکریم لاهیجی شنیده‌ام). بگذریم…
اسماعیل خوئی در بخش دیگری از شعر می‌گوید:
ما “بوده” را “نبوده” گرفتیم
و از “نبوده”
- البته در قلمرو پندار خویش -
“بود”ی کردیم.
--
اشارهء شاعر در اینجا گویا به «بوده»ها یعنی به تحولات اجتماعی گسترده و توسعهء ملّی و صنعتی ایران در اواخر دوران شاه است که چشم روشنفکران و رهبران سیاسی ما آنها را بعنوان «نبوده»، یا نمی‌دید و یا آنها را نفی و انکار می‌کرد. مثلاً یک استاد معروف اقتصاد در پاسخ به این سئوال که «با توجه به اهمیّت آب و آبیاری در ایران، در دوران ۲۵ سالهء حکومت محمد رضا شاه، چند سد بزرگ و کوچک در ایران ساخته شده؟»، بمن گفت: «فقط ۵ تا»! … ظاهراً این استاد معروف اقتصاد از وجود یا «بودِ» حدود ۲۰ سدّ دیگر، خبری نداشت!!
با چنان “بینش انقلابی” بود که جلال آل احمد (بعنوان معروف‌ترین و تأثیرگذارترین روشنفکر آن عصر) نیز دربارهء تحولات اجتماعی و توسعهء صنعتی و اقتصادی آن دوران چنین می‌گفت:
«حکومتی که زیر سرپوش ترقّیات مشعشانه، هیچ چیز جز خفقان و مرگ و بگیر و ببند، نداشته است».
در سطر بعد، شاعر می‌گوید: «و از “نبوده” -البتّه در قلمرو پندار خویش- “بود”ی کردیم»، که منظور از «نبوده»، دستاوردهای شگفت جامعهء سوسیالیستی اتحاد شوروی است که در قلمرو پندار رهبران سیاسی و روشنفکران ما «بود» یا نمودِ سعادت و تکامل بشری بود!!
می‌خواهم بگویم که نه عشق، نه آزادی و نه تجدّد و حقوق بشر -هیچیک- در بینش سیاسی رهبران سیاسی و روشنفکران، جائی نداشت. اگر رضا شاه و محمد رضا شاه کارنامهء درخشانی در زمینهء آزادی و حقوق بشر نداشتند، “قهرمانان دفاع از آزادی و حقوق بشر” نیز کارنامهء درخشانی نداشتند.
اساساً یکی از بدبختی‌های جامعه‌های نظیر ایران، اینست که تجربه‌های تلخ و اشتباهات روشنفکران و رهبران سیاسی در جائی مندرج و متمرکز نیست، “کارنامه”‌ای نیست تا به قضاوت مردم گذاشته شود، بهمین جهت، در سلطه و سیطرهء همان “روشنفکران همیشه‌طلبکار”، جامعه به چاه ژرف اشتباهات هولناک دیگر، سقوط می‌کند…
این گذشتهء پراشتباه و بی‌افتخار باید همهء ما را فروتن کند. بنابراین، دوستانی که دیروز برای دیکتاتورهائی مانند “چائوشسکو” سر و دست می‌شکستند و با تئوری‌بافی‌های ضد امریکائی و شعارِ محوری «پاسداران را به سلاح‌های سنگین مجهّز کنید!»، باعث تحکیم پایه‌های قدرت استبدادی جمهوری اسلامی شده‌اند، بهتر است که در ارزیابی گذشته و خصوصاً در ستایش از “انقلاب شکوهمند اسلامی” کمی آزاده و فروتن باشند.
در دوران معاصر ـ یعنی از انقلاب مشروطیت تا کنون ـ سیطره ء ایدئولوژی ها ( خصوصاً ایدئولوژی مارکسیستی ) باعث گسست دوباره در آگاهی های ملی ما شده اند . به عبارت دیگر : نوعی “تاریخ حزبی” و” ایدئولوژیک کردن تاریخ ” یا ” تاریخ ایدئولوژیک ” ، لطمات جبران ناپذیری به تاریخ نویسی و رشد و اعتلای آگاهی ملّی در ایران وارد کردند که ظهور آیت الله خمینی و وقوع انقلاب اسلامی می تواند از نتایج و ” ثمرات ” آن باشد .
بنا به تعریف : ایدئولوژی ، یعنی ” شعور یاآگاهی کاذب ” . لذا می توان گفت که تاریخ معاصر ایران در سیطرهء ایدئولوژی ها ی فریبا یا بقول مولانا ” شیشه ء کبود ” سرشار از آگاهی های کاذب است :

پیشِ چشمت داشتی شیشه ء کبود

زین سبب ، عالم کبودت می نمود

بنابراین : محقّقی که بخواهد بدون شیشه ء کبودِ ایدئولوژی های سیاسی ، به شخصیّت ها و وقایع تاریخ معاصر ایران بنگرد ، چه بسا که با تهمت ها و دشنام های فراوان روبرو گردد . خطر کردن در ” عادت زدائی ” و ارزیابی دوباره ء رویدادها و داده های ” مُسلّم ” ، صفتی است که می تواند وجه مشخصه ء یک پژوهشگر صدیق یا یک روشنفکر واقعی باشد . روشنفکر ایدئولوژیک از داده های تاریخی ـ سیاسی ” فراتر ” نمی رود بلکه روز به روز در گرداب باورها و فرضیّه های از پیش داده شده ، ” فروتر ” می رود ، در حالیکه پژوهشگر صدیق یا روشنفکر واقعی با عقل و شک ـ بعنوان دوبال پروازِ حقیقت و آزادی ” باورهای عادت شده ” را فرو می ریزد چراکه معتقد است : آنجاکه حقیقت آزاد نباشد ، آزادی حقیقت ندارد .
با آنچه که گفتم ، من فکر می کنم که تاپیش از انقلاب اسلامی اکثریت روشنفکران و رهبران سیاسی ما ، هم فاقد ” آگاهی ” و هم فاقد صفت ” ملّی ” بوده اند . از این گذشته ، من چندان معتقد نیستم که ” با وقوع انقلاب اسلامی ، ما اینچنین به خود و به گذشته ء خود خُرده می گیریم ” ( این را خصوصاً در باره ء روشنفکران و رهبران سیاسی خارج از کشور می گویم ) برای اینکه بسیاری از رهبران سیاسی و روشنفکران ما در زرهی از ” باورهای خدشه ناپذیر ” و در هیأت ” روشنفکران همیشه طلبکار ” ، هنوز از برخورد با گذشته ء سیاسی خود ، پرهیز می کنند ، رهبران سیاسی و روشنفکرانی که با تئوری بافی ها و اشتباهات هولناک خویش ضمن همگامی و همکاری با یکی از سیاه ترین حکومت های تاریخ معاصر جهان در دفاع از انقلاب اسلامی و شخص “امام خمینی” باعث هَدَر دادن بهترین استعدادها یا کشته شدن بسیاری از بهترین فرزندان این آب و خاک شده اند . . . ” هانا آرنت ” شجاعت را بزرگترین فضیلت یک عنصر سیاسی می داند . با این تعریف ، واقعاً شما چند رهبر سیاسی یا سازمانی را می توانید نام ببرید که با دارا بودن فضیلت شجاعت ، ” چرائی ” حمایت خویش از انقلاب اسلامی و امام خمینی را توضیح داده باشند و یا از خویش انتقاد کرده باشند ؟ این “بی چرا زندگان” ( به تعبیر احمد شاملو ) چگونه می توانند حامل نام و صفت روشنفکر باشند ؟
اگر می خواهیم که آینده ء جامعه ء مدنی و دموکراسی در ایران به گذشته ء پراشتباه و بی افتخار بعضی رهبران سیاسی و روشنفکران ما نبازد ، باید شجاعانه و بی پروا نقش رهبران سیاسی و روشنفکرانی که با عقاید و عملکردهای خویش راهگشای ” امام خمینی ” و باعث تحکیم پایه های قدرت استبدادی رژیم اسلامی شده اند ، نقد و بررسی گردد . این گذشته ء پراشتباه و بی افتخار باید همه ء مارا فروتن و فروتن تر سازد .
اساساً یکی از بدبختی های جامعه ء سیاسی و روشنفکری ما این بوده و هست که فرد یا افرادی ـ در اسارت ” ایدئولوژی های خطا ناپذیر ” ! کوشش کرده اند که به شیوه ای گُزینشی ، جملات و روایاتی را “انتخاب” کنند تا با قد و قواره ء ذهنیّت شان سازگار باشند . در اشاره به چنین سبک و سیاقی است که “هگل” ـ در توصیف طنز آمیز چنین افرادی گفته است :
” رویدادهای تاریخی با ذهنیّت من ، خوانائی ندارند ! پس ، بدا بحال رویدادها ! ”
” ماکس پلانک” می گوید : در فیزیک وقتی یک نظریه ء جدید عرضه می شود معمولاً مخالفانی دارد . امّا این نظریّه سرانجام قبول عام می یابد ، نه به این سبب که مخالفان مُجاب شده اند ، بلکه به آن سبب که آنان پیر شده اند و مرده اند ” . . .
۲۶۴۱۵ - تاریخ انتشار : ۷ خرداد ۱٣٨۹       

    از : مرتضی ر

عنوان : زمستان اخوان تاریخ پهلوی هاست
درود برشما آقای جهان،
خفقان بعد از ۲۸ مرداد به حدی بود که زنده یاد اخوان در نسخه ی اول شعر تخلص خو درا ننوشت و واژه ی دریغ را بجای آن گذاشت.

نادری پیدا نخواهد شد دریغ
کاشکی اسکندری پیدا شود

حال آنکه در اصل شعر تخلصش "امید" بود:

نادری پیدا نخواهد شد امید
کاشکی اسکندری پیدا شود
ضمنا آقای ناشناس شما وارد ادبیات نشوید، همان بحث های سیاسی شما برای هفت پشت مان کافی است.
۲۶۴۱٣ - تاریخ انتشار : ۷ خرداد ۱٣٨۹       

    از : حامد زرگری

عنوان : روشنفکر شاهدوست!!؟؟
آقای ناشناس وارد ادبیات هم که می شوید گند می زنید، نه سیاست، نه ادبیات، نه انساندوستی و آنهمه جعل. اینهم روشنفکر شاهدوست.
۲۶۴۱۲ - تاریخ انتشار : ۷ خرداد ۱٣٨۹       

    از : مسافر خسته

عنوان : «ناشناس» در چندمدت اخیر با تغیر رنگ و اسم مشغول تکرار همان اراجیف گذشته است. وظیفه وی دفاع از استبداد و جنایت است.
اگر یکی از مرشد های «اعظم» بما بگوید که این بچه مرشدش «ناشناس» و بقلمون مآب نه فقط هر بار برنگ و «اسمی» متفاوت، بلکه هربار که «قافیه» را تنگ میبیند، با از این شاخ بآن شاخ پریدن خود را از میدان معرکه «خلاصی» میدهد، از جان مردم ایران نهایتآ «چه» میخواهد؟ سعی وی نه فقط در تطهیر رژیم ددمنش و وابسته پهلوی است، بلکه هدف اصلی وی در کند و منحرف کردن سوی مبارزات ضداستبدادی مردم ایران در این شرایط است. «فعالیت» این قماش جان نثاران نه بخاطر «حب علی» که پدر تاجدارشان باشد است، بلکه از بغض «معاویه» یعنی دشمنی دیرینه با مبارزان راه آزادی و استقلال ایران است.  
۲۶۴۱۱ - تاریخ انتشار : ۷ خرداد ۱٣٨۹       

    از : ج اا

عنوان : اگر اخوان را باور دارید باید تمام حرفهای خو درا پس یگیرید، نمی شود فرصت طلبانه و گزینشی عمل کرد و آنچه را که او در باره ی اتقلاب اسلامی گفت پذیرفت و شعری را که بعد از کودتای ۲۸ مرداد در زندان شاه و در افشای کودتا گفت گفت نا دیده گرفت.
آقای ناشناس، آن دو کودتای کذایی این انقلاب را باید درپی داشته باشد.
و اخوان این را پیش بینی کرده بود:

نادری پیدا نخواهد ایدریغ
کاشکی اسکندری پیداشود

بعد از ۲۸ مرداد اخوان شاعر نامدار ایران همیشه از این مصیبت نالید و هرجا که توانست سلطنت را لعن و نفرین کرد. قصه ی شهر سنگستان را بخوانید. گویا آن زنده یاد آنرا همین دیروز و برای جمهوری اسلامی سروده است. مشابهات ها شگفت انگیز است. تاریخ ما ادبیات ماست و مورخان ما شاعران و داستان نویسان ما. این روند را آزاده ی بزرگوار طوس آغاز کرده است و کانون نویسندگان دارد ادامه می دهد.شعرهای خانم بهبهانی را بخوانید.

اما برویم سر داستان اخوان بزرگ.
بعد از کودتای ۲۸ مرداد و شکست آن اخوان سرود:

کاوه یا اسکندر ؟
موجها خوابیده اند ، آرام و رام
طبل توفان از نوا افتاده است
چشمه های شعله ور خشکیده اند
آبها از آسیا افتاده است
در مزار آباد شهر بی تپش
وای جغدی هم نمی اید به گوش
دردمندان بی خروش و بی فغان
خشمناکان بی فغان و بی خروش
آهها در سینه ها گم کرده راه
مرغکان سرشان به زیر بالها
در سکوت جاودان مدفون شده ست
هر چه غوغا بود و قیل و قال ها
آبها از آسیا افتاد هاست
دارها برچیده خونها شسته اند
جای رنج و خشم و عصیان بوته ها
خشکبنهای پلیدی رسته اند
مشتهای آسمانکوب قوی
وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست
یا نهان سیلی زنان یا آشکار
کاسه ی پست گداییها شده ست
خانه خالی بود و خوان بی آب و نان
و آنچه بود ، آش دهن سوزی نبود
این شب است ، آری ، شبی بس هولناک
لیک پشت تپه هم روزی نبود
باز ما ماندیم و شهر بی تپش
و آنچه کفتار است و گرگ و روبه ست
گاه می گویم فغانی بر کشم
باز می بیتم صدایم کوته ست
باز می بینم که پشت میله ها
مادرم استاده ، با چشمان تر
ناله اش گم گشته در فریادها
گویدم گویی که : من لالم ، تو کر
آخر انگشتی کند چون خامه ای
دست دیگر را بسان نامه ای
گویدم بنویس و راحت شو به رمز
تو عجب دیوانه و خودکامه ای
من سری بالا زنم ، چون ماکیان
ازپس نوشیدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر
هر چه از آن گوید ، این بیند جواب
گوید آخر ... پیرهاتان نیز ... هم
گویمش اما جوانان مانده اند
گویدم اینها دروغند و فریب
گویم آنها بس به گوشم خوانده اند
گوید اما خواهرت ، طفلت ، زنت... ؟
من نهم دندان غفلت بر جگر
چشم هم اینجا دم از کوری زند
گوش کز حرف نخستین بود کر
گاه رفتن گویدم نومیدوار
و آخرین حرفش که : این جهل است و لج
قلعه ها شد فتح ، سقف آمد فرود
و آخرین حرفم ستون است و فرج
می شود چشمش پر از اشک و به خویش
می دهد امید دیدار مرا
من به اشکش خیره از این سوی و باز
دزد مسکین برده سیگار مرا
آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما ماندیم و خوان این و آن
میهمان باده و افیون و بنگ
از عطای دشمنان و دوستان
آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما ماندیم و عدل ایزدی
و آنچه گویی گویدم هر شب زنم
باز هم مست و تهی دست آمدی ؟

آن که در خونش طلا بود و شرف
شانه ای بالا تکاند و جام زد
چتر پولادین ناپیدا به دست
رو به ساحلهای دیگر گام زد

در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین ، ما ناشریفان مانده ایم
آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما با موج و توفان مانده ایم
هر که آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
زآن چه حاصل ، جز با دروغ و جز دروغ ؟
زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب ؟

باز می گویند : فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
کاوه ای پیدا نخواهد شد ، امید
کاشکی اسکندری پیدا شود

اسکندری که اخوان پیش بینی می کرد آمد، خمینی بود.
می بیند اخوان نالیدن از این درد مزمن را پیش از این انقلاب کذایی آغاز کرد. او کودتا و انقلاب را دو روی یک سکه می بیند وهمان درد کهنه را می نالد. او از مشکلی تاریخی صحبت می کند، که حکومت رضا شاه، شاه خمینی تظاهر آنست.
اگر اخوان را باور دارید باید تمام حرفهای خو درا پس یگیرید، نمی شود فرصت طلبانه و گزینشی عمل کرد و آنچه را که او در باره انقلاب اسلامی گفت بپذیرفت و شعری را که بعد از کودتای ۲۸ مرداد در زندان شاه در محکو میت و افشای کودتا گفت نا دیده گرفت. تکلیف خودتان را روشن کنید!؟
۲۶۴۱۰ - تاریخ انتشار : ۷ خرداد ۱٣٨۹       

    از : unknown

عنوان : مهدی اخوان ثالث
اد آن زمان که چندی از شور انقلاب
هرگز نبود یکدم در دیده خواب ما را

« تا مرگ شاه خائن نهضت ادامه دارد»
گفتیم و از مسلسل آمد جواب ما را

بردیم مادیان ر ا از بهر فحل دادن
برعکس آرزوها شد مستجاب ما را

کو... و کله***قندی دادیم و بازگشتیم
دیگر نماند وامی از هیچ باب ما را *
گر انقلاب این است باری به ما بگویید
ما انقلاب کردیم یا انقلاب ما را
۲۶۴۰۷ - تاریخ انتشار : ۷ خرداد ۱٣٨۹       

    از : unknown

عنوان : درهم بندی به سبک چپ مدل ایرانی وجبهه به اصطلاح ملی
با جود جمع بند هایی یا دقیقتر سرهم بندهایی مانند منوچهر احمدی دیگر مشکل چپ و مصدق الهی جماعت حل شد.
تخلف از نص صرح قانون اساسی نظر شخصی است؟ صورت جلسه مجلس در رابطه با بیان مصدق درفاع از کشت تریاک نظر شخصی است؟ملاقات با خلیل طهماسبی نظر شخصی است؟دخالت در قرارداد ارمیتاژ نظرشخصی است؟
اعتراف به کشتن کودکان در بولتن داخلی توسط رفیق کبیر! اشرف نظر شخصی است؟بیژن جزنی در "تاریخ سی ساله" در مورد ترورهای درون حزبی حزب توده ایران می نویسد: "سازمان اطلاعات حزب توده که اقدامات ضداطلاعاتی انجام می داد... چند تن را که پلیس شده بودند تا نیمه ی اول سال ۳۳ به قتل رسانید. از آن جمله بودند: حسام لنکرانی و پرویز نوایی" و آقایان مدعی که حسام به شوروی رفته است (۳)-اینهم نظر شخصی است؟
نورالدین کیانوری, دبیر اول حزب توده ایران, که در زمان "حبس خانگی" اش به سال ۱۳۷۰با "پژوهشگران" وزرات اطلاعات انجام شد به قتل های درون حزبی محسن صالحی, داریوش غفاری, پرویز نوایی, آقا برار فاطری و حسام لنکرانی اشاره می شود.
این کار (قتل رفیق عبدالله پنجه شاهی) متاسفانه توسط رفیق هادی (احمد غلامیان لنگرودی) و به کمک رفیق اسکندر صورت گرفت. با تالم و تاسف باید بگویم که مساله مربوط به علاقه مندی و رابطه ی رفیق پنجه شاهی به یک رفیق دختری بود که با هم در یک خانه ی تیمی زندگی می کردند, متاسفانه فقط به این دلیل هادی , رفیق پنجه شاهی را زد...." اینها نظر شخصی است؟
به زیر عبی خمینی خزیدن وبه دستبوس خمینی رفتن رهبر جبهه به اصطلاح ملی نظر شخصی است؟

گرامی از غارکهف ودوره کربونیفر بیرون بیائید زمانه عوض شده است.
۲۶۴۰۶ - تاریخ انتشار : ۷ خرداد ۱٣٨۹       

    از : انقلاب شکوهمند ما بود که ایران را نجات داد

عنوان : خوب شد انقلاب شد. اگر انقلاب نمی شد الان ایران وضع بدتر از حالا را می داشت.
به پرسشگر و ناشناس و ۵۰ ساله و بیطرف و همه هوادارانشان،

ما انقلاب کردیم و از این بابت بسیار از کرده خودمان راضی و خرسند هستیم. دستاوردهای انقلاب شکوهمند ما در این سی سال خیلی بیشتر از آنست که فکرش را می کنید و ادامه خواهد داشت. ما شاه را با همه فسادی که در کشور بوجود آورده بود بیرون کردیم. ما امریکا را از منطقه و ایران با اردنگی بیرون کردیم. دم اسراییل را هم گرفتیم و بیرون انداختیم. ما با ضد انقلاب برخورد کردیم و قلع و قمعشان کردیم. ما دانشگاه ها را از عناصر ساواکی و وابسته تخلیه کردیم. ما اقتصاد وابسته و سیاست خارجی وابسته شاه را پایان دادیم. ما امریکایی ها را از لبنان بیرون کردیم. ما جلوی اسراییل ایستادیم و بداد فلسطینیها رسیدیم. ما صدام را شکست دادیم. ما استقلالی که می خواستیم هم در اقتصاد و هم در سیاست خارجی را بدست آوردیم.....انقلاب لازم بود و پاسداری از دستاوردهایش امروز لازم است. دوستان با زحمات پیگیر خود به شما ثابت کرده اند که کار ما درست بوده است و دلائل محکم خود را پشت سر هم ارائه کرده اند. شما مدرک نمی خواهید شما فقط نق میزنید و دستاوردهای مثبت انقلاب را به هیچ میشمارید. فقط فکرش را بکنید که اگر انقلاب نشده بود امروز ایران چه وضع ناهنجاری می داشت. البته قدرت فکر کردن ندارید که اگر داشتید بجای اینقدر نق زدن و دروغ گفتن قبول می کردید که اگر شاه می ماند و اگر شجاعانه ما انقدر شهید نمی دادیم که انقلاب شود ایران امروز وضعی به غایت بدتری می داشت. قبول کنید که ما ایران را با انقلاب شکوهمند خود نجات دادیم.

دوستان من با ناشناس ها و نوچه هایش دهن به دهن نشوید. اینها همه ضد انقلاب بوده و هستند. اگر به حرفهایشان توجه کنید می بینید مسئله اینها هیچی نیست جز اینکه نمی خواستند انقلاب شود و نه اینکه چرا انقلاب شد.

خوب شد انقلاب شد. اگر انقلاب نمی شد الان ایران وضع بدتر از حالا را می داشت.
۲۶۴۰۵ - تاریخ انتشار : ۷ خرداد ۱٣٨۹       

    از : منوچهر احمدی

عنوان : نکته
جمع بندی ناقص (بخش ۲)
چپ ها و ملی گرایان با تمام اختلافاتی که باهم دارند در برخورد با سلطنت طلبان یکپارچه عمل می کند! با اسنادی که از سلطنت طلبان و وابستکان سابق سلطنت و حتی خود شاه ارائه شد، بسیاری از نظرات سلطنت طلبان مخصوصا نظرات آقای ناشناس نظرات شخصی به نظر می رسد.
پاسخ بعضی از سوالات چند بار داده شد ولی پنجاه ساله و پرسشگر باز آنها را مطرح می کند. اما یک سوال عمده که چپ ها روی آن تاکید می کنند، همچنان بی جواب ماند.
طرفدار شدن بیطرف کمکی به سلطنت طلبان نکرد.
این گفتگو عملا به محاکمه ی شاه و حکومت پهلوی تبدیل شد و آگاهی های بسیاری از مشکلات دوران پهلوی بدست داد.
استفاده از کتاب تاج الملوک کمکی به قضیه نکرد.
بعضی از اسناد ناشناس اعنباری ندارد.
بعضی از نوشته ها طولانی است، آیا بهتر نیست دوستان آنهارا به چند بخش مفید تر است.
این جمع بندی شتابزده و ناقص است. شاید در فرصتی دیگر کامل شود.
۲۶۴۰۴ - تاریخ انتشار : ۷ خرداد ۱٣٨۹       

    از : حمید زرگری

عنوان : آقای پنجاه ساله نمک نشناسی نکنید و به شاه خاون خودتان وفادار باشید
شاه خودش در مصاحبه ی با نشریه مصری می گوید من از آمریکایی ها دستور می گرفتم. قبل از آن هم در رابط هبا هویزر هم گفته بود که هویزر و سولیوان آمدند و تاکید کردند که زودتر گرش را گم کند.
شما دیگر چرا به او بی احترامی می کنید. این کار را بملت ایران بسپارید که در این کار استادند واز ناصرالدین شاه به بعد هیچوقت نگذاشت آب خوش از گلوی هیچ شاهی پایین برود.

۱- ناصرالین شاه کشته شد
۲- مظفرالدین شاه فرمان مشروطه را امضا و بلافاصله دق کرد.
۳-محمدعلی شاه، دربدر شد ور غربت به درک اسفل ابسافلین پیوست
۴- احمد شاه ،مستعفی شد
۵-رضا شاه قلدر، دربدر شد ور غربت به درک اسفل ابسافلین پیوست
۶- محمد رضاشاه خائن، دربدر شد ور غربت به درک اسفل ابسافلین پیوست
مردم دیگر به چه نحو نفرت خود را از ساطنت نشان بدهند. این سیاهه کفایت می کند که هیچ احمقی دیگر سودای سلطنت را در سر نپرورد.
۲۶۴۰۰ - تاریخ انتشار : ۷ خرداد ۱٣٨۹       

    از : مرضیه ش

عنوان : سلام خانم ناهید
سلام خانم ناهید،
راستش من هم مشکل شمارا داشتم و حرفهای چپ ها و ملی ها را زیاد قبول نداشتم. حرفهای خانواده هم همه اش برام قابل قبول نبود. پدر و مادرم باهم در مورد شاه اختلاف نظر داشتند.
این گفت و گوها خیلی خوب بود من نوشته ی آقای همایون که مورد احترام پدرم هم هست و آقای هویدا و آقای علم و طرفدارن سابق شاه خیلی آموختم و چشمانم بازشد. وقتی آقای هویدا با آن صراحت می گوید آب از بالا خراب است و وخراتی ها را شاه تقصیر داشت و آقای همایون بدتر از او وضع سیاست و اقتصاد و فرهنگ را قاتی پاتی و دیکتاتوری می داند خیلی خنده داراست که ما روشنفکرها را مسعول بدانیم.
مادرم همیشه اشرف پهلوی را فاسد می دانست و پدرم سکوت می کرد. حالا حقایق زیادی دستگیرم شد. شاه به شهبانو وفادار نبود. همه فاسد بودند. خاطرات محافظ شاه واقعا مرا شوک کرد. البته هنوز سوالاتی برایم وجود دارد
۲۶٣۹۹ - تاریخ انتشار : ۷ خرداد ۱٣٨۹       

    از : اقای ۵۰ ساله بیسواد معلوم است خودت نفهمیدی موضوع از چه قرار است

عنوان : ۵۰ ساله:" کتاب تز نیست. تز بخش بسیار کوچکی از دوره ای است و نه تاریخ دوقرن. هنوز فرق ایندو را طرف نمی فهمد."
۵۰اصلا جواب به خودت را میخونی?
۵۰ ساله از انجا که این کتاب (نین دو انقلاب از پرفسور ابراهیمیان استاد تاریخ دانشگاه نیویورک)را نمیشناسد و از انجا که این کتاب برای هرکسی که به تاریخ ایران علاقمند است همه را به کیش خود فرض نموده که این کتاب است و تز نیست.
جنابعالی بروید حدقل مقدمه کتاب را بخوانید تا بدانید که "ایران بین دو انقلاب " تز پرفسوری اقای پرفسور ابراهیمیان است که اکنون بصورت کتاب در ایران بفارسی ترجمه شده است. در ضمن هر پرفسور تاریخ بعد از تزش بازهم کتاب مینویسد و این کتاب ویا کتابها هم کار تحقیقاتی میباشندو همینها هستند که به عنوان استاد راهنما دانشجویان دکترا تز افراد را کارشناسی کرده و انرا مورد تائئد قرار میدهند تا ان دانشجو به عنوان دکتر تاریخ تزش را چاپ کند یعنی تز دکترا فقط مرحله مقدماتی برای تحقیق میباشد و نه نهائی وبعد از تز دکتراباید تز فوق دکترا را بنویسند و بعد به عنوان پرفسور به کار تربیت دانشجو بپردازند یعنی "کتاب بین دو انقلاب پرفسور ابراهیمیان همان تز پرفسوری ویا فوق دکترا ایشان میباشد . ۵۰ ساله نشان میدهد که از بیخ عرب است و فقط نگاه میکند که سلطنت طلبان دیگر مثل پرسشگر و ناشناس چه میگویند و ایشان مثل یک نوچه دون پایه انرا تکرار میکند.



فلاح فلاح

عنوان : تز و کتاب (باز هم نادانی)
۱_بمان در جهلت که نمیدانی هر تز ( پایان نانه) می تواند پس از کذرانده شدن کتاب شود.
۲- بمان در جهلت که نمیدانی "پروقسور" از باورمندان فرهنگ ایران است و از مهین ستیزندگان رژیم جمهری اسلامی.
۳- بمان درجهلت که نمیدانی که استاد یک شخصیت فرهنی است نه سیاسی و سر بر آستان قدرت فرو نمی ساید.
۴- بمان درجهلت که کتاب را ندیده و نخوانده و استاد را نشناخته مردود دانسته ای.
۵ صد ساله که بشوی جهلت صد ساله خواهد شد
۲۶٣۹٨ - تاریخ انتشار : ۷ خرداد ۱٣٨۹       

    از : از حزب رستاخیز تا حزب اله، از چاله ی سلطنت تا چاه ولایت

عنوان : در اسفند ۱۳۵۳ ، شاه حزب رستاخیز را طی یک کنفراس رادیو – تلویزیونی به عنوان تنها حزب کشور اعلام کرد و گفت: "هر ایرانی باید عضو این حزب بشود و تکلیف خود را روشن کند. اگر نشد از ایران خارج شود. اگر نخواستند خارج شوند ، جایشان در زندان است. آنهایی که به این ح
از حزب رستاخیز تا حزب اله، از چاله ی سلطنت تا چاه ولایت




امیرحسین لادن





اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
سه‌شنبه ۴ خرداد ۱۳۸۹ - ۲۵ می ۲۰۱۰




"اعمال قدرت یک جانبه ، خودکامگی و تمرکز قدرت ، رانت خواری و فساد اقتصادی ... سرکوب شدید مخالفین توسط دستگاههای نظامی و اطلاعاتی – امنیتی ، وابستگی تمام ارکان های حکومت به ..." (۱)
وقتی این جمله را می خوانید ، بدون شک رژیم ولایت فقیه در نظرتان مجسم می شود ؛ اما این نوشته در باره‍ی محمد رضا شاه و نحوه‍ی برپائی ، اعلام و عملکرد حزب رستاخیز می باشد. این حرکت شاه ، یعنی ناچیز شمردن مردم و نادیدیه گرفتن خواست های آنان ، مخالفان را متحد و در مبارزه علیه دیکتاتوری مصمم تر کرد. این نوشتار یک یاد آوری است، برای آنها که فراموش کرده و آنهائی که اطلاع نداشتند.
طی دهه‍یّ مابین کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و تظاهرات خرداد ۱۳۴۲ ، شاه با بهره گیری از در آمد روزافزون نفت (۳۴ میلیون دلار در سال ۱۹۵۴ ، ۱۸۱ میلیون در سال ۱۹۵۶ ، ۳۵۸ میلیون در سال ۱۹۶۰ و ۴۳۷ میلیون دلار در سال ۱۹۶۲) ، ۵۰۰ میلیون دلار کمک نظامی آمریکا ، برپائی سازمان امنیت و اطلاعات کشور (ساواک) با همکاری موساد اسرائیل و سیای آمریکا ؛ ؛ و خنثی کردن مخالفین داخلی (زندان ، تبعید ، سانسور) موفق شد که پایه های حکومتش را مستحکم تر کرده ، کنترل بیشتری بدست آورد. در ضمن با برپائی حزب ملیون و مردم بوسیله‍ی دو عامل دربار ، علم و اقبال ، مجلس شورا و سنا را کاملاً در اختیار گرفت. مجلسین فرمایشی نیز با تصویب متمم هائی به قانون اساسی کشور ، قدرت شاه را تثبیت کردند. (۲)
شاه به ایرانیان غیر از دو سه نفر که مورد اطمینانش بودند ، نه تنها اطمینان و اعتماد نداشت بلکه آنان را بحساب نمی آورد ، نظرات ایرانی را نمی پذیرفت. حاضر بود ساعت ها با خارجیان بحث و گفتگو کند ولی حتی پیشنهادهای نزدیک ترین خدمتگزارانش (نخست وزیر ، وزیر دربار ، ...) را با خشونت پاسخ می داد. ماروین زونِس یک ایران شناسِ آمریکائی که مدتی در ایران (اول به خرج یک بنیاد آمریکائی و بعد به خرج بنیاد پهلوی) مسائل سیاسی دهه‍ی بعد از کودتا را مورد تجزیه و تحلیل قرار داده بود ، در اینمورد می نویسد: "در انتهای روز دوم زد و خوردهای خیابانی خرداد ۱۳۴۲ که خون هزاران ایرانی ریخته شده بود ؛ چهار تن از نزدیکترین ترین حامیان و خدمتگزاران شاه ، پس از مشورت با یکدیگر به حضور اعلیحضرت شرفیاب شدند. این چهار نفر: حسین علا وزیر دربار ، عبداله انتظام رئیس شرکت نفت ایران ، سپهبد یزدان پناه فرمانده بازرسی شاهنشاهی ، و سردار فاخر حکمت سخنگوی و رئیس مجلس شورای ملی بودند که خود را چاکران شاه می خواندند و به رضا شاه نیز سالها خدمت کرده بودند ؛ برای پایداری سلطنت و حفظ شاه از عواقب خطرناکِ زد و خورد و آشوب ، تصمیم گرفتند که نتیجه‍ی بررسی و مشورتشان را بحضور اعلیحضرت برسانند." (۳)
حسین علا که ۷۸ سال از عمرش می گذشت در کابینه های مختلف در زمان رضا شاه و محمد رضا شاه به عنوان وزیر اقتصاد ، رفاه عمومی ، صنایع ، کشاورزی ، تجارت و وزیر امور خارجه خدمت کرده ؛ درضمن با سمت سفیر ایران در اسپانیا ، انگلستان و آمریکا نیز انجام وظیفه کرده بود. و در دوران محمد رضا شاه دوبار نخست وزیر و یک بار وزیر دربار بود.
عبداله انتظام که پدرش چندین بار در مقام وزارت به خاندان قاجار خدمت کرده بود ؛ خدمت دولتی خود را از فعالیت در وزارت امور خارجه آغاز کرد. بعد از خدمت در پست های مختلف ، در دوران نخست وزیری حسین علا به مقام وزارت امور خارجه نائل شد . انتظام ، پس از کودتای ۲۸ مرداد ، دوباره به این مقام ، اول در کابینه‍ی زاهدی و دوم در کابینه‍ی علا دست یافت.
سردار فاخر حکمت ، در جنگ جهانی دوم ، یک گروه پارتیزانی در جنوب ایران برای مبارزه با انگلیس ها که کشور را اشغال کرده بودند ، تشکیل داد. بعد از جنگ ، چند بار فرماندار و استاندار ایالت های مختلف شد. در دوره‍ی چهارم مجلس ، به نمایندگی انتخاب شد و پس از چند دوره ، در سال ۱۳۲۰ برای اولین بار به مقام سخنگوی مجلس انتخاب شد و چهارده سال در این سمت باقی بود. حکمت یکبار نیز پیشنهاد نخست وزیری را نپذیرفته بود.
مرتضی یزدان پناه ، سالخورده ترین و محترم ترین ژنرال آنروز محسوب می شد. در دوران کودتای سید ضیا و رضا خان ؛ یزدان پناه ، ژنرال قزاق ها در ارتش شمال بود. یزدان پناه که یار و یاور رضا خان و بعد رضا شاه بود ؛ مدت ۲۰ سال فرمانده‍ی موفق لشکرکشی بر علیه عشایر و شورشیان در مناطق مختلف کشور بود. پس از تبعید رضا شاه بوسیله‍ی متفقین ، در دوران محمد رضا شاه ، چهار بار وزیر جنگ ، رئیس آجودانی شاهنشاهی و در خرداد ۱۳۴۲ ، فرمانده‍ی بازرسی شاهنشاهی بود.
علا ، حکمت ، انتظام و یزدان پناه معتقد بودند که این تظاهرات که در اعتراض به دستگیری خمینی شروع شده بود ، در اثر شدت عمل ارتش ، تبدیل به زد و خورد خیابانی و آشوب در شهرهای مختلف کشور شده است. و چنانچه ادامه پیدا کند ؛ امکان دارد که فراگیر و گسترده شده و سراسر کشور را دستخوش خشونت سازد. مخصوصاً اینکه طی روز دوم - تظاهرکنندگان به ساختمان های بی دفاع دولتی حمله کرده و آنها را به آتش می کشیدند. در ضمن شایعه‍ی آنروز نیز حکایت از آن داشت که دانشجویان دانشگاه تهران قصد دارند برای پشتیبانی از تضاهر کنندگان ، دانشکاه را تعطیل کرده و به آنان به پیوندند. آنان (چهار نفر) گسترش و ادامه‍ی این آشوب را برای سلطنت و شاه مخاطره انگیز می دانستند.
"این چاکران شاهنشاه فکر کردند که دو راه در پیش است: یا ارتش با زور ، خونریزی و کشتار موفق به خاموش کردن این اعتراضات می شود و یا سربازان از ادامه‍ی کشتار خود داری می کنند و ارتش مجبور به عقب نشینی می شود که در هر صورت نه تنها برای شاه و سلطنت مفید نخواهند بود بلکه امکان خطرات جبران ناپذیر دارند. پس از شرفیابی و تقدیم پیشنهادشان در مورد تظاهر کنندگان ؛ شاه بشدت خشمگین شده ، فریاد میزند که چطور شماها بخودتان اجازه می دهید که به شاه مملکت بگوئید چه به صلاح مملکت و سلطنت است و چه باید بکند." (۴)
علا از وزارت دربار عزل می شود ، یزدان پناه از مقام فرمانده‍ی بازرسی شاهنشاهی بر کنار ، سردار فاخر حکمت خانه نشین و انتظام بازنشسته می شوند. از این چهار نفر نزدیک تر به شاه و خیرخواه تر برای سلطنت وجود نداشت ولی حتی ایشان این اجازه را نمی بایستی بخودشان می دادند که به اعلیحضرت توصیه کنند و یا نظر بدهند. دیکته کردن ، فرمان دادن و تعیین تکلیف برای یک ملت ، از خصوصیات محرز یک سیستم دیکتاتوری است ، چه سلطنت و چه ولایت.
دهه‍ی بعد یعنی سالهای ۱۳۴۲ تا ۱۳۵۲ ، شاهد در آمد روز افزون نفت و در نیمه‍ی دوم دهه ، در آمد نجومی (۹۵۷ میلیون دلار در سال ۱۳۴۷ ، ۱.۲ میلیارد در ۱۳۴۸ ، ۵ میلیارد ۱۳۴۹ ، ۲۰ میلیارد ۱۳۵۰) نفت بود که دو سال بعد از آن به ۳۸ میلیارد دلار رسید. (۵) در آمد نفت که در اختیار و کنترل شاه بود ، صرف مهمترین برنامه‍ی مورد علاقه‍ی او ، که بوجود آوردن یک ارتش مجهز و قدرتمند بود ، می شد. قسمت اعظم بودجه‍ی کشور یعنی میلاردها دلار صرف خرید تجهیزات نظامی می گردید. فساد مالی و دخالت گسترده‍ی خانواده‍ی پهلوی در تمام شئون کشور در این دهه‍ی بسیار چشم گیر بود. هیچ پروژه ای ، هیچ قراردادی بدون حضور مستقیم و یا غیر مستقیم آنان صورت نمی گرفت.
در اسفند ۱۳۵۳ ، شاه حزب رستاخیز را طی یک کنفراس رادیو – تلویزیونی به عنوان تنها حزب کشور اعلام کرد و گفت: "هر ایرانی باید عضو این حزب بشود و تکلیف خود را روشن کند. اگر نشد از ایران خارج شود. اگر نخواستند خارج شوند ، جایشان در زندان است. آنهایی که به این حزب نمی‌پیوندند، متعلق به تشکیلات غیر قانونی هستند ، بی وطن هستند. یا باید به زندان بروند یا اینکه "همین فردا کشور را ترک کنند." (۶) همانطور که می بینید ، اعمال قدرت یک جانبه ، زور و تعیین تکلیف برای ما ایرانیان ، بی سابقه نیست ، فقط درجه‍ی شدّت و ضعف آن تفاوت دارد !
حزب فقط حزب اله ، دستاورد نوینی نیست. ما قبلاً حزب فقط حزب رستاخیز نیز داشته ایم ! با این تفاوت که شاهنشاه تسلیم ، زندان و یا ترک وطن پیشنهاد کردند و ولایت فقیه تسلیم ، زندان ، شکنجه ، تجاوز و مرگ ! شاه در ادامه‍ی سخنانش هنگام اعلام سیستم تک حزبی گفت ، در اینمورد مردم را می توان به سه گروه تقسیم کرد – گروه اول یعنی بزرگترین اکثریت که پشتیبانان رژیم هستند ؛ گروه دوم آنهائی هستند که بی طرف اند* و نباید "هیچ انتظاری از ما داشته باشند" و گروه سوم مخالفان هستند که به آنان گذرنامه بدون عوارض می دهیم برای ترک کشور ؛ و یا زندان. در پاسخ به سئوال یک روزنامه نگار خارجی شاه گفت: "دموکراسی ، آزادی ؟ این حرف ها یعنی چه؟ ما هیچ کدام از آنها را نمی خواهیم."
شاه : " ما باید صفوف ایرانیان را به خوبی بشناسیم و صفوف را از هم جدا کنیم. کسانی که به قانون اساسی و نظام شاهنشاهی و انقلاب ششم بهمن عقیده دارند و کسانی که ندارند. ... چون ما اجازه نمی دهیم هیچ گروهی خارج از ضوابط نظام شاهنشاهی تشکلی داشته باشد ، لذا خودمان چیزی را بوجود می آوریم تا همه‍ی نیروها زیر چتری که درست می کنیم ، جمع شوند و فعالیت نمایند." (۷)
امروز ، رژیم ولایت فقیه با یک بُعدی (تک حزبی) کردن کشور آخرین میخ را به تابوت ولایت فقیه می کوبد ؛ همان میخی که شاه سه سال قبل از انقلاب با برپائی حزب فقط رستاخیز به تابوت سلطنت کوبید ! شاه بجای اتکاء به ملت ایران ، با اتکاء به نیروهای مسلح شاهنشاهی ، دستگاه های اطلاعاتی – امنیتی و ثروت عظیم نفت (زائیده‍ی چند برابر شدن بهای نفت) احساس امنیت و قدرت مطلق میکرد. این مرض روانی مِگلا مِنیا (توهم از ثروت و قدرت مطلق) ، اِبهامی است که معمولاً دیکتاتورها گرفتارش می شوند و شاه بشدت در این توهم غوطه ور بود. و گرنه کدام رئیس کشورعاقلی- به ملتش می گوید یا عضو حزب من بشوید ، یا زندان و ترک وطن در انتظارتان است !
چند روز پیش - کمیسیون ماده ۱۰ احزاب در ایران طبق نامه ای به دادسرای عمومی و انقلاب تهران ، خواهان صدور حکم انحلال دو حزب مخالف رژیم شده است ؛ حزب مجاهدین انقلاب و حزب مشارکت ایران. جبهه‍ی مشارکت ، بزرگ ترین تشکل اصلاح طلب ایران ، علیرغم دستگیری تعدادی از اعضای خود ، قصد داشت کنگره سالانه خود را بر گزار کند ولی شب قبل از تاریخ اعلام شده ؛ مجبور به لغو این برنامه شد.
امروز رژیم ولایت فقیه در مسیر حزب فقط حزب اله (فقیه اله) گام بر می دارد و صفوف را نیز جدا می کند. مسأله رابطه ها نیز ، دیگر از مرز عدم "تحمل دگر اندیش" گذشته و وارد دوزخ "یا با ما هستید و یا بر ما" شده است. رژیم بعد از انتخابات سال گذشته ، با نادیده گرفتن رأی مردم ، بی اعتنائی مطلق به خواسته هایشان و سرکوب وحشیانه ی معترضین مشروعیت خود را از دست داد. هزاران شهروند را زندانی و شکنجه کرد ؛ تعدادی از جوانانمان را مورد تجاوز قرار داد دستهای رژیم ، به خون بهترین فرزندان ایران آغشته است.
رژیم ولایت فقیه از آغاز معتقد به سیستم چماقی (یا روسری یا توسری) بود. اکنون نیز با بستن تمام درها بروی ملت ؛ تعطیل مطبوعات ، ایجاد پارازیت در رسانه ها ، ممنوع کردن راهپیمائی و تجمعات ، بستن اینترنت ، تعطیل های موقت تلفن دستی و هجوم های شبانه به خوابگاه های دانشجویان و خانه های مردم ؛ سوپاپ اطمینان این دیگ بخار را نیز بسته است. انفجار در چنین صورتی اجتناب ناپذیر است !
شاهنشاه آریامهر ، **پدر تاجدار کشور ما رعایا بودند ، از اینرو برایمان انتخاب می کردند و تصمیم می گرفتند. ولایت فقیه ، ولی ما مسلمین می باشند ، زیرا ما سفیه و صغیر هستیم ؛ لذا ایشان برای ما انتخاب می کنند و بجای ما تصمیم می گیرند. پس بنابراین مشکل ما جدائی دین از حکومت نیست ! مشکل ، ما ملت ایران هستیم که نیازمندِ پدر و ولی می باشیم ! یا باید رشد کنیم ، بفهمیم ، انتخاب کنیم و تصمیم بگیریم و یا سر تسلیم فرو آورده ، این خفت و خواری را پذیرا باشیم. آزادی و عدالت در گروی آگاهی و بیداری است. هر ملتی ، لایق همان حکومتی است که دارد !

امیر حسین لادن
ahladan@earthlink.net

* بزرگترین گروه به نظر نگارنده
(۱) موسسه‍ی مطالعات و پژوهشهای سیاسی
(۲) Iran Between Two Revolutions Ervand Abrahamian
(۳) & (۴) The Political Elite of Iran Marvin Zonis
(۴) ویکی پدیا
(۵) Iran Between Two revolution
(۶) و (۷) موسسه‍ی مطالعات و پژوهشهای سیاسی
** در پاسخ به ایراد های مطبوعات خارجی در مورد جشن ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی ، شاه گفت: "شما از فلسفه قدرت من جیزی درک نمی کنید. این جشن برای من بود که پدر این ملتم." کتاب از سید ضیاء تا بختیار مسعود بهنود
۲۶٣۹۵ - تاریخ انتشار : ۷ خرداد ۱٣٨۹       

    از : جواب به سوال ۵۰ ساله (ناشناس و پرسشگر و بیطرف)

عنوان : شاه و اجازه واشنگتن
سئوال - آقای بختیار، از نظر روابط ایران با دو قدرت آمریکا و شوروی، آیا تصمیم داشتید که تغییر سیاست بدهید؟ و اگر چنین برنامه ای داشتید نحوه و حدود آنرا خواهش میکنم روشن بفرمائید

سئوال - آقای بختیار،‌ میگویند - و خود شاه نیز در خاطراتش و همچنین در مصاحبه ای با مجله مصری اکتبر تأیید کرد - که بدون اجازه واشنگتن کاری نمیکرد و تصمیمی نمی گرفت. مخالفان شما هم میگویند بختیار مرد آمریکائی ها بود و آنها او را بشاه تحمیل کردند تا نقش محلل را بازی کند. در این مورد چه میگوئید؟

دکتر بختیار - بنده نمیدانم که محلل اینجا چه مفهومی دارد و شاید چون در زمینه صحبت آخوند هستیم یک معنائی داشته باشد که من نمیدانم. ولی من وقتی قبول کردم بعنوان محلل نبود. بعنوان یک رفورماتور بود. برای اینکه می بینیم همیشه انقلاب ضد انقلاب میآورد. همینطورکه حالا هر کس را اعدام میکنند میگویند ضد انقلاب است. ولی نظر من این بود که تمام این کارها اگر از مسیر قانونی و بر روی اصولی که ما همیشه در جبهه ملی بعد از سقوط مصدق اعلام کرده بودیم، انجام شده بود این مسئله پیش نمی آمد.

اینجا به نکته ای اشاره کردید که شاه در خاطراتش نوشته، مسئول این امر خود اوست که نوشته است. ولی من میتوانم عرض کنم که متأسفانه یک مقدار زیادش صحیح است. برای اینکه وقتی مردم در داخل کشور ناراضی بودند. دولت اعم از اینکه بوسیله شاه اداره بشود یا یک نخست وزیر یا یک دیکتاتور یا هر کس دیگر، در صورت ناراضی بودن مردم،‌ دولت احتیاج دارد که پایگاهی در خارج از کشور برای خودش دست و پا بکند، شاه اگر بخواسته های ملت گوش شنوا نشان داده بود، شاید احتیاج نداشت که امریکائی ها تصمیم بگیرند و شاید امریکائی ها هم خودشان را در مقامی نمیدیدند که از او تقاضای غیر مشروع داشته باشند.

اینجا هم باز مسئله دمکراسی و قانون اساسی مطرح میشود. مرحوم دکتر مصدق بخود من این افتخار را داد که با حضور عده ای فرمود اگر سفیر یک مملکت خارجی از شاه چیزی خواست که بر خلاف مصالح بود، باید بگوید که به دولت مراجعه کنید و وقتی که به دولت گفتند باید بگوید با نظر مجلس باید بشود. عوض اینکه فشار تمام تقاضاهای غیر مشروع روی یک نفر باشد، این منعکس میشود روی نمایندگان ملت و روی تمام ملت. فراموش نکنید که سالها و سالها قبل از تولد شماها، وقتی که منهم خیلی کوچک بودم، سلطان احمد شاه در ضیافتی که در لندن ملکه انگلیس بافتخار او ترتیب داده بود، وقتی که از او خواستند در نطقش به قرارداد ۱۹۱۹ اشاره ای بکند، گفت پادشاه مشروطه نباید چنین کاری را بکند برای اینکه از وظائف او نیست. حالا البته میتوانیم بگوئیم که به او آن رسید که دیدیم. ولی او شرافتمندانه قانون را مراعات کرد. بنظر من محمد رضا شاه اگر متکی میشد به یک دولتی که آن دولت نماینده ملت بود،‌ یعنی مورد تأیید نمایندگان واقعی ملت بود، هرگز احتیاج پیدا نمی کرد که برای کمترین چیز با سفیر این دولت یا آن دولت مشورت بکند. باز بر میگردیم که اگر قانون اساسی مراعات میشد این اختلافات پیش نمی آمد و برای همین موضوع و بدلیل همین دخالت های مستمر دربار در امور دولت بود که دکتر مصدق سقوط کرد.

دولت مصدق در سال ۳۱ مخصوصاً ۳۲ مستمراً مورد حمله یک عده آخوند دیگر بریاست بهبهانی سید ابوالقاسم کاشی و عده ای افراد معلوم الحال بود که خوشبختانه زمانه همه را معرفی کرد. اینها وقتی که میخواستند آزاری به دولت بدهند یا بلوائی بر پا کنند به کمک پول دربار، این عمال یعنی آخوند و اوباش دور هم جمع میشدند و آن الم شنگه هائی که شنیدید یا دیدید، براه می انداختند. بنظر من اگر که شاه خودش را مبری میداشت از این چیزها، خودش را دور میکرد از این دخالت ها،‌ خیلی خیلی بیشتر مورد احترام بود. در این زمینه خاطره کوچکی دارم که عرض میکنم. روزی که من نخست وزیر شدم شاه این مسئله را بمن تذکر دادند که در سلطنت مشروطه، شاه مصون از تعرض است و اینهائی که به در و دیوار مینویسند چه صیغه ایست. من به ایشان پیشنهاد کردم یک هفته صبر کنند. یک هفته یا هشت روز گذشته بود که آمدم کاخ نیاوران، خود ایشان به من اظهار کردند، عین این عبارت : آقای بختیار فحش ها بمن کم شده ولی شما از فحش خوردن غوغا میکنید. من جواب دادم، وظیفه دولت است که فحش بخورد، وظیفه شاهی که دخالت نمیکند فحش خوردن نیست. و این باز بر میگردد باینکه اگر مکانیسم مشروطیت ما درست کار میکرد، ما هرگز به این بلاها گرفتار نمی شدیم حالا استفاده میکنم از حوصله شما و میگویم،‌ یکسال قبل یعنی در سال ۵۶ ما هیچ چیز نمی خواستیم - نه کریم سنجابی، نه داریوش فروهر - نه افرادی که اینقدر دور امام تملق گفتند و مداهنه کردند و بجائی هم نرسیدند جز به نفرت عمومی که روی آنها همیشه سایه می اندازد و درچه شرائط ننگینی زندگی میکنند - ما هیچ چیز از شاه نخواسته بودیم جز اجزای قانون اساسی. او نکرد و وقتی که من آمدم دیگر دیر بود.
۲۶٣۹۴ - تاریخ انتشار : ۷ خرداد ۱٣٨۹       

    از : جواب به سوال ۵۰ ساله (ناشناس و پرسشگر و بیطرف)

عنوان : ژنرال هویزر شاه را مثل موش مرده به خارج از کشور پرتاب کرد
۵۰ ساله که بعد از دسته گل به اب دادن در رابطه با تز پرفسور ابراهیمیان مدتی غیبش زده بود سوال مطرح میکند خوب جواب شما را شاه و بختیار دادند و برای چندمین با انرا اینجا میاورم تا از شوک سرنگونی حکومت ترور و وحشت شاهنشاه اریامهر بعد از ۳۱ سال در بیایید:
جواب شما این است که سیاستهای جهانی بیگانگان از جمله امریکائی ها در رابطه با نوکران مزدورشان این است که وقتی تاریخ مصرف شان تمام شد ان ها را به زباله دانی میاندازند. نمونه ان رضا شاه کبیر شما بود وبعد محمدرضا شاه اریامهر که گفت ایشان را امریکا مثل موش مرده به خارج پرتاب کرد. در ضمن طالبان و القاعده ورئیس جمهور سابق پاناما و صدام حسین ....................... هم در این ردیف جا میگیرند.
حالا ببین شاهنشاه اریامهر چه جوابی به شما میدهند
++++++++++++++++++++++++++++++++++++


ماموریت شگقت انگیز ژنرال هویزر: از کتاب "پاسخ به تاریخ" محمدرضا شاه صفحه ۲۴۵

ژنرال هویزر شاه را مثل موش مرده به خارج از کشور پرتاب کرد
اوائل بهمن( ۵۷) خبر حیرت انگیزی به من گزارش شد که ژنرال هویزر چند روزی است که در تهران اقامت دارد.نظامیان امریکا با هواپیماهای خود میامدند و میرفتند و تابع تشریفات معمول نبودند.از امرای ارتش در رابطه با مسافرت ژنرال هویزر سوال کردم انها هم چیزی نمیدانستند حضور او در ایران واقعا شگفت انگیز بود و نمیتوانست اتفاقی و بدون دلائلبسیار مهم باشد
بالاخره من یکبار ژنرال هویزر را باتفاق سفیر امریکا اقای سولیوان ملاقات کردم.تنها چیزی که مورد علاقه هردو انها بود دانستن روز و ساعت حرکت من از ایران بود.ژنرال هویزر از ارتشبد قره باغی رئیس ستاد ارتش ایران خواست که ملاقاتی بین او و بازرگان ترتیب دهد.ارتشبد قره باغی این ملاقات را به من گزارش داد. نمیدانم در این ملاقات چه گذشت, میدانم که ارتشبد غره باغی از تمام قدرت خود استفاده کرد تا ارتش ایران را از هرگونه اقدام و تصمیمی بازدارد........................................

پس از اینکه من ایران را ترک کردم, ژنرال هویزر باز چندین روز در ایران اقامت داشت. در این هنگام چه گذشت ? تنها چیزی که میتوانم بگویم اینست که ربیعی فرمانده نیروی هوائی ایران طی محاکمه اش به قضات گفت: ژنرال هویزر شاه را مثل موش مرده به خارج از کشور پرتاب کرد
۲۶٣۹٣ - تاریخ انتشار : ۷ خرداد ۱٣٨۹       

    از : ۵۰ ساله-آخرین نظرم در اینجا

عنوان : سئوالی که کوردلان بیجواب می گذارند، ««... اگر شاه امریکایی و وابسته بود, چرا امریکایی ها بقول کسان بیرونش کردند؟ او که از خودشان بود...»
ناشناس در یکی از نظراتش سئوالی مطرح کرد که مخالفانش عاجز از پاسخ بوده و هستند و خواهند بود. سئوال بسیار ساده و بدین قرار است:-

«... اگر شاه امریکایی و وابسته بود, چرا امریکایی ها بقول کسان بیرونش کردند؟ او که از خودشان بود...»

هر وقت جواب این یک سئوال ساده را دادند بقیه حرفهایشان قابل تامل خواهد بود. وقتی هنوز تفاوت تز و کتاب را نمی دانند از آنها انتظاری بیشتر از این نمی توان داشت که مرتب یکی دو نظر که حتی از آن خودشان هم نیست و از بر و کپی کرده اند را تکرار کنند. آنچه هم از خودشان است کوتاه و بی محتوا و فحاشی است، فکر می کنند این نظر است!!! بنابراین نه تفاوت بین تز و رساله را درک می کنند و نه تفاوت بین نظر و فحاشی را، زهی افسوس!!!

این سئوال ناشناس که سئوال منهم هست را جواب دهند، «... اگر شاه امریکایی و وابسته بود, چراامریکایی ها بقول کسان بیرونش کردند؟ او که از خودشان بود...»

امیدوارم تفاوت بین جواب و فحاشی/طفره رفتن/نادیده گرفتن را یاد گرفته باشند. در غیر اینصورت به لیست کمبودهای خود افزوده اند.
۲۶٣۹۲ - تاریخ انتشار : ۷ خرداد ۱٣٨۹       

    از : ناهید

عنوان : به ناشناس ( پرسشگر و۵۰ ساله و بیطرف)
ضمن تشکراز شما, من بعنوان یک خواننده نظرات گرچه زمان شاه را ندیدم و همش هم در تعجب بودم که چرا پدران ما بدنبال خمینی راه افتادند. با خواندن نظرات شما به امر مهمی پی بردم. دیروز به پدرم زنگ زدم وگفتم ۲۰ سال تلاش کردی که از نظرات خودتان بگویید و اینکه چرا انقلاب کردید گرچه شما خمینی را نمیخواستید!ولی نتوانستی جواب مرا بدهی. کاش به من میگفتی که برو نظر سلطنت طلبان را بخوان. با خواندن نظرات ناشناس حالا میفهمم چرا مردم بدنبال خمینی افتادند.پدرم گفت تازه این نظرات ۳۱ سال پس از سرنگونی شاه گفته میشود .
من از ناشناس (پرسشگر و ۵۰ ساله و بیطرف) خیلی متشکرم. شما این تناقض را برایم حل کردید. همیشه با پدرم در جنگ بودم که چرا انقلاب کردند شما جواب مرا دادید ونشان دادید که بعد از ۳۱ سال از سرنگونی هنوز هم خواستار حکومتی هستید که در ان چپ وملی گرا و مخالف سلطنت جائی ندارند. باز هم متشکرم
۲۶٣٨۹ - تاریخ انتشار : ۷ خرداد ۱٣٨۹       

    از : یکباره "جاوید شاه" شد "مرگ بر شاه"

عنوان : ساواکی ها وسلطنت طلبان لطفا ساکت باشند که ملکه مادرتاج الملوک یعنی ملکه اول پهلوی رید به سابقه سلطنت پهلوی در ایران:
من درتهران که بودم بطورمرتب هر روزیک مقدارتریاک استعمال می‌کردم ویک گیلاس هم کنیاک با غذای روزانه می‌خوردم اما این برنامه چهل ساله من درخارج بهم ریخت!
خدمت شما عرض کنم که رضا شاه روزانه یکبارصبح موقع رفتن به کاخ شهری چند بست تریاک استعمال می‌کرد. دکترها به اوگفته بودند تریاک قند خون را می‌سوزاند. رضا عادت داشت بعد ازناهار و شام یک گیلاس کنیاک بنوشد.
من هم این عادت را از رضا گرفتم. دربین بچه‌های رضا غلامرضا وحمیدرضا تریاکی حرفه‌ای شدند.
س: اگرممکن است علت خارج شدن خودتان را ازایران شرح دهید.؟
تاج الملوک: راستش را بخواهید این اواخرهمه چیزرا ازمن پنهان می‌کردند. البته حالا اشرف وشمس می‌گویند علت پنهانکاریشان این بوده که نمی خواستند من ناراحت نشوم وفشارم بالا نرود. اگرچه من ازخیلی مطالب‌بی‌اطلاع بودم، اما می‌دانستم اوضاع مثل سالهای ۱۳۲۰ و۱۳۲۸ شده است. من همیشه عمرم ازاینکه سرنوشت سلطنت پهلوی هم مثل سرنوشت سلطنت قاجاریه شود دراضطراب بودم. یکبارموقعی که « رزم آرا» برای اخلال درسلطنت محمدرضا نقشه چینی می‌کرد خواب‌هائی می‌دید که به محمدرضا گفتم من می‌ترسم یک رضا خان پیدا شود وهمان کاری را که پدرت با احمد شاه کرد با تو بکند! یادم هست که محمدرضا خندید و گفت: « نه رزم آرا رضا شاه است ونه من احمدشاه!» اما این پیش بینی من درست ازآب درآمد وبالاخره کلک سلطنت پهلوی را کندند!
به جهنم که مردم سلطنت ما را نخواستند. قابل نبودند. یک روزی خودشان پشیمان می‌شوند وچراغ برمی دارند و دنبال ما می‌گردند!
سلطان خوب است، مثل سلطان ژاپن که مردم مثل بت او را می‌پرستند و حکم او را مثل حکم خدا می‌دانند نه اینکه درمملکت ایران بیایند واسائه ادب کنند و بگویند مرگ برشاه! بیچاره محمدرضا به اتفاق هویدا رفته بود بالای سر تظاهرکنندگان میدان شهیاد ) آزادی کنونی ( وآنجا آنقدرصدا زیاد بود که از داخل هلیکوپترشنیده بود مردم می‌گویند مرگ برشاه!
حالا کی می‌گفتند مرگ برشاه؟ ازاوایل سال ۱۳۵۷. درحالی که همین مردم چند ماه قبل ازآن دربهمن سال ۵۶ به مناسبت ششم بهمن ازصبح تا شب در خیابان رژه می‌رفتند ومی گفتند جاوید شاه!
آتاتورک توانست ترک‌ها را تا حدودی اروپایی کند، اما رضا نتوانست همان برنامه‌های آتاتورک را درایران پیاده نماید. ما خودمان پیشقدم کشف حجاب شدیم. من واشرف وشمس با سرهای بازو بدون چادر و چاقچوردرجشن کشف حجاب شرکت کردیم، اما مردم بجای آنکه ازما تبعیت کنند نسبت‌های ناجوربه ما دادند واشعارجلف درهجو ما سرودند وچه کارها که نکردند!
این خبرهای مربوط به اعدام روسای دولت‌های گذشته وماموران دولتی وارتشی ومستخدمین ساواک ودربار روی من اثرات بدی گذاشته است. همین آقای ارتشبد نصیری چه گناهی داشت که اورا اعدام کردند؟! همین آقای رحیمعلی خرم که ازنزدیکان بود چه گناهی داشت که اورا اعدام کردند؟! لابد اگرماهم درایران مانده بودیم ما را هم اعدام می‌کردند؟!
مگرما چه گناهی کرده ایم؟! نه، شما بفرمائید!
س - پس شما درجریان انقلاب وحوادث قبل وبعد آن قرارداشتید؟

تاج الملوک:
چطور خبرنداشتم؟ البته اطرافیان رعایت حال مرا می‌کردند وبرای اینکه کدر نشوم مرتب می‌گفتند چیزی نیست، وبزودی سروصداها می‌خوابد. اولش که ماجرای تبریزپیش آمد وبعد که ماجرای قم پیش آمد خوب من همه چیز را مطلع شدم. بعدا هم روزنامه‌ها را می‌خواندم وکسانی که به ملاقاتم می‌آمدند درعین اینکه سعی می‌کردند مسائل را کوچک نشان دهند دست آخرازمن می‌خواستند محمدرضا را نصیحت کنم وازاو بخواهم تا قوی تر برخورد کند وجلوی آشوب طلبان بایستد. خوب راستش من فکرنمی کردم کار به جایی برسد که سلطنت ازبین برود. به همین خاطرزیاد پاپی محمد رضا نمی شدم. محمدرضا حال نداربود واین سال آخری که ایران بودیم زیاد سردماغ به نظر نمی رسید. حتی زمستان‌ها که عادت داشت برای اسکی و استراحت زمستانی به سوئیس برود آن سال نرفت ودرایران ماند. من به حرف‌های فرح وخود محمدرضا اطمینان نداشتم وفکرمی کردم که آنها برای جلوگیری ازغصه خوردن من نوع مریضی محمدرضا را به من نمی گویند. به همین خاطرخودم هرهفته دکترایادی را احضارمی کردم وجویای مریضی محمدرضا می‌شدم.
محمدرضا ازبچگی ضعیف بود. علت ضعیفی اوهم این بود که با اشرف توامان به دنیا آمد. البته اول محمدرضا آمد و بعد اشرف. به فاصله چند دقیقه. آن موقع علم طب زیاد پیش نرفته بود. زایمان‌ها توسط قابله انجام می‌شد که پیش خود کاریاد گرفته بودند.
ایادی همیشه به من اطمینان می‌داد که جای نگرانی نیست وموضوع مریضی محمدرضا به خاطرشیطنت‌های زیاد او وضعف قوه باء است! خدا لعنت کند اسداله علم را که بساط شیطنت برای محمدرضا درست می‌کرد و باعث تحلیل رفتن قوه پسرم می‌شد. به هرحال پسرم شاه بود واگرشاه ازشاه بودنش لذت نبرد وشاهی نکند چه بکند؟!
ازآبان ۱۳۵۶ تا اول سال ۱۳۵۷ یکباره همان مردمی که جاوید شاه می‌گفتند، رنگ عوض کردند و شعار "مرگ برشاه" دادند. روزنامه‌های مجیز گو تبدیل شدند به روزنامه‌های ضدما. مثل ماجرای رفتن رضا از ایران.
تا قبل ازشهریور۱۳۲۰ همه روزنامه‌ها ازرضا به اسم اعلیحضرت پهلوی اسم می‌بردند. اما همینکه پایش را ازمملکت بیرون گذاشت همان روزنامه‌ها که ازدربارمقرری می‌گرفتند وبرای نشان دادن مراتب سرسپردگی خودشان ازهم سبقت می‌گرفتند شروع به هتاکی کردند. حتی عباس مسعودی که سرمایه اش را رضا ازپول شخصی خودش داده بود وهمه چیزش ازرضا بود درروزنامه اش رضا را متهم به غصب زمین واراضی واملاک مردم کرد.
خدمت شما عرض کنم مردم ایران وایرانی جماعت گوسفند امام رضا را تا صبح نمی‌چرخاندند! این حرف را من نمی زنم واین یک ضرب المثل قدیمی است وبه قول معروف تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها! وقتی خودشان این ضرب المثل‌ها را درباره خودشان ساخته اند مسلم است که خودشان را بهترازمن وشما می‌شناسند! نه می‌شود روی مخالفت این مردم حساب کرد و نه روی حمایت آنها!!
موقعی که ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ شد ومردم درخیابانها ریختند وبه نفع محمدرضا شعاردادند محمدرضا ازفضل اله زاهدی پرسید این مردم همه شاه دوست هستند پس چه کسانی تا سه روزقبل خواستار سرنگونی من بودند؟
زاهدی گفت: همین‌ها!
اینها ازهرطرف باد بیاید بادش می‌دهند! خودشان هم نمی فهمند چه می‌خواهند!
خوب بیایند و به مردم بگویند که چرا انگلیسی‌ها سه باردرایران دست به تعویض شاه زدند. یکباراحمد شاه را بردند ویکباررضا ) شاه( را بردند ویکبارهم محمدرضا) شاه( را؟!!
خوب شما ببینید چطور اسداله علم با کمال شهامت به محمدرضا می‌گفت که مشیرومشاوردولت فخیمه انگلستان است. علم ازملکه انگلستان لقب اشرافی لرد وسرگرفته بود و خلاصه لقبی در انگلستان نبود که به او نداده باشند!
یک پدرسوخته دیگری بود به نام « شاپورجی» که با پررویی به محمدرضا می‌گفت من قبل ازاینکه تبعه ایران باشم نوکرملکه انگلستان هستم!
ما ازامثال این آدم‌ها که جاسوس و نوکرآشکار و یا پنهان انگلیسی‌ها و آمریکایی‌ها بودند دورو برمان زیاد داشتیم.
گاهی به محمد رضا می‌گفتم چرا با علم به اینکه می‌دانی این پدرسوخته‌ها نوکراجنبی هستند آنها را اخراج نمی کنی؟
محمدرضا می‌گفت: چه فایده‌ای براخراج آنها مترتب است؟ اینها را اخراج کنم ده‌ها نفردیگررا اطرافم قرارمی دهند. بگذارید اینها باشند تا خیال دولت‌های خارجی ازحسن انجام اموردرایران راحت باشد!
آمریکا برای دادن کمک‌های اقتصادی شرط می‌گذاشت که باید فلان شخص بشود رئیس سازمان برنامه وبودجه. اصلا" خدمت شما عرض کنم که این سازمان برنامه وبودجه درایران وجود نداشت وآمریکایی‌ها آن را درست کردند.
مثلا ارتش ایران احتیاج به توپ وتانک داشت. می‌گفتند می‌دهم به شرط آنکه فلان کس بشود رئیس ستاد ارتش.
حالا من خواهشم این است که بین آدم‌ها چهارتا مرد پیدا شود و قبل ازمرگ بیایند اسم نیکی برای خودشان درست کنند وخاطرات خود را صاف و راست و پوست کنده بنویسند و بگویند که چه دستوراتی گرفتند وچه می‌کردند! خوب، همین آقای ارتشبد قره باغی آمد بیمارستان دست مرا بوسید و در خواست بخشش کرد. خوب است این آقای قره باغی خاطراتش را بنویسد و بگوید چرا به ولینعمت خود خیانت کرد و ارتش را تسلیم متجاسرین کرد. ارتش را چه کسی تسلیم کرد. همین عباس قره باغی که ما به او عباس پشگل می‌گفتیم. مدتها مامور اداره اسواران گارد بود و ما رفتیم درمانژ فرح آباد که متعلق به گارد جاودان بود، آنجا اسب سواری می‌کردیم واین عباس قره باغی همیشه بوی پهن وپشگل وسرگین اسب واسترمی داد.
دربین افسران هم جزو‌بی‌سوادها بود.
محمد رضا دست این آدم را گرفت و او را بالا کشید و کرد رئیس ستاد بزرگ ارتش.
آنوقت همین آدم اعلام‌بی‌طرفی کرد و ارتش را ازخیابان‌ها به پادگان‌ها برگرداند.
بعد هم درکمال امنیت آمد به خارج. آمد نیویورک دست مرا بوسید و گفت: من بی‌تقصیربودم. آمریکائی‌ها به من گفتند ارتش را برگردانم به پادگان‌ها!
اینطورکه می‌گفت یک ژنرال آمریکائی به تهران رفته ومهارارتش را در دست گرفته وخواستار برگرداندن ارتش به پادگانها شده بود. موقعی که ما در سال ۱۳۵۶ به آمریکا آمدیم اول رفتیم به کالیفرنیا درملک خصوصی شمس ساکن شدیم یک روز دانشجویان ایرانی که تحریک شده بودند به ملک شمس حمله کردند وماشین‌های ما را هم خرد کردند.
من شب ازاردشیرزاهدی پرسیدم چطوردولت آمریکا با اینهمه پلیس و نیروی امنیتی نمی تواند جلوی خانه ما را حفظ کند. اردشیر خان زاهدی گفت:‌بی‌پرده باید بگویم که دراینجا )امریکا آب ازآب تکان نمی خورد مگربا اطلاع وعلم اف. بی.‌ای وسایر ادارات امنیتی!یعنی اینکه خود آمریکایی‌ها این عده را دلالت کرده بودند. جلوی خانه ما تظاهرات کنند!
حالا خوب است بروید با خود اردشیرخان هم مصاحبه کنید. خدمت شما عرض کنم که سیزده سال تمام امیرعباس هویدا نخست وزیرمملکت بود.
اول ازهمه بگویم که محمدرضا نمی خواست هویدا را نخست وزیرکند. بعد هم که او را نخست وزیر کرد همان سال اول می‌خواست او را بردارد. اما افراد عادی وعوام نمی دانند که پشت پرده سیاست چه خبراست. خیلی ازمملکت‌های نفتی خاورمیانه صد درصد دردست آنها است. همین عربستان سعودی ویا کویت ویا شیخ نشین‌های منطقه. بعد ازجنگ جهانی دوم به شرکت‌های نفتی یک رقیب تازه نفس هم اضافه شد و آن فروشندگان اسلحه بودند.
شما خیال می‌کنید چند دفعه که به طرف محمدرضا تیرانداختند این تیر اندازی‌ها ازجانب چه کسانی بود؟ به محض آنکه یک نافرمانی می‌دیدند تیرمی انداختند. ماجرای تیراندازی به طرف محمدرضا همه ازطرف نفتی‌ها بود.
همه این امرای ارتش ورجال سیاسی مملکت با خارجی زد وبند داشتند و اصلا" بعضی ازآنها مثل جمشید آموزگارتبعه آمریکا بودند!
بله! خیلی‌ها نمی دانند که بسیاری ازاین آقایان تبعه آمریکا یا انگلستان وبه اصطلاح معروف دوملیتی بودند.
گاهی اوقات بعضی اشخاص که به ما وفاداربودند می‌آمدند واطلاع می‌دادند که هرشب درمنزل سفیرآمریکا یا سفیرانگلستان یا فلان کشورخارجی جلسه است وآقایان وزرا و امرا ارتش با سفیرکبیرآمریکا یا انگلیس مشاوره رایزنی می‌کنند وخط وربط می‌دهند وخط وربط می‌گیرند! ساواک هم هرروزصبح اول وقت گزارش این ملاقات‌ها را روی میزکار محمدرضا می‌گذاشت .
من البته درجریان ریزکارها نبودم. بخصوص ازسالهای ۱۳۴۰ به بعد زیاد درامرسیاسی مملکت تحقیق وبررسی نمی کردم و دنبال استطلاع ازامورات کشورنبودم. اما جسته وگریخته درجریان مسایل قرارمی گرفتم.
یک روزمحمدرضا که خیلی ناراحت بود به من گفت: مادرجان! مرده شور این سلطنت را ببرد که من شاه وفرمانده کل قوا هستم و بدون اطلاع من هواپیما‌های ما را برده اند ویتنام.
آن موقع جنگ ویتنام بود وآمریکائی‌ها که ازقدیم درایران نظامی داشتند هر وقت احتیاج پیدا می‌کردند ازپایگاههای ایران وامکانات ایران با صلاحدید خود استفاده می‌کردند وحتی اگراحتیاج داشتند ازهواپیماها و یدکی‌های ما استفاده می‌کردند. برای پشتیبانی ازنیروهای خودشان درویتنام.
حالا بماند که چقدرسوخت مجانی می‌زدند واصلا" کل بنزین هواپیماها و سوخت کشتی‌هایشان را ازایران می‌بردند...
همین آقای ارتشبد نعمت اله نصیری که ما به او می‌گفتیم نعمت خرگردن او یک گردن کلفتی مثل خرداشت! می‌آمد خدمت محمدرضا، وگاهی من هم در این ملاقات‌ها بودم، می‌گفت آمریکایی‌ها فلان پرونده وفلان اطلاعات را خواسته اند!
محمدرضا می‌گفت بدهید!
۲۶٣٨۵ - تاریخ انتشار : ۷ خرداد ۱٣٨۹       

    از : شاه خائن

عنوان : سپاس
ما شاه شاهان، عاری از مهر ، بزرگ خونخواران فرمانده، بدینوسیله چهار تن غلامان خاصه خود، ناشناس، پرسشگر، پنجاه ساله و بیطرف را مورد مراحم ملوکانه فرار داده و اکنون در پایان کار آنان را از مقام غلام خاصه بدرجه ی غلامان خاصیه منصوب و دستور می فرماییم که در اسرع وقت یک طاقه دستمال مرغوب یزدی برای هریک از چهار ارسال گردد.
۲۶٣٨٣ - تاریخ انتشار : ۷ خرداد ۱٣٨۹       

    از : فلاح فتاح

عنوان : فساد دربار از قول هویداو مینوصمیمی
شاه دوستان گمراه بخوانند و خجالت بکشید:
فساد مالی گسترده در ارکان حکومت پهلوی امری بسیار روشن است، به نحوی که نه تنها هیچ گاه کتمان نشده است بلکه از جانب خود درباریان و عناصر حکومت پهلوی بیش از همه افشا شده است.
اگرچه این افراد هر یک به دلیلی سعی نموده اند تا شخص محمد رضا شاه را حتی المقدور مبرّا نمایند ولی به دلیل عمق فساد شخص محمد رضا نتوانسته اند به طور کامل به مقصد خود برسند و مجبور به اعتراف به گوشه هایی از حقیقت درباره او و خانواده اش شده اند.
در زیر بخشی از این اعترافات را مرور خواهیم کرد. بخش اول مربوط است به سخنان فریدون هویدا (برادر امیر عباس هویدا و نماینده ایران در سازمان ملل در رژیم پهلوی) و بخش دوم قسمت کوتاهی است از خاطرات مینو صمیمی (از مسئولان دفتر فرح پهلوی):
«فسادی که بعد از افزایش قیمت نفت سال ۱۳۵۳ در ایران پدیدار شد، مسئله ای بود فراتر از همه آنها، و جدا از تمام معیارهای قابل قبول. به خاطر می آورم که ضمن ملاقات با برادرم در مرداد ماه ۱۳۵۵ از او پرسیدم: چرا تجار و صاحبان صنایع در ایران هیچ نوع کمک مالی به توسعه امور هنری و فرهنگی نمی کنند؟
و امیر عباس ... در جوابم گفت: ما به پولشان احتیاجی نداریم. آنها اگر می خواهند کمک کنند، فقط کافی است که دست از دزدی بردارند.
با شنیدن این پاسخ مسئله ای بدیهی را مطرح کردم و از او پرسیدم: اگر این طور است، پس چرا آنها را به محاکمه نمی کشید؟
که برادرم ... گفت: چرا فکر می کنی من آنها را به محاکمه نمی کشم؟ مگر کار دیگری جز محاکمه کردن آنها هم می شود انجام داد؟ ولی چه فایده! چون آب از سرچشمه گل آلود است و اگر قصد، مبارزه با این مفسدین باشد، باید از بالا شروع کرد و اول از همه، شاه و خانواده اش و اطرافیانش را به محاکمه کشید. هر کار دیگری هم غیر از این اگر انجام شود بی نتیجه است و به هر حال وقتی شاه ماهی از تور گریخته، واقعاً مسخره است که بچه ماهی ها را از آب صید کنیم
... فسادی که درون دربار شاه وجود داشت، حقیقتاً ابعاد وحشتناکی به خود گرفته بود. برادران و خواهران شاه به خاطر واسطگی برای عقد قرارداد بین دولت ایران و شرکت هایی که گاه خودشان نیز جزو سهامداران عمده آن ها بودند، حق العمل های کلانی به چنگ می آوردند، ولی گرفتاری اصلی در این قضیه فقط مسئله رشوه خواری یا دریافت حق کمیسیون توسط خانواده سلطنت نبوده بلکه اقدامات آنها الگویی برای تقلید دیگران می شد و به صورت منبعی درآمده بود که جامعه را در هر سطحی به آلودگی می کشانید.
... یک بار کمیسیون تحقیق سنای آمریکا فاش کرد که در جریان یکی از معاملات با کمپانی های آمریکایی، عده زیادی از جمله شوهر خواهر شاه و فرمانده نیروی هوایی ایران [ارتشبد خاتمی] به اتفاق پسر بزرگ والا حضرت اشرف [شهرام] رشوه هنگفتی دریافت کرده اند.» (سقوط شاه، نوشته فریدون هویدا، انتشارات اطلاعات، صفحات ۸۹ تا ۹۱)
«شاه چنان خود را در تار و پود ثروت اندوزی گرفتار کرده بود که حتی از مشاهده فساد حاکم بر رجال و درباریان و اطرافیان خود غافل ماند و به همین جهت، هرگز موفقیتی در مبارزه با فساد در کشور به دست نیاورد. این امر هم نه به آن جهت بود که ارگان هایی مثل ساواک می کوشیدند تا شاه را از آگاهی به فساد حاکم بر جامعه دور نگه دارند بلکه دلیل اصلی فقط در آلودگی عمیق شخص شاه و خانواده اش به انواع فساد مالی و اخلاقی نهفته بود» (پشت پرده تخت طاووس، نوشته مینو صمیمی، انتشارات اطلاعات، صفحات ۱۸۵ و ۱۸۶)
۲۶٣٨۲ - تاریخ انتشار : ۷ خرداد ۱٣٨۹       

    از : پرسشگر

عنوان : به ناشناس، با تشکر فراوان از اطلاعات شما و راه حل عقلانی شما.
۲/۳ جمعیت ایران جوان است و اغلب قریب به اتفاق آن زندگی این جهانی می خواهد. یکی از عواملی که کمتر به آن بصورت علمی پرداخته می شود زنان ایران است که اولین مبارزان علیه این رژیم بودند. همین زنان در خانه های خود با مردانی هم مبارزه می کردند که اکثرا از رشوه ای که رژیم به آنها داده بود شادمان بودند، مردسالاری اسلامی. ولی زنان با سماجت تمام و با پرداخت هزینه فراوان هر دو را شکست دادند. هم در آن دو جبهه می جنگیدند و هم فرزندانشان را بخصوص دخترانشان را طوری بار آوردند که این نسل از پسران آن نگاه مردسالارانه را نسبت به زنان ندارند. شاید نسل بعدی پایان دوره مردسالاری در ایران باشد. این زنان بودند که پایه های یک جامعه مدنی را با جنبش زنان خود آغاز کردند. این زنان بودند که ۲/۳ دانشجویان دانشگاه ها را براحتی اشغال می کردند ولی با دخالت های حکومت ۶۵ در صد است. این زنان بودند که از یکسو خشونت بر انان اعمال می شد ولی از سوی دیگر فرزندانشان را از خشونت بر حذر می داشتند و بر روی تحصیلاتشان تکیه می کردند. این زنان بودند که نسل جنبش سبز نتیجه سه دهه زحمتشان در بدترین شرایط بوده است.

آقای ناشناس گرامی، اگر رضا شاه کشف حجاب نکرده بود، اگر زنان حق رای قبل از زنان سویس بدست نمی آوردند، اگر زنان وزیر و وکیل و قاضی و دکتر و مهندس و پلیس و ارتشی و سپاهی نمی شدند، اگر زنان در خارج تحصیل نمی کردند.....اگر زنان ما زندگی را بر مرگ و شهید پروری و شهید پرستی برنگزیده بودند ما پاکستان امروز می شدیم. اگر قشر روشنفکر قوی ای نداشتیم که جامعه ما را با نهادهای مدنی آشنا کند و به وظایف خود آشنا باشد ولی زنان ایران را داشتیم و داریم. جامعه ایران است که همه از ما بهتران! ها دارند بدنبالش با اکراه می دوند و هنوز به گرد پایش هم نرسیده اند. همه جهان چهره واقعی ایران جوان را در تظاهرات پارسال دید و رهبران دختر را انگشت بدهان نظاره کرد. جامعه ای که زنانش از مردانش جلوتر باشند موفق خواهد شد. بله، اگر روشنفکر نداشتیم ولی شیرزنانی داشتیم و داریم که تمکین نکردند و جانانه و مردانه جنگیدند.

همین زنان مساجد را بستند. نه به مسجد می روند و نه فرزندانشان را با خرافه بار می آورند. من از دیده های خود با شما سخن می گویم. در ایران مسجد و منبر رفتن در کلانشهرها مد نیست، مساجد خالیند و بارها آخوندها در اینباره گلایه کرده اند. روزهای عزای رژیم مردم تهران و دیگر شهرها را به قصد تفریح ترک می کنند. عاشورا تاسوعا تاریخ مصرفش تمام شد. شما خواهید دید که در فردای آزادی ایران که ایران مقام خود را بعنوان بزرگترین و مهمترین کشور شیعه ایران از دست خواهد داد. آخوند سالهاست که جرئت نمی کند در ایران بدون گارد محافظ حرکت کند. تاکسی ها سوارشان نمی کنند. مردم به خدا هم فحش می دهند چه برسد به محمد و.... نه آقای ناشناس، شیعه در ایران اقلیتی شده است و نام بدی از خود بجا گذاشته است.

حرف درباره روشنفکر کیست و چیست و وظایفش بسیار است. امیدوارم بمانید و در بحث های بعدی شرکت کنید. مقاله تازه آقای راستگو را نخوانده ام. اول خواستم از شما تشکر کنم. دو نظر آخرتان بسیار گویا بود.

به ناشناس، با تشکر فراوان از اطلاعات شما و راه حل عقلانی شما.

-----------------------------------------------------------------------

با تشکر فراوان از اخبار روز که این موقعیت را در اختیار همه ما چه مخالف و چه موافق گذاشت تا تبادل نظر شود. سپاسگزارم.
۲۶٣٨۰ - تاریخ انتشار : ۷ خرداد ۱٣٨۹       

    از : unknown

عنوان : امام زاده بازی های سیاسی ـ مذهبی
فرار و مهاجرت بسیاری از نیروها و رهبران سازمان های مارکسیستی به “کشورهای برادر” و مشاهده ابعاد فاجعه بار زندگی در کشورهای کمونیستی، و بعد، مهاجرت و مسافرت بسیاری از آنان به کشورهای غربی و مشاهده تفاوت های عظیم دو اردوگاه(سرمایه داری و سوسیالیستی) باعث تردیدها و تغییراتی در ذهن و ضمیر رهبران سیاسی و روشنفکران ما گردید، تازه ترین این تجربه ها و تردیدها را در کتابی بنام “خانه دائی یوسف” می توان خواند. نویسنده کتاب ـ آقای اتابک فتح الله زاده که یکی از فعالان معروف سازمان فدائیان خلق (اکثریت) بوده ـ پس از فرار به بهشت موعود اتحاد جماهیر شوروی، با شگفتی بسیار و با وجدانی بیدار “خانه دائی یوسف” (ژزف استالین) را اردوگاهی یافت سرشار از عقب ماندگی، باندبازی، فساد، فقر و فحشا… صحنه های تکاندهنده ء این کتاب در باره مهاجرین و تبعیدیان ایرانی عصر استالین و زندگی مرگبارشان در اردوگاه های سیبری، هر ایرانی وطن دوستی را افسرده و نسبت به توجیهات رهبرانی که سال ها این عقب ماندگی ها و فسادها و جنایات را “تبلیغات امپریالیستی” می نامیدند، برآشفته و خشمگین می سازد.می خواهم بگویم که در چنین چشم اندازی است که بازگشت به مشروطیت و بررسی عقاید و افکار روشنفکران آن عصر، به عنوان تجربه ای راهگشا و آینده ساز، اهمیت روزافزون می یابد.
-----------------------------------------------
اکثریت قریب به اتفاق مارکسیست های ایرانی در خانواده های اسلامی ـ خصوصاً شیعه ـ رشد و پرورش یافته بودند. در واقع گسست از مذهب و رسیدن به مارکسیسم حاصل یک روند معرفتی و تربیتی نبود بلکه بیشتر واکنشی مکانیکی بود. بسیاری از پایه گذاران و ایدئولوگ های جنبش چریکی ـ مارکسیستی “سیاهکل” (از جمله امیر پرویز پویان و مسعود احمدزاده و دیگران) جزو اعضاء اولیهء “کانون نشر حقایق اسلامی” (به سرپرستی محمد تقی شریعتی) در مشهد بودند. شهادت طلبی و مرگ گرائی (در “رد تئوری بقا” نوشته پرویز پویان) فقرگرائی، روحیهء ریاضت و روزه داری، نفی و ندیدن زیبائی های هنری و ستایش از خون و شهادت، جلوه هائی از این خصلت ها و اخلاقیات شیعی ـ مارکسیستی بودند. خصلت ضد مدرنیستی و ضد آزادی گروه های مذهبی و مارکسیستی (که خود را در شعارهای ضد سرمایه داری و ضد امپریالیستی پنهان می کرد) به وجوه مشترک اخلاقی و مبارزاتی نیروهای مارکسیستی و مذهبی، بعد گسترده تری می داد.
----------------------------------
تا زمانی که جامعه ایران از این سیکل خون و عزا و شهادت، و از این همه خرافات سیاسی ـ مذهبی رها نشود، مسئلهء تجدد و استقرار آزادی و دمکراسی در ایران ـ همچنان ـ لاینحل باقی خواهد ماند. جامعه ای که از ۳۶۵ روز سال، بیش از ۳۰۰ روز آن را روزهای عزا و شهادت و روزه و روضه خوانی تشکیل می دهد چگونه می تواند همراه و همگام جهان شتابان و پیشرفتهء امروز باشد؟… این فرهنگ کربلا و تعزیه، این فرهنگ قربانی و شهادت (که ُمّرَوج خشونت و خون است) این فرهنگ عزا و مصیبت و زاری، و این موسیقی غم و ناله و اندوه، قرن هاست که توان تحرک و تجدد را در جامعه ما (و دیگر کشورهای اسلامی) خشکانده اند.ملتی که روزگاری هر ماه و سالش با جشن ها و پایکوبی هابپایان می رسید، ملتی که روزگاری شادی و شادزیستن جزو آئین ها و عقاید اصلی او بود چرا اینک باید خاکسترنشین اینهمه زاری ها و عزاداری ها باشد؟ (در باورهای زرتشتی، زرتشت حتی خندان به دنیا آمده است.)… این حرف ها ممکن است که احساسات دوستان مذهبی ما را جریحه دار نمایند، اما کسانی که بدنبال تجدد و جامعه مدنی هستند تنها به احساسات و عواطف خویش تکیه نمی کنند چرا که تجدد و جامعه مدنی یعنی چیرگی عقل بر احساسات. ملت های آزاد جهان پا بر سرِ کُرات و سماوات گذاشته اند در حالیکه ما ـ هنوز ـ سر در پای افسانه ها و خرافات گذشته ایم. می خواهم بگویم که از درون این دستگاه فرتوت فکری ـ مذهبی و از درون این امام زاده بازی های سیاسی ـ مذهبی، ما نمی توانیم به تجدد و جامعه مدنی و آزادی و دموکراسی برسیم.
۲۶٣۶۹ - تاریخ انتشار : ۶ خرداد ۱٣٨۹       

    از : مسافر خسته

عنوان : بدبخت مملکتی که «پادشاهش» تاجر و ابسته باشد
آدم باید بلانسبت مغز خر داشته باشد که «پادشاه» مملکتی باشد با اینهمه درآمد نفت و اذعان «به کمبودها یا نارسائی‌های سیاسی و مشکلات اجتماعی ایران» نماید. ولی باوجود براین پایگاه «تاج و تخت» نادری اش در وهله اول بردوش استعمارگران جهان و بعد بارتش و ساواک متکی باشد. خرید اسلحه جنگی محمدرضا نیم پهلوی از امریکا از سال ۱۹۷۳ تا زمان انقلاب بالغ بر ۱۹ میلیارد دلار بود. فقط خودش میداند که چقدر «حق دلالی» در این «تجارتها»گرفته. جورج بوش و تونی بیلر هم مثل اعلحضرت «اطلاع» داشتند که عراق دارای «بمبهای کشتار دستجمعی» است و باید هر چه زودتر باکمک «رسانه ها» و تحت تاثرقراردادن افکار عمومی جهان، عراق و مردمان آندیار زیر بمبهای مدرن خود قرار بدهند. اینها هرآنچه گویند و با هرآنچه انجام میدهند، تفاوت فراوان دارد.
۲۶٣۶۴ - تاریخ انتشار : ۶ خرداد ۱٣٨۹       

    از : unknown

عنوان : گذشتهء پراشتباه و بی‌افتخار
نه عشق، نه آزادی و نه تجدّد و حقوق بشر -هیچیک- در بینش سیاسی رهبران سیاسی و روشنفکران، جائی نداشت. اگر رضا شاه و محمد رضا شاه کارنامهء درخشانی در زمینهء آزادی و حقوق بشر نداشتند، “قهرمانان دفاع از آزادی و حقوق بشر” نیز کارنامهء درخشانی نداشتند.
اساساً یکی از بدبختی‌های جامعه‌های نظیر ایران، اینست که تجربه‌های تلخ و اشتباهات روشنفکران و رهبران سیاسی در جائی مندرج و متمرکز نیست، “کارنامه”‌ای نیست تا به قضاوت مردم گذاشته شود، بهمین جهت، در سلطه و سیطرهء همان “روشنفکران همیشه‌طلبکار”، جامعه به چاه ژرف اشتباهات هولناک دیگر، سقوط می‌کند…
این گذشتهء پراشتباه و بی‌افتخار باید همهء ما را فروتن کند. بنابراین، دوستانی که دیروز برای دیکتاتورهائی مانند “چائوشسکو” سر و دست می‌شکستند و با تئوری‌بافی‌های ضد امریکائی و شعارِ محوری «پاسداران را به سلاح‌های سنگین مجهّز کنید!»، باعث تحکیم پایه‌های قدرت استبدادی جمهوری اسلامی شده‌اند، بهتر است که در ارزیابی گذشته و خصوصاً در ستایش از “انقلاب شکوهمند اسلامی” کمی آزاده و فروتن باشند.
---------------------------------------------------------------
آقای دکتر روح‌الله عباسی (استاد سابق دانشگاه‌های پاریس) است. او در خاطراتش می‌نویسد که در حوالی سال ۱۹۵۰ با بورس ارتش ایران برای تحصیلات دورهء “رادار” به فرانسه اعزام شد، ولی پس از بازگشت به ایران، بعنوان اولین “متخصّص رادار” در کشتی پلنگ، جذب سازمان افسران حزب توده گردید. با لو رفتن و کشف سازمان افسران حزب توده، او دستگیر و زندانی شد و بعد از آزادی از زندان و اخراج از ارتش، در رشتهء زبان و ادبیات فرانسه، وارد دانشگاه تهران گردید که در پایان، بعنوان شاگرد اول دانشگاه و “بورسیّه” -باز- برای تحصیلات عالیه از طرف دولت ایران روانه فرانسه گردید. در جشن فارغ‌التحصیلی دانشگاه، محمد رضا شاه وقتی مدال افتخار را بر سینهء دکتر عباسی نصب می‌کرد (با آگاهی از پرونده‌اش در حزب توده) به وی گفت:
«آقای عباسی! من به کمبودها یا نارسائی‌های سیاسی و مشکلات اجتماعی ایران آگاهم، امیدوارم که این‌بار، شما در بازگشت به ایران، بتوانید به میهن خودتان خدمت کنید»!
۲۶٣۵۹ - تاریخ انتشار : ۶ خرداد ۱٣٨۹       

    از : سردار سه پا

عنوان : تقدیم به چار پایان
پاره چون خشتک شلوار شود
بیطرف نیز طرفدار شود.

لاعلاجی چو شود دامنگیر
کار پرسشگر انکار شود

ناشناس، پرسشگر ، پنجاه ساله و بیطرف

ناشناس اما از بدبختی
بسته در چنبر تکرار شود

لافهایی همه شاهانه زند
تا مگر بختش بیدار شود

غافل از کذب نگردد هرگز
اینش الهام ز دربار شود

آبرو ایش نمانده ست دگر
کاش این کودن هشیار شود
۲۶٣۵۶ - تاریخ انتشار : ۶ خرداد ۱٣٨۹       

    از : بیطرف

عنوان : به مخالفان ناشناس، دوباره همان تکرار مکررات درازتان را که تا حالا۱۰۰ بار گذاشته اید بگذارید
به مخالفان ناشناس، دوباره همان تکرار مکررات درازتان را که تا حالا ۱۰۰ بار گذاشته اید بگذارید چون حرف مربوط و جوابی ندارید. ناشناس مرتکب چنین کاری تا حالا نشده و مرتب حرفای تازه برای گفتن داره. بدوید پا برهنه و خاطرات مسخره و جعلی تاج الملوک و عفو بین الملل و هویزر را پشت سر هم ردیف کنید. باختین. بجز فحش و تکرار دروغ های دراز چی دارین ارائه کنین؟ هیچی.

به پرسشگر، میبینی و باز از اینا سئوال میکنی و انتظار جواب داری. اینا به هیچکی جوابگو نیستن حتی بهم دیگه. میبینی اون زمان چکار میکردن، اونوقت انتظار داشتن ساواک وایسه نگا کنه و هیچکاری نکنه. اینا آزادیخواه نبودن، یه مشت گانگستر بودن. مدل کارهاشون در کشورهای دیگه هم پیاده شده بود و میشد مثه خلقهای ترکیه.همشون یه معلم و کارفرما داشتن.

به مخالفان ناشناس، دوباره همان تکرار مکررات درازتان را که تا حالا۱۰۰ بار گذاشته اید بگذارید
۲۶٣۵۵ - تاریخ انتشار : ۶ خرداد ۱٣٨۹       

    از : منصور کرمانی

عنوان : آ بله
با گویش کرمانی بخوانید
آ،بله. تنفر از شاه خائن بود که مردم از بختیار هم بدشون میومد، آبله!
۲۶٣۵۴ - تاریخ انتشار : ۶ خرداد ۱٣٨۹       

    از : unknown

عنوان : «آخرین نطق» هادی خرسندی
به دنبال نطق شاپور بختیار، نخست وزیر، هادی خرسندی، طنزنویس و روزنامه‌نگار شناخته شده ایرانی، طی طنزنوشته‌ای با عنوان «آخرین نطق» به شوخی با نطق‌های شاپور بختیار پرداخت.

سخاورز، کاریکاتوریست برجسته ایرانی نیز در کاریکاتوری با عنوان مرغ توفان، بختیار را به کاریکاتور آورد. متن کامل نوشته هادی خرسندی چنین است:

ببینید آقا، هر کاری اصولی دارد. بنده خودم سال‌ها مبارزه کرده‌ام. زندان رفته‌ام. همین پیش پای شما از زندان درآمدم. الآن هم ارتش کاملاً در اختیار من است. دستورات را من می‌دهم. دستور تیراندازی هم نداده بودم، ولی اگر جلو ژاندارمری شلوغ نکرده بودند، جلو دانشگاه کشته نمی‌شدند.

بعد رفتند جلو دانشگاه شلوغ کردند، جلو ژاندارمری کشته شدند. ملاحظه بفرمایید ملتی که به دیکتاتوری عادت کرده و من به او آزادی داده‌ام، دوباره می‌خواهد برود زیر دیکتاتوری. خیال هم می‌کند ساواک به کلی منحل شده. خیر آقا، بنده تازه لایحه‌اش را داده‌ام به مجلس.

آن وقت می‌گویند زندانی‌های سیاسی را آزاد کن. بسیار خُب، زندانی اگر «سیاسی» باشد، آزادش می‌کنیم ولی اگر قاتل باشد یا تروریست باشد یا کتاب مارکس خوانده باشد یا شعر گفته باشد، این دیگر زندانی «سیاسی» نیست. یک نفر اسلحه همراه دارد. یک نفر نارنجک دستش بوده، این‌ها قاتل هستند.

آن یکی را گرفته‌اند. کتاب مارکس همراهش بوده به این کلفتی. توی سر هر کس می‌زده، جابجا پس می‌افتاده. چطوری آزادشان کنم. من خودم بیشتر از همه‌شان زندان کشیده‌ام، می‌گویند چرا جوانان نازنین را توی خیابان به گلوله می‌بندید؟

آقا پسره ذلیل مرده نارنجک پرت کرده طرف مأمورین. خُب معلوم است مأمورین هم که «داج بال» بازی نمی‌کنند، بزنی، می‌زنند وگرنه دو میلیون نفر دیروز مثل آدم رژه رفتند چرا نکشتم؟ ما که نمی‌خواهیم مردم را دو میلیون دو میلیون بکشیم.

اما همین‌ها جرأت دارند پنج تا پنج تا، ده تا ده تا بیایند توی خیابان. من آقا خودم ۲۵ سال مبارزه کرده‌ام. این عکس دکتر مصدق را ببینید به این بزرگی. مسلماً تا حالا عکس به این بزرگی از دکتر مصدق ندیده‌اید. ۳۵۰ تومان فقط پول چاپش شده، آن هم در این شرایطی که اقتصاد مملکت ورشکسته است و دیناری پول نداریم.

آن وقت آقا می‌گوید استعفا بده بیا پاریس. آقا را باش! ما ۲۵ سال مبارزه کردیم تا نخست وزیر شدیم حالا بیاییم به خاطر یک مسافرت استعفا بدهیم! البته من می‌دانم تقصیر اطرافیان است. آن‌ها نمی‌گذارند. دکتر مصدق هم گرفتار اطرافیانش بود. من خودم خبردارم آقا، من خودم آن موقع جزو اطرافیان دکتر مصدق بودم پریروزها هم رفتم سر قبرش، اگر بدانید چقدر گریه کردم آقا.

من خودم پنج سال زندان بودم. چک بی‌محل که نکشیده بودم. آقا، زندانی سیاسی بودم. بعله آقا ده سال زندان سیاسی بودم. بالاخره هم ملاحظه فرمودید. آن‌قدر نرفتم پاریس تا آقا خودش مجبور شد بیاید. من ۲۵ سال مبارزه کرده‌ام.

شش ماه قبل از آن هم مبارزه کرده بودم، روی هم می‌شود بیست و پنج سال و شش ماه، ولی حالا مملکت یک ارتش دارد، یک دولت دارد و یک نخست وزیر، نه بیشتر، نه کمتر، هر کس هم کار نکند، تیر نیندازد، سر برج حقوق ندارد.

ما ضرر نمی‌کنیم، خودشان ضرر می‌کنند. امروز می‌گویند مرگ بر بختیار، بگذارید بگویند. از کجا معلوم مرا می‌گویند؟ شاید تیمور بختیار را می‌گویند. من از این چیزها نمی‌ترسم. مرگ بر هیتلر هم می‌گفتند. مگر آن خدا بیامرز ترسید. من خودم زندانی سیاسی بودم.

البته با زندانیان سیاسی، چندان هم بدرفتاری نمی‌شود. ۱۵ سال زندان بودم، ۲۵ سال مبارزه کردم، ولی برای حضرت آیت‌الله خمینی نهایت احترام را قائلم. ربطی هم بهم ندارد ولی استعفا نمی‌دهم.

من به این مردم آزادی داده‌ام. من آزادی را به این مملکت برگردانده‌ام. الآن هم اگر فرصت بدهند، اگر بگذارند این برنامه درازمدتی که به مجلس داده‌ام، عملی شود، قول می‌دهم تا چند سال دیگر مملکت را تا دروازه‌های تمدن بزرگ برسانم. اصولی را که من به عنوان نخست وزیر قانونی ملت ایران...
۲۶٣۴۷ - تاریخ انتشار : ۶ خرداد ۱٣٨۹       

    از : بیایم یا نیایم؟!

عنوان : تلگرام از مراکش
این تلگراف صبح امروز از مراکش برای اصغر آقا رسیده است. به خاک پای مبارک بندگان جناب اصغر آقا تهران ـ روزنامه اطلاعات ـ ما محمد رضا پهلوی آریا مهر، شاهنشاه ـ عظیم‌الشأن سابق مدت سه هفته است با زن و بچه در شهر غربت سرگردان می‌باشیم. تا دیروز که آنجا بودیم، آیت‌الله می‌گفت «باید برود» حالا که رفته این، آیت‌الله می‌گوید «باید بیاید» بالاخره تکلیف ما چیست؟ باید برویم یا باید بیاییم یا باید بمانیم؟ خلاصه اصغر آقا جان! ما نوکرتیم تو را به قرآن ـ آریا مهر قسم می‌دهم بگویید زودتر تکلیف ما را معلوم کنند. زیاده عرضی نیست. فرح سلام می‌رساند. علیرضا و فرحناز دست شما را می‌بوسند.

قربانت

چاکرجان نثار ـ شاهنشاه آریا مهر

هادی خرسندی ـ لندن
۲۶٣٣۹ - تاریخ انتشار : ۶ خرداد ۱٣٨۹       

    از : سلطنت طلب

عنوان : هادی خرسندی
آنکه آثار سلطنت طلبی
بود پیوسته در سخنهایش

دیدمش پیرو امام شده
پاک تغییر کرده دنیایش

گفتم این بود سلطنت طلبی؟
با تمام فغان و غوغایش

گفت آمد امام و شد توقیف
ثروت بنده، طبق فتوایش

لیک در پس گرفتن اموال
شاه، کاری نکرد فردایش

نامه دادم خودم حضور امام
عربی بود نصف انشایش

گفتم این بینوا طلب دارد
از شما باغ و ملک و ویلایش

ثروتم را اگر که پس بدهید
نوکرم بر امام وآبایش

آن امام عزیز هم فوری
تلفن زد به احمد آقایش

رفع توقیف شد ز اموالم
جان بقربان قد و بالایش

بله من سلطنت طلب هستم
نکنم هیچوقت حاشایش

سلطنت با طلب دو تا لفظست
بکن از همدگر مجزایش

بنده اکنون رسیده ام به طلب
سلطنت نیز، گور بابایش
۲۶٣٣۶ - تاریخ انتشار : ۶ خرداد ۱٣٨۹       

    از : منافع ملی

عنوان : مصدق و حزب توده!!!
«ساعت ۲ بعد از ظهر روز ۲۸ مرداد وقتی کیانوری با مصدق تماس می گیرد تا به نوعی برای جلوگیری از کودتا کسب تکلیف بکند مصدق به او می گوید:
«آقا! به من خیانت کردند شما اگر کاری از دستتان برمی آید بکنید. شما به وظیفه ملی خود هر طور که صلاح می دانید عمل بکنید.»

مصدق از حزب توده میخواهد احساس وظیفه نسبت به ملت ایران کند!!! چرا برای مصدق مهم نبود که این حزب چه نقشی در تجزیه ایران منجمله آذربایجان را داشت ؟

لطفا اینرا تجزیه و تحلیل کنید.

جواب بدین دیگه.
۲۶٣٣٣ - تاریخ انتشار : ۶ خرداد ۱٣٨۹       

    از : شباهت شاه و احمدی نژاد!

عنوان : این بود شاه شما?
اوریانا فالاچی : هنوز یک لبخند در صورت شما از یک شهاب در آسمان نایاب تر است. آیا شما هیچ وقت می خندید اعلیحضرتا؟

محمدرضا پهلوی : فقط وقتی که موضوع خنده داری اتفاق بیفتد. اما این موضوع باید خیلی خنده دار باشد که غالبا اتفاق نمی افتد. نه ، من از آن آدم هایی نیستم که به هر موضوع احمقانه ای بخندم . اما شما باید درک کنید که زندگانی من همیشه یک زندگانی سخت و دشوار و خسته آور بوده است . فقط دوازده سال اول سلطنت مرا تصور کنید که مجبور بودم چکارکنم ، و تازه من به رنج های شخصی خودم کاری ندارم ، من به رنج هایم در نقش یک شاه اشاره می کنم . البته من نمی توانم خودم را از شاه جدا کنم . پیش از مثل یک « مرد» بودن ، من یک شاهم . شاهی که سرنوشتش باتمام رساندن ماموریتش است . بقیه اهمیتی ندارد.

فالاچی : خدای من ، این باید شما را بسیار آزار دهد! منظورم اینست که بودن در نقش یک شاه به جای یک انسان شما را تنها و بی کس می کند.

محمدرضا پهلوی : من این مساله را نفی نمی کنم که بی کس هستم . یک شاه وقتی برای کارهایی که انجام می دهد و چیزهایی که می گوید مجبور است که به کسی اعتماد نکند، به ناچار تنها خواهد شد. ولی من کاملا تنها نیستم ، چون من به وسیله ی نیروی دیگری همراهی می شوم که دیگران آن را حس نمی کنند. همان نیروی مرموز در من ، و من همچنین پیام هایی نیز دریافت می کنم . پیام های مذهبی و من خیلی خیلی مذهبی هستم و من به خدا ایمان دارم و همیشه هم گفته ام که اگر خدا نبود، ما مجبور بودیم که اور خلق می کردیم ! آه من واقعا برای بیچاره هایی که به خدا ایمان ندارند ، متاسفم . شما نمی توانید بدون خدا زندگی کنید. من باخدا از زمانی که خدا آن رویاها را به من داد..

فالاچی : رویا ؟ اعلیحضرتا؟

پهلوی : آری رویاها !

فالاچی : از چه ، از کجا؟

پهلوی : از امامان . آه من متاسفم که شما در باره ی آن چیزی نمی دانید. هرکس می داند که من رویاهایی داشته ام . من حتا آن را در « اتوبیوگرافی » خود نوشته ام. وقتی بچه بودم دو تا رویا داشتم. دیگری زمانی که شش ساله بودم . اولین بار من اماممان علی را دیدم . « علی» که طبق مذهب ما ، غایب شد تا روزی برگردد تا دنیا را نجات دهد!؟؟ یک پیش آمدی برای من اتفاق افتاد . از روی سنگی زمین خوردم و او نجاتم داد. او خودش را بین من و سنگ قرار داد. من می دانم ، برای این که من او را دیدم . شخصی که با من بود او را ندید و هیچکس دیگر هم او را ندید به جز من ، برای این که ... آه ، من می ترسم که شما حرف های مرا نفهمید.

فالاچی : و حقیقتا هم نمی فهمم اعلیحضرتا! من حرف های شمار اصلا نمی فهمم . ما شروع بسیارخوبی داشتیم و حالا... این موضوع رویاها ... این برای من روشن نیست ، همین .

پهلوی : برای اینکه شما ایمان ندارید . شما به خدا ایمان ندارید ، شما به من هم ایمان ندارید. خیلی از مردم به آن عقیده ندارند. حتا پدرم هم آن را قبول نداشت . او هیچوقت آن را قبول نکرد. او همیشه در این مورد می خندید. به هر حال خیلی از مردم- اگرچه محترمانه – از من سوال می کردند که آیا مطمئن هستم که آن ها وهم وخیا لنبوده است . جواب من خیر است. خیر ، برای این که من به خدا ایمان دارم . به این حقیقت که من به وسیله ی خدا انتخاب شده که یک ماموریتی را به پایان برسانم. رویاهای من معجزه هایی بوده اند که کشور را نجات داده اند. دوران سلطنت من کشور را نجات بخشیده و این به خاطر این بوده که خداوند در کنارم بوده . مقصودم اینست که این عادلانه نیست که اعتبار تمام کارهایی را که برای ایران کرده ام به خودم نسبت دهم. در حقیقت می توانستم این کار را بکنم . ولی نخواستم . برای این که می دانستم که کس دیگری پشتیبان من است و او خدا بود و. منظورم را می فهمید ؟

فالاچی : نه اعلیحضرتا ! زیرا ... خوب ، ایا شما این رویاها را فقط در ایام کودکی داشته اید، یا وقتی که بزرگ هم شدید ، برایتان روی داده ؟

پهلوی : همانطور که قبلا گفتم فقط در زمان کودکی ، هرگز آن ها را در زمان دیگری نداشته ام ، فقط خواب دیده ایم . با فاصله های یک یا دو سال یا حتا هر هفت هشت سال . برای مثال من یک مرتبه در ظرف پانزده سال دو خواب دیدم.

فالاچی: چه نوع خواب هایی ؟ اعلیحضرتا!

پهلوی : خواب های مذهبی ، بر پایه ی تصورم و خواب هایی که من می دیدم مربوط به این بودکه در دو یا سه ماه آینده چه اتفاقی خواهد افتاد . من نمی توانم به شما بگویم که این خواب ها در چه موردی بودند. آن ها لزوما چیزهایی نبودند که به شخص من مربوط شوند. آن ها در مورد مسایل داخلی کشورم بودند و بنابراین باید محرمانه باقی بمانند. شاید اگر من به جای لغت « خواب» « احساس قبل از وقوع » را به کار ببرم . شما حرف مرا بهتر درک کنید . من به این نوع احساس ها عقیده دارم . من این نوع احساس ها را مرتبا دارم ، مانند غرایزم ؛ قوی و بدون اراده . حتا روزی که به من از فاصله دومتری تیراندازی کردند، این غریزه ام بود که نجاتم داد . برای این که بدون اراده وقتی قاتل قصد داشت تیرش را خلی کند، من کاری کردم که در بوکس به نام « رقص سایه » معروف است و در کمتر از یک ثانیه قبل از اینکه او قلب مرا نشانه کند ، من جا خالی دادم و گلوله به شانه ام خورد. یک معجزه ، من همچنین به معجزات نیز معتقدم . وقتی که شما فکرش را می کنید که من پنج بار مورد اصابت گلوله واقع شده ام ؛ یک بار روی صورتم ، یک بار در شانه ام ، یک بار در سرم ، دو تا در بدنم و آخرین گلوله که به واسطه گیر کردن ماشه از لوله تفنگ خارج نشد... شما باید به معجزات ایمان داشته باشید.
من تا به حال مقدار زیادی حوادث هوای داشته ایم و از همه ی آنها بدون صدمه ای بیرون آمده ام . شکر معجزات را که خواست خدا و امامان است . من قیافه شمار کم باور می بینم.

فالاچی: بیش تر از کم باور . من قاطی کرده ام . من قاطی کرده ام ، اعلیحضرتا برای این که ... خوب برای این که من خودم را با کسی در حال صحبت می بینم که پیش بینی نمی کردم. من هیچ چیز در مورد این معجزات نمی دانستم . این رویاها و ... من به این قصد به این جا آمده بودم که در باره نفت ، در باره ی ایران ، در باره ی خود شما ... حتا راجع به ازدواج هایتان ، طلاق ها یتان و ... صحبت کنم. به هر حال ، موضع را عوض نکنیم در مورد طلاق هایتان – آن ها می بایست خیلی دراماتیک باشند. این طور نیست ؟ اعلیحضرتا!

پهلوی: گفتن این موضوع آسان نیست ، برای این که زندگانیم به طرف سرنوشت پیش می رود و وقتی که احساس های شخصی خودم باید که رنج می کشیدند، من خودم را با این خیال آرام کرده ایم که این دردها دست تقدیر بوده است . شما نمی توانید در مقابل سرنوشت بشورید، وقتی که شما موریتی را برای تمام کردن دارید و برای یک شاه احساس های خصوصی به حسا ب نمی آید . یک شاه هیچوقت برای خودش گریه نمی کند. او این حق را ندارد . یک شاه اول از همه یعنی وظیفه شناس و من همیشه این حس وظیفه شناسی را قویا در خود داشته ام. برای مثل وقتی پدرم به من گفت :« تو باید با پرنس فوزیه مصر ازدواج کنی» من حتا فکر این را هم که اعتراض کنم ، درسر نداشتم و یا بگویم من او را نمی شناسم . من فورا موافقت کردم ، چون که وظیفه ام این بود که فورا موافقت کنم . یک نفر یا شاه هست یا نیست . اگر شخصی شاه باشد ، باید کلیه مسئولیت ها و وظایف یک شاه را تحمل کند و آن را در مقابل سختی های عادی ترک نکند.

فالاچی: اجازه دهید مورد پرنس فوزیه را رها کنیم و به سراغ پرنس ثریا برویم . شما خودتان او را به عنوان همسر انتخاب کردید، بنابراین آیا طلاق وی شما را ناراحت نکرد؟

پهلوی: خوب .. . بله ... برای مدتی بله . من واقعا می توانم بگویم که برای مدتی از دوران عمرم این حادث بسیار غمناک و نارحت کننده بود . اما دلیل این طلاق به زودی بر این ناراحتی چیره شد و من از خودم این سوال را کردم که : من برای کشورم چکار باید بکنم ؟ جواب یافتن همسری بود که بتوانم با او سر نوشتم را مشترک کنم و از او در مورد وارث تارج و تخت نظر بخواهم . به عبارت دیگر ، احساسات من هر گز روی موضوعات خصوصی متمرکز نمی شوند. بلکه روی وظیفه های سلطنتی . من همیشه خودم را جوری بار آورده ام که با خودم و مسایل خودم مشغول و مربوط نشوم ، بلکه با کشورم و تخت و تاجم مربوط باشم . اما اجازه دهید در مورد این جور چیزها از قبیل طلاق ها هایم و از این قبیل صحبت نکنیم. من بالاتر و خیلی بالاتر از این مسایل هستم.

فالاچی: طبیعتا اعلیحضرتا! اما یک چیز هست که من باید سوال کنم تا درمورد روشن شدن مساله کمکم کند. اعلیحضرتا ! آیا این صحیح است که شما یک زند دیگر گرفته اید؟ از موقعی که مطبوعات آلمانی اخبار ...

پهلوی: تهمت و افترا ، نه اخبار . زیرا که این خبر به وسیله ی آژانس خبری فرانسه بعد از آن که در روزنامه فلسطینی « المهار» برای دلایل واضحی انتشار یافت ، شایع شد. یک تهمت احمقانه ، پست و نفرتانگیز ! من فقط به شما بگویم که عکس زنی که به عنوان زن چهارم من فرض شده است ، عکسی است از خواهرزاده ی من ، دختر خواهر دوقلوی من. خواهر زاده ی من که در ضمن ازدواج هم کرده و یک بچه هم دارد. بله ، بعضی از مطبوعات برای بی اعتبار کردن من خیلی کارها می کنند . این ها به وسیله آدم های بی دقت و بد اخلاق اداره می شود. اما آنها چگونه می توانند بگویند که من – من که خواستار قانونی هستم که بیش از یک زن داشتن را ممنوع می کند- دوباره ازدواج کرده و آن هم پنهانی ؟ این غیر قابل تصور است . این غیر قاب تحمل است ، این شرم آور است !

فالاچی: اعلیحضرتا ! اما شما یک مسلمان هستید . مذهب شما این اجازه را به شما می دهد که بدون طلاق دادن فرح دیبا می توانید زن دیگری اختیار کنید.

پهلوی: بله البته . بنا بر مذهبم من می توانم چنین کاری کنم ،تا وقتی که ملکه اجازه دهد. در حقیقت حالت هایی هست که کسی مجبور است رضایت دهد... مثلا حالتی که یک زن مریض باشد یا اینکه وظایف زنانه اش را به خوبی انجام ندهد، بدین وسیله برای شوهرش نارضایتی به وجود آورد... روی هم رفته شما باید خیلی ساده باشید اگر فکر کنید که یک شوهر یک چنین چیزی را تحمل کند.

فالاچی: در جامعه شما اگر یک چنین حالتی پیش بیاید ، آیا مرد یک زن دیگر نمی گیرد یا بیش از یکی ؟

پهلوی: خوب در جامعه ی ما یک مرد می تواند یک زن دیگر اختیار کند، تا آن جا که زن اول موافقت کند و دادگاه هم تصویب کند. به غیر از این دوشرط که من قانونم را بر اساس آن گذاشته ام ، ازدواج جدید ممکن نخواهد بود. بنابراین من ، خود من ، با محرمانه ازدواج کردن باید قانون را شکسته باشم ! و با چه کسی ؟ با خواهر زاده ام ، دختر خواهر من . گوش کن . من نمی خواهم در مورد چیزی این چنین پست و بی ارزش بحث بیشتری بکنم من حتا صحبت در باره آن را برای یک دقیقه دیگر هم تحمل نمی کنم.

فالاچی: بسیار خوب . اجازه بدهید در مورد آن بیشتر صحبت نکنیم . اجازه دهید بگوییم شما منکر همه چیز می شویداعلیحضرتا ! و ...

پهلوی: من هیچ چیز ی را انکار نمی کنم . من حتا زحمت انکار آن را به خودم نمی دهم . حتا من نمی خواهم انکاری بنویسم .

فالاچی: چگونه می شود؟ اگر شما آن را رد نکنید ، مردم خواهند گفت که ازدواج صورت گرفته است.

پهلوی: من در حال حاضر به سفارت خانه هایم گفته ایم که انکارنامه ای پخش کنند!

فالاچی: و هیچکس آن را باور نکرد. انکارنامه باید از طرف خود شما باشد اعلیحضرتا!

پهلوی: اما عمل انکار کردن مرا پست و کم ارزش می کند، مرا می رنجاند ، برای این که موضوع هیچ اهمیتی برای من ندارد. آیا به نظر شما درست می رسد که پادشاهی مثل من، پادشاهی با مشکلات من، خودش با رد کردن ازدواج با خواهر زاده اش کم ارزش کند؟ نفرت انگیز است . نفرت انگیز است ! آیا به نظر شما درست می آید که یک شاه ، امپراتور ایران ، وقت خودش را با صحبت کردن در باره ی این مسایل به هدر دهد؟ صحبت کردن راجع به همسرها ، راجع به زنان ؟
-
فالاچی: خیلی عجیب است ، اعلیحضرتا ! اگر تا به حال شاهی بوده که صحبت هایش راجع به زنان بوده ، شما بوده اید . و هم اکنون من در این تردید می کنم که حتا زن در زندگی شما به حساب آمده باشد!

پهلوی: این جا من متاسفانه باید عرض کنم که شما یک برداشت کاملا صحیح داشته اید. زیرا چیزهایی که در زندگی من به حساب می آیند، چیزهایی که در زندگی من نقش داشته اند ، چیزهایی کاملا متفاوتی بوده اند . مطمئنا این ها ازدواج های من نبوده اند . زن ها ، می دانید ... ببینید ! اجازه دهید آن را به این گونه بیان کنیم . من آن ها را ناچیز نمی شمارم . آن ها بیش از هر کس دیگر از انقلاب من بهره برده اند. من مصرانه جنگیده ام تا آن ها حقوق و مسئولیت های مساوی داشته باشند. من حتا آن ها را در لشکر هم هم گذاشته ام. جایی که آنها برای شش ماه آموزش نظامی می بینند و سپس برای مبارزه با بی سوادی به روستاها فرستاده می شوند و در ضمن فراموش نکنیم که من پسر پدری هستم که کشف حجاب کرد. اما اگر بگویم به وسیله ی یکی از آن ها تحت تاثیر واقع شده باشم صادق نبوده ام. هیچکس نمی تواند در من اثر کندف هی کس ، زنان فقط زیبایی شان و جذابیتشان و نگاهداشتن زنانگی شان در زندگی مرد مهم هستند... این موضوع « فمینیسم » برای مثال ، این فمینیست ها چه می خواهند ؟ شماها چه می خواهید؟ شما ها می گویید برابری ؟ آ ه البته من نمی خواهم گستاخ به نظر بیایم ، اما ببخشید از اینکه این حرف را می زنم – اما نه از لحاظ لیاقت و توانایی .

فالاچی: این طور نیست اعلیحضرتا؟

پهلوی: نه ، شما هر گز یک میکل آنژ یا یک باخ نداشته اید. شما حتا یک سرآشپز معروف هم نداشته اید و اما اگر شما در مورد موقعیت با من صحبت کنید ، تمام چیزی که من می توانم بگویم اینست که ک آیا شما شوخی تان گرفته ؟ آیا شما تا به حال کمبود موقعیت داشته اید که به تاریخ یک آشپز ماهر و مشهور تحویل دهید؟ شما تا به حال هیچ چیز بزرگ و جالب نیافریده اید ، هیچ چیز! به من بگویید شما در حین مصاحبه یتان به چند زن که قادر به حکومت باشند برخورده اید؟

فالاچی: حداقل دوتا اعلیحضرتا ! گلدامایر و ایندیراگاندی .

پهلوی: چه کسی می داند؟ تمام چیزی که من می توانم بگویم اینست که زنان وقتی حکومت می کنند، از مردان بسیار خشن تر و سخت گیرترند و بسیار بی رحم تر . بسیار از مردان تشنه خون هستند. من حقیقت ها را ذکر می کنم ، نه عقاید را . شماها وقتی که قدرت دارید بدون وجدان هستید. کارتین دومدیسیز را به خاطر بیاورید، کاترین روسیه ، الیزابت اول انگلستان را ، لازم به یادر آوری لوکرس بوژیای شما نیست . با آن زندان ها و عشق های پنهانی اش ، شما ها دسیسه کارید ، شماها شرورید ، همه ی شما .

فالاچی: من متعجب شدم ، اعلیحضرتا ! برای این که شمایید که می گویید قبل از این که ولیعهد به سن قانونی برسد ، ملکه فرح دیبا باید نیابت سلطنت را قبول کند.

پهلوی: هوم ... خوب ... بله ، اگر پسر من قبل از رسیدن به سن قانونی شاه شود، ملکه فرح دیبا نایب السلطنه می شود. اما در ضمن در یک چنین موقعیتی هیات مشاورانی خواهد بود که ملکه باید با آنان مشورت کند. در حالی که من الزامی ندارم که با کسی مشورت کنم و با کسی هم مشورت نمی . تفاوت را حس می کنید؟

فالاچی: آن را حس می کنم ، اما در حقیقت به این صورت باقی می ماند که همسر شما نایب السلطنه است و اگر شما این تصمیم را بگیرید ، این بدان معنی است که شما قدرت حکومت را در وی می بینید.

پهلوی: هوم ... در هر حال ، این چیزی است که من در موقع تصمیم گیری فکر می کردم ، و ... ما در این جا برای صحبت کردن راجع به این موضوع ننشسته ایم ، این طور نیست ؟
۲۶٣٣۲ - تاریخ انتشار : ۶ خرداد ۱٣٨۹       

    از : بیطرف

عنوان : ناشناس دروغگوست یا شما که میگویید شاه بخودش سوء قصد کرد!! بروید خجالت بکشید. پس شاپور بختیار و پرویز نیکخواه هم ترتیب قتل خودشونو دادن!!!
ناشناس دروغگوست یا شما که میگویید شاه بخودش سوء قصد کرد!! بروید خجالت بکشید. دوباره حرف را کشیدید به حرف تکراری هویزر....شما که طرف مقابل را شاهپرست میخونید چرا خودتون حزب توده پرستید. حزب توده بهتر از شاه بود یا بدتر. بازم بجای جواب از عجز فحش بدهید. حزب توده پرستی خوبه و شاهپرستی بده؟ فرقشه اینه که شما توده ای پرستا هیچ انتقادی از سابقه حزب توده که نمیکنین هیچ که توجیهش هم میکنین و دروغ هم راجع بهش میگین. اقلا اونایی که شما شاهپرست میخونین نگاه انتقادی به شاه دارن. این فرق شما و اوناس. هویزر اگه بدون اجازه توی ایران بود اقلا همه میدونستن امریکاییه ولی روسها و روس پرستای فارسی زبان هایی مثه پیشه وری و افسرای توده ای که توی ارتش و شهربانی نفوذ کردن هیچ اشکالی نداشت نه؟ خجالت بکشید.

ناشناس، یه کمی بیشتر افشاگری کنی، اینا از عجز قتل شاپور بختیار هم به گردن خودش میاندازن. ما هم باور میکنیم!!!

ناشناس دروغگوست یا شما که میگویید شاه بخودش سوء قصد کرد!! بروید خجالت بکشید.پس شاپو بختیار و پرویز نیکخواه هم خودشون ترتیب قتل خودشونو دادن!!!
۲۶٣۲۹ - تاریخ انتشار : ۶ خرداد ۱٣٨۹       

    از : ۲۸مرداد ۳۲ فرمودید کودتا یا قیام؟

عنوان : مهشید امیرشاهی: تنها نویسنده و روزنامه نگاری که در سال ۵۷ از دکتر بختیار دفاع کرد
مهشید امیرشاهی
این مطلب اول بار در سپتامبر ۲۰۰۷ در تارنمای iranliberal.com درج شد.

از روزی که آخوندها در ایران به فکر تکیه زدن بر مسند قدرت افتادند من هم و غمم را متوجه مبارزه با آنها کردم و نیازی هم ندیدم که هر بار ابراز مخالفت با رژیم اسلامی را با زدن گریزی به گذشته همراه کنم و انتقاداتی که همیشه به دستگاه آریامهری – در زمان بیا برواش – داشته ام مکرر نمایم. هرگز تصور نکردم که وقتی از روشنفکران ایراد می گیرم باید توضیح بدهم که این ایراد متوجه مخالفت آنها با حکومت استبدادی نیست که من با آن همصدا و یکدلم بلکه از این روست که آنها به وظیفه روشنفکری خود عمل نکرده اند و راه حل دمکراتیکی در مقابل دیکتاتوری ارائه نداده اند و وقتی جایگزین دمکراتیکی پیدا شد به جای پشتیبانی از آن پی خمینی را گرفته اند.

همه اینها به این دلیل که خیال می کردم که خطاهای آن دوره چنان آشکار و بارز است که پرداختن مداوم به آنها در حکم اتلاف وقت و نیروست – وقت و نیرویی که می بایست صرف رسیدن به حساب ملاها شود. بازیگران «عصر طلایی آریامهری» هم در سال های آغازین انقلاب هر کدام به کنجی خزیده بودند و صدا و ندایی از آنها بلند نبود و چنین به نظر می رسید که خود از نقشی که برای مردم آفریده اند به آن اندازه شرمسارند که لازم نباشد هر آن دیگران متذکرش شوند.

ظاهراً من در اشتباه بوده ام چون خاطیان نه فقط احساس ندامتی نسبت به آنچه مرتکب شده اند ندارند بلکه کم کم گناهان گذشته را هم می خواهند به حساب ثوابشان بریزند. در نتیجه مرا از کرده پشیمان کرده اند و به این فکر انداخته اند که شاید در هر اعتراض به نظام توتالیتر آخوندی این یادآوری لازم می بود که: خفقان خودکامگی شاه ما را گرفتار نکبت تامگرایی ملا کرد.

بازماندگان رژیم آریامهری – با سوءاستفاده از بیزاری روز افزون ایرانیان از حکومت مذهبی و به بار آمدن نسلی بی خبر از تنگناهایی که منتهی به فرمانروایی آخوند شد – در صدد برآمده اند که دوران حکمرانی خود را طیب و طاهر عرضه کنند. استبداد حکومتی را برای «ملت ایران» و فقدان آزادی های سیاسی زمان شاهنشاهی را برای رسیدن به «دروازه های بزرگ تمدن» لازم جلوه می دهند، دزدی های دوران پهلوی را ماست مالی می فرمایند، دخالت های فتنه انگیز خاندان سلطنتی را در سیاست ندیده می گیرند، اطاعت بی چون و چرای محمد رضا شاه را از بیگانگان «دوستی دو ملت» می خوانند! و از همه جالب تر اینکه چندی از مهره های ریز و درشت دوران آریامهری و نمک پرورده های سابق و لاحق آن رژیم اخیراً به میدان آمده اند تا با قیافه هایی حق به جانب یا به محمد مصدق بد بگویند و یا کودتای بیست و هشت مرداد را قیام ملی وانمود کنند. حرف های هوشنگ نهاوندی در برنامه میز گرد صدای امریکا در روز شنبه هجده اوت تا این تاریخ آخرین آنهاست.

هوشنگ نهاوندی تمام طیف عقاید سیاسی را از چپ توده ای تا راست شاهنشاهی در مراحل مختلف زندگی و بسته به تقاضای روز طی کرده است و ناگزیر در گرفتن هر رنگ تازه منکر رنگ قبلی بوده است (آخرین پرده این نمایش را کنجکاوان در فرانسه و نشست «Front National» شاهد بودند که نهاوندی جزو سخنرانان جلسه بود وبه ژان ماری لوپن Le Pen گفته بود پیشنهادات او، که از نظر بسیاری از فرانسویان فاشیستی است، بسیار نرم و متعادل است). بنابراین میزان اعتبار سخنان او برای کسانی که از دور یا نزدیک میشناسندش روشن است و من قصد تأمل بر آنها را ندارم و فقط به چند اشاره بسنده می کنم.

اولی مربوط می شود به تحریف تاریخی او از زمان احمد شاه قاجار. نهاوندی به عنوان سابقه برکناری نخست وزیر توسط شاه مشروطه عنوان کرد که احمد شاه هم چندین بار نخست وزیر معزول کرده است. این حرف به کلی نادرست است. پیش آمد که احمد شاه در دورهٌ فترت از رئیس الوزرای وقت بخواهد که از مقام خود استعفا دهد تا بحران رفع شود. از آنجا که به وطنخواهی او اعتماد بود و روشن که به دنبال برقراری دیکتاتوری نیست همه تقاضای شاه را پذیرفتند جز صمصام السلطنه بختیاری که گفت: ما استعفا نمی دهیم، شما ما را معزول کنید.

نکتهٌ دوم بر می گردد به تعجب وبرآشفتگی آقای نهاوندی ازتعریف های اغراق آمیز از مصدق که آنها را به تملق گویی تعبیر کرد. در اینجا باید از ایشان پرسید مقصود از تملق گویی به مرده چیست؟ از این کار چه طرفی بسته می شود؟ مگر آن که دستش از این جهان بریده شده باز می تواند حکم ریاست دانشگاه یا ریاست دفتر ملکه یا وزارت در کابینه شریف امامی صادر کند؟ مگر کسی به مصدق در زمان حیاتش لقب آریامهر داد؟ مگر در مقابل او کسی می گفت که نوکر و چاکر و غلام خانه زاد است؟ نهاوندی البته بی احتیاطی می کند که با این حرف در حقیقت رفتار بادمجان دور قاب چین های دوران شاه را در خاطرها زنده می کند که برای ایرانیان آزاده و مغرور دل آشوبه آور بود. منتهی کسی که با پذیرش تام و تمام سیستم تک حزبی رستاخیزی به خود اجازه می دهد مصدق را غیر دمکرات بخواند، لابد می تواند بدون در نظر گرفتن دستمال های ابریشمی دراز و کوتاه و رنگ و وارنگی که در حق شاه به کار برده است و هنوز سر آنها پوشت واراز جیبش بیرون است، محبت توأم با مبالغهٌ دیگران را به مصدق تملق بداند!

توجه به این نکته هم خالی از تفریح نیست که در یکجا – احتمالا در آغاز صحبت – نهاوندی با به کار گرفتن تیتر کتاب «گذشته چراغ راه آینده است» که نوشتهٌ کمسومول های سابق و رفقای اسبق اوست بر اهمیت بررسی تاریخ تکیه داشت اما به محض رسیدن به پرس و جو و کند و کاو در ماجرای کودتا ناگهان و مثل دیگر رهروان در این راه به این نتیجه رسید که گذشته ها که گذشته است باید فراموششان کرد و به آینده نظر داشت!

نکتهٌ جنبی دیگری هم در گفته های او نیاز به تصحیح دارد و آن اینکه گفت و گذشت که در خزان عمر دیگر انتظار زیادی از زندگی ندارد. بی شک درست است که در سن بنده و ایشان داشتن برنامه های دراز مدت کار عبثی است اما این را نیز همهٌ آنها که او را از دور و نزدیک دیده اند می دانند که تا نفسی در سینهٌ هوشنگ نهاوندی باقی است حب جاه از سرش به در نخواهد رفت. (در این باره گفته های دایی اش فریدون کشاورز بسیار گویاست).

به هر حال صحبت های اخیر نهاوندی دنبالهٌ دفاعیه های اشرف پهلوی و فرح دیبا و اردشیر زاهدی از حوادث بیست و هشت مرداد، روز پر درد تاریخی ماست. اما خودمانیم اگر این خانم ها و آقایان به دفاع از آن روز کمر نبندند که ببندد! بعضی مردمان در بعضی موارد از برگزیدن راه و روشی معین ناگزیرند. به زبان استاد سخن سعدی: قحبهٌ پیر از نابکاری چه کند که توبه نکند و شحنهٌ معزول از مردم آزاری.


مبحث مربوط به بیست و هشت مرداد این بار با این سوال آغاز شد که: کودتا بود یا قیام؟ فرمودید کودتا بود یا قیام؟ پس بفرمائید که در آخر حکایت هنوز نفهمیده اید که لیلی زن بود یا مرد! چون از سال سی و دو تا کنون رسانه های جهانی جز با عنوان کودتا از این واقعه سخن نرانده اند. در تمام آثاری که پس از بیست و هشت مرداد در بارهٌ فعالیت های «سیا» به رشته تحریر در آمده از سقوط دولت مصدق به اسم کودتا اسم برده شده است (از جمله در نوشتهٌ اندرو تالیAndrew Tully). کریستافر وود هاوس (Christopher Woodhouse) و کرمیت روزولت (Kermit Roosevelt) – که اولی از طرف دستگاه های جاسوسی بریتانیا و دومی از طرف سازمان های جاسوسی امریکا مأمور ساقط کردن دولت محمد مصدق بودند – هر دو در این زمینه کتاب نوشته اند و توضیح داده اند که چرا و چگونه طرح کودتا ریخته شد. مادلن البرایت (Madeleine Albright)، وزیر امورخارجهٌ پیشین ایالات متحده، از دست داشتن کشور متبوعش در کودتای بیست و هشت مرداد اظهار تأسف کرد. در اسناد دونالد ویلبر (Donald Wilbur) ، که نه انشاست نه خاطرات و نه حتی تاریخ نگاری بلکه گزارش جزء به جزء مأموری امنیتی است از اجرای طرح «ایجکس» یا براندازی کابینهٌ مصدق به مافوقش، طبعاً جز کودتا اسمی برای وقایع بیست و هشت مرداد نیامده است.

خلاصه عرض کنم: تمام آمران این طرح آن را کودتا خوانده اند ولی مأموران دست اول و دوم و دهم ایرانی آن هنوز تردید می فرمایند که لیلی زن بود یا مرد یا به کلام دقیق تر: اصولاً می خواهند ثابت کنند که خیر، زن نبود مرد بود! در ضمن یکی از دلایلی که این حضرات را وامیدارد به مردی لیلی رأی دهند طبیعت گزارش دونالد ویلبر است. زیرا متن کامل این گزارش هنوز منتشر نشده است و در مقدار منتشر شده هم اسامی بسیاری از مزدوران امریکا که هنوز در قید حیاتند یا هنوز از مزد بگیران، طبعاً فاش نشده است. نگرانی ها برای خانم ها و آقایان فزون و فراوان است – طبیعی است، چاره اندیشی می کنند.

در واقع طرح سوال به این شکل همسنگ قرار دادن یک واقعیت تاریخی است با یک دروغ تاریخی که ساخته و پرداخته کسانی است که همه چیزشان – یکی ثروتش دیگری قدرتش و سومی پست و مقامش – را مدیون آن روز و پیامدهای دردناک آنند – دردناک برای مردم ایران که از دمکراسی محروم ماندند.

دروغ پنجاه سالهٌ دیگری– که مثل دروغ قبلی در گذشته ساواک پشتیبانش بود و امروز این پشت و پناه را هم ندارد – محدود کردن اجرای طرح کودتا به سه روز فاصله میان بیست و پنج تا بیست و هشت مرداد است که از نو توسط مدافعین کهنه کار و نوخاستهٌ بیست و هشت مرداد ترویج می شود. مقصود از این کار منحرف کردن اذهان است از تمام زمینه سازی های قبلی برای برکنار کردن مصدق از نخست وزیری. کوشش برای برکناری مصدق از همان روز رسیدنش به نخست وزیری شروع شد و به تدریج صورت طرح کودتا به خود گرفت و با مرگ استالین طرح وارد مرحلهٌ اجرایی شد، دزدیدن و سپس کشتن تیمسار افشارطوس، رئیس شهربانی مصدق، اولین مرحله از مراحل بارزش بود. طرح و اجرای کودتا مطلقاً به صدور فرمان عزل مصدق به دستور دو کشور خارجی و امضای شاه ایران و نامه رسانی سرهنگ نصیری در بیست و پنج مرداد و به ثمر رسیدن کودتا در بیست و هشت مرداد منحصر نمی شود. مدافعان استبداد شاه در گذشته می گفتند که مصدق و دولت در بیست و پنج مرداد کودتا کردند و شاه و مردم در بیست و هشت مرداد قیام ملی و بعد از انتشار اسناد جدید در این باره مایلند بگویند که انگلستان و امریکا تا بیست و هفت مرداد در ماجرا دخیل بودند اما در بیست و هشتم فقط مردم در سایهٌ شاه به میدان آمدند!
محمد مصدق بر خلاف تهمت های ناروا و ناجوانمردانهٌ محمد رضا شاه به هیچ وجه در پی سرنگون کردن سلطنت نبود و به علاوه آزادیخواهی و پرهیزش از خشونت به کودتایی که علیه او تدارک دیده شده بود فرصت موفقیت داد. اما سقوط سلطنت در سال پنجاه و هفت و وقوع انقلاب به دست کسی میسر شد که بویی از این دو صفت نبرده بود. فراموش نکنیم که مردم به استقبال این انقلاب رفتند تا از شر فساد و نخوت خاندان پهلوی و پستی و بی تشخصی نوکران آنها خلاص شوند. شکی نیست که در این راه از چاله به چاه افتادند اما راه نجات برکشیدن ملت است از چاه نه دوباره انداختنش به چاله.
۲۶٣۲٨ - تاریخ انتشار : ۶ خرداد ۱٣٨۹       

    از : میدانم ساواکی ها و سلطنت طلبان عصبانی میشوند

عنوان : تملق دوستی شاه
تملق دوستی شاه یکی از صفاتی بود که در بسیاری از مواقع، نوکران و اطرافیان و حتی شخصیتهای خارجی از آن سود می‌بردند، تا به اهداف خود نزدیک شوند. این نقطه ضعف شاه چنان شدید بود که بر هیچ یک از اطرافیانش پوشیده نبود. علم که یکی از نزدیکترین افراد به شاه بود، در کتاب خود آورده است که یک روز از شاه پرسیدم آیا اجازه می‌دهند نخست‌وزیر و وزیر خارجه را رسماً توبیخ کنم، «چون در محضر اعلیحضرت به هیچ وجه ادب و احترام لازم را به جا نمی‌آوردند». شاه با این خواسته‌ی علم مخالفت می‌کند و به علم می‌گوید «این نوع ادای احترام همان اندازه بد است که زیاده‌روی در جهت مخالفش. آخرین باری که در پاریس بودیم، اردشیر همین کار را کرد و یکی از خبرنگاران فرانسوی از من پرسید شاه ایران به عنوان رهبری اصلاح‌طلب و دموکرات شناخته شده، آن وقت چگونه می‌تواند تحمل کند که یکی از وزرایش در مقابل او این چنین زانو بزند و به خاک بیفتد.» شاه اصلاً از این حرف خوشش نمی‌آید و به علم می‌گوید «حق بود به او می‌گفتی که اردشیر رعایت سنتهای ملی مملکت را می‌کند.»(۱۶)

در رابطه با این ماجرا همان چیزی را می‌توان گفت که علم در آن لحظه با خود گفت: «باور نکردنی است که تا چه حد تملق و چاپلوسی می‌تواند حتی باهوشترین آدمها را هم کور کند».به گفته‌ی فریدون هویدا، شاه دو تن از ر‌وسای جمهور آمریکا را مستوجب انتقاد می‌دانست: (۱۷) «فرانکلین روزولت» که در سفرش به ایران در سال ۱۹۴۳ شاه را مجبور کرد به دیدارش برود و دیگری «جان کندی» برای آنکه، هیچگاه شاه را به عنوان یک شخصیت مهم توصیف نکرده بود. ر کتاب خاطرات پرویز راجی آمده است: «در ضیافت شام که به افتخار ۶۲ سالگی "هارولد ویلسون" نخست‌وزیر سابق انگلیس، توسط "جرج وایدن فلد" ترتیب یافته بود، شرکت کردم... ویلسون گفت: یکبار در ملاقات با محمدرضا، او را به عنوان یکی از بزرگترین رهبران دنیا توصیف کردم و شاه از این تملق من خیلی خوشش آمده بود...»(۱۸) پرویز راجی در کتاب خود از قول مصطفی فاتح نقل می‌کند: در میان مشاوران شاه، از همه مطلع‌تر، تواناتر وموذی‌تر، هویداست و باید گفت که هویدا بیش ار هر کسی دیگر در ایجاد علاقه‌ی روزافزون شاه به تملق و چاپلوسی و نیز، دور ساختن او از توجه به واقعیات مقصر است.(۱۹) نظر شخصی راجی نسبت به شاه نیز در کتابش گفته شده است. او می‌گوید: کارنامه‌ی شاه آکنده است از: اتخاذ سیاستهای اقتصادی فاجعه‌انگیز، اشتباهات فراوان دراولویت دادن به مسائل غیرضروری، غرور و تفرعن در امور نظامی، عشق مفرط به سلاحهای آتشین و پرنده، عطش سیری‌ناپذیر به شنیدن تملق و چاپلوسی، بی‌احساسی کامل نسبت به احساسات مردم کشور، سخنرانیهای پر از گزافه‌گویی ممتد...(۲۰) به این خصلت تملق دوستی شاه به طور روشن و واضح در متن یک تلگراف سفارت آمریکا در تهران که به وزرات امور خارجه ایالات متحده فرستاده شده بود، اشاره شده است.

سران همه کشورها، افرادی تنها هستند. لیکن شاه از بیشتر آنان تنهاتر است. وی به خاطر ثبات و امنیت و پیشرفت کشور بار بسیار سنگینی را شخصاً بر دوش می‌کشد. مشاورانش نه در کابینه و نه در بیرون از آن، به وی درست خدمت نمی‌کنند و این تا حدودی بدین سبب است که فطرتاً به جاه‌طلبی‌های دیگران بدگمان است و همچنین بدین جهت که فاقد همکاران واقعاً صالح است. حتی کسانی که حائز صلاحیتند بدان تمایل دارند که آراء منفی به وی اظهار نکنند و از آن سنت دیرین ایرانی پیروی کنند که باید به شاه چیزی بگویند که می‌پندارند خوش دارد بشنود و این غالباً به صورت تملق‌گویی گزاف در می‌آید که شاه به گونه‌ی حیرت‌انگیزی نسبت به آن حساس است. وی مردی است پرنخوت و پیرامونیانش این را می‌دانند.(۲۱) ز مهم‌ترین ضعفهای شخصتی شاه، حس حسادت بود. هویدا در کتاب خود آورده است که «شاه هرگز چشم نداشت کسی را ببیند که مورد توجه مردم قرار دارد. محبوبیت مصدق و موقعیت او در ملی کردن نفت ایران، شاه را واقعاً به خشم آورده بود. نیز در مورد حسنعلی منصور هم در بعضی محافل شنیده شد که قتل او آنقدرها سبب ناراحتی شاه را فراهم نکرد. چون رفتار و گفتار او توانسته بود خیلیها را به طرف منصور جلب کند.»(۲۲)

هویدا در این کتاب همچنین بیان می‌کند که: «علی امینی به علت آنکه با گروههای مختلف سیاسی در داخل و خارج از کشور آمد و رفت داشت مورد بغض و حسادت شاه قرار گرفت. بعداً هم که در سال ۱۹۶۷ شایعه به قدرت رسیدن دوباره امینی در تهران فراگیر[شد]، من این مسأله را در یکی از ملاقاتهایم به اطلاع شاه رساندم، ولی او با بی‌اعتنایی شانه‌ای بالا انداخت و گفت: «امینی یک سیاستمدار واقعی نیست. چون موقعی که او را به نخست‌وزیری منصوب کردم اولین حرفش به مردم اعلام ورشکستگی مملکت بود. در حالی که یک سیاستمدار نباید حرفی بزند که بیهوده مردم را مضطرب کند...» و بعدها با ترشرویی اضافه کرد: «بدتر از همه اینکه، موقع دیدارم از آمریکا، هر جا می رسیدم اول از همه حال و احوال نخست‌وزیر را از من می‌پرسیدند و رفتارشان به هر صورتی بود که گویی اصلاً مرا به حساب نمی‌آورند...»(۲۳)

همچنین هویدا معتقد است در زمان رژیم شاه، ایران تنها کشوری بود که به جای وزارت دفاع، وزارت جنگ داشت و مصدق در دوران نخست‌وزیری خود این نام را انتخاب کرده بود و شاه هم نمی‌توانست نام انتخابی مصدق را بپذیرد و این هم یکی دیگر نشانه‌های بغض شاه نسبت به مصدق بود. رسنجانی یکی دیگر از افرادی بود که شاه با برکناری او نشان داد محبوبیت و موفقیت دیگران موجب شادمانی او نمی‌شود.(۲۴) حسن ارسنجانی که برنامه اصلاحات ارضی را شروع کرده و محبوبیتی به دست آورده بود، توسط شاه برکنار شد. امیراسدالله علم دراین باره چنین می‌گوید: حسن ارسنجانی مردی با قدرت، سرسخت و مطلع بود. در سنین بیست سالگی دستیار قوام نخست‌وزیر بود. امینی او را به مقام وزارت کشاورزی ارتقاء داد. من نیز وقتی نخست‌وزیر بودم او را در این سمت ایفا کردم. او قبلاً برنامه اصلاحات ارضی را شروع کرده بود و در حالی که این طرح در دست اجرا بود، به هیچ گونه جرح و تعدیلی در آن تن در نمی‌داد. علاوه بر همه‌ی اینها او دوست صمیمی من بود. تنها نقطه‌ی ضعف او این بود که اعتقاد داشت هر چه می‌گوید صحیح است و هر چه برای خودش مناسب است برای دیگران هم باید خوب باشد. تا مدتی محسنات او به عنوان یک خدمتگزار مردم به معایبش می‌چربید ولی در این اواخر خودش را قهرمان اصلاحات ارضی می‌پنداشت و به علت مخالفت با سیاست رسمی دولت مسائلی ایجاد کرده بود. شاه دستور برکناری او را صادر کرد ولی بعد او را به سفارت رم فرستاد. ارسنجانی در زمان دولت منصور به تهران احضار شد و به رغم کوششهای من رفته رفته از چشم شاه افتاد.(۲۵) س حسادت شاه تا بدان حد پیش رفته بود که حتی گاهی در مورد بعضی اقدامات همسرش نیز حسودی می‌کرد. « در سال ۱۹۷۳ شهبانو طی نطقی که از رادیو تلویزیون هم پخش شد از متملیقین و چاپلوسان انتقاد کرد و لزوم برقراری آزادی بیان را خاطر نشان ساخت. ولی بلافاصله پس از آن شاه امیرعباس هویدا را احضار می‌کند و به او دستور می‌دهد که به شهبانو بگوید« دیگر نباید از این حرفها بزند» و امیرعباس هویدا قبل از هر اقدامی برادرش فریدون را در جریان می‌گذارد و از او می‌پرسد تو می‌گویی چه کار کنم؟ چطور می‌توانم به خودم اجازه‌ی دخالت در کارهای این دو را بدهم؟ ... شاه چون خودش جرأت کاری را ندارد، موقعی که می‌بیند کسی دیگر توانسته است همان کار را انجام بدهد ناراحت می‌شود...»(۲۶)

پرویز راجی سفیر شاه در دربار باکینگهام در کتاب خود در خصوص علت برکناری ارتشبد فریدون جم(شوهر اول شمس پهلوی) از زبان خود فریدون چنین نقل می‌کند: یک روز ژنرال زاتیس فرمانده مثتشاران آمریکایی در ایران با لبخندی به من گفت که:« امروز بوسه مرگ را نثارت کردم. موقعی که مفهوم این جمله را از او پرسیدم، جواب داد:« در ملاقاتی که با شاه داشتم به او گفتم جم از بهترین ژنرال‌ها در ارتش ایران است.»(۲۷) یمسار جم با حالتی غمزده ادامه داد:« از آن روز به بعد اوضاع دگرگون شد و به صورتی درآمد که دست به هر کاری می‌زدم به بن بست می‌رسیدم...» جم صحبتهایش را با این عبارت به پایان برد که«... وفاداری من به شاهنشاه جای چون و چرا ندارد و همواره خود را مرهون الطاف شاهنشاه می‌دانم ولی هرگز موفق به یافتن پاسخی به این سئوال نشدم که واقعاً چه خطایی از من سر زده است.»(۲۸) شاپور بختیار نیز با صراحت در مورد محمدرضا پهلوی چنین می‌گوید: ... نمی‌توانست بپذیرد که کس دیگری هوش بیشتر، آراستگی بیشتر، قدرت بدنی بیشتر، جذبه بیشتر یا ثروتی بیشتر از او داشته باشد، می‌خواست خود از همه بابت برتر از همه باشد و در نتیجه در اطراف خود فقط آدمهای تنگ‌مایه و فاسد را گردآورده بود...(۲۹)

همچنین باز به صراحت بیان می‌کند: ... سواد و فرهنگ دیگران باعث تنگی او می‌شد. به درجه‌ای که به کسانی که به ملاقاتش می‌رفتند توصیه می‌شد، اگر به زبان فرانسه با او حرف می‌زنند، عمداً چند غلط دستوری در حرف بگنجانند که حسادت او تحریک نشود. با گذشت زمان، تحمل هیچگونه برتری دیگران را نداشت.(۳۰) سادت شاه به بعضی از افراد مثل امینی آن قدر آشکار بود که آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها نیز متوجه آن شده بودند. باری روبین، در کتاب جنگ قدرتها در ایران، چنین می‌گوید:« ... نقش حساس امینی در مذاکرات نفت و شهرت و موقعیتی که در جریان این مذاکرات در محافل بین‌المللی به دست آورد برای شاه خوش‌آیند نبود. شاه در وجود او یک قوا‌السلطنه تازه و رقیب بالقوه‌ای برای قدرت خود می‌دید و به همین جهت وقتی زیر پای زاهدی را جارو کرد، امینی را هم از صحنه سیاست داخلی ایران بیرون انداخت و او را به عنوان سفیر ایران در آمریکا به واشنگتن فرستاد. فعالیتهای امینی در آمریکا و شهرتی که با چند نطق و مصاحبه در آمریکا به دست آورده بود، نگرانیهای تازه‌ای برای شاه به وجود آورد و به همین جهت پیش از پایان مأموریتش در آمریکا به تهران احضار گردید».(۳۱) اه در دو دهه‌ی آخر سلطنتش همه‌ی کسانی را که احتمال داشت برای خود پشتوانه‌ای از وجهه‌ی مردمی دست و پا کنند، از روی برنامه، از قدرت کنار ساخت. جولیوس هلمز، سفیر ایالات متحده معتقد بود:« سران همه‌ی کشورها، افرادی تنها هستند، لیکن شاه از بیشتر آنها تنهاتر است...»(۳۲)
۲۶٣۲۷ - تاریخ انتشار : ۶ خرداد ۱٣٨۹       

    از : خواننده نظرات

عنوان : به اخبار روز عزیز، ستون نظرات دوباره داره به ما چپ چپ نگاه می کنه!!!
آقا هر وقت بحث داغ میشه ستون نظرات شما اونقدر چپ میشه که تمام لغات آخر سطرها ناپدید میشه. عزیزان صفحه تنظیم لازم داره. یه کمی صفحه را بطرف راست سوق بدید.مرسی
۲۶٣۲۶ - تاریخ انتشار : ۶ خرداد ۱٣٨۹       

    از : ناشناس دروغ میگوید

عنوان : بالاخره خودت را لو دادی به عنوان ساواکی از مدارک ساواک استفاده میکنی
این حرفها ربطی به تهمتی که به حمید اشرف زدی نداره خوب که چی? حالا نقد این کتاب وزارت اطلاعات که اقای نادری از اسناد ساواک تهیه کرده ونوشته ولی حمید اشرف که زندان نبوده و او توسط همپالگی های شما شهید شد وتو برای چی داری زور میزنی. حالا مگه در نقد کتاب و حرفهای فرخ نگهدار و دیگران چی کشف کردی که ذوق زده شدی?

+++++++++++++++++++
سند اول:
ژنرال هویزر شاه را مثل موش مرده به خارج از کشور پرتاب کرد

اصل پنجاهم: فرمانفرمائی کل قشون بری و بحری با شخص پادشاه است
**********************************************

ماموریت شگقت انگیز ژنرال هویزر: از کتاب "پاسخ به تاریخ" محمدرضا شاه صفحه ۲۴۵

اوائل بهمن( ۵۷) خبر حیرت انگیزی به من گزارش شد که ژنرال هویزر چند روزی است که در تهران اقامت دارد.نظامیان امریکا با هواپیماهای خود میامدند و میرفتند و تابع تشریفات معمول نبودند.از امرای ارتش در رابطه با مسافرت ژنرال هویزر سوال کردم انها هم چیزی نمیدانستند حضور او در ایران واقعا شگفت انگیز بود و نمیتوانست اتفاقی و بدون دلائلبسیار مهم باشد
بالاخره من یکبار ژنرال هویزر را باتفاق سفیر امریکا اقای سولیوان ملاقات کردم.تنها چیزی که مورد علاقه هردو انها بود دانستن روز و ساعت حرکت من از ایران بود.ژنرال هویزر از ارتشبد قره باغی رئیس ستاد ارتش ایران خواست که ملاقاتی بین او و بازرگان ترتیب دهد.ارتشبد قره باغی این ملاقات را به من گزارش داد. نمیدانم در این ملاقات چه گذشت, میدانم که ارتشبد قره باغی از تمام قدرت خود استفاده کرد تا ارتش ایران را از هرگونه اقدام و تصمیمی بازدارد........................................

پس از اینکه من ایران را ترک کردم, ژنرال هویزر باز چندین روز در ایران اقامت داشت. در این هنگام چه گذشت ? تنها چیزی که میتوانم بگویم اینست که ربیعی فرمانده نیروی هوائی ایران طی محاکمه اش به قضات گفت: ژنرال هویزر شاه را مثل موش مرده به خارج از کشور پرتاب کرد

*************************************************
سند دوم:
نظر دکتر بختیار در رابطه با نقش هویزر که شاه را مثل موش مرده به خارج پرتاب کرد

عنوان : اصل پنجاهم: فرمانفرمائی کل قشون بری و بحری با شخص پادشاه است
++++++++++++

بهر حال به قره باغی گفتم که شما فردا ساعت ۹ صبح به دفتر من بیآئید. خودم ساعت ۸ در دفتر بودم. ساعت ۹ نیامد. خوب، با جریاناتی که در تهران بود ممکن بود این توهم پیش بیآید که نتوانسته بیاید. ولی او با هیکوپتر میآمد مدرسه افسری و از آنجا میآمد به نخست وزیری که دو قدم بود. ساعت نه و نیم که نیامد من تلفن کردم گفتند در یک کنفرانس است و الان خودش میآید. خلاصه ساعت ده شد نیامد. ساعت ده پای تلفن بمن گفت جناب آقای نخست وزیر، امراء ارتش اینجا جمع شده اند و راجع به وضع ارتش صحبت میکنیم. این حرفی بود که قره باغی پای تلفن به من زد. خوب، من اول فکر کردم که شاید یک مشورتی است و بطور عادی با هم میخواهند تبادل نظری بکنند. از یک متخصص امر پرسیدم بجز شورای عالی جنگ و جز کمیسیون های عادی که مأموریت خاصی دارند و شورای امنیت ملی که خود من رئیسش هستم، آیا کمیسیون های قانونی دیگری هم هست، گفتند خیر. سوء ظن مرا گرفت که اینها مشغول یک کاری هستند که قانونی نیست. ساعت ۱۱ بود که بمن اطلاع دادند آن اعلامیه صادر شده، یعنی اعلامیه بی طرفی ارتش و من تا آن ساعت از این ماجرا خبر نداشتم. و تمام رفت و آمدها و فعل و انفعالات به دستور فردوست و با پا در میانی و اجرای آقای قره باغی انجام گرفته بود. امراء را جمع کرده بودند. از سپهبد پائین تر هم یا نداشتند یا یک نفر سرلشکر فقط آنجا بود. و اینها آن مدرک را که اطلاع دارید امضاء کردند.حالا من کار ندارم که این مدرک چه معنی و چه مفهومی دارد. ولی اطمینان دارم که این مدرک، چهار روز قبل از اینکه صادر بشود، پیش نویس آن را ژنرال هویزر نوشته بود و گذاشته بود و از ایران رفته بود. اینست که من نمیخواهم دفاع بکنم چون تاریخ دفاع خواهد کرد. من روحم از اینکه این کمیسیون را ایشان تشکیل میدهد خبر نداشت. تشکیلش بر خلاف قانون بود، بر خلاف حیثیت ارتش بود، بر خلاف منافع کشور بود
۲۶٣۲۵ - تاریخ انتشار : ۶ خرداد ۱٣٨۹       

    از : داور

عنوان : بیطرف و تماشاگر«بی بو و خاصیت» همیشه وجوددارد.
باید کسانی هم باشند که «وظیفه» دارند که معرکه را گرم نگهدارند. مثل جناب بیطرف !! ایراد نمیشود گرفت هرآنگاه کسی خواست در «جمع معرکه گیران» نظیر ناشناس و پرسشگر و ۵۰ ساله که همه با هم با یک مداد سوسمار نشان دوران «پهلوی» بنگارش مشغولند، دو باربخندد.
۲۶٣۲۴ - تاریخ انتشار : ۶ خرداد ۱٣٨۹       

    از : unknown

عنوان : دریغ از قدری
یعنی شاه دستورترورخود وشلیک به سرش را میدهد؟
این هم از وب سایت توده ایها:
ناصرفخرآرئی در مراسم افتتاح سال تحصیلی ۱۳۲۷ در دانشگاه تهران، از فاصله ای بسیار کوتاه ۵ گلوله بطرف شاه که در لباس نظامی رفته بود دانشگاه را افتتاح کند شلیک کرد. هیچیک از این گلوله ها به نقطه ای از سر و یا بدن شاه اثابت نکرد که او را از پای در آورد، درحالیکه حداقل دو گلوله مستقیما بطرف سر او شلیک شده و کلاه نظامی اش را سوراخ کرد.

قتل سریع ناصرفخرآئی در همان محل ترور پرده ای شد سیاه بر راز این ترور. همه آنها که بعنوان ارکان قدرت و رقابت در بالا نامشان برده شد به نوعی متهم به دست داشتن دراین ترور شدند. عبدالله ارگانی دوست نزدیک ناصرفخرآئی که درعین حال عضو فعال حزب توده ایران بود سالها در زندان شاه ماند. نتوانستند اعدامش کنند زیرا زیر بار اطلاع از ترور شاه توسط ناصر نرفت و ناصر نیز کشته شده بود و نبود که بگوید ارگانی در جریان مراحل تکامل طرح ترور بوده است.

ویا:۱۵ بهمن ۱۳۲۷ نیز مانند سال­های گذشته، محمدرضا شاه پهلوی برای شرکت در جشن دانشگاه از کاخ سلطنتی حرکت کرد؛ هنگامی که به طرف پله­های ورودی دانشکده حقوق رسید، ناگهان صدای تیراندازی بلند شد. گلوله به لب بالای شاه خورد و شاه بی­درنگ، سر خود را پایین آورد.[۱۱] ضارب، اسلحه به دست، ایستاده بود و پنج تیر شلیک کرد که یکی از تیرها نیز به پشت شاه اصابت کرد. ضارب پس از شلیک پنج تیر، اسلحه را به طرف شاه پرتاب کرد.
۲۶٣۲٣ - تاریخ انتشار : ۶ خرداد ۱٣٨۹       

    از : ‫از ویکیپیدیا

عنوان : ‫شاه خود طراح اولین ترور خود بود؟ ‫از ویکیپیدیا
دربهم ماه ۱۳۲۷ ماجرای ترور شاه در دانشگاه تهران اتفاق افتاد. شاه بعدها در محافل خصوصی و به طور مبهم، رزم آرا را مسئول ترور خود و هژیر معرفی می‌کرد. برخی معتقدند این ترور (با توجه به تعداد گلوله‌های شلیک شده (پنج گلوله) و ناموفق بودن آن و همچنین گلوله باران شدن ضارب توسط محافظین شاه پس از اتمام گلوله هایش!) احتمالا توسط خود شاه تدارک دیده شده‌است. روایت رسمی این بود که یک متعصب مذهبی وابسته به حزب توده مسئول ترور بوده‌است. [۱۱].
با وقوع ماجرای ترور شاه دربهمن ماه ۱۳۲۷ سران حزب توده دستگیر یا فراری شدند و مذهبی‌ها اولین دوران زندانی و تبعید خود را تجربه کردند. [۱۲] احزاب سیاسی را به بهانه همین ترور ممنوع کردند که نتوانند به برنامه شاه برای کسب قدرت مطلقه اعتراض کنند.[نیازمند منبع] آنگاه حکومت نظامی برقرار شد و در دوران حکومت نظامی انتخابات مجلس موسسان دوم در سال ۱۳۲۸ برگزار شده در همین سال مجلس موسسان دوم تشکیل شد. سپس این مجلس موسسان اختیارات محمدرضا شاه را افزود و به وی، حق انحلال مجلس شورای ملی و مجلس سنا را تفویض کرد. شاه بعدها در زمان کودتای ۲۸ مرداد از همین اختیارات استفاده نمود.
این اولین گام شاه زیرچتر حمایت انگلیس و آمریکا برای به دست آوردن قدرت دیکتاتوری به شمار میرود[نیازمند منبع]، حتی قوام السلطنه نیز طی نامه سرگشاده ایی به این عمل اعتراض کرده و آن را دفن کردن بقایای مشروطیت دانست.
۲۶٣۲۰ - تاریخ انتشار : ۶ خرداد ۱٣٨۹       

    از : unknown

عنوان : تحریف ! دنباله
خیال‌اندیشی و ردّ حقیقت ،تأملی در نقد کتاب «چریک‌های فدایی خلق»۲دنباله


خوانندگان محترم توجه دارند که این سخنان را نادری نمی‌‌گوید بلکه اظهارات آقای ایزدی در گفت و گو با رادیو همبستگی و در مقام منتقد کتاب است. ایشان نیز بر این باور بود که سیمای واقعی چریک‌ها را بدون در اختیار داشتن اسناد امنیتی نمی‌‌توان نگاشت. گویا آقای ایزدی به هنگام این مصاحبه نمی‌دانست که چه می‌‌گوید و پیامدهای سخنش چیست. از این رو نیاز به زمان درازی نبود که ایشان تجدیدنظر کند و در مجله آرش بنویسد: «حتی اگر یک زندانی کاملاً حقیقت را بازگو کرده باشد، چون در فضای ترس و ارعاب و شکنجه اظهار شده فاقد هرگونه سندیت برای تاریخ‌نویسی است.» آقای اصغر ایزدی هم در مصاحبه با رادیو همبستگی و هم در مجله آرش از جنایت و لکه‌های سیاه در تاریخ چریک‌های فدایی خلق سخن می‌گوید و از میراث‌داران فدایی‌‌ها می‌خواهد که «تک تک موارد قتل‌های درون سازمانی» شناسایی و محکوم گردد. گرچه ایشان از سلک چریک‌های فدایی خارج شده است ولی این خروج از مسئولیت ایشان برای افشای این لکه‌های سیاه و جنایات نمی‌‌کاهد.

چریک‌ها و دانش تئوریک

با برخی از نقدهای آقای نقی حمیدیان آشنا شدیم. ایشان نکات دیگری نیز در نقد کتاب نوشته‌اند. مثلاً در ردّ کم‌دانشی چریک‌ها می‌نویسند: «… بقیه عموماً از همان آغاز خود را بی‌اطلاع از روابط تشکیلاتی، کم سواد، یا بی‌اطلاع از مسائل سیاسی و اجتماعی و حتی ساده‌لوح و نظایر این‌ها معرفی می‌کردند. کمتر کسی بود که به روشنی و حتی با فشار، میزان مطالعات سیاسی و حد آگاهی و شناخت خود را بیان کند. تقریباً همه متهمان، آن چند کتابی را که در پیش‌گفتار کتاب نامشان آورده شده به عنوان کتاب‌های مورد مطالعه خود نوشته‌اند. این یک تاکتیک عادی و بدیهی بود.» ایشان در صفحات بعد می‌نویسند: «وی [نادری] می‌کوشد چریک‌های فدایی خلق را از هرگونه دانش و معلوماتی تهی نشان دهد تا هرگونه ارزش و اعتبار فکری و سیاسی نیز برایشان باقی نماند!»

ایشان در ادامه به شرح و بسط این نظر خود می‌پردازند تا خلاف ادعای نادری را نشان دهند. تصور می‌‌کنم که آقای عبدالرحیم‌پور که زمانی در شورای رهبری سازمان بودند و علی‌القاعده بیش از آقای حمیدیان از سطح تئوریک غالب اعضای سازمان با اطلاع می‌باشند با نظر من موافق هستند و نه با نظر آقای حمیدیان. ایشان در سخنرانی خود در نخستین کنگره سازمان می‌‌گویند: «ما مارکسیست ـ لنینیست بودیم ولی درست به همان اندازه مادر من که مسلمان است! کاش ما آثار مارکس و این‌ها را می‌خواندیم. اگر می‌خواندیم، این قدر خرابکاری نمی‌کردیم. یکی انسان چگونه غول شد را خوانده بود و فکر می‌کرد مارکسیست است. بچه‌‌های ما کتاب‌های جزنی را می‌خواندند و می‌گفتند چون جزنی مارکسیست است و چون قضایا را مارکسیستی تحلیل می‌کند پس ما هم مارکسیست هستیم. رفقا! این عین حقایق است.» (کتاب کنگره، ص ۲۸)

آقای حمیدیان اکنون چه می‌گویند؟ این اعترافات در زیر تازش کدام تازیانه صورت گرفته است؟ «چون جزنی مارکسیست است پس ما هم مارکسیست هستیم!!» امیدواریم آقای حمیدیان نگویند هر کس نظر خود را دارد. آن نظر من بود و این نیز نظر عبدالرحیم پور، زیرا در این صورت کار بسیار خراب می‌شود.

آقای حمیدیان انتقاد کرده‌اند که چرا من دیگر منابع از جمله کتاب ایشان را ندیده‌ام. متأسفانه برخی منابع در اختیار من نبود. سپاسگزار خواهم بود اگر برای من ارسال کنند. اما در برخی نیز فقط خودشیفتگی و اغراق یافتم. اتفاقاً در یک مورد که به مأخذ چریک‌ها استناد کردم آن نیز اشتباه از آب درآمد! من با اعتماد و استناد به نشریه کار ـ ارگان اکثریت ـ نوشتم که فرزاد دادگر کشته شده است، اما بعدها برایم معلوم گردید که ایشان نیز جزء منشعبین بود که به حزب توده پیوست.

وضع سازمان در آستانه انقلاب

نقد آقای قربانعلی عبدالرحیم پور گذشته از نکاتی که تاکنون بدان‌ها اشاره کردیم حاوی مطالب بسیار بااهمیت دیگری نیز هست. ایشان می‌نویسند: «نویسنده کوشش می‌کند سازمان را در سال ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷ به یک سازمان منزوی و از نفس افتاده‌ای که سراپا زیر نفوذ و کنترل سازمان امنیت بود فروبکاهد. اما برخلاف ادعای او، واقعیت این است که سازمان در سال ۱۳۵۶ و اواسط سال ۱۳۵۷… به بزرگ‌ترین جریان سیاسی کشور بدل شده و در یک قدمی تبدیل شدن به یک حزب سیاسی بزرگ و پرنفوذ در کشور قرار داشت.»

ایشان در صفحه بعد همین مطلب را تکرار کرده و می‌نویسند: «سال ۱۳۵۷ـ۱۳۵۶ برخلاف ادعای نویسندگان کتاب، سال ایزوله شدن سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران نبود بلکه درست بر عکس سال گسترش ارتباطات و ارتقاع [ارتقاء] سازمان در جهت یادشده بود.»

آقای عبدالرحیم پور همین مضمون را در چند جای دیگر تکرار می‌کنند از جمله با اشاره به چندین مورد عملیات موفق بعد از ضربات ۵۵ می‌افزایند که نادری فقط به یک مورد اشاره و «ترجیح می‌دهد برای اثبات ادعای خود مبنی بر تمام شدن کار سازمان بعد از سال ۵۵ در مورد بقیه سکوت کند.» آقای عبدالرحیم پور در صفحات پیشین نوشته است: «تحریف و وارونه‌سازی رویدادهای گذشته، رفتاری غیرقابل دفاع، ضدعلمی و غیراخلاقی است.» البته با این ادبیات اغراق‌آمیز چریک‌ها ناآشنا نیستیم ولی گویا آقای عبدالرحیم‌پور فراموش کرده‌اند که در کنگره اول سازمان گفته‌اند: «رفقا! می‌رفتم و به رفقا می‌گفتم که سازمانی در کار نیست، باور نمی‌کردند. می‌گفتم سازمان بدبخت چیزی ندارد، باور نمی‌کردند. رفیق بهروز دو روز بود که از زندان آزاد شده بود. سوار موتور شدیم. گفتم بیا به سازمان برویم که هیچ چیز نداریم… می‌آمدند و می‌دیدند که راست می‌گویم و چیزی نداریم.» (کتاب کنگره، ص ۲۷)

این فقط آقای عبدالرحیم‌پور نیست که چنین اعتراف می‌کند بلکه آقای فرج‌الله ممبینی در همان کنگره می‌گویند: «در سال ۱۳۵۶ مجموعه نیروی سازمان پرعظمت چریک‌ها را اگر جمع می‌کردید به زحمت نصف این ردیف (اشاره به یک ردیف از نمایندگان) را پر می‌کردند. تا نیمه سال ۵۷، آنچه از سازمان مانده بود کمتر از ده تیم بود که مسئولیت آن بر دوش سه چهار نفر از اعضای معمولی و کم تجربه سازمان افتاده بود.» (کتاب کنگره، ص ۱۶) نیازی نیست یادآور شویم که آن ادعاها کجا و این اعترافات کجا؟

آیا فدائیان می‌توانند از گذشته خود انتقاد کنند؟

آقای عبدالرحیم پور می‌نویسند: «فدائیان خلق ایران سال‌های درازی است که اصل انتقاد و دیالوگ و گفت و شنود را به روش برخورد در بیرون و درون خود بدل کرده‌اند.» بسیار عالی است. فداییان آماده‌اند که از خود انتقاد کنند و آن را بدون «تحریف و وارونه‌سازی» در معرض داوری قرار دهند. اما چه اتفاقی افتاده که فداییان چنین تصمیمی گرفته‌اند زیرا که به قول آقای بهزاد کریمی: «در جنبش ما هرگز هیچ رهبری با شجاعت و شهامت از خود انتقاد نکرده است.» (کتاب کنگره، ص ۲۰)

برای ما مهم‌تر از این که چه اتفاقی افتاده که فدائیان می‌خواهند از خود انتقاد کنند، این پرسش است که آیا آنان می‌‌توانند چنین کنند؟ بسیار بعید است. زیرا آقای عبدالرحیم‌پور می‌گوید: «رفیقت به چشمت نگاه می‌کند و دروغ می‌گوید.» (کتاب کنگره، ص ۲۸) وقتی فداییان در چشم یکدیگر نگاه می‌کنند و دروغ می‌‌گویند آیا می‌توان از ‌آنان انتظار داشت که بدون تحریف و دروغ با مردم سخن بگویند؟ هرگز! البته به این کشف تئوریک آقای عبدالرحیم‌پور نیز کاری نداریم که همه این دروغ‌ها و رذالت‌ها و جنایت‌ها را مربوط به «فرهنگ قرون وسطایی» می‌داند.

آقای عبدالرحیم‌پور «تحریف و وارونه‌سازی» رویدادهای گذشته را «غیراخلاقی» می‌خوانند و همچنین ادعا می‌‌کنند که از روند نقد افکار و اعمال خود خرسند هستند و از آن استقبال می‌کنند. بسیار خوب. بنابراین شایسته است ایشان به استقبال سخنان آقای عباس هاشمی [هاشم] بروند. آقای عباس هاشمی در نامه‌ای سرگشاده به خانم مریم سطوت به تاریخ پنج شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۷ ایشان را به نگارش خاطرات خود خصوصاً در دوره اقامت در شوروی تشویق می‌‌کند و می‌نویسد: «قسمت مهاجرت به شوروی و رفتار رهبران با برخی اعضای مسئله‌دار که موجب پریشانی، خودکشی و بیماری‌های روانی علاج‌ناپذیر شده‌اند و یا ضدکمونیست شده‌اند بنویس…. از آپارات تشکیلاتی‌‌تان، از دسته‌بندی‌ها، قدرت‌طلبی‌ها و خشونتی که علیه مخالفین باند رهبری اعمال می‌شد بنویس.»

من متوجه نشدم آپارات به چه معناست. گمان می‌ کنم مقصود ایشان آپارتاید باشد اما این ادعاهای آقای عباس هاشمی یا راست است یا دروغ. اگر دروغ باشد پس باید گفت وای به حال سازمانی که رهبران آن ـ گرچه از شاخه‌های مختلف ـ یکدیگر را به بدترین اتهامات می‌آلایند و باز باید گفت که اعترافات در فضای ترس و شکنجه هزاران بار راست‌تر از اظهارات خارج از فضای ترس است. چون در فضای ترس، بیم آشکار شدن دروغ می‌رود، ولی در فضای غیرترس، چنین بیمی وجود ندارد و مدعی از هفت دولت آزاد است. اما اگر راست باشد آقای عبدالرحیم‌پور که از روند نقد افکار و اعمال فداییان استقبال می‌کند باید پیش از آن که دیرتر شود و دیگران دست به قلم ببرند خود به شرح این ماجراها بپردازند. آیا اکنون آقای حمیدیان و دیگر منتقدین درمی‌یابند که چرا من به منابع چریک‌ها کمتر اهمیت داده‌ام؟

بررسی موردی یک استدلال جالب

آقای عبدالرحیم پور با جالب توصیف کردن استدلال اینجانب در مورد دروغین خواندن ادعای آقای محمدرضا دبیری‌فرد ـ حیدر ـ مبنی بر ارتباط ایشان با سازمان از اوایل دهه پنجاه می‌نویسند: «برخلاف ادعا و اتهام بی‌بنیاد نویسنده کتاب، محمد دبیری‌فرد (حیدر) با سازمان ارتباط داشته است. سازمان حیدر را به خارج اعزام کرده بود. حیدر وسط تابستان ۱۳۵۷ همراه دو تن به ایران برگشتند.» حق با آقای عبدالرحیم‌پور است. مسلماً نمی‌توان انتظار داشت که علی دبیری‌فرد و خانم سولماز دبیری‌فرد در مورد فعالیت‌های این برادر خود سخنی بگویند، زیرا ممکن است واقعاً بی‌اطلاع بوده باشند. اما چند موضوع باید روشن شود.

۱. چگونه است که به رغم همه ضربات که چریک‌ها در طی سال‌های ۵۰ الی ۵۳ خوردند هیچ‌گونه ردی از ارتباط محمدرضا دبیری‌فرد با سازمان به دست نیامد؟ نه در بازجویی‌ها از او سخنی به میان می‌آمد و نه ارتباطات او قطع می‌شد؟

۲. وقتی که سازمان برای مخفی کردن سمپات‌های خود شتاب می‌کرد چگونه ممکن است که یک عضو و یا سمپات چند سال زندگی علنی داشته باشد؟

۳. می‌دانیم که ساواک و یا کمیته مشترک برای دست یافتن به یک عضو متواری، اعضاء خانواده او را خصوصاً عضوی که در مظان همکاری با سازمان می‌توانسته واقع شود، کنترل می‌کرد. در اسناد مربوط به اورانوس پورحسن دیدیم که ساواک برای یافتن وی مدتی برادرش بیژن را تحت مراقبت قرار داد. چگونه است که ساواک برای یافتن علی دبیری‌فرد، برادر او را تحت مراقبت قرار نداد و اگر داد، به هیچ نتیجه‌ای نرسید؟

۴. آقای عبدالرحیم‌پور نه تنها روشن نمی‌سازد که آقای محمدرضا دبیری‌فرد از چه زمانی با سازمان در ارتباط بوده است، بلکه حتی روشن نمی‌سازد که ایشان در چه سالی مخفی و در چه سالی از ایران خارج شده است؟ این موضوع می‌تواند دارای اهمیت باشد. من از چند تن از چریک‌ها خواستم که این موضوع را روشن سازند ولی متأسفانه جواب روشنی دریافت نکردم.

سرنوشت نامعلوم فرجودی و سعادتی

آقای عبدالرحیم‌پور همچنین از حسن فرجودی نیز سخن می‌گوید. درباره فرجودی دو تن سخن گفته‌اند. یکی آقای فریبرز سنجری که در آن دوران در زندان بوده است. بنابراین نمی‌توانسته چندان اطلاع دقیقی داشته باشد و دیگری آقای عبدالرحیم‌پور. آقای عبدالرحیم‌پور برخلاف آقای محمد دبیری‌فرد از کشته شدن فرجودی «در زیر شکنجه بدون آن که سخنی بگوید»، حرفی نمی‌زند زیرا با بخشی از اعترافات فرجودی مواجه شده است، ایشان درباره سرانجام فرجودی نیز سخن نمی‌‌گوید. بنابراین به برخی سوءظن‌ها دامن می‌زند.

من برای اطلاع از سرانجام او تلاش‌هایی کرده‌ام. تاکنون موفقیتی حاصل نشده است. نه تنها درباره او بلکه درباره غلامحسن سعادتی نیز. چریک‌ها ادعا می‌‌کنند که سعادتی در سال ۵۵ کشته شده است. اما چنین نیست. سعادتی در سال ۱۳۵۱ تحت تبلیغ تورج اشتری تلخستانی واقع می‌شود. در سال ۱۳۵۳ در سفری که به زادگاه خود بروجرد داشت از طریق محمدرضا احمدی طباطبایی با محمود خرم‌آبادی که متواری بود ملاقات و آمادگی خود را برای همکاری اعلام می‌کند.

چند روز بعد مجدداً در ارتباط با تورج اشتری قرار می‌گیرد. اشتری او را به خانه تکی خود می‌برد و مدتی بعد نیز در ارتباط با کیومرث سنجری قرار می‌گیرد. سپس مأمور می‌شود تا به گرگان برود. در آنجا با سعیدی بیدختی، علی‌اکبر جعفری، پاشاکی و مسرور فرهنگ آشنا می‌شود. پس از ضربه خوردن تیم گرگان، به تهران بازگشته و مدتی تحت مسئولیت نسترن آل‌آقا فعالیت می‌کرد. وی در اواخر سال ۱۳۵۴ مسئولیت خانه تیمی واقع در خیابان ملک، سمنگان را عهده‌دار بود. ابوالحسن شایگان در مورد او می‌نویسد: «اولین بار من سعادتی را در خانه خیابان ملک، سمنگان دیدم.

او مسئول تیم آن خانه بود… او وقتی در خانه بود یا کیومرث سنجری (به نام مستعار مهدی) به او کلیشه سازی و چاپ یاد می‌داد یا اینکه مشغول پلی‌کپی می‌شد… بهزاد امیری دوان و حمید آریان نیز به طور چشم بسته در آن خانه بودند که به جز سعادتی و نسترن آل‌آقا دیگر کسی از افراد تیم آنها را نمی‌دیدند. افراد تیم عبارت بودند از: ۱. حمید اکرامی ۲. افسرالسادات حسینی ۳. مردی به نام مستعار عباس (که در وحیدیه در ارتباط با علی رحیمی علی‌آبادی کشته شد) ۴. کیومرث سنجری. سعادتی که نام مستعار او در تیم مجتبی بود…»

پس از ضربه به خانه مهرآباد جنوبی، ارتباطات او قطع می‌شود. در تاریخ ۴/۶/۱۳۵۵ در جاده شاهی ـ بابل در حالی که رانندگی اتومبیل پیکان سرمه‌ای رنگی را به عهده داشت و فرد دیگری نیز همراه او بود با اتومبیل دیگری تصادف می‌کند. فرد همراه او می‌گریزد و سعادتی که مجروح شده بود بازداشت و برای معالجه به بیمارستان شاهپور بابل اعزام می‌گردد.

نیاز به زمان درازی نیست تا او به همکاری ترغیب شود. سعادتی از زندان آزاد می‌شود و در چند ملاقات با تورج اشتری حضور می‌یابد: «مشارالیه پس از آزادی از زندان ضمن برقراری ارتباط با تورج اشتری تلخستانی و دیگران توانسته اعتمادشان را به طور کامل جلب نماید تا جایی که اخیراً به او پیشنهاد نموده‌اند به طور غیرمجاز از مرز افغانستان خارج و از آن طریق به فلسطین و یمن برود تا ضمن آمادگی کامل و دیدن دوره‌های چریکی مجدداً در سال‌های آتی به کشور مراجعه نماید تا بتوانند از وجودش برای تعلیم دیدن افراد مبتدی استفاده نمایند.»

متأسفانه این گزارش فاقد تاریخ است. بنابراین نمی‌دانیم آیا این گزارش تقدم دارد یا گزارش ۹/۲/۵۶. برابر با گزارش مورخه ۹/۲/۵۶ سعادتی در ساعت ۱۲ روز قبل با تورج اشتری تلخستانی طبق قرار قبلی در انتهای خیابان جیحون ملاقات و گفت و گو می‌کنند. پس از آن دیگر هیچ‌گونه اطلاعی از سعادتی در دست نیست. من نمی‌‌توانم باور کنم که ساواک برای فریفتن خود و یا پرونده‌سازی برای تاریخ، اسنادی را جعل کرده باشد. بنابراین آقای عبدالرحیم‌پور که تنها بازمانده شورای رهبری در آن سالهاست شاید بتوانند موضوع را روشن سازند. اگر انگشت اتهام به سوی چریک‌ها نشانه رفته است فقط به خاطر رفتاری است که ‌آنان با مسعود بطحایی پس از انقلاب داشتند.

در کتاب با نام مسعود بطحایی آشنا شدیم. وی جزء گروه فلسطین بود. در زندان تن به همکاری داد. پس از انقلاب چریک‌ها او را در ستاد خیابان دهکده به محاکمه کشیدند و قصد جانش را داشتند ولی با پادرمیانی چند تن از توده‌ای‌ها و یادآوری این نکته که حزب توده هنوز از بابت تصفیه‌های درونی بدنام است، چریک‌ها از خون او درمی‌گذرند. بطحایی سپس به خارج رفت و در انزوا مرد.

تصفیه‌های درون سازمانی

آقای عبدالرحیم‌پور از «تراژدی حمید و اسد» بسیار غمگین و با اندوه سخن می‌گویند. از فشار اندوه، زبان در کام ایشان نمی‌چرخد و قلم ایشان از تازش و نفس می‌افتد. آقای عبدالرحیم‌پور می‌نویسند که عازم دیدار حمید اشرف بود و در میان راه گلرخ مهدوی را سوار بر وانت‌باری دید که راننده‌اش یثربی بود. پس از اشک و آه فراوان زانوی غم در بغل می‌گیرد «به گلرخ، به یثربی می‌گویم این پیام را به حمید برسانید. کدام پیام را؟ با اشاره، از اسد و عبدالله سخن می‌گویم. به او بگویید مردم می‌گویند: تهمتن، چرا؟ چون شد این کار زشت؟» آقای عبدالرحیم‌پور بابت آن تصفیه‌ها و ازجانب حمید اشرف و دیگران پوزش می‌طلبد: «تهمتن همراه سرداران سربدار – حسن نوروزی، خشایار سنجری، یوسف زرکار، احمد غلامیان (هادی) و سیامک اسدیان به سوی مادران داغدیده و مردم رنج‌دیده ایران می‌روند در برابرشان زانو می‌زنند و طلب بخشایش می‌کنند.»

اولاً می‌دانیم نام «اسد» به عنوان یکی از افراد تصفیه شده و نام نوروزی، سنجری و زرکاری به عنوان تصفیه‌کننده در نامه منسوب به حمید اشرف آمده است. برخلاف آنچه که دیگران می‌گویند اکنون آقای عبدالرحیم‌پور آن نامه را تأیید می‌کند. ثانیاً انتظار می‌رفت که آقای عبدالرحیم‌پور هویت اسد را روشن سازند. آیا او همان «علی‌اکبر هدایت‌تبار نخ‌کلائی» است یا کس دیگر؟ هدایت‌تبار از اوایل بهمن سال ۵۱ مخفی شد. یکی از چریک‌ها به من گفت که «هدایت‌تبار» توسط علی‌اکبر جعفری کشته شد. بنابراین علی‌القاعده ، آن دو نباید یکی باشند. هویت اسد هنوز روشن نیست.

آقای عبدالرحیم‌پور می‌‌گوید که سر قرار حمید اشرف می‌رفته است ولی نمی‌دانیم چرا از گلرخ مهدوی و یثربی خواسته است تا پیام وی را به او برسانند؟ آیا خود این شجاعت را نداشت تا از خون بناحق ریخته شده‌ای دفاع کند؟ و یا آن که از جان خود بیمناک بود؟

آقای عبدالرحیم پور ادامه می‌دهد که پس از جدا شدن از گلرخ مهدوی و یثربی به «خانه حسین، گیله‌مرد بزرگ لاهیجانی» می‌رود. ایشان ظاهراً فراموش کرده‌اند که به ملاقات حمید اشرف می‌رفته است. پس آن ملاقات چه شد؟ آیا آن دو تن را به جای خود سر قرار اشرف فرستاد؟ آیا او می‌توانسته است قرار خود با حمید اشرف را برای آنها فاش سازد؟ آیا همه قرارهای سازمانی چنین بی‌اهمیت بود که می‌‌توان آن را از یاد برد و سر قرار حاضر نشد؟ مگر قرار چریک، ناموس چریک نبود؟

آقای عبدالرحیم پور می‌گوید: «با اشاره از اسد و عبدالله سخن می‌‌گویم.» آیا مقصود ایشان عبدالله پنجه‌شاهی است؟ در این صورت این پریشان‌گویی‌ها برای چیست؟ می‌دانیم که «عبدالله» در زمان حمید اشرف تصفیه نشد بلکه به گفته آقای مهدی فتاپور، عبدالله پنجه‌شاهی در سال ۵۶ یعنی در زمانی که آقای عبدالرحیم‌پور در شورای رهبری بود کشته شد. چگونه است که ایشان اکنون خون او را به گردن حمید اشرف می‌اندازد؟ آیا این کار جوانمردانه و اخلاقی است؟ آقای عبدالرحیم پور برای بی‌اطلاع نشان دادن خود چنان از قتل عبدالله پنجه‌شاهی سخن می‌گویند که گویی این قتل کار «محفلی خودسر» در سازمان پانزده ـ بیست نفره چریک‌ها بوده است.

جالب اینجاست که عضو رهبری سازمان از قتل‌های درون سازمانی سخن می‌گوید ولی آقای شالگونی هنوز این تصفیه‌ها را شایعات می‌خواند! این نیز از عجایب روزگار است، و بالاخره آن که چرا تهمتن و سرداران همراه او باید فقط از بابت ریخته شدن دو خون از مادران داغدیده و مردم رنج‌دیده ایران پوزش بخواهند؟ آیا در نظر آقای عبدالرحیم‌پور مردم به دو دسته خودی و غیرخودی تقسیم می‌شوند؟ در این صورت حقوق شهروندی کجا رفت؟ آیا صرف‌نظر از شهریاری، فرسیو، نیک‌طبع و ناهیدی، همه کسانی که توسط چریک‌ها کشته شدند به خاطر آن که غیر خودی بودند ریخته شدن خونشان روا بود؟ آقای عبدالرحیم پور! من نیز با جنابعالی موافقم: «زبان هر کسی نشان‌دهنده دنیای درونی اوست.»

در اینجا باید این نکته را بیفزایم که آقای پیمان وهابزاده در مقاله‌ای با عنوان «هنوز هم وقت دانستن حقیقت نیست؟» به هنگام بحث درباره تصفیه‌های درون‌ سازمانی با استناد به کتاب می‌نویسد: «در مورد بازجویی نیز می‌توان به تک‌نویسی حمیدرضا نعیمی مطرح شده در کتاب چریک‌های فدایی خلق اشاره کرد که در آن نامی از تصفیه اسد (نام مستعار) برده شده است.» بنابراین لازم است در اینجا تأکید کنم که حمیدرضا نعیمی برغانی هیچگاه از تصفیه «اسد» سخن نگفته بلکه او از قول خشایار سنجری از فردی به نام اسد که رابط سنجری با سازمان بوده و در همان روزها کشته شده بود نام برده است. از هویت «اسد» و چگونگی کشته شدن او فعلاً هیچ اطلاعی در دست نیست. ما حتی نمی‌دانیم آیا این «اسد» همان «اسد»ی است که حمید اشرف در نامه خود به تصفیه او اشاره دارد یا خیر؟

آقای وهابزاده قضاوت شتابزده‌ای نیز کرده‌اند. ایشان برای آن که اثبات کنند «این کتاب نمی‌تواند اساس یک مطالعه علمی قرار گیرد» می‌نویسند: «کتاب چریک‌های فدایی خلق کشته شدن حامدی را بر اساس پرونده ساواک در ۲۸/۲/۱۳۵۳ در خانه تیمی رشت اعلام می‌کند که تاریخ آن درست نیست.» معلوم نیست چرا این پژوهشگر «تیزبین» در حالی که اسناد مربوط به ضربه خانه تیمی رشت را که مربوط به سال ۱۳۵۵ است در کتاب مشاهده می‌نمایند به فراست درنمی‌یابد که درج سال ۱۳۵۳ فقط یک اشتباه در حروفچینی بوده است و بس و نمی‌توان با تعمیم آن قضاوتی منصفانه مبنی بر مطالعه علمی و یا غیرعلمی کتاب ارائه کرد. عجیب است که ایشان «چند اشتباه در گزارش رخدادها و فاکت‌ها» را در «کار تاریخنگاری ناگزیر» می‌دانند ولی بی‌دقتی در تصحیح حروفچینی را برنمی‌تابند.

دشنام برای تقرب به رفقا

اما در این میان اظهارات آقای جمشید طاهری پور بسیار جالب است. ایشان برگ‌هایی از دفتر زندگی خود را با عنوان «رویداد سیاهکل، نابالغی خود خواسته» با کتاب مستند ساخته‌اند. جالب اینجاست که ایشان درباره «شوخ چشمی» عباس جمشیدی رودباری یعنی همان مطلبی که جمشیدی رودباری خود در زیر شکنجه اعتراف کرده است، سخن می‌گوید و آن را تأیید می‌کند، اما برای آن که به تأیید مندرجات کتاب متهم نشود قربتاً الی‌الله دشنامی هم نثار نویسنده می‌کند.

کالبدشکافی مستندات یک رفتار هولناک

دستور کشتن فرد مجروح برای نجات سازمان

اکنون وقت آن است که به آن «رفتار هولناک» و کشته شدن آن دو کودک توسط حمید اشرف بپردازیم. باید اعتراف کنم تنها بخشی از نقدهای صورت گرفته که برای اینجانب گوارا آمد همین اعتراض همگانی به آن رفتار هولناک بوده است، اگرچه استدلال‌های آن بسیار ناامیدکننده بود. این اعتراضات نشان می‌دهد که ناقدین در هولناک بودن آن رفتار حداقل در ظاهر با من هم رأی می‌باشند. رفتاری که زمانی می‌توانست نشان از تعهد به «دستور تشکیلاتی» باشد، اکنون مورد انکار و نفرت واقع می‌شود. امیدوارم آنچه که موجب شده است همه چریک‌ها در برابر بیان این مسئله موضع بگیرند فقط «صغر سن» قربانیان نبوده باشد.

می‌دانیم کشتن فرد مجروح یک قانون پذیرفته شده و تخلف‌ناپذیر بود، ولی متأسفانه قانون‌گذار روشن نکرد که چه کسانی و در چه رده سنی مشمول این قانون می‌شوند. بنابراین شاید نتوان به حمید اشرف خرده گرفت که چرا قانون حاکم بر سازمان را فرمان برد. ما از قانون سخن می‌گوییم و نه از رویه. البته این رویه‌ها هستند که گاه به قوانین مبدّل می‌شوند. هنگامی که حمید اشرف مسلسل خود را به سوی شیرین معاضد که از ناحیه پا مجروح بود گرفت و گفت: تو را بکشم یا می‌توانی بگریزی؟ هنگامی که حسب اعتراف آقای عباس هاشمی، حسینی حق‌نواز، با شلیک دو گلوله علی‌اکبر جعفری را که مجروح بود از پای درآورد، اینها رویه‌هایی بودند که به قانون تبدیل شده بود.

این قانون دیگر تخلف‌ناپذیر بود. چریک‌های فدایی در جزوه «بررسی درگیری‌ها، ضربات و حوادث در دوره ۶ ماهه» با بررسی درگیری خیابان‌های مشهد در ۱۷ مرداد ۵۴ که ضمن آن غلام بانژاد در درگیری کشته شده و عابد رشتچی در حین فرار سیانور می‌خورد، آورده است: «رفقا باید رفیق سیانور خورده را که دیگر قادر به حرکت نبود با تیر می‌زدند زیرا احتمال داشت که زنده به دست دشمن اسیر شود.» (صص ۶ و ۷)

همین جزوه در شرح درگیری پایگاه گرگان می‌نویسد: «سه تن از رفقا علی‌رغم نداشتن طرح دفاعی به شکلی عالی عمل کرده و پس از به آتش کشیدن پایگاه و پرتاب نارنجک از در عقب خارج می‌شوند. رفیق مسرور فرهنگ با شلیک دشمن بر زمین می‌افتد و رفیق بی‌سلاحی که تازه وارد تیم شده بود، مسلسل را برداشته پس از زدن رفیق فرهنگ به همراه رفیق دختر از محاصره خارج و خود را از منطقه خارج می‌کنند.» (ص ۱۳).

خشونت سازمانی و ملاحظات غیرتاریخی

آیا به راستی چریک‌های فدایی از این موارد بی‌اطلاع هستند که پذیرش آن رفتار هولناک برایشان دشوار است؟ همه جزوات آموزشی چریک‌ها بر کشتن فرد مجروح تأکید و اصرار می‌ورزند. آیا حمید اشرف می‌توانست خارج از این مقررات و چارچوب عمل کند؟ اگر امروز همه چریک‌ها در برابر بیان آن رفتار موضع می‌گیرند فقط به دلیل بار عاطفی آن به علت کودک بودن ناصر و ارژنگ است، نه برای آن که آن رفتارها را از اساس غلط بدانند. از این روست که همه ناقدین، سند و مآخذ آن ادعا را خواسته‌اند.

از نظر من فرقی نیست بین کشتن مسرور فرهنگ و کشتن آن دو کودک. هر دو غیرانسانی است ولی ظاهراً منتقدان کتاب هنوز تفاوتی بین آن دو قائل هستند. آقای فرخ نگهدار حرمت رفیق را نگه می‌دارد و بر مهربان بودن حمید اشرف گواهی می‌دهد. نمی‌خواهم بحث پیشین را تکرار کنم و بگویم که مهربانی و یا قساوت موضوعی است و قوانین حاکم بر سازمان موضوعی دیگر. هنگامی که حمید اشرف مسلسل را به سوی شیرین معاضد گرفت و به او گفت «بزنمت یا می‌گریزی» مهربان بود یا قسی؟ و یا فقط دستور تشکیلات را به موقع اجرا می‌گذارد؟

از آقای نگهدار باید پرسید آیا ایشان همه پدیده‌ها را چون خصایل و صفات آدمی ثابت و پایدار می‌دانند؟ گمان نمی‌کنم چنین باشد. حتماً ایشان نیز مانند آقای عبدالرحیم پور اعتقاد دارند: «چریک‌های فدایی به آن نگرش فلسفی و اندیشه سیاسی غربی ‌(مارکسیسم) تعلق خاطر داشتند که انسان را، جامعه انسانی را و هر آنچه که به رابطه میان انسان و جامعه و طبیعت مربوط بود و هست را، پدیده‌های مدام تغییریابنده و دگرگون شونده می‌شناسد.» شناختی که آقای نگهدار از حمید اشرف دارند مربوط است به دوران نوجوانی و اوایل جوانی او.

بنابراین ممکن است که در تلاطم روزگار و فشارهای ناشی از زندگی چریکی، برخی صفات، جایگزین بعضی صفات دیگر شوند. گذشته از آن خانم مریم سطوت در بخش هفتم خاطرات داستان‌واره خود می‌نویسد که روزی صبا بیژن‌زاده و حسین چوخاچی به تیم ‌آنان می‌روند و درباره بروز نظراتی در ردّ مشی مسلحانه در سازمان گفت و گو می‌کنند و نواری را برای شنیدن در اختیار آنان می‌‌گذارند. این نوار محتوی گفت و گوی سه نفر از مسئولین سازمان (فرجودی، چوخاچی و هوشمند) با دو نفر از منشعبین است (حسین قلمبر و فاطمه ایزدی). «در نوار خیلی روی روابط غلط درون سازمان تأکید شده بود و به حمید اشرف به عنوان آدمی خشن و فرصت‌طلب اشاره شده بود.»

نکته‌ای که مانع از آن شد که خانم سطوت با دقت به نوار گوش دهند «حملات تند شخصی معترضین به رهبران کشته شده سازمان به خصوص حمید اشرف بود.» امیدوارم منتقدان نگویند که خانم سطوت داستان نوشته است و اعتباری ندارد. منتقدان حتماً تأیید می‌فرمایند که خشونت موردنظر که منشعبین در حمید اشرف سراغ داشتند متوجه مشارکت او در ترور فرسیو و نیک‌طبع نیست، بلکه باید جست و جو کرد تا دریافت که خشونت موردنظر آنان چه بوده است. خانم فاطمه ایزدی در قید حیات هستند. عمرشان دراز باد. خانم سطوت می‌توانند از ایشان درباره محتوای نوار و خشونت حمید اشرف جویا شوند، شاید ایشان به یاد داشته باشند.

شجاعتِ اعتراف

گفتیم که استدلال منتقدان برای نادرست جلوه دادن ادعای من بسیار ناامیدکننده است. من نوشته‌ام حمید اشرف این شجاعت را نداشت که واقعه را در جزوه «پاره‌ای از تجربیات جنگ چریکی شهری در ایران» ثبت کند.

آقای شالگونی نتیجه می‌گیرد: «یعنی می‌پذیرند که حمید اشرف منکر قتل آن دو کودک بوده است. ناچار باید بپذیریم که اگر هاتف غیبی حقیقت ماجرا را خبر نداده باشد…» دیگران نیز بدین نحو سخن می‌گویند.آقای شالگونی حتماً توجه دارند که ننوشتن با انکار کردن دو مقوله کاملاً از هم جداست. اما موضوع بسیار ساده است. من نوشتم که حمید اشرف این واقعه را در «پاره‌ای از تجربیات» ننوشت. طبیعی است که او نمی‌‌توانست چنین کند زیرا «پاره‌ای از تجربیات» فقط در یک جلد منتشر شد و جلد دومی نداشت و آخرین عملیات مندرج در آن مربوط است به سال ۱۳۵۳. در حالی که حمله به خانه تیمی خیابان خیام در سال ۵۵ روی داد. اما آیا این که این واقعه در پاره‌ای از تجربیات نیامده به معنای آن است که در هیچ منبع دیگری نیز نیامده است و هیچ شاهد دیگری بر آن گواهی نمی‌دهد؟

شاید این انتظار بی‌مورد باشد که از آقای نادر زرکاری خواسته شود در این باره سخن بگویند. ایشان جزو منشعبین بود. سپس به حزب توده پیوست و اکنون «جمهوری‌خواه» هستند. آقای زرکاری در نیمه تیرماه سال ۵۷ به هنگام پخش اعلامیه در اصفهان دستگیر شد و به زندان رفت. او این خبر را با خود به زندان برد. ایشان این خبر را از بازجوها نشنیده بود بلکه از منابع خارج از زندان شنیده بود. اگر ایشان فراموش کرده باشند که این خبر را در زندان به چه کسانی منتقل کردند من می‌توانم کمکشان کنم.

آقای فرخ نگهدار بر خلاف دیگران جسارت به خرج داده و نیمی از واقعه را بازمی‌گویند. ایشان می‌نویسند: «بعد از انقلاب، اطلاعات چریک‌ها، به نقل از حمید، حاکی از مرگ یکی و زخمی شدن [دیگری؟] بر اثر نارنجک‌اندازی ساواک به درون خانه بوده است.»

اولاً آیا حمید اشرف همه درگیری‌های خود را به تفصیل برای دیگران بازگفته است یا آن که این درگیری استثناء بوده است؟ اگر بپذیریم که حمید اشرف شرح درگیری‌های خود را برای دیگران بازمی‌گفته است پس دیگر نیاز به هاتف غیبی و جن و پری نیست تا این واقعه را به امانت برای ما گذاشته باشند. ولی اگر استثنائاً این واقعه را بازگفته، این درگیری واجد چه ویژگی بوده است که آن را برای دیگران نقل کرده است؟ اگر آقای نگهدار به علت آن که در زندان بوده، نمی‌داند که «دستور تشکیلاتی» درباره زخمی نیمه جان چه بوده، حتماً آقایان عباس هاشمی و عبدالرحیم‌پور می‌دانند. آقای عباس هاشمی یک مورد آن را در آرش برای ما روایت کرده است و من نیز به نقل از نشریات چریک‌ها چند مورد آن را آورده‌ام.

شاید بتوان از برخی پذیرفت که از کشته شدن آن دو کودک توسط حمید اشرف بی‌اطلاع باشند، ولی قطعاً از آقای عبدالرحیم‌پور پذیرفتنی نیست. زیرا که ایشان پس از کشته شدن حمید اشرف جزو شورای رهبری بودند و علی‌القاعده بر انتشار همه نشریات درون سازمانی نظارت داشتند.

مثل برگ خزان

دیگر بیش از این نیازی نیست تا استدلال کنیم که حداقل چند تن از آقایان می‌دانند ولی کتمان می‌کنند. پس بهتر است ببینیم در نشریه داخلی شماره ۲۲ دی ماه ۱۳۵۵ چریک‌ها صفحات ۳۵ الی ۳۹ آن رفتار هولناک از زبان حمید اشرف چگونه نقل شده است: «رفیق این طور تعریف می‌کرد: صبح خیلی زود حدود ساعت ۴ بود که رفیق مسئول پاس مرا از خواب بیدار کرد و با خونسردی گفت: رفیق مثل این که محاصره شده‌ایم. با بلندگو چیزهایی می‌گویند.

از جایم بلند شدم و گوش دادم. صدای بلندگو می‌آمد که از خانه‌های خود بیرون نیایید. گفتم نباید در رابطه با ما باشد. حتماً این نزدیکی‌ها پایگاه دیگری هم هست. چون ما مورد مشکوکی نداشتیم. متعاقب این حرفم به سرعت به طرف در رفتم و آنرا کمی باز کردم و از قسمت پایین آن به کوچه نگاه کردم که در همان لحظه تیری از جلوی صورتم رد شد و به در نشست. به سرعت به طرف اتاق برگشتم.

از این لحظه به بعد نارنج[ک] بود که به حیاط پرتاب می‌شد و صدای انفجار و مسلسل آنی قطع نمی‌شد. پایگاه از سه طرف محاصره شده بود. سمتی که ما در طرح دفاعی برای فرار انتخاب کرده بودیم شدیداً محاصره بود و نمی‌شد از آن سمت خارج شد. رفیق پاشاکی دو صفر را زد و رفقای دیگر سری صفر را در حمام سوزاندند و مقداری نیز دود غلیظی سالن را گرفته بود و قسمتی از سالن هم پر از شعله‌های آتش بود.

ما از طرف خانه به طرف آنها تیراندازی می‌‌کردیم و سری‌ها را می‌سوزاندیم. صاحب‌خانه که پیرزنی بود با وحشت از پله‌‌ها پایین آمده و می‌گفت آقای مهدوی چه شده، چه شده. من بهش گفتم مادر جنگه بیا برو توی اتاق. بعد عروسش در حالیکه بچه‌اش را بغل کرده بود با وحشت و داد و فریاد از پله‌ها پایین آمد که چی شده چرا اینجوری می‌کنند. من گفتم نترسید جنگه بیاین برین توی اتاق و روی زمین دراز بکشید که ‌آنها به سرعت به اتاقی که من اشاره کردم رفتند و آنجا ماندند. صدای نارنج[ک] و مسلسل آنی قطع نمی‌شد.

به رفیق ناصر شایگان گویا تکه‌ای نارنج[ک] خورده بود و کنار آتش افتاده بود و ناله می‌کرد. یک رفیق دختر نیز مثل اینکه تیر خورده بود و کنار آتش افتاده بود که به طرفشان تیراندازی کردم و شهید شدند. رفیق ارژنگ نیز بعد از اینها شهید شد. به رفقا پاشاکی و رفیق دختر گفتم من یک نارنج[ک] به کوچه می‌اندازم، بلافاصله پشت سر من بیایید، نارنجک را به کوچه پرتاب کردم و بلافاصله رفیق پاشاکی و بعد من و بعد رفیق دختر از پایگاه خارج شدیم. [از اینجا به بعد از سرنوشت این دختر هیچ صحبتی نشده است]. رفیق پاشاکی از دیوار مقابل درب پایگاه بالا رفت و من پشت سر او. من نمی‌توانستم خود را بالا بکشم و مدتی همان طور آویزان ماندم.

وضعیت بسیار ناجوری بود و مدام به طرفمان تیراندازی می‌شد. نهایت سعی خودم را کردم و به زور خود را بالا کشیدم. در این موقع رفیق پاشاکی گفت مسلسل من گیر کرده… من مسلسل کمری‌ام را به او دادم بدون اینکه متوجه بشوم فشنگ‌هایش در حال تمام شدن است. من کلاشینکف به دستم بود ولی اوایل با مسلسل کمری‌ام هم تیراندازی کرده بودم و خشاب‌های اضافی‌اش هم به کمر خودم بود. بلافاصله به کوچه پریدیم. من یک دفعه با حدود ۲۰ نفر مسلسل به دست که به طرفم نشانه رفته بودند مواجه شدم که به سرعت گلن‌گدن زدم (گیر کرده بود) آنها از حالت من ثانیه‌ای ماتشان برد و به هم فشرده‌تر شدند که بطرفشان رگبار بستم مثل برگ خزان به زمین ریختند. درست مثل فیلم‌ها شده بود.

از سمت عقب سر هم به طرفمان تیراندازی می‌شد که به رفیق پاشاکی خورد و رفیق پاشاکی افتاد. گویا فشنگ مسلسل او تمام شده بود. دیدم اگر برگردم و تیر خلاص به رفیق بزنم احتمال تیر خوردن خودم خیلی زیاد است. از این کار منصرف شدم. در آن لحظات در رابطه با نقش خودم در سازمان سعی می‌کردم خودم را نجات بدهم که به نظرم درستش هم همین بود. در همین جا تیری به پایم خورد که یک دفعه احساس کردم قدرتم کم شد ولی می‌توانستم بدوم. به سرعت می‌دویدم و به سمت کسانی که تعقیبم می‌کردند و از اطراف تیراندازی می‌‌کردند، تیراندازی می‌کردم…»

بدین ترتیب راوی از قتل ناصر توسط حمید اشرف حکایت می‌کند و اگر من مبتنی بر این روایت از کشته شدن هر دو کودک توسط حمید اشرف سخن گفته‌ام فقط بر اساس گواهی پزشکی قانونی است که مرگ هر دو را ناشی از شلیک به جمجمه اعلام کرده است.

در این جا اضافه می‌کنم که سازمان پزشکی قانونی در برگه مربوطه نام ارژنگ را به اشتباه ابوالحسن ذکر کرده است.
در خاتمه لازم می‌دانم یادآور شوم که دغدغه من باز پس گیری همه مدال‌های افتخاری که چریک‌ها بر سینه حمید اشرف نصب کرده‌اند نیست. زیرا این به خود آنان مربوط است بلکه آنچه که برای من اهمیت داشته و دارد نقد روش‌های غیرانسانی است که در لفاف بهروزی انسان «و آرمان‌های عمیق نوع‌دوستانه و میهن‌پرستانه و رهایی و خوشبختی زحمتکشان» پنهان مانده است.

کلام آخر اینکه می‌توان بار دیگر و این بار با آرامش و بدور از «بدگمانی و خیال‌اندیشی» کتاب را مطالعه کرد و به نقد آن همت گمارد.

تو گنه بر من منه، کژمژ مبین من ز بد بیزارم و از حرص و کین
۲۶٣۱٨ - تاریخ انتشار : ۶ خرداد ۱٣٨۹       

    از : ‫از ویکیپیدیا

عنوان : ‫شاه خود طراح اولین ترور خود بود؟ ‫ناشناس، باز بگو اپوزیسیون اینکار را کرد؟ ‫از ویکیپیدیا؟
http://fa.wikipedia.org/wiki/D۹۸۵D۸ADD۹۸۵D۸AFD۸B۱D۸B۶D۸A۷_D۹BED۹۸۷D۹۸۴D۹۸۸DB۸C

‫شاه خود طراح اولین ترور خود بود؟ ‫ناشناس، باز بگو اپوزیسیون اینکار را کرد؟ ‫از ویکیپیدیا؟



جوانی و ولیعهدی
نوشتارهای اصلی: جوانی محمدرضا پهلوی و فوزیه و محمدرضا پهلوی

محمدرضا در ۱۷ سالگی از سوئیس به ایران بازگشت و در دانشکده افسری تحصیل را ادامه داد. در سال ۱۳۱۸ با فوزیه خواهر ملک فاروق پادشاه مصر ازدواج کرد. حاصل این پیوند دختری به نام شهناز بود. [۷] طی این دوره از زندگی، محمدرضا به تدریج در کنار رضاشاه با فنون سلطنت و رموز سیاست آشنا می‌شد و جلسات روزانه منظمی میان آنان برقرار بود.

رسیدن به سلطنت
نوشتار اصلی: شهریور بیست
در سوم شهریور ۱۳۲۰ کشور ایران بوسیله قوای سه کشور انگلستان، شوروی و آمریکا اشغال گردید. رضاشاه دستور مقاومت داد و فرماندهی کل قوا و مسئولیت دفاع از تهران را به ولیعهدش واگذار نمود. محمدعلی فروغی از جانب انگلستان قول مساعد برای حفظ مقام سلطنت در خانواده پهلوی را به رضاشاه داد و سرانجام در روز پنجم شهریور دستور عدم مقاومت به تمام واحدها ابلاغ شد.

مذاکرات میان نمایندگان اشغالگران بر سر جانشینی رضاشاه مدتی به طول انجامید. گزینه اصلی بریتانیا به غیر از محمدرضا، پسر محمدحسن میرزا نوه محمدعلی شاه قاجار (ساکن انگلستان و افسر نیروی دریائی پادشاهی بریتانیا) بود. ولی در نهایت با توافق شوروی و آمریکا، محمدرضا پهلوی را به جای پدرش به سلطنت برگزیدند. رضاشاه پهلوی توسط انگلستان از سلطنت برکنار و به جزیره موریس و سپس به آفریقای جنوبی تبعید شد.[۸]

سال‌های آغازین سلطنت
نوشتار اصلی: آغاز پادشاهی محمدرضا پهلوی
از زمان شروع سلطنت توسط محمدرضا پهلوی تا ترور وی در سال ۱۳۲۷، ایران یکی از آزادترین دوران پادشاهی خود را تجربه نمود. طی این دوران، شاه از محبوبیت بیشتری (نسبت به سال‌های بعدی سلطنتش) نزد مردم برخوردار بود و در مجامع عمومی و بین مردم با کمترین محافظ تردد می‌نمود.

ماجرای طلاق فوزیه از شاه، پس از خروج فوزیه از ایران، سه سال طول کشید. فوزیه در سال ۱۳۲۴ تهران را برای همیشه ترک کرد. از سالها پیش از آن نیز روابط شاه با وی به سردی گرائیده بود.[۷] لذا سالهای ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۷ شاه زندگی خصوصی مجردی توام با خوشی ای را می‌گذرانید.[۹]

در طول این هفت سال، پست نخست وزیری چهارده بار (ولی فقط بین نه نفر) جابجا شد. نخست وزیران شاه در این دوره پایگاه مردمی محکمی نداشتند. تشکیل احزاب غیر مردمی، انتشار روزنامه کیهان و اصلاح و تشکیل گارد جاویدان به فرمان مستقیم شاه در این دوره صورت گرفت. شاه معتقد بود که غربی‌ها مایلند که شاهی ضعیف بر کشور حکومت کند.

طی این سالها، تا زمان خروج نیروهای متفقین از ایران، شاه حداکثر فقط در تهران حکومت می‌کرد. این موضوع باعث شده بود تا اقتدار پادشاهی وی به عنوان یک پادشاه به چالش کشیده شود. تا حدی که زمانی که سه مرد قدرتمند آن روزگار (چرچیل، روزولت و استالین) برای شرکت در کنفرانس تهران به تهران آمدند، چرچیل و روزولت برخلاف عرف دیپلماتیک، عملا وی را نادیده انگاشتند و به دیدار وی نرفتند. [۹]

مدت کوتاهی پس از آن و در جریان پیشه وری و خودمختاری آذربایجان، شاه اینبار با کمک آمریکا فرصت یافت تا اقتدار از دست رفته را به خود بازگرداند. با اولتیماتوم آمریکا، شوروی دست از حمایت مستقیم پیشه وری برداشت و با اعتراضات مردم حکومت پیشه وری در آدربایجان و قاضی محمد در کردستان سقوط کرد.به گفته برخی با اصرار شاه و ارتش قاضی محمد بر خلاف نظر قوام السلطنه محاکمه و اعدام شد. [۹] [۱۰]

دربهمن ماه ۱۳۲۷ ماجرای ترور شاه در دانشگاه تهران اتفاق افتاد. شاه بعدها در محافل خصوصی و به طور مبهم، رزم آرا را مسئول ترور خود و هژیر معرفی می‌کرد. برخی معتقدند این ترور (با توجه به تعداد گلوله‌های شلیک شده (پنج گلوله) و ناموفق بودن آن و همچنین گلوله باران شدن ضارب توسط محافظین شاه پس از اتمام گلوله هایش!) احتمالا توسط خود شاه تدارک دیده شده‌است. روایت رسمی این بود که یک متعصب مذهبی وابسته به حزب توده مسئول ترور بوده‌است. [۱۱].

با وقوع ماجرای ترور شاه دربهمن ماه ۱۳۲۷ سران حزب توده دستگیر یا فراری شدند و مذهبی‌ها اولین دوران زندانی و تبعید خود را تجربه کردند. [۱۲] احزاب سیاسی را به بهانه همین ترور ممنوع کردند که نتوانند به برنامه شاه برای کسب قدرت مطلقه اعتراض کنند.[نیازمند منبع] آنگاه حکومت نظامی برقرار شد و در دوران حکومت نظامی انتخابات مجلس موسسان دوم در سال ۱۳۲۸ برگزار شده در همین سال مجلس موسسان دوم تشکیل شد. سپس این مجلس موسسان اختیارات محمدرضا شاه را افزود و به وی، حق انحلال مجلس شورای ملی و مجلس سنا را تفویض کرد. شاه بعدها در زمان کودتای ۲۸ مرداد از همین اختیارات استفاده نمود.

این اولین گام شاه زیرچتر حمایت انگلیس و آمریکا برای به دست آوردن قدرت دیکتاتوری به شمار میرود[نیازمند منبع]، حتی قوام السلطنه نیز طی نامه سرگشاده ایی به این عمل اعتراض کرده و آن را دفن کردن بقایای مشروطیت دانست.

شاه و ملی شدن صنعت نفت
نوشتار اصلی: نهضت ملی‌شدن نفت
نهضت ملی شدن صنعت نفت آنقدر در روحیه شاه اثر گذاشت که بخش عمده‌ای از کتاب پاسخ به تاریخ که پس از سقوط سلطنت نوشته‌است، را نیز به خود اختصاص داده‌است. [۱۳] در سالهای ۱۳۲۷ تا ۱۳۲۹ مذاکراتی بین نویل گس و عباسقلی گلشائیان، وزیر دارائی دولت انجام شد و حاصل آن قراردادی بود که به قرارداد الحاقی گس-گلشائیان معروف شد. طبق این قرارداد، حق امتیاز ایران از نفت جنوب افزایش می‌یافت ولی در عین حال قرارداد اصلی یعنی قرارداد ۱۹۳۳ تغییری نمی‌کرد. شاه مایل به تصویب همین قرارداد بود ولی نمایندگانی از جبهه ملی مثل حسین مکی، مظفر بقائی و ابوالحسن حائری‌زاده از تصویب آن جلوگیری کردند. [۱۴]

به پیشنهاد جمال امامی در مجلس شورای‌ملی، مصدق نخست‌وزیر شد. قدرت شاه در دوره نخست‌وزیری مصدق روزبه‌روز کمتر شد. به خاطر محبوبیت مصدق و امر ملی شدن نفت، شاه نیز در ظاهر از او پشتیبانی می‌کرد ولی عملا در برکناری او می‌کوشید. در رویداد ۳۰ تیر ۱۳۳۱ ارتش به طرفداران مصدق و حزب توده تیراندازی کرد و عده‌ای کشته شدند. سرانجام بجای قرارداد گس-گلشائیان، با امضای همه اعضای کمیسیون مخصوص نفت در مجلس شورای ملی ایران در ۱۷ اسفند ۱۳۲۹ قانون ملی شدن صنعت نفت به تصویب رسید. مجلس سنا نیز این قانون را در ۲۹ اسفند ۱۳۲۹ تصویب کرد.

در سال ۱۳۲۹ شاه با همسر دوم خود ثریا اسفندیاری ازدواج کرد. او فرزند یکی از خوانین بختیاری از همسری آلمانی بود. [۱۵] اولین بار، شاه به همراه فوزیه وی را زمانی که کودکی بیش نبود، ملاقات نموده بود.[۷] برخی از مورخین اعتقاد دارند که ثریا محبوبترین همسر شاه بوده‌است. [۱۶]

کودتای ۲۸ مرداد
نوشتار اصلی: کودتای ۲۸ مرداد
کودتای ۲۸ مرداد، که با طرح و حمایت مالی و اجرائی سازمان مخفی اطلاعات بریتانیا و سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا، علیه دولت مصدق در مرداد ۱۳۳۲ انجام شد، موجب برکناری دولت دکتر مصدق شد و محمدرضا که پس از شکست کودتای ۲۵ مرداد به رم رفته بود به ایران بازگشت [۱۷]و دوران حکومت مطلقه خود را آغاز کرد. [۱۸]

حکومت محمدرضا پهلوی
نوشتار اصلی: حکومت محمدرضا پهلوی
در شرایط سرکوب و خفقان پس از ۲۸ مرداد، قرارداد کنسرسیوم تصویب شد. با پایان یافتن موقت بحث نفت، شاه با روشهای گوناگونی مورد حمایت قرار گرفت. دولت آیزنهاور با ارسال کمک‌های مالی و نظامی حکومت او را تقویت کرد. «پیمان بغداد» میان کشورهای ایران، عراق، ترکیه و پاکستان منعقد شد.

شاه عملا به تدریج به تصمیم گیرنده اصلی اوپک تبدیل شد. پولهای فراوان نفتی به کشور سرازیر گردید. با خروج انگلستان از خلیج فارس جزایر سه گانه مجددا به حاکمیت ایران بازگشتند. متقابلا بحرین (که پیش از آن عملا تحت حاکمیت ایران نبود) رسما از ایران جدا شد. [۱۹]

نخست وزیران این دوره، عملا تنها آلت دست شاه بودند.[۲۰] تأسیس سازمان اطلاعات و امنیت کشور معروف به «ساواک» با کمک آمریکا و اسرائیل[نیازمند منبع]نقش مهمی در سرکوب‌ها و نیز گسترش نارضایتی داشت. دوباره انتخابات مجلس شورای ملی، همچون دوره رضاشاه، بر اساس فهرست تائیدشده توسط شاه انجام گرفت.[نیازمند منبع]

در عین حال شاه به مدرنیزه کردن ایران پرداخت و مراکز علمی و فرهنگی کشور را گسترش داد. انجام اصلاحات سیاسی و اجتماعی از جمله تصویب قانون اصلاحات ارضی و اعطای حق رای به زنان از مهم‌ترین فعالیت‌های حکومت وی بود.

دو سال پس از کودتای ۲۸ مرداد، دانشگاه کلمبیا در نیویورک به شاه ایران دکترای افتخاری داد.[۲۱] شاه از ثریا که توان بچه دار شدن نداشت جدا شد و با فرح دیبا ازدواج نمود. شاه از فرح دارای دو پسر و دو دختر گردید و رضا پسر ارشد وی ولیعهد ایران شد.

انقلاب و ترک ایران

تیتر اصلی روزنامه اطلاعات با عنوان شاه رفتنوشتار اصلی: انقلاب ایران (۱۳۵۷)
سید روح‌الله خمینی روحانی شیعه رهبری قیامی را عهده دار شد که حکومت شاه را سرنگون ساخت. این حرکت که با قیام ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ شروع شد، سرانجام منجر به خروج نهایی شاه از کشور (به توصیه آمریکا)[چه کسی تائید کرده؟] در تاریخ ۲۶ دی ۱۳۵۷ گردید و سرانجام در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ نظام حکومتی شاهنشاهی سقوط کرد. [۲۲]

علل پیروزی انقلاب ایران بسته به دیدگاه تحلیلگران شامل نارضایتی مردم از حکومت شاه و مظاهر غیر اسلامی آن،[۲۳] مشکلات روحی شاه که منجر به خطاهای تصمیم گیری توسط وی شد[چه کسی تائید کرده؟][۲۴] تصمیمات غلط آمریکا در خصوص حقوق بشر در ایران[چه کسی تائید کرده؟] [۲۵]و سرانجام قطع حمایت سران غرب در کنفرانس گوادلوپ از شاه بود.[چه کسی تائید کرده؟] [۲۶]

مرگ
شاه پس از خروج از کشور ابتدا مدتی را در منطقه ماند، به امید آنکه مجددا به حکومت بازگردد. با شدت یافتن بیماری سرطان طحال، وی مجبور شد بر خلاف تمایل دولتمردان آمریکا، برای درمان پزشکی به مرکز سرطان مموریال اسلون-کترینگ در ایالات متحده آمریکا برود. با بروز بحران گروگانگیری، هیچ کشوری علاقه به پناه دادن یک سلطان بی تاج و تخت نداشت. روزنامه نیویورک تایمز اورا به هلندی سرگردانی تشبیه کرد که به دنبال بندری برای پهلوگرفتن می‌گردد. شاه پس از خروج از بیمارستان ابتدا به مرکز پزشکی ویلفورد هال در پایگاه نیروی هوایی لاکلند در تگزاس، و سپس به پاناما و مکزیک سپس از آن جا به مصر رفت. او در سن ۶۱ سالگی در ۵ مرداد ۱۳۵۹ (۲۷ ژوئیه ۱۹۸۰) در اثر بیماری ماکرو گلوبولینمی والدنشتروم در مصر درگذشت. جسد وی در مسجد الرفاعی قاهره، پس از تشییع رسمی دولت مصر، به امانت گذاشته شد. شاه ایران در وصیت نامه خود خواسته‌است تا جنازه او در خاک ایران دفن شود.[۲۷][۲۸]

اقدامات مهم شاه
حقوق بشر و سیاست داخلی
در دوران اولیه سلطنت وی و تا پیش از کوتای ۲۸ مرداد وی مخالفت چندانی با فعالیت حزبی و سیاسی در کشور نداشت و نشریات از آزادی نسبی بر خوردار بودند.این آزادی در دوران نخست وزیری محمد مصدق به اوج خود رسید.اما پس از کودتای ۲۸ مرداد تا پایان دوران سلطنت وی فعالیت جبهه ملی ، حزب توده و دیگر احزاب کشور ممنوع شد و روزنامه‌ها و نشریات نیز به شدت تحت فشار و سانسور قرار گرفتند. فعالیت سیاسی به احزاب ایران نوین و ملیون ( و دو حزب کوچک دیگر) محدود شد. شاه در سال ۱۳۵۳ همان دو حزب را نیز منحل و حزب رستاخیز را تاسیس کرد. وی طی سخنانی گفت که هر کس مایل نیست به عضویت حزب رستاخیز درآید یا بطور رایگان پاسپورت گرفته و از ایران برود و یا جایش در زندان است.[۲۹] [۳۰]

انقلاب سفید
نوشتار اصلی: انقلاب سفید
محمد رضا شاه پهلوی در ژانویه سال ۱۹۶۲ به انجام اصلاحاتی پرداخت که بعدها به طور رسمی «انقلاب سفید» یا «انقلاب شاه و مردم» نام گرفت.

مهمترین این اصلاحات، تصویب قانون اصلاحات ارضی و اعطای حق رأی برای اولین بار در تاریخ به زنان ایرانی بود.

سایر اقدامات
انعقاد معاهده الجزایر و تعیین خط مرزی ایران و عراق و تثبیت حاکمیت ایران در آب‌های اروندرود
حضور نظامی ایران در جزایر ایرانی ابوموسی، تنب بزرگ و تنب کوچک
به رسمیت شناختن استقلال بحرین
برگزاری جشن‌های ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی ایران
تغییر مبدا تاریخ ایران از هجری خورشیدی به تاریخ شاهنشاهی
افزایش سطح قدرت نظامی ارتش ایران.[۳۱]
مشارکت در تأسیس اوپک .[۳۲]
توسعه نیروهای نظامی ایران.[۳۳]
تأسیس سازمان انرژی اتمی ایران
تاسیس مجلس سنا
رفع اختلافات مرزی در مرزها- پیمان مثلثی عراق - ترکیه -ایران
ایجاد تاسیسات زیربنایی همچون سدها و فرودگاه‌ها و دانشگاه‌های مختلف
تاسیس سازمان اطلاعات و امنیت کشور (ساواک)
شاه و زنان
او در مصاحبه‌ای گفته‌است که در زندگی یک مرد، زن به حساب نمی‌آید مگر آنکه زیبا و دلربا باشد و هیچ زنی هرگز او را تحت تاثیر خود قرار نداده‌است. [۳۴] محمدرضا شاه در مصاحبه‌ای دیگر با باربارا والترز این مصاحبه را تحریف شده دانست.[۳۵]

تا سال ۱۹۶۳ زنان ایرانی حق شرکت در انتخابات را نداشتند. در این سال، شاه فرمانی صادر کرد که بر اساس آن به زنان نیز مانند مردان حق شرکت در انتخابات داده شد.[۳۶] با وقوع انقلاب سفید، زنان ایرانی علاوه بر حق انتخاب کردن، دارای حق انتخاب شدن نیز شدند. با احکام صادره از سوی شاه، دو زن در سنا منصوب گشته، و ۶ زن نیز با کسب آرای لازم به مجلس بیست و یکم راه یافتند. اندکی بعد فرخرو پارسا) عنوان اولین وزیر زن در تاریخ معاصر ایران را کسب نمود و در سال ۱۹۷۱، نخستین دیپلمات زن راهی الجزایر گردید.[۳۷]

«قوانین حمایت از خانواده» که چند همسری را دشوارتر می‌نمود[۳۸] و افزایش سن ازدواج قانونی زنان از ۱۳ سال به ۱۸ سال از دیگر قوانینی است که در دوره وی به تصویب رسید.[۳۹]

دین و مذهب

محمدرضا شاه در حال انجام اعمال حجمحمدرضا مسلمان و شیعه بود. اگرچه او واجبات شخصی اسلام همچون نماز را بجا نمی‌آورد ولی عمیقا به خدا اعتقاد داشته و تا حدی نیز قضاوقدری بوده‌است.[۴۰] شاه خود را «یک مومن واقعی» می‎دانست.[۴۱] او بارها در کتابها و مصاحبه‌های گوناگون به مکاشفاتی اشاره می‌کند که به آن وسیله با ائمه و بزرگان مذهبی در ارتباط بوده‌است و خود و سلطنتش را تحت حمایت آنان می‌دیده‌است.[۴۲] به طور مثال، او از شفا یافتنش از بیماری حصبه به دست علی در خواب، نجات از مرگ به دست عباس ابن علی پس از افتادن از اسب در امامزاده داوود و «برخورد با امام غایب در نزدیکی کاخ تابستانی شمیران» نام می‎‌برد.[۴۳]

او روش رضاشاه را در قلع و قمع روحانیت شیعه در پیش نگرفت و به آنان (همچون آیت الله بروجردی) احترام می‌گذاشت. ولی پس از فوت آیت الله بروجردی و مرجعیت آیت الله خمینی فاصله شاه با روحانیت زیاد شد.[۴۴] مخالفت آیت الله خمینی و روحانیون با لوایح ششگانه انقلاب سفید شاه در سال ۱۳۴۲ سراغاز این فاصله بود که درگیری‌های شدیدی در قم، تهران و چند شهر دیگر و در نهایت در سال ۵۷ پیروزی انقلاب به رهبری ایشان را منجر شد.[۴۵] هشت ماه حبس خانگی و به دنبال آن تبعید چهارده ساله آیت الله خمینی از ایران هم از اقدامات شاه در این دوره بود.[نیازمند منبع]
احمد خمینی در این باره می‌گوید: « عمده آخوندها تا دهه ۱۳۵۰ غیر سیاسی بودند، نه با شاه مخالفت می‌کردند و نه آشکارا پشتیبان او بودند اما ناگهان به انقلاب پیوستند زیرا رژیم در رویایی با فساد اخلاقی و زدودن خیابان‌ها از بی بند و باری شکست خورده بود.»[۴۶]

برخی از روحانیون منجمله آیت الله خمینی، آیت الله مرتضی مطهری، آیت الله منتظری و آیت الله محمد بهشتی از مخالفین سرسخت محمدرضا شاه بودند.[۴۷]

سوءقصدها
محمدرضا پهلوی بار دیگر در ۲۱ فروردین سال ۱۳۴۳ در برابر پله‌های کاخ اختصاصی مورد سوءقصد یکی از افراد گارد جاویدان قرار گرفت. این فرد به نام «شمس‌آبادی» ابتدا با مسلسل بطرف شاه شلیک کرد و وقتی دید که هیچیک از گلوله‌هایش به شاه برخورد نکرده‌است، قصد داشت خشاب دیگری را به سوی وی شلیک کند که با دخالت دو نفر از محافظان گارد، متوقف شد. محرک اصلی وی فردی به نام «پرویز نیکخواه» بود که بعدها به عضویت ساواک درآمد.[۴۸]

کتاب‌شناسی
انقلاب سفید
به سوی تمدن بزرگ
مأموریت برای وطنم
پاسخ به تاریخ
جُستارهای وابسته
تبارنامه دودمان پهلوی
سازمان شاهنشاهی خدمات اجتماعی
پانویس‌ها
↑ از سوادکوه تا ژوهانسبورگ. نجفقلی پسیان و خسرو معتضد. (ISBN ۹۶۴-۶۴۰۴-۲۰-۰)و (IEN ۹۷۸۹۶۴۶۴۰۴۲۰۵) انتشارات ثالث ۱۳۷۸ تهران
↑ از سوادکوه تا ژوهانسبورگ. نجفقلی پسیان و خسرو معتضد. (ISBN ۹۶۴-۶۴۰۴-۲۰-۰)و (IEN ۹۷۸۹۶۴۶۴۰۴۲۰۵) انتشارات ثالث ۱۳۷۸ تهران
↑ چهره‌ها در آینه (من و برادرم). خاطرات اشرف پهلوی. نشر علم. ۱۳۷۶ تهران
↑ ظهور و سقوط سلطنت پهلوی. انتشارات اطلاعات. تهران. ۱۳۶۹
↑ ظهور و سقوط سلطنت پهلوی. انتشارات اطلاعات. تهران. ۱۳۶۹
↑ Institut Le Rosey
↑ ۷٫۰ ۷٫۱ ۷٫۲ فوزیه . خسرو معتضد. نشر البرز. ۱۳۷۵
↑ شترها باید بروند. سر ریدر بولارد. حسین ابوترابیان. نشرنو. ۱۳۶۲
↑ ۹٫۰ ۹٫۱ ۹٫۲ شکست شاهانه. ماروین زونیس. عباس مخبر. طرح نو. زمستان ۱۳۷۰
↑ قاضی محمد تجزیه طلب نبود ، انگلیسی‌ها او را کشتند نه قوام السلطنه!. اخبار روز (در تاریخ ۱۴ مهر ۱۳۸۶).
↑ شکست شاهانه. ماروین زونیس. عباس مخبر. طرح نو. زمستان ۱۳۷۰
↑ دوران مبارزه. اکبر هاشمی رفسنجانی. زیر نظر محسن هاشمی. (ISBN ۹۶۴-۹۱۵۴۳-۱-۰) دفتر نشر معارف انقلاب. ۱۳۷۶
↑ پاسخ به تاریخ. محمدرضا پهلوی. حسین ابوترابیان.
↑ نفت و نطق مکی. حزب ایران. حسین مکی. انتشارات امیرکبیر. ۱۳۵۷. تهران
↑ کاخ تنهایی. ثریا اسفندیاری بختیاری. نادعلی همدانی. تهران ۱۳۷۱. ناشر=مترجم
↑ شکست شاهانه. ماروین زونیس. عباس مخبر. طرح نو. زمستان ۱۳۷۰
↑ عملیات چکمه. سی. ام. وودهاوس. فرحناز شکوری. نشر نور. ۱۳۶۷. تهران (عنوان اصلی: Sometings Ventured)۱۹۸۲ لندن
↑ گفتگوهای من با شاه. امیراسدالله علم. جلد اول. طرح نو. عبدالرضا هوشنگ مهدوی. ۱۳۷۳
↑ گفتگوهای من با شاه. امیراسدالله علم. جلد اول. طرح نو. عبدالرضا هوشنگ مهدوی. ۱۳۷۳
↑ معمای هویدا. عباس میلانی. نشر اختران. (isbn ۹۶۴-۹۳۱۷۰-۷-۴) تهران ۱۳۸۰
↑ ایرانیان دات کام
↑ ماموریت در ایران. ویلیام سولیوان. محمود طلوعی. نشر علم. تهران
↑ دوران مبارزه. اکبر هاشمی رفسنجانی. زیر نظر محسن هاشمی. (ISBN ۹۶۴-۹۱۵۴۳-۱-۰) دفتر نشر معارف انقلاب. ۱۳۷۶
↑ شکست شاهانه. ماروین زونیس. عباس مخبر. طرح نو. زمستان ۱۳۷۰
↑ ماموریت در ایران. ویلیام سولیوان. محمود طلوعی. نشر علم. تهران
↑ پاسخ به تاریخ. محمدرضا پهلوی. حسین ابوترابیان.
↑ BBC فارسی‬ - ایران‬ - نگرانی دولت بریتانیا از ورود شاه ایران‬
↑ آخرین سفر شاه. ویلیام شوکراس. عبدالرضا هوشنگ مهدوی. نشر البرز۱۳۷۰ تهران
↑ حزب رستاخیز و سقوط نهایی رژیم پهلوی. موسسه مطالعات تاریخ ایران.
↑ نه شیطان بزرگ، نه فرشتهٔ نجات. ایران امروز (در تاریخ ۲۳ فروردین ۱۳۸۲).
↑ An historical interpretation of the Iranian Revolution Moghadam Camb. J. Econ..۱۹۸۸; ۱۲: ۴۰۱-۴۱۸
↑ خون و نفت. منوچهر فرمانفرمائیان. مهدی حقیقت خواه. ققنوس. (ISBN ۹۶۴-۳۱۱-۱۴۹-۰) تهران ۱۳۷۷
↑ افتتاح نخستین پایگاه هوایی ایران پس از انقلاب (بی‌بی‌سی فارسی)
↑ مصاحبه با تاریخ. اوریانا فالاچی. پیروز ملکی. امیرکبیر. ۱۳۵۷ تهران
↑ Barbara Walters interview, cited in Elaine Sciolino, The Last Empress, May ۲, ۲۰۰۴
↑ Women in Iran: Gender Politics in the Islamic Republic. Hammed Shahidian. Greenwood Publishing Group, ۲۰۰۲ ISBN ۰-۳۱۳-۳۱۴۷۶-۴, ۹۷۸۰۳۱۳۳۱۴۷۶۶. pp.۴۲-۴۳
↑ Women in Iran: Gender Politics in the Islamic Republic. Hammed Shahidian. Greenwood Publishing Group, ۲۰۰۲ ISBN ۰-۳۱۳-۳۱۴۷۶-۴, ۹۷۸۰۳۱۳۳۱۴۷۶۶. pp.۴۳
↑ مصاحبه با تاریخ. اوریانا فالاچی. پیروز ملکی. امیرکبیر. ۱۳۵۷ تهران
↑ Neither East Nor West: One Woman"s Journey Through the Islamic Republic of Iran. Christiane Bird. Simon and Schuster, ۲۰۰۱ ISBN ۰-۶۷۱-۰۲۷۵۶-۵, ۹۷۸۰۶۷۱۰۲۷۵۶۸ pp.۱۵۷
↑ گفتگوهای من با شاه. امیراسدالله علم. جلد اول. طرح نو. عبدالرضا هوشنگ مهدوی. ۱۳۷۳
↑ پهلوی، محمدرضا. «فصل ۴: پدرم، رضاشاه کبیر». پاسخ به تاریخ. ترجمهٔ حسین ابوترابیان. چاپ اول، تهران: ۱۳۷۱، ص ۷۸.
↑ مصاحبه با تاریخ. اوریانا فالاچی. پیروز ملکی. امیرکبیر. ۱۳۵۷ تهران
↑ پهلوی، محمدرضا. «فصل ۴: پدرم، رضاشاه کبیر». پاسخ به تاریخ. ترجمهٔ حسین ابوترابیان. چاپ اول، تهران: ۱۳۷۱، صص ۸۰-۸۱.
↑ نخست وزیران ایران از مشیرالدوله تا بختیار، باقر عاقلی، انتشارات جاویدان، چاپ ۱۳۷۰، صفحه ۹۴۳-۹۴۷
↑ نخست وزیران ایران از مشیرالدوله تا بختیار، باقر عاقلی، انتشارات جاویدان، چاپ ۱۳۷۰، صفحه ۹۴۳-۹۴۷
↑ آبراهمیان/یرواند – ایران بین دو انقلاب ص ۵۸۴
↑ روحانیت، مقابل حاکمیت :: جلال افشار
↑ بازیگران سیاسی عصر رضاشاهی و محمدرضاشاهی. ناصر نجمی. انتشارات انیشتین. ۱۳۷۳ تهران
‎‎
۲۶٣۱۶ - تاریخ انتشار : ۶ خرداد ۱٣٨۹       

    از : unknown

عنوان : "چریکهای فدایی خلق از نخستین کنش‌ها تا بهمن ۱۳۵۷"
کل کتاب از لینک زیر قابل دانلود است.

http://www.iran-archive.com/fadaiiane_khalgh/cherikha_ta_۱۳۵۷/ketabe_cherikhaye_faddaiie_khalgh/ketabe_faddaiie_khalgh.html
۲۶٣۱۲ - تاریخ انتشار : ۶ خرداد ۱٣٨۹       

    از : unknown

عنوان : تحریف !
خیال‌اندیشی و ردّ حقیقت ،تأملی در نقد کتاب «چریک‌های فدایی خلق»
بدست جنبش خرداد

خیال‌اندیشی و ردّ حقیقت
تأملی در نقد کتاب «چریک‌های فدایی خلق»
محمود نادری

مقدمه

گفت هر مردی که باشد بدگمان نشـنود او راسـت را با صد نشان
هـر درونی که خـیال‌اندیش شد چـون دلیل آری خیالش بیش شد
بیش از یک سال است که از انتشار کتاب «چریک‌های فدایی خلق: از نخستین کنش‌ها تا بهمن ۱۳۵۷» می‌گذرد. در این مدت سازمان‌های مختلف منشعب از چریک‌های فدایی، برخی اعضای سابق و لاحق این سازمان و تنی چند از علاقه‌مندان، هریک به فراخور درکِ خود از محتوای کتاب، اطلاع از رویدادها و بهره‌مندی از ادب به نقد آن پرداخته و نسبت به آن واکنش نشان دادند. این نقدها، عموماً در سایت‌های مربوط و یا نزدیک به «فدایی»ها و تعدادی نیز در یکصد و دومین شماره نشریه آرش که در فرانسه و به همت آقای پرویز قلیچ‌خانی منتشر می‌شود، انتشار یافته است. بر خود فرض می‌دانم از همه آنان، چه کسانی که به منظور «تدقیق» و چه آنان که به نیت تخریب درباره کتاب سخن گفته‌اند تشکر نمایم، زیرا از همه آنان آموختم که باید با وسواس و دقت هر چه بیشتر سخن بگویم. امید است چنین باشد.

حیطه موضوعی نقدها

پیش از پرداختن به این نقدها تذکر دونکته را لازم می‌دانم:

۱. نقدهای صورت گرفته، صرف‌نظر از دشنام‌های آن، در بعضی موضوعات مشترک‌اند. بنابراین، موارد مشترک را یک جا پاسخ می‌گویم و بقیه موارد را به تفکیک. طبیعی است که در این پاسخ به اهمّ موارد توجه خواهم کرد، زیرا پرداختن به بند بند نقدها خارج از حوصله و ملال‌آور خواهد بود. سعی کرده‌ام به اختصار سخن بگویم. این اختصارگویی، ممکن است برای کسانی که کتاب را و یا نقدها را مطالعه نکرده‌اند، اندکی مبهم باشد، از این بابت پوزش می‌طلبم.

۲. از همه موارد بی‌پایه لاجرم درمی‌گذرم. مثلاً ادعا شده است چون جنبش چپ در حال اعتلاء است (بیانیه مشترک دو سازمان، فریبرز سنجری، اصغر ایزدی، هایده مغیثی، نقی حمیدیان) پس حکومت برای از اعتبار انداختن آن به انتشار این کتاب مبادرت ورزیده است. با این استدلال اگر در سال ۱۳۶۹ کتاب دو جلدی ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، توسط موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی انتشار یافت، ناشی از نگرانی حکومت از «برآمد» سلطنت پهلوی بوده است و یا اگر در سال ۱۳۷۷ زندگینامه سیاسی مظفر بقایی توسط همین موسسه انتشار یافت باز در نتیجه نگرانی از «برآمد» حزب زحمتکشان بوده است. و اگر یک سال پیش از انتشار کتاب «چریک‌های فدایی» کتاب «ساواک» با تکیه بر اسناد انتشار یافت حتماً ناشی از نگرانی حکومت از اعتلاء ساواک بوده است! اکنون حکومت هم‌زمان باید نگران برآمد «ساواک» و «چریک‌های فدایی» باشد. پس شایسته‌تر آن است که از این سنخ سخنان درگذریم.

پیش از همه، تقریباً با فاصله اندکی از انتشار کتاب، آقای فرخ نگهدار دبیر اول پیشین سازمان فدائیان خلق ایران ـ اکثریت ـ نظرات خود را توسط دوستی برای اینجانب ارسال کردند. مدتی بعد ایشان همان متن را با مقداری دخل و تصرف و تغییر که احتمالاً در نتیجه گفت و گو با «ده‌ها تن از خوانندگان» بوده است، منتشر می‌سازند.

ایشان می‌نویسند: «اولین سئوالی که برای اکثریت قریب به اتفاق خوانندگان مطرح بود این بود که هدف حکومت از انتشار این کتاب چیست؟» این سئوال توسط دیگران نیز مطرح و برای آن پاسخی هم ارائه شده است. شاید انتظار بی‌موردی نباشد که «فدائی‌ها» پس از عمری کار سیاسی و در آستانه پیرانه سری باید تا به حال آموخته باشند که کند و کاو در انگیزه و نیت نویسنده نه ممکن است و نه مطلوب.

کاویدن نیت نویسنده در نقد کتاب ره به جایی نمی‌برد. آنان در برابر متنی قرار دارند که مدعیست تلاش کرده است تا «سیمایی» از چریک‌های فدایی ترسیم سازد. بنابراین باید این متن مورد نقادی قرار گیرد. صرف‌نظر از این که نویسنده آن کیست و چه نیات «نیک و بدی» در سر پرورانده است، می‌توان همه متن را جزء به جزء در بوته نقد نهاد و عیار و خلوص آن را تعیین نمود و حتی آن را مردود شمرد، ولی نمی‌توان از راه نیت‌خوانی به درستی و نادرستی متن حکم کرد.

اوج‌گیری یا افول مبارزه مسلحانه

آقای نگهدار می‌کوشند نشان دهند که میل به مبارزه مسلحانه و قهر در سازمان چریک‌های فدایی خلق تدریجاً رنگ می‌باخت و جای خود را به کار «سیاسی» می‌سپرد. نظریات جزنی، آرام آرام جایگزین نظریه مسعود احمدزاده می‌شد، بنابراین در نقد نظر نویسنده می‌نویسند: «اهمیت بزرگ اشاعه و غلبه نظریات جزنی در سازمان، که از اوایل سال ۵۳ به بعد رخ داد، مشخصاً در محدود کردن میزان تکیه بر قهر بود.» هیأت سیاسی سازمان فدائیان خلق ایران ـ اکثریت ـ و کمیته مرکزی سازمان اتحاد فدائیان خلق ایران در بیانیه مشترک خود می‌نویسند: «القاء دیگر کتاب اینکه، هر چه از عمر حرکت چریکی می‌گذشت، گویا نظامی‌گری در آن تشدید می‌شده است. این ادعا هیچ سنخیتی با واقعیت ندارد و کاملاً خلاف مسیر طی شده توسط جنبش چریکی است.»

آقای عبدالرحیم پور نیز می‌نویسند: «از مقطع اوایل سال ۱۳۵۴ به بعد، مبارزه مسلحانه، دیگر مفهوم و معنا و نقشی که در سال ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۲ در سازمان پیدا کرده بود، نداشت.» (آرش شم‍ ۱۰۲)

البته ایشان روشن نمی‌سازند که از آن پس مبارزه مسلحانه چه مفهوم و معنا و نقشی داشته است ولی این مطالب در حالی اظهار می‌شود که آقای عبدالرحیم‌پور در ادامه اطلاع دیگری به دست می‌دهند: «در فاصله‌ای که آقای نادری کار سازمان را پایان یافته اعلام می‌کند (بعد از ضربات ۵۵ تا انقلاب) فقط یکی از تیم‌های سازمان ۱۰ فقره عملیات موفق» داشته است. به گمان اینجانب این اظهار آقای عبدالرحیم پور با مطالب آقای نگهدار و بیانیه مشترک ناسازگار است.

به عبارت دیگر حسب اظهار آقای عبدالرحیم پور «نظامی‌گری» تا آستانه انقلاب همچنان در سازمان غلبه داشته است مگر آنکه تأویل و تفسیر دیگری از نظامی‌گری و یا «عملیات» بدست دهیم. ضمن آن که آقای نگهدار تأکید دارند که غلبه نظریات جزنی از اوایل “سال ۵۳″ به بعد رخ داد. آیا با این داوری ایشان می‌توان موافق بود در حالی که در همان سال ۵۳ ده عملیات نظامی روی داد و تا سال ۵۴ نیز ادامه یافت؟ آقای نگهدار حتماً توجه دارند که رسوخ نظرات جزنی در سازمان کند و بطئی بود و حتی فراگیر نیز نشد و عده‌ای بر مخالفت با آن پای می‌فشردند.

ملاحظه‌کاری در نقد

در کتاب، نقش آقای مهدی سامع را در لو رفتن عملیات سیاهکل نشان داده‌ام و اضافه کرده‌ام که نه کسی توضیح داد و نه کسی توضیح خواست که چرا غفور حسن‌پور، اعدام شد، ولی آقای مهدی سامع که نقشی چون او در گروه داشت و به رغم دستگیری هم‌زمان جان به در برد، قدر دید و بر صدر نشست. اکنون آقای نگهدار می‌نویسند من در مورد «قضاوت زندانیان و سازمان» درباره مهدی سامع اشتباه کرده‌ام. به عبارت دیگر آقای نگهدار می‌گویند که برخلاف نظر من آقای مهدی سامع مقبولیتی در سازمان و در میان زندانیان نداشت.

از همین رو، پس از انقلاب هنگامی که صلاحیت مهدی سامع برای عضویت در سازمان مورد بحث واقع شد با اشاره به نقش او در ماجرای سیاهکل این صلاحیت با اما و اگرهایی توأم بود، ولی بهتر بود آقای نگهدار که در تلاش است «بر برخی از نادانسته‌ها و کج‌دانسته‌ها و کدورت‌های حقایق و حوادث نسل خود نور افکند»، قضاوت زندانیان و سازمان را به تمامی درباره وی بازمی‌گفت. زیرا تنها در این صورت است که حقایق آشکار خواهد گردید. وقتی آقای نگهدار چنین با احتیاط و ملاحظه درباره جریانات سخن می‌گویند هیچ‌گاه نمی‌توان انتظار داشت آن طور که ادعا می‌کنند، نگاهی انتقادی به عملکرد سازمان داشته باشند.

شکنجه و اعتبار اعتراف‌ها و اسناد

آقای نگهدار می‌نویسند: «اعتراف زیر شکنجه هرگز ملاک حقیقت نیست» و استناد به آن غیراخلاقی است.
تقریباً همه کسانی که به نقد کتاب پرداخته‌اند تأکید دارند «ورقه‌های بازجویی که زیر تازش تازیانه‌ها نوشته و امضا شده‌اند نه اعتبار تاریخی و نه اعتبار حقوقی دارند» (بیانیه مشترک دو سازمان). آقای فریبرز سنجری نیز نوشته‌اند: «استناد به اعترافاتی که در زیر شکنجه اخذ شده، عملی غیرانسانی، غیراخلاقی و فاقد هرگونه وجاهت حقوقی و قانونی است.»

خانم زینت میرهاشمی می‌نویسد: «محمود نادری کار ساواک را یافتن حقیقت می‌داند اما به این سئوال جواب نداده است که یک چریک فدایی که در هنگام دستگیری به هیچ دنیای دیگری جز همین دنیا اعتقاد ندارد و قرص سیانورش را می‌خورد تا زیر شکنجه اطلاعات ندهد، یعنی جانش را آگاهانه فدا می‌کند چگونه می‌تواند داوطلبانه و بدون فشار و شکنجه حقیقت را در اختیار بازجویانش بگذارد؟» آقای محمدرضا شالگونی برای بی‌اعتبار ساختن اسناد می‌نویسند: «بی‌طرفی درباره شکنجه، با هر توجیهی که باشد خواه ناخواه، همدستی با شکنجه‌گران است… تصادفی نیست که در تمام کتاب از توحش شکنجه‌گران ساواک و حتی از شکنجه تقریباً سخنی به میان نمی‌آید.

به علاوه آنها می‌دانند که هر سخنی درباره شکنجه لااقل تا حدی اعتبار اطلاعات موجود در اسناد ساواک را زیر سئوال خواهد برد.» آقای اصغر ایزدی می‌نویسد: «نویسنده اما از بیان این حقیقت که این اسناد در زیر بازجویی و شکنجه تهیه شده ابا دارد و به جای واژه بازجویی از «در شرایط خاص» نام می‌برد… حتی اگر یک زندانی کاملاً حقیقت را بازگو کرده باشد چون در فضای ترس و ارعاب و شکنجه اظهار شده فاقد هرگونه سندیت برای تاریخ‌نویس است.» آقای نقی حمیدیان می‌نویسد: «به گمان من این کتاب به دلیل این که بر اسناد مجرمانه ساواک تهیه گردیده از بنیاد مجرمانه است.» همچنین دیگران نیز کمابیش به این موضوع اشاره کرده‌اند. بنابراین من باید نظر خود را در مورد «شکنجه» و «اعتبار اسناد» روشن سازم.

۱. درباره شکنجه به گونه‌ای سخن گفته شده است که گویا من آن را به کلی انکار کرده‌ام؛ در حالی که چنین نیست. از ساواک و کمیته مشترک انتظاری جز داغ و درفش و شکنجه‌های سبعانه نبود و در این باره نیز بسیار گفته و نوشته شده است و تکرار آنها در اینجا بی‌مورد بود زیرا موضوع کتاب «چریک‌های فدایی خلق» می‌باشد و قطعاً نمی‌توان در صدر و ذیل هر سند و هر بازجویی وجود شکنجه را یادآور شد و تأکید نمود که این اعترافات در زیر شکنجه صورت گرفته است.

۲. گفته شده است اعترافات زیر شکنجه فاقد وجاهت قانونی و حقوقی است و در محاکم نیز این نوع اعترافات پذیرفته نیست. اولاً بهترین گواه بر درستی مندرجات بازجویی‌ها همین نقدهایی است که نوشته شده است. ـ بدان خواهیم پرداخت ـ ثانیاً جالب است که تقریباً تمامی نقدنویسان محترم ضمن بی‌اعتبار خواندن بازجویی‌ها، نمی‌توانند اشتیاق خود را برای دستیابی به این اسناد پنهان دارند و از «شل شدن قفل‌های آویزان بر در اسناد تاریخی» استقبال می‌کنند و حتی نگارش تاریخچه سازمان متبوع خود را منوط به بهره گرفتن از این اسناد ساخته‌اند.

آنان فقط از دستیابی موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی بر اسناد گله‌مند و ناخرسند هستند. ثالثاً منتقدین ادعا می‌کنند که چون بازجویی‌ها در زیر شکنجه نوشته شده است پس بی‌اعتبار است. باید پرسید که مقصود از شکنجه چیست؟ آیا مراد آزار و اذیت‌هایی است که بر جسم و پیکر یک اسیر وارد می‌شود؟ اگر مقصود این باشد آنگاه باید روشن کنیم که چگونه ممکن است در چنین حالتی ده‌ها صفحه گاه با خطی خوش و خوانا و بدون قلم‌خوردگی و حشو و زواید و با بیان تمامی جزئیات و در جلسات متعدد مطلب نوشت؟

بنابراین، همه بازجویی‌ها در زیر شکنجه به معنای متداول آن انجام نپذیرفته است. برخی از آقایان مانند آقای اصغر ایزدی برای گریز از این پرسش می‌نویسد: «حتی اگر یک زندانی کاملاً حقیقت را بازگو کرده باشد چون در فضای ترس و ارعاب و شکنجه اظهار شده فاقد هرگونه سندیت برای تاریخ‌نویسی است.» استدلال ایشان بسیار عجیب است. حتی بیان حقیقت در فضای ترس هیچ‌گونه سندیتی ندارد. آقای محمدرضا شالگونی بیش از دیگران برای بی‌اعتبار ساختن بازجویی‌ها تلاش کرده است. از این رو راه افراط پیموده و مثال‌های نامعمول و نامعقول ارائه کرده است. مثلاً می‌نویسند: «هر مبارز گرفتار… گاهی مجبور می‌شود خود را حتی طرفدار رژیم جا بزند؛ و یا حتی با لحن تأییدآمیزی از رهبر یا رهبران رژیم سخن بگوید.»

سخن ایشان را اجمالاً می‌توان پذیرفت ولی بهتر بود ایشان مثال‌های عینی‌تر و واقعی‌تری ارائه می‌کردند. آقای شالگونی باید نشان دهند که من در کجا از چنین اسنادی استفاده کرده‌ام. اگر مقصودشان نامه عباس سورکی به ریاست ساواک است گمان نمی‌کنم نیاز به استدلال باشد تا دریابد نویسنده که در صفحات بعدی به تلاش‌های وی برای تشکیل یک گروه مسلح اشاره دارد نمی‌تواند آن نامه را نشانه‌ای از ضعف او در برابر ریاست ساواک قلمداد کند. اما اگر مراد ایشان اسناد مربوط به نابدل و فلکی است که در ضمایم آمده است من هیچ‌گونه داوری درباره آنها ندارم. هم می‌تواند تلاشی باشد برای رهیدن ازمرگ، که در جای خود می‌تواند مستحسن نیز باشد، هم می‌تواند ناشی از تغییر نگاه آنان به سودمندی مبارزه مسلحانه تفسیر گردد.

آقای شالگونی ضمن آن که موضوعات نسبتاً درستی را در مورد بازجویی زیر شکنجه به معنای متداول آن بیان می‌کند ولی به بازجویی‌های پس از سپری شدن شکنجه ـ تأکید می‌‌کنم به معنای متداول آن ـ هیچ اشاره‌ای ندارند. همه استدلال ایشان معطوف است به «همان ۲۴ یا ۴۸ ساعت اول». ایشان به درستی بیان می‌کنند در «اوراق بازجویی‌ها هر اطلاعات داده شده توسط فرد زیر بازجویی ضرورتاً به معنای اطلاعات تازه برای بازجو نیست» و در ادامه می‌نویسند: «در اوراق آخرین جلسات بازجویی هر فردی ممکن است با کروکی روابط افراد مختلف، فهرستی از نام‌ها، تک‌نویسی‌ها درباره افراد مختلف، یا تاریخچه شکل‌گیری گروه روبرو بشویم. ولی از هیچ‌یک از اینها نمی‌شود نتیجه گرفت که فرد موردنظر در تاریخ نوشتن این اوراق، اطلاعات تازه یا باارزشی به بازجو می‌داده است.»

من می‌پذیرم که اطلاعات متهم در “زمان مقرر” چه ۴۸ ساعت، چه ۲۴ ساعت و چه ۶ ساعت می‌تواند گمراه‌کننده و “اطلاعات فریب” باشد. آیا از این سخن می‌توانیم نتیجه بگیریم که پس همه اطلاعات مندرج در بازجویی‌ها در طول دوران محکومیت “اطلاعات فریب” است؟ قطعاً چنین نیست. به عنوان مثال توجه کنید به بازجویی‌های “مردان جنگل”. آیا اطلاعاتی که آنان در بازجویی‌ها ارائه کردند که حاوی شرایط بسیار توان‌فرسا و دشوار آنان در کوهستان بود یکسره “اطلاعات فریب” است؟ آیا آنان مسیرهای دیگری پیمودند؟ آیا درگیری‌شان با دشمن به نحو دیگری بوده است؟ دستگیر شدن‌شان چطور؟ بنابراین راهی نیست جز این که بپذیریم بازجویی مگر در موارد شاذ با حقیقت همراه است. به راستی نمی‌دانم که آقای شالگونی در صدد اثبات چیست؟!

حقیقت، نقد اسناد و پرخاشگریِ سازمان یافته

صرف‌نظر از آقای شالگونی که باب بحث در این باره را گشوده‌اند دیگران ترجیح داده‌اند بدون بحث و گفت و گو استفاده و استناد به اسناد را محکوم کنند در حالی که باید توجه داشته باشند برای ردّ و اثبات هر نظریه‌ای: دلایل قــوی بایــد و معنــوی نه رگ‌های گردن به حجت قوی

آنان احساسات و پرخاش‌گری را جای استدلال نشانده‌اند در حالی که باید خلاف‌نظر مرا به اثبات می‌رساندند و ثابت می‌کردند که ساواک هیچ نیازی و تلاشی برای یافتن حقیقت نداشت. در صورت اثبات چنین گزاره‌ای با این پرسش مواجه می‌شویم که چرا متهمین ده‌ها و گاه صدها برگ مطلب می‌نوشتند؟ آنان چه اصراری داشتند این مطالب را که مورد نیاز ساواک نیز نبوده است با دقت هر چه تمام‌تر و با توصیف جزئیات برای بازجویان بنویسند؟ چاره‌ای نیست جز آن که بپذیریم ساواک برای تأمین اهداف قطعاً ضدانسانی، ضدملی و سرکوب‌گرانه خود مجبور بوده است برای یافتن حقیقت تلاش کند.

حتی اگر همیشه این تلاش‌ها با موفقیت نیز همراه نمی‌شده است. ساواک و کمیته مشترک ضدخرابکاری با پدیده‌های موهومی مبارزه نمی‌کردند. آنان خواهی، نخواهی ناگزیر بودند که بدانند که گروه‌های مخالف‌شان کیستند و چه می‌گویند. از این روست که ناقدین سیاست دوگانه‌ای در برابر اسناد پیش گرفته‌اند. آنان از برخی اسناد مندرج در کتاب علیه رقیب و حتی علیه نویسنده و یا به سود این و آن چریک استفاده می‌کنند، ولی از تأیید مجموع آنها امتناع می‌ورزند. آنان هنوز گرمای بوسه‌های داغ رودباری و نوروزی را با تمام وجود حس می‌کنند، ولی انتقاد رودباری از حمید اشرف را برنمی‌تابند.

آقای نقی حمیدیان دو وجه برای اسناد قایل است. وجوه مثبت و وجوه مبهم، انحرافی و نادرست. ایشان برخی از وجوه مثبت را برمی‌شمارد و سپس به وجوه مبهم، انحرافی و نادرست پرداخته و می‌نویسد: «آنان (متهمان) کوشش می‌کردند از علایق خود به زندگی، تحصیل و شغل خوب و درآمد بالا و سکس و غیره حرف بزنند.» ایشان نیز مانند آقای شالگونی برای اثبات مدعای خود راه افراط و اغراق می‌پیماید. نه در اسناد کتاب از این موضوعات یعنی از علاقه به زندگی و سکس سخنی به میان آمده است و نه در مابقی اسنادی که از آنان استفاده نشده است.

حتی بازجویی خود ایشان نیز تقریباً از این نوع «علایق» تهی است. ایشان و آقای شالگونی برای آنکه به خوانندگان بقبولانند که اسناد عاری از اعتبار است مواردی را مطرح می‌کنند که اساساً موضوعیت ندارد و سالبه به انتفاء موضوع است. آقای نقی حمیدیان می‌نویسند: «حال باکتابی روبرو می‌شویم که نویسندگان آن، چنان از اسناد سخن می‌گویند که تو گویی اسناد آن چنانی حتی می‌توانند روح و جان همه رویدادها و روندها را توضیح دهند.» وی اضافه می‌کند: «به گمان من بخش بزرگی از محتویات این اسناد، حاوی دروغ و جعل اطلاعات گمراه‌کننده، اضافه‌گویی‌های منحرف‌کننده، سناریوهای از پیش ساخته شده و ضدونقیض گویی‌های ظریف و زیرکانه است.»

آقای حمیدیان می‌دانند من ادعا نکردم که اسناد موجود می‌توانند «روح و جان همه روندها و رویدادها» را توضیح دهند، از این رو از دیگران خواستم که در تکمیل این اثر بکوشند. اما با کلی‌گویی نیز نمی‌توان ادعای خود را به کرسی نشاند و گفت “بخش بزرگی” از این اسناد حاوی دروغ و جعل اطلاعات گمراه‌کننده است. آقای حمیدیان می‌توانند همه نقدها را مطالعه کنند آنگاه گواهی خواهند داد که داوری ایشان از سر علم و اطلاع نبوده است و ناقدین جز چند مورد کم اهمیت نکته‌ای نیفزوده‌اند. متأسفانه فرهنگ سیاسی آقایان دوسویه دارد. یک سوی آن مطلق‌گرایی است و سوی دیگر کلی‌گویی. ناقدین محترم در تکریم سازمان متبوع خود مطلق‌گرا هستند و در نقد کتاب کلی‌گو.

برداشت‌های ذهنی و خیانت

«چریک‌های فدایی خلق» یا همان گروه چند نفره موسوم به اشرف دهقانی همچنین آقایان محمدرضا شالگونی، اصغر ایزدی و قربانعلی عبدالرحیم‌پور ادعا کرده‌اند که اینجانب مسعود احمدزاده را خائن خوانده‌ام. این آشکارا یک اتهام است زیرا که من هیچ‌گاه او را خائن نخوانده‌ام. من در مقام یک گزارشگر تلاش کرده‌ام از داوری بپرهیزم. تعیین خدمت و خیانت چریک‌ها از جمله مسعود احمدزاده به عهده مردم و به عهده تاریخ است. ضمن آن که هرگونه مبارزه علیه ستم، بی‌عدالتی و وابستگی را واجد ارزش‌های انسانی می‌دانم.

آنچه که من نشانه گرفته‌ام و اکنون ناقدین می‌کوشند با جنجال‌آفرینی و اتهام‌زنی بدان پاسخ ندهند معیارهای معوجی است که آنان برای تعیین خدمت و خیانت، وضع و مقرر کرده‌اند. اتفاقاً همین معیارهای معوج است که صرف‌نظر از نیت واضعین آن می‌تواند جنایت بیافریند. چنان که آفرید. سخن من این نیست که چرا مسعود احمدزاده در جلسه پنجم بازجویی تلفن خانه چنگیز قبادی و همسرش را افشا کرده است. بلکه سخن من این است که چرا او با آن که می‌دانست قبادی و مهرنوش ابراهیمی متواری هستند و ساواک هنوز به آنان دست نیافته است تأیید کرد که عکس‌های به دست آمده در خانه متعلق به «جواخیم و همسرش» است. در اینجا اصلاً «زمان مقرر» مطرح نیست بلکه سودمندی این اطلاعات برای ساواک مطرح است. نمی‌توان از پاسخ گریخت و گفت: «ولی چنگیز قبادی در تاریخ ۸/۷/۵۰ در جای دیگر و بی‌ارتباط با این منزل درگیر و کشته شد.» اگر فرضاً گشت‌های شکار ساواک با در دست داشتن عکس آن دو آنان را در خیابان شناسایی و شکار می‌کرد، آن گاه چه پاسخی برای ارائه داشتیم؟

نادری این هوشیاری را داشت تا برای تأمین نیتی که آقایان ادعا می‌کنند؛ بر تاریخ این بازجویی تأکید نکند و یا آن را حذف کند ولی چنین نکرد چون چنان نیتی نداشت.

اگر گفته شود که «شکنجه‌های وحشیانه» تاب و توان او را برای مقاومت ربوده بود و ناگزیر لب به سخن گشود می‌توان گفت تاب و توان افراد متفاوت است. کسی زودتر و کسی دیرتر از تاب و توان خواهد افتاد. پس نه ابراهیم سروآزاد خائن است و نه مناف فلکی و نه حتی نوشیروان‌پور که خود را مرد این میدان ندید و راه عافیت برگزید. نتیجه این معیارهای نادرست چه بود؟ آیا جز نهادینه کردن خشونت؟ و خائن و خادم خواندن دیگران با معیارهایی که بنیاد آن بر باد است؟ البته آقای عبدالرحیم پور با انتقاد از اطلاق «لفظ خیانت» به کسانی که در «زیر شکنجه حرف زده بودند» ادعا می‌کنند «این برداشت‌های ذهنی بعدها اصلاح شد. میزان مقاومت را از دو روز به ۲۴ ساعت بعد به ۱۲ ساعت و بعد به ۶ ساعت فروکاستیم.»

تعبیر گانگستریسم

در اینجا نمی‌خواهم متعرض این بحث شوم و نتیجه بگیرم که مطابق سخنان آقای عبدالرحیم‌پور «اعترافات زیر شکنجه» مقرون به صحت است و حظی از حقیقت برده است. و البته به راست و دروغ این ادعای آقای عبدالرحیم پور نیز کاری ندارم بلکه فقط به همان «برداشت ذهنی» و معیارهای معوج است که کار دارم و آنها را معیوب و منشأ بسیاری رفتارهای غیرانسانی می‌دانم. این «برداشت‌های ذهنی» و معیارهای معوج است که لاجرم سر از گانگستریسم درمی‌آورد. تقریباً همه آقایان از اطلاق واژه «گانگستریسم» به برخی اقدامات چریک‌ها برآشفته شده‌اند.

می‌پذیرم که این تعبیری بسیار تند است. ولی آشکار است که من این واژه را از عباس جمشیدی رودباری به عاریت گرفتم و برخلاف آنچه که ادعا شده است «آقای نادری و یارانش، سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران را، سازمان گانگسترها اعلام می‌کنند»، تأکید می‌کنم که این نیز دروغی آشکار است و البته با آقای عبدالرحیم‌پور همداستانم که اگر جمشیدی رودباری «در انتقاد از آن عمل رفیق خود» از این واژه استفاده نکرده بود واقعاً نمی‌دانستم از چه واژه‌ای باید برای توصیف قتل‌های بی‌معنا ـ قتل دو کارمند اداره کار، قتل افسر راهنمایی و رانندگی، قتل سرباز محافظ بانک و در حال فرار و… ـ استفاده می‌کردم. جالب اینجاست که آقای عبدالرحیم پور انتقاد از این رفتارها را انحصاری می‌دانند. اگر جمشیدی رودباری انتقاد می‌کند پسندیده است و نشانی است از فاصله داشتن با گانگستریسم، ولی اگر نادری به رفتارهایی از این قبیل انتقاد کند می‌توان آن را با دروغ آلود و زبان به دشنام گشود.

الهام‌پذیری و تقلید اشکال مبارزه

آقای حمیدیان می‌گویند که اینجانب نوشته‌ام «انگیزه شروع مبارزه مسلحانه به کلی وارداتی است.»
ایشان حتماً توجه دارند که انگیزه مبارزه را نمی‌توان تقلید کرد ولی شکل و شیوه را می‌توان. البته الهام گرفتن از مبارزات دیگران در دیگر جوامع نه تنها نکوهیده نیست بلکه گاه اجتناب‌ناپذیر و حتی پسندیده است. هر مبارزه‌ای در هر دوره‌ای از تاریخ علیه ظلم و ستم برای همیشه می‌تواند برای عده‌ای الهام‌بخش و شورآفرین باشد.

اما تقلید بدون توجه به ویژگی‌های تاریخی و فرهنگی و اقلیمی و بدون محاسبه توان و ظرفیت دو سوی مبارزه همان نتیجه‌ای را در بر خواهد داشت که اکنون آقای حمیدیان بنویسد: «من در اینجا نه مدافع مشی مسلحانه چریکی هستم و نه در این نوشته قصد دارم به دفاع از آن حتی در آن سالها برخیزم! مبارزه مسلحانه در یک دهه پایانی رژیم شاه به موفقیت دست نیافت.» و آقای عبدالرحیم‌پور نیز تأکید کند: «لازم می‌دانم یادآوری کنم سالیان درازی است که من مبارزه مسلحانه به قرائت‌های گوناگون و متفاوت، از قرائت رفیق پویان تا قرائت رفیق بیژن جزنی و حتی قرائت حزب توده ایران را برای آن زمان و آن شرایط و برای این زمان و شرایط کنونی جامعه درست و مناسب نمی‌دانم.»

اگر مبارزه مسلحانه در آن زمان و آن شرایط اصیل، بومی و پاسخ به نیاز زمانه بود چرا اکنون باید از آن برائت جست؟ اگر قرار باشد هر پاسخی به نیاز زمانه، بعدها بی‌حاصل دانسته شود و مورد انکار قرار گیرد و طرد شود بنابراین هیچ‌گاه به هیچ نیاز زمانه پاسخی داده نخواهد شد. اگر منتقدان نیک بنگرند درخواهند یافت که این برائت‌جویی‌شان ناشی از ناسازگار یافتن روش مسلحانه «در آن زمان و آن شرایط» می‌باشد که این ناسازگاری فقط می‌تواند به واسطه تقلیدی بودن آن روش حاصل شده باشد. ملاحظه کنید که صفایی فراهانی پس از حمله به پاسگاه سیاهکل می‌گوید: در دهات تبلیغ کنیم تا نیرو بگیریم. آیا این همه بیگانگی با جامعه پذیرفتنی است؟ آیا زمانی که صفایی فراهانی در جست و جوی کانونی برای شورش بود نگاه او معطوف به جامعه روستایی ایران بود یا به کوه‌های سیرامایسترا؟

چندان مهم نیست که آیا مبارزه مسلحانه در مبارزه علیه دیکتاتوری موفق بود یا خیر؟ بلکه انطباق و سازگاری آن با جامعه ایران واجد اهمیت است. من مبارزه مسلحانه را شورآفرین و جاذب دانسته‌ام. اصولاً هرگونه مبارزه علیه بیداد و ستمگری، احترام‌برانگیز و فداکارانه است ولی تقلیدی بودن آن قابل دفاع نیست.

البته بد نیست خانم زینت میرهاشمی نیز توجه داشته باشند که این فقط نادری نیست که نمره مقبولی به جنبش مسلحانه در نبرد علیه دیکتاتوری نمی‌دهد بلکه برخی از دوستان سابق ایشان نیز مانند آقای حمیدیان و آقای عبدالرحیم پور هم از دادن نمره قابل قبول امتناع می‌ورزند.

در این جا باید نگاه از منظر یک پژوهشگر را از نگاهِ یک کنشگر جدا کرد. همه کسانی که در نقد خود نگاهی پرخاش‌جویانه را واتابیده‌اند، از منظر کنشگری که به رغم فاصله‌گیری نظری، هنوز نتوانسته از تعلقات عاطفی خود دوری کند، سخن گفته‌اند.

رابطه و وابستگی

برخی از منتقدین به عدم وابستگی سازمان به دیگر کشورها تأکید ورزیده و با استناد به اظهارات آقای حسن ماسالی می‌نویسند که حمید اشرف از «مطالبات شوروی سخت برآشفته شده بود» و نوشت: «به آنها بگویید ما جاسوس نیستیم.» البته معلوم است که مستندات من نامه‌ای است که در پرونده حمید اشرف مضبوط است. می‌توان به مانند «چریک‌های فدایی خلق» یا همان گروه موسوم به اشرف دهقانی آن را جعلی دانست و خیال خود را راحت کرد.

این گروه برای اثبات جعلی بودن این دو نامه می‌نویسد: «سازمان چریک‌های فدایی خلق در همان زمان در اعلامیه‌ای که در دوم خردادماه ۱۳۵۵ منتشر کرد واقعی بودن آن نامه‌ها را تکذیب و بر جعلی بودن آنها تأکید ورزید.» روشن است که نمی‌توان صرفاً بر پایه اعلامیه سازمان در آن روز بر جعلی بودن آن دو نامه گواهی داد. ضمن آن که مفاد آن دو نامه اکنون تأیید شده است. من نمی‌دانم کتاب آقای حسن ماسالی در چه سالی انتشار یافته ولی به هر حال حاوی مطالبی است دایر بر تلاش سازمان برای ارتباط‌گیری با شوروی.

بنابراین نامه منسوب به حمید اشرف نمی‌تواند جعلی باشد. زیرا در صورت جعلی دانستن آن این پرسش مطرح می‌شود که ساواک بر حسب چه شواهد و قرائنی نامه‌ای جعل کرده است که سالیان بعد مضمون آن توسط آقایان ماسالی، مهدی خان‌بابا تهرانی و میراث‌داران چریک‌ها اجمالاً تأیید می‌شود. در این صورت اگر نامه را جعلی ندانیم باید گفت که «در برابر نص نمی‌توان اجتهاد کرد.» این نامه نشان می‌دهد که حمید اشرف در برابر دریافت آن «صدهزار آفیش امپریالیستی» حاضر است از نام خلیج فارس و خوزستان به نفع وام‌دهنده کوتاه بیاید و حتی وعده دهد که اطلاعاتی از ارتش ضدخلقی را در اختیار آنان قرار خواهد داد.

به اظهار آقای بهروز خلیق آقای ماسالی می‌نویسد: «تا آنجایی که من در جریان این تماس بودم…» به عبارت دیگر آقای ماسالی تصریح دارند خیلی در جریان این تماس‌ها نبوده است. پس نمی‌توان با مردود دانستن مفاد نامه، نظریات آقای ماسالی را که خیلی در جریان نبودند قطعی دانست. ضمن آن که آقای ماسالی نیز می‌نویسد: «رهبران سازمان به رابطین سازمان در خارج از کشور دستور داده بودند که محرمانه با شوروی تماس بگیرند.» اکنون این ناقدین هستند که باید پاسخ دهند که این تماس به چه منظوری صورت گرفت.

آیا حمید اشرف چنان ساده‌انگار و خوش‌خیال بود که تصور می‌کرد می‌تواند رابطه‌ای یک جانبه با اتحاد جماهیر شوروی برقرار کند و فقط از آنان پول و جنگ‌افزار بگیرد؟ آیا حمید اشرف نمی‌دانست که حزب توده نیز گام به گام در این ورطه پای نهاد؟ آیا حمید اشرف و دیگر رهبران سازمان نمی‌دیدند که اتحاد جماهیر شوروی با ده‌ها حزب برادر و صدها جنبش آزادیبخش چه می‌کند که چنین برای «تماس محرمانه» با آن اشتیاق نشان می‌دادند؟

دست‌نوشته دیگر منسوب به حمید اشرف همان نامه‌ای است که به تصفیه‌های درون سازمانی اشاره دارد. گروه موسوم به اشرف دهقانی آن را نیز جعلی می‌دانند و برای اثبات مدعای خود می‌نویسند: «در یک جای نامه عبارت دوست شهید نوروزی را به کار برده‌اند.» در حالی که «ما یاران خود را همیشه و به طور مطلق با واژه رفیق خطاب می‌کنیم.» اما مفاد این نامه نیز توسط آقای عبدالرحیم پور تأیید شده است. (بدان خواهیم پرداخت) آیا اکنون آقای بهروز خلیق تأیید می‌کنند که نامه‌ها واقعی است؟ و یا آنکه هنوز در واقعی بودن آنها ابهام دارند؟

ابهام در نحوه دستگیری فاطمه سعیدی

صرف‌نظر از موارد مشترک در نقدهای صورت گرفته اما برخی مطالب به موضوعات خاص می‌پردازند که در ادامه تلاش می‌کنیم بدان‌ها پاسخ دهیم.

از اولین فحش‌نامه‌هایی که انتشار یافت که اتفاقاً مورد استقبال آقایان شالگونی، مهدی سامع، اصغر ایزدی، عباس هاشمی و عبدالرحیم‌پور واقع شد، نامه سرگشاده فاطمه سعیدی است با عنوان «برای فرزندان من اشک تمساح نریزید». این نامه که احتمالاً به قلم خانم اشرف دهقانی و یا آقای فریبرز سنجری است، شاهکاری است از اخلاق و ادب و مچ‌گیری. فعلاً از پرداختن به کشته شدن دو فرزند ایشان درمی‌گذرم و فقط به نحوه دستگیر شدن ایشان و موضوعی که از جانب من مطرح شده است می‌پردازم.

من در صفحه ۴۷۸ با اشاره به مراجعت خانم سعیدی به اتفاق شعاعیان به منزلی که احتمالاً لو رفته بود نوشته‌ام «فاطمه سعیدی نحوه دستگیر شدن خود را بارها در بازجویی‌های مختلف بی‌کم و کاست تکرار می‌کند.» و تأکید کرده‌ام «او هیچ انگیزه‌ای برای خلاف‌گویی و وارونه نمودن ماجرای دستگیری خود نداشته است.»

خانم فاطمه سعیدی اینک می‌نویسد: «بلی، شکنجه‌گران ساواک ناچار بودند همه آنچه که من در مورد نحوه دستگیر شدن خود به آنها می‌گویم را بپذیرند و تصور کنند که من حقیقت را به آنها گفته‌ام. اما آیا واقعیت به همانگونه بود که من برای آنها تکرار می‌کردم؟» و سپس ادعا می‌کنند که برخلاف نظر من در نحوه دستگیری خود حقیقت را به بازجویان ساواک نگفته است. فقط می‌توان متأسف بود؛ نه برای خانم سعیدی بلکه برای کسانی که ادعاهایشان گوش فلک را کر کرده است اما از درک یک موضوع کوچک عاجزند: دستگیر شده، نحوه دستگیری خود را به دستگیرکننده دروغ می‌گوید.

واقعاً که شاهکار است. فرضاً که چنین باشد، خب، این خلاف‌گویی چه سودی دارد؟ نمی‌توان از خانم سعیدی انتظار داشت که «در این دوران پیری و کهولت» کتاب را خوانده باشند و موضوعی را که مطرح کرده‌ام درک کرده باشند. اما آیا آقایانی که از این سخنان استقبال کرده و به وجد آمده‌اند متوجه موضوع شده‌اند یا خیر؟ موضوع بسیار ساده است.

نوشته‌ام که در دستگیری خانم فاطمه سعیدی دو روایت در دست است. یکی روایت مصطفی شعاعیان که مدعی است فاطمه سعیدی به همراه علی‌اکبر جعفری برای کسب اطلاع از سلامت یکی از خانه‌ها بدانجا رفت و دستگیر شد و علی‌اکبر جعفری نیز برخلاف وعده‌ای که کرده بود هیچ اقدامی برای استخلاص او نکرد و روایت دیگر روایت خانم فاطمه سعیدی است که در بازجویی‌های مکرر خود می‌گوید به اتفاق مصطفی شعاعیان به سوی آن خانه رفته است و در حوالی خانه موردنظر شعاعیان با تعیین قراری از او جدا شد و خانم فاطمه سعیدی لحظاتی بعد، به هنگام مراجعه به خانه دستگیر شد. ایشان و کسانی که این بیانیه را برای وی نوشته‌اند ظاهراً متوجه موضوع نشده‌اند و یا تجاهل کرده‌اند. بنابراین روشن نمی‌سازند که بالاخره خانم فاطمه سعیدی با شعاعیان به سوی آن خانه رفته است یا با علی‌اکبر جعفری؟ زیرا هر یک از این روایت‌ها پیامدهایی دارد که در کتاب بدان پرداخته‌ام.

بازجویی و دستخط

آقای فریبرز سنجری و همچنین گروهشان در بیانیه‌های جداگانه به بعضی مطالب اشاراتی کرده‌اند از جمله نوشته‌اند «برگی که به عنوان بازجویی رفیق بهروز دهقانی ارائه شده کاملاً جعلی بوده و تقلبی بودن آن اظهر من الشمس است.» زیرا که دستخط مندرج در آن برگه با دستخط‌های بر جای مانده از بهروز دهقانی متفاوت است.

این کشف ویژه‌ای نیست که آقای سنجری و گروهشان به آن نایل آمده‌اند زیرا کاملاً آشکار است که دستخط سئوال کننده و دستخط جواب دهنده یکی است. اما اگر چون دستخط متعلق به بهروز دهقانی نیست پس لاجرم جعلی است، اجازه می‌خواهم که یک مورد دیگر از این جعلیات! را خود به اطلاع برسانم. در صفحه ۲۱۵ نوشته‌ام به علت گلوله‌ای که به دست راست فرهودی خورد… . اگر به عکس او نیز دقت شود معلوم است که یکی از دستان او که همان دست راست باشد به گردن آویخته است.

اصولاً عموم افراد راست دست هستند و فرهودی نیز در میان این عموم بود و در نتیجه فرهودی نمی‌توانست خود بازجویی‌اش را بنویسد بنابراین همه آنچه که از قول فرهودی آمده است تماماً جعلی است! و یا اصولاً فرهودی هیچگونه بازجویی نشده است. اما خیر! هر گاه متهم بنا به دلیلی نمی‌توانست بنویسد بازجو، هم سئوال را می‌نوشت و هم جواب را.

توهم بهره‌برداری ابزاری از سند

آقای سنجری می‌نویسد: به نیت خراب کردن حسن‌پور در بخش اسناد، سندی از بازجویی او آورده‌ام که در آن شاه را اعلیحضرت همایونی خوانده است. ظاهراً آقای سنجری کتاب را نخوانده‌اند. من نوشته‌ام که تا چند روز ساواک از فعالیت‌های پنهانی حسن‌پور بی‌اطلاع بود و سئوالاتی که از وی می‌شد بی‌ارتباط با فعالیت‌های پنهانش بود و این سند را نیز به عنوان شاهد اظهار خود آورده‌‌ام، اما اکنون آقای سنجری با نیت‌خوانی نتیجه‌ دیگری می‌گیرد. دیگر ایرادات آقای سنجری نیز از همین نوع است. بنابراین بهتر آن است که از آنها بگذریم. ایشان درباره حسن فرجودی نیز نکات تأمل‌برانگیزی مطرح کرده‌اند که بدان خواهیم پرداخت. ولی بهتر بود ایشان روشن می‌ساختند که چرا نام حسن توسلی در میان کشته‌شدگان سازمان آنان به چشم نمی‌خورد؟ و خانم دهقانی از وی چه اطلاعی دارند؟

خانم زینت میرهاشمی در آرش نوشته‌اند نادری مردسالار و ضدزن است چون از قول ابوالحسن شایگان نوشته است که آگاهی تئوریک افسرالسادات حسینی نزدیک به صفر بوده است. با این استدلال باید گفت مرضیه تهیدست شفیع (شمسی) نیز مردسالار و ضدزن است! زیرا که خود در کنگره اول سازمان گفت که «توانایی تئوریک چندانی» نداشته است! (کتاب کنگره، ص ۵۳) نادری مردسالار و ضد زن است چون خانم میرهاشمی و آقای سامع هیچ دلیلی برای آن اقامه نمی‌کنند.

سامع و رابط سیاهکل رود

آقای مهدی سامع نیز در آرش مطالبی نوشته‌اند. ایشان با هوشمندی که به تردستی بی‌شباهت نیست سعی کرده‌اند در درستی اسناد شبهه ایجاد کنند. ایشان با اشاره به بازجویی ۸ بهمن خود که نام حمید اشرف را افشا می‌سازد می‌نویسند: «هدف این جعل در بازجویی این است که گویا من که در روز ۲۲ آذر ۱۳۴۹ پس از سه ماه آزادی از زندان دوباره دستگیر شدم در تاریخ ۸ بهمن ۱۳۴۹ نام حمید اشرف را برای بازجویان افشا کرده‌ام. اما این دروغ وقتی روشن می‌شود که به صفحه ۱۸۸ و ۱۸۹ کتاب مراجعه کنیم.

در این صفحه نامه‌ای از شیخ‌الاسلامی رئیس ساواک رشت که در تاریخ ۱۵ بهمن ۱۳۴۹ برای اداره کل سوم ساواک نوشته شده چاپ شده است. در ماده ۵ این نامه نوشته شده از مهدی سامع درباره مشخصات رابط سیاهکل رود تحقیق و با نتایج تحقیقات از ردیف چهار چنانچه امروز دستگیر شده در ظرف روز جاری ابلاغ فرمایند. بنابراین در تاریخ ۱۵ بهمن هنوز ساواک اطلاعی از مشخصات رابط شهر با کوه که رفیق حمید اشرف بود نداشت.» ایشان سپس نتیجه می‌گیرد «در تاریخ ۱۵ بهمن ۱۳۴۹ ساواک هنوز از مشخصات، اسم مستعار، علایم مشخصه و علایم شناسایی رفیق حمید اشرف اطلاعی نداشت و ذکر نام حمید اشرف در صفحه ۱۸۴ از قول من همان «اشتباه کوچک» است که سندسازان را رسوا می‌کند.»

روشن است که آقای سامع در ۸ بهمن‌ماه سال ۱۳۴۹ از حمید اشرف سخن گفته و نام او را افشاء کرده است و نه از «عباس» رابط سیاهکل رود. بنابراین همان‌طور که آقای سامع خود اذعان دارند «در تاریخ ۱۵ بهمن هنوز ساواک اطلاعی از مشخصات رابط شهر با کوه که رفیق حمید اشرف بود نداشت.» کاملاً صحیح است و ما نیز تصدیق می‌کنیم. اما ساواک در پانزدهم بهمن طبق بند ۲ نامه شیخ‌الاسلامی می‌دانست که ‌«عباس رابط اصلی با گیلان» است. تأکید می‌‌کنم که عباس و نه حمید اشرف و طبق بند ۵ همین نامه خواسته شده است که از مهدی سامع درباره مشخصات رابط سیاهکل رود تحقیق نمایند.

بنابراین تا این لحظه ساواک می‌داند که شخصی به نام عباس رابط اصلی گیلان است ولی نمی‌‌داند که این عباس همان حمید اشرف است که سامع در هشتم همان ماه درباره او سخن گفته است. ضمناً ساواک مشخصات «رابط سیاهکل رود» را از مهدی سامع می‌خواهد. این نامه حتی روشن نمی‌کند که آیا شیخ‌الاسلامی در لحظه مخابره خبر می‌دانسته است که عباس یعنی «رابط اصلی گیلان» همان «رابط سیاهکل رود» است یا خیر؟ بعداً و به همت آقای سامع برای ساواک روشن شد که عباس همان حمید اشرف است!

حتی اگر فرض را بر این استوار سازیم که در پانزدهم بهمن ساواک می‌دانسته است که «رابط اصلی گیلان» و یا «رابط سیاهکل رود» همان حمید اشرف است درخواست عطارپور و شیخ‌‌الاسلامی از اداره کل سوم برای انجام تحقیق از مهدی سامع درباره «عباس» باز هم به کار آقای سامع نمی‌آید زیرا همان‌گونه که در کتاب ملاحظه کردیم حمید اشرف در سال تحصیلی ۴۹ در دانشکده ثبت‌نام کرد. بنابراین ساواک هنوز اطلاعات دقیق شامل علائم مشخصه و علائم شناسایی از حمید اشرف و یا عباس در اختیار نداشت. بنابراین طبیعی بود که از سامع خواسته شود تا این مشخصات را در اختیارشان بگذارد.

آقای سامع همچنین یک رندی کوچک دیگری نیز مرتکب شده است. ایشان می‌نویسد: «هدف این جعل در بازجویی این است که گویا من در روز ۲۳ آذر ۱۳۴۹ پس از سه ماه آزادی از زندان دوباره دستگیر شدم…». ایشان در ۲۳ آذر «گویا» دستگیر نشدند بلکه حتماً دستگیر شدند! آقای سامع اکنون بذر شبهه می‌کارند تا بعداً محصول خود را درو کنند.

شبهاتی که واحدی‌پور طرح می‌‌کند

آقای ایرج واحدی‌پور مطالب نسبتاً سودمندی در آرش نوشته‌اند. ایشان می‌نویسد که من در صفحه ۶۵ زمان آشنایی جزنی و سورکی را در اواسط سال ۴۵ قید کرده‌ام. اما چنین نیست. در سطر آغازین آن صفحه نوشته‌ام در تاریخ ۱/۱۱/۴۳ منبع ساواک با کد ۶۵۴ گزارش می‌دهد… سپس با شرح گزارش افزوده‌ام که ساواک از آن پس تحرکات سورکی را زیرنظر داشت و چند سطر بعد نوشته‌ام: «پس از این قضایاست که سورکی توسط ظریفی به جزنی معرفی می‌شود.» بنابراین تاکنون از زمان آشنایی جزنی وسورکی سخنی نگفته‌ام و چند سطر بعد در ادامه می‌افزایم «به این ترتیب، در اواسط سال ۴۵ با اینکه در جلسات نظر مساعدی در مورد همکاری با سورکی وجود نداشت مقرر شد که جزنی به همراه ظریفی ملاقاتی با سورکی…»

من از ملاقات جزنی با سورکی در اواسط سال ۴۵ برای بررسی وضعیت او جهت عضوگیری سخن گفته‌ام و نه از آشنایی آن دو. گرچه همچنان زمان آشنایی آن دو محل اختلاف است. مایل نیستم بگویم آقای واحدی‌پور تعمداً موضوع را بد فهمیده‌اند بلکه می‌گویم ایشان تأمل لازم را نداشته‌اند، به اضافه اندکی تعجیل در پاسخگویی.

آقای واحدی‌پور با اشاره به موضوع عزیز سرمدی می‌نویسند: «بیژن جزنی به من گفت که او و رفقایش تصمیم گرفته‌اند خودشان را در چشم دشمن در لباس‌های دیگری نشان دهند که توجه از آنها دور شود. دو نفر را اسم برد که یکی عزیز سرمدی بود که قرار بود در نقش یک قاچاقچی جلوه کند… یعنی رفیقی با مصالح سازمانی نقش لومپنی به عهده بگیرد.» این موضوع را کاملاً می‌پذیرم ولی آقای واحدی‌پور باید توجه داشته باشند که سیاست فریب دشمن زمانی می‌تواند موثر واقع شود که افراد یا خارج از زندان باشند تا ساواک نسبت به آنان حساسیتی نداشته باشد و یا آن که در جلسات ابتدایی بازجویی باشند تا بدین وسیله ساواک را اغفال و اغوا کنند، ولی هنگامی که افراد به فعالیت‌های سیاسی خود اعتراف می‌کنند دیگر این نوع اعترافات چه سودی برایشان می‌تواند داشته باشد؟ آیا باز می‌تواند ساواک را اغفال کند؟ ضمناً باید توجه داشت که در این مورد خاص جزنی بدون روشن ساختن موضوع از «اتهام زشت» سخن می‌گوید و عزیز سرمدی، خود به سفر تفریحی و بازداشت پس از آن اشاره دارد.

آقای واحدی‌پور می‌گویند که خیلی از اتهاماتی که در کتاب به حسن پور و مهدی سامع نسبت داده شده ایشان از شخص دیگری به نحو دیگری شنیده است. اولاً آقای واحدی‌پور نمی‌نویسند که آن شخص دیگر چه کسی بوده است و نحوه دیگر کدام بوده است. اگر مقصود همان است که آورده‌اند نمی‌دانم روایت ایشان با روایت کتاب چه تفاوتی دارد. در صفحه ۱۷۸ نوشته‌ام ابوالحسن خطیب، مهدی فردوسی و مسعود نوابخش در ۱۶ آذر دستگیر شدند و متعاقب اعترافات آنان سامع و حسن‌پور نیز دستگیر شدند و مابقی قضایا.

آقای واحدی‌پور نیز تلاش می‌کند تا با طرح برخی مطالب کم‌اهمیت در درستی اسناد شبهه ایجاد کند. ولی پانزده صفحه از کتاب مربوط است به اسنادی درباره تشکیلات تهران و دستگیری ضیاء ظریفی و مشعوف کلانتری و… آقای واحدی‌پور نه تنها یک جمله در نادرست بودن این اسناد سخن نگفته‌اند بلکه حتی روایت ایشان با محتوای اسناد هیچ تناقضی ندارد. البته انتظار بود که ایشان در مورد شبهه اینجانب درباره کمک شهریاری به خروج صفایی فراهانی و صفاری آشتیانی مستدل سخن می‌گفتند ولی ترجیح دادند که درباره آن سکوت کنند.

معیارهای تشخیص حقیقت در نظر ایزدی

آقای اصغر ایزدی صرف‌نظر از مطلبی که در آرش نوشتند گفت و گویی نیز با رادیو همبستگی انجام دادند که بسیار شنیدنی است. ایشان در این گفت و گو خود را ناچار می‌یابند تا یکی به نعل بکوبند و یکی به میخ. از این رو اسناد بازجویی را آمیخته‌ای از حقیقت و غیرحقیقت می‌دانند. ولی دیگر روشن نمی‌سازند که معیار تشخیص حقیقت و غیرحقیقت چیست؟

ایشان در این گفت و گو با تأیید مندرجات کتاب در مورد خود می‌گویند: «همان‌جا [در کتاب] هیچ نکته‌ای علیه شخص من ندارد.» از آنجا که به قول خانم الاهه بقراط «یافتن حقیقت، هدف نیست.» پرسشگر رادیو همبستگی دیگر نیازی نمی‌بیند که بپرسد: چگونه است در مورد شما حقیقت را گفته است اما در مورد دیگران نه؟!

آقای ایزدی در پاسخ به این پرسش مصاحبه‌گر که چه «راه‌کارهایی برای پیشگیری از نوشتن چنین کتاب‌های جعلی» پیشنهاد می‌‌دهد، می‌‌گوید: «مهم‌‌ترین مسئله که وجود دارد دسترسی به اسناد آن دوره است؛ اسناد اطلاعاتی و امنیتی رژیم شاه است؛ اسناد ساواک است؛ اسناد و اطلاعات باید در اختیار پژوهشگران قرار گیرد تا بر مبنای آن اسناد یک تاریخچه نوشته شود. اسناد مخفی است، در اختیار پژوهشگران قرار ندارد. بنابراین یک منبع مهم تاریخ‌نویسی واقعی گم است و طبعاً نمی‌توان یک سیمای واقعی را بدون داشتن چنین اسناد و مدارکی ارائه دهیم.»

خوانندگان م
۲۶٣۱۱ - تاریخ انتشار : ۶ خرداد ۱٣٨۹       

    از : بیطرف

عنوان : به طرفه مربوطه، چرا طفره میری، مگه دروغ گفتم یا مثه شما فرافکنی کردم. حقیقت را گفتم و به مزاج امثال تو نساخت.
به طرفه مربوطه، چرا طفره میری، مگه دروغ گفتم یا مثه شما فرافکنی کردم. حقیقت را گفتم و به مزاج امثال تو نساخت. یه قانون بازی واسه خودتوتن دارین و یه بی قانونی واسه مخالفتون. هر ترفندی برای جا انداختن یه مشت دروغ و راست تحریف شده تون مجازه ولی اگه رقیب همون کارو بکنه جر میزنین. زرشک.

برای اینکه حالتون یک کمی جا بیاد و فرق خودتونو با جوونای امروز در مبارزه ببینین اینو بخون و کیف کن عمو!!!:-

این طرز فکر امروز ایرانیها را با خودتون مقایسه کنین و حال کنین.

«بیانیه جمعی از فعالان دانشجویی خارج شده از کشور (خاشاک)
بیش از یک دهه است که نسل جدید فعالان جنبش دانشجویی ایران هدف برخورد دستگاه های سرکوبگر امنیتی و قضایی بوده است، نسلی که با بازخوانی انتقادی میراث دو دهه مبارزه مسلحانه نسل پیش از خود، با الهام گرفتن از جنبش های اصلاحی و مبارزات بدون خشونت کوشید بر ویرانه‌های برجامانده از نزاع های خونین دهه ۶۰، آکادمی آزاد و جامعه باز را بنا کند......این پرسش در جنبش دانشجویی مطرح می شود که با این همه فشارهای نامتناسب آیا همچنان باید مبارزات مدنی و بدور از خشونت را ادامه داد؟ آیا جنبش باید زیرزمینی شود؟ آیا نباید برخوردی متناسب با رفتارهای حکومت را در پیش گرفت؟ ما در طول فعالیت دانشجویی خود در داخل ایران، نه یک بار که بارها با این پرسش ها مواجه بوده‌ایم.
تجربه‌ی سال های اخیر نشان می دهد که بهترین پاسخ به این فشارها ادامه مبارزات مدنی، مسالمت آمیز، بدور از خشونت و ایستادگی بر خواست دموکراسی است؛ نه شورشِ کور و نه کرنش در برابر قدرت».

حالتون حسابی جا اومد؟ فرق این نسل و نسل ما توی همینه که هنوز نفهمیدین. خوشبختانه خیلی از هم نسلیهای شما مثه من از شماها بریدن و شدن مثه ناشناس، رضا سالاری، نیاز، بنازم به روشنفکرامون، ۵۰ ساله و پرسشگرها و خیلی های دیگه. ما از شما بیشتریم. در حقیقت ما بیشماریم و شما تو اقلیت. بند کردین به ۵۰ ساله و پرسشگر، آخه مگه توی ایراونی ها فقط ایندوتا هستند که مثه شما فکر نمیکنن که فکر میکنین میتونین مرعوبشون کنین؟ بنازم به هوش و زکاوتتون که اینارو کودن خطاب میکنین!!! شما با هوشها(!!!) یکبار دیگه کد بالا را بخونین و فرق خودتونو مبارزات مسلحانه تونو با جوونای امروز ایران ببینین. چرا اینا راه اونزمون شما را مردود شمردن؟ هنوز نفهمیدین و نمیفهمین و به اینام فحش میدین که چرا مثه اونموقع ما فکر نمیکنن تنها راه مبارزه مبارزه مسلحانس. اونموقع دیکتاتوری بود و ما مبارزه مسلحانه را تنها راه میدیدیم، امروز توتالیتره یعنی بدتر و خیلی بدتر و بچه هامون میگن مبارزه مبارزه مسالمت امیز. اگه معنی اینو نمیفهمین دیگه بابا وضعتون خیلی خرابه.

یکبار دیگه کد را بخونین تا حسابی حالتون جا بیاد.

خودتون توی بازی یه عالمه تقلب میکنین و اگه یکی از تقلبای شما رو رقیب بکنه داد و هوار میزنین و جر میزنین. مال مردم ببری و چو مالت ببرند، بانگ برآری که مسلمانی نیست!

بجای جواب طفره و سفسطه و جر زدن از طرف ریش و پشم سفیدانی که به جوونای خوش قیافه و صورت تراشیده متمدن و خوشفکر امروز ما حسادت میکنن و انتقام میخوان بگیرن.

یکبار دیگه کد را بخونین و حسابی حال کنین. زنده باد ملت ایران جواندل و متمدن و دمکراسی خواه امروز. تا کور شود هر آنکس که نتواند آنها را دید.

راست میگی جواب ها را بده . راست میگی وقتی میبازی جر نزن.

به طرفه مربوطه، چرا طفره میری، مگه دروغ گفتم یا مثه شما فرافکنی کردم. حقیقت را گفتم و به مزاج امثال تو نساخت. توی بازی جر نزن.
۲۶٣۱۰ - تاریخ انتشار : ۶ خرداد ۱٣٨۹       

    از : طرف مربوطه

عنوان : عجب بیطرفی!!؟
اگر همه بیطر فها مثل شما بودند، وضع دنیا از این هم بهتر می شد، فقط خودتان ممکن است فکر کنید که بیطرفید. شما پای چهارم ناشناس، پرسشگر و پنجاه ساله هستید.
۲۶٣۰۹ - تاریخ انتشار : ۶ خرداد ۱٣٨۹       

    از : بیطرف

عنوان : همان ایرادی که به ناشناس می گیرید بخودتان هم وارد است.
مخالفان ناشناس هر جا که بنفعشان باشد از مدارک ج.ا و علم و حتی مدارک جعلی از عفو بین الملل و مادر شاه و ... استفاده میکنند پس چرا در این بازی جر میزنند که رقیب نباید اینکار را بکند. کتاب تاریخ دو و سه قرن تاریخ از دیدگاه مارکسیستی را نه تنها سند بلکه تز میدانند که نیست ولی تزی که اگر از دیدگاه ایدئولوژیکی بود مورد قبول هیچ دانشگاه معتبری قرار نمیگرفت را رد میکنند. هنوز فرق تز و کتابهای کیلویی را نفهمیده اند. از این کتابهای کیلویی در ایران زیاد نوشته و ترجمه میشوند ولی تز صباحی اجازه مطالعه در دانشگاه های ایران را بدست نمیاورند.

فحاشی شما از روی عجز شماست و بس. واکنش شما به چند سئوال پرسشگر که در آخرین نظرش بود خیلی گویاست. اینجور سئوالات با فحاشی شما از عجزتان ناپدید و پاک نمیشوند. جواب دادن به ایجور سئوالات آبرویتان را میبرد برای همین هی برمیگردید به شاه. شاه را دستک کرده اید که مردم فکر کنند او خائن و تنها خائن بود. نه آقا، مردم بدنبال همه خائنها میگردند جلویشان را هم دیگر نمیشود گرفت چون عصر اینترنت است و جوانها دیگر مثل نسل ما چشم و گوش بسته نیستند و حس کنجکاویشان از ما خیلی بیشتر است و این بعضی از هم نسلهای ما را خیلی خیلی خیلی عصبانی میکند. من خودم را از نظر فکری با این نسل میدانم و نه با هم سن هایم. ناشناس شاید هم نسل من باشد که مثل من روزی گول این و ان را خورد. بالاخره ناشناس واقع بچه محل مایی. دمت گرم. با بیشتر حرفهایت موافقم ولی مخالفانت مغرضند. همه چیزها را می پیچیند که وقایع آنطور که بود معلوم نشود. لعنت به دید ایدئولوژیکی از تاریخ. لعنت به هر کسی که تاریخ را ناموسی، فروشی و سیاسی میکند. خدا را شکر که با تز دانشگاهی دانشگاه های انگلیس نمیتوان چنین غلطهایی کرد.

همان ایرادی که به ناشناس می گیرید بخودتان هم وارد است.
۲۶٣۰۵ - تاریخ انتشار : ۶ خرداد ۱٣٨۹       

    از : وظیفه ملی

عنوان : مصدق از حزب توده میخواهد احساس وظیفه نسبت به ملت ایران کند!!! چرا برای مصدق مهم نبود که این حزب چه نقشی در تجزیه ایران منجمله آذربایجان را داشت ؟
حمید صفا در مقاله خود «وظیفه ملی» می نویسد:-

«ساعت ۲ بعد از ظهر روز ۲۸ مرداد وقتی کیانوری با مصدق تماس می گیرد تا به نوعی برای جلوگیری از کودتا کسب تکلیف بکند مصدق به او می گوید:
«آقا! به من خیانت کردند شما اگر کاری از دستتان برمی آید بکنید. شما به وظیفه ملی خود هر طور که صلاح می دانید عمل بکنید.»

مصدق از حزب توده میخواهد احساس وظیفه نسبت به ملت ایران کند!!! چرا برای مصدق مهم نبود که این حزب چه نقشی در تجزیه ایران منجمله آذربایجان را داشت ؟

لطفا اینرا تجزیه و تحلیل کنید.
۲۶٣۰٣ - تاریخ انتشار : ۶ خرداد ۱٣٨۹       

    از : اروان کیانی

عنوان : از این رسواتر دیگر نمیشود
وقتی دوستان از منابع مختلف سند میاوردند که شاه با همکاری بیگانگان کودتا کرده این تفاله های رژیم شاهنشاهی چسبیده بودند به یک تز من دراوردی یک سلطنت طلب وحالا که نوبت به نیروهای مخالف شاه خائین میرسد میروند سراغ منابع ساواک عجب پرروئی هستند این تفاله ها
۲۶۲۹٨ - تاریخ انتشار : ۶ خرداد ۱٣٨۹       

    از : ‫به ‫ناشناس، ‫پرسشگر، پنجاه ساله و بقیه شاهدوستان

عنوان : ‫به ‫ناشناس، ‫پرسشگر، پنجاه ساله و بقیه شاهدوستان
‫چه کسی و به دستور کی به اعلیحضرت همایونی شما در زمان رزم ارا قهرمان ناشناس پنج تیر در کرد؟
‫چرا قاتل را سریع از بین بردند تا گند کار در نیاید؟
‫چرا ناشناس بدون دلیل تودهای ها و چپها را متهم میکند؟
‫چرا ناشناس رزم ارا را قهرمان و مصدق را خائن میبیند؟
۲۶۲۹۷ - تاریخ انتشار : ۶ خرداد ۱٣٨۹       

    از : ناشناس دروغگو

عنوان : ایا این دو کتاب از یک منبع نیستند پس چرا از کتاب فردوست در رابطه با کودتای ۲۸ مرداد فاکت نمیاوری ولی از کتاب نادری بر علیه فدائیان و حمید اشرف فاکت میاوری?موسسه مطالعات و پژوهش وابسته به وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی است
محمود نادری، چریک‌های فدائی خلق از نخستین کنش‌ها تا بهمن ۱۳۵۷ (جلد اول) (تهران: موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی،

مجموعه ۲ جلدی "ظهور و سقوط سلطنت پهلوی" شامل خاطرات حسین فردوست با تدوین و تنظیم عبدالله شهبازی، توسط موسسه اطلاعات و با همکاری موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، به چاپ بیست‌وهشتم رسیده است.
۲۶۲۹۶ - تاریخ انتشار : ۶ خرداد ۱٣٨۹       

    از : ناشناس دروغ میگوید

عنوان : چطور شد در رابطه با فدائیان و حمید اشرف یک دفعه کتاب وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی میشود منبع ناشناس دروغگو
وقتی از خاطرات تاج الملوک فاکت میاوریم ناشناس و پرششگر و ۵۰ ساله میگویند جعلی است و چاپ جمهوری اسلامی است حالا چطور شده که کتاب نادری که وزارت اطلاعات انرا چاپ کرده و اسناد ساواک را فقط نادری میتواند ببیند ملاک است و ناشناس از ان فاکت میاورد ولی نامه مادر شایگان که در رابطه با دروغگوئی های این کتاب نوشته شده است برای ناشنا س ملاک نیست . خوب اگر قراره مدارک وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ملاک باشد بهتر است برویم به سراغ خاطرات فردوست که دوست جان جانی شاه بود.در این رابطه باید بگویم این ساواکی ها و سلطنت طلبان که همیشه از تز دانشگاهی در رابطه با کودتای ۲۸ مرداد دفاع میکردند و کمتر از تز ان سلطنت طلب را قبول نداشتند و حتا تز پرفسوری ابراهیمیان هم برایشان سند حساب نمیشد یک دفعه بر علیه فدائیان و حمید اشرف دنبال نوشته ها و اسناد ساواک میگردند و انها هم دست وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی یعنی همپالگی های ناشناس و پرسشگر و ۵۰ساله. خوب من قبلا هم سوال کردم کجا باید این نشریه داخلی را پیدا کنیم که ناشناس صفحه اش را هم برایمان اورده و مال چه سالی است? در کدام سایت پیدا میشود? مگر نه اینکه تنها در کتاب وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی امده و در کتاب نادری امده و هیچ جای دیگر انرا نمیشود پیدا کرد? حال سوال مان از این تفاله های ساوکی و سلطنتی این است: ایا کتاب نادری که وزارت اطلاعات انرا نوشته و اسناد ساواک را در ان اورده ملاک است? و اگر اری نظرتان را در رابطه با خاطرات فردوست بیاورید
۲۶۲۹٣ - تاریخ انتشار : ۶ خرداد ۱٣٨۹       

    از : خــاتم الشعرا درباری

عنوان : خواندن را به انگلیسی ترجمه کنید
کور دلان عینک برنند. این نام خاتم الشعراست خ الف ت و میم نه خانم الشعرا! اگر با کنایه مرا خانم می خوانی که "تحقیر" کنی، من یک زن ایرانی را بهزاران "مرد " از جنم تو تر جیح می دهم و افتخار می کنم که زن باشم.

خانم یا آقای بی نام ونشان موسوم به آقا الشعرا مطلب ابلهانه ی زیر را خطاب به من نوشته است:

""از : آقا الشعرا

عنوان : به همسرم که نظرای خوب میده!!! یه عمریه نظراش حال همه را بهم زده.
خانم الشعرا، شما هم با بقیه از همون لوله زدی بیرون و ما ملت شما را هم دیدیم و حالمان بهم خورد. همون بوی تعفن هم از نظر کثیف و متعفنت میزنه بیرون""

پاسخ: جناب آقاالشعرا:
تعفن را ابتدا زنده یاد میرزاده عشقی از دهان و تنفس رضا شاه خائن و از سرتا پای کثیفش حس کرد که فرمود:
پدر مردم ایران اگر این بی پدر است
بر چنین ملت و روح پدرش باید خواند!

خواندن را به انگلیسی ترجمه کنید.
۲۶۲۹۰ - تاریخ انتشار : ۶ خرداد ۱٣٨۹       

    از : مرتضی ر

عنوان : شاه هوسباز و دلال های محبت را بشناسیم
دلال ها ی محبت را بشناسید.

خاطرات علی شهبازی محافظ شاهنشاه آریا مهر:

{باند علم کارشان این بود که خانم‌های شوهردار و دختران بخت برگشته و یا همسران و دختران کسانی را که می‌خواستند مقامی بگیرند برای شاه بیاورند. عده‌ای مأموریت داشتند که در خارج از کشور در هنگام مسافرت برای او قبلاً همه چیز را آماده کنند. البته در اکثر مسافرت‌ها اردشیر زاهدی و حسین دانشور و سرهنگ جهان‌بینی و مصطفی نامدار (سفیر شاه در اطریش) عهده‌ دار آوردن خانم‌های متعدد بودند. از همه فعال‌تر محمود خوانساری بود که دختران دانشجوی ایرانی را می‌آورد. در مسافرت سوئیس دولو قاجار و خانم او مأمور این کار بودند. در مسافرت‌های داخلی، آقای امیرقاسمی از ساواک و هرمز قریب و خسرو اکمل، داماد قریب، این مأموریت را انجام می‌دادند. در تهران که هفته‌ای چهار روز این برنامه اجرا و انجام می‌شد. کامبیز آتابای و افسانه اویسی (رام) و خانم آراسته که مستقیماً با افسانه اویسی در دفتر کار علم کار می‌کردند و سلیمانی و عباس و حسین حاج فرجی مسئول پذیرایی بودند. این برنامه گاهی در کاخ شهوند انجام می‌شد که مسئول آن ابوالفتح آتابای یا سلیمانی و جهان‌بینی مسئول تعیین مسیر و محافظت بودند و برنامه دور کردن سربازان و مأمورین را آنها طراحی و اجرا می‌‌کردند.} ص ۸۲ -۸۳»
۲۶۲٨۵ - تاریخ انتشار : ۶ خرداد ۱٣٨۹       

    از : فلاح فلاح

عنوان : خاطرات علم
کمک شاه به شاهان مخلوع:
""" بعد صحبت پادشاه افغانستان پیش آمد. ماهانه ده هزار دلار به او مرحمت می فرمایند بعلاوه برای خود و دخترش دو منزل در رم خریدیم. ماهی هزار دلارهم به دخترش مرحمت می کنند.""" ص: ۲۹۵/۵.
"""فرمودند، هزار دلار به ماهیانه ده هزار دلاری پادشاه افغانستان برای تحصیل بچه ها اضافه کن. همچنین ماهیانه ده هزار دلار به پادشاه یونان بده. بعد هم یک منزل برای پادشاه افغانستان در رم بخرید. همه این پول هارا از بودجه سٌری دولت بگیرید.""" ص۱۳۸/۳.
۲۶۲٨۰ - تاریخ انتشار : ۶ خرداد ۱٣٨۹       

    از : فلاح فلاح

عنوان : خاطرات علم
"""مردم خیال میکنند تمام بازی خارجی است یا خارجی بود ولی من تصور میکنم اگر انسان اندکی شهامت ودل داشته باشد، خارجی گه میخورد که بتواند فضولی بکند، تمام بد بختی ها که داشته ایم بر اثر پفیوزی خودمان بوده است.""" جلد سوم ص ۱۰۲
اگر ما بگوییم شاه پفیوز بود شما باور نمی کنید، علم را که نمی توانید انکار کنید!
۲۶۲۷۹ - تاریخ انتشار : ۶ خرداد ۱٣٨۹       

    از : الف آواکیان

عنوان : حزب رستاخیز
دکتر عباس میلانی، در باره حرب رستاخیز
«این شور وشوق ساختگی وتحمیلی، این تظاهرات فرمایشی گسترده که در اقصی نقاط کشور در دفاع از حزب بر پا می شد همه از جنم جنبش های توده ای مضحک دوران استالین ومائو بود. پیوستن به حزب رستاخیز عملا در نظر مردم اجباری شده بود. شایع بود که پاسپورت تمام کسانیکه به حزب نپیودند توقیف خواهد شد «معمای هویدا، ص۳۷۱)
۲۶۲۷٨ - تاریخ انتشار : ۶ خرداد ۱٣٨۹       

    از : فلاح فلاح

عنوان : یک داستان کوتاه
قابل توجه خانم م شفا:
شاه در یکی از سفرهایش به ایتالیا از فرماندار شهر تقاضای زن می کند وقتی این خبر به "آندره ئوتی " نخست وزیر ایتالیا می رسد وی با تعجب می گوید: «این تقاضا را عاری از نشانه نجیب زادگی می دانم.»
۲۶۲۷۷ - تاریخ انتشار : ۶ خرداد ۱٣٨۹       

    از : حمید زرگری

عنوان : باج سبیل
آقای پرسشگر خاطرات اقای علم را هم بخوانید این دوست قدیمی و کارچاق کن عیاشی های ملوکانه خاطرات جالبی دارد.
او در باره ی باج دادن شاه به انگلیسی ها می نویسد:
قراردادی که برای تعدادی از ساختمان های مسکونی نظامی با یک شرکت انگلیسی توافق کرده ایم چیزی از دزدی سرگردنه کم ندارد. اشاره کردم آنها در عمل ۶۰۰ میلیون دلار از پیشنهادات رقبا بیشتر می خواهند. انتظار داشتم شاه دستور توقف آن را بدهد. اما با این که به دقت به حرف های من گوش داد اظهار نظری نکرد. شاید خیال دارد از طریق دولت عمل کند و یا شاید هم آن را به عنوان باجی تلقی می کند که باید به انگلیسی ها داد تا آنها را ترغیب کند نفت بیشتری از ما بخرند.
۲۶۲۷٣ - تاریخ انتشار : ۶ خرداد ۱٣٨۹       

    از : خاتـــم الشعرا درباری

عنوان : جواب سوال ششم پرسشگر
آقای پرسشگر من جواب سوال آخر شما را می دانم. نقشه ی خرابکاران برای ایران این بود که سیفون دربار را بکشند و ایران را از نجاست تخیله کند. سرانجام مردم آمدند و با کمک خرابکاران سیفون را کشیدند. اما شاه که آدم دور اندیشی بودبا پیش بینی قبلی، دربار و حوزه علمیه باشاه لوله بهم وصل کرده بود. درنتیجه نجاست از حوزه ها بیرون زد .
۲۶۲۷۱ - تاریخ انتشار : ۶ خرداد ۱٣٨۹       

    از : مرتضی ر

عنوان : آنکه نامخت ....
آقای زرگری ، سپاسگزارم، مرا از پاسخگویی به دروغگویان بی نیاز کرده اید. اما اینان که از گذشت روزگا ر نیاموخته اند، هرگز چیزی نمی آموزند.
چندین چراغ دارد و بی راهه می رود
بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش!
۲۶۲۵۷ - تاریخ انتشار : ۵ خرداد ۱٣٨۹       

    از : ناصر ب

عنوان : کاهدون
ناشناس جون میشه بگی تو توی کاهدون چیکار می کردی؟ حتما با پنجاه ساله رفته بودی ملاقات پرسشگر!
۲۶۲۵۶ - تاریخ انتشار : ۵ خرداد ۱٣٨۹       

    از : حمید زرگری

عنوان : دستان داوری کنید
دروغ پشت دروغ، جعل پشت جعل، آقایان, بس کنید، این مادر داغدیده دروغ نمی گوید. شما دروغ می گویید. :

"""""برای فرزندان من اشک تمساح نریزید!
فاطمه سعیدی (مادر شایگان)

برای فرزندان من اشک تمساح نریزید!
نامه سرگشاده به خلقهای قهرمان ایران در مورد کتاب اخیر دشمن
خلقهای قهرمان ایران!

در این دوران پیری و کهولت، در شرایطی که قلبم همچنان و مثل همیشه برای آزادی و سعادت مردم ستمدیده ایران و برای همه کارگران و زحمتکشان که خود جزئی از آن‌ها بوده‌ام می‌تپد، کتابی به دستم رسید که اطلاعاتی‌های جمهوری اسلامی در ادامه و تکمیل سرکوبگری‌ها و جنایات ساواک، بر علیه مردم ایران منتشر کرده اند. این کتاب تحت عنوان «چریک‌های فدائی خلق، از نخستین کنش‌ها تا بهمن ۱۳۵۷» از طرف به اصطلاح «موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی» که در حقیقت شعبه‌ای از ساواک ضد خلقی جمهوری اسلامی است تحت نام مستعار مزدوری به نام «نادری» چاپ و منتشر شده است.""""
نوشته ی خانم شایگان مشخصا در پاسخ نادری است اما ناشناس تحریف می کند و می نویسد:

"""جناب مرتضی ر
طیق معمول به کاهدان زدید.
نامه خانم شایگان در پاسخ به کتاب
"چریک‌های فدائی خلق، از نخستین کنش‌ها تا بهمن ۱۳۵۷"جدیدترودر تاریخ آبان ۱۳۸۷ - ۱ نوامبر ۲۰۰۸ منتشر شده است و اقای نادری کتاب را در بهار ۱۳۸۷ چاپ ودر اکتبر ۲۰۰۹در پاسخ به انتقادات از جمله مطلب خانم شایگان, منبع اصلی را که "نشریه داخلی شماره ۲۲ دی ماه ۱۳۵۵ چریک‌ها صفحات ۳۵ الی ۳۹ " است وبشرح ذیل منتشر کرد........"""

آقایان قباحت دارد.
۲۶۲۵۴ - تاریخ انتشار : ۵ خرداد ۱٣٨۹       

    از : unknown

عنوان : واقعیات پنهان
جناب پرسشگر
فردی راجع به کوچک جنگلی اشاره داشت. میدانستید حکومت"جمهوری شوروی سوسیالیستی ایران" در گیلان تاسیس کرده بود.

و اما رزم ارا:

دولت رزم آرا (شوهر خواهر صادق هدایت) نیز که در کشاکش بین دولت های روسیه و انگلیس، بدنبال نیروی سومی (آمریکا) بود، با اجرای اصلاحات گسترده‍ی اداری و اجتماعی (از جمله مبارزه با فساد و سوء استفاده های مالی مقامات دولتی، افزایش مالیات ثروتمندان و خصوصاً تقسیم اراضی دولتی بین روستائیان و تشکیل انجمن های ایالاتی و ولایتی مندرج در قانون اساسی مشروطیت) در مسئله‍ی نفت نیز ضمن درخواست نصفانصف (۵۰-۵۰) سودِ حاصله از درآمد نفت، بر آموزش ده ساله‍ی ایرانیان در امور فنی صنعت نفت و کاهش تعداد کارکنان انگلیسی و هندی شرکت نفت تأکید ورزید. این طرح با حمایت و همدلی آمریکائی ها (که در آن زمان واقعاً از دوستان و حامیان ایران بودند) همراه بود و براساس آن برای اولین بار، ایران اجازه می یافت تا دفاتر شرکت نفت را بازرسی کند و صادرات شرکت نفت انگلیس را در بنادر ایران زیر نظر داشته باشد. رزم آرا معتقد بود که «با توجه به فقدان امکانات فنّی و تدارکاتی و مالی، ملّی کردن شتابزده‍ی صنعت نفت، بزرگترین خیانت است» و… این طرح معقول و ممکن (و نه مطلوبِ) رزم آرا و توصیه های دلسوزانه وی، متأسفانه در هیاهوها و جدال ها و جنجال های نمایندگان مجلس و روزنامه های وابسته به آنان تحقق نیافت بطوریکه شخصیت حقوقدان و برجسته ای چون دکتر مصدّق از تریبون مجلس خطاب به رزم آرا فریاد کرد: «به وحدانیّت حق، خون می کنیم! خون می کنیم! می زنیم و کشته می شویم! اگر شما نظامی هستید، من از شما نظامی ترم. می کُشم! در همین مجلس شما را می کُشم!».

چهار روز بعد، سپهبد حاجعلی رزم آرا، نه بدست دکتر مصدّق، بلکه بدست فدائیان اسلام کشته شد و شگفتا که قتل رزم آرا با تائید و جشن و پایکوبیِ عموم رهبران جبهه‍ی ملّی (و از جمله مصدّق) همراه بود


فکر ملّی کردن نفت از کیست؟

بی تردید، ملّی کردن صنعت نفت و استیفای حقوق تاریخی ملّت ایران، یکی از بزرگترین رویدادها و دستاوردهای ملّی در تاریخ معاصر ایران است. درباره‍ی مبتکر این فکر، روایات مختلفی در میان است و عمدتاً فکر ملّی کردن نفت را ساخته و پرداخته‍ی دکتر حسین فاطمی یا دکتر محمّد مصدّق می دانند در حالیکه پیگیری بحث های مربوط به نفت در مجلس، نشان می دهد که سال ها پیشتر، ساعد مراغه ای سیاست «تحریم مذاکرات نفت» را آغاز کرده بود و سپس در همین زمان، غلامحسین رحیمیان (نماینده‍ی قوچان) طرح «الغای قرارداد نفت جنوب» را به مجلس پیشنهاد کرد و از مصدّق نیز تقاضا نمود تا آنرا امضاء کند، ولی مصدّق از امضاء و تائید این طرح قانونی، خودداری کرده بود. (متینی، صص ۱۵۸-۱۵۹، به نقل از: کی استوان، ج ۱، ص ۲۲۲-۲۲۳). حسین مکّی ضمن اینکه خود، نریمان و حسین فاطمی را مبتکر این طرح می داند، تأکید می کند که « دکتر مصدّق آخرین کسی بود که امضای خود را پای پیشنهاد نهاد». (متینی، ص ۲۲۸، به نقل از: موحّد، ج ۱، ص ۱۱۸)

از طرف دیگر: دکتر مصدّق در ملاقات با شاه و در پاسخ تلگراف تشویق و تائید او تأکید کرد که: «شاه، سهم بزرگی در موفقیّت های دولت (در امر ملّی کردن صنعت نفت) داشته است و نام او در تاریخ خواهد ماند … هر موفقیّتی درهر جا و هر مورد تحصیل شده، مرهون توجّهات و عنایات ذات اقدس ملوکانه است که همه وقت، دولت را تقویت و رهبری فرموده اند». (متینی، صص ۲۶۵ و ۲۹۳، به نقل از: مصدّق، ص ۳۶۶؛ موحّد، ج ۱، ص ۴۵۶)
۲۶۲۴۹ - تاریخ انتشار : ۵ خرداد ۱٣٨۹       

    از : unknown

عنوان : طیق معمول به کاهدان زدید
جناب مرتضی ر
طیق معمول به کاهدان زدید.
نامه خانم شایگان در پاسخ به کتاب
"چریک‌های فدائی خلق، از نخستین کنش‌ها تا بهمن ۱۳۵۷"جدیدترودر تاریخ آبان ۱۳۸۷ - ۱ نوامبر ۲۰۰۸ منتشر شده است و اقای نادری کتاب را در بهار ۱۳۸۷ چاپ ودر اکتبر ۲۰۰۹در پاسخ به انتقادات از جمله مطلب خانم شایگان, منبع اصلی را که "نشریه داخلی شماره ۲۲ دی ماه ۱۳۵۵ چریک‌ها صفحات ۳۵ الی ۳۹ " است وبشرح ذیل منتشر کرد.


کالبدشکافی مستندات یک رفتار هولناک

دستور کشتن فرد مجروح برای نجات سازمان

اکنون وقت آن است که به آن «رفتار هولناک» و کشته شدن آن دو کودک توسط حمید اشرف بپردازیم. باید اعتراف کنم تنها بخشی از نقدهای صورت گرفته که برای اینجانب گوارا آمد همین اعتراض همگانی به آن رفتار هولناک بوده است، اگرچه استدلال‌های آن بسیار ناامیدکننده بود. این اعتراضات نشان می‌دهد که ناقدین در هولناک بودن آن رفتار حداقل در ظاهر با من هم رأی می‌باشند. رفتاری که زمانی می‌توانست نشان از تعهد به «دستور تشکیلاتی» باشد، اکنون مورد انکار و نفرت واقع می‌شود. امیدوارم آنچه که موجب شده است همه چریک‌ها در برابر بیان این مسئله موضع بگیرند فقط «صغر سن» قربانیان نبوده باشد.

می‌دانیم کشتن فرد مجروح یک قانون پذیرفته شده و تخلف‌ناپذیر بود، ولی متأسفانه قانون‌گذار روشن نکرد که چه کسانی و در چه رده سنی مشمول این قانون می‌شوند. بنابراین شاید نتوان به حمید اشرف خرده گرفت که چرا قانون حاکم بر سازمان را فرمان برد. ما از قانون سخن می‌گوییم و نه از رویه. البته این رویه‌ها هستند که گاه به قوانین مبدّل می‌شوند. هنگامی که حمید اشرف مسلسل خود را به سوی شیرین معاضد که از ناحیه پا مجروح بود گرفت و گفت: تو را بکشم یا می‌توانی بگریزی؟ هنگامی که حسب اعتراف آقای عباس هاشمی، حسینی حق‌نواز، با شلیک دو گلوله علی‌اکبر جعفری را که مجروح بود از پای درآورد، اینها رویه‌هایی بودند که به قانون تبدیل شده بود.

این قانون دیگر تخلف‌ناپذیر بود. چریک‌های فدایی در جزوه «بررسی درگیری‌ها، ضربات و حوادث در دوره ۶ ماهه» با بررسی درگیری خیابان‌های مشهد در ۱۷ مرداد ۵۴ که ضمن آن غلام بانژاد در درگیری کشته شده و عابد رشتچی در حین فرار سیانور می‌خورد، آورده است: «رفقا باید رفیق سیانور خورده را که دیگر قادر به حرکت نبود با تیر می‌زدند زیرا احتمال داشت که زنده به دست دشمن اسیر شود.» (صص ۶ و ۷)

همین جزوه در شرح درگیری پایگاه گرگان می‌نویسد: «سه تن از رفقا علی‌رغم نداشتن طرح دفاعی به شکلی عالی عمل کرده و پس از به آتش کشیدن پایگاه و پرتاب نارنجک از در عقب خارج می‌شوند. رفیق مسرور فرهنگ با شلیک دشمن بر زمین می‌افتد و رفیق بی‌سلاحی که تازه وارد تیم شده بود، مسلسل را برداشته پس از زدن رفیق فرهنگ به همراه رفیق دختر از محاصره خارج و خود را از منطقه خارج می‌کنند.» (ص ۱۳).

خشونت سازمانی و ملاحظات غیرتاریخی

آیا به راستی چریک‌های فدایی از این موارد بی‌اطلاع هستند که پذیرش آن رفتار هولناک برایشان دشوار است؟ همه جزوات آموزشی چریک‌ها بر کشتن فرد مجروح تأکید و اصرار می‌ورزند. آیا حمید اشرف می‌توانست خارج از این مقررات و چارچوب عمل کند؟ اگر امروز همه چریک‌ها در برابر بیان آن رفتار موضع می‌گیرند فقط به دلیل بار عاطفی آن به علت کودک بودن ناصر و ارژنگ است، نه برای آن که آن رفتارها را از اساس غلط بدانند. از این روست که همه ناقدین، سند و مآخذ آن ادعا را خواسته‌اند.

از نظر من فرقی نیست بین کشتن مسرور فرهنگ و کشتن آن دو کودک. هر دو غیرانسانی است ولی ظاهراً منتقدان کتاب هنوز تفاوتی بین آن دو قائل هستند. آقای فرخ نگهدار حرمت رفیق را نگه می‌دارد و بر مهربان بودن حمید اشرف گواهی می‌دهد. نمی‌خواهم بحث پیشین را تکرار کنم و بگویم که مهربانی و یا قساوت موضوعی است و قوانین حاکم بر سازمان موضوعی دیگر. هنگامی که حمید اشرف مسلسل را به سوی شیرین معاضد گرفت و به او گفت «بزنمت یا می‌گریزی» مهربان بود یا قسی؟ و یا فقط دستور تشکیلات را به موقع اجرا می‌گذارد؟

از آقای نگهدار باید پرسید آیا ایشان همه پدیده‌ها را چون خصایل و صفات آدمی ثابت و پایدار می‌دانند؟ گمان نمی‌کنم چنین باشد. حتماً ایشان نیز مانند آقای عبدالرحیم پور اعتقاد دارند: «چریک‌های فدایی به آن نگرش فلسفی و اندیشه سیاسی غربی ‌(مارکسیسم) تعلق خاطر داشتند که انسان را، جامعه انسانی را و هر آنچه که به رابطه میان انسان و جامعه و طبیعت مربوط بود و هست را، پدیده‌های مدام تغییریابنده و دگرگون شونده می‌شناسد.» شناختی که آقای نگهدار از حمید اشرف دارند مربوط است به دوران نوجوانی و اوایل جوانی او.

بنابراین ممکن است که در تلاطم روزگار و فشارهای ناشی از زندگی چریکی، برخی صفات، جایگزین بعضی صفات دیگر شوند. گذشته از آن خانم مریم سطوت در بخش هفتم خاطرات داستان‌واره خود می‌نویسد که روزی صبا بیژن‌زاده و حسین چوخاچی به تیم ‌آنان می‌روند و درباره بروز نظراتی در ردّ مشی مسلحانه در سازمان گفت و گو می‌کنند و نواری را برای شنیدن در اختیار آنان می‌‌گذارند. این نوار محتوی گفت و گوی سه نفر از مسئولین سازمان (فرجودی، چوخاچی و هوشمند) با دو نفر از منشعبین است (حسین قلمبر و فاطمه ایزدی). «در نوار خیلی روی روابط غلط درون سازمان تأکید شده بود و به حمید اشرف به عنوان آدمی خشن و فرصت‌طلب اشاره شده بود.»

نکته‌ای که مانع از آن شد که خانم سطوت با دقت به نوار گوش دهند «حملات تند شخصی معترضین به رهبران کشته شده سازمان به خصوص حمید اشرف بود.» امیدوارم منتقدان نگویند که خانم سطوت داستان نوشته است و اعتباری ندارد. منتقدان حتماً تأیید می‌فرمایند که خشونت موردنظر که منشعبین در حمید اشرف سراغ داشتند متوجه مشارکت او در ترور فرسیو و نیک‌طبع نیست، بلکه باید جست و جو کرد تا دریافت که خشونت موردنظر آنان چه بوده است. خانم فاطمه ایزدی در قید حیات هستند. عمرشان دراز باد. خانم سطوت می‌توانند از ایشان درباره محتوای نوار و خشونت حمید اشرف جویا شوند، شاید ایشان به یاد داشته باشند.

شجاعتِ اعتراف

گفتیم که استدلال منتقدان برای نادرست جلوه دادن ادعای من بسیار ناامیدکننده است. من نوشته‌ام حمید اشرف این شجاعت را نداشت که واقعه را در جزوه «پاره‌ای از تجربیات جنگ چریکی شهری در ایران» ثبت کند.

آقای شالگونی نتیجه می‌گیرد: «یعنی می‌پذیرند که حمید اشرف منکر قتل آن دو کودک بوده است. ناچار باید بپذیریم که اگر هاتف غیبی حقیقت ماجرا را خبر نداده باشد…» دیگران نیز بدین نحو سخن می‌گویند.آقای شالگونی حتماً توجه دارند که ننوشتن با انکار کردن دو مقوله کاملاً از هم جداست. اما موضوع بسیار ساده است. من نوشتم که حمید اشرف این واقعه را در «پاره‌ای از تجربیات» ننوشت. طبیعی است که او نمی‌‌توانست چنین کند زیرا «پاره‌ای از تجربیات» فقط در یک جلد منتشر شد و جلد دومی نداشت و آخرین عملیات مندرج در آن مربوط است به سال ۱۳۵۳. در حالی که حمله به خانه تیمی خیابان خیام در سال ۵۵ روی داد. اما آیا این که این واقعه در پاره‌ای از تجربیات نیامده به معنای آن است که در هیچ منبع دیگری نیز نیامده است و هیچ شاهد دیگری بر آن گواهی نمی‌دهد؟

شاید این انتظار بی‌مورد باشد که از آقای نادر زرکاری خواسته شود در این باره سخن بگویند. ایشان جزو منشعبین بود. سپس به حزب توده پیوست و اکنون «جمهوری‌خواه» هستند. آقای زرکاری در نیمه تیرماه سال ۵۷ به هنگام پخش اعلامیه در اصفهان دستگیر شد و به زندان رفت. او این خبر را با خود به زندان برد. ایشان این خبر را از بازجوها نشنیده بود بلکه از منابع خارج از زندان شنیده بود. اگر ایشان فراموش کرده باشند که این خبر را در زندان به چه کسانی منتقل کردند من می‌توانم کمکشان کنم.

آقای فرخ نگهدار بر خلاف دیگران جسارت به خرج داده و نیمی از واقعه را بازمی‌گویند. ایشان می‌نویسند: «بعد از انقلاب، اطلاعات چریک‌ها، به نقل از حمید، حاکی از مرگ یکی و زخمی شدن [دیگری؟] بر اثر نارنجک‌اندازی ساواک به درون خانه بوده است.»

اولاً آیا حمید اشرف همه درگیری‌های خود را به تفصیل برای دیگران بازگفته است یا آن که این درگیری استثناء بوده است؟ اگر بپذیریم که حمید اشرف شرح درگیری‌های خود را برای دیگران بازمی‌گفته است پس دیگر نیاز به هاتف غیبی و جن و پری نیست تا این واقعه را به امانت برای ما گذاشته باشند. ولی اگر استثنائاً این واقعه را بازگفته، این درگیری واجد چه ویژگی بوده است که آن را برای دیگران نقل کرده است؟ اگر آقای نگهدار به علت آن که در زندان بوده، نمی‌داند که «دستور تشکیلاتی» درباره زخمی نیمه جان چه بوده، حتماً آقایان عباس هاشمی و عبدالرحیم‌پور می‌دانند. آقای عباس هاشمی یک مورد آن را در آرش برای ما روایت کرده است و من نیز به نقل از نشریات چریک‌ها چند مورد آن را آورده‌ام.

شاید بتوان از برخی پذیرفت که از کشته شدن آن دو کودک توسط حمید اشرف بی‌اطلاع باشند، ولی قطعاً از آقای عبدالرحیم‌پور پذیرفتنی نیست. زیرا که ایشان پس از کشته شدن حمید اشرف جزو شورای رهبری بودند و علی‌القاعده بر انتشار همه نشریات درون سازمانی نظارت داشتند.

مثل برگ خزان

دیگر بیش از این نیازی نیست تا استدلال کنیم که حداقل چند تن از آقایان می‌دانند ولی کتمان می‌کنند. پس بهتر است ببینیم در نشریه داخلی شماره ۲۲ دی ماه ۱۳۵۵ چریک‌ها صفحات ۳۵ الی ۳۹ آن رفتار هولناک از زبان حمید اشرف چگونه نقل شده است: «رفیق این طور تعریف می‌کرد: صبح خیلی زود حدود ساعت ۴ بود که رفیق مسئول پاس مرا از خواب بیدار کرد و با خونسردی گفت: رفیق مثل این که محاصره شده‌ایم. با بلندگو چیزهایی می‌گویند.

از جایم بلند شدم و گوش دادم. صدای بلندگو می‌آمد که از خانه‌های خود بیرون نیایید. گفتم نباید در رابطه با ما باشد. حتماً این نزدیکی‌ها پایگاه دیگری هم هست. چون ما مورد مشکوکی نداشتیم. متعاقب این حرفم به سرعت به طرف در رفتم و آنرا کمی باز کردم و از قسمت پایین آن به کوچه نگاه کردم که در همان لحظه تیری از جلوی صورتم رد شد و به در نشست. به سرعت به طرف اتاق برگشتم.

از این لحظه به بعد نارنج[ک] بود که به حیاط پرتاب می‌شد و صدای انفجار و مسلسل آنی قطع نمی‌شد. پایگاه از سه طرف محاصره شده بود. سمتی که ما در طرح دفاعی برای فرار انتخاب کرده بودیم شدیداً محاصره بود و نمی‌شد از آن سمت خارج شد. رفیق پاشاکی دو صفر را زد و رفقای دیگر سری صفر را در حمام سوزاندند و مقداری نیز دود غلیظی سالن را گرفته بود و قسمتی از سالن هم پر از شعله‌های آتش بود.

ما از طرف خانه به طرف آنها تیراندازی می‌‌کردیم و سری‌ها را می‌سوزاندیم. صاحب‌خانه که پیرزنی بود با وحشت از پله‌‌ها پایین آمده و می‌گفت آقای مهدوی چه شده، چه شده. من بهش گفتم مادر جنگه بیا برو توی اتاق. بعد عروسش در حالیکه بچه‌اش را بغل کرده بود با وحشت و داد و فریاد از پله‌ها پایین آمد که چی شده چرا اینجوری می‌کنند. من گفتم نترسید جنگه بیاین برین توی اتاق و روی زمین دراز بکشید که ‌آنها به سرعت به اتاقی که من اشاره کردم رفتند و آنجا ماندند. صدای نارنج[ک] و مسلسل آنی قطع نمی‌شد.

به رفیق ناصر شایگان گویا تکه‌ای نارنج[ک] خورده بود و کنار آتش افتاده بود و ناله می‌کرد. یک رفیق دختر نیز مثل اینکه تیر خورده بود و کنار آتش افتاده بود که به طرفشان تیراندازی کردم و شهید شدند. رفیق ارژنگ نیز بعد از اینها شهید شد. به رفقا پاشاکی و رفیق دختر گفتم من یک نارنج[ک] به کوچه می‌اندازم، بلافاصله پشت سر من بیایید، نارنجک را به کوچه پرتاب کردم و بلافاصله رفیق پاشاکی و بعد من و بعد رفیق دختر از پایگاه خارج شدیم. [از اینجا به بعد از سرنوشت این دختر هیچ صحبتی نشده است]. رفیق پاشاکی از دیوار مقابل درب پایگاه بالا رفت و من پشت سر او. من نمی‌توانستم خود را بالا بکشم و مدتی همان طور آویزان ماندم.

وضعیت بسیار ناجوری بود و مدام به طرفمان تیراندازی می‌شد. نهایت سعی خودم را کردم و به زور خود را بالا کشیدم. در این موقع رفیق پاشاکی گفت مسلسل من گیر کرده… من مسلسل کمری‌ام را به او دادم بدون اینکه متوجه بشوم فشنگ‌هایش در حال تمام شدن است. من کلاشینکف به دستم بود ولی اوایل با مسلسل کمری‌ام هم تیراندازی کرده بودم و خشاب‌های اضافی‌اش هم به کمر خودم بود. بلافاصله به کوچه پریدیم. من یک دفعه با حدود ۲۰ نفر مسلسل به دست که به طرفم نشانه رفته بودند مواجه شدم که به سرعت گلن‌گدن زدم (گیر کرده بود) آنها از حالت من ثانیه‌ای ماتشان برد و به هم فشرده‌تر شدند که بطرفشان رگبار بستم مثل برگ خزان به زمین ریختند. درست مثل فیلم‌ها شده بود.

از سمت عقب سر هم به طرفمان تیراندازی می‌شد که به رفیق پاشاکی خورد و رفیق پاشاکی افتاد. گویا فشنگ مسلسل او تمام شده بود. دیدم اگر برگردم و تیر خلاص به رفیق بزنم احتمال تیر خوردن خودم خیلی زیاد است. از این کار منصرف شدم. در آن لحظات در رابطه با نقش خودم در سازمان سعی می‌کردم خودم را نجات بدهم که به نظرم درستش هم همین بود. در همین جا تیری به پایم خورد که یک دفعه احساس کردم قدرتم کم شد ولی می‌توانستم بدوم. به سرعت می‌دویدم و به سمت کسانی که تعقیبم می‌کردند و از اطراف تیراندازی می‌‌کردند، تیراندازی می‌کردم…»

بدین ترتیب راوی از قتل ناصر توسط حمید اشرف حکایت می‌کند و اگر من مبتنی بر این روایت از کشته شدن هر دو کودک توسط حمید اشرف سخن گفته‌ام فقط بر اساس گواهی پزشکی قانونی است که مرگ هر دو را ناشی از شلیک به جمجمه اعلام کرده است.

در این جا اضافه می‌کنم که سازمان پزشکی قانونی در برگه مربوطه نام ارژنگ را به اشتباه ابوالحسن ذکر کرده است.
در خاتمه لازم می‌دانم یادآور شوم که دغدغه من باز پس گیری همه مدال‌های افتخاری که چریک‌ها بر سینه حمید اشرف نصب کرده‌اند نیست. زیرا این به خود آنان مربوط است بلکه آنچه که برای من اهمیت داشته و دارد نقد روش‌های غیرانسانی است که در لفاف بهروزی انسان «و آرمان‌های عمیق نوع‌دوستانه و میهن‌پرستانه و رهایی و خوشبختی زحمتکشان» پنهان مانده است.

کلام آخر اینکه می‌توان بار دیگر و این بار با آرامش و بدور از «بدگمانی و خیال‌اندیشی» کتاب را مطالعه کرد و به نقد آن همت گمارد.

تو گنه بر من منه، کژمژ مبین من ز بد بیزارم و از حرص و کین
۲۶۲۴٨ - تاریخ انتشار : ۵ خرداد ۱٣٨۹       

    از : فلاح فلاح

عنوان : به پرسشگر نادان
آقای پرسشگر، شما تمام حرفهای ناشناس را که پر از دروغ و جعل است موبمو باور و از ایشان تشکر هم می کنید. همین نوشته ی کوتاه خانم امیر شاهی را که اعتبارش هزار مرتبه از امثال آقای صباحی شما در سطح جهان بیشتر است بخوانید، نوشته ی نراقی را بخوانید، نوشته ی داریوش همایون را بخوانید، نوشته ی آن مادر قهرمان را بخوانید، اگر یک ذره وجدان داشته باشید قضاوت نهایی خود را می کنید.
من واقعا قصد توهین به شما یا هیچکس دیگری را هم ندارم ولی در شما یک چیزی مفقود است؛ خودتان تصمیم بگیرید، شعور یا وجدان؟
جلوی شما اقیانوسی از جنایت، خیانت، آدمکشی، دزدی، سرسپردگی به بیگانگان، تباه کردن منابع ملی نسلها، نفی هویت ملی، استبداد ، شکنجه، قشریت مذهبی وطنفروشی و... ( این لیست طولانی است) موج می زند، شما بند کرده اید به آرمیتاز اسمیت، چرا به هویزر بند نمی کنید؟
من جدم در قیام میرزا کوچکخان شرکت داشت و کشته شد. پدرم سه سال و نیم در زندان شاه بود و هرار جور شکنجه دید. من خودم در زمان جمهوری اسلامی از مرز پاکستان فرار کردم، خانواده ی ما تاریخ زننده ی جنایات پهلوی است. حالا شما می خواهید من بیایم برای جنابعالی داستان آرمیتاژ را تعریف کنم، آن خوراک مغز را خودتان به تنهایی تناول بفرمایید.

پدر کشتی و تخم کین کاشتی
پدر کشته را کی بود آشتی

شاهد زنده از جنایات پهلوی می خواستید، باشد! مر ا باور نمی کنید، نوشته ی مادر دو کودک دوازه و سیزده ساله راخواندید که مرشد جاعل شما شهادت آنها را به زنده یادحمید اشرف نسبت می داد، چه کردید، آمدید معذرت بخواهید؟
شما شرم ندارید. این ستون می توانست کلاسی باشد که چشم و گوش شمار باز کند، بیامرد اما تکان نخوردید، اینهمه نادانی واصرار در نادان بودن حیرت انگیز است. اما من ابعادی از وقاحت،بی وجدانی و.... را نظارت کردیم. بمانید، در همان مرداب بمانید!
در خاتمه: خانم مرضیه شفا، شیوه ی اندیشیدن پرسشگرها تراشه ای از فرهنگ آریا مهر است. اینان از زباه دانی ساواک تغذیه می کنند. ما ایرانیان اینگونه نمی اندیشم. اندیشه ی ما هویت و ملیت ما را تعیین می کند.
۲۶۲۴۷ - تاریخ انتشار : ۵ خرداد ۱٣٨۹       

    از : پرسشگر

عنوان : چند بار به شما بگویم که من هنوز کتابهای شاه و مصدق و بختیار را نخوانده ام. وقتی نخوانده ام چطور می توانم درباره جزییات با شما وارد بحث شوم.
من آنچه را جع به شاه و مصدق و بختیار و خمینی می دانم از مقاله ها و یوتیب و برنامه های رادیو تلویزیونی و خاطرات مردم عادی و نظراتی است که در اینجا می بینم.

چند بار به شما بگویم که من هنوز کتابهای شاه و مصدق و بختیار را نخوانده ام. وقتی نخوانده ام چطور می توانم درباره جزییات با شما وارد بحث شوم؟ درباره کلیات تا حدودی می توانم و هنوز بدنبال چارچوب درست و کاملی در این موارد ندارم. قانون اساسی مشروطه و قراردادهای نفتی از زمان قاجار قراردادهای حقوقی ای هستند که مایه مناقشات بسیار میان دو طرف قضیه در اینجاست. من مهارت کافی ندارم که برآورد درستی از ضرر و زیان آنها داشته باشم و یک طرف قضیه را بگیرم. کاری که می توانم بکنم اینست که طبق انچه برای اولین بار من در نظرات این سایت درباره مصدق برخورد می کنم فقط نظر دهم و سئوال کنم. حال اگر می خواهید اینها را بحساب دفاع از شاه بگذارید، بگذارید، این مشکل شماست و نه من. آخر این چه انتظار بیجایی است که شما از من دارید که شاه را محکوم کنم و مصدق را بپرستم، آنهم بدون هیچ نقد و بررسی ای بدور از عاطفه از سوی شما؟ شما بحث نمی خواهید با من بکنید، شما از هم نسلان و نسل های بعد از خودتان انتظار دارید که هیچ نکته مثبتی در رژیم گذشته را نبینند و هیچ نکته منفی ای را هم درباره مصدق نبینند. آخر چطور بحثی سالم در چنین جو کوری ممکن است. گیرم شما توانستید دهان مرا ببندید، جلوی فکر مرا که نمی توانید بگیرید. تازه با دهها میلیون ایرانی که از من جوانتر هستند چه می توانید بکنید، آیا دهان آنها را هم می توانید ببندید، آیا این رژیم توانست بکند که شما فکر می کنید که شما می توانید؟ شما از دیکتاتوری شاه حرف می زنید که نمی گذاشت شما حرف بزنید و کتاب بخوانید، ولی دیکتاتوری و خشونت های لفظی خودتان را پس از ۳۱ سال سقوط شاه و ساواک را نمی بینید. اگر کار شاه بد و غلط بود چرا شما منتقدان او مقلد او شده اید؟

درباره مصدق- هنوز شما جواب ناشناس را در مورد اسمیت آرمیتاژ نداده اید، چرا؟ پرسشی هم من درباره قرارداد نفتی که چند سالی از آن نمانده بود که مصدق آنرا ملی کرد هم که نداده اید. سئوال دیگرم هم اینست که آیا این حقیقت دارد که در سال ۱۹۷۹ میلادی قرارداد نفتی تمام می شد و شاه سالها پیش از اتمام این قرارداد به غرب اخطار داده بود که آنرا تمدید نخواهد کرد. اینکه او شاهزاده قاجار، لیبرال دمکرات، معتقد به نظام پادشاهی، قانون اساسی مشروطه، پرچم سه رنگ شیر و خورشید نشان، فامیل کیانوری توده ای که نوه شیخ فضل الله نوری و مخالف مشروطه بود از مصدق شخصیت بغرنجی برایم می سازد. همانطور رابطه او با رضا شاه و شاه و بازار و مسجد... مخالفت او با راه آهن و مسیر آن، روابط او با شیخ خزئل؟، درایت او در طول نخست وزیری او، خرافه و مذهب او که در زندگی سیاسی اش مورد استفاده قرار داد..... از من انتظار نداشته باشید که بدون اطلاعات کافی بگویم مصدق امامزاده بود.

در مورد ساواک- آنچه از ترجمه مهشید امیرشاهی از گفته ها و نوشته های بختیار آورده اید بسیار جالبند و برخی از حرفهای خودتان را نفی کردید. نیاز به سازمان امنیت در هر کشور و اینکه تنها گروه کوچکی از آنها شکنجه گر بودند و بقیه نه درست مثل ۹۰ در صد کشورها در آنزمان. درباره دخالت در ازدواج ها و تصرف اموال درکنار آمار و ارقام تعداد کشته و شکنجه شده و نرم زمان و در مقایسه با دیگر کشورها در آنزمان و خطر کمونیسم و ....باید روزی مورد بررسی قرار بدهم ولی شکنجه و کشتار بصورت محدود وجود داشته و نه بصورت دسته جمعی. در مورد ساواک قبلا در نظراتم نوشته و پرسیده ام و تا پاسخ درست آن سئوالات را نبینم و مرجعی بین المللی گزارشی دقیق ندهد من قبول نمی کنم که قربانیان به هزاران و دهها هزار بوده باشد.

شما چرا نمی خواهید درباره مقاله و مقوله روشنفکر چیزی بگویید و بنویسید که بدرد بخور باشد؟ در این مورد اطلاعات بیشتر و کمتر مرموز است.

با تشکر فراوان از نظرات پربار آقای سالاری گرامی که حرفی با ایشان دارم ولی در فرصتی دیگر خواهم نوشت. تشکر از ۵۰ ساله که درست می گوید تز در باره گوشه کوچکی از مقوله ایست و نه درباره تاریخ دو قرن پر حادثه. تشکر از بنازم به روشنفکرانمام و فکر می کردیم روشنفکریم که به این بحث غنا بخشیدند. تشکر بسیار از ناشناس عزیز که مطالب زیادی را به میان کشید که درباره آنها در آینده تحقیق خواهم کرد. تشکر از آقای راستگو که پاسخشان هنوز در برخی نکات متقاعدم نکرده ولی انتظار هم نمی رفت که همه چیز در مدتی کوتاه حل شود.

چند بار به شما بگویم که من هنوز کتابهای شاه و مصدق و بختیار را نخوانده ام. وقتی نخوانده ام چطور می توانم درباره جزییات با شما وارد بحث شوم.
۲۶۲۴۵ - تاریخ انتشار : ۵ خرداد ۱٣٨۹       

    از : م شفا

عنوان : پرسش؟؟؟؟
من مطالبی مثل حرفهای آقای احسان نراقی درباره ی روابط درونی دربار در کتاب تیمسار فردوست هم خواندم اما باور نکردم وفکر کردم اینها را جمهوری اسلامی جعل کرده است.
آیا واقعا اینجوری بود و آقای نراقی این حرفها را به شهبانو می زد و ایشان به پادشاه می گفتند..
کسی می تواند راست و دروغ این حرفها را ثابت کند
۲۶۲۴٣ - تاریخ انتشار : ۵ خرداد ۱٣٨۹       

    از : ۲۸مرداد ۳۲ فرمودید کودتا یا قیام؟

عنوان : تمام آمران این طرح آن را کودتا خوانده اند ولی مأموران دست اول و دوم و دهم ایرانی آن هنوز تردید می فرمایند که لیلی زن بود یا مرد
مهشید امیرشاهی:تنها نویسنده و روزنامه نگاری که در سال ۵۷ از دکتر بختیار دفاع کرد
این مطلب اول بار در سپتامبر ۲۰۰۷ در تارنمای iranliberal.com درج شد.


از روزی که آخوندها در ایران به فکر تکیه زدن بر مسند قدرت افتادند من هم و غمم را متوجه مبارزه با آنها کردم و نیازی هم ندیدم که هر بار ابراز مخالفت با رژیم اسلامی را با زدن گریزی به گذشته همراه کنم و انتقاداتی که همیشه به دستگاه آریامهری – در زمان بیا برواش – داشته ام مکرر نمایم. هرگز تصور نکردم که وقتی از روشنفکران ایراد می گیرم باید توضیح بدهم که این ایراد متوجه مخالفت آنها با حکومت استبدادی نیست که من با آن همصدا و یکدلم بلکه از این روست که آنها به وظیفه روشنفکری خود عمل نکرده اند و راه حل دمکراتیکی در مقابل دیکتاتوری ارائه نداده اند و وقتی جایگزین دمکراتیکی پیدا شد به جای پشتیبانی از آن پی خمینی را گرفته اند.

همه اینها به این دلیل که خیال می کردم که خطاهای آن دوره چنان آشکار و بارز است که پرداختن مداوم به آنها در حکم اتلاف وقت و نیروست – وقت و نیرویی که می بایست صرف رسیدن به حساب ملاها شود. بازیگران «عصر طلایی آریامهری» هم در سال های آغازین انقلاب هر کدام به کنجی خزیده بودند و صدا و ندایی از آنها بلند نبود و چنین به نظر می رسید که خود از نقشی که برای مردم آفریده اند به آن اندازه شرمسارند که لازم نباشد هر آن دیگران متذکرش شوند.

ظاهراً من در اشتباه بوده ام چون خاطیان نه فقط احساس ندامتی نسبت به آنچه مرتکب شده اند ندارند بلکه کم کم گناهان گذشته را هم می خواهند به حساب ثوابشان بریزند. در نتیجه مرا از کرده پشیمان کرده اند و به این فکر انداخته اند که شاید در هر اعتراض به نظام توتالیتر آخوندی این یادآوری لازم می بود که: خفقان خودکامگی شاه ما را گرفتار نکبت تامگرایی ملا کرد.

بازماندگان رژیم آریامهری – با سوءاستفاده از بیزاری روز افزون ایرانیان از حکومت مذهبی و به بار آمدن نسلی بی خبر از تنگناهایی که منتهی به فرمانروایی آخوند شد – در صدد برآمده اند که دوران حکمرانی خود را طیب و طاهر عرضه کنند. استبداد حکومتی را برای «ملت ایران» و فقدان آزادی های سیاسی زمان شاهنشاهی را برای رسیدن به «دروازه های بزرگ تمدن» لازم جلوه می دهند، دزدی های دوران پهلوی را ماست مالی می فرمایند، دخالت های فتنه انگیز خاندان سلطنتی را در سیاست ندیده می گیرند، اطاعت بی چون و چرای محمد رضا شاه را از بیگانگان «دوستی دو ملت» می خوانند! و از همه جالب تر اینکه چندی از مهره های ریز و درشت دوران آریامهری و نمک پرورده های سابق و لاحق آن رژیم اخیراً به میدان آمده اند تا با قیافه هایی حق به جانب یا به محمد مصدق بد بگویند و یا کودتای بیست و هشت مرداد را قیام ملی وانمود کنند. حرف های هوشنگ نهاوندی در برنامه میز گرد صدای امریکا در روز شنبه هجده اوت تا این تاریخ آخرین آنهاست.

هوشنگ نهاوندی تمام طیف عقاید سیاسی را از چپ توده ای تا راست شاهنشاهی در مراحل مختلف زندگی و بسته به تقاضای روز طی کرده است و ناگزیر در گرفتن هر رنگ تازه منکر رنگ قبلی بوده است (آخرین پرده این نمایش را کنجکاوان در فرانسه و نشست «Front National» شاهد بودند که نهاوندی جزو سخنرانان جلسه بود وبه ژان ماری لوپن Le Pen گفته بود پیشنهادات او، که از نظر بسیاری از فرانسویان فاشیستی است، بسیار نرم و متعادل است). بنابراین میزان اعتبار سخنان او برای کسانی که از دور یا نزدیک میشناسندش روشن است و من قصد تأمل بر آنها را ندارم و فقط به چند اشاره بسنده می کنم.

اولی مربوط می شود به تحریف تاریخی او از زمان احمد شاه قاجار. نهاوندی به عنوان سابقه برکناری نخست وزیر توسط شاه مشروطه عنوان کرد که احمد شاه هم چندین بار نخست وزیر معزول کرده است. این حرف به کلی نادرست است. پیش آمد که احمد شاه در دورهٌ فترت از رئیس الوزرای وقت بخواهد که از مقام خود استعفا دهد تا بحران رفع شود. از آنجا که به وطنخواهی او اعتماد بود و روشن که به دنبال برقراری دیکتاتوری نیست همه تقاضای شاه را پذیرفتند جز صمصام السلطنه بختیاری که گفت: ما استعفا نمی دهیم، شما ما را معزول کنید.

نکتهٌ دوم بر می گردد به تعجب وبرآشفتگی آقای نهاوندی ازتعریف های اغراق آمیز از مصدق که آنها را به تملق گویی تعبیر کرد. در اینجا باید از ایشان پرسید مقصود از تملق گویی به مرده چیست؟ از این کار چه طرفی بسته می شود؟ مگر آن که دستش از این جهان بریده شده باز می تواند حکم ریاست دانشگاه یا ریاست دفتر ملکه یا وزارت در کابینه شریف امامی صادر کند؟ مگر کسی به مصدق در زمان حیاتش لقب آریامهر داد؟ مگر در مقابل او کسی می گفت که نوکر و چاکر و غلام خانه زاد است؟ نهاوندی البته بی احتیاطی می کند که با این حرف در حقیقت رفتار بادمجان دور قاب چین های دوران شاه را در خاطرها زنده می کند که برای ایرانیان آزاده و مغرور دل آشوبه آور بود. منتهی کسی که با پذیرش تام و تمام سیستم تک حزبی رستاخیزی به خود اجازه می دهد مصدق را غیر دمکرات بخواند، لابد می تواند بدون در نظر گرفتن دستمال های ابریشمی دراز و کوتاه و رنگ و وارنگی که در حق شاه به کار برده است و هنوز سر آنها پوشت واراز جیبش بیرون است، محبت توأم با مبالغهٌ دیگران را به مصدق تملق بداند!

توجه به این نکته هم خالی از تفریح نیست که در یکجا – احتمالا در آغاز صحبت – نهاوندی با به کار گرفتن تیتر کتاب «گذشته چراغ راه آینده است» که نوشتهٌ کمسومول های سابق و رفقای اسبق اوست بر اهمیت بررسی تاریخ تکیه داشت اما به محض رسیدن به پرس و جو و کند و کاو در ماجرای کودتا ناگهان و مثل دیگر رهروان در این راه به این نتیجه رسید که گذشته ها که گذشته است باید فراموششان کرد و به آینده نظر داشت!

نکتهٌ جنبی دیگری هم در گفته های او نیاز به تصحیح دارد و آن اینکه گفت و گذشت که در خزان عمر دیگر انتظار زیادی از زندگی ندارد. بی شک درست است که در سن بنده و ایشان داشتن برنامه های دراز مدت کار عبثی است اما این را نیز همهٌ آنها که او را از دور و نزدیک دیده اند می دانند که تا نفسی در سینهٌ هوشنگ نهاوندی باقی است حب جاه از سرش به در نخواهد رفت. (در این باره گفته های دایی اش فریدون کشاورز بسیار گویاست).

به هر حال صحبت های اخیر نهاوندی دنبالهٌ دفاعیه های اشرف پهلوی و فرح دیبا و اردشیر زاهدی از حوادث بیست و هشت مرداد، روز پر درد تاریخی ماست. اما خودمانیم اگر این خانم ها و آقایان به دفاع از آن روز کمر نبندند که ببندد! بعضی مردمان در بعضی موارد از برگزیدن راه و روشی معین ناگزیرند. به زبان استاد سخن سعدی: قحبهٌ پیر از نابکاری چه کند که توبه نکند و شحنهٌ معزول از مردم آزاری.

مبحث مربوط به بیست و هشت مرداد این بار با این سوال آغاز شد که: کودتا بود یا قیام؟ فرمودید کودتا بود یا قیام؟ پس بفرمائید که در آخر حکایت هنوز نفهمیده اید که لیلی زن بود یا مرد! چون از سال سی و دو تا کنون رسانه های جهانی جز با عنوان کودتا از این واقعه سخن نرانده اند. در تمام آثاری که پس از بیست و هشت مرداد در بارهٌ فعالیت های «سیا» به رشته تحریر در آمده از سقوط دولت مصدق به اسم کودتا اسم برده شده است (از جمله در نوشتهٌ اندرو تالیAndrew Tully). کریستافر وود هاوس (Christopher Woodhouse) و کرمیت روزولت (Kermit Roosevelt) – که اولی از طرف دستگاه های جاسوسی بریتانیا و دومی از طرف سازمان های جاسوسی امریکا مأمور ساقط کردن دولت محمد مصدق بودند – هر دو در این زمینه کتاب نوشته اند و توضیح داده اند که چرا و چگونه طرح کودتا ریخته شد. مادلن البرایت (Madeleine Albright)، وزیر امورخارجهٌ پیشین ایالات متحده، از دست داشتن کشور متبوعش در کودتای بیست و هشت مرداد اظهار تأسف کرد. در اسناد دونالد ویلبر (Donald Wilbur) ، که نه انشاست نه خاطرات و نه حتی تاریخ نگاری بلکه گزارش جزء به جزء مأموری امنیتی است از اجرای طرح «ایجکس» یا براندازی کابینهٌ مصدق به مافوقش، طبعاً جز کودتا اسمی برای وقایع بیست و هشت مرداد نیامده است.

خلاصه عرض کنم: تمام آمران این طرح آن را کودتا خوانده اند ولی مأموران دست اول و دوم و دهم ایرانی آن هنوز تردید می فرمایند که لیلی زن بود یا مرد یا به کلام دقیق تر: اصولاً می خواهند ثابت کنند که خیر، زن نبود مرد بود! در ضمن یکی از دلایلی که این حضرات را وامیدارد به مردی لیلی رأی دهند طبیعت گزارش دونالد ویلبر است. زیرا متن کامل این گزارش هنوز منتشر نشده است و در مقدار منتشر شده هم اسامی بسیاری از مزدوران امریکا که هنوز در قید حیاتند یا هنوز از مزد بگیران، طبعاً فاش نشده است. نگرانی ها برای خانم ها و آقایان فزون و فراوان است – طبیعی است، چاره اندیشی می کنند.

در واقع طرح سوال به این شکل همسنگ قرار دادن یک واقعیت تاریخی است با یک دروغ تاریخی که ساخته و پرداخته کسانی است که همه چیزشان – یکی ثروتش دیگری قدرتش و سومی پست و مقامش – را مدیون آن روز و پیامدهای دردناک آنند – دردناک برای مردم ایران که از دمکراسی محروم ماندند.

دروغ پنجاه سالهٌ دیگری– که مثل دروغ قبلی در گذشته ساواک پشتیبانش بود و امروز این پشت و پناه را هم ندارد – محدود کردن اجرای طرح کودتا به سه روز فاصله میان بیست و پنج تا بیست و هشت مرداد است که از نو توسط مدافعین کهنه کار و نوخاستهٌ بیست و هشت مرداد ترویج می شود. مقصود از این کار منحرف کردن اذهان است از تمام زمینه سازی های قبلی برای برکنار کردن مصدق از نخست وزیری. کوشش برای برکناری مصدق از همان روز رسیدنش به نخست وزیری شروع شد و به تدریج صورت طرح کودتا به خود گرفت و با مرگ استالین طرح وارد مرحلهٌ اجرایی شد، دزدیدن و سپس کشتن تیمسار افشارطوس، رئیس شهربانی مصدق، اولین مرحله از مراحل بارزش بود. طرح و اجرای کودتا مطلقاً به صدور فرمان عزل مصدق به دستور دو کشور خارجی و امضای شاه ایران و نامه رسانی سرهنگ نصیری در بیست و پنج مرداد و به ثمر رسیدن کودتا در بیست و هشت مرداد منحصر نمی شود. مدافعان استبداد شاه در گذشته می گفتند که مصدق و دولت در بیست و پنج مرداد کودتا کردند و شاه و مردم در بیست و هشت مرداد قیام ملی و بعد از انتشار اسناد جدید در این باره مایلند بگویند که انگلستان و امریکا تا بیست و هفت مرداد در ماجرا دخیل بودند اما در بیست و هشتم فقط مردم در سایهٌ شاه به میدان آمدند!
محمد مصدق بر خلاف تهمت های ناروا و ناجوانمردانهٌ محمد رضا شاه به هیچ وجه در پی سرنگون کردن سلطنت نبود و به علاوه آزادیخواهی و پرهیزش از خشونت به کودتایی که علیه او تدارک دیده شده بود فرصت موفقیت داد. اما سقوط سلطنت در سال پنجاه و هفت و وقوع انقلاب به دست کسی میسر شد که بویی از این دو صفت نبرده بود. فراموش نکنیم که مردم به استقبال این انقلاب رفتند تا از شر فساد و نخوت خاندان پهلوی و پستی و بی تشخصی نوکران آنها خلاص شوند. شکی نیست که در این راه از چاله به چاه افتادند اما راه نجات برکشیدن ملت است از چاه نه دوباره انداختنش به چاله.
۲۶۲٣۹ - تاریخ انتشار : ۵ خرداد ۱٣٨۹       

    از : میدانم که سلطنت طلبان و ساواکی ها عصبانی میشوند

عنوان : نراقی: مشکل رژیم پهلوی سلکو رفتاری شخص محمدرضا شاه بود
دکتر احسان نراقی، از نزدیکان فرح دیبا، مشکل رژیم پهلوی را سلکو رفتاری شخص محمدرضا شاه می‌داند که به گفته او، فرح هم از این موضوع مطلع بوده و در صدد جبران موضوع بوده است.
به گزارش خبرنگار «آینده»، وی می‌گوید: شاه مردم را بسیار بدبین کرد. موضعی ضدملی و در بسیاری از موارد، بی‌معنی و غیرقابل توجیه داشت. آمریکاستائی او هم بی‌قاعده بود. در عمل هم از اشخاص باشخصیت و ملی گریزان بود. مثلاً می‌توانست با مصدق و مصدقی‌ها کنار بیایید. اگر این کار را می‌کرد، مملکت آرام پیش‌ می‌رفت. شاه باطناً آدم کوچکی بود. من با فرح رابطه نزدیکی دارم و او هم به من علاقه دارد، منتهی سر همین قضیه که من همه جا به شاه بد می‌گویم، با هم اختلاف داریم. فرح هم اخیراً دارد تعریف شاه را می‌کند و نمی‌خواهد بد او را بگوید. البته بر اساس الزاماتی این کار را می‌کند.

نراقی به فصلنامه «یاد» گفت: در همان زمان هم فرح متوجه بود که کارهای شاه غلط است و دلش هم می‌خواست کارهای او را جبران کند! ولی اصولاً مگر زن در مشرق زمین چقدر قدرت دارد؟ به هر حال حساب‌های شاه بسیار غلط بود، نزدیکی بیش از حدش به اسرائیل غلط بود. این حرکات، مخالف با منویات و علایق دینی مردم بود.

وی افزود: شاه از آدم‌های قوی و با شخصیت بدش می‌امد. از آدم‌هایی که تملق او را نمی‌گفتند، بدش می‌آمد. به تملق زیاد عادت کرده بود. وقتی که دامادش، این اردشیر لجن، ‌واقعاً لجن، در سلام‌های رسمی تعظیم می‌کرد و بعد در مقابل او روی زمین می‌افتاد و زمین را می‌بوسید، ‌چرا به او نگفت بلند شو پسر!‍ چون می‌خواست بقیه هم از او تقلید کنند. خوشش می‌امد که همه این کار را بکنند. تفرعن بیش از حد داشت.

وی در خصوص علت دفاع فرح از عملکرد شاه می‌گوید: در شاه خصلت‌های مختلفی وجود داشت. یکی هم این بود که فرح را مثل دخترش دوست داشت، چون اگر به عنوان همسرش دوست داشت که این‌قدر دنبال زن‌های دیگر نمی‌رفت. شاید هم رک صحبت کردن او برایش جالب بود! چون توی خواهر و برادرهای خودش، آدمی مثل فرح نبود. من حرف‌هایی را به فرح می‌زدم که به خاطر ساواک، به هیچ‌کس دیگری نمی‌توانستم بزنم. محرم‌ترین آدم برای من فرح بود، چون مطمئن بودم این یکی جاسوسی مرا نمی‌کند. بعدها به من گفت من روی مصلحت شاه، حرف‌های تو را به او می‌زدم، ‌برای این‌که می‌دانستم تو نمی‌خواهی این حرف‌ها را جای دیگری بگویی و از خود شاه انتقاد داری. به خود شاه هم می‌گفت که من به صداقت نراقی اعتقاد دارم و الان اوضاع این‌جور است.

احسان نراقی درباره علت نزدیک نشدن خود به جریان رضاپهلوی می‌گوید:. همیشه سعی کرده‌ام موضع خودم را به عنوان یک روشنفکر مستقل نگه دارم. با این‌که خیلی به آقای خاتمی نزدیک هستم و در شرایط گوناگون به او کمک کرده‌ام، وارد رقابت‌های انتخاباتی او نمی‌شوم. من با آقای خاتمی از این نظر که آدم دموکرات، باز و پاکی بود رفاقت داشتم، وگرنه در جریان حمایت‌های حزبی از ایشان، ‌نقشی نداشتم. شاه را هم نمی‌توانستم تحمل کنم، چون پرونده‌هایی را که ساواک در دانشگاه تهران برایم ساخته بود و دائما گزارش کار مرا می‌داد، خیلی سنگین بود.
وی تاکید کرد: از نظر من حکومت سلطنتی در ایران تمام شده و اگر هم بیاید چیز ناجوری خواهد شد و بعد از دو سه سال دومرتبه از بین می‌رود. علی‌الاصول من ماجرای سلطنت را در ایران تمام شده می‌دانم و معتقدم سلطنت‌طلب‌ها در توهم به سر می‌برند.

من وقتی رفتم پاریس، رضا پهلوی یک کسی را فرستاد پیش من که شما که این‌قدر با مادر من صمیمی هستید، چرا به من اعتنایی ندارید؟ گفتم: «پسر جان! برای این‌که تو جنم هیچ کاری را نداری، توی حرف‌هایت نمی‌بینم که درک کرده باشی در ایران چه خبر شده و چه اتفاقی افتاده؟» بعد هم به شوخی گفتم: «هر وقت تو جرئت کردی و رفتی نزدیکی مرز ایران،‌پرچم شاهنشاهی را به زمین کوبیدی، با تو هستم!» هیچ وقت هم به سراغش نرفتم و او را ندیدم.

وی می‌افزاید: فرح هم به واقع، به بازگشت سلطنت عقیده ندارد، ‌ولی زیر فشار خانواده پهلوی است و مجبور است ظاهر را حفظ کند. او در محیط آزادی بار آمده، در فرانسه تحصیل کرده و خیلی خوب می‌داند که بساط سلطنت مسخره است.
نراقی درباره تلویزیون‌های لس‌آنجلسی گفت: از رضا پهلوی که کمک دریافت می‌کنند، چون در غیر این صورت امورشان نمی‌گذرد، اما به پیدا کردن طرفدارانی در داخل ایران هم امیدوارند. به هر حال برخی از نارضایتی‌ها و مشکلات داخل کشور برای آن‌ها زمینه ایجاد کرده! می‌بینید که عده‌ای از این‌جا به آن‌ها تلفن می‌زنند.

وی در پاسخ به این سوال که: "چه شد که شما با وجود همه ارتباطاتی که با فرح و خاندان سلطنت داشتید،‌توانستید راحت در جمهوری اسلامی با بعضی از چهره‌های سیاسی نظام ارتباط و حتی دوستی برقرار کنید؟" می‌گوید:

به خاطر پرونده ساواکم. چیزهایی در پرونده ساواک من هست که شما اگر ببینید ماتتان می‌برد. سفیر آمریکا در ۴۰ سال پیش گزارش داده که او عامل ساواک نیست و پایبند به ما هم نیست!
۲۶۲٣۵ - تاریخ انتشار : ۵ خرداد ۱٣٨۹       

    از : میدانم که سلطنت طلبان و ساواکی ها عصبانی میشوند

عنوان : اگر بخواهیم رویدادهای ایران را در کلمات شاه و روحانیت خلاصه بکنیم باید بگوییم شاه یعنی دزد و روحانیت یعنی شاه دزد
در زیر بنوشته هایی از مسعود بهنود که در واقع بیشتر بنیروهای دست راستی جامعه تعلق دارد توجه میکنیم که در باره رضا شاه است

در روزهای پایانی قرن سیزده هجری شمسی، بیست و پنج سال گذشته از انقلاب مشروطیت، وضعیت ملک چنین بود که جمعیت کمی داشت، دولت کوچکی، اولین کشور خاورمیانه بود که به نوعی دموکراسی دست یافته بود. شاهی داشت که در امور دخالت نمی کرد و روزنامه ها که ناسزایش گفتند به دادگاه پناه برد. و این اولین و آخرین کس بود که در مقام عالی به دادگاه شکایت برد. کشور به طوایف متعدد تقسیم شده بود و هر دو سال نمایندگانی از سراسر کشور انتخاب می شدند و به مرکز می رسیدند و در اگر هم در جانشان وطن دوستی نبود، یا آن را نمی دانستند در مرکز این را از بزرگانی که از مشروطه مانده بودند می آموختند. هر سه مجلسی که تا آن زمان تشکیل شده بود در مقابل حملات بیگانه، مطامع خارجی و استبداد داخلی چنان ایستاد که اولی را به توپ بستند و دومی را بستند. و داشت کم کم آرام شد. نمایندگان همان مجالس قوانینی درست برای حفظ بنیه ملی نوشتند و همان رجال طرح های نو در انداختند/ از طرح راه آهن سراسری تا کشتی رانی کارون و ...


آن چه کودتای باور نکردنی سوم اسفند و پس از آن در چهار سال بعد افتادن مملکت به دیکتاتوری رضاخان را امکان پذیر کرد تنها یک شعار بود. آی دزد می گیریم...
سید به محض ورود به تهران دستور داد هر که را سرش به تنش می ارزید گرفتند و شعار داد که ای مردم دارم حقتان را می گیرم. فقط همین شعار نبود که باعث شد مردم آزادی به دست آمده از انقلاب مشروطیت را فروختند. رضا خان وقتی سه ماه بعد از کودتا سیدضیا را برانداخت و وزیر دفاع ماند دریافت اگر زبان عوام بگیری و حیا بفروشی چه آسان است فتح سایر سنگرها. با همین شیوه مستوفی الممالک و مشیرالدوله را از راه به در کرد وقتی که فحش های چاروداری داد و در جلسه هیات دولت نماینده اش پاچه حواله وزیر دیگر داد. و در این مدت مدام تملق احمدشاه را گفت و خود را مطیع او نشان داد.

نکته دیگری که رضاخان به هوشی که داشت از سید ضیا آموخت بازی با عواطف مذهبی مردم بود. چنین بود که ناگهان قزاقخانه شد حسینیه و بشنوید که چه کردند در مراسم عزای سید الشهدا، از خاک به سر ریختن تا یک هفته مملکت را تعطیل کردن که ملت بیائید به تماشا که سید الشهدا برای رضاخان مدال فرستاده است.


امروز روز به شوخی می ماند اما بخوانید خاطرات دو امیرلشکر برپا دارنده این مراسم را. ماجرا خیلی ساده بود علمای عراق که از برابر ظلم انگلیسی ها دست به مهاجرت به ایران زدند موقع برگشتن از مشیرالدوله نخست وزیر و دکتر مصدق وزیر احترام ها دیدند اما مهم امنیتشان بود که رضاخان وزیر دفاع فراهم کرد. از جمله قراردادن چندین خودرو که همه شان مصادره شده بود از اشراف و سرمایه داران، در اختیار تا علما را به نجف برسانند. در مرز هم نماینده سردار سپه حاضر نشد قافله را ترک گوید و رفت تا نجف. و در آن جا از علما خواست که برای رضاخان هدیه ای بدهند. کارتی که یک نقاشی است و در لندن چاپ شده همراهش شد. و همین کارت بود که برایش یک هفته تهران را بستند و دسته های سینه زنی از اطراف کشور راه انداختند و رضاخان از صبح در آن جا که بعدها باشگاه افسران شد در کنار آن تمثال که پرده ای بر آن کشیده بودند، سان می دید.

در شهر شایع بود که مدال سیدالشهدا بر بازوی سردار سپه است به همین جهت هم دزدان و بدکاران را می گیرد. چندی بعد همین را با مدال ذوالفقار عوض کردند که احمدشاه به سردار سپه داده بود اما عوام را چه کار، مهم این بود که سردار ذوالفقار بر سینه دارد. و دزدان به حبس افتاده اشراف و تحصیلکرده ها بودند که البته برخی هم مانند فرمانفرما ثروت بسیار داشتند اما چندان که مانند فرمانفرما مرکب سردار سپه را نعل کردند [رولزرویس داد و پنج هزار متر زمین مرغوب کنار خانه اش که خود هم نظارت کرد و برای او خانه ای بزرگ ساختند] از مجازات مصون ماندند. اصلا هیچ کس مجازات نشد و به دادگاه نرفت. فقط دولت اعلام کرد این ها دزدند. و قزاق رفت و همه را گرفت. چند تنی پول دادند در حبس، پولی که معلوم نشد کجا رفت.

رضاخان تا شانزده سال بعد که به زاری از ایران رفت و مردم جشن گرفتند هیچ گاه حسابی پس نداد. عواید نفت را تا جنگ جهانی رسید در حساب خارجی خود ریخت. مجلس را طویله کرد. قانون را گفت که منم. مسجد را به توپ بست و متولی حرم حضرت معصومه را به شلاق بست، علما را گفت در امور دخالت نکنند. منقدان را عامل بیگانه خواند و نفس گرفت. چهار هزار پارچه ابادی کشور را (حدود شصت در صد از کل املاک مرغوب] با زور به اسم خود کرد، چنان که فرزندش تا بیست و پنج سال بعد از این زمین ها می بخشید باز هم تمام نشد و بیناد پهلوی وقتی سلطنت در ایران منقرض شد هنوز بزرگ ترین مجتمع صنایع و کشاورزی کشور بود.
در یک کلام ازادی را کشت، قانون را تعطیل کرد، مجلس را طویله کرد، روزنامه ها توقیف، ده ها و بلکه صدها تن از اهل سیاست و خان و مالدار و تحصیل کرده و اشراف به دست او کشته شدند. البته در مقابل دانشگاهی برای تهران ساخت، راه آهن پرداخت، خیابان های تهران را آسفالت کرد، قدرت مرکزی را شکل داد، ارتش متحدی ساخت و ملوک الطوایفی را به نفع خود کوبید
۲۶۲٣٣ - تاریخ انتشار : ۵ خرداد ۱٣٨۹       

    از : میدانم سلطنت تلبان وساواکی ها عصبانی میشوند

عنوان : شاه و خرافات مذهبی
شاه و اعتقادات مذهبی

در این بخش، با تحلیل اعتقادات مذهبی شاه، می‌کوشیم تا دوگانگی او را در گرایش به مذهب و ضدیت با دین نشان دهیم. این مسئله را از دو جهت می‌توان بررسی نمود؛ ابتدا نوع مذهبی که شاه به آن اعتقاد داشت و سپس تشریح رویاها و ضد و نقیض گوییهای او که مدعی بود در خواب امامان را زیارت کرده است.

شاه دوگانگی شخصیت داشت و این موضوع بر تمام اعتقادات مذهبی او سایه افکنده بود. حالات روحی شاه را می‌توان به آن ضرب‌المثل معروف شتر مرغ تشبیه کرد که هرگاه قصد بستن بار بر پشت او را داشتند، می‌گفت من مرغم و وقتی می‌گفتند تخم بگذار! می‌گفت من شتر هستم. هنگامی که تقویم اسلامی را به تاریخ شاهنشاهی تغییر داد، معتقد بود که شاه ایران است و تاریخ او، تاریخ شاهنشاهی است و هنگامی که به مسافرت می‌رفت، روحانی دربار او را از زیر قرآن عبور می‌داد و یا معتقد بود از الهامات مذهبی و حمایت ائمه برخوردار است.

اسداالله علم در کتاب خاطراتش می‌نویسد که در روز هفتم آبان سال ۱۳۵۰ به خدمت شاه می‌رود. در لابلای گفتگوهایی که آن روز شاه و علم با هم داشتند شاه به علم می‌گوید: امروز روز شهادت حضرت علی(ع) است و به طوری که می‌بینی کراوات سیاه بسته‌ام نه فقط به منظور رعایت ظواهر امر، بلکه به دلیل ایمان عمیقی که به خداوند و امامانش دارم، بسیار احساس تسکین دهنده‌ای است، هر چند که نمی‌توانم برای تو توضیح بدهم که چرا؟(۳۳)

آیا شاه یک فرد لامذهب بود؟ و برای فریب توده‌های مردم در روز عاشورا روی صندلی در مسجد می‌نشست و یا لباس احرام می‌پوشید و به زیارت کعبه می‌رفت و یا در حرم مطهر امام رضا(ع) حاضر می‌شد و زیارت می‌کرد؟ و اگر مذهبی بوده و مردم را فریب نمی‌داد، چرا بی‌محابا مشروب می‌خورد و با زنان بیشمار ارتباط داشت و خانواده‌اش غرق در فساد بودند؟

خشونت و اعمال زور در خانواده‌ی پهلوی از سوی رضاخان و درگیری و روابط و مناسبات بدوی مابین رضاخان و تاج‌الملوک، اعتقادات مذهبی و ضدیت با مذهب در میان فرزندان رضاخان از تاج‌الملوک را به دو دسته می‌توان تقسیم کرد: گرایش اعتقادی و عکس آن در میدان غرایز باقی ماند و مذهب غریزی و ضدیت با مذهب نیز به شکل کاملاً بدوی نمایان شد. چنانچه اشرف و علی‌رضا ضد مذهب و محمدرضا و شمس مذهبی از نوع بدوی آن شدند.

دین بدوی صرفاً هنگامی ظهور پیدا می‌کند و فرد به آن متوسل می‌شود که موجودیت فردی او به خطر افتاده باشد. چنانچه شاه در بیماری حصبه و یا در حین سقوط از روی اسب به آن روی می‌آورد. هر چند به لحاظ علمی، از رویاهای شاه می‌توان این گونه استنباط کرد که عمق ناامنی او را بروز می‌داده، آن هم رد موارد حساس و پرمخاطره که فرد یا ناخودآگاه فرد آن را می‌سازد؛ خود دوستی و خود محوری شاه را باید ناشی از دین بدوی او دانست.

تفوت بین برداشت بدوی و برداشت فطری و الهی از دین در این است که دین بدوی فردی، منفی و مخرب است در حالی که دین فطری و الهی، سازنده، آرامبخش، پویا و انسانی می‌باشد. اشتباه بزرگ اندیشمندان غربی به خصوص، بعد از دوره رنسانس، یکسان گرفتن دین بدوی و دین الهی بوده است. فرد به دو صورت در جهت منفی و مثبت زیر ساخت اعتقادات خود را تکمیل می‌کند. جنبه مثبت، حقیقت‌جو، کمال‌جو، و خداگراست و بین ثابتها و متغیرها رابطه منطقی برقرار می‌کند. اما جنبه منفی، بدوی، خودمحور، کینه‌توز، بی‌تفاوت به مردم، ناامن و مضطرب است. چون موضوع بحث ما جنبه منفی سیستم‌سازی ذهن است، پس بیشتر به آن می‌پردازیم. مذهب بدوی فرد را نسبت به اعتقاداتش برپایه ترس و اضطراب به پیش می‌برد و انسان را به سوی دوگانگی سوق می‌دهد و هنگام تهدید و ترس بلافاصله به مذهب متوسل می‌شود و در مواقع امن کاملاً نسبت به آن بی‌تفاوت و حتی بر ضد آن عمل می‌کند. نظیر قبایل وحشی و بدوی هنگامی که رعد و برق می‌زد و تهدیدهای طبیعی شروع می‌شد، بلافاصله با قربانی کردن سعی در خوابانیدن آن تهدیدات داشتند. مذهب بدوی کینه‌ورز و در مسیر ضد عشق‌ورزی عمل می‌کند. اعتقادات مذهبی محمدرضا به دلیل اضطراب و شرایط ناامن محیطی و تربیتی در دوران سلطنت در چارچوب غرایز باقی ماند و هیچگاه از این حیطه خارج نشد. به همین دلیل دوگانگی باقی ماند.

مذهب بدوی زمان و مکان خاصی را نمی‌شناسد و رشد و نمو خود را در شرایط نامناسب و خشونت و اختناق و اضطراب جستجو می‌کند. حال چه آن فرد شاه باشد و در کاخ زندگی کند و در مجالس و محافل شاهانه تاج بر سر بگذارد و در مهمانی‌هایش افرادی چون روسای کشورهای خارجی شرکت داشته باشند و یا فرد در دورافتاده‌ترین قبایل وحشی زندگی کند. البته ظواهر متفاوت است؛ اما ریشه آن یکسان می‌باشد و آن دوگانگی اعتقاد مذهبی اوست که مدام بین قبول و انکار، کشاکش شدید دارد.

از مهم‌ترین مشخصات مذهب بدوی، خودپرستی و فردی بودن است و مطلقاً آن را تعمیم نمی‌دهد و اوج این نگرش بدوی مذهب در شمس پهلوی که بعدها مسیحی شد، نمود پیدا کرد. شمس آگاهانه یا ناآگاهانه می‌دانست آن مذهبی که به غرایض او پاسخ می‌دهد و پناهگاهی برای ناامنی و ترس و اضطراب اوست، مسیحیت است. در مقابل محمدرضا و شمس، باید اشرف و علیرضا را ماتریالیست بدوی نامید که هر دو بی‌رحم و بی‌عاطفه، عاری از وجدان، فاسد و دنیاگرا و قسی‌القلب بودند.

باید به این نکته اشاره کرد که تقدیر بدوی و ماتریالیست بدوی هر دو در خودمحوری و خودپرستی یکسان هستند. علی‌رغم تفاوت ظاهری، هر دو از یک چشمه سیراب می‌شوند، آن هم ناخودآگاهی که ویرانگر و مخرب است. فردی که دارای دین بدوی می‌باشد، فقط برای حفظ خود و موجودیت فردی خود، تبعیت محض از مذهب می‌کند، اما به محض اینکه موجودیت فردی او از این خطر مصون گشت، به همان نسبت از دین بدوی دور می‌شود. از نوشتار زیر که در واقع بخشی از خاطرات شاه است می‌توان به برخی از اعتقادات مذهبی محمدرضا پی برد:

کمی بعد از تاجگذاری پدرم دچار حصبه شدم و جند هفته با مرگ دست به گریبان بودم و این بیماری موجب ملال و رنجش شدید پدر مهربانم شده بود. در طی این بیماری سخت، پا به دائره عوالم روحانی خاصی گذاشتم که تا امروز آن را افشا نکرده‌ام.

در یکی از شبهای بحرانی کسالتم مولای متقیان علی علیه‌السلام را به خواب دیدم که در حالی که شمشیر معروف خود ذوالفقار را در دامن داشت و در کنار من نشسته بود، در دست مبارکش جامی بود و به من امر کرد که مایعی را که در جام بود بنوشم. من نیز اطاعت کردم و فردای آن روز تبم قطع شد و حالم به سرعت رو به بهبود رفت.

در آن موقع با اینکه بیش از هفت سال نداشتم با خود می‌اندیشیدم که بین آن رویا و بهبود سریع من ممکن است ارتباطی نباشد. ولی در همان سال، دو واقعه‌ی دیگر برای من رخ دادکه در حیات معنوی من تأثیری عمیق برجای نهاد.

در دوران کودکی تقریباً هر تابستان همراه خانواده خود به امامزاده داود، که یکی از نقاط منزه و خوش آب و هوای دامنه البرز است، می‌رفتیم. برای رسیدن به آن محل، ناچار بودیم که راه پر پیچ و خم و سراشیب را پیاده و با اسب طی کنیم.

در یکی از این سفرها که من جلو زین اسب یکی از خویشاوندان خود که سمت افسری داشت، نشسته بودم ناگهان پای اسب لغزیده و هر دو از اسب به زیر افتادیم. من که سبکتر بودم با سر به شدت برروی سنگ سخت و ناهمواری پرت شدم و از حال رفتم. هنگامی که به خود آمدم، همراهان من از اینکه هیچگونه صدمه‌ای ندیده بودم، فوق‌العاده تعجب می‌کردند. ناچار برای آنها فاش کردم که در حین فروافتادن از اسب، حضرت ابوالفضل(ع) فرزند برومند حضرت علی(ع) ظاهر شد و مرا در هنگام سقوط گرفت و از مصدوم شدن مصون داشت. وقتی که این حادثه روی داد، پدرم حضور نداشت ولی هنگامی که ماجرا را برای او نقل کردم، حکایت مرا جدی نگرفت و من نیز با توجه به روحیه‌ی وی نخواستم با او به جدل برخیزم ولی هنوز خود هرگز کوچکترین تردیدی در واقعیت امر رویت حضرت عباس ابن علی نداشتم. سومین واقعه‌ای که توجه مرا به عالم معنی بیش از پیش جلب نمود، روزی روی داد که با مربی خود در کاخ سلطنتی سعدآباد در کوچه‌ای که با سنگ مفروش بود قدم می‌زدم. در آن هنگام ناگهان مردی را با چهره‌ی ملکوتی دیدم که بر گرد عارضش هاله‌ای از نور مانند صورتی که نقاشان غرب از عیسی‌بن مریسم می‌سازند، نمایان بود. در آن حین به من الهام شد که با خاتم ائمه اطهار حضرت امام قائم روبرو هستم. مواجهه من با امام آخر زمان چند لحظه بیشتر به طول نینجامید که از نظر ناپدید شد و مرا در بهت و حیرت گذاشت. در آن موقع مشتاقانه از مربی خود سئوال کردم: او را دیدی؟ مربی متحیرانه جواب داد:« چه کسی را دیدم؟ اینجا کسی نیست!» اما من این قدر به اصالت و حقیقت آنچه که دیده بودم اطمینان داشتم که جواب مربی سالخورده من کوچکترین تأثیری در اعتقاد من نداشت. امروز که این ماجرا را بیان می‌کنم، شاید بعضی افراد، خصوصاً غربیها تصور کنند که من خیالبافی می‌کنم، یا آنچه دیده‌ام، یک حالت ساده روانی بوده است. ولی باید به خاطر داشت که ایمان به عالم روح و تجلیاتی که به حساب ماده در نمی‌آید، از خصایص مردم مشرق زمین است و چنانکه بعدها دریافتم، بسیاری از مردم باختر نیز همین ایمان و اعتقاد را دارند. وانگهی، من در آن موقع هیچگونه دلیلی برای جعل این موضوع و بیان آن برای مربی خود نداشتم و امروز نیز انتفاعی از لاف زدن در این قبیل مسائل نمی‌برم و جز عده‌ی معدودی از نزدیکان من، کسی تاکنون از این جریان مستحضر نبوده است و حتی پدرم که همیشه خود را به او بسیار نزدیک و صمیمی می‌دانستم، هرگز از این موضوع کوچکترین اطلاعی پیدا نکرد. پس از این واقعه، با وجود اینکه به بیماریهای سخت از قبیل سیاه‌سرفه، دیفتری و چند مرض شدید دیگر مبتلا شدم، هرگز مکاشفه دیگری برای من پیش نیامد. چنانکه در هشت سالگی مبتلا به بیماری جان فرسای مالاریا شدم و با نبودن وسایل مداوای امروزی، از این بیماری به سختی نجات یافتم ولی در طی هیچیک از این بیماریها، رویایی مانند آنچه نقل کردم، نداشتم...»(۳۴)

شاه پس از انتشار کتاب مزبور در یک سخنرانی دیگری که در قم داشت یک بار دیگر ماجرای سقوط از اسب را تعریف کرد. شاه برای اینکه بتواند به این دروغ، جنبه‌ی واقعیت بدهد؛ می‌گوید وقتی ماجرا را برای پدرم گفتم، او حرف مرا جدی نگرفت. شاه می‌خواست با گفتن این جمله ثابت کند که دروغ نمی‌گوید.

شاه این مطالب را در جاهای مختلف تعریف کرده است. اگر خوب دقت کنیم تناقض بین حرفهای او آشکار است. مثلاً در مصاحبه با اوریانا فالاچی، خبرنگار معروف ایتالیایی این مطالب را به شرح زیر تکرار می‌کند که در مقایسه با آنچه در کتاب مأموریتی برای وطنم بیان کرده، تفاوتها و تناقضات آشکاری دارد.

شاهنشاه:« من تعجب می‌کنم که شما در باره‌ی آن (الهام از پیغمبران) چیزی نمی‌دانید. هر کسی از خواب نما شدنهای من خبر دارد. من حتی آن را در شرح حال خود نوشته‌ام. من در کودکی دوبار خواب‌نما شدم. اولی وقتی که پنج ساله بودم و دومی وقتی که شش ساله بودم. اولین دفعه من امام آخر خود را دیدم. کسی که بر اساس مذهب ما غایب شده است و روزی برخواهد گشت و دنیا را نجات خواهد داد...»(۳۵)

شاه در این مصاحبه سفر به امامزاده داود و سقوط از اسب را این گونه تعریف می‌کند:

برای من حادثه‌ای پیش آمد. من روی صخره‌ای افتادم و امام زمان مرا نجات داد. او خودش را بین من و صخره[حایل] کرد. می‌دانم چون او را دیدم، او را دیدم، او را به رأی‌العین دیدم. نه در رویا. حقیقت مطلق. آیا متوجه منظورم می‌شوید؟ من تنها کسی بودم که او را دیدم... هیچ‌کس دیگری نمی‌توانست او را ببیند غیر از من. چون ... متأسفم که شما آن را درک نمی‌کنید.(۳۶)

شاه در کتاب مأموریت برای وطنم گفته بود که اولین بار حضرت علی را در خواب دیده، در حالی که در این مصاحبه می‌گوید اولین دفعه امام آخر را در خواب دیده است.

همچنین در آن کتاب گفته بود که هنگام سقوط از اسب حضرت ابوالفضل او را نجات داد، در حالی که در این مصاحبه ذکر می‌کند که امام زمان(عج) در هنگام سقوط از اسب به کمک او می‌آید. آیا از دید شاه حضرت ابوالفضل همان امام زمان بود؟

محمدرضا در ادامه سخنانش در این مصاحبه گفته بود:

حقیقت این است که من از طرف خدا برگزیده شده‌ام تا مأموریتی را انجام دهم...

یکی دیگر از تناقض گوییهای شاه در این مصاحبه وقتی است که اوریانا فالاچی سئوال می‌کند آیا فقط این خوابها را فقط وقتی بچه بودید، می‌دیدید یا وقتی که بزرگ هم شدید از آن خوابها می‌دیدید؟ شاه در پاسخ به این سئوال جواب می‌دهد:«به شما گفتم که فقط در دوران کودکی. در دوران بزرگی هرگز ندیدم. فقط خوابهایی یک سال یا دو سال در میان یا حتی هر هفت سال – هشت سال یکبار. من در پانزده سالگی دوبار از این خوابها داشتم!«

وقتی اوریانا فالاچی می‌پرسد «چه خوابهایی؟» شاه در پاسخ می‌گوید:«خوابهایی که اساس آن بر رازهای باطنی من است. خوابهای مذهبی.»(۳۷)

محمدرضا در شرح حال خود نوشته بود« پس از این واقعه (در شش سالگی) با وجود آنکه به بیماری سخت از قبیل سیاه سرفه، ... مبتلا شدم، هرگز مکاشفه‌ی دیگری برای من پیش نیامد... رویایی مانند آنچه نقل کردم، نداشتم». محمدرضا در این کتاب کلمه‌ی هرگز را بکار می‌برد. حتی در مصاحبه با اوریانا می‌گوید: «در کودکی، در دوران بزرگی هرگز ندیدم...» اما در همانجا بلافاصله با گفتن این جمله که« فقط خوابهایی هر یک سال یا دو سال در میان یا حتی هر هفت – هشت سال یکبار. من در ۱۵ سالگی دوبار از این خوابها داشتم...». حرف اول خود را نقض می‌کند.

محمدرضا در همین مصاحبه، غریزه را با خدا اشتباه می‌گیرد و چنین می‌گوید:

... من به طور پیوسته احساس پیش از وقوع دارم و آن درست به اندازه‌ی غریزه‌ام قوی است.حتی آن روز که آنها مرا از شش پایی(۶قدمی) هدف گلوله قرار دادند، این غریزه‌ام بود که نجاتم داد. چون وقتی آن شخص با تفنگ خود به طرف من نشانه رفت، من به طور غریزی به یک نوع چرخش دورانی به دور خود مبادرت کردم و در یک لحظه قبل از آنکه او قلب مرا هدف قرار دهد، خود را به کناری کشیدم و گلوله به شانه‌ام اصابت کرد. یک معجزه... فقط کار یک معجزه بود که مرا نجات داد... شما باید به معجزه اعتقاد داشته باشید. براثر یک معجزه که توسط خداوند و پیغمبران اراده شده بود نجات یافتم. من می‌بینم که شما دیر باور هستید.(۳۸)

در این بخش از سخنانش ابتدا محمدرضا می‌گوید:« این غریزه‌ام بود که نجاتم داد» و در آخر می‌گوید:« براثر یک معجزه که توسط خدا و پیغمبران اراده شده بود نجات یافتم». از مقایسه این دو جمله با یکدیگر، چه می‌توان گفت؟ آیا در نظر محمدرضا غریزه و خدا یکسان بودند؟

حال اگر فرض را بر این بگذاریم که محمدرضا چنین خوابهایی را نیز دیده است! باز هم اثرات محیطی و روحی در آن خوابها یقیناً تأثیرگذار بوده که نیاز به تفسیر دارد.

اصولاً خوابهایی که یک فرد می‌بیند صحیح‌ترین و منعکس کننده‌ترین واقعیتهای درونی او می‌باشد. چون فرد به زبان رویا و تجزیه و تحلیل رویا آگاهی ندارد آن را بازگو می‌کند و در جهت نفع شخصی خود از آن بهره‌برداری می‌کند. در حالیکه اضطراب ناشی از روابط اجتماعی و بازتاب آن در رویا به زبان دیگر و کاملاً پیچیده فرد را دچار برداشت مثبت از خوابهای خود می‌کند. البته نمی‌خواهیم بگوئیم که همه‌ی افراد هر نوع خوابی که می‌بینند ناشی از اضطراب و ناامنی آنان است چون ما درباره‌ی ناخوداگاه و دوگانگی شخصیت بحث می‌کنیم که مهمترین علائم و نگرش بیمارگونه یک فرد می‌باشد. بر همین اساس ملاک تجزیه و تحلیل رویای شاه بر علم اسطوره شناسی متمرکز است.

رویاهایی که شاه در کتاب پاسخ به تاریخ از آنها یاد می‌کند صرفاً به این دلیل است که خود را مذهبی و پای‌بند به اسلام نشان دهد. در حالی که تفسیر رویاهای شاه نشان می‌دهد که او نه تنها به اسلام اعتقاد نداشته است بلکه رویکرد او به اسلام و بهره بردن از اشکال آن به دلیل به خطر افتادن موجودیت فردی او می‌باشد.

زمان خواب دیدن بسیار با اهمیت است. شاه می‌گوید در کودکی خواب دیدم. محمدرضا دوران کودکی رعب و وحشت از پدرش داشت و رضا شاه نیز در شیوه تربیت و برای ساختن روحیه‌ی محمدرضا، سراسر سختی و خشونت بود و القای ترس را برای ایجاد نظم در محمدرضا بالا می‌برد.

در عکسی که از فرزندان رضاخان با خانم ارفع، در دوران کودکی محمدرضا وجود دارد، محمدرضا و علیرضا لباس نظامی برتن دارند که این خود بیان کننده نگرش رضاخان به محمدرضا می‌باشد. شیوه‌ی تربیتی رضاخان اضطراب و ناامنی شدیدی در محمدرضا ایجاد کرده بود. چون محمدرضا در هنگام دیدن خواب مذکور هنوز در دوران کودکی و به دور از مسائل سیاسی به سر می‌برده است؛ به طور طبیعی بالاترین قدرت را پدرش، رضاشاه می‌دانسته و به دلیل رعب و وحشت از او در خواب به حالتی مضطرب و بیمارگونه احساس کودکی خود را صادقانه بروز می‌دهد. او قطعاً شنیده بود که بالاتر از قدرت رضاخان باید قدرت مافوق طبیعی امامان باشد. به همین دلیل در شکل کاملاً تصویری از حضرت علی را می‌بیند که با یک دست جامی به او می‌دهد که معنی آن حمایت از اوست و در دست دیگر شمشیری است که او برای محافظت از خود در مقابل خشونت رضاخان طلب می‌کند.

خواب محمدرضا نه تنها ریشه مذهبی ندارد، بلکه به دلیل ناامنی شدید و ترس از شرایط موجود بوده است. حتی رویایی که محمدرضا در ماجرای افتادن از اسب تعریف می‌کند نیز ریشه در تهدید موجودیت فردی او دارد.

رفتار رضاخان با محمدرضا به گونه‌ای بود که مدام برای اشتباهاتش او را ملامت می‌کرده و با خشونت از تکرار اشتباه منع‌اش می‌ساخته است. چنین برخوردی در مقابل اشتباههای کودک، او را دچار گیجی و بلاتکلیفی و عدم اعتماد به نفس می‌کند به صورتی که کودک دیگر نمی‌داند چه کاری اشتباه و چه کاری درست است.

محمدرضا هنگام خطر همیشه کسانی را می‌دیده است که قدرت مافوق داشته باشند. چون هیچگاه در صادقانه‌ترین حالات بیانی خود به پدرش اعتقاد نداشت؛ به همین دلیل، هنگام سقوط از اسب شمایل حضرت عباس را می‌بیند.

دین بدوی محمدرضا که بر اثر تجربه اسلامی و بهره‌بری از سنتهای اسلامی، تنها در شکل بروز می‌کند، باعث فریب محمدرضا شد. به طوری که تصور می‌کرد امامان او را تأیید می‌کنند و در مواقع خطر به کمک او می‌ایند.

فرح پهلوی در مصاحبه‌ای به مناسبت سالروز سقوط رژیم پهلوی خطاب به مجری رادیو۲۴ ساعته لس‌آنجلس درباره‌ی مذهب شاه و اعتقادات مذهبی او چنین گفته است:« شاه اعتقادات مذهبی نداشتند و به خصوص در این سالهای آخر حکومتشان مرتباً مورد مدح و چاپلوسی قرار می‌گرفتندو به شدت بی‌دین شده بودند و حتی بدشان نمی‌آمد که توصیه امیرعباس هویدا را به کار بببندند(هویدا از شاه خواسته بود تا رسمیت دین اسلام را لغو و به بهاییان اجازه فعالیت گسترده بدهد) اما از مردم به شدت می‌ترسیدند و وحشت داشتند که مردم علیه ایشان دست به شورش بزنند. به همین خاطر از هویدا خواستند تا دولت در خفا وسیله رشد بهاییان را فراهم کند...»(۳۹)
۲۶۲٣۲ - تاریخ انتشار : ۵ خرداد ۱٣٨۹       

    از : میدانم سلطنت تلبان وساواکی ها عصبانی میشوند

عنوان : تملق دوستی شاه
تملق دوستی شاه

تملق دوستی شاه یکی از صفاتی بود که در بسیاری از مواقع، نوکران و اطرافیان و حتی شخصیتهای خارجی از آن سود می‌بردند، تا به اهداف خود نزدیک شوند. این نقطه ضعف شاه چنان شدید بود که بر هیچ یک از اطرافیانش پوشیده نبود. علم که یکی از نزدیکترین افراد به شاه بود، در کتاب خود آورده است که یک روز از شاه پرسیدم آیا اجازه می‌دهند نخست‌وزیر و وزیر خارجه را رسماً توبیخ کنم، «چون در محضر اعلیحضرت به هیچ وجه ادب و احترام لازم را به جا نمی‌آوردند». شاه با این خواسته‌ی علم مخالفت می‌کند و به علم می‌گوید «این نوع ادای احترام همان اندازه بد است که زیاده‌روی در جهت مخالفش. آخرین باری که در پاریس بودیم، اردشیر همین کار را کرد و یکی از خبرنگاران فرانسوی از من پرسید شاه ایران به عنوان رهبری اصلاح‌طلب و دموکرات شناخته شده، آن وقت چگونه می‌تواند تحمل کند که یکی از وزرایش در مقابل او این چنین زانو بزند و به خاک بیفتد.» شاه اصلاً از این حرف خوشش نمی‌آید و به علم می‌گوید «حق بود به او می‌گفتی که اردشیر رعایت سنتهای ملی مملکت را می‌کند.»(۱۶)

در رابطه با این ماجرا همان چیزی را می‌توان گفت که علم در آن لحظه با خود گفت: «باور نکردنی است که تا چه حد تملق و چاپلوسی می‌تواند حتی باهوشترین آدمها را هم کور کند».به گفته‌ی فریدون هویدا، شاه دو تن از ر‌وسای جمهور آمریکا را مستوجب انتقاد می‌دانست: (۱۷) «فرانکلین روزولت» که در سفرش به ایران در سال ۱۹۴۳ شاه را مجبور کرد به دیدارش برود و دیگری «جان کندی» برای آنکه، هیچگاه شاه را به عنوان یک شخصیت مهم توصیف نکرده بود. ر کتاب خاطرات پرویز راجی آمده است: «در ضیافت شام که به افتخار ۶۲ سالگی "هارولد ویلسون" نخست‌وزیر سابق انگلیس، توسط "جرج وایدن فلد" ترتیب یافته بود، شرکت کردم... ویلسون گفت: یکبار در ملاقات با محمدرضا، او را به عنوان یکی از بزرگترین رهبران دنیا توصیف کردم و شاه از این تملق من خیلی خوشش آمده بود...»(۱۸) پرویز راجی در کتاب خود از قول مصطفی فاتح نقل می‌کند: در میان مشاوران شاه، از همه مطلع‌تر، تواناتر وموذی‌تر، هویداست و باید گفت که هویدا بیش ار هر کسی دیگر در ایجاد علاقه‌ی روزافزون شاه به تملق و چاپلوسی و نیز، دور ساختن او از توجه به واقعیات مقصر است.(۱۹) نظر شخصی راجی نسبت به شاه نیز در کتابش گفته شده است. او می‌گوید: کارنامه‌ی شاه آکنده است از: اتخاذ سیاستهای اقتصادی فاجعه‌انگیز، اشتباهات فراوان دراولویت دادن به مسائل غیرضروری، غرور و تفرعن در امور نظامی، عشق مفرط به سلاحهای آتشین و پرنده، عطش سیری‌ناپذیر به شنیدن تملق و چاپلوسی، بی‌احساسی کامل نسبت به احساسات مردم کشور، سخنرانیهای پر از گزافه‌گویی ممتد...(۲۰) به این خصلت تملق دوستی شاه به طور روشن و واضح در متن یک تلگراف سفارت آمریکا در تهران که به وزرات امور خارجه ایالات متحده فرستاده شده بود، اشاره شده است.

سران همه کشورها، افرادی تنها هستند. لیکن شاه از بیشتر آنان تنهاتر است. وی به خاطر ثبات و امنیت و پیشرفت کشور بار بسیار سنگینی را شخصاً بر دوش می‌کشد. مشاورانش نه در کابینه و نه در بیرون از آن، به وی درست خدمت نمی‌کنند و این تا حدودی بدین سبب است که فطرتاً به جاه‌طلبی‌های دیگران بدگمان است و همچنین بدین جهت که فاقد همکاران واقعاً صالح است. حتی کسانی که حائز صلاحیتند بدان تمایل دارند که آراء منفی به وی اظهار نکنند و از آن سنت دیرین ایرانی پیروی کنند که باید به شاه چیزی بگویند که می‌پندارند خوش دارد بشنود و این غالباً به صورت تملق‌گویی گزاف در می‌آید که شاه به گونه‌ی حیرت‌انگیزی نسبت به آن حساس است. وی مردی است پرنخوت و پیرامونیانش این را می‌دانند.(۲۱) ز مهم‌ترین ضعفهای شخصتی شاه، حس حسادت بود. هویدا در کتاب خود آورده است که «شاه هرگز چشم نداشت کسی را ببیند که مورد توجه مردم قرار دارد. محبوبیت مصدق و موقعیت او در ملی کردن نفت ایران، شاه را واقعاً به خشم آورده بود. نیز در مورد حسنعلی منصور هم در بعضی محافل شنیده شد که قتل او آنقدرها سبب ناراحتی شاه را فراهم نکرد. چون رفتار و گفتار او توانسته بود خیلیها را به طرف منصور جلب کند.»(۲۲)

هویدا در این کتاب همچنین بیان می‌کند که: «علی امینی به علت آنکه با گروههای مختلف سیاسی در داخل و خارج از کشور آمد و رفت داشت مورد بغض و حسادت شاه قرار گرفت. بعداً هم که در سال ۱۹۶۷ شایعه به قدرت رسیدن دوباره امینی در تهران فراگیر[شد]، من این مسأله را در یکی از ملاقاتهایم به اطلاع شاه رساندم، ولی او با بی‌اعتنایی شانه‌ای بالا انداخت و گفت: «امینی یک سیاستمدار واقعی نیست. چون موقعی که او را به نخست‌وزیری منصوب کردم اولین حرفش به مردم اعلام ورشکستگی مملکت بود. در حالی که یک سیاستمدار نباید حرفی بزند که بیهوده مردم را مضطرب کند...» و بعدها با ترشرویی اضافه کرد: «بدتر از همه اینکه، موقع دیدارم از آمریکا، هر جا می رسیدم اول از همه حال و احوال نخست‌وزیر را از من می‌پرسیدند و رفتارشان به هر صورتی بود که گویی اصلاً مرا به حساب نمی‌آورند...»(۲۳)

همچنین هویدا معتقد است در زمان رژیم شاه، ایران تنها کشوری بود که به جای وزارت دفاع، وزارت جنگ داشت و مصدق در دوران نخست‌وزیری خود این نام را انتخاب کرده بود و شاه هم نمی‌توانست نام انتخابی مصدق را بپذیرد و این هم یکی دیگر نشانه‌های بغض شاه نسبت به مصدق بود. رسنجانی یکی دیگر از افرادی بود که شاه با برکناری او نشان داد محبوبیت و موفقیت دیگران موجب شادمانی او نمی‌شود.(۲۴) حسن ارسنجانی که برنامه اصلاحات ارضی را شروع کرده و محبوبیتی به دست آورده بود، توسط شاه برکنار شد. امیراسدالله علم دراین باره چنین می‌گوید: حسن ارسنجانی مردی با قدرت، سرسخت و مطلع بود. در سنین بیست سالگی دستیار قوام نخست‌وزیر بود. امینی او را به مقام وزارت کشاورزی ارتقاء داد. من نیز وقتی نخست‌وزیر بودم او را در این سمت ایفا کردم. او قبلاً برنامه اصلاحات ارضی را شروع کرده بود و در حالی که این طرح در دست اجرا بود، به هیچ گونه جرح و تعدیلی در آن تن در نمی‌داد. علاوه بر همه‌ی اینها او دوست صمیمی من بود. تنها نقطه‌ی ضعف او این بود که اعتقاد داشت هر چه می‌گوید صحیح است و هر چه برای خودش مناسب است برای دیگران هم باید خوب باشد. تا مدتی محسنات او به عنوان یک خدمتگزار مردم به معایبش می‌چربید ولی در این اواخر خودش را قهرمان اصلاحات ارضی می‌پنداشت و به علت مخالفت با سیاست رسمی دولت مسائلی ایجاد کرده بود. شاه دستور برکناری او را صادر کرد ولی بعد او را به سفارت رم فرستاد. ارسنجانی در زمان دولت منصور به تهران احضار شد و به رغم کوششهای من رفته رفته از چشم شاه افتاد.(۲۵) س حسادت شاه تا بدان حد پیش رفته بود که حتی گاهی در مورد بعضی اقدامات همسرش نیز حسودی می‌کرد. « در سال ۱۹۷۳ شهبانو طی نطقی که از رادیو تلویزیون هم پخش شد از متملیقین و چاپلوسان انتقاد کرد و لزوم برقراری آزادی بیان را خاطر نشان ساخت. ولی بلافاصله پس از آن شاه امیرعباس هویدا را احضار می‌کند و به او دستور می‌دهد که به شهبانو بگوید« دیگر نباید از این حرفها بزند» و امیرعباس هویدا قبل از هر اقدامی برادرش فریدون را در جریان می‌گذارد و از او می‌پرسد تو می‌گویی چه کار کنم؟ چطور می‌توانم به خودم اجازه‌ی دخالت در کارهای این دو را بدهم؟ ... شاه چون خودش جرأت کاری را ندارد، موقعی که می‌بیند کسی دیگر توانسته است همان کار را انجام بدهد ناراحت می‌شود...»(۲۶)

پرویز راجی سفیر شاه در دربار باکینگهام در کتاب خود در خصوص علت برکناری ارتشبد فریدون جم(شوهر اول شمس پهلوی) از زبان خود فریدون چنین نقل می‌کند: یک روز ژنرال زاتیس فرمانده مثتشاران آمریکایی در ایران با لبخندی به من گفت که:« امروز بوسه مرگ را نثارت کردم. موقعی که مفهوم این جمله را از او پرسیدم، جواب داد:« در ملاقاتی که با شاه داشتم به او گفتم جم از بهترین ژنرال‌ها در ارتش ایران است.»(۲۷) یمسار جم با حالتی غمزده ادامه داد:« از آن روز به بعد اوضاع دگرگون شد و به صورتی درآمد که دست به هر کاری می‌زدم به بن بست می‌رسیدم...» جم صحبتهایش را با این عبارت به پایان برد که«... وفاداری من به شاهنشاه جای چون و چرا ندارد و همواره خود را مرهون الطاف شاهنشاه می‌دانم ولی هرگز موفق به یافتن پاسخی به این سئوال نشدم که واقعاً چه خطایی از من سر زده است.»(۲۸) شاپور بختیار نیز با صراحت در مورد محمدرضا پهلوی چنین می‌گوید: ... نمی‌توانست بپذیرد که کس دیگری هوش بیشتر، آراستگی بیشتر، قدرت بدنی بیشتر، جذبه بیشتر یا ثروتی بیشتر از او داشته باشد، می‌خواست خود از همه بابت برتر از همه باشد و در نتیجه در اطراف خود فقط آدمهای تنگ‌مایه و فاسد را گردآورده بود...(۲۹)

همچنین باز به صراحت بیان می‌کند: ... سواد و فرهنگ دیگران باعث تنگی او می‌شد. به درجه‌ای که به کسانی که به ملاقاتش می‌رفتند توصیه می‌شد، اگر به زبان فرانسه با او حرف می‌زنند، عمداً چند غلط دستوری در حرف بگنجانند که حسادت او تحریک نشود. با گذشت زمان، تحمل هیچگونه برتری دیگران را نداشت.(۳۰) سادت شاه به بعضی از افراد مثل امینی آن قدر آشکار بود که آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها نیز متوجه آن شده بودند. باری روبین، در کتاب جنگ قدرتها در ایران، چنین می‌گوید:« ... نقش حساس امینی در مذاکرات نفت و شهرت و موقعیتی که در جریان این مذاکرات در محافل بین‌المللی به دست آورد برای شاه خوش‌آیند نبود. شاه در وجود او یک قوا‌السلطنه تازه و رقیب بالقوه‌ای برای قدرت خود می‌دید و به همین جهت وقتی زیر پای زاهدی را جارو کرد، امینی را هم از صحنه سیاست داخلی ایران بیرون انداخت و او را به عنوان سفیر ایران در آمریکا به واشنگتن فرستاد. فعالیتهای امینی در آمریکا و شهرتی که با چند نطق و مصاحبه در آمریکا به دست آورده بود، نگرانیهای تازه‌ای برای شاه به وجود آورد و به همین جهت پیش از پایان مأموریتش در آمریکا به تهران احضار گردید».(۳۱) اه در دو دهه‌ی آخر سلطنتش همه‌ی کسانی را که احتمال داشت برای خود پشتوانه‌ای از وجهه‌ی مردمی دست و پا کنند، از روی برنامه، از قدرت کنار ساخت. جولیوس هلمز، سفیر ایالات متحده معتقد بود:« سران همه‌ی کشورها، افرادی تنها هستند، لیکن شاه از بیشتر آنها تنهاتر است...
۲۶۲٣۱ - تاریخ انتشار : ۵ خرداد ۱٣٨۹       

    از : پرسشگر

عنوان : «روشنفکران» ایرانی به همه منابع فکری جهان دسترسی داشتند و اغلب آنها در جهان غرب تحصیل، زندگی و کار می کردند و می کنند. اینها مهمترین عامل برپایی نظام توتالیتر در ایران بودند و همین ها هستند که رژیم استبدادی پیشین را اصلاح ناپذیر ولی نظام توتالیتر کنونی را
تقدیم به آقای راستگو،

نقدی از نحله فکری ای که در نظر مجید د منعکس شده است.

آیا برآورد عمو مجید د درست است؟ او می گوید، «روشنفکری محیط می خواد، محیط آزاد و دمکرات. مطالعه می خواون رژیم کذایی با اون شاه نوکر مآب که نمیتونسته روشنفکری بهتر از ما تربیت کنه.اد، بحث مس خواد. قحطی کتاب سیاسی بود. بهترینش بود فاطمه فاطمه است!
حالا بیاین هی فحش بدین به روشنفکرا. تو خونه عمه شون می بایست روشنفکر بشن؟ آل احمد هم واسه سر ما زیاد بود.
خیلی ایده آلیستی عمو» .

۱. امروزه از حکومت ها انتظار می رود که بستر مناسب فراهم کنند تا مستعدترین فرزندان جامعه به دانشگاه ها راه پیدا کنند و به تحصیلات عالیه بپردازند و در آینده به بهبود رفاه و گسترش آزادی های فردی، اجتماعی و سیاسی ... بپردازند. در دوره پهلوی این امکانات برای هر مستعدی وجود داشت که در داخل و خارج کشور به تحصیلات عالیه بپردازند. بودجه برای اینهم در نظر گرفته شده بود و تا آنجا که می دانم تقریبا همه مخالفان پهلوی از همه این مزایا برخوردار بودند، مزایایی که نسل من از آن محروم بوده است.

یک نگاه اجمالی به تعداد محدودی از مخالفان «روشنفکر» دوره پهلوی که انقلاب اسلامی را برای ایران به «ارمغان» آوردند، نشان می دهد که تا چه اندازه عمو مجید د خود فریبی/عوام فریبی می کند. بجز یکی دو نفر در کابینه بازرگان همه وزرای او ۱۰۰ در ۱۰۰ دسترسی به هر کتاب و فلسفه ای را در هر کشور آزاد جهان داشتند. اینها در فرانسه و انگلستان و فرانسه ... مهد آزادترین کشورهای جهان زمان خود تحصیل، زندگی و کار می کردند. این انتخاب خودشان بود که غرب و روند تاریخی روشنفکری غربی را نفی کنند و کتاب فاطمه فاطمه است را به دستاوردهای غرب ترجیح دهند. عمو مجید د شما هم مثل من سری به ویکیپیدیا بزنید و درباره بازرگان و وزرای کابینه اش مطالعه کنید.

وزرای کابینه‌ی مهندس بازرگان ر. وزیر وزارت‌خانه ر. وزیر وزارت‌خانه
۱ شکوهی، رجایی آموزش‌وپرورش ۱۲ طاهری راه
۲ اسلامی ارتباطات ۱۳ میناچی جهانگردی
۳ امیرانتظام سخنگو ۱۴ احمدزاده صنایع
۴ اردلان دارایی ۱۵ شریعتمداری علوم
۵ سنجابی،یزدی خارجه ۱۶ دوزدوزانی، حبیبی ارشاد
۶ صدر بازرگانی ۱۷ فروهر کار
۷ سامی بهداشت ۱۸ حاج سیدجوادی کشور
۸ یدالله سحابی ‬مشاور ۱۹ کتیرایی‌‏‎ مسکن
۹ ایزدی کشاورزی ۲۰ معین‌فر نفت
۱۰ مبشری دادگستری ۲۱ تاج نیرو
۱۱ مدنی،چمران دفاع

بنابراین، برخلاف نظری که عمو مجید د داده است، روشنفکری محیط داشت، محیط آزاد و دمکرات غرب را داشت، فرصت مطالعه داشت و این هیچ ارتباطی با رژیم «کذایی» و «نوکر مآبی» با اون شاه نداشت که بتواند یا نتواند روشنفکری بهتر از مثلا کابینه بازرگان تربیت کنه، بحث هم می توانست باشد اگر این آقایان ۹۰ در صد نیرو و توجه خود را معطوف بهبود خدمات، گسترش رفاه، صنایع مدرن، حقوق زنان و کودکان، خرافه و خشونت زدایی، آزادی های فردی، اجتماعی،...می کردند. آزادی های سیاسی هم سرانجام ناگذیر صورت می گرفت همانطور که در غرب لیبرال دمکرات صورت گرفت.

عمو مجید د، ۳۱ سالست که ما هنوز از فقر یک قشر روشنفکر قوی رنج می بریم، این تقصیر کیست، اینهم تقصیر انگلیسا و آمریکاییهای امپریالیست است، تقصیر ملت ایران است، تقصیر نبود استقلال ایران و استقلال فکری فرد است و یا هنوز تقصیر «نوکری» شاه است؟ حالا دیگر عذر و بهانه چیست وقتی سروش و گنجی و کدیور و مهاجرانی و یزدی و شیرین عبادی و .... که در غرب هستند و دور از دسترس رژیم، هنوز روشنفکر نشده اند؟

بجای کوردلی کمی باید فکر کرد که چرا در این ۳۱ سال در غرب و با وجود ۵ میلیون ایرانی هنوز فاقد قشر روشنفکر قوی ای هستیم. مطالعه این مطلب چه ارتباطی با شاه و شیخ و انگلیس و آمریکا و روس دارد که هر کسی کلمه ای درباره عامل روشنفکر صحبتی به میان می آورد برخی نادان و مغرض آنرا با مغلطه از اذهان پنهان می کنند؟شاه و شیخ می توانند جسم در بند بکشند ولی افکار یک فرد را هیچکس نمی تواند به بند بکشد و در قفس کند مگر خود فرد. چگونه است که افکار قشری که خود را بعنوان روشنفکر در زمان شاه و هم اکنون به ملت ایران قالب کرد و می کند چنان کور بوده و هست که تنفر از شاه و آمریکا ارجح شد و می شود بر منشور جهانی حقوق بشر بطوریکه آنرا فاقد هر گونه ارزشی می یابد ولی در عین حال بی شرمانه از این منشور برای پیشبرد اهداف سیاسی خود سوء استفاده می کند؟ چگونه است که کسی خود را آزادیخواه و استقلال طلب به ملت قالب می کند ولی زن ستیز است مثل بازرگان؟

چگونه است که عمو مجید د ها از «نوکری» شاه از آمریکا هنوز می نالند ولی هیچ برایشان مهم نیست که این رژیم دست نشانده بی چون و چرای روسیه شده است و پر از مستشاران روسی با حقوق سیاسی و دیپلماتیکی بس بیشتر از مستشاران آمریکایی زمان شاه؟ چگونه است که عمو مجید ها ناله ای سر نمی دهند که ۵۰ در صد سهم ما در دریای مازندران چه شد و چه دارد بر سر سه جزیره خلیج همیشه فارس ما می آید؟

یک نگاه به کابینه بازرگان نشان می دهد که قحطی کتاب سیاسی نبود که این آقایان ترجیح می دادند در دوره شاه از کتاب فاطمه فاطمه است انتقاد نکنند و کانت و مونتسکیو و دکارت را جایگزین آن کنند. در دانشگاه های آنزمان ایران هر دو نوع کتاب موجود بودند و شاه دستور نداده بود که فاطمه فاطمه است باید بجای مونتسکیو و روسو و بیکن و...مطالعه شوند. نه، عمو مجید د، کسی نیامده به روشنفکرا فحش بده چون ما با قحطی روشنفکر روبرو بودیم و هستیم. لازم هم نبود «تو خونه عمه شون... روشنفکر بشن» چون فرانسه و انگلیس و امریکا خونه عمه شون بود که سالها با خرج دولت وقت تحصیل و زندگی می کردند ولی به خودشان درس غلط می دادند.

من فحش نمی دهم بلکه به یکی از عوامل بسیار مهم عقب افتادگی ایران می پردازم، عاملی بنام روشنفکر که نقش تعیین کننده ای در فاجعه ملی ۵۷ داشت و بخش بزرگی از همین قشر بدلائلی که فقط خود بطور دقیق واقف است فرافکنی می کند تا جهت نورافکن را بسوی هر عاملی دیگری بجز خود معطوف کند و محبوبترین بهانه شان هم شاه است. بنظر من تا این معضل حل نشود ما ایرانی آزاد نخواهیم داشت. این قشر باید درک کند که ۱۰۰ در ۱۰۰ وظیفه اش در یک بعد مخالفت با حکومت خلاصه نمی شود، مسئولیت خود را در تاریخ معاصر ایران بپذیرد و خود را نقد و بررسی کند، بیاموزد که قشر خود را به خودی و ناخودی تقسیم نکند، به بلوغ سیاسی و فرهنگی ای برسد که تقصیر را به گردن دیگران نیاندازد، مثل عاجزان مظلوم نمایی نکند و صحرای کربلا راه نیاندازد، به وظیفه ملی خود که در راستای منافع ملی ایران است و بس آشنا شود، و سرانجام به قشری تعیین کننده تبدیل شده و پا به میدان بگذارد و نقش درست خود را امروز بازی کند و پایه های یک سیستم لیبرال دمکراسی را در ایران بنا کنند.

«آل احمد هم واسه سر ما زیاد بود. خیلی ایده آلیستی عمو».
نه، عمو مجید د، لیاقت ملت ایران خیلی بیشتر از آل احمدها و دکتر شریعتی های مریض بود که دسترسی به همه کتابهای دنیا داشتند ولی کوردل و روانی بودند. نه، عمو مجید، این ملت لایق اینهمه رنجی که در این ۳۱ ساله در اثر افکار این روان پریشان روشنفکرنما شده بنظر شما بوده ولی بنظر من حتی بدترین دشمنان ایران هم لایقش نیستند چه برسد به ملت ایران.

آل احمدها، دکتر شریعتی ها، صادق قطب زاده ها، ابراهیم یزدی ها، معصومه/مریم ابتکارها، بنی صدرها و غیرو که همگی با ثروت ملت ایران در غرب تحصیل، زندگی و کار کرده بودند و منافع ملی ایران سرشان نمی شد و به ملت ایران خیانت کردند، بدرد کسانی خوردند که سیاست شان عقب راندن ایران به ۱۴ قرن پیش بود که مبادا ایران کره جنوبی بشه. آره عمو مجید د ها. توهین امثال تو به ملت ایران را که «آل احمد هم واسه سر ما زیاد بود» تو را هرگز فراموش نخواهم کرد. خوبست که همان مجید د بی نام و نشان بمانی.

سروش در انگلستان است و فلسفه خوانده است، گنجی در آمریکاست و همدم نوام چامسکی است و جایزه نیم میلیون دلاری نصیبش می شود ولی هیچکدام روشنفکر نیستند، عمو مجید شاه جلوی اینها را گرفته که مبادا روشنفکر شوند؟

«روشنفکران» ایرانی به همه منابع فکری جهان دسترسی داشتند و اغلب آنها در جهان غرب تحصیل، زندگی و کار می کردند و می کنند. اینها مهمترین عامل برپایی نظام توتالیتر در ایران بودند و همین ها هستند که رژیم استبدادی پیشین را اصلاح ناپذیر ولی نظام توتالیتر کنونی را اصلاح پذیر می دانند. اگر روشنفکر بجای روشنفکرنما داشتیم کی به این حال و روز می افتادیم!!!
۲۶۲۲۷ - تاریخ انتشار : ۵ خرداد ۱٣٨۹       

    از : روزی که مصدق نفت را به ایران باز داد

عنوان : چگونه پادشاه دیکتاتور شد؟ : نوشته شاپور بختیار
ــ فصل هفتم کتاب «یکرنگی» ــ
نوشته شاپور بختیار
ترجمهء مهشید امیرشاهی

چگونه پادشاه دیکتاتور شد؟ در دگرگونی شاه جوان در سال­های ۱۹۴۶ و ۵۰ و تمایلش به خودکامگی، اطرافیان - به ویژه طرفداران سیاست انگلیس - سهم به سزائی داشتند. انگلوساکسون­ها به این نتیجه رسیده بودند که طرف بودن با یک نفر به مراتب سهل­تر از طرف شدن با یک سیستم پارلمانی است و با نخست­وزیری که احتمال دارد نظراتش مغایر با ارادهٌ شاه باشد. به همین دلیل به جای تشویق شاه به سلطنت او را ترغیب به حکومت کردند.

در مقابل، مصدق – ­که مشی سیاسی­اش را توضیح داده­ام­- اعتقاد داشت که حکومت بر عهده نخست­وزیر و همکاران اوست که جملگی در مقابل مجلس مسئولند و در صورت بروز اختلاف، نخست­وزیر مجاز است به داوری مردم، یعنی منشأ قدرت، رجوع کند. با در نظر گرفتن روابط پادشاه با قدرت­های خارجی، این شیوهٌ ادارهٌ مملکت ملت را از خطر استبداد حفظ می­کرد. ولی در طی سی و دو ماه حکومت مصدق، شاه آنچه در توان داشت به کار برد تا او را از گرداندن چرخ سیاست باز دارد.

مصدق با رقیب سرسخت دیگری چون قوام­السطنه نیز درگیر بود. قوام در عین اینکه خویش دور و در هر حال همشهری و هم­تبار او بود، نقطهٌ مقابل مصدق به شمار می­آمد.

قوام برای آنکه مانع ورود مصدق به مجلس پانزدهم شود، تمام ترفندها را به کار گرفت. این کار در مملکتی چون کشور ما چندان مشکل نیست. در آنجا رفراندم و یا مراجعه به آراء عمومی بی­فایده است، چون نتیجهٌ آن با تقلب­های متداول همیشه ۹۹.۱ درصد آراء است که هم شاه به دست آورد و هم خمینی. مصدق نه در زمان طرح قرارداد نفتی ایران و شوروی، که قبلاً ذکرش گذشت، در مجلس بود و نه در سال­های ۱۹۴۷-۴۸ و تجدید نظر دربارهٌ قرارداد نفت ایران و انگلیس.

در سال ۱۹۰۱ مظفرالدین شاه بهره­برداری از نفت سراسر کشور را به مهندسی ماجراجو و اهل استرالیا به نام ناکس دارسی Knox d´Arcy واگذار کرده بود. معامله به نظر سودمند می­رسید چون پادشاه پول قابل ملاحظه­ای دریافت می­کرد در حالی که معلوم نبود دارسی به نفتی برسد. ولی نفت در نهایت از دل زمین جوشید و بهره برداری از آن برای انگلیس­ها، که شرکت را از دارسی خریداری کرده بودند وبر آن نام شرکت ایران و انگلیس گذاشته بودند، سال به سال ثمربخش­تر شد.

وضع به همین منوال بود تا به سال ۱۹۳۳، پس از مذاکرات طولانی و مداخلهٌ جامعهٌ ملل، قراردادی جدید که وضعیت ایران را اندک بهبودی می­بخشید جایگزین قرارداد پیشین شد.

قرارداد جدید نیز مورد اعتراض بود و موجب بحث و جدل­های بی­پایان شد که در اینجا فرصت پرداختن به جزئیات آن نیست. بالأخره ایران در سال ۱۹۴۹ شرایط تازه­ای را در قراردادی مکمل قرارداد قبلی گنجاند، که اکنون به طور خلاصه به آن می­پردازیم.

قرارداد ۱۹۳۳ به مدت ۵۰ سال بسته شده بود و هنوز ۲۰ سال از عقد قرارداد نگذشته، دو نکته روشن بود: اول اینکه منابع نفتی، فوق­العاده گسترده و وسیع است، و دوم اینکه صنایعی که ما قصد ایجادش را داشتیم روز به روز نیاز بیشتری به نفت دارد. مصالح مملکتی حکم می­کرد که ما به انتظار فرا رسیدن ۱۹۸۳ نمانیم و هر چه زودتر صاحب ثروت­های طبیعی خود گردیم. اما در عهد رضا شاه اول برنامه­ای چیده شد تا این تصور را ایجاد کند که ما بزودی انگلیس­ها را بیرون خواهیم راند، ولی سرانجام سهم ما از فروش هر بشکه نفت مختصری بالا رفت و در عوض ۳۰ سال بر مدت قرارداد افزوده شد.

برای اینکه بدانیم چه حقوقی داریم و از کدام­یک محروم شده­ایم اواخر ۱۹۴۸ به آقای ژیدل Gidel یکی از استادان دانشکدهٌ حقوق پاریس، مراجعه کردیم که در گذشته استاد حقوق بین­المللی دریایی من بود. ژیدل از طرفداران آلمان و مخالفان انگلستان محسوب می­شد . می­گفتند از پیروان مارشال پتن است ولی این حرف درست نیست، او هم مثل موراس انگلستان را دشمن شمارهٌ یک فرانسه به حساب می­آورد.

آقای ژیدل حدود سه ماه در تهران ماند. عده­ای هم با او همکاری می­کردند تا متن فارسی را به او گزارش کنند. قرارداد به فرانسه ترجمه شده بود ولی او می­خواست جزء به جزء ترجمه را با اصل مطابقه کند. گزارش او نشان می­داد که ما می­توانیم ادعاهائی کاملاً قانونی داشته باشیم و توصیه می­کرد چندین مورد را که ما تصور می­کردیم ادعاهایمان برحق است مطرح نکنیم.

در پی این گزارش مذاکرات میان متخصصین برای تهیهٌ لایحه و تقدیم آن به مجلس آغاز شد. مصدق در تب و تاب بود، نه با روس­ها موافق بود نه با انگلیس­ها، ولی هیچگونه مقام و مسئولیت رسمی برای تغییر قراردادی که بی­شک از اولی بهتر بود، ولی دست و پای ما را در آینده می­بست، نداشت. دولت لایحه را ده روز قبل از خاتمه دوره تقنینیه تسلیم مجلس کرد تا مخالفین نتوانند به نحوی موثر مخالفت خود را ابراز دارند.

مصدق ناگزیر بود از بیرون پارلمان عمل کند. به چند نفری از نمایندگان مجلس دلایل مخالفت با لایحه را عرضه نمود و نظر موافق آنان را برای رد لایحه جلب کرد. این نمایندگان قانع شدند که به چنین طرحی نمی­توان رأی موافق داد. برای رهبری اقلیت مجلس کسی را انتخاب کردند که هم عامی بود و هم جسور. پارلمان عملاً فلج شد. رئیس مجلس در معیت وزیر مسئول، به حضور شاه رفت. این دو برای مجلس چنین پاسخ آوردند: «اعلیحضرت فرمودند، انگلیس­ها حاضر نیستند حتی یک واو از این قرارداد را پس و پیش کنند. ما در موضع ضعف قرار داریم و چارهٌ دیگری موجود نیست.»

مصدق دست به تشکیل جلساتی زد که همهٌ ما در آن شرکت می­جستیم. معتقد بود که دادن رأی موافق به این لایحه در حکم خیانت است. احساسات وطن­پرستانه­ای که این خطابه­های غرا در مردم بیدار کرده بود وکلا را مردد کرد. نظر عده­ای بر این بود که به کل لایحه یک جا رأی داده شود و عده­ای دیگر می­گفتند وقت کافی برای بررسی ماده به مادهٌ متن لایحه ضروری است. این گفتگوها آنقدر به درازا کشید که عمر مجلس به پایان رسید و قانون تصویب نشده ماند. ایرانی­ها وقتی اراده کنند مردمانی زیرک­اند، آنچه کم دارند پایداری است.

در فوریهٌ ۱۹۵۰ مجلس شانزدهم آغاز به کار کرد. این بار دکتر مصدق همراه هفت یا هشت نفر از یارانش از تهران انتخاب شدند. به این ترتیب فراکسیون بسیار کوچکی تشکیل دادند ولی برای همه کاملاً آشکار بود قانونی که در غیبت مصدق به تصویب نرسیده با حضور او به این راحتی تصویب شدنی نیست. در تاریخ معاصر ما، بارها غلیان احساسات ملی، افراد متزلزل را، ناگزیر کرده است که در لحظاتی حساس موضعی روشن و مشخص را برگزینند. دست­نشاندگان قدرت حاکم، در ابتدا دچار تردید شدند و بالأخره همه یکپارچه در کنار رهبر اقلیت قرار گرفتند.

از روزی که من شاهد بوده ام در ایران مجلسی روی کار نیامده است که تمام وکلایش برگزیدگان ملت باشند. چندین بار پیش آمده که سرنوشت مملکت بستگی به یک نفر یا به گروهی کوچک پیدا کرده است، از جمله در دورهٌ نخست وزیری خود من. اولین اقدام من تقدیم لایحه انحلال ساواک به مجلسی بود که به من رأی اعتماد داده بود در صورتی­که همه این آقایان به برکت وجود ساواک به نمایندگی رسیده بودند و دست­پروردگان آن دستگاه بودند. خطاب به آنان گفتم: «شما مرا پذیرفته­اید، ناگزیر باید انحلال آن سازمان را هم بپذیرید وگر نه خود را کنار می­کشم.» نمایندگان، به دلیل فشار افکار عمومی و به این دلیل که منطق چنین حکم می­کرد، به این لایحه رأی موافق دادند. همین نمایندگان به تقاضای من اموال بنیاد پهلوی را نیز به دولت منتقل کردند و در مجموع بر تمام نکات برنامهٌ دولت من گردن نهادند.

مصدق طرح ملی شدن نفت را به مجلس پیشنهاد کرد که طبق آن کشف معادن و تصفیه و استخراج همه به خود ایرانیان واگذار می­شد. مصدق خطاب به اتلی، نخست­وزیر وقت و عضو حزب کارگر انگلستان که صنایع سنگین را در مملکت خویش ملی کرده بود گفت: «باید در همه کارها تابع منطقی واحد بود. اگر شما می­توانید صنایع­تان را ملی کنید چرا ما در ایران نباید چنین حقی داشته باشیم؟» اتلی مردی معقول، متواضع و منصف بود، اما مسئله ابعادی ترسناک داشت: بزرگ­ترین پالایشگاه جهان در آبادان واقع بود و پنج هزار انگلیسی در کشور ما و در صنایع نفت مشغول به کار بودند.

اگر طرح ملی شدن صنعت نفت، با مخالفت سران حزب توده مواجه شد جای تعجب نیست، گر چه این طرح ظاهراً با برداشت­های جهانی آنان توافق داشت ولی توده­ای­ها می­گفتند: شما حق ملی کردن تمامی منابع نفتی را ندارید، فقط باید قرارداد نفت جنوب را لغو کنید. ولی مردم بسیار خوب مفهوم واقعی این حرف را درک کردند و حزب توده در این ماجرا ته­ماندهٌ آبرویی را که پس از واقعهٌ آذربایجان برایش مانده بود از دست داد، چون حق به جانب مصدق بود.

یکی از نمایندگان زیاده درباری در مجلس از مصدق سئوال کرد:

- اگر شما نخست­وزیر هم بشوید این طرح را اجرا خواهید کرد؟

حسابگرانه بودن این سئوال کاملاً آشکار بود. انتخاب نخست­وزیر معمولاً طی مذاکرات غیر رسمی صورت می­گرفت. این بار پیشنهاد در جلسهٌ علنی مجلس و آن هم توسط شخصی سوای رئیس مجلس مطرح می­شد. یعنی اینکه: موضوع را تعقیب نکنید و در عوض رئیس دولت آینده بشوید.

مصدق در دام نیافتاد و چنین جواب داد:

- فقط به شرطی نخست­وزیری را می­پذیرم که اول این طرح در مجلس به تصویب برسد.

خوب می­دانست که اگر نخست­وزیری را قبول کند، گروه اقلیت در مجلس بی­راهنما خواهد ماند، چون طبعاً با قبول آن سمت از نمایندگی مجلس مستعفی می­شد، و طرح ملی شدن نفت به این ترتیب در معرض رد شدن قرار می­گرفت.

قانون ملی شدن صنعت نفت به اتفاق آراء در تاریخ هشت مارس ۱۹۵۱ به تصویب رسید. یک ماه پس از آن مصدق مقام نخست­وزیری را پذیرفت و با اجرای مو به موی قانون ملی شدن نفت به حریفانی که به مبارزه اش طلبیده بودند پاسخ داد. کابینهٌ کاملاً بی­رنگ و بویی را تشکیل داد - سوای یک یا دو مورد استثنائی.

مصدق از مدیران شرکت نفت ایران و انگلیس خواست که به تهران بیایند و اگر پیشنهاداتی دارند عرضه کنند. توضیح داد که قانون به هر حال اجرا خواهد شد ولی محل برای بعضی تغییرات جزئی باقی است. مثلاً مصدق حاضر بود بپذیرد که مدیر عامل شرکت، یک نفر انگلیسی باشد و تمام اتباع انگلیسی که او استخدام کند، به عنوان کارمند به کار ادامه دهند.

بنابراین شایعه­ای که مصدق قصد داشت تمام انگلیسی­ها را از ایران اخراج کند نادرست است. انگلستان بود که حاضر به هیچگونه معامله نشد. مصدق می­گفت: «اگر شما می­خواهید اولین مشتری نفت باشید، ما می­پذیریم اما مطلقاً صحبت پرداخت خسارت عدم النفع در میان نیست. در عوض ما آماده­ایم مخارجی را که شما در بر پا کردن صنایع نفتی متحمل شده­اید بپردازیم.»

دولت بریتانیا، که زیاده به خود مطمئن بود سیاست «کجدار و مریز» را پیش گرفت بالأخره نخست­وزیر که نگران بود مبادا حضور انگلیسی­ها در محل اوضاع را بغرنج کند، اخطاریه­ای برای مدیر عامل شرکت در آبادان فرستاد:

«یک هفته به شما مهلت داده می­شود که خود را کارمند شرکت ملی نفت ایران اعلام کنید. اگر تا انقضای این مدت جوابی از شما نرسد، ناگزیر ورقهٌ اقامت شما در ایران باطل خواهد شد.»

انگلستان یک ناو جنگی را در آب­های ایران مستقر کرد و دست به تهدید برداشت، اما بالأخره حضرات تا آخرین نفر خاک ایران را ترک کردند.

برگرفته از سایت مهشید امیرشاهی:
۲۶۲۲۶ - تاریخ انتشار : ۵ خرداد ۱٣٨۹       

    از : به حمید زرگری عزیز. درود بر شما

عنوان : انتظارپاسخ صادقانه از سلطنت طلبان وساواکی هائی مثل ناشناس (پرسشگر و۵۰ ساله ) نداشته باشید. انها پاسخی ندارند چون مدارک غیر قابل انکاری ازجنایات شاه وجود دارد
سلطنت طلبان و ساواکی ها برای سوالاتی که برای ان مدارک انکار ناپذیری وجود دارد پاسخی ندارند. یکی سوال شما در رابطه با جنایات شاه و دیگری سوال من در رابطه با وابستگی و نوکر بیگانه بودن شاه است که خود در کتاب" پاسخ به تایخ" نوشته است که ژنرال هویزر دم مبارکشان را مثل موش مرده گرفت و به خارج از کشور پرتاب کرد. من همچنین جواب سوالهائی که از دکتر بختیار شده است هم اینجا اورده ام تا سلطنت طلبان و ساواکی ها نگویند حرفهای تاج الملوک در رابطه با وابسته بودن شاهان پهلوی جعلی است. از وابستگان رژیم مثل ابتهاج و نفیسی و.. هم نوشتم . حالا هم مصاحبه دکتر بختیار را ببینند تا بدانند فقط چپها نیستند که شاه را جنایتکار و وابسته به بیگانگان میدانند. دکتر بختیار انحلال ساواک را که جوانان ایران را شکنجه و کشتار میکرد خواست تمامی ملت ایران میداند
۲۶۲۲۴ - تاریخ انتشار : ۵ خرداد ۱٣٨۹       

    از : انحلال ساواک

عنوان : سئوال ازدکتر بختیار - به اعتقاد بعضی ها انحلال ساواک و آزادی همه زندانیان سیاسی، که از رئوس برنامه دولت شما بود،‌ اقدامی عجولانه بود. نظر شما در این مورد چیست ؟
دکتر بختیار - گمان میکنم که اینرا قبلاً گفتم که یکی از خواسته های مصرانه مردم ایران انحلال ساواک بود. من قبول دارم که هیچ دولتی بدون پلیس سیاسی در تمام کره زمین وجود ندارد ولی باید حدود و ثغور و منافع و مضار این سازمانها را سنجید. اگر ساواک فقط و فقط امنیت مملکت و اطلاعات لازم برای حفظ استقلال و امنیت کشور را تأمین میکرد،‌ گمان میکنم هیچ دلیلی برای انحلالش نبود. چنانچه در لایحه انحلال هم ذکر کرده بودم که ظرف مدت چهل روز لایحه جدیدی که یک نوع سازمان اطلاعات و ضد جاسوسی برای کشور تهیه خواهد شد و برای تصویب بمجلس تقدیم خواهد شد. گمان میکنم نظر هر آدمی بود که هم علاقه به مملکت داشت و هم ندای مردمی را که از شکنجه ها و‌ تجاوزات گوناگون ساواک بستوه آمده بودند، می شنید. میدانید که ساواک حتی در امور ملکی و زراعی و ازدواج و طلاق و غیره و غیره دخالت میکرد. با برنامه ای که ما داشتیم هم کشور دارای یک سازمان اطلاعاتی و ضد جاسوسی موثر میشد و هم این تجاوزات و اجحافات و شکنجه ها که من آنها را مخالف حیثیت و شرافت هر ایرانی میدانستم از بین میرفت. وقتی که من انحلال ساواک را جزء برنامه دولت گذاشتم برای این بود که مسئله با یکی از خواسته های تمام گروهها از چپ و راست و میانه رو ارتباط مستقیم داشت. ولی بهیچ وجه من خواهان لجام گسیختگی نبودم وقتی لایحه را به مجلس تقدیم کردم توضیح دادم و گفتم که موضوع این نیست که کارمندان سازمان اطلاعات و امنیت کشور همه خیانت کار باشند. یک عده معدودی هستند که بایستی اینها از گردونه خارج بشوند و اگر جنایتی مرتکب شده اند بر طبق قوانین کشور مجازات بشوند.

حتی بیاد دارم مثال زدم باغبان آنجا با ماشین نویس یا رئیس حسابداری یا کسی که بررسی های اقتصادی و غیره میکرده چه گناهی کرده است. یک کارمند یست مثل سایر کارمندان دولت. پس هیچ بغض شخصی یا هیچ حالتی- که بعضی از ساواکیهای سابق به تحریک عناصر فاسد عالیرتبه رژیم سابق ایران بمن نسبت میدهند - نداشتم. بدون سازمان اطلاعات و امنیت نمیشود زندگی کرد ولی مأمور شکنجه نباید باشد، مأمور ازدواج و طلاق نباید باشد، باغ و ملک مردم را نباید بگیرند، دخالت در اموری که به آنها مربوط نیست مطلقاً نباید بکنند و این آن چیزی است که مادر تمام ممالک متمدن می بینیم. من همین را میخواستم. عجولانه هم نبود اولاً فرصت بود. چهل روز هم وقت داده بودیم، وقت برای اینکه لایحه جدید با حضور یکی دو نفر از افراد با سابقه و خوشنام ساواک قدیم تهیه و تقدیم مجلسین بشود.
۲۶۲۲٣ - تاریخ انتشار : ۵ خرداد ۱٣٨۹       

    از : حمید زرگری

عنوان : از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
ناشناس(پرسشگر، پنجاه ساله)

دریغ از یک جو شرافت، دریغ از یک ذره شهامت و انسانیت. شما دروغگویانی برزدل و بی شخصیت هستید که در تاریکی ایستاده اید هوار می کشید، !

شهامت داشته باشید، و به این پرسش پاسخ دهید:

"""" برای من مصدق مقدس نیست، هیچکس مقدس نیست ، حساب احترام و سپاس از تقدس جداست. برای من دشوارنیست که بپذیرم که مصدق می توانسته آدم هم بکشد و اگر این اتهام ثابت شود آنرا می پذیرم، و آنرا محکوم می کنم چنانکه مساله ی کشت و کشتار درونی سازمانهای سیاسی را پذیرفته ام و محکوم می کنم. شما آیا زمانی به این درجه از شهامت و وجدان خواهید رسید که قبول کنید که پادشاهان پهلوی ادمکشان قهاری بوده اند؟ کسانی که پدر ، برادر، خواهر و منسوبانشان را شاه کشته است هنوز در میان ما زندگی می کنند. با وجود اینهمه شاهد زنده شما هنوز آنقدر شهامت ندارید که به جنایات شاهان محبوب و مقدس خود اعتراف کنید و مغلطه می کنید که استالین جانی بود، که بود! آیا این از بار جنایت شاه کمی می کند""""

آیا یک " نفر " در میان شما پیدا می شود که به این پرسش نه بزدلانه و شرمسارانه، بلکه صادقانه پاسخ دهد. دریغ......
۲۶۲۲۲ - تاریخ انتشار : ۵ خرداد ۱٣٨۹       

    از : شاه و اجازه واشنگتن

عنوان : سئوال - آقای بختیار، از نظر روابط ایران با دو قدرت آمریکا و شوروی، آیا تصمیم داشتید که تغییر سیاست بدهید؟ و اگر چنین برنامه ای داشتید نحوه و حدود آنرا خواهش میکنم روشن بفرمائید
سئوال - آقای بختیار،‌ میگویند - و خود شاه نیز در خاطراتش و همچنین در مصاحبه ای با مجله مصری اکتبر تأیید کرد - که بدون اجازه واشنگتن کاری نمیکرد و تصمیمی نمی گرفت. مخالفان شما هم میگویند بختیار مرد آمریکائی ها بود و آنها او را بشاه تحمیل کردند تا نقش محلل را بازی کند. در این مورد چه میگوئید؟

دکتر بختیار - بنده نمیدانم که محلل اینجا چه مفهومی دارد و شاید چون در زمینه صحبت آخوند هستیم یک معنائی داشته باشد که من نمیدانم. ولی من وقتی قبول کردم بعنوان محلل نبود. بعنوان یک رفورماتور بود. برای اینکه می بینیم همیشه انقلاب ضد انقلاب میآورد. همینطورکه حالا هر کس را اعدام میکنند میگویند ضد انقلاب است. ولی نظر من این بود که تمام این کارها اگر از مسیر قانونی و بر روی اصولی که ما همیشه در جبهه ملی بعد از سقوط مصدق اعلام کرده بودیم، انجام شده بود این مسئله پیش نمی آمد.

اینجا به نکته ای اشاره کردید که شاه در خاطراتش نوشته، مسئول این امر خود اوست که نوشته است. ولی من میتوانم عرض کنم که متأسفانه یک مقدار زیادش صحیح است. برای اینکه وقتی مردم در داخل کشور ناراضی بودند. دولت اعم از اینکه بوسیله شاه اداره بشود یا یک نخست وزیر یا یک دیکتاتور یا هر کس دیگر، در صورت ناراضی بودن مردم،‌ دولت احتیاج دارد که پایگاهی در خارج از کشور برای خودش دست و پا بکند، شاه اگر بخواسته های ملت گوش شنوا نشان داده بود، شاید احتیاج نداشت که امریکائی ها تصمیم بگیرند و شاید امریکائی ها هم خودشان را در مقامی نمیدیدند که از او تقاضای غیر مشروع داشته باشند.

اینجا هم باز مسئله دمکراسی و قانون اساسی مطرح میشود. مرحوم دکتر مصدق بخود من این افتخار را داد که با حضور عده ای فرمود اگر سفیر یک مملکت خارجی از شاه چیزی خواست که بر خلاف مصالح بود، باید بگوید که به دولت مراجعه کنید و وقتی که به دولت گفتند باید بگوید با نظر مجلس باید بشود. عوض اینکه فشار تمام تقاضاهای غیر مشروع روی یک نفر باشد، این منعکس میشود روی نمایندگان ملت و روی تمام ملت. فراموش نکنید که سالها و سالها قبل از تولد شماها، وقتی که منهم خیلی کوچک بودم، سلطان احمد شاه در ضیافتی که در لندن ملکه انگلیس بافتخار او ترتیب داده بود، وقتی که از او خواستند در نطقش به قرارداد ۱۹۱۹ اشاره ای بکند، گفت پادشاه مشروطه نباید چنین کاری را بکند برای اینکه از وظائف او نیست. حالا البته میتوانیم بگوئیم که به او آن رسید که دیدیم. ولی او شرافتمندانه قانون را مراعات کرد. بنظر من محمد رضا شاه اگر متکی میشد به یک دولتی که آن دولت نماینده ملت بود،‌ یعنی مورد تأیید نمایندگان واقعی ملت بود، هرگز احتیاج پیدا نمی کرد که برای کمترین چیز با سفیر این دولت یا آن دولت مشورت بکند. باز بر میگردیم که اگر قانون اساسی مراعات میشد این اختلافات پیش نمی آمد و برای همین موضوع و بدلیل همین دخالت های مستمر دربار در امور دولت بود که دکتر مصدق سقوط کرد.

دولت مصدق در سال ۳۱ مخصوصاً ۳۲ مستمراً مورد حمله یک عده آخوند دیگر بریاست بهبهانی سید ابوالقاسم کاشی و عده ای افراد معلوم الحال بود که خوشبختانه زمانه همه را معرفی کرد. اینها وقتی که میخواستند آزاری به دولت بدهند یا بلوائی بر پا کنند به کمک پول دربار، این عمال یعنی آخوند و اوباش دور هم جمع میشدند و آن الم شنگه هائی که شنیدید یا دیدید، براه می انداختند. بنظر من اگر که شاه خودش را مبری میداشت از این چیزها، خودش را دور میکرد از این دخالت ها،‌ خیلی خیلی بیشتر مورد احترام بود. در این زمینه خاطره کوچکی دارم که عرض میکنم. روزی که من نخست وزیر شدم شاه این مسئله را بمن تذکر دادند که در سلطنت مشروطه، شاه مصون از تعرض است و اینهائی که به در و دیوار مینویسند چه صیغه ایست. من به ایشان پیشنهاد کردم یک هفته صبر کنند. یک هفته یا هشت روز گذشته بود که آمدم کاخ نیاوران، خود ایشان به من اظهار کردند، عین این عبارت : آقای بختیار فحش ها بمن کم شده ولی شما از فحش خوردن غوغا میکنید. من جواب دادم، وظیفه دولت است که فحش بخورد، وظیفه شاهی که دخالت نمیکند فحش خوردن نیست. و این باز بر میگردد باینکه اگر مکانیسم مشروطیت ما درست کار میکرد، ما هرگز به این بلاها گرفتار نمی شدیم حالا استفاده میکنم از حوصله شما و میگویم،‌ یکسال قبل یعنی در سال ۵۶ ما هیچ چیز نمی خواستیم - نه کریم سنجابی، نه داریوش فروهر - نه افرادی که اینقدر دور امام تملق گفتند و مداهنه کردند و بجائی هم نرسیدند جز به نفرت عمومی که روی آنها همیشه سایه می اندازد و درچه شرائط ننگینی زندگی میکنند - ما هیچ چیز از شاه نخواسته بودیم جز اجزای قانون اساسی. او نکرد و وقتی که من آمدم دیگر دیر بود.
۲۶۲۲۱ - تاریخ انتشار : ۵ خرداد ۱٣٨۹       

    از : مجید د

عنوان : روشنفکر
بیله دیگ بیله چغندر،
آقای بی نام ونشون، اون رژیم کذایی با اون شاه نوکر مآب که نمیتونسته روشنفکری بهتر از ما تربیت کنه. روشنفکر ی محیط می خواد، محیط آزاد و دمکرات. مطالعه می خواد، بحث مس خواد. قحطی کتاب سیاسی بود. بهترینش بود فاطمه فاطمه است!
حالا بیاین هی فحش بدین به روشنفکرا. تو خونه عمه شون می بایست روشنفکر بشن؟ آل احمد هم واسه سر ما زیاد بود.
خیلی ایده آلیستی عمو.
۲۶۲۱۲ - تاریخ انتشار : ۵ خرداد ۱٣٨۹       

    از : بنازم به «روشنفکرامون»!!!

عنوان : تقدیم به پرسشگر، تاریخ و نقش «روشنفکرها» را درتاریخ معاصر ایران و بخصوص در انقلاب و بعد از آن ول نکن و یقه اینها را بچسب که دیگر از مسئولیت فرار نکنند.
تقدیم به پرسشگر،
در رژیم گذشته آزادی های فردی و اجتماعی تأمین شده بود. ولی آزادی سیاسی وجود نداشت. احزاب غیرفرمایشی و رسانه های مستقل آزاد نبودند. کسانی به زندان می افتادند که یا مسلح بودند و یا با گروه و احزابی که ممنوع اعلام شده بودند همکاری مستقیم و غیر مستقیم می کردند و هدف خود را سرنگونی رژیم اعلام کرده بودند. با این همه دامنه سرکوب و دستگیری و شکنجه و اعدام مطلقا با دوران جمهوری اسلامی قابل مقایسه نیست. هم آمار و هم کسانی که هر دو زندان را تجربه کرده اند، چیزی جز این نمی گویند. بگذریم از اینکه این واقعیت، اندکی از زشتی آنچه بر سر زندانیان سیاسی رژیم گذشته رفته است، نمی کاهد. امروز دامنه سرکوب به مردم عادی کشیده شده است. امروز به دلیل نبود آزادی های فردی و اجتماعی، هر حرکتی، سیاسی به شمار می رود و همین سرکوب را فراگیر کرده است.

به پرسشگر، تاریخ و نقش «روشنفکرها» را درتاریخ معاصر ایران و بخصوص در انقلاب و بعد از آن ول نکن و یقه اینها را بچسب که دیگر از مسئولیت فرار نکنند. روشنفکرها وظیفه ملی خود را ایفا نکردند و برایشان هیچ چیزی جز بیرون انداختن شاه مهم نبود. بعد از آن هر چه پیش آید خوش آید. همه خوشحال بودند که با بیرون انداختن شاه، امریکا را هم بیرون می کنیم. یک هدف و دو نشان. بعد از آن هم هر چه پیش آید خوش آید. همه مخالفان شاه هم رویایشان این بود که بعد از انقلاب پدر بقیه مخالفان شاه که حالا رقیبشان می شدند را در می آورند و تمام قدرت را خود به دست توانای خود می گیرند و پادشاهی می کنند. و این بود تعبیرشان از آزادی، استقلال و جمهوری...هر کدام آزادی را فقط برای خودش می خواست که هر غلطی می خواهد بکند. هیچکدام از مخالفان شاه از او دمکرات تر نبودند. در حقیقت شاه در مقابل عفو بین الملل شرم می کرد ولی مخالفانش به ریش منشور حقوق بشر می خندیدند از آن فقط استفاده ابزاری می کردند همانطور که از ملت استفاده ابزاری می کردند و می کنند. اگر شاه می کشت جلاد بود و کاریکاتورش شکل جلاد در همه جا پخش می کردند ولی اگر خودشان آدم می کشتند مبارزه آزادیخواهانه و حماسه بود. اگر شاه جلوی کمونیست ها را در ظفار می گرفت، غلط می کرد دخالت کند ولی اگر روسیه می خواست ایران را به یکی از اقمار خود تبدیل کند، برادر بزرگ بود که می خواست برادر کوچولو را آزاد کند!!!

آقای راستگو، مقاله ای مفصل تر از هر مقاله دیگری که تا حالا نوشته اید را به «روشنفکرها ی ایرانی» اختصاص دهید و نشان دهید که این قشر چه نقش مخربی داشته و دارد و درباره منشور جهانی حقوق بشر چه فکر می کرده و می کنند.
۲۶۲۰۶ - تاریخ انتشار : ۴ خرداد ۱٣٨۹       

    از : حامد (نه حمید) زرگری

عنوان : آقای سالاری
آقای سالاری شما چه خوب مخاطب تان را شیر فهم می کنید، درود برشما.
۲۶۱۹۴ - تاریخ انتشار : ۴ خرداد ۱٣٨۹       

    از : مرتضی مرتضی ر

عنوان : دروغ بی شرمانه
آقای ناشناس،
شما بادروغ خود برای من شبهه ایجاد کرید. شما از منبعی که برای خلخالی ها و شریعتمداری معتبراست و عناصر ساواک در تنظیم آن دست دارند کد میاورید. من احساس شرمساری می کنم که در باره ی یک مبارز ملی دچار توهم شده ام.
حرفهای شما اعتباری ندارد.
تاریخ نامه ی آن مادر قهرمان در مطلبی که دوستی در این ستون گذاشته نقل نشده است. ولی چون کتاب ساواک- ساواما اخیرا منتشر شده ،توضیح مادر قهرمان و قهرمانان از منبع نشریه داخلی چریکها ( اگر باشد؟ ) قدیمی ترست و احتمالا همکاران ساواکی شما در زمان جان باختگی ارژنگ و ناصر قهرمان با پخش اکاذیب آنها را هم دچار توهم کرده بودند.
ننگ و نفرت بر همه ی دروغگویان و دشمنان ایران
۲۶۱۹۲ - تاریخ انتشار : ۴ خرداد ۱٣٨۹       

    از : فکر می کردیم روشنفکریم!!!

عنوان : آقای فرید راستگو، یک اشتباه را یکبار کردن را می توان بحساب تجربه گذاشت ولی همان اشتباه را دوباره تکرار کردن، آنهم اشتباهی به آن بزرگی را و آنهم در مورد ملتی ۷۵ میلیونی....
آقای فرخ نگهدار در تلاش آنلاین همه تقصیرها را به گردن مردمی می اندازد که انقلاب کردند و به این ترتیب از قشر روشنفکر و روحانی سلب مسئولیت می کند. نه آقای نگهدار، دروغ نگویید. جوابتان را اینجا می دهم که به عرض جنابعالی برسانند. شما نمی توانید مسئولیت را از روی دوش افراد و احزاب و گروه های سیاسی زمان شاه بردارید. این ننگ بر پیشانی همه شما نشست وقتی با خمینی همدست شدید. چون همه شما تجربه داشتید، هم نسبت به آنچه ایران از سر می گذراند و تاریخ نه چندان دور ایران، و هم نسبت به بلوک شرق و غرب. همه شما نسبت به نقش روحانیان و دین از انقلاب مشروطه به این سو و کارشکنی های آنها در پیشرفت ایران تجربه داشتید. همه شما باید از این تجربه استفاده می کردید و آن را به نسل های جوانتر منتقل می کردید. همه شما در آنچه بر سر ایران آمد مسئول هستید.

آقای فرید راستگو، یک اشتباه را یکبار کردن را می توان بحساب تجربه گذاشت ولی همان اشتباه را دوباره تکرار کردن، آنهم اشتباهی به آن بزرگی را و آنهم در مورد ملتی ۷۵ میلیونی....
۲۶۱۹۰ - تاریخ انتشار : ۴ خرداد ۱٣٨۹       

    از : ‫رضا سالاری

عنوان : در جوامع غیر دموکراتیک هم قانون هست و هم ضد قانون − با کدام معیار و قانون قضاوت میکنی؟ قانون شاه و سلطان و ولی فقیه یا ضد قانون مردم؟ کدام برای شما مهمتر است؟
به پرسشگر
‫برای جواب به هر سوالی شما بایستی اول ملاک و معیار و محک خود را مشخص کنید. اگر معیار و ملاک سنجش شما قانون دست کاری شده مشروطه است، حق با شاه میشود.

امروز هم شما اگر قانون دستکاری شده جمهوری اسلامی را ملاک قرار دهید، باز شما که مخالف ولایت فقیه هستید محکوم میشوید و حق با خامنه ای میشود. رژیم های استبدادی اول قوانین خود را برای کنترل مردم تعریف ، تکمیل و تحکیم میکنند تا بتوانند دستگیریها، محاکمه ها، مجازات ها را کاملاً قانونی نشان دهند.

ولی شما اگر مردم را ملاک قراردهید، مسئله و سوال شما بکل صورت دیگری پیدا میکند و قضاوتها فرم و شکل دیگری می گیرد.

هر قانونی اگر از جانب عادلان نباشد و یا حامل عدالت اجتماعی نباشد، بزودی ضد قانون خودرا هم تولید میکند. مثلاً فرض کنید شبی چراغ قرمز یک تقاطعی در زمانیکه هیچ عابر و ماشینی در اطراف شما نیست هیچوقت سبز نشود. احتمال اینکه شما از شب تا صبح انجا صبر کنید تا چراغ سبز شود تقریباً صفر است. شما در یک قضاوت فردی به این نتیجه میرسید که باید قانون را بشکنید تا از ضد قانون خود استفاده برید و راه برای شما باز شود.

در سیستمهای دیکتاتوری و استبدادی مردم غالباً درک و تصوری ناعادلانه از قوانین موجود دارند و برای اجرای اکثر انها اکراه و اجتناب دارند و هر جا فرصت دست بدهد قانون شکنی میکنند و دنبال ضد قانون خود میروند. علت روانی این امر اینست که خودشان را در امور و مسائل کشور و قوانین بوجود امده شریک و مشاور نمی بینند. میدانند هیچوقت نمایندگان واقعی انها این قوانین را بوجود نیاورده اند. در واقع تصور میکنند همه این قوانین برای قدرت بخشیدن و رفاه شاه و دولت دست نشانده اش است.

بهرحال من سعی کرده ام با هر دو معیار به یکی دو سوال شما در این چهار چوب جواب بدهم.


۱. آیا عمل رزم آرا در قبال مصدق قانونی بود یا غیر قانونی؟

‫طبق قوانین وقت ممکن است غیر قانونی بوده، ولی در رابطه با منافع مردم شایعات در مورد او بسیار است از قبیل اینکه: او در نزد مردم شهرت بدی پیدا کرده بود، بعنوان یک نظامی بسیار زرنگ، دغل، خودسر، قانون شکن، غیرقابل اعتماد، باند باز و جمع کننده نادرستان و دغلکاران در زیر چتر خود و مظنون به ترور شاه و اتهام ارتباط غیر قانونی افسار گسیخته با سه سفارت جهت منافع شخصی .... احتیاج به تحقیق و کند و کاو بیشتر دارد....

۲. آیا برخورد مصدق با رزم آرا قانونی بود یا غیر قانونی؟

ممکن است کاملاً در چهارچوب قوانین وقت نبود، ولی مورد تأیید مردم بود! اذهان عمومی ان زمان حکایت از ارتباط مشکوک و جاسوسی و خیانت برای بیگانگان میکرده است! تحقیق بیشتر در جزئیات قضیه لازم است

۳. آیا رزم آرا باید دادگاهی می شد یا نه؟
‫همانند امروز که شاید شما و بسیاری مردم میخواهند سعید مرتضوی را خود
محاکمه کنند، شاید جو غالب و شاه و مردم ان وقت طرفدار محاکمه و حتی سر به نیستی او بودند!

۴. در صورت جواب بله به پرسش ۳، آیا رزم آرا دستگیر و به دادگاه تحویل داده شد تا قوه قضاییه مستقل از دو قوه دیگر به اتهام او رسیدگی کند و در صورت مجرم شناخته شدن به مجازات برسد؟

مهم شاید بیشتر این بود که او دشمن زیاد داشت و شاه هم به او اعتمادی نداشت! بیشتر ‫جو عصبی و غیر نرمال شده بود قاتل شاه را در حالیکه می توانستند زنده بگیرند عمداً با ده ها تیر از نزدیک کشتند تا سر نخ توطئه گم و مخفی بماند..... تحقیق بیشتر در جزئیات قضیه لازم است
پیروز باشید
۲۶۱٨۵ - تاریخ انتشار : ۴ خرداد ۱٣٨۹       

    از : رضا سالاری

عنوان : قوانین ثابت و ناپویا هر رزیمی را از پا در میاورد و قوانین و قضاوتهای پنهان و زیر زمینی را نه تنها رشد میدهد بلکه در نزد مردم از جذابیت قدیسی هم برخوردار میشود!
جوابهای خیلی کوتاه به دو سوال مستقیم پرسشگر:

۱. بنظر می رسد که رضا سالاری با این گفته بی تعصب موافق باشد که «بیشتر از هر عامل دیگری محمد رضا شاه باعث ‫بالا امدن و پیروزی خمینی شد.» این سلب مسئولیت از «روشنفکران» درست نیست. بی تعصب عوامل دیگر را مشخص نکرده است. (اگر اشتباه می کنم صحیح کنید). بی تعصب نقش «روشنفکران» را کاملا نادیده می گیرد و تمام تقصیر را به گردن شاه می اندازد.

« خیر، من نقش روشنفکران را همیشه مهم دانسته و میدانم. مضافاً از بدو مشروطیت، ما متأسفانه هنوز نتوانسته ایم فیلسوفی دانشمند، لائیک، جهان بین، بی تعصب، علم و عملگرا در سطح جهان، نظیر خیام کاملاً لائیک در هزارواندی سال قبل در کشور خود، و یا نظیر کانت و راسل و پوپر و بسیاری دیگر معروفین دنیا، فیلسوف خود را به جهان عرضه کنیم. در نبود یک فیلسوف جهان بین، تنگ نظران و بیسوادانی متعصب چون فردید، نصر، شریعتی، ال احمد، مطهری و خمینی، طبری، سروش و غیره ادعای فیلسوفی کرده و میکنند. کتاب تحقیقی ماشاءالله اجودانی در مورد ارزیابی و رشد انحرافی روشنفکران ایران از زمان مشروطیت واقعاً خواندنی است. همه ما از شاه و گدا دچار فقر فرهنگی بودیم و بهمین دلیل ضروریات زمان را خوب درک نمیکردیم. مثلاً اگر روشنفکران بجای اینکه هزاران کتاب در تعریف و تمجید دین و یا کمونیزم و انطباق ان با علم و نسبیت و سوسیالیسم و ازادی انسان مینوشتند، کافی بود یک فیلسوف برجسته فقط یک کتاب با اهمیت جهانی در جهت منافع پارلمان واقعی مردم و تفکیک قوا، همچون منتسکیو، برای مردم و جامعه خود مینوشت و راه عملی رسیدن به ان را پیش پای ملت و دولت قرار میداد... متأسفانه فقر فرهنگی و محیط استبداد زده اجازه چنین رشدی را نمیداد طوری که همواره هر دو طرف راههای ساده قهرامیز را انتخاب میکردند. هیلتر و استالین بودن و شدن بسیار اسان ولی گاندی بودن، شدن و ماندن بسیار مشکل! »


‫۱. آقای سالاری ادغام دین و دولت اول در حکومت بیزانس صورت گرفت و ایران ساسانی آنرا کپی کرد. حکومت بیزانس هم پس از ساسانیان بوسیله مسلمانان تسخیر شد. فقط ایران نبود که دچار آن سرنوشت شد. استبداد دینی ۱۰۰۰ ساله در اروپا را نباید دست کم گرفت.

« درست ولی انها خیلی زود متوجه شدند که علت استبدادشان از همان فاصله گرفتنشان از پارلمانهای واقعی مردم و همان دموکراسی ابتدایی یونانی شان سرچشمه میگیرد، و بهمین دلیل بعداز دوره رنسانس با الهامات سودمند و راهنمائیهای فیلسوفان جهان بینشان تا به امروز در مدرن ترین شکل عملیش در حال ترمیم و اصلاح قوانین اساسی و حقوقی خود هستند. »
پیروز باشید!
۲۶۱۷۵ - تاریخ انتشار : ۴ خرداد ۱٣٨۹       

    از : ناشناس درغ میگوید

عنوان : مادر شایگان:برای فرزندان من اشک تمساح نریزید!
ناشناس دروغ میگوید و یک ذره هم شرم نمیکند بخاطر این دروغ ها و دلیلش هم احتمالا اینه که به عنوان مامور ساواک در قتل فرزندان خردسال مادرشایگان دست داشته

بخشی از نامه مادر شایگان

"و به آن‌ها(ساواکی ها) می‌گفتید شما که آن «منزل» را از قبل شناسائی کرده و می‌دانستید که دو کودک در آن زندگی می‌کنند، چرا به طریقی عمل نکردید که جان آن دو حفظ شود؟ چرا با وجود آگاهی به حضور کودکان بی دفاع در آن «منزل»، به گلوله باران کردن آنجا پرداخته و بی محابا آتش مسلسل‌هایتان را به روی ساکنان آن جا گشودید و پیکر هر یک از آنان را با ده‌ها گلوله سوراخ سوراخ کردید و به این ترتیب با کشتن آن کودکان، «جنایت هولناکی» آفریدید؟ چرا چنین «انتقاد» ساده‌ای را به همپالگی‌های تان نکردید؟ طرفداری از ساواک تا به کجا؟ "
۲۶۱۶۹ - تاریخ انتشار : ۴ خرداد ۱٣٨۹       

    از : ناشناس دروغ میگوید

عنوان : مادر همان کودکانی که ناشناس برایشان اشک تمساح میریزد((فاطمه سعیدی (مادر شایگان)) :برای فرزندان من اشک تمساح نریزید!
فاطمه سعیدی (مادر شایگان)

برای فرزندان من اشک تمساح نریزید!
نامه سرگشاده به خلقهای قهرمان ایران در مورد کتاب اخیر دشمن
خلقهای قهرمان ایران!

در این دوران پیری و کهولت، در شرایطی که قلبم همچنان و مثل همیشه برای آزادی و سعادت مردم ستمدیده ایران و برای همه کارگران و زحمتکشان که خود جزئی از آن‌ها بوده‌ام می‌تپد، کتابی به دستم رسید که اطلاعاتی‌های جمهوری اسلامی در ادامه و تکمیل سرکوبگری‌ها و جنایات ساواک، بر علیه مردم ایران منتشر کرده اند. این کتاب تحت عنوان «چریک‌های فدائی خلق، از نخستین کنش‌ها تا بهمن ۱۳۵۷» از طرف به اصطلاح «موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی» که در حقیقت شعبه‌ای از ساواک ضد خلقی جمهوری اسلامی است تحت نام مستعار مزدوری به نام «نادری» چاپ و منتشر شده است.



نادر شایگان
با خواندن این کتاب و دیدن تهمت‌ها و افتراهائی که درسطر سطر آن بر علیه چریک‌های فدائی خلق و تک تک رفقای فدائی که من آن‌ها را همیشه فرزندان انقلابی خود خوانده‌ام، ساز شده، قلبم به درد آمد. اگر ساواک برای جلوگیری از رشد مبارزات توده‌ها بر علیه رژیم شاه و امپریالیست‌ها و حفظ نظم ضد خلقی موجود در جامعه به اعمال انواع شکنجه های قرون وسطائی و تحمیل رنج و عذاب‌های غیر قابل توصیف به مبارزین توسل جست، دستگاه امنیتی رژیم جمهوری اسلامی در این کتاب با طرح مطالب سراپا دروغ و قلب حقایق در مورد یک دوره از تاریخ درخشان مردم ایران که تماماً در خدمت تبرئه ساواک و قدر قدرت نشان دادن دستگاه‌های امنیتی ودر مقابل پوچ و بیهوده جلوه دادن مبارزه نوشته شده، سعی کرده است بر دل‌های ما خنجر زده و شکنجه دیگری را تحمیل کند. واقعیت این است که در این کتاب روح و روان همه نیروهای مبارزی که از رژیم پست و جنایتکار جمهوری اسلامی متنفرند، به زیر شلاق سرکوب‌های قلمی گرفته شده است. از نظر من تحمیل چنین شکنجه و عذابی، خود یکی از هدف‌های کتاب اخیر را تشکیل می‌دهد.

در دهه ۵۰، این افتخار نصیب من شد که بتوانم به همراه فرزندان خردسالم در ارتباط با چریک‌های فدائی خلق قرار گرفته و در درون این سازمان برعلیه رژیم دیکتاتور و وابسته به امپریالیسم شاه مبارزه نمایم. با توجه به این که یکی از موضوعات دروغ پردازی و افترا زنی‌های کتاب اخیر، خود من، فرزندان خردسالم و رفقائی هستند که در این ارتباط قرار داشتند، بر خود واجب می‌بینم علیرغم همه رنجی که یادآوری جنایات ساواک بخصوص در این سن کهولت بر من تحمیل می‌کند، حقایقی را با شما خلق‌های مبارز و قهرمان ایران در میان بگذارم.

...



حمید اشرف
کتاب برای به اصطلاح باز سازی رویدادهای سیاسی در دهه ۵۰، هر آنچه که در بازجوئی‌های زیر شکنجه ساواک عنوان شده را عین حقیقت به حساب آورده است. اما، حقیقت ابداً چنین نیست. باید دانست که در بسیاری از موارد ساواک نمی‌توانست و نتوانست حتی به گوشه‌ای از واقعیت و رویدادی که اتفاق افتاده بود، از طریق شکنجه مبارزین دست یابد، چه رسد به این که به کشف کل حقیقت نایل آید.... آیا هرگز می‌توانید درک کنید که چه انگیزه‌ای مرا بر آن داشت که هنگام دستگیری، شیشه سیانورم را زیر دندان خرد کرده و آن را بجوم؟ چه انگیزه ای باعث شد که شکنجه‌های وحشیانه جنایتکاران ساواک را تحمل کنم و هرگز در مقابل آن‌ها سر تسلیم فرود نیاورم؟ شکنجه‌هائی که نه فقط در روزهای اول دستگیریم بلکه در طول همه دوران زندانم د رمقاطع مختلف به انحاء و اشکال گوناگون بر من اعمال شد!

در این کتاب حتی به انقلابیون کبیر فدائی که درست به خاطر ندادن اطلاعات به دشمن، در زیر شکنجه جان سپردند؛ و یا مقاومتشان چنان تحسین برانگیز بود که خود جلادان ساواک نیز نمی توانستند از تحسین آنان خودداری کنند، اتهام عدم مقاومت و دادن «تمامی اطلاعات خود» به ساواک زده شده. اتفاقاً، من نیز مورد چنین اتهامی قرار گرفته‌ام. با وقاحت و رذالتی که تنها شایسته همپالگی‌های لاجوردی‌ها و حاج داود‌هاست، ادعا شده: «فاطمه سعیدی در همان نخستین جلسه بازجوئی، تمامی اطلاعات خود را بر ملا ساخت.» باید بگویم که این مأموران مزدور جمهوری اسلامی که تنها به خاطر طولانی‌تر کردن عمر ننگین رژیم جنایت پیشه شان دست به قلم برده اند، حقیرتر، بی ارزش‌تر و رسواتر از آنند که من در این جا در صدد افشای دروغ‌هایشان در مورد خود برآیم. اما، من یک شاهد زنده‌ام که هم خود به خاطر ندادن «تمامی اطلاعات»ام به دشمن، شکنجه‌های دستگاه جهنمی ساواک را تجربه کرده‌ام و هم در زندان، مبارزینی را دیده‌ام که آن‌ها نیز به دلیل ایستادن در مقابل جلادان، شکنجه‌های طاقت فرسائی را متحمل شده بودند، پس می‌بینم که بر دوش من وظیفه دفاع از حقیقت، رفع اتهام از فرزندان فدائیم و در میا ن گذاشتن آن با خلق‌های مبارز ایران قرار دارد. بنابراین با توجه به این که آن انقلابیون امروز در میان ما نیستند ــ چرا که درست به خاطر سرخم نکردن در مقابل دشمن و ندادن «تمامی اطلاعات خود» به ساواکی‌ها یا در زیر شکنجه شهید شدند و یا خون شان توسط مزدوران رژیم شاه در میدان‌های تیر بر زمین ریخته شد، لازم می‌بینم به عنوان مادر آن چریک‌های فدائی ِجان باخته به طور مختصر به گوشه‌ای از شکنجه‌هائی که از طرف جنایتکاران ساواک بر من اعمال شد، بپردازم تا نمونه‌ای زنده در رد اتهامات رذیلانه مزدوران وزارت اطلاعات و امنیت جمهوری اسلامی بر علیه انقلابیون دهه ۵۰ به دست داده شود؛ تا همین نمونه زنده در حد خود خط بطلان بر تلاش‌های اطلاعاتی‌های جمهوری اسلامی در این کتاب بکشد که می‌کوشند دستگاه‌های امنیتی را قدرقدرت و انقلابیون را انسان‌های ناتوانی که گویا «در همان نخستین جلسه بازجوئی، تمامی اطلاعات خود را» بر ملا می‌سازند، جا بزنند.

...



ابوالحسن، مادر، ناصر و ارژنگ
از پیوستن خود و فرزندانم به صفوف چریک‌های فدائی خلق صحبت کردم. من پس از این که پسر و رفیق مبارزم، نادرشایگان طی یک درگیری قهرمانانه با نیروهای امنیتی دشمن به شهادت رسید (۵ خرداد ۱۳۵۲)، به همراه رفیق مصطفی شعاعیان، به سازمان چریک‌های فدائی خلق پیوستم. امروز با گذشت چهار دهه از آن زمان ممکن است نظرات گوناگونی در این زمینه وجود داشته باشد. کسانی ممکن است بگویند وقتی زنی صاحب فرزندانی است دیگر نباید در مبارزه شرکت کند. اما صاحبان این فکر حتی اگر خود ندانند، این نظر و فکر عقب مانده را تبلیغ می‌کنند که گویا مبارزه فقط کار مردان است و حداکثر دختران جوان می‌توانند در آن شرکت کنند. بنابراین طبق این نظر یک زن جا افتاده تنها باید به کار آشپزی و بزرگ کردن بچه بپردازد. فکر می‌کنم نادرستی و عقب‌مانده و ارتجاعی بودن این نظر آشکارتر از آن است که من بخواهم در این جا در مورد آن توضیح دهم. این فکر و نظر هم ممکن است مطرح باشد که یک مادر باید بچه‌های خود را در جای امنی گذاشته و بعد به انجام کار مبارزاتی مشغول شود. شاید در شرایط ویژه‌ای واقعاً بتوان چنین کرد و باید هم کرد. اما واقعیت این است که وارد شدن به کار مبارزاتی همانند رفتن به یک مهمانی و یا به قول امروزی‌ها «پارتی» نیست که بتوان با آسودگی خیال بچه را مثلاً به دست پرستار نگهدارنده کودک سپرد و بعد وارد پارتی شد. طرح چنین موضوعاتی بی ارتباط با تبلیغات مسموم کتاب اخیر دشمن و نویسنده آن نیست که اشک تمساح هم برای بچه‌های من ریخته است. در ارتباط با این واقعیت لازم می‌بینم برای آگاهی نیروهای مبارز یادآور شوم که بین شرایط و وضعیتی که روشنفکران یک جامعه در آن به مبارزه می‌پیوندند با شرایطی که توده‌های کارگر و زحمتکش و ستمدیده به مبارزه روی می‌آورند، تفاوت بزرگی وجود دارد. باید به خاطر آورد که اگر دانشجویان و روشنفکران با خواندن کتاب و در عین حال با آشنائی و بالا بردن شناخت خود از شرایط زندگی دهشتناک توده‌ها در زیر سیستم‌های طبقاتی، به ضرورت مبارزه پی برده و قدم در آن می‌گذارند، گرویدن توده‌های زحمتکش به مبارزه در پروسه دیگری صورت می‌گیرد. زحمتکشان با رنج و بدبختی و مصیبت‌های گوناگون در زندگی خود مواجهند. آن‌ها ظلم و ستم شدید و هم جانبه‌ای که بر آن‌ها اعمال می‌شود را با پوست و گوشت خود لمس و درک می‌کنند. به همین خاطر تنها کافی است که نور آگاهی انقلابی بدرون زندگی آنان راه یابد؛ کافی است که آنان خود را از زیر تبلیغات ریاکارانه دشمن که مثلاً ظلم و ستم و بدبختی‌های موجود را مصلحت خدا و یا با هر توجیه دیگری جاودانه و تغییر ناپذیر جلوه می‌دهند، برهانند و در عین حال مبارزه برای تغییر وضع حاکم را ممکن و عملاً امکان پذیر ببینند. در این صورت آنان، بدون هیچگونه محافظه‌کاری و عافیت‌جوئی به میدان مبارزه آمده و نیروی خود را در اختیار جنبش قرار خواهند داد. در طول تاریخ، ما همواره شاهد شرکت خانواده‌های کارگر و زحمتکش در مبارزه بوده‌ایم و اساساً هیچ مبارزه‌ای بدون شرکت توده‌ها نمی‌تواند به پیروزی برسد.... در شرایط اختناق شدید و دیکتاتوری جنایت بار حاکم در جامعه و در شرایط وجود شکنجه‌های قرون وسطائی در زندان‌های رژیم شاه و لزوم مبارزه هر چه جدی‌تر بر علیه رژیم حاکم، با تحت تعقیب قرار گرفتن نادر از طرف ساواک، مجبور شدیم به عنوان یک خانواده به زندگی نیمه مخفی روی بیاوریم. دراین مسیر، با جدی‌تر شدن هر چه بیشتر مبارزه در عرصه جامعه، زندگی ما نیز هر چه بیشتر با کار مبارزاتی جدی در آمیخته شد. تقریباً درعید سال ۱۳۵۲بود که برای مصون ماندن از دستگیری توسط پلیس مجبور شدم بچه‌ها را از مدرسه بیرون آورم که در این زمان رفیق صبابیژن‌زاده که با ما زندگی می‌کرد، مسئولیت آموزش آن‌ها را به عهده گرفت. به این ترتیب، من و بچه‌ها کاملاً در مسیر یک زندگی مبارزاتی قرار گرفتیم. خانه ما حالا دیگر یک خانه تیمی شده بود که من در آن به همراه رفیق صبا به کار تایپ، تکثیر جزوه با پلی‌کپی و استنسیل مشغول بودیم. همانطور که آشکارا دیده می‌شود برای ما امر زندگی روزمره و مبارزه لاجرم درهم تنیده شده بود. آیا زندگی همیشه یک روال دارد؟ من فکر می‌کنم که زندگی هیچ وقت یک چهره نداشته است و می‌خواهم تأکید کنم که زندگی مبارزاتی، خود نوعی از زندگی و در این جهان مملو از ظلم و ستم و وحشت برای زحمتکشان، عالی‌ترین نوع آنست. بچه‌های من از همان آغاز زندگی شان با این نوع زندگی آشنا شده و با آن زیسته و بزرگ می‌شدند و استعدادهایشان نیز در این رابطه رشد می‌یافت. بگذارید برای تان واقعه‌ای را تعریف کنم. هنگامی که ما با یک شناسنامه جعلی، خانه‌ای اجاره کرده بودیم، یک بار رئیس کلانتری برای برطرف کردن شک خود که مبادا خانه توسط به قول آنان «خرابکاران» اجاره شده باشد، به در خانه آمد. ناصر که در آن زمان هشت سال بیشتر نداشت قبل از من به دم در رفت. رئیس کلانتری از او نام پدرش را پرسید و ناصر بدون درنگ و خیلی آرام و خونسرد، نادر را پدر خود معرفی کرد و همان نام مستعاری که در شناسنامه جعلی بود را به جای نام واقعی نادر به رئیس کلانتری گفت. من تصور می‌کردم ناصر با مرد همسایه صحبت می‌کند و هنگامی که خود را به دم در رساندم، او با هوشمندی رئیس کلانتری را دست به سر کرده و دنبال کار خود فرستاده بود...

...



مرضیه ‌اسکویی طی نامه‌ای خطاب به مادرشایگان می‌نویسد:

«... تو مثل دریایی از خشم و محبتی، خشم به دشمن توده‌ها و محبت به توده‌ها و ما همگی در این خشم گسترده‌تر، دل‌های مان را صفا می‌دهیم تا بتوانیم بیشتر پایداری کنیم.
... رسم این است که به محبوب‌ترین کسان هدیه‌ای می‌دهند و من لحظات فراوان فکر کرده‌ام برای یک رفیق بزرگوار چی هدیه‌ شایسته‌ای می‌توانم بدهم و با خود گفته‌ام: اگر بتوانی همیشه به توده‌ها و رفقایت وفادار بمانی، اگر همیشه شایسته باشی که رفیق مادر با شهامت‌ترین رفیق را دوست بداری می‌توانی از قطرات خون خود دسته گلی ببندی و روزی که در راه رهایی توده‌ها آخری تلاشت را کردی و آنگاه که آخرین تیرت را بر قلب دشمن نشاندی، برای مادر بفرستی. شاید این هدیه‌ای باشد که بتوانی ‌آن را با بی شرمساری به شایسته‌ترین رفیق تقدیم کنی.
رفیق مادر، من وعده چنین هدیه‌ای را به تو می‌دهم بپذیر. تا آن دم که هدیه را برایت بفرستم»

بالاخره در ۲۶ اردیبهشت سال ۱۳۵۵مزدوران دشمن یکی از پایگاه‌های سازمان که ارژنگ و ناصر شایگان به همراه رفقای دیگر در آن بودند را شناسائی و سپس آن را زیر آتش گلوله مسلسل‌های امریکائی شان قرار دادند. باران گلوله بر سر آن پایگاه باریدن گرفت. رفقای مستقر در آنجا به دفاع از خود برخاستند ولی با توجه به کثرت نیروهای مسلح پلیس و محاصره آن پایگاه در شعاعی وسیع، همه رفقا که ارژنگ و ناصر هم در میان آن‌ها بودند به جز رفیق حمیداشرف که توانست از آن مهلکه فرار کند، شهید شدند (لادن آل‌آقا، فرهادصدیقی پاشاکی، مهوش حاتمی، احمد رضا قنبر پور). ای کاش چنین نمی شد؛ و ای کاش نه فقط خون این رفقا بلکه خون هیچ مبارزی بر زمین ریخته نمی‌شد. ولی این را هم می‌دانم که این خون پاک بهترین فرزندان انقلابی ایران، خون حمیداشرف‌ها، آل آقاها، شایگان‌ها و دیگر انقلابیون جنبش مسلحانه بود که درخت انقلاب ایران را آبیاری کرد و باعث شد که دو سال بعد توده‌های قهرمان ایران به طور وسیع و یکپارچه به میدان مبارزه آمده و به جنبش بپیوندند. بلی، در آن سال، فرزندان کوچک من به شهادت رسیدند. درد و اندوه بیکران این امر در دل من است. ولی با شهید شدن آنان دژخیمان ساواک هم نتوانستند آن‌ها را زنده دستگیر نموده و تحت شکنجه‌های وحشیانه خود قرار دهند.

امروز، به اصطلاح نویسنده کتاب دشمن (چریک‌های فدائی خلق، از نخستین کنش‌ها تا بهمن ۱۳۵۷) با نام نادری، در حالی که ساواک را از جنایاتی که با حمله به رفقا و کشتن آنان مرتکب شد، تبرئه می‌کند، جان باختن ارژنگ و ناصر را به گردن رفیق کبیر حمیداشرف انداخته و با بیشرمی و وقاحتی که تنها از خود مزدوران وابسته به وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی، این هم کیشان خمینی‌ها، خلخالی‌ها و لاجوردی‌ها ساخته است، اتهام ارتکاب به «جنایت» به او می‌زند. آن گاه از «دیگرانی» که «به نقد گذشته خود پرداخته اند» می‌خواهد که به اصطلاح قساوت‌های حمیداشرف را نقد کنند. حمیداشرف، این قهرمان خلق‌های ایران را که همه عمر مبارزاتی طولانی‌اش را صرف جنگیدن با جنایتکاران و دشمنان قسم خورده ستمدیدگان نمود. نویسنده تأکید می‌کند که این کار باید صورت گیرد تا مرگ «کسب و کار کسی نگردد». واقعاً که(!!) درجه بیشرمی و وقاحت را می بینید!؟ این را مأمور رژیم دار و شکنجه جمهوری اسلامی می‌گوید. مأمور رژیمی که از بدو روی کار آمدنش خونریزی و کشتارهای بی‌رحمانه و قساوت آمیز و ارتکاب به جنایاتی هولناک، «کسب و کار» دائمی‌اش بوده است و تنها یک قلم از قساوت‌هایش، کشتار هزاران تن از زندانیان سیاسی بی‌دفاع در زندان‌های سراسر کشور در طی مدت کوتاه تقریباً دو ماه در سال ۱۳۶۷ می‌باشد. بنابراین آیا استمداد نویسنده کتاب دشمن از «دیگرانی» که «به نقد گذشته خود پرداخته اند»، جز برای رونق دادن به «کسب و کار» تا کنونی جمهوری اسلامی و تداوم جنایات هولناکترش نمی‌باشد؟ و آیا کسی که از حداقل شرافت انسانی برخوردار باشد، حاضر به دادن پاسخ مثبت به این خواست می‌شود؟

نه خیر، آقای نادری مزد بگیر وزارت اطلاعات! تا من زنده‌ام و می‌توانم شهادت دهم هرگز نمی‌گذارم و اجازه نمی‌دهم خون فرزندان چریک فدائیم و از جمله خون رفقا ارژنگ و ناصر در دست شما دشمنان مردم به وسیله‌ای برای فریب ستمدیدگان و سیاه کردن روزگار آنان تبدیل شود. برای فرزندان من اشک تمساح نریزید! شماها همان کسانی هستید که کودکان معصوم و جگر گوشه‌های خانواده‌ها را با دادن کلید بهشت به دست شان فریفته و جان عزیز شان را با فرستادن آن‌ها به میادین مین می‌گرفتید؛ و همین امروز، اعدام نوجوانان زیر ۱۸ سال، «کسب و کار» رسمی و قانونی تان را تشکیل می‌دهد. اما، خب!! حالا که با ناشی‌گری به جلد روباهی مکار رفته و خود را طرفدار سینه چاک کودکان من جلوه می‌دهید، حداقل دراین کتاب «انتقاد»ی هم به همپالگی‌های ساواکی تان می‌کردید و به آن‌ها می‌گفتید شما که آن «منزل» را از قبل شناسائی کرده و می‌دانستید که دو کودک در آن زندگی می‌کنند، چرا به طریقی عمل نکردید که جان آن دو حفظ شود؟ چرا با وجود آگاهی به حضور کودکان بی دفاع در آن «منزل»، به گلوله باران کردن آنجا پرداخته و بی محابا آتش مسلسل‌هایتان را به روی ساکنان آن جا گشودید و پیکر هر یک از آنان را با ده‌ها گلوله سوراخ سوراخ کردید و به این ترتیب با کشتن آن کودکان، «جنایت هولناکی» آفریدید؟ چرا چنین «انتقاد» ساده‌ای را به همپالگی‌های تان نکردید؟ طرفداری از ساواک تا به کجا؟

اما، از سخنان بالا که آن‌ها را بیشتر برای تمسخر آقای نادری بیان کردم، بگذریم، برای اطلاع خلق‌های مبارز ایران باید بگویم که داستان کشته شدن فرزندان کوچک من به دست «خود چریک‌ها»، به هیچ وجه جدید نبوده و داستان ساواک ساخته کهنه‌ای است. این داستان را در همان زمان بلافاصله پس از شهادت آن رفقای کوچک، در زندان اوین به من گفتند و در یک موقعیت دیگر مرا تحت فشار قرار دادند که چنان چیزی را بر علیه چریک‌های فدائی خلق، با زبان خودم اعلام کنم. این موضوع را به طور مختصر توضیح می‌دهم.

شرح این که من چگونه از شهادت دو فرزند دلبندم در زندان اوین با خبر شدم، این که بر من چه گذشت و چه عکس العملی نشان دادم، در این جا نمی‌گنجد. اما این را بگویم که در اولین فرصت به دفتر زندان رفتم و با داد و بیداد رو به «سروان روحی» (رئیس زندان اوین) گفتم: «شما چه وحشتی می‌خواهید توی دل مردم بیاندازید؟ چرا این بچه‌ها را کشتید؟ چه توجیهی برای کشتن این دو کودک خردسال دارید؟ جواب دنیا را چه می‌دهید؟ حتماً طبق معمول همان طور که همیشه در روزنامه‌های تان می‌نویسید خواهید گفت که آن‌ها «در درگیری متقابل» کشته شدند.» و با خشم وتمسخر اضافه کردم: «بلی، "درگیری متقابل" بین مأموران ساواک و دو بچه ۱۳-۱۲ ساله!! چه کسی چنین چیزی را از شما قبول می‌کند؟» سروان که تا این مدت آچمز بود و چیزی نداشت بگوید ناگهان از حرف‌های من بُل گرفت و گفت: «بلی خانم، درگیری متقابل بود. یکی از مأمورهای ما را یکی از بچه‌های تو کشت.» این حرف خیلی به من گران آمد. گفتم: «آیا در خانه برادر۱۳ـ ۱۲ساله داری؟ اصلاً بچه‌ای در چنان سنی می‌تواند دستش اسلحه بگیرد و ماشه‌اش را بکشد، تازه آن هم در شرایط وحشتناک گلوله باران خانه! نه خیر، این یک دروغ است. شما‌ها اسلحه داشتید. این مأموران جانی ساواک بودند که بچه‌های مرا به مسلسل بستند.» خلاصه، در آخر من خواستم که مرا سر جسد بچه‌هایم ببرند که گفت نمی‌شود و مرا به بند برگرداندند.
۲۶۱۶۴ - تاریخ انتشار : ۴ خرداد ۱٣٨۹       

    از : unknown

عنوان : ماستمالی
جناب مرتضی ر
"اگر چریکها قاتل بودند، روستاییان را با سلاحی که در اختیار داشتند می کشتند و می گریختند.
داستان حمید اشرف شاید روایت دیگری هم داشته باشد".
بهنظرشما پاسبان وژاندارم وسربازکشی مبارزه برعلیه آستبداد است؟ رئیس بانک کشی چطور؟چپ به همگروهش ونیز کودکان رحم نکرد. پول واسلحه ومهمات واموزش گرفتن از دیکتاتور ها وحکومتهای توتالیتر برای سرگونی حکومت وترور شهروندان بیگناه و برپایی حکومت پرولتاریا مبارزه با دیکتاتوری بود. درمورد اشرف وقتل کودکان خودش در نشریه سازمان اعتراف میکند بعد شما میگوئید شاید روایت دیگری هم داشته باشد! اخر مخالفت با پهلویها که نباید از جاده انصاف خارجتان کند(که میشه کرده است) وبخواهید جنایاتتان را کنید. تفاوت سنگواره های جبهه ملی با بزرگمردانی چون دکتر صدیقی و تا حدی بختیار اینجا اشکار میشود. صدیقی
بدنبال کسب وجهه نبود و حاضر به قربانی کردن خود درراه وطن بود برعکس به اصطلاح ملیون که در راه کسب وجهه(پوپولیست) وقدرت و چپ در راه اخوی بزرگ وطن را قربانی کردید.
فقط پهلویها بد بودندووشا معصومین. ار رضا شاه نبود که "سر خزعل" خوزستان را جدا کرده بود ونفتی نبود که بعدها به اصطلاح ملیون افتخار! ملی
کردنش را به حساب خود واریز کنند و سالها با ان اشتباه مهلک فخر بفروشند. بروید صورت جلسات مجلس زمان رضا شاه را بخوانید ببینید که مصدق و مدرس مخالفان سرسخت رضا شاه در رابطه با شیخ خزعل وخوزستان بوده اند.
۲۶۱۵۹ - تاریخ انتشار : ۴ خرداد ۱٣٨۹       

    از : A Avakian

عنوان : Document
Please read this book.


Mohammad Mosaddeq and
the ۱۹۵۳ Coup in Iran
Edited by Mark J. Gasiorowski and Malcolm Byrne

New Volume Reexamines a Seminal Event
in Modern Middle Eastern History

A Joint U.S.-British Regime-Change Operation in ۱۹۵۳ that Holds Lessons for Today

New Documents Shed Further Light on Secret U.S. Policy

June ۲۲, ۲۰۰۴

For further information Contact
Malcolm Byrne ۲۰۲/۹۹۴-۷۰۴۳
mbyrne@gwu.edu
"This book … sheds vital new light on issues that remain crucial to the evolution of U.S.-Iran relations and to continuing questions about unilateralism and secrecy in U.S. foreign policy."

Nikki Keddie, UCLA
"Mark Gasiorowski and Malcolm Byrne have assembled a stellar array of talented scholars … This is an exceptional collection dealing with a uniquely important event."

Gary Sick, Columbia U.
"This multinational, multiarchival history is a magnificent addition to the literature on post-World War II international history."

Melvyn Leffler, U. of Virginia.
۲۶۱۵۱ - تاریخ انتشار : ۴ خرداد ۱٣٨۹       

    از : الف آواکیان

عنوان : نقل قولی از داریوش خان
آقای مرتضی ر،
دستتان درد نکند. کاری کرده اید کارستان. ما نخودی هستیم اجازه بدهید نقل قولی هم از خودیهایشان بیاورم.


آقای داریوش همایون، مشاور رضا پهلوی که زمانی وزیر اطلاعات و جهانگردی بود، اوضاعسال‌های ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۷ ( از کودتا تا انقلاب) را چنین توصیف می کند:

«سیاست فرهنگی این دوره نیز مانند همه سیاست‌های آن بی بهره از به هم پیوستگی و هدف روشن بود. از سویی فعالیت‌های فرهنگی چشمگیر و پرهزینه (جشنواره‌ها، تالارهای کنسرت و اپرا و موزه‌ها و کتابخانه‌ها پرهزینه و مانندهای آن) که گروه معدودی را در بر می‌گرفت و از سوی دیگر فقر فرهنگی محض که با فعالیت‌های زیرزمینی و نه چندان زیرزمینی چپگرایان و افراطیون مذهبی «جبران» می‌شد. تسلط دیوانسالاری بر فعالیت‌های فرهنگی عملاً به توقف یا رکود نشر کتاب، تئاتر، فیلم‌سازی و مطبوعات انجامید. توده‌های جمعیتی که به شهرها ریخته بودند و نه شغل‌های مرتبی داشتند، نه سرگرمی درست، نه شرایط زندگی قابل تحمل و نه حتی دسترسی به ورزش –زیرا این رشته نیز در انحصار مقامات بانفوذ سیاسی و نزدیک به رهبری در آمده بود و اعتبارش به مصرف همه‌گیر کردن ورزش نمی‌رسید و عموماً در طرح‌های تجملی هزینه می‌شد- از فعالیت‌های سالم فرهنگی بی‌بهره بودند. نیروی آنان به جای آنکه در عرصه‌های فرهنگ و ورزش به کار گرفته شود، سرخورده و عاصی شد و سرانجام طغیان کرد. در همه سال‌هایی که دیوانسالاری فرهنگی با یک سانسور ناشیانه و کوردلانه و غرض‌آلود و ناکارآمد تلاش‌های دو نسل را برای ابراز وجود عقیم می‌گذاشت، افراطیان و متعصبان مذهبی و گروه‌های پنهان و آشکار چپگرا که در پیکار چریکی – فرهنگی مهارت یافته بودند، ایدئولوژی‌های خود را از همه راه، حتی از راه کتاب‌های درسی رسمی، به جوانان تلقین می‌کردند. رژیم ایدئولوژی نامشخصی آمیخته از اصل رهبری و ترقی‌خواهی را با وسایل و از راه‌های ابتدایی تبلیغ می‌کرد. تقریباً همه بحث سیاسی رسمی به دو سه کتاب و مصاحبه‌ها و سخنرانی‌های گاه‌گاهی یک مقام (شاهنشاه) برمی‌گشت و بر گرد سه چهار روز معین در سال دور می‌زد.» «دیروز و فردا» آقای داریوش همایون.

آقای پرسشگر، اقای پنجاه ساله، اقای ناشناس، از کاربران پوزش بخواهید. این تئوریسین شماست که اوضاع را توصیف می کند. آیا شما واقعا ساواکی های مفلوکی نیستید که رژیم جمهمری اسلامی هم شمارا طرد کرده است.
۲۶۱۴۶ - تاریخ انتشار : ۴ خرداد ۱٣٨۹       

    از : مرتضی ر

عنوان : سیاهکل
توضیح برای ناشناس و امثال او،
آقای ناشناس، من از اقدامات خشونت آمیز دفاع نمی کنم و طرفدار سازمانهای چپ و مبارزات مسلحانه نیستم، امابگمان من چریکها در زمانی که شاه همهی درها را برای حرکات دموکراتیک بسته بود برای حفظ حیثیت ملی دست به حرکات قهر آمیز زدند. من این مجموعه را بیشتر برای خانم مرضیه ی شفا و دوستانی نقل می کنم که گویا گرایشی به حکومت مشروطه دارند اما می خواهند آن سوی سکه تاریخ دوران پهلوی را نه از روی نوشته های کمونیستها ویا سلطنت طلبان، بلکه از نگاه ملی گرایانی چون من که در آن روزگار خاموش بودند و خون دل می خوردند بشنوند.
تاریخ ما از این گونه حاودث بسیار داشته است، قیام مزدک، یعقوب لیث،معتزله، استاذسیس، سربداران (۱ و ۲) بابک خرمدین، مازیار، کلنل ،سیاهکل ووووو .
بهتر است ارزیابی را به تاریخ واگذار کنیم. فصل مشترک همه ی اینها با همه ی درستیها یا نادرستیها ، نقاط قوت یا ضعف مبارزاتی هستند که در تاریخ ما بر علیه ظلم و بیدا انجام گرفته است.
اگر چریکها قاتل بودند، روستاییان را با سلاحی که در اختیار داشتند می کشتند و می گریختند.
داستان حمید اشرف شاید روایت دیگری هم داشته باشد.
******************

"""""حادثه سیاهکل
پ"""""رویز ثابتی سنگسری (رئیس اداره سوم ساواک که مسئول امنیت داخلی کشور بود و به «مقام امنیتی» شهرت داشت) روز ۱۵ فروردین ۱۳۵۰ در یک مصاحبه تلویزیونی موضوع تعقیب و گریز طولانی مأموران امنیتی و انتظامی را با گروهی چریکی در جنگل‌های سیاهکل فاش کرد. سخنان او اشاره رسمی به حادثه‌ای بود که روز ۱۹ بهمن سال قبل در سیاهکل روی داده بود و در آن عده‌ای از مبارزان مسلح به یک پاسگاه ژاندارمری حمله کرده و ۹ قبضه تفنگ و یک قبضه مسلسل را از آنجا به غنیمت برده بودند. این حمله مسلحانه در تاریخ مبارزات چریکی جنبش‌های چپ ایران، به ویژه سازمان چریک‌های فدائی خلق، اهمیت تاریخی دارد و توسط ایشان «حماسه سیاهکل» لقب گرفته است. در واقع، دو گروه چریکی نوپا پیش از آن در حمله مسلحانه به چند بانک، مبالغی را برای تأمین هزینه‌های مبارزه خود مصادره کرده بودند، اما مقامات حکومتی تصوّر می‌کردند سرقت از بانک‌ها کار گروه‌های تبهکار است. «بدین ترتیب حمله به سیاهکل اولین عملیات چریکی «اعلام شده» از سوی چریک‌ها در ایران بود». («تاریخ سیاسی بیست‌وپنج ساله ایران» غلامرضا نجاتی)
نظر
دو گروهی که ذکر آن رفت پس از حادثه سیاهکل در هم ادغام شدند و نام «سازمان چریک‌های فدائی خلق ایران» را برای خود برگزیدند. یکی از این دو گروه به نام «گروه بیژن جزنی» (یا جنگل) شناخته می‌شد و دیگری به گروه مسعود احمدزاده شهرت داشت.
سابقه فعالیت گروه بیژن جزنی به اواسط دهه ۱۳۴۵ باز می‌گشت که او به اتفاق پنج دانشجوی دیگر به نام‌های عباس سورکی، علی‌اکبر صفائی‌فراهانی، محمد صفاری‌آشتیانی، زرار زاهدیان و حمید اشرف مطالعه در مورد امکان مبارزه مسلحانه با حکومت پهلوی را آغاز کردند. اما حدود یک سال بعد (در زمستان ۱۳۴۶) یک عنصر نفوذی ساواک آنها را شناسایی کرد و بازداشت اعضای گروه آغاز شد. در این میان صفائی‌فراهانی و صفاری‌آشتیانی توانستند از مرز بگریزند و خود را به اردوگاه‌های آموزشی سازمان آزادیبخش فلسطین در لبنان برسانند. آنها پس از گذراندن دو سال آموزش چریکی از طریق خاک عراق به ایران باز گشتند و به حمید اشرف که از خطر جسته بود پیوستند. جزنی در این میان به حبس طولانی محکوم شده بود و دوران محکومیت خود را در اوین می‌گذراند، اما اعضای باقی‌مانده گروه او را به عنوان «پدر روشنفکر» خود می‌شناختند.
سابقه گروه دوم (گروه احمدزاده) نیز به دوران نهضت ملی و فعالیت جبهه ملی پس از کودتا باز می‌گشت. مسعود احمدزاده که از دوران دبیرستان به فعالیت‌های سیاسی علاقه‌مند بود، در سال ۱۳۴۶، به هنگام تحصیل در دانشگاه صنعتی آریامهر، با کمک امیرپرویز پویان و چند دانشجوی دیگر گروهی تشکیل داد که به مطالعه در روش‌های مبارزه مسلحانه می‌پرداخت. رساله «مبارزه مسلحانه؛ استراتژی و تاکتیک» (نوشته احمدزاده) و جزوه‌های «ضرورت مبارزه مسلحانه» و «رد تئوری بقا» (دو نوشته پویان) حاصل این مطالعات است.
گروه‌های جزنی (که توسط صفائی‌فراهانی رهبری می‌شد) و احمدزاده اوایل سال ۱۳۴۹ با هم آشنا شدند و در مورد همکاری به توافق رسیدند. استراتژی مشترکی که دو گروه برگزیدند، کار همزمان در شهر و روستا بود. بنابراین آنها مطالعه و شناسایی مناطق جنگلی شمال را آغاز کردند. یک گروه شش‌نفره از چریک‌ها به فرماندهی صفائی‌فراهانی اواسط شهریورماه همان سال از دره «مکار» در نزدیکی چالوس برای شناسایی منطقه به حرکت در آمد. تاکتیکی که گروه انتخاب کرده بود، حمله و خلع سلاح یک پاسگاه و خروج فوری از منطقه بود. «چریک‌ها امیدوار بودند کشاورزان شمال، با سنت رادیکالی خود، همچنان که در دهه اول ۱۳۰۰ شمسی از جنبش میرزا کوچک‌خان پشتیبانی کرده بودند، به جنبش آنها روی خوش نشان دهند». (همان)
عمل
یکی از اعضای گروه شناسایی در اوایل بهمن ۱۳۴۹ دستگیر شد و پس از تحمل چند روز شکنجه (که سرانجام به مرگ او منجر شد) اطلاعاتی در مورد اعضای گروه به ساواک داد. عملیات مأموران امنیتی روز ۱۳ بهمن آغاز شد و طی چند روز سه تن در گیلان و هفت تن در تهران بازداشت شدند. گروه نه نفری جنگل که در ارتفاعات سیاهکل بود، روز ۱۶ بهمن خبر دستگیری‌ها را دریافت کرد. گروه، سه روز بعد کوشید یکی از مرتبطان محلی را از خطر آگاه کند. اما فرستاده گروه با کمین نیروهای ژاندارمری روبرو شد و پس از مدتی مقاومت مسلحانه به دام افتاد. اعضای گروه که صدای تیراندازی را شنیده بودند، از کوه پائین آمدند و به پاسگاه ژاندارمری حمله بردند.
فردای آن روز منطقه وسیعی در اطراف سیاهکل به محاصره نیروهای امنیتی و انتظامی درآمد. چند روز بعد که آذوقه گروه تمام شد، چهار تن از آنان به روستایی پناه بردند. مردم وقتی از مسئله آگاه شدند خانه‌ای را که چریک‌ها در آن حضور داشتند، محاصره کردند. صفائی‌فراهانی برای آنان از آرمان‌های گروه صحبت کرد، اما کدخدا و سپاهی‌دانش حاضر در روستا، از ترس برخورد حکومت، اجازه آزادی آنها را ندادند. بنابراین چریک‌ها بدون مقاومت مسلحانه تسلیم مردم شدند تا به مقامات تحویل شوند. از میان سایرین که هنوز در جنگل متواری بودند، دو تن در درگیری مسلحانه کشته شدند و سه تن مدتی بعد گرسنه و خسته به اسارت در آمدند.
ساواک توانست در مجموع ۱۷ تن از اعضای دو گروه را شناسایی و بازداشت کند که ۱۳ تن از آنها فوراً در دادگاه نظامی محاکمه و تیرباران شدند. پنج تن دیگر از اعضای گروه که جان به در برده بودند، درست سه روز پس از مصاحبه پرویز ثابتی، سرلشکر فرسیو را که رئیس دادرسی ارتش بود، جلوی خانه‌اش به قتل رساندند. نخستین اعلامیه رسمی «سازمان چریک‌های فدائی خلق» که از ادغام گروه جزنی و گروه احمدزاده تشکیل شده بود، در بهار ۱۳۵۰ انتشار یافت.
حادثه سیاهکل سرآغاز جنبش چریکی ایران شناخته می‌شود."""""

منبع: امید پارسا نژاد
۲۶۱۴۵ - تاریخ انتشار : ۴ خرداد ۱٣٨۹       

    از : مرتضی ر

عنوان : قرارداد۱۹۱۹
لغو قرارداد

سیدضیاءالدین طباطبایی (رئیس کابینه کودتا) در روز ۲۷ فروردین ۱۳۰۰ با انتشار اعلامیه‌ای لغو رسمی قرارداد ۱۹۱۹ میان ایران و انگلستان را اعلام کرد. این قرارداد روز نهم اوت ۱۹۱۹ (۱۷ تیرماه ۱۲۹۸) میان وثوق‌الدوله (رئیس‌الوزرای وقت ایران) و سر پرسی کاکس (وزیر مختار بریتانیا در تهران) امضاء شده بود، اما اجرای آن در اثر مخالفت‌های داخلی و خارجی عملاً متوقف ماند و در سال ۱۳۰۰، دیگر از آن به قراردادی «مرده» تعبیر می‌شد. با وجود این، لرد کرزن، وزیر امور خارجه انگلستان و طراح اصلی قرارداد، نسبت به آن تعصبی عجیب داشت و لغو رسمی‌اش توسط سیدضیاء به مذاق او هیچ خوش نیامد. چنانچه به خاطر داشته باشیم که سقوط کابینه سیدضیاء (بر خلاف آنچه در تاریخ رسمی مشهور است) تا حدود زیادی نتیجه عدم حمایت دولت بریتانیا از آن بود، اهمیت رنجش کرزن از این اقدام رئیس‌الوزرای دولت کودتا بیشتر روشن می‌شود.
قرارداد
انعقاد قرارداد ۱۹۱۹ میان ایران و بریتانیا نتیجه مستقیم جنگ جهانی اول بود. ایران به رغم اعلام فوری بی‌طرفی در آغاز جنگ، مورد هجوم طرف‌های درگیر (روسیه، عثمانی، انگلستان و حتی آلمان) قرار گرفت و آسیب‌های فراوان دید. تصویر ایران پس از جنگ را می‌توان به ویرانه‌ای قحطی‌زده که ناله و دود از جابه‌جای آن رو به آسمان می‌رود تشبیه کرد. خزانه مملکت تهی بود، قوای بیگانه شمال، جنوب، شرق و غرب کشور را در اشغال داشتند، از نفوذ و اقتدار دولت مرکزی هیچ باقی نمانده بود و بیماری، ناامنی و فقر بی‌داد می‌کرد.
از سوی دیگر وقوع انقلاب در روسیه به فروپاشی حکومت سلطنتی این کشور انجامیده و توازن قدرت را در جهان تغییر داده بود. در چنین شرایطی دولت بریتانیا برای جلوگیری از نفوذ امواج انقلاب سرخ به سوی هندوستان تصمیم گرفت حضور نظامی و مالی خود را در ایران افزایش دهد.
گروهی از دولتمردان ایرانی در این شرایط به این نتیجه رسیدند که تنها راه نجات کشور از آشفتگی و نابودی، تن دادن به الزامات نزدیکی بیشتر با انگلستان است، بنابراین برای انعقاد قراردادی که سازوکار روابط دو کشور را در شرایط جدید مشخص می‌کرد، با نماینده بریتانیا در تهران وارد گفتگو شدند. حاصل این گفتگوها که با هدایت مستقیم لرد کرزن در لندن انجام می‌گرفت، قرارداد ۹ اوت ۱۹۱۹ بود که بخش‌هایی از متن آن چنین است: «ماده یک: حکومت بریتانیای کبیر به صریح‌ترین و موکدترین بیانی که ممکن است قول‌ها و وعده‌هایی را که در گذشته بارها داده است، دایر بر اینکه استقلال و تمامیت ارضی ایران را محترم بشمارد، یکبار دیگر تأکید و ابرام می‌کند (این، همان ماده‌ای است که سید حسن مدرس می‌گفت نشان می‌دهد توطئه‌ای علیه استقلال مملکت در شرف وقوع است). ماده دو: حکومت بریتانیای کبیر بر عهده می‌گیرد هر عده مستشار و کارشناس که پس از شور و مشورت طرفین حضورشان در ایران ضروری تشخیص داده شد، به خرج دولت ایران در اختیار حکومت ایران قراردهد تا اصلاحات لازم را در وزارتخانه‌ها و دوایر دولتی آغاز کنند... ماده سه: حکومت انگلستان متعهد می‌شود، به هزینه دولت ایران، هر تعداد افسر و هر میزان اسلحه و مهمات جدید که به تشخیص کمیسیون مختلط نظامی برای نوسازی ارتش ایران لازم باشد، در اختیار حکومت ایران قرار دهد... ماده چهار: حکومت بریتانیای کبیر آماده است اعتبارات مالی لازم را برای اصلاحاتی که در مواد ۲ و ۳ این قرارداد پیش‌بینی شده است، به صورت وامی کلان در اختیار حکومت ایران بگذارد...»
یک قرارداد مالی نیز ضمیمه این معاهده بود که میزان وام اعطایی انگلستان و ملاحظات مالی و گمرکی را تعیین می‌کرد. هر چه بود، بسیاری از ناظران ایرانی، این قراردادها را پذیرش نوعی تحت‌الحمایگی تلقی کردند که امور مالی و نظامی ایران را در اختیار مستشاران انگلیسی قرار می‌داد. جالب اینجاست که سیدضیاء که در آن هنگام روزنامه «رعد» را منتشر می‌کرد، از معدود مدافعان این قرارداد بود. او در واقع بدون اینکه سمت دولتی داشته باشد، در بسیاری از مذاکرات طرفین در مورد قرارداد حضور داشت. او عقیده داشت «قایق شکسته» ایران را برای نجات از گرداب‌ها و طوفان‌های پیش رو باید به کشتی بزرگ و مجهز انگلستان بست.
الغاء
انتشار مفاد قرارداد ۱۹۱۹، هم در ایران و هم در فضای بین‌المللی هنگامه‌ای به پا کرد. رهبری مخالفان قرارداد را در ایران سیدحسن مدرس به عهده داشت. دولت‌های فرانسه و ایالات متحده آمریکا نیز به مخالفت با این قرارداد پرداختند. این مخالفت‌ها عملاً قرارداد را از کار انداخت.
کودتایی که آیرونساید و نورمن (وزیرمختار وقت بریتانیا در تهران) در اواخر سال ۱۲۹۹ طراحی کردند و سیدضیاء و رضاخان میرپنج آن را به اجرا در آوردند، در واقع نتیجه شکست قرارداد بود. این واقعیت که کرزن از این طرح بی‌خبر نگاه داشته بود، خشم او را برانگیخت. اما لطمه اصلی به حمایت دولت انگلستان از دولت سیدضیاء را لغو رسمی قرارداد وارد کرد. سیدضیاء به نورمن اطلاع داده بود برای جلب افکار عمومی ایرانیان چاره‌ای جز لغو این قرارداد بدنام ندارد. او در عین حال اطمینان داده بود که مفاد اصلی آن به اجرا در خواهد آمد. اما این‌ها نتوانست نظر کرزن را جلب کند. او حاضر نشد نیرویی را که سیدضیاء برای حفظ دولت خود احتیاج داشت در اختیارش بگذارد. احمدشاه که از ابتدا از سیدضیاء خوشش نیامده بود، به زودی دریافت او بدون حمایت قاطع دولت انگلیس دوام نخواهد آورد. مجموعه این عوامل باعث شد کابینه کودتا بیش از صد روز عمر نکند.

منبع: امید پارسا نژاد
۲۶۱۴۴ - تاریخ انتشار : ۴ خرداد ۱٣٨۹       

    از : مرتضی ر

عنوان : افشار طوش
قتل افشارطوس

فرمانداری نظامی تهران روز ۱۲ اردیبهشت ۱۳۳۲، شش روز پس از پیدا شدن جسد سرتیپ محمود افشارطوس (رئیس شهربانی کل کشور)، اطلاعیه‌ای صادر کرد و قتل او را کار عده‌ای از افسران بازنشسته و مخالفین دولت دانست. دکتر مظفر بقایی و سرلشگر فضل‌الله زاهدی در این اطلاعیه تلویحاً متهم شده بودند که در این جنایت دست داشته‌اند. افشارطوس روز ۳۱ فروردین ربوده شده بود و دو روز بعد عده‌ای از امیران بازنشسته ارتش به ظنّ دخالت در این امر دستگیر شدند. جسد افشارطوس روز ششم اردیبهشت در لشگرک پیدا شد و ماجرا ابعاد تازه‌ای یافت. گفته می‌شود ماجرای ربودن افشارطوس بخشی از یک توطئه بزرگ‌تر بود که با اطلاع شاه و دخالت مأموران سیا طراحی شده بود تا تعدادی از شخصیت‌های سیاسی نزدیک به دکتر مصدق را بربایند و او را وادار به کناره‌گیری کنند.
نقش بقایی
امیران بازنشسته‌ای که به اتهام دست داشتن در ربودن افشارطوس بازداشت شدند، عبارت بودند از سرتیپ دکتر منزّه، سرتیپ علی‌اصغر مزیّنی، سرتیپ بایندر و سرتیپ نصرالله زاهدی. گفته می‌شود این افراد فهرستی در اختیار داشتند و قرار بود بر اساس آن شخصیت‌هایی چون سرلشکر ریاحی، دکتر حسین فاطمی، دکتر عبدالله معظمی و دکتر سیدعلی شایگان را، که همگی از نزدیکان دکتر مصدق و افراد برجسته نهضت ملی بودند، بربایند و از این طریق جوّی ناآرام و آشفته در کشور ایجاد کنند تا مصدق مجبور به کناره‌گیری شود.
اما تنها یکی دو روز پس از مفقود شدن افشارطوس، امیران مذکور بازداشت شدند و تحت بازجویی قرار گرفتند. نتایج بازجویی‌ها که همان ایام در مطبوعات منتشر شد، نشان می‌داد هر چهار امیر سابق ماجرای توطئه را تقریباً به یک شکل اعتراف کرده‌اند. از میان آنها بایندر، زاهدی و منزّه گفته بودند که در روز ۳۱ فروردین ناهار را در خانه دکتر بقایی مهمان بوده‌اند و او به همراه دوست نزدیکش حسین خطیبی آنها را به ربودن افشارطوس تشویق کرده‌اند. افشارطوس در آن هنگام روابطی با بقایی ایجاد کرده بود تا شاید بتواند شکاف به وجود آمده در نهضت را با میانجی‌گری ترمیم کند. به نظر می‌رسد عصر روز ۳۱ فروردین او برای ملاقاتی به همین منظور به خانه خطیبی رفته بود که همانجا توسط امیران بازنشسته ربوده شد.
البته دکتر بقایی تا پایان عمر هرگز دخالت در (یا آگاهی از) توطئه ربودن افشارطوس را نپذیرفت. در اردیبهشت ۱۳۳۲ که این اتهام بر اساس اعترافات بازداشت‌شدگان علیه او مطرح شد، او مصونیّت پارلمانی داشت، بنابراین نمی‌توانستند او را دستگیر کنند. سرلشکر زاهدی نیز توسط یکی از نمایندگان به مجلس آورده شد و به این عنوان که امنیت جانی ندارد بست نشست. عبدالعلی لطفی، وزیر دادگستری وقت، روز ۲۴ اردیبهشت در نامه‌ای به مجلس اطلاع داد که بقایی به معاونت در قتل افشارطوس متهم است و دلایلی برای این اتهام وجود دارد، بنابراین تقاضا کرد مصونیّت پارلمانی او لغو شود. از سوی دیگر با بازداشت شدن حسین خطیبی، دکتر بقایی به حملات خود علیه دولت افزود. او ادعا کرد شخصاً در زندان شاهد شلاق خوردن خطیبی بوده است و اعترافات بازداشت‌شدگان را تحت فشار و فاقد اعتبار دانست. علی زهری، نماینده مجلس و از نزدیکان بقایی، روز ۲۰ تیر دولت مصدق را به دلیل نحوه برخوردش با دستگیرشدگان استیضاح کرد. او و بقایی ده روز بعد تحصن خود را در مجلس آغاز کردند. اما بقایی سرانجام روز ۲۶ مرداد (دو روز پیش از سقوط دولت مصدق) بازداشت و به زندان منتقل شد. او پس از کودتا از اتهامات تبرئه و آزاد شد.
سرانجام
از جمله نکات مبهم در اعترافات امیران بازنشسته، اشاره‌ای بود که یکی از آنها به دخالت یک شاهپور در ماجرا داشت. گفته می‌شد منظور او شاپور علیرضا یا شاپور حمیدرضا بوده است. این اشاره، ظنّ دخالت یا آگاهی دربار و شخص شاه را در ماجرا تقویت می‌کند. سه تن از چهار سرتیپ بازداشت شده گفته بودند که از آغاز قصد به قتل رساندن افشارطوس را داشته‌اند، اما او در واقع تا وقتی که حسین خطیبی مورد سوءظن قرار گرفت، زنده بود و در غاری در کوه‌های شمال تهران نگهداری می‌شد. افشارطوس پس از آن‌که نام خطیبی توسط مأموران تحقیق به میان آمد، گویا به دستور مزیّنی و توسط سرگرد قرایی، به قتل رسید.
چهار امیر مورد اشاره پس از کودتا در دادگاهی سهل‌گیر محاکمه شدند. دادگاه تمام اعترافات پیشین آنها را نادیده گرفت و همه را به شکلی سئوال‌برانگیز تبرئه کرد. پس از آن نیز هیچ کوششی برای یافتن حقیقت در مورد قتل رئیس سابق شهربانی کل کشور به عمل نیامد. مزیّنی پس از انقلاب اسلامی دستگیر و اعدام شد. اما سرگرد بلوچ قرایی که به دستور او افشارطوس را به قتل رسانده بود، پس از نفی و رد آیین بهائیت آزاد گردید.
سال‌ها بعد یک مأمور سابق اطلاعاتی غرب در یک برنامه مستند تلویزیونی گفت که برادران رشیدیان نیز در ماجرای قتل افشارطوس نقش داشته‌اند. او نیز گویا به نقش بقایی اشاره‌ای داشته است.
منبع: انید پارسا نژاد
۲۶۱۴٣ - تاریخ انتشار : ۴ خرداد ۱٣٨۹       

    از : شاه خائن

عنوان : به لقمان شمال
شما با این اتهام که ما رهبر ساواک بوده ایم می خواهید گناه تمام قتلها، شکنجه ها و اعمال رذیلانه ساواک را بگردن ما بیاندازید. ما شما را نمی بخشیم. پس آمریکایی ها و اتنگلیسی ها و اسراییلی ها چکاره بودند؟ ما بسیار رئوف و رقیق القلب بودیم. هرسال به زیارت ائمه ی اطهار می رفتیم. آنقدر امام هشتم شیعیان جهان به ما اعتماد داشت که اداره استان مقدس خود را به ما سپرده بود و ما نیز نام فرزند خود را رضا نهادیم. به خانه ی خدا مشرف شدیم، هنوز تصویر ما با "احرام " در خانه شاهدوستان مسلمان بدیوار نصب است. ما با روحانیون با مهربانی و شفقت رفتار می فرمودیم، شما اینها را نمی بینید. ما در اجرای منویات یانکی های برادر، روح اله را تبعید فرمودیم تا برای روز مبادا در آب نمک بخوابد و پس از ما ادامه و تکمیل طرح تمدن بزرگ را بعهده گیرد.
ما شاپور علیرضا برادر خودرا سر به نیست کردیم و کاخ اورا اگرچه مناسب نبود با قیمت کلان به دولت فروختیم تا مجلس سنا در آن تشکیل شود. وچون مناسب نبود به دولت فرمان دادیم که ساختمانهای الحاقی به آن اضافه کند.
۲۶۱۴۲ - تاریخ انتشار : ۴ خرداد ۱٣٨۹       

    از : پرسشگر

عنوان : هنوز مثل روشنفکران نماهای دهه ۴۰ و ۵۰ جلال آل احمدی فکر می کنند که هر کس به هر دلیلی در دستگاه دولتی شاه کار می کرده خائن و غیر روشنفکر است!!!
حمید زرگری، «"""از نوزده نفری که همراه دکتر مصدق، موسس جبهه ملی بودند، فاطمی تا پای جان از نهضت ملی و رهبری آن دفاع کرد. شایگان، سنجابی، امیرعلایی، نریمان، زیرک­زاده و دکتر کاویانی تا کودتای ۲۸ مرداد در کنار او بودند. سه نفر به نام­های ارسلان خلعتبری، احمد ملکی و جلال نائینی با رژیم کودتا کنار آمدند و نماینده مجلس و سناتور شدند. پنج نفر یعنی بقایی، مکی، حائری­زاده، عبدالقدیر آزاد و یوسف مشار پس از قیام سی تیر ۱۳۳۱، علیه مصدق موضع گرفتند و در راستای براندازی مصدق، دانسته یا ناداسته با شاه و کودتاچیان همکاری کردند. حسین صدر و غروری با مصدق و جبهه ملی و سپس نهضت مقاومت ملی همکاری کردند. عمیدی نوری و عباس خلیلی، اندکی پس از تشکیل جبهه ملی، رودروی نهضت قرار گرفتند."""

منبع: یرواند آبراهامیان. در اسناد ساواک هم این مساله آمده است.

********************

هنوز مثل روشنفکران نماهای دهه ۴۰ و ۵۰ جلال آل احمدی فکر می کنند که هر کس به هر دلیلی در دستگاه دولتی شاه کار می کرده خائن و غیر روشنفکر بوده است!!! این آوانس را نمی دهند که شاید افرادی که از مصدق جدا شدند منافع ملی کشور را در خطر دیدند و خطر کردند و با شاه همگام شدند. این افراد از کجا می دانستند که شاه بعد از مدتی آنها را نخواهد کشت و یا زندان نخواهد کرد؟ بنظر من اینها خطر را بجان خریدند، از کشور فرار نکردند و شاه هم نامردی نکرد و به آنها اطمینان کرد و کارهای مهمی به آنها سپرد. به خانواده هایشان هم کار نداشت مثل این رژیم که خدا نکند به کسی شک کند، هم او را نابود می کند و هم خانواده اش را فلج.

با این حساب، آقای زرگری، چپ ها و اتحاد جمهوریخواهان که با رژیم هنوز همکاری می کنند که مبادا ساقط شود هم باید خائن محسوب شوند. چطور همکاری با شاه هنوز خیانت محسوب می شود ولی همکاری با این رژیم خدمت؟ هنوز همان تفکر غلط جلال آل احمدی در رسوبات آنزمان پا برجاست!!!

هنوز مثل روشنفکران نماهای دهه ۴۰ و ۵۰ جلال آل احمدی فکر می کنند که هر کس به هر دلیلی در دستگاه دولتی شاه کار می کرده خائن و غیر روشنفکر است!!!
۲۶۱٣۰ - تاریخ انتشار : ٣ خرداد ۱٣٨۹       

    از : لقمان شمال

عنوان : دستگاه جهنمی ساواک که بعدها ساواما شد.
در پی کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ مهمترین دستگاه سرکوب و اختناق ایران، فرمانداری نظامی تهران بود که ژنرال بختیار در راس آن قرار داشت. بختیار علاوه بر تصدی این سمت دو واحد اطلاعاتی را نیز زیر فرمان داشت، یکی سازمان اطلاعات ارتش که بزرگترین وظیفه ی آن تصفیه ی مخالفان رژیم از نیروهای مسلح بود و دیگری سازمان «کارآگاهی» اداره ی پلیس که با احزاب مخالف، اتحادیه های کارگری و نشریات سروکار داشت. در این دوران کارشناسان امریکایی ژنرال بختیار را در اداره امور یاری میکردند. تا اینکه در سال ۱۳۳۶ سازمان اطلاعاتی تازه ای تاسیس شد و همراه با آن مشاوران امریکایی نیز بدان پیوست. این واحد اطلاعاتی تازه « سازمان اطلاعات و امنیت کشور» ساواک بود.ماده اول قانونی تاسیس ساواک عبارت از ۱ـ ساواک، بخشی از نخست وزیری است.رییس ساواک از سوی شاه تعین میشود و مقام وی، مقام معاونت نخست وزیر است. و دامنه فعالیت ساواک با تعداد کارمندان بین ۳۰ تا ۶۰ هزار چقدر بوده است، فقط سردمداران ساواما (ساواکی سابق) میدانند. شدت وحشی گری شکنجه گران ساواک را در زندان اوین محمدرضا فقط آنهایی میتوانند بیان کنند که «گیر» این جانیان افتاده بودند. 
۲۶۱۲۹ - تاریخ انتشار : ٣ خرداد ۱٣٨۹       

    از : نادانی سلطنت طلبان و ساواکی ها را انتهائی نیست

عنوان : اقای ۵۰ ساله معلوم است خودت نفهمیدی موضوع از چه قرار است
"
۵۰ ساله

عنوان : کتاب تز نیست. تز بخش بسیار کوچکی از دوره ای است و نه تاریخ دوقرن. هنوز فرق ایندو را طرف نمی فهمد."

۵۰ ساله از انجا که این کتاب (نین دو انقلاب از پرفسور ابراهیمیان استاد تاریخ دانشگاه نیویورک)را نمیشناسد و از انجا که این کتاب برای هرکسی که به تاریخ ایران علاقمند است همه را به کیش خود فرض نموده که این کتاب است و تز نیست.
جنابعالی بروید حدقل مقدمه کتاب را بخوانید تا بدانید که "ایران بین دو انقلاب " تز پرفسوری اقای پرفسور ابراهیمیان است که اکنون بصورت کتاب در ایران بفارسی ترجمه شده است. در ضمن هر پرفسور تاریخ بعد از تزش بازهم کتاب مینویسد و این کتاب ویا کتابها هم کار تحقیقاتی میباشندو همینها هستند که به عنوان استاد راهنما دانشجویان دکترا تز افراد را کارشناسی کرده و انرا مورد تائئد قرار میدهند تا ان دانشجو به عنوان دکتر تاریخ تزش را چاپ کند یعنی تز دکترا فقط مرحله مقدماتی برای تحقیق میباشد و نه نهائی وبعد از تز دکتراباید تز فوق دکترا را بنویسند و بعد به عنوان پرفسور به کار تربیت دانشجو بپردازند یعنی "کتاب بین دو انقلاب پرفسور ابراهیمیان همان تز پرفسوری ویا فوق دکترا ایشان میباشد . ۵۰ ساله نشان میدهد که از بیخ عرب است و فقط نگاه میکند که سلطنت طلبان دیگر مثل پرسشگر و ناشناس چه میگویند و ایشان مثل یک نوچه دون پایه انرا تکرار میکند.
۲۶۱۲٨ - تاریخ انتشار : ٣ خرداد ۱٣٨۹       

    از : داور

عنوان : دشمنی شاهپرستان ومزدوران بمصدق پایه تاریخی دارد.
عجیب دنیای شده که ما دموکرات های آزادیخواه بایستی برای عناصری مشکوک الحال و طرفدارن استبداد دلیل و برهان بیآوریم که رژیم محمدرضا نیم پهلوی، یک رژیم دیکتاتوری، وابسته، شکنجه گر (ساواک)، از همه بدتر رژیم ضد آزادی ( عدم وجود سندیکا ها و احزاب مختلف) و.. بود. روزی فراخواهد رسید که از قلم و زبان این جان نثاران تاجدار هم تطهیر کنندگان رژیم وحشت خمینی بیان خواهد شد. طرفداری از استبداد، شاه و شیخ نمیشناسد.اینان همانند جانیان ساواک هستند که در خدمت ساواما در آمدند. ما راه دوری نباید برویم عوامل استبداد در همین صفحه خودرا بنمایش گذاشته اند. صدبار هم بگویی که ابزار و عوامل استبداد پهلوی در این رژیم بازسازی و ترمیم شده، باز هم دنبال «اسناد» هستند. 
۲۶۱۲٣ - تاریخ انتشار : ٣ خرداد ۱٣٨۹       

    از : پرسشگر

عنوان : با عرض پوزش خدمت حمید برزگر، مخاطب حمید زرگر است.
با عرض پوزش خدمت حمید برزگر، مخاطب حمید زرگر است.
۲۶۱۲۲ - تاریخ انتشار : ٣ خرداد ۱٣٨۹       

    از : پرسشگر

عنوان : چون حمید برزگرها می گویند، من مجاب نیستم چشم بسته قبول کنم. هر کسی باید با اتکا بخود به نتایج خود برسد و این پرسشهای فراوانی را طلب می کند که برخی ها را عصبانی می کند. جواب طلب می کنند ولی پاسخ نمی دهند و یا حرف را عوض می کنند.
حمید برزگر می گوید، «پادشاهان پهلوی ادمکشان قهاری بوده اند».

درجه قهاری پهلوی فقط با آمار و ارقام و پرونده ها در مقایسه با قاجارها و ج.ا و دیگر کشورهای جهان در دوره های متفاوت و با در نظر گرفتن شرایط روز قابل ارزیابی می باشد. بنابراین آقای برزگر حتما چنین بررسی ای را در جایی معتبر دیده اند وگرنه بدون مطالعه چنین حرفی را گفتن فاقد ارزش می باشد. در اینکه ساواک شکنجه کرده و کشته است شکی نیست ولی این بتنهایی کافی نیست همانطور که سیا و ک گ ب هم شکنجه و کشتار کرده است.

تا آنجایی که من می دانم همه کشورها سازمان های جاسوسی و ضد جاسوسی داشته و دارند. تا آنجایی که من می دانم همه کشورها برای حفظ امنیت داخلی و خارجی نیازمند چنین سازمانهایی هستند. درجه ملی و ضد ملی بودن آنها را فقط می توان با آمار و ارقام و پرونده های موجود بررسی کرد. تا آنجاییکه من می دانم، سازمانهای جاسوسی امریکا و انگلیس هم شکنجه و کشتار می کردند، ک گ ب که جایگاه ویژه و استثنایی خود را دارد. ساواک را باید با اینها و همترازانش در جهان سوم و نرم های آنزمان ارزیابی کرد همانطور که ساواما و سیا و ام آی ۶ را باید در یک دوره زمانی بخصوص خود ارزیابی کرد. همه می دانیم شکنجه، تجاوز و اعدام بهر دلیلی بد است و باید در همه دنیا متوقف شود ولی این معیارهای امروزین ماست. احمقانه است که گذشته را با معیارهای امروزی مقایسه کنیم. امروزه قابل قبول نیست که دگر اندیشان را آزار داد و او را مجرم شمرد. در غرب دگراندیشانی که دست به اسلحه می برند امروزه مثل همیشه بدرستی تحت پیگرد قانونی قرار می گیرند و مجازات می شوند ولی نه بخاطر اندیشه هایشان بلکه بخاطر جرمهای جنایی شان، جرم سیاسی مسخره شمرده می شود. اینها را تروریست می نامند و بحق مورد تعقیب قانونی و مجازات قرار می دهند. باید دید که در زمان شاه چگونه بود و چه تفاوت هایی با دیگر کشورها داشت تا بتوان قضاوت درستی کرد. اینکه چون حمید برزگر می گوید و من مجابم که حرفهای او را بپذیرم بهیچ وجه قابل قبول نیست. حال یک سری پرسشهای دیگر که مطمئنا همانند اغلب پرسشهای دیگرم یا بی جواب خواهد ماند و یا بهانه ای برای فحاشی می شود. مهم نیست.

۱. در دوره پهلوی در جمع چند نفر کشته شدند و به چه جرم هایی و کجا؟ اسناد و مدارک اینها در کجا به ثبت رسیده اند، عفو بین الملل، دیده بان حقوق بشر، سازمان ملل؟ اگر نه، چرا نه؟

۲. آیا خانواده های این قربانیان پیش و پس از انقلاب شکایت های خود را به سازمانهای بین المللی برای پیگرد قانونی ارجاع داده اند یا نه؟ اگر نه چرا؟ کاری که یهودیان هنوز با آلمانهای جنایتکار می کنند.

۳. قبل از انقلاب از ساواک در جامعه جهانی غولی ساخته بودند که می شد این غول را پس از انقلاب افشا کرد ولی اینطور نشد. آیا فکر نمی کنید که این یک ضعف در اثبات اتهامات شما به این سازمان است؟ بدون مدارک و آمار و ارقام چگونه می توان این سازمان را ارزیابی کرد؟

۴. در کشورهای دیگر از لیبرال دمکراسی ها گرفته تا دیکتاتوری ها و توتالیتری ها با جنگجویان مسلح چگونه رفتار می شد، مثلا آی آر ای در بریتانیا، باسک در اسپانیا و چریکهای فداییان خلق/مجاهدین خلق و شوروی؟

۵. آیا در آنزمان غیر معمول بود که یک کشور سازمان جاسوسی و ضد جاسوسی داشته باشد؟ آیا ایران اصلا نیازی به چنین سازمانی داشت که بعد از ۲۸ مرداد ایجاد شد؟ آیا کشتار و شکنجه های معمول در آنزمان بوسیله سازمانهای مختلف را بررسی کرده اید تا بشود تصویری از جهان آنروز درگیر جنگ سرد و مبارزات مسلحانه ترسیم کرد و جایگاه ایران را دید؟

۶. آیا شوروی برای ایران خطری محسوب می شد و یا ترس از گسترش نفوذ کمونیسم در ایران توهمی بیش نبود؟

۷. آیا نباید میان آپوزیسیون ملی و نیروهای ضدملی سرسپرده که خود را ملی و آپوزیسیون می نامند تفاوت قائل شد؟ گروه های سرسپرده کدامین بودند و چه سابقه ای داشتند؟ در کشورهای دیگر با نیروهای ضد ملی با سابقه سرسپردگی چه رفتاری می شد؟ چه تفاوت هایی بین گروه های ضد ملی و گروه های ملی باید قائل شد. آیا سرسپردگان را باید مانند شهروندان معمولی دانست؟

۸. در میان گروه های ضد شاه چند گروه بود که به روسیه و چین و یاسر عرفات و قذافی وابسته باشند و از آنها پیروی کنند و تعلیمات نظامی و اسلحه دریافت کنند؟ نام این گروهها چه بود؟ اینگونه گروه ها دارای چه حقوقی در دیگر کشورها و ایران بودند؟


-------------------------------------------------------------------------
در کردستان و آذربایجان چه کسانی و کدام گروه هایی اعلام جمهوریت کردند و با کمک روسها این بخش ها را از ایران جدا کرده تا به اقمار شوروی بپیوندند؟ آیا شاه با کمک غرب حق داشت این سرزمین ها را پس بگیرد یا نه؟ آیا حق داشت که نگران تکرار این عملیات باشد یا نه؟ اگر شما بجای او بودید چه می کردید؟ اجازه می دادید که این سرزمین ها هم از ایران جدا شوند همانطور که انگلیسها و روسها در قرن ۱۹ افغانستان و هفده ایالت را از ایران جدا کردند؟ سابقه کدام یک از کشورها با ایران زشت تر بود، آمریکا که سانتیمتری از خاک ما را تصرف نکرد و یا روسها و انگلیسها که ۳/۱ کشور ما را خوردند؟ شما بودید به کدام پناه می بردید و با آن تعامل و همکاری می کردید بخصوص که مانند آلمان و ژاپن هیچ تکنولوژی ای نداشتید که با آن ابزار جنگی بسازید و پس از شکست قادر باشید مثل آن دو کشور بازسازی کنید؟ آیا اصلا شرایط زمان و مکان و امکانات ایران در آنزمان را در تحلیل هایتان بکار می برید و یا فرض می کنید ایران در خلا بود و هر کاری می خواست قادر بود انجام دهد؟

آیا با چنین پیشینه ای، ایران نیاز به تعامل و همکاری با کشورهای قدرتمند و کمتر مضر نداشت؟

------------------------------------------------------------------------

چون حمید برزگرها می گویند، من مجاب نیستم چشم بسته قبول کنم. هر کسی باید با اتکا بخود به نتایج خود برسد و این پرسشهای فراوانی را طلب می کند که برخی ها را عصبانی می کند. جواب طلب می کنند ولی پاسخ نمی دهند و یا حرف را عوض می کنند.
۲۶۱۲۱ - تاریخ انتشار : ٣ خرداد ۱٣٨۹       

    از : حمید زرگری

عنوان : زهی بی اطلاعی!
"""از نوزده نفری که همراه دکتر مصدق، موسس جبهه ملی بودند، فاطمی تا پای جان از نهضت ملی و رهبری آن دفاع کرد. شایگان، سنجابی، امیرعلایی، نریمان، زیرک­زاده و دکتر کاویانی تا کودتای ۲۸ مرداد در کنار او بودند. سه نفر به نام­های ارسلان خلعتبری، احمد ملکی و جلال نائینی با رژیم کودتا کنار آمدند و نماینده مجلس و سناتور شدند. پنج نفر یعنی بقایی، مکی، حائری­زاده، عبدالقدیر آزاد و یوسف مشار پس از قیام سی تیر ۱۳۳۱، علیه مصدق موضع گرفتند و در راستای براندازی مصدق، دانسته یا ناداسته با شاه و کودتاچیان همکاری کردند. حسین صدر و غروری با مصدق و جبهه ملی و سپس نهضت مقاومت ملی همکاری کردند. عمیدی نوری و عباس خلیلی، اندکی پس از تشکیل جبهه ملی، رودروی نهضت قرار گرفتند."""

منبع: یرواند آبراهامیان. در اسناد ساواک هم این مساله آمده است.
۲۶۱۲۰ - تاریخ انتشار : ٣ خرداد ۱٣٨۹       

    از : محسن کارگر

عنوان : زهی بیشرمی
آقای حافظه دروغگوی تاریخ، چرا یک مطلب را شما و یا رفقای کمونیست و یا مصدق پرستتان نمیخواهید متوجه شوید. کسی نمیگوید محمد رضا شاه دموکرات بود. کسی نمیگوید در زمان شاه ما در ایران دموکراسی داشتیم. بحث بر سر مقایسه گزینه هایی است که ما ایرانیان داشتیم. در مقایسه بین بد و بدتر، شاه هزار بار از کلیه مخالفانش در هر زمینه ای بهتر بود. اپوزیسیون او، از اسلامیها و کمونیستهای ضد بشر گرفته تا مصدقیهای بی کفایت و نالایق و دروغگو، در هر زمینه ای از او بدتر بودند و هستند. شما صحبت از مجلس فرمایشی میکنید. در مجلس رستاخیزی شاه (که بدترین مجلس دوران او بود) هیچکس جلوی انتخاب جلالی نایینی را به مجلس سنا نگرفت. جلالی نایینی یکی از موسسان جبهه ملی و از هواداران سرسخت مصدق بود. عین همین مسئله هم برای پان ایرانیستها و یا احمد بنی احمد صادق است. این در حالیست که آقای مصدق در دوران فعالیت مجلس هفدهم که انتخاباتش توسط دولت خود او برگزار شده بود، فقط بخاطر آنکه مجلس حاضر نبود اختیارات فوق العاده را (که بر خلاف قانون اساسی توسط مجلس قبلی به او داده شده بود) تمدید کند، چنان بر آشفت که برخلاف قوانین موجود و بر خلاف عرف جهانی به زور خواستار انحلال مجلس شد. و بعد برای توجیه این عمل خود به اتهام زنیهای مسخره ای چون احتمال وقوع تقلب در چند حوزه دست زد. اتهاماتی که در هیچ دادگاه صالحه مطرح نشده بود. حال شما به زور میخواهید بگویید که مصدق دموکرات بود و تمام تقصیرها بلااستثنا بر گردن محمد رضا شاه است. واقعاْ زهی بیشرمی.
۲۶۱۱٨ - تاریخ انتشار : ٣ خرداد ۱٣٨۹       

    از : حمید زرگری

عنوان : ناشناس(پرسشگر، پنجاه ساه)
شهامت داشته باشید، و به این پرسش پاسخ دهید:

"""" برای من مصدق مقدس نیست، هیچکس مقدس نیست ، حساب احترام و سپاس از تقدس جداست. برای من دشوارنیست که بپذیرم که مصدق می توانسته آدم هم بکشد و اگر این اتهام ثابت شود آنرا می پذیرم، و آنرا محکوم می کنم چنانکه مساله ی کشت و کشتار درونی سازمانهای سیاسی را پذیرفته ام و محکوم می کنم. شما آیا زمانی به این درجه از شهامت و وجدان خواهید رسید که قبول کنید که پادشاهان پهلوی ادمکشان قهاری بوده اند؟ کسانی که پدر ، برادر، خواهر و منسوبانشان را شاه کشته است هنوز در میان ما زندگی می کنند. با وجود اینهمه شاهد زنده شما هنوز آنقدر شهامت ندارید که به جنایات شاهان محبوب و مقدس خود اعتراف کنید و مغلطه می کنید که استالین جانی بود، که بود! آیا این از بار جنایت شاه کمی می کند""""

آیا یک " نفر " در میان شما پیدا می شود که به این پرسش نه بزدلانه و شرمسارانه، بلکه صادقانه پاسخ دهد. دریغ......
۲۶۱۱٣ - تاریخ انتشار : ٣ خرداد ۱٣٨۹       

    از : حافظه تاریخ

عنوان : مفهوم استبداد را بشناس، جناب ناشناس
جناب «ناشناس» نادان، بنظر میرسد که این خود جنابعالی هستید که هجویات خودتان را مزین با چاشنی دروغ و رذالت و آنهم در تکرار مداوم در اختیار دیگران میگذارید. هنوز از فهم این مطلب عاجز هستید که درک نمایید در زمان دیکتاتوری پدرتاجدارتان، هیچ حزب و گروهیکه علنآ بعنوان اپوزیسیون در مقابل قدرقدرتی نیم پهلوی اظهار وجود بکند، نتوانست پا بگیرد. میدانید چرا؟ (فکر نمیکنم). نمیدانم آیا میدانید اپوزیسیون یعنی چی؟ حزب «مردم» و یا «نوین» و بعدش حزب «رستاخیز» آریامهری « اپوزیسیون» نبودند. اگر شما غیراز این احزاب فرمایشی، حزبی میشناسید که در آنزمان علنآ فعالیت میکردند، بدون استفاده از دروغ و رذالت بیان نمایید. شما یک سندیکای صنفی آزاد را نشان بدهید که بدون دخالت مستقیم ساواک فعالیت داشته بود؟اسامی نمایندگان مجالس فرمایشی «شورایملی» و «سنا» در شب قبل از روز «انتخابات» از رادیو دولتی خوانده میشد و روز بعد هم آنها بعنوان برنده از صندوق «رای» انتخاب میشدند. بروید زندگی ریس مجلس فرمایشی و نخست وزیر پدر تاجدارتان شریف امامی را بخوانید و ببینید چه جانورانی بعد از کودتای ضدملی استعمارگران-دربار مملکت مارا بجولانگاه خود تبدیل کرده بودند.بروید زندگی نامه تک تک جان نثارانی که فقط با دست و پا بوس «همایونی» وکیل و وزیر حکومت جنایت پیشه پهلوی شدند.از این شاخ بآن شاج پریدن را «اجباری» اختیار کردید، زیرا شما مامور وبنابراین مجبور هستید اراجیف را بخورد ملت بدهید.
۲۶۱۰۹ - تاریخ انتشار : ٣ خرداد ۱٣٨۹       

    از : حمید زرگری

عنوان : شرافت و صداقت
دوستان،
آقای ناشناس قهرمان داجبال است، حالا می گوید اصلا به شاه کار نداشته باشید، بیایید به اپوزیسیون بپردازیم.. من واقعا نمیدانم اسمش را چه بگذارم.
نه تنها من که به چپ ارتباطی ندارم بلکه تعداد کثیری از چپ ها هم به کاستی های اپوزیسیون و اشتباهات آن اعتراف کرده اند . تعدادی از این مقالات در همین اخبار روز چاپ شده است. من باصراحت نظرات خود را نوشته ام و حالا که موقع جواب دادن است شما حرفهای نامربوط می زنیدو بحث با مرا مختومه اعلام می کنید. مثل اینکه این بار بد جوری گیر کرده اید!
تا کنون دو سوال است که شما از پرداختن به آنها می هرا سید و سر باز می زنید. یکی هویزر و دم موش است و دیگری آدمکشی پهلوی ها. میدانم استالین و خمینی و هیتلر هم آدمکش بودند، اینها ربطی به شاه ندارد. من از هیچ آدمکشی حمایت نمیکنم. شما چی؟ شما حامی بزرگترین آدمکشان تاریخ ما هستید. بروید پاسخ آقای راستگو به خودتان را بخوانید و با ابعاد جنایت شاه و مسئولیت او در این مصیبت پی ببرید. اینها همه حتما تقصیر حمید اشرف بود. شما طرف گشاد شیپورتان را رو می کنید ....
شما بحثتان را بامن مختو مه اعلام کردید ولی من سوال خودرا تکرار می کنم.
آیا شما از جانیان، خائنان و وطنفروشان حمایت می کنید یانه؟ سیا و موساد ساواک را برای چه درست کردند. و پرسش اساسی دوست دیگر هنوز مطرح است:چرا شاه از مامریت هویز خبر نداشت. پاس ندهید. داجبال بازی نکنید، جواب بدهید.
صداقت و شرفت مقوله ارجمندی در فرهنگ انسان است.
۲۶۱۰۷ - تاریخ انتشار : ٣ خرداد ۱٣٨۹       

    از : unknown

عنوان : اعتراف رفیق کبیر حمید اشرف درمورد قتل کودکان
درمورد قتل کودکان توسط رفیق کبیرتان حمید اشرف نگاه کنید به اعتراف خودش که در نشریه داخلی شماره ۲۲ دی ماه ۱۳۵۵ چریک‌ها صفحات ۳۵ الی ۳۹ آن رفتار هولناک از زبان حمید اشرف نقل شده است.

جناب زرگری
شما بدور باطل افتاده اید ومن یکی علاقه ای به بحث با دور باطل افتادگان ندارم و این اخرین کامنت با شماست. بحث مادرباره اپوزیسیون شاه است نه شاه وحکومت پهلوی که نکیر منکر ان حکومت را مخالفانش بیرون ریخته اند ولی باچاشنی دروغ ورذالت . اعتقاد داریم اپوزیسیون چپ وابسته وتوتالیتر بود و جبهه به اصطلاح ملی کینه توز وفرصت سوزو جاعل تاریخ. الان در قرن ۲۱ به جبهه به اصطلاح ملی نگاه کنید, کلی گروه های داخل وخارج داریم که هیچکدامشان همدیگر راقبول ندارند ولی مصدق را همه اشان قبول دارند یعنی مصدق برایشان دکان شده و(برای نگاهداری دکان)مقدسش کرده اند. با چنان اوزیسیونی و چنین موقعیت جغرافیایی و نفت وجنگ سرد حکومت پهلویها خدمات بزرگی به این کشور کردند که هنوز اثارش بجاست. حکومت فرقه اذرباییجان وحکومت مصدقیون و ازادیهای۲۰-۳۲ را هم دیده ایم وخوانده ایم. ملت ایران سفه پرور بود و دیکتاتور ساز. دیدیم که مصدقی که دائما دم از دموکراسی میزد با قدرت گرفتن چگونه خود دیکتاتور شد.به سبک خود شما سئوال میکنم: اگر وجدان وشرف داریدوجانثار وسرسپرده ک جی بی و ام ای ۶ وسیاوحزب اللهی و... نیستید بگوئید ایا اپوزیسیون پهلویها ازادیخواه ودموکرات بودند؟ایا میشد به انها اعتماد کرد؟
نمونه های زادیخواهی ودموکرات بودنتان ا قبل اورده ام که پاسخی جز دهان دردگی ناشی از درماندگی نیامد.

پرسشگر گرامی
علت دستور ترور وترور رزم ارا را در ملی شدن نفت که به اعتقاد بسیاری اشتباه مسلم بود جستجوکنید.
۲۶۱۰۶ - تاریخ انتشار : ٣ خرداد ۱٣٨۹       

    از : حمید زرگری

عنوان : معیار های تازه ی وقاحت
شما حقیر تر از آنید که بانوی گرامی مهین قریشی یا بابک و مازیار ، بازماندگان زنده یاد بیژن به شما به گفک و گو بنشینند. شما گستره هایی تازه ای از جهل و وقاحت کشوده اید.. هزاران تن از بازما ندگان جنایات پهلوی هنوز در ایران و خارج از ایران زندگی می کنند و همدهن شدن با عناصر ی چون شما ( ناشناس، پنجاه ساله)را خفت می دانند. شرم برشما که بویی از انسانیت نبرداپه اید و برای اثبات نظرات خود به کثیف ترین و رذیلانه ترین شیوه ها متوسل می شوید. بروید زندگی ارانی را مطالعه کنید
بروید روزنامه ی رژیم پهلوی از سال ۴۹ ببعد را بخوانید.
واقعا سخت است که باشما ن مودب بود.
۲۶۱۰۴ - تاریخ انتشار : ٣ خرداد ۱٣٨۹       

    از : خاتـــم الشعرا درباری

عنوان : الفرار
تو ای ناشناس پریشان دماغ
که جز بذر تهمت نپاشی به باغ

تو را عاقبت از دروع و فریب
نخواهد شدن جز تباهی نصیب

تو جز قصه ی شوکت پهلوی
حدیث دگر در جهان نشنوی

بیا اندکی با خرد یار شو
از این خواب دیرینه بیدار شود

بپیوند با مردم میهنت
بپیرای از آن چرک، جان و تنت

کز این کرنش و خدمت بیکران
بجز ننگ ناید تورا ارمغان

بیا و ره مردمی پیشه کن
ز فرجام نیرنگ اندیشه کن!

شهنشاه تو دشمن خلق بود
چنان بند بر گردن خلق بود

سر انجام ایرانی نامدار
بر آورد از روزگارش دمار

چنانش فرو کوفت بر پوزه مشت
که راهی نماندش ز پش و ز پشت

شنیدم که آن بزدل روزگار
در آویخت بر دامن الفرار

چنین است فرجام نامردمان
"تو این را دروغ و فسانه مدان"

مصرع فرجامین از آزاده طوس فردوسی نامدار است
۲۶۱۰۲ - تاریخ انتشار : ٣ خرداد ۱٣٨۹       

    از : پرسشگر

عنوان : به حمید زرگری
شما می گویید که «کسانی که پدر ، برادر، خواهر و منسوبانشان را شاه کشته است هنوز در میان ما زندگی می کنند». من در اولین نظرم ۲ سئوال در این رابطه کردم و هیچ پاسخی نشنیدم. شما را به آن دو سئوال رجوع می دهم.
۲۶۰۹۹ - تاریخ انتشار : ٣ خرداد ۱٣٨۹       

    از : چپ دو آتیشه سابق

عنوان : چپ سنتی با همون ترفندهای نخ نما شده اش
بهترین و موثرترین افشاگری ها را درباره چریکها بوسیله الاهه بقراط، چریک سابق شده . او مستند میگوید و مینویسد و نه کتاب مسخره ای با نام خلقهای ایران....که خود ارتجاعیون چریک ساخته و پرداخته اند. این سند نیست آقا این پروپاگانداست که تخصص شما و بخصوص توده ای هاست.

در ضمن ایران یک ملت است و نه ملت ها. با این مسخره بازی ها بین مردم تفرقه میاندازند چون میدانند که هم مردم را بهم بدبین کنند و هم رژیمی که باید خیلی وقت پیشها سرنگون میشد را سر پا نگهدارند. اینها جرئت نمیکنند در رادیو تلویزیونهای خارج از کشور شرکت کنند و خلق و خلق کنند چون میدانند مردم میخورندشان. بیشتر مردم ایران از خلق بازی های اینها خبر ندارند که بزودی مثل بمب ترکیده خواهد شد و پته اینها را رو آب خواهد انداخت.

مصدق هم تنها مورد سوء استفاده چریکها ست و نه چیزی دیگر. مصدق لیبرال دمکرات بود و قانون اشاسی را قبول داشت و پرچم شیر خورشید ایران را هیچوقت زیر سئوال نبرد و ایران را یک ملت میدونست و نه سازمان ملل ایران/خلق های ایران. به توده ای ها هم مرتب میگفت وطن دوست باشین. منظورش این بود که انقدر سرسپرده روسها نباشین ولی کو گوش شنوا. نوه خود مصدق چند ماه پیش در صدای آمریکا گفت که پدر بزرگش مصدق درایت نداشت. حالا این کاسه های داغتر از آش دروغین سینه برای مصدق چاک میدن که به سوء استفاده هایشان از مصدق ادامه بدن.

آخه کتاب خود چریکها میشه سند؟ این بازیای قدیمی و ترفندای نخ نما شده را بزارید کنار دیگه خریدار نداره.

آره کیانوری نوه شیخ فضالله نوری بود و زنش هم دختر خاله مصدق بود. شازده قاجار و توده ای و روابط فامیلی عجب بلبشویی!!!

زمان جمهوری ایرانی رسیده و خلقها و این مسخره بازیها را قشنگ براتون انداخت توی زباله دونی.

جوون بودم و فریب دروغای شما را خوردم حالا عاقل و آدم شدم و منافع ملی ایران برام از همه چیز مهمتر.

از چپ دو آتیشه سابق، چپ سنتی با همون ترفندهای نخ نما شده اش
۲۶۰۹۷ - تاریخ انتشار : ٣ خرداد ۱٣٨۹       

    از : حمید زرگری

عنوان : ناشناس، پرسشگر و پنجاه ساله
شهامت داشته باشید، و به این پرسش پاسخ دهید:

"""" برای من مصدق مقدس نیست، هیچکس مقدس نیست ، حساب احترام و سپاس از تقدس جداست. برای من دشوارنیست که بپذیرم که مصدق می توانسته آدم هم بکشد و اگر این اتهام ثابت شود آنرا می پذیرم، و آنرا محکوم می کنم چنانکه مساله ی کشت و کشتار درونی سازمانهای سیاسی را پذیرفته ام و محکوم می کنم. شما آیا زمانی به این درجه از شهامت و وجدان خواهید رسید که قبول کنید که پادشاهان پهلوی ادمکشان قهاری بوده بوده اند؟ کسانی که پدر ، برادر، خواهر و منسوبانشان را شاه کشته است هنوز در میان ما زندگی می کنند. با وجود اینهمه شاهد زنده شما هنوز آنقدر شهامت ندارید که به جنایات شاهان محبوب و مقدس خود اعتراف کنید و مغلطه می کنید که استالین جانی بود، که بود! آیا این از بار جنایت شاه کمی می کند""""

آیا یک " نفر " در میان شما پیدا می شود که به این پرسش نه بزدلانه و شرمسارانه، بلکه صادقانه پاسخ دهد. دریغ......
۲۶۰۹۶ - تاریخ انتشار : ٣ خرداد ۱٣٨۹       

    از : فلاح فلاح

عنوان : تز و کتاب (باز هم نادانی)
۱_بمان در جهلت که نمیدانی هر تز ( پایان نانه) می تواند پس از کذرانده شدن کتاب شود.
۲- بمان در جهلت که نمیدانی "پروقسور" از باورمندان فرهنگ ایران است و از مهین ستیزندگان رژیم جمهری اسلامی.
۳- بمان درجهلت که نمیدانی که استاد یک شخصیت فرهنی است نه سیاسی و سر بر آستان قدرت فرو نمی ساید.
۴- بمان درجهلت که کتاب را ندیده و نخوانده و استاد را نشناخته مردود دانسته ای.
۵ صد ساله که بشوی جهلت صد ساله خواهد شد!
۲۶۰۹٣ - تاریخ انتشار : ٣ خرداد ۱٣٨۹       

    از : ۵۰ ساله

عنوان : کتاب تز نیست. تز بخش بسیار کوچکی از دوره ای است و نه تاریخ دوقرن. هنوز فرق ایندو را طرف نمی فهمد.
کتاب تز نیست. تز بخش بسیار کوچکی از دوره ای است و نه تاریخ دوقرن. هنوز فرق ایندو را طرف نمی فهمد. پروفسور شما کتاب نوشته و نه تز. این کتاب دیدگاه مارکسیستی او از تاریخ ایرانست و بنابراین بی ارزش است. تز فرا ایدئولوژی نوشته می شود تا معتبر باشد. کتاب پروفسور شما برای خشنودی امام شما نوشته شده است و ارادتمندی این پروفسور شما در کتابش به ثبت رسیده است. کتاب پروفسور شما بدرد آنهایی می خورد که دیدگاه مارکسیستی و مرتجع او را دارند و یا در صدد هستند دل رهبر را بدست بیاورند. گنجشک رنگ نکنید که بعنوان قناری بفروشید. ما نمی خریم.

کتاب تز نیست. تز بخش بسیار کوچکی از دوره ای است و نه تاریخ دوقرن یک کشور. هنوز فرق ایندو را طرف نمی فهمد. کتاب پروفسورتان بدرد دانشگاه های علوم انسانی ایران و کره شمالی و کوبا می خورد و نه دانشگاه های معتبر دنیا.
۲۶۰۹۲ - تاریخ انتشار : ٣ خرداد ۱٣٨۹       

    از : پرسشگر

عنوان : همه کاسه کوزه ها را بر سر شاه شکستن چشم ما را از عوامل مهم دیگر نباید دور کند. اینرا نباید بحساب دفاع از شاه و شیخ و مصدق گذاشت و طفره رفت. این فرقی با فرار از پاسخگویی ندارد.
سه عامل اساسی در اینجا باید مورد بحث قرار گیرد که متاسفانه بصورت پراکنده انجام می گیرد و نه بصورت منسجم. این عوامل ساختاری یک جامعه هستند، شاه/شیخ/رییس جمهور، روشنفکران/طبقه متوسط و توده مردم. تمرکز در بحث ها بیشتر از دو عامل دیگر همیشه روی شاه/شیخ...بوده است در صورتیکه یک جامعه مثل ایران پیش از انقلاب دارای دو دیگری هم بوده است.

۱. بنظر می رسد که رضا سالاری با این گفته بی تعصب موافق باشد که «بیشتر از هر عامل دیگری محمد رضا شاه باعث ‫بالا امدن و پیروزی خمینی شد.» این سلب مسئولیت از «روشنفکران» درست نیست. بی تعصب عوامل دیگر را مشخص نکرده است.

(اگر اشتباه می کنم صحیح کنید). بی تعصب نقش «روشنفکران» را کاملا نادیده می گیرد و تمام تقصیر را به گردن شاه می اندازد.

۲. رضا سالاری عامل دوم معضل تاریخی ما را شناسایی کرده و می گوید « فرهنگ ((دیگران مسئول و مقصرند )) میباشد. بنابراین جای تعجب نیست که ما با ‫یک غرور تاریخی عادت کرده باشیم که همواره نامسئول تاریخی باشیم.»

۳. من در نظراتم بیشتر روی عامل سوم که نقش روشنفکران در یک جامعه است تکیه کرده ام. بنظر من این عامل تعیین کننده تر از دو عامل دیگر است چون نقش سردمداران طبقه متوسط که معمولا قشر روشنفکر/روشنفکرنما از درون آن بیرون می زند واسط طبقات بالاتر و پایین ترست. اگر این قشر مسئولانه عمل نکند کل سیستم از هم می پاشد و هرج و مرج می شود. این عامل نیازمند بررسی های دقیقتریست.


نخبگان و طبقه متوسط یک جامعه سالمتر از ما، جامعه خود را به سوی رشد و رفاه و آزادی های هر چه بیشتر سوق می دهند. اروپای غربی دارای چنین نخبگانی بود که از منفذهای موجود در دیکتاتوری ها حداکثر استفاده را کردند و در دراز مدت کشورهای خود را بسوی آزادی، استقلال و دمکراسی رهنمون شدند. بسیاری از ایرانیان همانطور که در نظراتم نشان دادم قادر بودند از غربی ها بیاموزند ولی آل احمدها و شریعتی ها مثل احمدی نژاد فکر می کردند که دنیا را با فرمول های جادویی خود می توانند بهشت برین کنند. اینهم تقصیر شاه و توده مردم بود؟
-------------------------------------------------------------------------

نادیده گرفتن برآورد مردم که مقصر کیست، بسیار اشتباه است. مردم کوچه بازار ایران تا چند سال پیش که ایران بودم مسئولیت انقلاب را بگردن دو قشری که جایگاه والایی در جامعه قبل از انقلاب داشتند می انداختند، قشر آخوند و مثلا روشنفکر، و پشیمان بودند که گول ایندو را خورده اند. البته توطئه خارجی هم برایشان بسیار پر رنگ بود.
-----------------------------------------------------------------------

۱. آقای سالاری ادغام دین و دولت اول در حکومت بیزانس صورت گرفت و ایران ساسانی آنرا کپی کرد. حکومت بیزانس هم پس از ساسانیان بوسیله مسلمانان تسخیر شد. فقط ایران نبود که دچار آن سرنوشت شد. استبداد دینی ۱۰۰۰ ساله در اروپا را نباید دست کم گرفت.

۲. اسکندر می خواست یونان و ایران را بشکل یک امپراطوری ادغام کند و همانند هخامنشیان امور را بگرداند ولی مورد مخالفت سردارانش قرار گرفت. سیستم پارلمانی یونان و روم فقط برای خواص بود و برده داری بسیار سیستماتیک و گسترده بود و قباحت نداشت. ولی با شما موافقم که در آسیا ارباب رعیتی وحشتناک بود.

------------------------------------------------------------------------

در آخرین نظرم چند پرسش ساده کردم که هیچکس تاکنون به آنها پاسخ نداده، مگر جواب به آنها چقدر می تواند سخت باشد؟
------------------------------------------------------------------------
همه کاسه کوزه ها را بر سر شاه شکستن چشم ما را از عوامل مهم دیگر نباید دور کند. اینرا نباید بحساب دفاع از شاه و شیخ و مصدق گذاشت و طفره رفت. این فرقی با فرار از پاسخگویی ندارد.
۲۶۰۹۰ - تاریخ انتشار : ٣ خرداد ۱٣٨۹       

    از : برای فرزندان من اشک تمساح نریزید!

عنوان : ناشناس چندین بار ادعا کرده است که مخالفین بچه های کوچک را میکشتند و این البته شایعات ساواک بود که با حمله به فدائیان دو فرزند کوچک مادر شایگان را کشتندواینک نامه مادر همان بچه های کوچک تا ناشناس دروغگو رسواتر شود
فاطمه سعیدی (مادر شایگان)

برای فرزندان من اشک تمساح نریزید!
نامه سرگشاده به خلقهای قهرمان ایران در مورد کتاب اخیر دشمن
خلقهای قهرمان ایران!

در این دوران پیری و کهولت، در شرایطی که قلبم همچنان و مثل همیشه برای آزادی و سعادت مردم ستمدیده ایران و برای همه کارگران و زحمتکشان که خود جزئی از آن‌ها بوده‌ام می‌تپد، کتابی به دستم رسید که اطلاعاتی‌های جمهوری اسلامی در ادامه و تکمیل سرکوبگری‌ها و جنایات ساواک، بر علیه مردم ایران منتشر کرده اند. این کتاب تحت عنوان «چریک‌های فدائی خلق، از نخستین کنش‌ها تا بهمن ۱۳۵۷» از طرف به اصطلاح «موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی» که در حقیقت شعبه‌ای از ساواک ضد خلقی جمهوری اسلامی است تحت نام مستعار مزدوری به نام «نادری» چاپ و منتشر شده است.



نادر شایگان
با خواندن این کتاب و دیدن تهمت‌ها و افتراهائی که درسطر سطر آن بر علیه چریک‌های فدائی خلق و تک تک رفقای فدائی که من آن‌ها را همیشه فرزندان انقلابی خود خوانده‌ام، ساز شده، قلبم به درد آمد. اگر ساواک برای جلوگیری از رشد مبارزات توده‌ها بر علیه رژیم شاه و امپریالیست‌ها و حفظ نظم ضد خلقی موجود در جامعه به اعمال انواع شکنجه های قرون وسطائی و تحمیل رنج و عذاب‌های غیر قابل توصیف به مبارزین توسل جست، دستگاه امنیتی رژیم جمهوری اسلامی در این کتاب با طرح مطالب سراپا دروغ و قلب حقایق در مورد یک دوره از تاریخ درخشان مردم ایران که تماماً در خدمت تبرئه ساواک و قدر قدرت نشان دادن دستگاه‌های امنیتی ودر مقابل پوچ و بیهوده جلوه دادن مبارزه نوشته شده، سعی کرده است بر دل‌های ما خنجر زده و شکنجه دیگری را تحمیل کند. واقعیت این است که در این کتاب روح و روان همه نیروهای مبارزی که از رژیم پست و جنایتکار جمهوری اسلامی متنفرند، به زیر شلاق سرکوب‌های قلمی گرفته شده است. از نظر من تحمیل چنین شکنجه و عذابی، خود یکی از هدف‌های کتاب اخیر را تشکیل می‌دهد.

در دهه ۵۰، این افتخار نصیب من شد که بتوانم به همراه فرزندان خردسالم در ارتباط با چریک‌های فدائی خلق قرار گرفته و در درون این سازمان برعلیه رژیم دیکتاتور و وابسته به امپریالیسم شاه مبارزه نمایم. با توجه به این که یکی از موضوعات دروغ پردازی و افترا زنی‌های کتاب اخیر، خود من، فرزندان خردسالم و رفقائی هستند که در این ارتباط قرار داشتند، بر خود واجب می‌بینم علیرغم همه رنجی که یادآوری جنایات ساواک بخصوص در این سن کهولت بر من تحمیل می‌کند، حقایقی را با شما خلق‌های مبارز و قهرمان ایران در میان بگذارم.

...



حمید اشرف
کتاب برای به اصطلاح باز سازی رویدادهای سیاسی در دهه ۵۰، هر آنچه که در بازجوئی‌های زیر شکنجه ساواک عنوان شده را عین حقیقت به حساب آورده است. اما، حقیقت ابداً چنین نیست. باید دانست که در بسیاری از موارد ساواک نمی‌توانست و نتوانست حتی به گوشه‌ای از واقعیت و رویدادی که اتفاق افتاده بود، از طریق شکنجه مبارزین دست یابد، چه رسد به این که به کشف کل حقیقت نایل آید.... آیا هرگز می‌توانید درک کنید که چه انگیزه‌ای مرا بر آن داشت که هنگام دستگیری، شیشه سیانورم را زیر دندان خرد کرده و آن را بجوم؟ چه انگیزه ای باعث شد که شکنجه‌های وحشیانه جنایتکاران ساواک را تحمل کنم و هرگز در مقابل آن‌ها سر تسلیم فرود نیاورم؟ شکنجه‌هائی که نه فقط در روزهای اول دستگیریم بلکه در طول همه دوران زندانم د رمقاطع مختلف به انحاء و اشکال گوناگون بر من اعمال شد!

در این کتاب حتی به انقلابیون کبیر فدائی که درست به خاطر ندادن اطلاعات به دشمن، در زیر شکنجه جان سپردند؛ و یا مقاومتشان چنان تحسین برانگیز بود که خود جلادان ساواک نیز نمی توانستند از تحسین آنان خودداری کنند، اتهام عدم مقاومت و دادن «تمامی اطلاعات خود» به ساواک زده شده. اتفاقاً، من نیز مورد چنین اتهامی قرار گرفته‌ام. با وقاحت و رذالتی که تنها شایسته همپالگی‌های لاجوردی‌ها و حاج داود‌هاست، ادعا شده: «فاطمه سعیدی در همان نخستین جلسه بازجوئی، تمامی اطلاعات خود را بر ملا ساخت.» باید بگویم که این مأموران مزدور جمهوری اسلامی که تنها به خاطر طولانی‌تر کردن عمر ننگین رژیم جنایت پیشه شان دست به قلم برده اند، حقیرتر، بی ارزش‌تر و رسواتر از آنند که من در این جا در صدد افشای دروغ‌هایشان در مورد خود برآیم. اما، من یک شاهد زنده‌ام که هم خود به خاطر ندادن «تمامی اطلاعات»ام به دشمن، شکنجه‌های دستگاه جهنمی ساواک را تجربه کرده‌ام و هم در زندان، مبارزینی را دیده‌ام که آن‌ها نیز به دلیل ایستادن در مقابل جلادان، شکنجه‌های طاقت فرسائی را متحمل شده بودند، پس می‌بینم که بر دوش من وظیفه دفاع از حقیقت، رفع اتهام از فرزندان فدائیم و در میا ن گذاشتن آن با خلق‌های مبارز ایران قرار دارد. بنابراین با توجه به این که آن انقلابیون امروز در میان ما نیستند ــ چرا که درست به خاطر سرخم نکردن در مقابل دشمن و ندادن «تمامی اطلاعات خود» به ساواکی‌ها یا در زیر شکنجه شهید شدند و یا خون شان توسط مزدوران رژیم شاه در میدان‌های تیر بر زمین ریخته شد، لازم می‌بینم به عنوان مادر آن چریک‌های فدائی ِجان باخته به طور مختصر به گوشه‌ای از شکنجه‌هائی که از طرف جنایتکاران ساواک بر من اعمال شد، بپردازم تا نمونه‌ای زنده در رد اتهامات رذیلانه مزدوران وزارت اطلاعات و امنیت جمهوری اسلامی بر علیه انقلابیون دهه ۵۰ به دست داده شود؛ تا همین نمونه زنده در حد خود خط بطلان بر تلاش‌های اطلاعاتی‌های جمهوری اسلامی در این کتاب بکشد که می‌کوشند دستگاه‌های امنیتی را قدرقدرت و انقلابیون را انسان‌های ناتوانی که گویا «در همان نخستین جلسه بازجوئی، تمامی اطلاعات خود را» بر ملا می‌سازند، جا بزنند.

...



ابوالحسن، مادر، ناصر و ارژنگ
از پیوستن خود و فرزندانم به صفوف چریک‌های فدائی خلق صحبت کردم. من پس از این که پسر و رفیق مبارزم، نادرشایگان طی یک درگیری قهرمانانه با نیروهای امنیتی دشمن به شهادت رسید (۵ خرداد ۱۳۵۲)، به همراه رفیق مصطفی شعاعیان، به سازمان چریک‌های فدائی خلق پیوستم. امروز با گذشت چهار دهه از آن زمان ممکن است نظرات گوناگونی در این زمینه وجود داشته باشد. کسانی ممکن است بگویند وقتی زنی صاحب فرزندانی است دیگر نباید در مبارزه شرکت کند. اما صاحبان این فکر حتی اگر خود ندانند، این نظر و فکر عقب مانده را تبلیغ می‌کنند که گویا مبارزه فقط کار مردان است و حداکثر دختران جوان می‌توانند در آن شرکت کنند. بنابراین طبق این نظر یک زن جا افتاده تنها باید به کار آشپزی و بزرگ کردن بچه بپردازد. فکر می‌کنم نادرستی و عقب‌مانده و ارتجاعی بودن این نظر آشکارتر از آن است که من بخواهم در این جا در مورد آن توضیح دهم. این فکر و نظر هم ممکن است مطرح باشد که یک مادر باید بچه‌های خود را در جای امنی گذاشته و بعد به انجام کار مبارزاتی مشغول شود. شاید در شرایط ویژه‌ای واقعاً بتوان چنین کرد و باید هم کرد. اما واقعیت این است که وارد شدن به کار مبارزاتی همانند رفتن به یک مهمانی و یا به قول امروزی‌ها «پارتی» نیست که بتوان با آسودگی خیال بچه را مثلاً به دست پرستار نگهدارنده کودک سپرد و بعد وارد پارتی شد. طرح چنین موضوعاتی بی ارتباط با تبلیغات مسموم کتاب اخیر دشمن و نویسنده آن نیست که اشک تمساح هم برای بچه‌های من ریخته است. در ارتباط با این واقعیت لازم می‌بینم برای آگاهی نیروهای مبارز یادآور شوم که بین شرایط و وضعیتی که روشنفکران یک جامعه در آن به مبارزه می‌پیوندند با شرایطی که توده‌های کارگر و زحمتکش و ستمدیده به مبارزه روی می‌آورند، تفاوت بزرگی وجود دارد. باید به خاطر آورد که اگر دانشجویان و روشنفکران با خواندن کتاب و در عین حال با آشنائی و بالا بردن شناخت خود از شرایط زندگی دهشتناک توده‌ها در زیر سیستم‌های طبقاتی، به ضرورت مبارزه پی برده و قدم در آن می‌گذارند، گرویدن توده‌های زحمتکش به مبارزه در پروسه دیگری صورت می‌گیرد. زحمتکشان با رنج و بدبختی و مصیبت‌های گوناگون در زندگی خود مواجهند. آن‌ها ظلم و ستم شدید و هم جانبه‌ای که بر آن‌ها اعمال می‌شود را با پوست و گوشت خود لمس و درک می‌کنند. به همین خاطر تنها کافی است که نور آگاهی انقلابی بدرون زندگی آنان راه یابد؛ کافی است که آنان خود را از زیر تبلیغات ریاکارانه دشمن که مثلاً ظلم و ستم و بدبختی‌های موجود را مصلحت خدا و یا با هر توجیه دیگری جاودانه و تغییر ناپذیر جلوه می‌دهند، برهانند و در عین حال مبارزه برای تغییر وضع حاکم را ممکن و عملاً امکان پذیر ببینند. در این صورت آنان، بدون هیچگونه محافظه‌کاری و عافیت‌جوئی به میدان مبارزه آمده و نیروی خود را در اختیار جنبش قرار خواهند داد. در طول تاریخ، ما همواره شاهد شرکت خانواده‌های کارگر و زحمتکش در مبارزه بوده‌ایم و اساساً هیچ مبارزه‌ای بدون شرکت توده‌ها نمی‌تواند به پیروزی برسد.... در شرایط اختناق شدید و دیکتاتوری جنایت بار حاکم در جامعه و در شرایط وجود شکنجه‌های قرون وسطائی در زندان‌های رژیم شاه و لزوم مبارزه هر چه جدی‌تر بر علیه رژیم حاکم، با تحت تعقیب قرار گرفتن نادر از طرف ساواک، مجبور شدیم به عنوان یک خانواده به زندگی نیمه مخفی روی بیاوریم. دراین مسیر، با جدی‌تر شدن هر چه بیشتر مبارزه در عرصه جامعه، زندگی ما نیز هر چه بیشتر با کار مبارزاتی جدی در آمیخته شد. تقریباً درعید سال ۱۳۵۲بود که برای مصون ماندن از دستگیری توسط پلیس مجبور شدم بچه‌ها را از مدرسه بیرون آورم که در این زمان رفیق صبابیژن‌زاده که با ما زندگی می‌کرد، مسئولیت آموزش آن‌ها را به عهده گرفت. به این ترتیب، من و بچه‌ها کاملاً در مسیر یک زندگی مبارزاتی قرار گرفتیم. خانه ما حالا دیگر یک خانه تیمی شده بود که من در آن به همراه رفیق صبا به کار تایپ، تکثیر جزوه با پلی‌کپی و استنسیل مشغول بودیم. همانطور که آشکارا دیده می‌شود برای ما امر زندگی روزمره و مبارزه لاجرم درهم تنیده شده بود. آیا زندگی همیشه یک روال دارد؟ من فکر می‌کنم که زندگی هیچ وقت یک چهره نداشته است و می‌خواهم تأکید کنم که زندگی مبارزاتی، خود نوعی از زندگی و در این جهان مملو از ظلم و ستم و وحشت برای زحمتکشان، عالی‌ترین نوع آنست. بچه‌های من از همان آغاز زندگی شان با این نوع زندگی آشنا شده و با آن زیسته و بزرگ می‌شدند و استعدادهایشان نیز در این رابطه رشد می‌یافت. بگذارید برای تان واقعه‌ای را تعریف کنم. هنگامی که ما با یک شناسنامه جعلی، خانه‌ای اجاره کرده بودیم، یک بار رئیس کلانتری برای برطرف کردن شک خود که مبادا خانه توسط به قول آنان «خرابکاران» اجاره شده باشد، به در خانه آمد. ناصر که در آن زمان هشت سال بیشتر نداشت قبل از من به دم در رفت. رئیس کلانتری از او نام پدرش را پرسید و ناصر بدون درنگ و خیلی آرام و خونسرد، نادر را پدر خود معرفی کرد و همان نام مستعاری که در شناسنامه جعلی بود را به جای نام واقعی نادر به رئیس کلانتری گفت. من تصور می‌کردم ناصر با مرد همسایه صحبت می‌کند و هنگامی که خود را به دم در رساندم، او با هوشمندی رئیس کلانتری را دست به سر کرده و دنبال کار خود فرستاده بود...

...



مرضیه ‌اسکویی طی نامه‌ای خطاب به مادرشایگان می‌نویسد:

«... تو مثل دریایی از خشم و محبتی، خشم به دشمن توده‌ها و محبت به توده‌ها و ما همگی در این خشم گسترده‌تر، دل‌های مان را صفا می‌دهیم تا بتوانیم بیشتر پایداری کنیم.
... رسم این است که به محبوب‌ترین کسان هدیه‌ای می‌دهند و من لحظات فراوان فکر کرده‌ام برای یک رفیق بزرگوار چی هدیه‌ شایسته‌ای می‌توانم بدهم و با خود گفته‌ام: اگر بتوانی همیشه به توده‌ها و رفقایت وفادار بمانی، اگر همیشه شایسته باشی که رفیق مادر با شهامت‌ترین رفیق را دوست بداری می‌توانی از قطرات خون خود دسته گلی ببندی و روزی که در راه رهایی توده‌ها آخری تلاشت را کردی و آنگاه که آخرین تیرت را بر قلب دشمن نشاندی، برای مادر بفرستی. شاید این هدیه‌ای باشد که بتوانی ‌آن را با بی شرمساری به شایسته‌ترین رفیق تقدیم کنی.
رفیق مادر، من وعده چنین هدیه‌ای را به تو می‌دهم بپذیر. تا آن دم که هدیه را برایت بفرستم»

بالاخره در ۲۶ اردیبهشت سال ۱۳۵۵مزدوران دشمن یکی از پایگاه‌های سازمان که ارژنگ و ناصر شایگان به همراه رفقای دیگر در آن بودند را شناسائی و سپس آن را زیر آتش گلوله مسلسل‌های امریکائی شان قرار دادند. باران گلوله بر سر آن پایگاه باریدن گرفت. رفقای مستقر در آنجا به دفاع از خود برخاستند ولی با توجه به کثرت نیروهای مسلح پلیس و محاصره آن پایگاه در شعاعی وسیع، همه رفقا که ارژنگ و ناصر هم در میان آن‌ها بودند به جز رفیق حمیداشرف که توانست از آن مهلکه فرار کند، شهید شدند (لادن آل‌آقا، فرهادصدیقی پاشاکی، مهوش حاتمی، احمد رضا قنبر پور). ای کاش چنین نمی شد؛ و ای کاش نه فقط خون این رفقا بلکه خون هیچ مبارزی بر زمین ریخته نمی‌شد. ولی این را هم می‌دانم که این خون پاک بهترین فرزندان انقلابی ایران، خون حمیداشرف‌ها، آل آقاها، شایگان‌ها و دیگر انقلابیون جنبش مسلحانه بود که درخت انقلاب ایران را آبیاری کرد و باعث شد که دو سال بعد توده‌های قهرمان ایران به طور وسیع و یکپارچه به میدان مبارزه آمده و به جنبش بپیوندند. بلی، در آن سال، فرزندان کوچک من به شهادت رسیدند. درد و اندوه بیکران این امر در دل من است. ولی با شهید شدن آنان دژخیمان ساواک هم نتوانستند آن‌ها را زنده دستگیر نموده و تحت شکنجه‌های وحشیانه خود قرار دهند.

امروز، به اصطلاح نویسنده کتاب دشمن (چریک‌های فدائی خلق، از نخستین کنش‌ها تا بهمن ۱۳۵۷) با نام نادری، در حالی که ساواک را از جنایاتی که با حمله به رفقا و کشتن آنان مرتکب شد، تبرئه می‌کند، جان باختن ارژنگ و ناصر را به گردن رفیق کبیر حمیداشرف انداخته و با بیشرمی و وقاحتی که تنها از خود مزدوران وابسته به وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی، این هم کیشان خمینی‌ها، خلخالی‌ها و لاجوردی‌ها ساخته است، اتهام ارتکاب به «جنایت» به او می‌زند. آن گاه از «دیگرانی» که «به نقد گذشته خود پرداخته اند» می‌خواهد که به اصطلاح قساوت‌های حمیداشرف را نقد کنند. حمیداشرف، این قهرمان خلق‌های ایران را که همه عمر مبارزاتی طولانی‌اش را صرف جنگیدن با جنایتکاران و دشمنان قسم خورده ستمدیدگان نمود. نویسنده تأکید می‌کند که این کار باید صورت گیرد تا مرگ «کسب و کار کسی نگردد». واقعاً که(!!) درجه بیشرمی و وقاحت را می بینید!؟ این را مأمور رژیم دار و شکنجه جمهوری اسلامی می‌گوید. مأمور رژیمی که از بدو روی کار آمدنش خونریزی و کشتارهای بی‌رحمانه و قساوت آمیز و ارتکاب به جنایاتی هولناک، «کسب و کار» دائمی‌اش بوده است و تنها یک قلم از قساوت‌هایش، کشتار هزاران تن از زندانیان سیاسی بی‌دفاع در زندان‌های سراسر کشور در طی مدت کوتاه تقریباً دو ماه در سال ۱۳۶۷ می‌باشد. بنابراین آیا استمداد نویسنده کتاب دشمن از «دیگرانی» که «به نقد گذشته خود پرداخته اند»، جز برای رونق دادن به «کسب و کار» تا کنونی جمهوری اسلامی و تداوم جنایات هولناکترش نمی‌باشد؟ و آیا کسی که از حداقل شرافت انسانی برخوردار باشد، حاضر به دادن پاسخ مثبت به این خواست می‌شود؟

نه خیر، آقای نادری مزد بگیر وزارت اطلاعات! تا من زنده‌ام و می‌توانم شهادت دهم هرگز نمی‌گذارم و اجازه نمی‌دهم خون فرزندان چریک فدائیم و از جمله خون رفقا ارژنگ و ناصر در دست شما دشمنان مردم به وسیله‌ای برای فریب ستمدیدگان و سیاه کردن روزگار آنان تبدیل شود. برای فرزندان من اشک تمساح نریزید! شماها همان کسانی هستید که کودکان معصوم و جگر گوشه‌های خانواده‌ها را با دادن کلید بهشت به دست شان فریفته و جان عزیز شان را با فرستادن آن‌ها به میادین مین می‌گرفتید؛ و همین امروز، اعدام نوجوانان زیر ۱۸ سال، «کسب و کار» رسمی و قانونی تان را تشکیل می‌دهد. اما، خب!! حالا که با ناشی‌گری به جلد روباهی مکار رفته و خود را طرفدار سینه چاک کودکان من جلوه می‌دهید، حداقل دراین کتاب «انتقاد»ی هم به همپالگی‌های ساواکی تان می‌کردید و به آن‌ها می‌گفتید شما که آن «منزل» را از قبل شناسائی کرده و می‌دانستید که دو کودک در آن زندگی می‌کنند، چرا به طریقی عمل نکردید که جان آن دو حفظ شود؟ چرا با وجود آگاهی به حضور کودکان بی دفاع در آن «منزل»، به گلوله باران کردن آنجا پرداخته و بی محابا آتش مسلسل‌هایتان را به روی ساکنان آن جا گشودید و پیکر هر یک از آنان را با ده‌ها گلوله سوراخ سوراخ کردید و به این ترتیب با کشتن آن کودکان، «جنایت هولناکی» آفریدید؟ چرا چنین «انتقاد» ساده‌ای را به همپالگی‌های تان نکردید؟ طرفداری از ساواک تا به کجا؟

اما، از سخنان بالا که آن‌ها را بیشتر برای تمسخر آقای نادری بیان کردم، بگذریم، برای اطلاع خلق‌های مبارز ایران باید بگویم که داستان کشته شدن فرزندان کوچک من به دست «خود چریک‌ها»، به هیچ وجه جدید نبوده و داستان ساواک ساخته کهنه‌ای است. این داستان را در همان زمان بلافاصله پس از شهادت آن رفقای کوچک، در زندان اوین به من گفتند و در یک موقعیت دیگر مرا تحت فشار قرار دادند که چنان چیزی را بر علیه چریک‌های فدائی خلق، با زبان خودم اعلام کنم. این موضوع را به طور مختصر توضیح می‌دهم.

شرح این که من چگونه از شهادت دو فرزند دلبندم در زندان اوین با خبر شدم، این که بر من چه گذشت و چه عکس العملی نشان دادم، در این جا نمی‌گنجد. اما این را بگویم که در اولین فرصت به دفتر زندان رفتم و با داد و بیداد رو به «سروان روحی» (رئیس زندان اوین) گفتم: «شما چه وحشتی می‌خواهید توی دل مردم بیاندازید؟ چرا این بچه‌ها را کشتید؟ چه توجیهی برای کشتن این دو کودک خردسال دارید؟ جواب دنیا را چه می‌دهید؟ حتماً طبق معمول همان طور که همیشه در روزنامه‌های تان می‌نویسید خواهید گفت که آن‌ها «در درگیری متقابل» کشته شدند.» و با خشم وتمسخر اضافه کردم: «بلی، "درگیری متقابل" بین مأموران ساواک و دو بچه ۱۳-۱۲ ساله!! چه کسی چنین چیزی را از شما قبول می‌کند؟» سروان که تا این مدت آچمز بود و چیزی نداشت بگوید ناگهان از حرف‌های من بُل گرفت و گفت: «بلی خانم، درگیری متقابل بود. یکی از مأمورهای ما را یکی از بچه‌های تو کشت.» این حرف خیلی به من گران آمد. گفتم: «آیا در خانه برادر۱۳ـ ۱۲ساله داری؟ اصلاً بچه‌ای در چنان سنی می‌تواند دستش اسلحه بگیرد و ماشه‌اش را بکشد، تازه آن هم در شرایط وحشتناک گلوله باران خانه! نه خیر، این یک دروغ است. شما‌ها اسلحه داشتید. این مأموران جانی ساواک بودند که بچه‌های مرا به مسلسل بستند.» خلاصه، در آخر من خواستم که مرا سر جسد بچه‌هایم ببرند که گفت نمی‌شود و مرا به بند برگرداندند.

به مادر پرافتخار و قهرمانم، مادر شایگان

مــادر قصه کن!
ای سرزمین سوخته‌ام
ای ترانه‌ام
امشب بیا به جای دگر
در هوای عشق
حماسه بشنویم
نه از خدا
نه شاه
نه قصه‌های پوک هری‌پاتر
نه دار دار هرزه نویسی ِ جسیکا
ازآن که بی گمان
از مرگ دشنه ساخت
به جگرسار «پهلوی»
آنی که سینه چاک
تردید را به گوشه‌ی زندان درید و
رفت
تا انتهای جان
تا خون یک و
دو
سه فرزند قهرمان
قلبی که ساده زیست
با قامت بزرگ
نه گفت، پای کوفت
تا آخرین طلیعه دمد از فغان خلق
تا ارتجاع رمد
قلبی که عاشقانه به تقویم می‌تپد
قلبی صبور و سرکش و دانا

ای بامداد مرز آهورا
ای رقصِ مستِ دخترکانی نگونبخت
باران را بگو
هــرگز مبند روزنه‌های امـــــــید را
یک شمه‌ بچرخ و بیاموز عشق را
از مادرم که ذروه‌ی ایثار و تعهد است

از مادرم که طینت تدبیر زندگیست
آنگاه
سکوت آب و صدا را قدم بزن
در باغ بی بهار
در دشت بی سهار
در هر کجا که زندگی ژولیده میگذرد
مستانه بر حریم عطش بار بار ببار
مـــــــــادر
این خاک سوخته سوخته
این آسمان تیره به غــــم
میهن ِ من است
کز خونِ او شیاد به شکوه لمیده است
مــادر چه درد ناک
دیشب غرور یار مرا اژدها گـزید
دیشب نمود باغ مرا خارها گرفت
دیشب توان قوم مرا تفرقه بکُشت
امروز هم به شانه‌ی دیروز بد نشان
امروز هم زعیم همان گوگلانکان
من غــرق ِ حیرتم
ما مرگِ خویش را به تماشا نشسته‌ایم
دوزندگانِ زندگی
همبازوانِ مـــن
شب در لجاجتِ تنِ مان جا گرفته است
چون آیتی که دست زمان بسته با دروغ
اینک شعور شهر به تاراج می‌رود
تندی تان چه شد
آن ننگ و آن ترنگ
آن نعره و ترنم ِ آهنگ تان چه شد
من در غبار سرد زمستان
با چند سبد صدا
عریان ستاده ام
فریاد وآهِ سینه‌ی تان مـُرد؟
وای چـــرا
مـــــادر
من در نبرد خویش
همچون حروفِ شعر ِ جوانم
جوانه‌ام
با من بگو چگونه ستیزم

با مافیای خون
تا مرتدان دوباره نروید به چشم روز
با من بگو بگو به تکرار
حماسه‌ی بلند شهیدان زنده را
من تشنه‌ام به همت یاران رفته ام
من راه رفته‌ام
من درد را به وسعت باران چشیده‌ام
اما نه چون حضور شما در میان مرگ
ویران جهل یارم و بیگانگان چند
کز زلف او تنیده تنابِ اسارتم
با من ز ضرب وشتم قفس‌ها
از رازها و خاطره‌ها نیز سخن بزن
مــــادر
«ارژنگ» تو منم
آن وام دار مانده به دوران
هر چند کوچکم
بسپار این ودیعه‌ی سرخ را
بدوش من
باشد که پُل شوم
پیوندِ از تدارکِ فردای مشترک
در رهگذار مردم و خورشید زندگی
من دست دردمند ترا بوسه میزنم
وز گرد دامنت به دو چشمانم
سرمه‌ای
ای اشرفِ زمانه و
ای شاه ِ مادران.

م . آژن
کابل ـ ۲۱ سرطان ۱۳۸۸

----------------------

*گوگلانک یا گوگردانت حشره ای کوچک، سیاه و پردار که دارای ۶ پا میباشد خوراک اش فضله حیوانات و انسانها بوده ، این حشره در تابستان ها هر کجا چتلی حیوان یا انسان را یافت تجمع کرده به خوردن و کلوله کردن آن می پردازد گاهی جوره جوره و گاهی به تنهایی کلوله ی گند را در حالیکه سرشان پایین است ورو به پشت روان اند توگویی از شرم ساری خود با خبر اند یا همگان به نجاست شان پی برده اند بدون آن که سر بلند کنند تیله کنان بسوی ذخیره گاه های زمستانی خود میبرند به همین سبب گوگلانک می نامند و بالشتک مار نیز گفته شده.

فردا و یا پس فردای آن روز بود که سروان روحی مأمور فرستاد که مرا به دفترش ببرد. رفتم. او گفت: «از حرف‌هائی که آن روز زدم ناراحتم. من با مأمورانی که در آن درگیری بودند، صحبت کردم. شما نمی دونید جریان چیه. آن مأموران به من گفتند که بچه‌های تو را چریک‌ها کشتند.» حالا سروان روحی به این شکل حرف قبلی‌اش که گویا آن بچه‌ها «درگیری متقابل» کرده اند را پس می‌گرفت و این اتهام جدید را به جای اتهام قبلی می‌نشاند. من در جواب گفتم: «در آن محاصره نظامی و درگیری سنگین، شما چطوری فهمیدید که چریک‌ها بچه‌ها را کشتند. خود آن‌ها که شهید شدند!» او گفت: «نه، رفقایت بچه‌های تو را کشتند و فرار کردند.» (در آن زمان آن‌ها می‌دانستند که فراری صورت گرفته ولی فکر می‌کردند که چند نفر فرار کرده اند). حرف سروان ساواکی برای من به هیچ وجه قابل قبول نبود. این را با این جمله به او گفتم: «خب، اگر رفقای من به سوی بچه‌ها تیر اندازی کردند و فرار نمودند، شما از کجا این را فهمیدید.؟» سروان که آشکارا معلوم بود که دروغ می‌گوید توجیهاتی سرهم بندی کرد و تحویل داد. در این چهارچوب جدل من با او ادامه یافت و در آخر من باز اصرار کردم که جسد بچه‌ها را به من نشان بدهند. سروان گفت: « نمی شود. آن‌ها را دیگر دفن کرده اند.»

به شما مردم عزیز ایران بگویم که آتشی که از خیلی قبل در دل من افتاده بود، اکنون زبانه می‌کشید. هنگامی که در کمیته بودم و بازجوها به من فشار می‌آوردند که با آنان همکاری کنم تا بچه‌ها را پیدا کنند؛ در همان زمان که وعده فرستادن آن‌ها «به بهترین مدارس» را به من می‌دادند ولی با جواب قاطع نه من مواجه می‌شدند، منوچهری، یکی از شکنجه‌گران جانی ساواک به من فحش می‌داد و می‌گفت: «بچه‌ها تو خودم می‌کشم. جسدها شونو برات می‌آرم و به صورتت تف می اندازم.» زخم این سخن همین طور در دل من بود. حال می‌خواستم بروم جسد بچه‌هایم را ببینم و خودم به صورت همان منوچهری و هر ساواکی مزدور دم دستم، تف بیاندازم.

اتهام ساواک مبنی بر این که چریک‌ها، ارژنگ و ناصر را کشتند، در آن زمان در همان محدوده‌ای که مطرح شد باقی ماند. ساواکی‌ها که به درجه تنفر مردم از خود شان آگاه بودند، جرأت نکردند چنین اتهامی را در روزنامه‌هایشان اعلام کنند. اما، آرزوی شان آن بود که من با آن‌ها کنار بیایم تا بتوانند چنین چیزی را از زبان من در جامعه پخش کنند. این آرزو را در دل خود داشتند تا این که در سال ۵۶ در شرایطی که جو یأس و سازشکاری به میان زندانیان نفوذ نموده و گسترش می‌یافت، به امید آن که در چنان فضائی تیرشان در مورد من هم به هدف خواهد خورد، صراحتاً خواست خود را با من مطرح نمودند. تا جائی که به خاطر دارم عید سال ۵۶ بود که در مورد ملاقات زندانیان با خانواده‌های شان اندکی از سختگیری معمول شان کاسته بودند و زندانیان سیاسی راحت‌تر به ملاقات می‌رفتند. سروان روحی، رئیس زندان اوین از چند تن از هم بندی‌های من پرسیده بود: «سعیدی ملاقات نمی‌خواهد؟» آن‌ها هم گفته بودند: «ملاقات حق همه زندانیان سیاسی است. چرا نمی‌خواهد!» سروان روحی گفته بود: «پس به او بگوئید بیاد دفتر و ملاقات بگیرد.» همبندیانم حرف‌ها و سفارش رئیس زندان را به من گفتند و اصرار کردند که: «مادر! حالا که در مورد ملاقات سختگیری سابق را نمی‌کنند، تو هم برو و بگو که می‌خواهی ملاقات داشته باشی». من در تمام طول زندانم از بهمن سال ۱۳۵۲ که دستگیر شده بودم تا آن زمان که سال ۱۳۵۶ بود، ملاقات نداشتم. در آن سال بازرسانی از طرف صلیب سرخ برای بررسی وضع زندانیان سیاسی، از زندان‌ها دیدار می‌کردند و ساواکی‌ها می‌خواستند که اگر احیاناً آن‌ها ما را دیدند، پیش آن‌ها از نبود ملاقات شکایت نکنیم. با اصرار هم بندیانم به دفتر زندان رفتم. راستش دلم قرص نبود. پیش خود می‌گفتم نکند به خاطر این تقاضا آن‌ها بخواهند امتیازی از من بگیرند. حدسم درست بود. در دفتر زندان وقتی سروان روحی چشمش به من افتاد پرسید: ملاقات می‌خواهی؟ گفتم اگر می‌خواهید بدهید و گرنه هیچ. او سعی کرد نرم صحبت کند و بالاخره حرف اصلی‌اش را مطرح کرد: «به تو ملاقات می‌دهیم ولی به شرط آن که بیائی و بگوئی که بچه‌هایت را رفقایت کشته اند. اعلام کنی که چریک‌ها بچه‌های منو کشتند.» من در جواب در حالی که خشمگین و عصبانی بودم به آن افسر گفتم: «ملاقات نمی‌خواهم. مرا به بند برگردانید.» سروان از رو نرفت و گفت: «برو فکرهایت را بکن و هر وقت راضی شدی مرا خبر کن.»

همان طور که می‌دانیم، هنوز مدت کوتاهی از آن زمان (عید سال ۵۶) نگذشته بود که با خیزش یک پارچه مردم ایران، بساط حکومت شاه از جامعه ما برچیدهشد. ولی متاسفانه انقلاب توده‌های ایران ملاخور شد و امپریالیست‌ها توانستند خمینی را به جای شاه به مردم ما قالب کنند. از آن زمان تا به امروز سه دهه می‌گذرد و اکنون در شرایط جدیدی شاهد آن هستیم که قصهِ قدیمی ساواک که در آن زمان ساز شد، امروز توسط همپالگی‌های آنان، وقیحانه‌تر و رذیلانه‌تر از قبل با اضافه کردن شاخ و برگ مصنوعی جدیدی، تکرار می‌شود. این بار، عبارت ساواکی‌ها مبنی بر این که ارژنگ و ناصر را «چریک‌ها کشتند». آن‌ها را «رفقایت کشتند»، از طرف نویسنده مزد بگیر جمهوری اسلامی به حمیداشرف بچه‌ها را کشت، تبدیل شده است. این مزدور، اول جان باختن رفقا ارژنگ و ناصر را به گردن رفیق کبیر حمیداشرف می‌اندازد و بعد با به رخ کشیدن چند صفحه بازجوئی از رفقائی که اسامی آن‌ها را ذکر کرده ـ‌بدون این که حتی به گوشه‌ای از شکنجه‌های وحشتناکی که بر آن‌ها اعمال شده بپردازد و بگوید که مثلاً برای گرفتن اطلاعات از رفیق گرامی بهمن روحی آهنگران چگونه بارها او را به دم مرگ رسانده و دوباره زنده‌اش کردند و بالاخره او را در زیر شکنجه شهید ساختندـ می‌پرسد که مگر بچه ها ۱۳ـ۱۲ ساله چه اطلاعاتی بیشتر از آن رفقا داشتند که حمیداشرف آن‌ها را کشت؟ بگذارید در پاسخ، من از این مزدور بپرسم که آن پسر کوچکی که همپالگی‌های ساواکی شما در سال ۱۳۵۳ به من نشانش دادند، چقدر اطلاعات داشت که آن‌ها او را به زیر شکنجه کشیده و آن همه عذابش دادند؟ آیا اگر ارژنگ و ناصر هم زنده به دست آن‌ها گرفتار می‌آمدند، همان شکنجه‌ها نه، مسلماً شکنجه هائی ده بار بدتر از آنچه به آن کودک معصوم دادند را بر آن‌ها اعمال نمی‌کردند؟ چرا این واقعیت را به خواننده کتاب تان نمی‌گوئید و این موضوع را از چشم آن‌ها پنهان می‌کنید؟ بروید قبل از این که رفتار «هولناکی» را به رفیق حمیداشرف نسبت دهید، توجیهی برای اعمال جنایتکارانه همپالگی‌های تان دست و پا کنید. با این ترفندها شما نمی‌توانید چهره انقلابیون را خدشه‌دار سازید. من، بخصوص این روزها خیلی دلم برای بچه‌هایم تنگ می‌شود و دلم هوای آن‌ها را می‌کند. با این حال، هنوز هم تصور دهشتناک افتادن بچه‌هایم بدست شکنجه‌گران ساواک مرا آزار می‌دهد. این را هم می‌دانم که برای اطلاعاتی‌های جمهوری اسلامی شکنجه به چنان امری «طبیعی» تبدیل شده که نه فقط وجود آن را در سیاه چال‌های خود از مردم پنهان نمی‌کنند بلکه آن را در کوچه‌ها وخیابان‌ها هم به نمایش می‌گذارند ـ‌که حمله به زنان و خونین کردن سرو صورت‌آنان در روز روشن، ضرب‌وشتم جوانان و آفتابه انداختن به گردن آن‌ها، نمونه‌ای از شکنجه‌های خیابانی شان می‌باشد.

خلق‌های مبارز ایران!

ما امروز در دنیائی به سر می‌بریم که مملو از فقر و گرسنگی و فساد و جنگ و خونریزی است. این جهان سرمایه‌داری است که هر روز زندگی خانواده‌های کارگر و زحمتکش در مقیاس میلیونی را در زیر چرخ‌های استثمار و ظلم و ستم خود له و لورده می‌کند و آن‌ها را به خاک و خون می‌کشد. چنین دنیای وحشتناک و پر رنج و عذاب برای ستمدیدگان باید و می‌تواند تغییر یافته و دگرگون شود. اما برای این کار، متأسفانه و با هزار درد و افسوس، راهی خونین و پر سنگلاخ و صعب و دشوار در پیش است که مطمئناً توده‌های استثمارشده، مصیبت کشیده و رنجدیده که صدای خرد شدن استخوان‌های شان در زیر چرخ دنده‌های ماشین استثمار و سرکوب این جهان سرمایه‌داری هر روز شنیده می‌شود، با عزمی قاطع آن را خواهند پیمود. من قدم در چنین راهی گذاشتم و امروز با همه رنج و عذاب‌هائی که در این مسیر کشیده و عزیزان و عزیزترین‌هایم را از دست داده ام، باز با سری افراشته می‌گویم راه زندگی و مبارزه‌ای که من پیمودم، راهی درست و در خدمت رشد و اعتلای مبارزات مردم ایران در راه رسیدن به آزادی و سعادت بود. این را هم با افتخار همیشه گفته و می‌گویم که فرزندان کوچک من خدمت بزرگی به رشد جنبش نوین کمونیستی در ایران نمودند. اما این را هم با شما در میان بگذارم و پنهان نکنم که از همان زمان که در زندان بودم در مورد کودکانم غمی بزرگ و فکر آزار دهنده‌ای با من بود و آن این که آن‌ها به خاطر کم سن و سالی شان، راهشان را در زندگی، خودشان انتخاب نکردند بلکه در سیر رویدادها، خود به خود در آن مسیر قرار گرفتند. این فکر مرا بسیار آزار داده ولی امروز وقتی به فجایعی که در ایران برای کودکان رها شده در خیابان‌ها اتفاق افتاده و می‌افتد، فکر می‌کنم، وقتی از قربانی شدن دختران معصوم کم سن و سال در بازارهای عیش و عشرت و در تجارت سکس مطلع می‌شوم، وقتی جسدهای خفه شده کودکان یک خانواده کارگری را به نظر می‌آورم که پدر شان ناتوان از تأمین یک لقمه نان برای آنان، از فرط استیصال اول آن کودکان را کشته و بعد خودش را دار میزند، و خیلی خیلی فجایع دیگر که هر روز در جلوی چشم همه مان اتفاق می‌افتد، آنگاه می‌پرسم که آیا این کودکان هم راه زندگی شان را خود شان انتخاب کرده بودند و می‌کنند؟ آیا اساساً برای خانواده‌های کارگر و زحمتکش با کودکان رنجدیده شان هیچ وقت امکان انتخابی برای زیستن در یک شرایط حداقل انسانی وجود دارد؟ با بیاد آوردن همه این‌ها، می‌بینم که اتفاقاً بچه‌های من حداقل این شانس را داشتند که در طول زندگی کوتاه شان، در محیطی سالم که سرشار از عشق و محبت نسبت به آنان بود، زندگی کردند. آن‌ها در آغوش گرم صدیق‌ترین و آگاه‌ترین کمونیست‌های انقلابی ایران که هر یک برای آن‌ها نقش پدر، مادر، خواهر، برادر و معلم را داشتند، بزرگ می‌شدند. در آغوش علی اکبر جعفری‌ها، خشایار سنجری‌ها، صبا بیژن زاده‌ها ،اعظم روحی آهنگران‌ها و بالاخره چه سعادتی! آن‌ها در دامان پر مهر و محبت مادری چون مادر غروی پناه داشتند.

همه آن ‌چه تا این جا گفتم واقعیاتی بوده و هستند که هیچ کس و هیچ کتابی، از جمله کتاب اخیر دشمن نمی‌تواند آن‌ها را وارونه کرده و به نام تاریخ نگاری به خورد مردم بدهد. امیدوارم مردم ایران در بستر مبارزات خود با سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی و از بین بردن همه دشمنان شان، جامعه‌ای آزاد و سعادتمندی را برپا کنند که چریک‌ های ‌فدائی‌ خلق‌ و همه انقلابیون و ‌مبارزین‌ صدیق‌ توده‌ ها‌ برای ‌برپائی ‌آن مبارزه کرده، بخاطر آن رنج کشیده و حتی از ریختن خون خود نیز دریغ نکردند.
۲۶۰٨٨ - تاریخ انتشار : ٣ خرداد ۱٣٨۹       

    از : اعترافاتی برای تاریخ

عنوان : اعترافاتی برای تاریخ
نویسنده: قاسم حسن پور

اولین جلسه دادگاهمن جلاد خوبی برای ساواک بودم۱۳۲
شعبه اول دادگاه انقلاب اسلامی تهران جهت رسیدگی به کیفرخواست دو تن از متهمین و عوامل رژیم ساواک معروف به تهرانی و آرش برای اولین بار در مسجد زندان قصر صبح روز پنجشنبه تشکیل جلسه داد.
قبل از اعلام رسمیت جلسه آیاتی از کلام الله مجید تلاوت و ترجمه شد و آنگاه متهم ردیف اول خود را چنین معرفی کرد:
بهمن نادری پور معروف به تهرانی متولد ۱۳۲۴ فرزند عباس کارمند سازمان منحله اطلاعات و امنیت کشور، دارای همسر و فرزند - دارای مدرک لیسانس که موقع اشتغال در ساواک گرفته ام. تخصص خاصی ندارم. اما متأسفانه در طول مدت کارم در ساواک دست به جنایاتی زدم به اسم شکنجه، قتل، گناهان کبیره و این چیزهائی است که برای تک تک آنها در این شرایط متأسفم.
و آنگاه متن کیفرخواست تهرانی توسط رئیس دادگاه خوانده شد.
بسم الله منتقم الجبارین
ریاست محترم دادگاه انقلاب اسلامی در پرونده حاضر بهمن نادری پور معروف به تهرانی فرزند عباس متهم است به :
۱ - شرکت مستقیم در چندین فقره قتل.
۲ - شرکت مستقیم در شکنجه کردن عده ای از مبارزان و مجاهدان راه حق و آزادی
۳ - معاونت در چندین فقره قتل.
۴ - صدور دستور به شکنجه کردن مبارزان راه حق و آزادی.
۵ - فعالیت خستگی ناپذیر در ساواک منفور، علیه مردم بی دفاع با آگاهی کامل.
۶ - سرسپردگی بی شائبه به رژیم منفور سابق با قبول ا عمال هرنوع جنایت علیه مردم.
۷ - تحت تعقیب قراردادن و تشکیل پرونده و جمع آوری اطلاعات علیه مردم.
۸ - محاربه با خدا و رسول خدا و امام و نایب امام.
دلائل اتهام
۱ - اقرار صریح متهم به داشتن سمت بازجوئی از سال ۱۳۴۹ تا ۱۳۵۳ که متهم به طور مثال بازجوی یوسف زرکاری، جمشید سپهری بوده است.
۲ - اقرار متهم به شرکت در به شهادت رساندن ناجوانمردانه ۹ نفر از مجاهدان و مبارزان راه حق و آزادی به نام های؛ بیژن جزنی، عباس سورکی، محمد چوپان زاده، عزیز سرمدی، مشعوف کلانتری، حسن ضیاء ظریفی، مصطفی جوان خوشدل، کاظم ذوالانوار و احمد جلیل افشار.
۳ - اقرار متهم در دستگیری و شرکت در به شهادت رسانیدن مبارز حق شناس سید علی اندرزگو معروف به شیخ عباس تهرانی.
۴ - شرکت در شکنجه و قتل سه تن از مبارزان به نام های سعید قراچورلو، محمود وحیدی و محمدرضا کلانتری.
۵ - شرکت در کمیته های به اصطلاح انتقام و ماهان، در لحظات اوج گیری انقلاب.
۶ - شرکت در دستگیری و شکنجه منجر به شهادت ابراهیم پوررضا خلیق ۷ - اقرار در صفحات مختلف پرونده به شکنجه بی گناهان به وسیله کابل، قفس آهنی، آپولو، بی خوابی دادن، شوک الکتریکی و غیره.
۸ - شرکت در شکنجه و به شهادت رساندن بهمن روحی آهنگران
۹ - تلاش و کوشش برای جلب جوانان به سازمان جهنمی ساواک
۱۰ - بازجویی توأم با شکنجه از دکتر مهدی سلیمانی، علی سلیمانی، دکتر ایرج واحدی پور، یداله حیدری، سید حمید حسینی، داداش غفاری، میرعلی قضائی و دیگران
۱۱ - شرکت در سرکوبی جنبش سیاهکل که منجر به دستگیری و شهادت عده ای از مبارزان گردید
۱۲ - معاونت در قتل محمد بلوریان
۱۳ - اقاریر صریح متهم در پرونده طی صفحات ۱۸۹ تا ۱۹۲ به عنوان معاونت در شهادت حمید اشرف.
۱۴ - شکایت شکات و اولیاء شهدا که ضمیمه پرونده است.
توضیح اینکه جنایات مزبور صرفاً به عنوان نمونه ای از جنایات متهم ذکر گردیده است. بر اساس آیات صریحه قرآن از پیشگاه دادگاه عدل اسلامی درخواست اشد کیفر می شود.
قسمت اول از متن دفاعیه بهمن نادری پور معروف به تهرانی
بسم الله الرحمن الرحیم
همان طور که ریاست محترم دادگاه استحضار دارند، من شخصاً به اعمال و جنایات و خیانت هایی که به ملت ستمدیده ایران کرده بودم اعتراف کردم و تمام مسائلی را که از طرف دادسرا به من گفته شده قبول دارم.
احتیاجی به این نیست که مادران داغدیده، خواهران داغدیده، برادران داغدیده، همسران و فرزندان داغدیده خودشان را اذیت بکنند و با خاطره مرگ و شهادت جانگداز این افراد مجدداً تألمات روحی ما را بیشتر کنند. من بلند گوی افشاگری جنایات ساواک هستم. من هیچ وقت خودم را به خاطر جنایاتی که انجام داده ام چه آگاهانه و چه ناآگاهانه نمی بخشم. من وصله تن این مردم بودم ولی مرا جدا کردند. حالاکه تصمیم قاطع گرفته ام و به سوی هموطنان رنج دیده آمده ام، فقط فرصت می خواهم اجازه بدهند تمام مسائل را بازگو کنم.
من از سال ۱۳۴۶ به سازمان ضد مردمی و منحله ساواک رفتم. قبل از آن روحم از سوابق و کارهایی که ساواک انجام می داد اطلاع نداشت.
من از اعمال خودم دفاع نمی کنم، چون جنایت قابل دفاع نیست. من خودم را به عنوان یک انسان که دستش به خون بهترین برادران این مملکت آلوده شده نمی بخشم. من نمی توانستم روی همسر، پدر، مادر، خواهر و برادرم نگاه کنم و یاد آن شهدا نیفتم. من وظیفه خودم می دانستم که حداقل گوشه ای از این تاریخ ننگین رژیم منحوس شاهنشاهی را برای ملت روشن کنم. اعمالی که خودم در آن دخالت داشتم و اعمالی که همکارانم در آن دخالت داشتند. فقط فرصت می خواهم. ۲۴ ساعت فرصت بدهند، همه حقیقت را خواهم گفت، جز حقیقت و صداقت چیزی از من نخواهید شنید...من با هیچ گروهی دشمن نیستم، تنها چیزی که می دانم و می توانم بگویم حقیقت است. رئیس دادگاه در این موقع گفت ؛ دادگاه به شما فرصت کافی خواهد داد تا در طی جلساتی که تشکیل می شود از خودتان دفاع و حقیقت را بازگو کنید
و آنگاه متهم سخنانش را چنین ادامه داد: حتماً این کار را خواهم کرد. من شرح وقایع و زندگی خودم را می گویم، شرح مسائلی را که از یک انسان دیو ساخت و این ملت را ]است[ که باید تصمیم بگیرد. من می توانم تمام این مسائل را به همان صورت که اتفاق افتاده بازگو کنم. من در بازجویی همه جنایات را گفتم، من هیچ دفاعی ندارم، من به عنوان انسان حق نداشتم این کارها را بکنم.
ورود به ساواک
در سال ۱۳۴۵ پس از این که خدمت سپاهیم را در یکی از دهات مشهد انجام دادم، به تهران آمدم. روزی نامه ای به منزلمان آمد که در آن از من خواسته بودند جهت مذاکره و استخدام در یک سازمان دولتی به خیابان ایرانشهر مراجعه کنم. در تاریخ تعیین شده به این ساختمان رفتم و مردی با خوش زبانی به من گفت؛ با تحقیقاتی که درمورد من انجام داده اند مرا شایسته استخدام در ساواک تشخیص داده اند و به من گفت کار شما دفتری است. من چیزی از ساواک نمی دانستم فقط مسأله تیمور بختیار در ذهنم بود و می دانستم رابطه جنسی با بعضی از هنرپیشه ها و خواننده ها داشت.
من برای کسب درآمد خانواده ام که مقروض بود و به انگیزه خدمت که چیزی جز خیانت نبود، به خدمت ساواک درآمدم.
روزی که به اداره کل سوم وارد شدم مدتی در ادارات بایگانی و فیش کار کردم، بعداً مرا به بخش ۳۱۱ که وظیفه اش جمع آوری خبر در مورد احزاب و گروههای کمونیستی بود و به اصطلاح فعالیت های ضد کمونیستی می کرد، منتقل کردند. در کلاسهای توجیهی برای ما مطالب یک طرفه می گفتند، کودتای ۲۸ مرداد را قیام ملی
می خواندند. کودتایی که به وسیله عمال سیا در ایران گردانندگی شده بود و رژیم منحوس شاهنشاهی را رژیمی بر حق می دانستند و می گفتند سلطنت موهبتی است الهی که از جانب ملت به خاندان پهلوی و شخص شاه تفویض شده. شخص شاه هدفش این نیست که مردم را ناراضی بکند، بلکه هدف اصلی جلب رضایت مردم است، بعد این سلطنت از پدر به پسر ادامه خواهد داشت اما حالامی دانم که چیزی که برای این خاندان مطرح نبوده، خواسته مردم بوده و هر مسأله را از دیدگاه خودشان بیان می کردند. هیچکس نمی تواند محیط ساواک را مجسم بکند جز کسی که در ساواک بوده باشد. من خودم را دقیقاً برای شما مجسم می کنم آنچه که بودم، آنچه که از من ساختند و آنچه که هستم.
تهرانی در قسمتی دیگر از دفاعیاتش گفت : جوانان ما مسأله فردی را نباید در نظر بگیرند، هدفشان باید جامعه اشان باشد و ادامه داد، در سال های اول که در بخش ۳۱۱ بودم کارهای دفتری
می کردم. خط مشی سازمان را رهبران مملکت با سوء استفاده از قوانین موجود تنظیم کرده بودند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱۳۲ - روزنامه کیهان، شنبه ۲۶ خردادماه ۱۳۵۸، ص ۸ .
۲۶۰٨۴ - تاریخ انتشار : ٣ خرداد ۱٣٨۹       

    از : میدانم سلطنت طلبان و ساواکی ها عصبانی میشوند

عنوان : محمد رضا تلفنی به من گفت:
من نمی خواستم سلطنت را رها کنم، اما سفیرکبیرانگلستان آمد پیش من و بدون مورد و بدون مقدمه و بدون احتیاج، همینطور بی خود و بی جهت ماجرای کودتای افغانستان و قتل عام خانواده داودخان را برای من مثال زد! ومن فهمیدم باید رفت.

ساواک گزارشات زیادی می آورد و اطلاع می داد که پولدارهای بزرگ دارند می روند و محمدرضا با تعجب می پرسید چرا؟! یک عده مثل ثابت پاسال جهود ازسال ۱۳۴۵ بارخودشان را بستند و رفتند آمریکا! چون با سیاستمداران آمریکا وانگلیس واسرائیل دوست و همکار بودند و می دانستند که قراراست تغییرات زیادی درمنطقه بشود.


تاج الملوک:

توجه بفرمائید که پدربنده میرپنج بود(درجه بالای افسران قزاق در ارتش تزاری روسیه) و شوهربنده هم میرپنج رضا خان. من ملکه پهلوی بودم. زن یک شاه ومادریک شاه دیگر. من به سهم خودم برکناری و تبعید ملک فاروق و قتل ملک فیصل و فرار پادشاه افغان و خیلی های دیگررا دیده ام.

بازهم خدا را شکرکه بچه های من جانشان را به سلامت ازکشورخارج کردند. البته دلم برای امثال خلعتبری که آدم با ادب وبا سوادی بود می سوزد. اما غصه ندارد چون من هم چند صباح دیگرزنده نیستم ویحتمل فردا را هم نبینم. پس برای چه غصه بخورم؟!

شما طوری با من حرف می زنید انگاربا یک آدم که حواسش کارنمی کند و چیزی نمی فهمد طرف هستید! من ازجوانی با رضا )شاه( بودم و درکوران حوادث سیاسی، ازخلع احمد شاه بگیرتا اشغال ایران و ماجراهای ۲۱ آذر۱۳۲۱ و۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و سال ۱۳۴۲ قرارداشته ام. قوام السلطنه با آن همه کبکبه ودبدبه اش می آمد ازمن مشورت می خواست!

من می فهمم درایران چه شده است وچه اتفاقاتی روی داده است. هنوز هیچی نشده یک عده می آیند ومی گویند محمدرضا عرضه نداشت جلوی اینها بایستد، محمدرضا آن جربزه پدرش را نداشت تا اینها را از دم تیغ بگذراند و خیلی حرف های دیگر...

حتی اشرف دیشب ازمحمدرضا گلایه می کرد و می گفت نباید مملکت را ترک می کرد و اگرمانده بود حکومت سقوط نمی کرد.

بعد ازآنکه محمدرضا به مصررفت تلفنی با من بارها صحبت کرد. ازمراکش و از پاناما و ازمکزیک و جاهای دیگرهم تلفنی صحبت ها کردیم.

گفت مادرجان من نمی خواستم سلطنت را رها کنم اما سفیرکبیرانگلستان آمد پیش من و بدون مورد و بدون مقدمه و بدون احتیاج همینطور بی خود و بی جهت ماجرای کودتای افغانستان و قتل عام خانواده داودخان را برای من مثال زد! ومن فهمیدم باید شماها را به خارج بفرستم و خودم هم دنبال شما بیایم.
همین مطلب را سفیرکبیرآمریکا به صورت دیگربه محمدرضا گوشزد کرده بود. معلوم است منظورآنها این بوده محمدرضا را وادار به خروج ازمملکت کنند. شما اطلاع ندارید و نمی دانید که ازسال های قبل یک عده شروع به رفتن کردند.
ساواک گزارشات زیادی می آورد واطلاع می داد که پولدارهای بزرگ دارند می روند و محمدرضا با تعجب می پرسید چرا؟!
یک عده مثل ثابت پاسال جهود ازسال ۱۳۴۵ بارخودشان را بستند و رفتند آمریکا! چون با سیاستمداران آمریکا وانگلیس واسرائیل دوست و همکار بودند ومی دانستند که قراراست تغییرات زیادی درمنطقه بشود.

ساواک

تاج الملوک: جلوی در ورودی کاخ سعد آباد یک پاسدارخانه بود که هر وقت ما وارد یا خارج می شدیم سربازها گارد به خط می شدند و با تفنگ سلام نظامی می دادند و احترام می کردند.

نعمت اله نصیری یک مدت دراین پاسدارخانه خدمت می کرد و پایین ترین درجه دربین افسرها را داشت. درسعد آباد یک اصطبل بود که اسب های من و شمس و اشرف وسایراعضای خانواده درآن نگهداری می شدند. یادش بخیر اسب های خوبی داشتیم. این محل از زمان رضا ) شاه ( ساخته شده بود وخود رضا هم چند راس اسب داشت
درزمان رضا یک مهترکرمانشاهی ویک مهترترکمن ازاسب ها نگهداری و تیمارمی کردند.
بعد از رضا آدم های مختلفی آمدند و رفتند تا اینکه ما فهمیدیم این افسرجوان که اهل سمنان بود قبل ازآمدن به تهران و ورود به دانشکده افسری چاروادار بوده. من خودم دستوردادم نعمت اله نصیری را ازپاسدارخانه به قسمت اصطبل که درآنجا اسب های گرانقیمتی داشتیم منتقل وجزو مسئولین اصطبل قراردهند وهمینطور هم شد. آن موقع به مخیله هیچکس خطور نمی کرد که این چارواداریک روزترقی کند و در حوادث سیاسی مملکت نقش عمده ای بازی نماید.
نعمت اله نصیری به سبک کاوالیه های فرانسوی لباس می پوشید و چون زن و زندگی درتهران نداشت، همان جا دراصطبل می خوابید. فکرمی کنم آن موقع حداکثر۲۵- ۲۶ سال سن داشت. یک برادری هم داشت که به خواهش او توسط کارپردازی درباراستخدام وجزو فعله های سعد آباد شد. نصیری بهایی بود وعده ای بهایی را هم آورد تهران و دوروبرخودش جمع کرد.
این بهایی ها یک حسن داشتند و آنهم وفاداریشان به سلطنت و شاه بود. بعدها نصیری خیلی فک و فامیل هایش را ازسمنان به تهران آورد که دوتن از معروفترین آنها که یادم هست یکی سرلشکرعلی معتضد و یکی هم آقای پرویز ثابتی بود که به من خانم جان می گفت ودست مرا می بوسید!
بعدها نصیری ترقی کرد واین ترقی هم به واسطه صداقت وپشتکارو وفادار یش به اساس سلطنت بود.( مقایسه کنید با همین معیار- یعنی وفاداری به ولایت و رهبری- درجمهوری اسلامی)
موقعی که محمد رضا به اتفاق ثریا ) اسفندیاری( در رامسربود حکم برکناری مصدق را آنجا امضاء کرد وداد دست نصیری بیآورد تهران به مصدق ابلاغ کند.

نصیری حکم محمدرضا را می آورد تهران تا مطابق وظیفه به دست مصدق برساند، اما سرتیپ ریاحی رئیس ستاد وقت ارتش که بامخالفان سلطنت ساخت و پاخت کرده بود او را توقیف و زندانی می کند ونمی گذارد حکم محمد رضا به دست مصدق برسد.

این زندان رفتن نصیری پلکان ترقی او شد. البته چاخان پاخان زیاد می کرد، که درآن سه روزکه زندانی سرتیپ ریاحی بودم کتک زیاد خوردم و زجر کشیدم و چه وچه و چه، اما ما می دانستیم که دارد پیازداغ آش را زیاد می کند و ازاین خبرها نبوده است! درمورد نصیری باید عرض کنم که به معنای واقعی یک نفرنظامی بود.

شوهرمرحومم می گفت نظامی باید فاقد روح واحساس وعاطفه باشد! این نصیری نمونه کامل ازیک انسان فاقد روح بود وهیچ احساس انسانی نداشت. تعجبی هم نداشت اینطورباشد، چون دراول طفولیت پدرو مادرخود را ازدست داده و یتیم بزرگ شده بود.

من شخصا تجربه کرده ام آدم اگرمزه محبت را نچشیده باشد نمی تواند به دیگران محبت کند وآدم هایی که درزندگی سختی ومرارت کشیده باشند خیلی جوهرداربارمی آیند!

همین روحیه و طبع خشن وعاری ازعطوفت باعث شد بعد ازپاکروان رئیس ساواک شود. شما می دانید که اول رئیس ساواک تیموربختیاربود بعد پاکروان آمد و بعد هم نصیری.

تیمورروحیه ایلاتی داشت و آنقدر بیرحم بود که حتی عمو وعموزاده های خودش را هم مقتول ساخت!

بعد ازتیموربختیارآقای حسن پاکروان رئیس ساواک شد که آدم نرم خوبی بود و بدرد این پست نمی خورد. سومین رئیس همین نعمت اله نصیری بود که دوستان ورفقایش به اونعمت خرگردن می گفتند ویک عده هم به او نعمت خره می گفتند!

من یادم هست موقعی که محمدرضا می خواست نصیری را رئیس ساواک کند دو نفرجدا با این کارمخالف بودند. یکی همین پاکروان بود و یکی هم حسین فردوست.

حسین فردوست ازطفولیت با محمدرضا بزرگ شده بود وموقع اعزام محمد رضا به سوئیس او را هم به سوئیس فرستادند تا محمدرضا تنها نباشد. پدر این فردوست یک نفردرجه دارارتش بود و رضا که دنبال یک نفردوست برای محمدرضا می گشت پسراین درجه داررا برای همراهی با محمدرضا پسندید.

بعدها حسین فردوست فوق العاده ترقی کرد و معاون ساواک و رئیس بازرسی شاهنشاهی شد. فردوست چشم وگوش محمدرضا بود والبته ما می دانستیم که فردوست اززمان تحصیل درسوئیس توسط سازمان اطلاعاتی انگلستان جذب شده و به اصطلاح آدم آنها است.

فردوست نقطه مقابل نعمت اله نصیری بود. نصیری یک آدم بی سواد ولی عمل گرا بود وفردوست یک آدم باسواد اما بی عرضه! نصیری درتمام مدت که رئیس ساواک بود همه گزارشات خودش را مستقیما به محمدرضا می داد و مستقیما ازمحمد رضا دستورمی گرفت. اگرچه اسما معاون نخست وزیر بود اما برنخست وزیریک نوع ارجحیت محسوس داشت و به واسطه آنکه مورد حمایت وامین محمدرضا بود برای نخست وزیرتره هم خورد نمی کرد.( دقیقا همان مناسباتی که بعدها در جمهوری اسلامی خامنه ای با وزارت اطلاعات برقرار کرد و حتی درتدارک وصل مستقیم و قانونی وزارت اطلاعات- با تغییر نام آن به سازمان امنیت- به بیت رهبری یا همان دربار است.)



آمریکائی ها آمدند و یک اداره درست کردند مثل اداره امنیتی خودشان. خیلی زحمت کشیدند و سازمان امنیت درست شد. اول رئیس آن هم که گفتیم تیمور بختیاربود. متاسفانه تیموربا آن که ما خیلی هم بهش محبت کردیم خائن درآمد وخودش به فکرسرنگونی سلطنت پهلوی افتاد. با انگلیسی ها ساخت و پاخت کرده بود. درلبنان وعراق هم دوستانی داشت و تماس هایی با افسران ارتش گرفته و درصدد انجام کودتا بود که ازسازمان امنیتی که خودش رئیس آن بود گزارش آوردند تیموربختیارخیال های دورودرازی دارد!

بیچاره نمی دانست که محمدرضا خود او را هم به ماموران ساواک سپرده است!

حسن پاکروان آن موقع معاون تیموربختیاربود. بختیار پاکروان را تحویل نمی گرفت وکوچک می شمرد. درحالی که همین پاکروانی که ازنظر بختیار قابل آدم نبود روزو شب زاغ سیاه تیمور را چوب می زد و همه حرکات و وجنات اورا یادداشت می کرد.

محمدرضا که مطمئن به خیالات موهوم تیمورشده بود یک روزصبح زود ده پانزده نفرازافسران گارد شاهنشاهی را فرستاد تیموررا ازرختخواب بیرون کشیدند و تحت الحفظ به فرودگاه مهرآباد بردند و ازمملکت اخراج کردند!

بعد ازبختیار حسن پاکروان که یک نفرافسرتحصیل کرده ارتش بود و تربیت فرانسوی داشت رئیس ساواک شد. پاکروان وقت خودش را به خواندن تاریخ می گذرانید وشیفته تاریخ زندگانی ناپلئون و جنگ های او بود. چندین جلد کتاب درمورد جنگ های ناپلئون و نقشه های حنگی او نوشته بود.

درموقع ریاست پاکروان برساواک ضعف وفترت برسازمان امنیت ما حاکم شد و نتیجتا غائله سال ۱۳۴۲ پیش آمد وشرکت های نفتی انگلستان که می خواستند گوشمالی به محمدرضا بدهند و او را بترسانند وامتیازات بگیرند چند ساعتی تهران را شلوغ پلوغ کردند ویک عده خرابکارکه بعدا معلوم شد از تیموربختیار پول گرفته بودند شیشه های ادارات را شکستند واتوبوس ها را آتش زدند.

بعد ازاین ماجرا محمدرضا پاکروان را کنارگذاشت ونعمت اله نصیری را رئیس ساواک کرد.

یادم هست که بعد ازغائله ای که برپا شد پسرم پاکروان را خواست وبه او گفت اشتباه ازجانب من بود که تو را رئیس ساواک گذاشتم. حق تواین است که نهایتا رئیس یک کودکستان دخترانه بشوی!!

ماجرای این اغتشاش هم به این صورت بود که تیموربختیارازداخل عراق یک چمدان دلاربه تهران فرستاده بود وبا پخش کردن این دلارها یک عده ماجرا جو را خریده بود تا درمملکت اغتشاش کنند.

خوشبختانه بختیار بعدها به تیرغیب گرفتارشد و دریک حادثه شکارکشته شد!( نفوذ ساواک در اطرافیان بختیار و ترور او در عراق)

بختیاردرموقعی که رئیس ساواک بود یک سری کارهایی می کرد که باعث آبروی دولت وحکومت می شد.

فی المثل اگرازیک دختریا یک زن درخیابان خوشش می آمد به مامورانی که همراهش بودند دستورمی داد آن زن یا دختررا با توسل به زوربه خانه او ببرند! این را هم یادم رفت بگویم که قوم وخیش ثریا ) اسفندیاری( بود.

دست بزن هم داشت وهمینطوربی خود وبی جهت مردم را درخیابان کتک می زد. یک نفرراننده تاکسی را به جرم آنکه بلا اراده جلوی اتومبیل او پیچیده بود چنان سیلی زده بود که بکلی کرشده و قوه سامعه خودش را ازدست داده بود.

به بالاترازخودش هم احترام نمی کرد و نخست وزیرو وزرا و وکلا همه و همه از او شاکی بودند.

وقاحت تیمورکم کم به جائی رسید که آمد جلوی درجنوبی کاخ سعدآباد برای خودش یک اقامتگاه مجلل با سنگ سیاه ساخت تا ضدیت خودش را با کاخ سفید سعد آباد نشان بدهد!

شب ها دراین اقامتگاه مجلس عیش وطرب برگزارمی کرد و تا نیمه های شب صدای ساز و ضرب و عیاشی از آن بلند بود.

موقعی که رئیس ساواک شد ازمال دنیا چیززیادی نداشت اما درعرض یکی دو سال ازبزرگترین ثروتمندان ومتمولین تهران گردید.

روش کارش هم به این صورت بود که متمولین و بازاری های ثروتمند را بی خود وبی جهت می گرفت و به محبس می انداخت و ادعا می کرد که این افراد کمونیست هستند!

این بیچاره ها هم برای استخلاص اززندان به او باج می دادند رعایت اخلاق و عرف جامعه را هم اصلا و ابدا نمی کرد. مثلا با یک زن شوهردار به نام قدرت رفیق شده بود. شوهراین زن هم یک نفرمدیرروزنامه بود که برای استفاده ازقدرت بختیار کلاه بی غیرتی برسرگذاشته وصدایش درنمی آمد!

نصیری این ضعف ها را نداشت و اگرهم داشت طوری بود که باعث بی آبرویی نمی شد!

نصیری به کارهای ساختمانی علاقه داشت وشهرک می ساخت که این کار به نفع مملکت هم بود و یک عده زیادی صاحب خانه می شدند! اهل عیاشی هم نبود. گاهی شب ها به میهمانی های دربارمی آمد. گاهی هم من درمجالس خودم دعوتش می کردم که به اتفاق خرم ) رحیمعلی( می آمد. یک زن جدید هم گرفته بود که اسمش را سرعقد عوض کرده و فتانه گذاشته بود. این زن جدید ۱۶ – ۱۷ سال داشت وخیلی ظریف وقلمی بود!

زن جدید نصیری خیلی شیطان وخوش رقص بود و من دوست داشتم نصیری او را به مجالس من بیاورد چون باعث گرم شدن محفل ما می شد!

نصیری اگررئیس ساواک نمی شد و یا اصلا داخل ارتش نمی شد حتما و حتما یک ساختمان سازخوب می شد. یعنی به قول فرنگی ها یک نفرارشیتکتور! همین فکراحیای جزیره کیش ازنصیری بود.

جزیره کیش یک جزیره مرده ومتروک و بلا استفاده بود. نصیری طرح آورد که بیائیم اینجا را محل تفریحات زمستانی کنیم. محمدرضا وفرح این فکررا پسندیدند، وشما می دانید که اکثربناهای آن را ساواک ساخت.
۲۶۰٨۲ - تاریخ انتشار : ٣ خرداد ۱٣٨۹       

    از : میدانم سلطنت طلبان و ساواکی ها عصبانی میشوند

عنوان : ملکه مادرتاج الملوک:
من درتهران که بودم بطورمرتب هر روزیک مقدارتریاک استعمال می‌کردم ویک گیلاس هم کنیاک با غذای روزانه می‌خوردم اما این برنامه چهل ساله من درخارج بهم ریخت!

خدمت شما عرض کنم که رضا شاه روزانه یکبارصبح موقع رفتن به کاخ شهری چند بست تریاک استعمال می‌کرد. دکترها به اوگفته بودند تریاک قند خون را می‌سوزاند. رضا عادت داشت بعد ازناهار و شام یک گیلاس کنیاک بنوشد.

من هم این عادت را از رضا گرفتم. دربین بچه‌های رضا غلامرضا وحمیدرضا تریاکی حرفه‌ای شدند.

س: اگرممکن است علت خارج شدن خودتان را ازایران شرح دهید.؟

تاج الملوک: راستش را بخواهید این اواخرهمه چیزرا ازمن پنهان می‌کردند. البته حالا اشرف وشمس می‌گویند علت پنهانکاریشان این بوده که نمی خواستند من ناراحت نشوم وفشارم بالا نرود. اگرچه من ازخیلی مطالب‌بی‌اطلاع بودم، اما می‌دانستم اوضاع مثل سالهای ۱۳۲۰ و۱۳۲۸ شده است. من همیشه عمرم ازاینکه سرنوشت سلطنت پهلوی هم مثل سرنوشت سلطنت قاجاریه شود دراضطراب بودم. یکبارموقعی که « رزم آرا» برای اخلال درسلطنت محمدرضا نقشه چینی می‌کرد خواب‌هائی می‌دید که به محمدرضا گفتم من می‌ترسم یک رضا خان پیدا شود وهمان کاری را که پدرت با احمد شاه کرد با تو بکند! یادم هست که محمدرضا خندید و گفت: « نه رزم آرا رضا شاه است ونه من احمدشاه!» اما این پیش بینی من درست ازآب درآمد وبالاخره کلک سلطنت پهلوی را کندند!

به جهنم که مردم سلطنت ما را نخواستند. قابل نبودند. یک روزی خودشان پشیمان می‌شوند وچراغ برمی دارند و دنبال ما می‌گردند!

سلطان خوب است، مثل سلطان ژاپن که مردم مثل بت او را می‌پرستند و حکم او را مثل حکم خدا می‌دانند نه اینکه درمملکت ایران بیایند واسائه ادب کنند و بگویند مرگ برشاه! بیچاره محمدرضا به اتفاق هویدا رفته بود بالای سر تظاهرکنندگان میدان شهیاد ) آزادی کنونی ( وآنجا آنقدرصدا زیاد بود که از داخل هلیکوپترشنیده بود مردم می‌گویند مرگ برشاه!

حالا کی می‌گفتند مرگ برشاه؟ ازاوایل سال ۱۳۵۷. درحالی که همین مردم چند ماه قبل ازآن دربهمن سال ۵۶ به مناسبت ششم بهمن ازصبح تا شب در خیابان رژه می‌رفتند ومی گفتند جاوید شاه!

آتاتورک توانست ترک‌ها را تا حدودی اروپایی کند، اما رضا نتوانست همان برنامه‌های آتاتورک را درایران پیاده نماید. ما خودمان پیشقدم کشف حجاب شدیم. من واشرف وشمس با سرهای بازو بدون چادر و چاقچوردرجشن کشف حجاب شرکت کردیم، اما مردم بجای آنکه ازما تبعیت کنند نسبت‌های ناجوربه ما دادند واشعارجلف درهجو ما سرودند وچه کارها که نکردند!

این خبرهای مربوط به اعدام روسای دولت‌های گذشته وماموران دولتی وارتشی ومستخدمین ساواک ودربار روی من اثرات بدی گذاشته است. همین آقای ارتشبد نصیری چه گناهی داشت که اورا اعدام کردند؟! همین آقای رحیمعلی خرم که ازنزدیکان بود چه گناهی داشت که اورا اعدام کردند؟! لابد اگرماهم درایران مانده بودیم ما را هم اعدام می‌کردند؟!

مگرما چه گناهی کرده ایم؟! نه، شما بفرمائید!

س - پس شما درجریان انقلاب وحوادث قبل وبعد آن قرارداشتید؟

تاج الملوک:

چطور خبرنداشتم؟ البته اطرافیان رعایت حال مرا می‌کردند وبرای اینکه کدر نشوم مرتب می‌گفتند چیزی نیست، وبزودی سروصداها می‌خوابد. اولش که ماجرای تبریزپیش آمد وبعد که ماجرای قم پیش آمد خوب من همه چیز را مطلع شدم. بعدا هم روزنامه‌ها را می‌خواندم وکسانی که به ملاقاتم می‌آمدند درعین اینکه سعی می‌کردند مسائل را کوچک نشان دهند دست آخرازمن می‌خواستند محمدرضا را نصیحت کنم وازاو بخواهم تا قوی تر برخورد کند وجلوی آشوب طلبان بایستد. خوب راستش من فکرنمی کردم کار به جایی برسد که سلطنت ازبین برود. به همین خاطرزیاد پاپی محمد رضا نمی شدم. محمدرضا حال نداربود واین سال آخری که ایران بودیم زیاد سردماغ به نظر نمی رسید. حتی زمستان‌ها که عادت داشت برای اسکی و استراحت زمستانی به سوئیس برود آن سال نرفت ودرایران ماند. من به حرف‌های فرح وخود محمدرضا اطمینان نداشتم وفکرمی کردم که آنها برای جلوگیری ازغصه خوردن من نوع مریضی محمدرضا را به من نمی گویند. به همین خاطرخودم هرهفته دکترایادی را احضارمی کردم وجویای مریضی محمدرضا می‌شدم.

محمدرضا ازبچگی ضعیف بود. علت ضعیفی اوهم این بود که با اشرف توامان به دنیا آمد. البته اول محمدرضا آمد و بعد اشرف. به فاصله چند دقیقه. آن موقع علم طب زیاد پیش نرفته بود. زایمان‌ها توسط قابله انجام می‌شد که پیش خود کاریاد گرفته بودند.

ایادی همیشه به من اطمینان می‌داد که جای نگرانی نیست وموضوع مریضی محمدرضا به خاطرشیطنت‌های زیاد او وضعف قوه باء است! خدا لعنت کند اسداله علم را که بساط شیطنت برای محمدرضا درست می‌کرد و باعث تحلیل رفتن قوه پسرم می‌شد. به هرحال پسرم شاه بود واگرشاه ازشاه بودنش لذت نبرد وشاهی نکند چه بکند؟!

ازآبان ۱۳۵۶ تا اول سال ۱۳۵۷ یکباره همان مردمی که جاوید شاه می‌گفتند، رنگ عوض کردند و شعار "مرگ برشاه" دادند. روزنامه‌های مجیز گو تبدیل شدند به روزنامه‌های ضدما. مثل ماجرای رفتن رضا از ایران.

تا قبل ازشهریور۱۳۲۰ همه روزنامه‌ها ازرضا به اسم اعلیحضرت پهلوی اسم می‌بردند. اما همینکه پایش را ازمملکت بیرون گذاشت همان روزنامه‌ها که ازدربارمقرری می‌گرفتند وبرای نشان دادن مراتب سرسپردگی خودشان ازهم سبقت می‌گرفتند شروع به هتاکی کردند. حتی عباس مسعودی که سرمایه اش را رضا ازپول شخصی خودش داده بود وهمه چیزش ازرضا بود درروزنامه اش رضا را متهم به غصب زمین واراضی واملاک مردم کرد.

خدمت شما عرض کنم مردم ایران وایرانی جماعت گوسفند امام رضا را تا صبح نمی‌چرخاندند! این حرف را من نمی زنم واین یک ضرب المثل قدیمی است وبه قول معروف تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها! وقتی خودشان این ضرب المثل‌ها را درباره خودشان ساخته اند مسلم است که خودشان را بهترازمن وشما می‌شناسند! نه می‌شود روی مخالفت این مردم حساب کرد و نه روی حمایت آنها!!

موقعی که ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ شد ومردم درخیابانها ریختند وبه نفع محمدرضا شعاردادند محمدرضا ازفضل اله زاهدی پرسید این مردم همه شاه دوست هستند پس چه کسانی تا سه روزقبل خواستار سرنگونی من بودند؟

زاهدی گفت: همین‌ها!

اینها ازهرطرف باد بیاید بادش می‌دهند! خودشان هم نمی فهمند چه می‌خواهند!

خوب بیایند و به مردم بگویند که چرا انگلیسی‌ها سه باردرایران دست به تعویض شاه زدند. یکباراحمد شاه را بردند ویکباررضا ) شاه( را بردند ویکبارهم محمدرضا) شاه( را؟!!

خوب شما ببینید چطور اسداله علم با کمال شهامت به محمدرضا می‌گفت که مشیرومشاوردولت فخیمه انگلستان است. علم ازملکه انگلستان لقب اشرافی لرد وسرگرفته بود و خلاصه لقبی در انگلستان نبود که به او نداده باشند!

یک پدرسوخته دیگری بود به نام « شاپورجی» که با پررویی به محمدرضا می‌گفت من قبل ازاینکه تبعه ایران باشم نوکرملکه انگلستان هستم!

ما ازامثال این آدم‌ها که جاسوس و نوکرآشکار و یا پنهان انگلیسی‌ها و آمریکایی‌ها بودند دورو برمان زیاد داشتیم.

گاهی به محمد رضا می‌گفتم چرا با علم به اینکه می‌دانی این پدرسوخته‌ها نوکراجنبی هستند آنها را اخراج نمی کنی؟

محمدرضا می‌گفت: چه فایده‌ای براخراج آنها مترتب است؟ اینها را اخراج کنم ده‌ها نفردیگررا اطرافم قرارمی دهند. بگذارید اینها باشند تا خیال دولت‌های خارجی ازحسن انجام اموردرایران راحت باشد!

آمریکا برای دادن کمک‌های اقتصادی شرط می‌گذاشت که باید فلان شخص بشود رئیس سازمان برنامه وبودجه. اصلا" خدمت شما عرض کنم که این سازمان برنامه وبودجه درایران وجود نداشت وآمریکایی‌ها آن را درست کردند.

مثلا ارتش ایران احتیاج به توپ وتانک داشت. می‌گفتند می‌دهم به شرط آنکه فلان کس بشود رئیس ستاد ارتش.

حالا من خواهشم این است که بین آدم‌ها چهارتا مرد پیدا شود و قبل ازمرگ بیایند اسم نیکی برای خودشان درست کنند وخاطرات خود را صاف و راست و پوست کنده بنویسند و بگویند که چه دستوراتی گرفتند وچه می‌کردند! خوب، همین آقای ارتشبد قره باغی آمد بیمارستان دست مرا بوسید و در خواست بخشش کرد. خوب است این آقای قره باغی خاطراتش را بنویسد و بگوید چرا به ولینعمت خود خیانت کرد و ارتش را تسلیم متجاسرین کرد. ارتش را چه کسی تسلیم کرد. همین عباس قره باغی که ما به او عباس پشگل می‌گفتیم. مدتها مامور اداره اسواران گارد بود و ما رفتیم درمانژ فرح آباد که متعلق به گارد جاودان بود، آنجا اسب سواری می‌کردیم واین عباس قره باغی همیشه بوی پهن وپشگل وسرگین اسب واسترمی داد.

دربین افسران هم جزو‌بی‌سوادها بود.

محمد رضا دست این آدم را گرفت و او را بالا کشید و کرد رئیس ستاد بزرگ ارتش.

آنوقت همین آدم اعلام‌بی‌طرفی کرد و ارتش را ازخیابان‌ها به پادگان‌ها برگرداند.

بعد هم درکمال امنیت آمد به خارج. آمد نیویورک دست مرا بوسید و گفت: من بی‌تقصیربودم. آمریکائی‌ها به من گفتند ارتش را برگردانم به پادگان‌ها!

اینطورکه می‌گفت یک ژنرال آمریکائی به تهران رفته ومهارارتش را در دست گرفته وخواستار برگرداندن ارتش به پادگانها شده بود. موقعی که ما در سال ۱۳۵۶ به آمریکا آمدیم اول رفتیم به کالیفرنیا درملک خصوصی شمس ساکن شدیم یک روز دانشجویان ایرانی که تحریک شده بودند به ملک شمس حمله کردند وماشین‌های ما را هم خرد کردند.

من شب ازاردشیرزاهدی پرسیدم چطوردولت آمریکا با اینهمه پلیس و نیروی امنیتی نمی تواند جلوی خانه ما را حفظ کند. اردشیر خان زاهدی گفت:‌بی‌پرده باید بگویم که دراینجا )امریکا
آب ازآب تکان نمی خورد مگربا اطلاع وعلم اف. بی.‌ای وسایر ادارات امنیتی!یعنی اینکه خود آمریکایی‌ها این عده را دلالت کرده بودند. جلوی خانه ما تظاهرات کنند!

حالا خوب است بروید با خود اردشیرخان هم مصاحبه کنید. خدمت شما عرض کنم که سیزده سال تمام امیرعباس هویدا نخست وزیرمملکت بود.

اول ازهمه بگویم که محمدرضا نمی خواست هویدا را نخست وزیرکند. بعد هم که او را نخست وزیر کرد همان سال اول می‌خواست او را بردارد. اما افراد عادی وعوام نمی دانند که پشت پرده سیاست چه خبراست. خیلی ازمملکت‌های نفتی خاورمیانه صد درصد دردست آنها است. همین عربستان سعودی ویا کویت ویا شیخ نشین‌های منطقه. بعد ازجنگ جهانی دوم به شرکت‌های نفتی یک رقیب تازه نفس هم اضافه شد و آن فروشندگان اسلحه بودند.

شما خیال می‌کنید چند دفعه که به طرف محمدرضا تیرانداختند این تیر اندازی‌ها ازجانب چه کسانی بود؟ به محض آنکه یک نافرمانی می‌دیدند تیرمی انداختند. ماجرای تیراندازی به طرف محمدرضا همه ازطرف نفتی‌ها بود.

همه این امرای ارتش ورجال سیاسی مملکت با خارجی زد وبند داشتند و اصلا" بعضی ازآنها مثل جمشید آموزگارتبعه آمریکا بودند!

بله! خیلی‌ها نمی دانند که بسیاری ازاین آقایان تبعه آمریکا یا انگلستان وبه اصطلاح معروف دوملیتی بودند.

گاهی اوقات بعضی اشخاص که به ما وفاداربودند می‌آمدند واطلاع می‌دادند که هرشب درمنزل سفیرآمریکا یا سفیرانگلستان یا فلان کشورخارجی جلسه است وآقایان وزرا و امرا ارتش با سفیرکبیرآمریکا یا انگلیس مشاوره رایزنی می‌کنند وخط وربط می‌دهند وخط وربط می‌گیرند! ساواک هم هرروزصبح اول وقت گزارش این ملاقات‌ها را روی میزکار محمدرضا می‌گذاشت .

من البته درجریان ریزکارها نبودم. بخصوص ازسالهای ۱۳۴۰ به بعد زیاد درامرسیاسی مملکت تحقیق وبررسی نمی کردم و دنبال استطلاع ازامورات کشورنبودم. اما جسته وگریخته درجریان مسایل قرارمی گرفتم.

یک روزمحمدرضا که خیلی ناراحت بود به من گفت: مادرجان! مرده شور این سلطنت را ببرد که من شاه وفرمانده کل قوا هستم و بدون اطلاع من هواپیما‌های ما را برده اند ویتنام.

آن موقع جنگ ویتنام بود وآمریکائی‌ها که ازقدیم درایران نظامی داشتند هر وقت احتیاج پیدا می‌کردند ازپایگاههای ایران وامکانات ایران با صلاحدید خود استفاده می‌کردند وحتی اگراحتیاج داشتند ازهواپیماها و یدکی‌های ما استفاده می‌کردند. برای پشتیبانی ازنیروهای خودشان درویتنام.

حالا بماند که چقدرسوخت مجانی می‌زدند واصلا" کل بنزین هواپیماها و سوخت کشتی‌هایشان را ازایران می‌بردند...

همین آقای ارتشبد نعمت اله نصیری که ما به او می‌گفتیم نعمت خرگردن او یک گردن کلفتی مثل خرداشت! می‌آمد خدمت محمدرضا، وگاهی من هم در این ملاقات‌ها بودم، می‌گفت آمریکایی‌ها فلان پرونده وفلان اطلاعات را خواسته اند!

محمدرضا می‌گفت بدهید!
۲۶۰٨۱ - تاریخ انتشار : ٣ خرداد ۱٣٨۹       

    از : حماقت سلطنت طلبان انتهائی ندارد

عنوان : کتاب "ایران بین دو انقلاب
این ساواکی ها وسلطنت طلبان فکر میکنند در دنیا یک نفر تز نوشته که شاه را تبرئه کرده واین یعنی غسل نظامجنایتکار سلطنت. خوب پروفسور یرواند ابراهیمیان هم تز پرفسوری خودشان را در رابطه با تاریخ بین دوانقلاب مشروطه و ۵۷ نوشته است و کاملا هم خلاف ان تز نویس مورد نظر سلطنتی ها و ساواکی ها در مورد سلطنت پهلوی وکودتاهای پسرو پدر نظر داده است.

نوشته: یرواند آبراهامیان

خلاصه‌ای در مورد کتاب

کتاب "ایران بین دو انقلاب"، کتابی است که با موضوع تاریخ تحولات ایران معاصر (از انقلاب مشروطه تا انقلاب ۵۷) توسط پروفسور "یرواند آبراهامیان" استاد تاریخ کالج "باروک" دانشگاه نیویورک به زبان انگلیسی نوشته شده است و "احمد گل محمدی" و "محمد ابراهیم فتاحی" آن را به فارسی ترجمه کرده‌اند. چاپ نخست از ترجمه فارسی این کتاب در سال ۱۳۷۷ توسط نشر نی منتشر شد و اینک چاپ یازدهم آن در بازار موجود است، که این خود نشانه‌ی استقبال زیاد قشر کتاب خوان و اهل تحقیق از اثر "آبراهامیان" است.

کتاب مورد بحث، دارای سه بخش و ۱۱ فصل است. همانطور که گفته شد، به ‌سرعت جای خود را میان کتاب‌های مهم و مرجع باز کرد و به عنوان یکی از منابع مهمی، که با نگاه یک مستشرق درباره‌ی تاریخ معاصر ایران نوشته شده است، معرفی شد. «ایران بین دو انقلاب» در سه بخش به رشته تحریر در آمده است.

بخش یکم (پیشینه تاریخی) مشتمل بر سه فصل (۱.سده نوزدهم ۲. انقلاب مشروطه ۳. رضا شاه)، بخش دوم (سیاست ستیزی اجتماعی) مشتمل بر پنچ فصل (۴. نظام سیاسی در حال دگرگونی: از پادشاهی نظامی به پادشاهی ضعیف و گرفتار ۵. نظام سیاسی در حال دگرگونی: از پادشاهی ضعیف و گرفتار به پادشاهی نظامی ۶. حزب توده ۷. پایگاه طبقاتی حزب توده ۸. پایگاه قومی حزب توده) و بخش سوم (ایران معاصر) مشتمل بر سه فصل (۹. سیاست توسعه‌ی ناهمگون ۱۰. مخالفان ۱۱.انقلاب اسلامی) است.
۲۶۰٨۰ - تاریخ انتشار : ٣ خرداد ۱٣٨۹       

    از : حماقت سلطنت طلبان انتهائی ندارد

عنوان : این ساواکی ها وسلطنت طلبان فکر میکنند در دنیا یک نفر تز نوشته که شاه را تبرئه کرده واین یعنی غسل نظامجنایتکار سلطنت. خوب پروفسور یرواند ابراهیمیان هم تز پرفسوری خودشان را در رابطه با تاریخ بین دوانقلاب مشروطه و ۵۷ نوشته است و کاملا هم خلاف ان تز نویس مورد
نوشته: یرواند آبراهامیان

خلاصه‌ای در مورد کتاب

کتاب "ایران بین دو انقلاب"، کتابی است که با موضوع تاریخ تحولات ایران معاصر (از انقلاب مشروطه تا انقلاب ۵۷) توسط پروفسور "یرواند آبراهامیان" استاد تاریخ کالج "باروک" دانشگاه نیویورک به زبان انگلیسی نوشته شده است و "احمد گل محمدی" و "محمد ابراهیم فتاحی" آن را به فارسی ترجمه کرده‌اند. چاپ نخست از ترجمه فارسی این کتاب در سال ۱۳۷۷ توسط نشر نی منتشر شد و اینک چاپ یازدهم آن در بازار موجود است، که این خود نشانه‌ی استقبال زیاد قشر کتاب خوان و اهل تحقیق از اثر "آبراهامیان" است.

کتاب مورد بحث، دارای سه بخش و ۱۱ فصل است. همانطور که گفته شد، به ‌سرعت جای خود را میان کتاب‌های مهم و مرجع باز کرد و به عنوان یکی از منابع مهمی، که با نگاه یک مستشرق درباره‌ی تاریخ معاصر ایران نوشته شده است، معرفی شد. «ایران بین دو انقلاب» در سه بخش به رشته تحریر در آمده است.

بخش یکم (پیشینه تاریخی) مشتمل بر سه فصل (۱.سده نوزدهم ۲. انقلاب مشروطه ۳. رضا شاه)، بخش دوم (سیاست ستیزی اجتماعی) مشتمل بر پنچ فصل (۴. نظام سیاسی در حال دگرگونی: از پادشاهی نظامی به پادشاهی ضعیف و گرفتار ۵. نظام سیاسی در حال دگرگونی: از پادشاهی ضعیف و گرفتار به پادشاهی نظامی ۶. حزب توده ۷. پایگاه طبقاتی حزب توده ۸. پایگاه قومی حزب توده) و بخش سوم (ایران معاصر) مشتمل بر سه فصل (۹. سیاست توسعه‌ی ناهمگون ۱۰. مخالفان ۱۱.انقلاب اسلامی) است.
۲۶۰۷۹ - تاریخ انتشار : ٣ خرداد ۱٣٨۹       

    از : حماقت سلطنت طلبان انتهائی ندارد

عنوان : مصدق بزرگترین شانس برای ماندگاری نظام سلطنت مشروطه در ایران بودواین شانس بزرگ را شاه احمق در بازیهای سیاسی استعمارگران انگلیسی وامریکائی باخت تا ۲۵ سال بعد ژنرال هویزر اورا مثل یک موش مرده به خارج از کشور پرتاب کرد
بخشی از نوشته دکتر پرویز داورپناه
مصّدق جاودانه است
سیاست مصدق بر اساس دو محور اصلی دفاع از استقلال ایران و کوشش برای دموکراسی و آزادی در ایران بود
بی تردید نهضت ملی شدن نفت ، ارزنده ترین حرکت تعیین کننده ایست که به رهبری دکتر مصدق نه تنها سرنوشت اقتصادی و سیاسی ایران را دگرگون کرد، بلکه آغازگر راه پویندگان همه مبارزان ستمدیده بود تا به آفرینندگی تاریخ و جامعه خود برخیزند و بدینگونه هنگامه ساز قدرتهای ملی در سراسر گیتی شوند.
دکتر مصدق به جهان آموخت که نیروی انسانی ملت ها و اراده هم آهنگ جامعه های ستم کشیده و استثمارشده از آن چنان قاطعیت و حقانیت انکار ناپذیری برخوردار است که قادر است نظام سبعانه استعمارگران را در اندک مدت درهم بکوبد و به افسانه شکست ناپذیری امپریالیسم پایان بخشد.
می گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس در ماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موقع به محل رفت. در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه ی شرکت کنندگان تعیین شده بود، دکتر مصدق رفت و به نمایندگی هیات ایران روی صندلی نماینده انگلستان نشست. قبل از شروع جلسه، یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا برای نماینده هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست، اما پیرمرد توجهی نکرد و روی همان صندلی نشست. جلسه داشت شروع می شد و نماینده هیات انگلیس روبروی دکتر مصدق منتظر ایستاده بود تا بلکه بلند شود و روی صندلی خویش بنشیند، اما پیرمرد اصلاً نگاهش هم نمی کرد. جلسه شروع شد و قاضی رسیدگی کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جای نماینده انگلستان نشسته اید، جای شما آن جاست. کم کم ماجرا داشت پیچیده می شد و بیخ پیدا می کرد که مصدق بالاخره به صدا در آمد و گفت:
"شما فکر می کنید نمی دانیم صندلی ما کجاست و صندلی نماینده هیات انگلیس کدام است؟ نه جناب رییس، خوب می دانیم جایمان کدام است. اما علت اینکه چند دقیقه ای روی صندلی دوستان نشستم به خاطر این بود تا دوستان بدانند بر جای دیگران نشستن یعنی چه؟ او اضافه کرد که سال های سال است دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و کم کم یادشان رفته که جایشان این جا نیست و ایران سرزمین آباء و اجدادی ماست نه سرزمین آنان."
سکوتی عمیق فضای دادگاه را احاطه کرده بود و دکتر مصدق بعد از پایان سخنانش کمی سکوت کرد و آرام بلند شد و به روی صندلی خویش قرار گرفت. با همین ابتکار و حرکت، عجیب بود که تا انتهای نشست، فضای جلسه تحت تاثیر مستقیم این رفتار پیرمرد قرار گرفته بود و در نهایت نیز انگلستان محکوم شد. این نکته را اضافه کنم که رئیس دادگاه هم انگلیسی بود.!
دکتر مصدق در مجلس شورایملی در تشریح قانون ملی شدن صنعت نفت چنین گفت: «در پیشنهاد ملی شدن نفت در سراسر ایران نمایندگان جبهه ملی به جنبه سیاسی آن بیش از جنبه مالی اهمیت داده اند و علت این بوده است که به علم الیقین تمام ملت ایران و بخصوص نمایندگان محترم مجلس و کمیسیون نفت میدانند که سرچشمه ی تمام بدبختی های این ملت ستمدیده، همان وجود شرکت نفت است و بس و شاهد گویای آن وقایع و اتفاقات، بدبختی های پنجاه ساله اخیر ملت ایران و بخصوص وقایع دو ساله اخیر این کشور و قتل ها و سوء قصدهای متعدد می باشد. شرکت نفت با این تشبثات می خواهد همه مقامات را مرعوب خود نموده و فاسد کند و تقاضاهایی که داشته و دارد، انجام گردد. بدیهی است که امید ترقی کشور و بهبودی در وضع زندگانی اجتماعی ملتی که هیات حاکمه آن فاسد باشد، جز آرزوی خام و امیدواری تشنگان به سراب چیز دیگری نخواهد بود.برای اینکه ما خود را از این وضعیت وخیم خلاص کنیم و برای اینکه دنیا بداند که هیچ دولتی حق نخواهد داشت و نخواهد توانست از معادن نفت ایران کوچکترین استفاده نامشروع بکند، ما باید صنعت نفت را در سراسر مملکت ملی اعلام کنیم.» و بدنبال آن به پیشنهاد هیات مدیره موقت شرکت نفت ایران، تصویب شد که: «نظر به این که روز بیست و نه اسفند ماه ۱۳۲۹ با تصویب قانون ملی شدن نفت در شانزدهمین دوره مجلس شورایملی صفحه نوینی در تاریخ افتخارات کشور باستانی ایران باز شده و یاد آور رشد ملی و عظمت روح ایرانی و نمودار علاقمندی تمام افراد ملت به حفظ استقلال کشور می باشد، از این ببعد روز بیست ونه اسفند که دوران جدیدی را نوید میدهد به افتخار ملت ایران بعنوان جشن ملی تلقی و تعطیل عمومی اعلام میگردد. نخست وزیر دکتر محمد مصدق»
سرانجام استعمار و عاملین داخلیش آخرین تیر ترکش خویش را بصورت کودتای آمریکائی ـ انگلیسی۲۸ مردادماه ۱۳۳۲ رها کردند و بدین ترتیب کودتای ارتش ـ اوباش به نتیجه رسید و حکومت ملی مصدق سقوط کرد. مصدق دستگیر و خانه اش غارت شد
مصدق در آخرین دفاع در دادگاه نظامی گفت: در آخرین دفاع خود، آخرین دفاع کسی که می خواهید او را محکوم کنید، به منظور هدایت نسل جوان می خواهم از روی حقیقتی پرده برگیرم. این اولین بار است که یک نخست وزیر قانونی مملکت را به حبس و بند می کشند...برای شخص من خوب روشن است...ولی می خواهم طبقهء جوان مملکت که چشم و چراغ و مایهء امید مملکت هستند، علت این سختگیری و شدت عمل را بدانند و از راهی که برای طرد نفوذ استعماری بیگانگان پیش گرفته اند منحرف نشوند و از مشکلاتی که در پیش دارند هیچوقت نهراسند و از راه حق و حقیقت باز نمانند. به من گناهان زیادی نسبت دادند ولی من خود می دانم که یک گناه بیشتر ندارم و آن اینست که تسلیم خارجیها نشده و دست آنها را از منابع طبیعی ایران کوتاه کردم و در تمام مدت زمامداری خود یک هدف داشتم و آن این بود که ملت ایران بر مقدرات خود مسلط شود و هیچ عاملی جز اینکه ملت در تعیین سرنوشت مملکت دخالت کند نداشتم
دکتر مصدق با قاطعیت می گوید: ولی چه زنده باشم و چه نباشم امیدوارم و بلکه یقین دارم که این آتش خاموش نخواهد شد و مردان بیدار کشور این مبارزه ملی را آنقدر دنبال می کنند تا به نتیجه برسد
آخرین پیام دکتر مصدق به ملت ایران از دادگاه نظامی شاه بعنوان وداع با مردم چنین است: آری تنها گناه من و گناه بسیار بزرگ من این است که صنعت نفت را ملی کرده ام و بساط استعمار و اعمال نفوذ منافع اقتصادی عظیم ترین امپراطوری های جهان را از این مملکت برچیده ام و پنجه در پنجه مخوف ترین سازمان های استعماری و جاسوسی بین المللی در افکنده ام و به قیمت از دست رفتن خود و خانواده ام و به قیمت جان و عرض و مالم، خداوند مرا توفیق عطا فرمود تا با همت و اراده مردم آزاده این مملکت بساط این دستگاه وحشت انگیز را در نوردیدم
حیات و عرض و مال و موجودیت من و امثال من در برابر حیات و استقلال و عظمت و سرفرازی میلیون ها ایرانی و نسل های متوالی این ملت، کوچک ترین ارزشی ندارد و از آن چه برایم پیش آورده اند هیچ تاًسف ندارم و یقین دارم وظیفه تاریخی خود را تا سرحدّ امکان انجام داده ام و من به حس و عیان می بینم که این نهال برومند در خلال تمام مشقت هایی که امروز گریبان همه را گرفته به ثمر رسیده و خواهد رسید. عمر من و شما و هر کس چند صباحی دیر یا زود به پایان می رسد ولی آن چه می ماند حیات و سرافرازی یک ملت مظلوم و ستمدیده است. از مقدمات کار و طرز تعقیب و جریان دادرسی معلوم است که در گوشه زندان خواهم ماند و این صدا و حرارت را که همیشه در خیر مردم به کار برده ام خاموش خواهند کرد و دیگر جز در این لحظه نمی توانم از مردم رشید و عزیز ایران مرد و زن و پیر و جوان تودیع کنم و تاکید می نمایم که در راه پر افتخاری که قدم برداشته اند از هیچ حادثه ای نهراسند و نهضت مقدس خود را ادامه دهند و یقین بدانند خدا یار و مدد کار آن ها خواهد بود.
۲۶۰۷٨ - تاریخ انتشار : ٣ خرداد ۱٣٨۹       

    از : ۵۰ ساله

عنوان : کسانیکه ادعا می کنند تز دکترای هوشنگ صباحی در راستای حفظ منافع انگلستان تهیه شده باید بپذیرند که ۴ کلمه حرف و نه تز مادلین آلبرایت هم در راستای حفظ منافع آمریکا گفته شده است. تز تحقیقی سه ساله صباحی کجا و سیاست بازی چند دقیقه ای آلبرایت کجا؟
تاریخ را نباید سیاسی و سیاست را نباید تاریخی کرد. سیاست هنر شدنی هاست، معامله بر سر روابط و گروگان هاست. نظر دهنده ای که می گوید سخنان آلبرایت بدلیل ایجاد روابط دوباره با ایران بوده است کاملا درست می گوید. آلبرایت یک سیاستمدار است و سیاست پیشه اوست و نه تاریخ. سیاست را چه به حق و حقانیت و اخلاق؟ گروگان های فرانسوی را آزاد می کنند که در مقابل شاپر بختیار را آزاد کنند، قاتل او را پس از ۱۸ سال آزاد می کنند تا خانم فرانسوی را از چنگ ج.ا دربیاورند. این سیاست است و نه تاریخ، آقا/خانمی که از ۴ کلمه حرف سیاسی آلبرایت که چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید بعنوان سند استفاده می کنید تا با آن تز دکتر هوشنگ صباحی تاریخدان را که ۳ سال زحمت کشید را رد کنید. میزان سواد و آگاهی هر کسی در گفتار و رفتار و کردارش نمایان می شود. تا مرد سخن نگفته باشد، علم و هنرش نهفته باشد. اول فکر کنید بعد حرف بزنید. اگر هم می دانید و نمی گویید پس مغرضید.

اسناد و مدارک عفو بین الملل تان را دیدیم که جعلی بودند. خاطرات مادر شاهتان هم که جعلی از آب درآمدند. آنهم از ۲۸ مردادتان که هنوز پس از گذشت ۳۱ سال نتوانسته اید با کمک مجدها و عبدی هایتان نتوانسته اید تزی که همتراز تز دکتر صباحی باشد به ثبت مرجع معتبری برسانید. هنوز تفاوت بین تز دانشگاهی را با کتاب برای فروش تاریخ به کم سوادان تشخیص نداده اید. خاطرات مادر شاه را بدون اینکه به ثبت مرجع معتبری برسانید برای رد این و آن مقوله استفاده می کنید.

هنوز درگیر بت سازی و بت پرستی هستید و نمی توانید قبول کنید همه بت هایی که می سازید و می پرستید آدمهایی مثل خودتان هستند که اشتباه می کنند/جانی هستند/بی درایت هستند....
کی می خواهید بفهمید که انسان قابل پرستش نیست و هر انسانی که وارد عالم سیاست شود قابل نقد و بررسی است حال هر که می خواهد باشد. نه شاه، نه شیخ، نه مارکس و نه مصدق از این امر مستثنی نیستند. ملتی بیدار شده و دیگر از ما بهتران را به رسمیت نمی شناسد، به جمع آنها بپیوندید و انقدر دست و پا نزنید.

چرا نقد و بررسی را با دفاع از این و آن تلقی می کنید. مگر بررسی تاریخ ارتباطی با سیاست دارد که همسو با سیاستی دنبال شود. بروید و تفاوت رشته تاریخ را با رشته علوم سیاسی دریابید. شاید هم می دانید ولی از تاریخ برای رسیدن به اهداف سیاسی خود سوء استفاده می کنید. اگر اینطور باشد که مغرضید. حال هر چقدر دلتان می خواهد بجای پاسخگویی فحاشی کنید. بدانید نظر مردم را فقط با پاسخ های صادقانه، و نه سیاسی و خشونت آمیز، می توانید تغییر دهید.

تکرار بخش محبوبتان از پاسخ به تاریخ شاه هم کاستی های خود را بعنوان یک سند دارد. شاه در آنزمان گیج شده بود که چرا غرب از او حمایت نکرده است چون در مبارزه علیه گسترش نفوذ کمونیسم هم پیمان وفادار و موثر غرب بود. او بخوبی از اتحاد سرخ و سیاه در کشور آگاه بود و بدرستی خطر نفوذ کمونیست ها را در قدرت حس می کرد. امروز می بینیم که ایران دست نشانده و سرسپرده روسیه شده است و به تمامیت ارضی ما تعرض کرده است و هیچکدام از شما غیرتی در این مورد از خود نشان نمی دهد. با خود فکر کنید که در این یک مورد چکار کرده اید؟ تمام غیرتتان را خرج شاه کرده و می کنید و نه سهم ۵۰ درصدی ما از دریای مازندران.

کسانیکه ادعا می کنند تز دکترای هوشنگ صباحی در راستای حفظ منافع انگلستان تهیه شده باید بپذیرند که ۴ کلمه حرف، و نه تز، مادلین آلبرایت هم در راستای حفظ منافع آمریکا گفته شده است. تز تحقیقی سه ساله صباحی کجا و سیاست بازی چند دقیقه ای آلبرایت کجا؟ تفاوت ایندو را دریابید.
۲۶۰۷۵ - تاریخ انتشار : ٣ خرداد ۱٣٨۹       

    از : حافظه تاریخ

عنوان : مسول اینهمه جنایات و خرابی در ایران کیست؟
مسول اینهمه جنایات و خرابی در ایران کیست؟ استعمارگران جهان، رژیم ددمنش و وابسته پهلوی و یا رژیم ضدانسانی و جنایتکار ولایت فقیهی جمهوری اسلامی ...؟ و یا فاکتورهای مکملی ؟
هر عنصر آزادیخواه، انساندوست و آزاد اندیش در زندگی روزمره خویش بارها و بارها خودرا درمقابل چنین سوالاتی می بیند.و بدون اینکه بتواند عمیقآ جواب درست و صحیح در قبال آن داشته باشد، از آن طفره میرود و ناخودآگاه و گاه هم آگاهانه در رابطه با طرح این قبیل سوالات به «سانسور» کردن خویش میپردازد. و در جهت چاره جویی و«ترس» از «اشتباه» مجدد هنوز در «گیجی» دیروز قرار دارد و بدینسان عمر رژیم وحشت اسلامی از مرز سی هم گذشت. در این میان عده ایی از بازماندگان رژیم استبدادی پهلوی در محفلها و کلوپها گرد آمدهاند و از «جرئت» بیشتری برخودارند و بنام «آزادی» از نوع تجربه شده بیش از ۵۰ سال اخیر خود سعی در تطهیر رژیم فاسد و وابسته پهلوی، « رضا ربع پهلوی» را بعنوان آلترناتیو و «ناجی» از وضعیت موجود جامعه ما ایران قلمداد نمایند. فعالیت عناصری مثل جان نثاران مواجب بگیری «ناشناس» و یا «پرسشگر» و شبیه این «موجودات» بطور خاصی جلوه مینماید. صرفنظر از خصلت فرد پرستی این قبیل موجودات که از زمینه طرز تفکر تعبدی «ارباب رعیتی» آنها سرجشمه میگیرد، باید جنبه های انحرافی و ارتجاعی آنها در وابستگی مطلق آنان بسیستمهای جهانی استعمارگران و با امکاناتی که در اختیار گرفته اندو بظاهر «هیچ» بنظر میرسد در شکار «همرهان» در کوچه و بازار باور مردم بصورت وقیحانه ای بکاسبکاری مشغول هستند، روشن کرد.
در اثر اهمال سیاست ضدمردمی و ضدملی رژیم وابسته پهلوی بعد از کودتای ننگین استعمار و دربار و آیت الله ها ۱۳۳۲ عملآ ما قادر نیستیم از اپوزیسیون متشکل و انسجام یافته آزاد با هدف و برنامه ایی که بفراخور نیاز و بافت جامعه و با شرایط آن سازگار باشد، نام ببریم. بعلت وجود جو خفقان و ترور و زندان و شکنجه و اعدامها، و پایین بودن سطح« دانش اجتماعی» اکثریت مردم و وجود اسلام خرافاتی از یک سو و از جانب دیگر ترس از ساواک، جامعه ایران قادر نشد احزاب دموکراتیکی که بعنوان اپوزیسیون قادر بدست گرفتن قدرت مملکتی بشوند، در خود پرورش دهد. «اپوزیسیون» ایران بعد از کودتای ۲۸ مرداد مشخصآ در وجود افراد و عناصری که در سالهای بعد از شهریور ۱۳۲۰ براثر وجود آزادیهای نسبی، در پاره ای از فعالیتهای اجتماعی آن دوران و بخصوص دردوران نهضت ملی شدن صنعت نفت درسراسر ایران برهبری دکتر مصدق رلی بازی میکردند، تجلی میکرد. اکثریت قریب باتفاق آنها آزادیخواه و طالب حکومت ملی و قانون تحت هر رژیمی بودند.و با اعتقاد و اتکاء بقانون اساسی دوران مشروطیت طالب یک حکومت دموکرانیک با آزادیهایی بقولی «بورژوایی» بودند. خصوصیات فکری و عملی و خصوصآ‌ ماهیت «ملی و ایرانی» بودن آنها، تنها در اسامی آنان قابل تمایز بود.( حزب توده بعنوان نماینده استعمارگر شرق هرگز جزو اپوزیسیون مترقی ایران جایگای نداشت و سرنوشت گروهکهای انشعاب شده ازآن هم همان سرنوشت وابستگی را دارند). محمدرضا نیم پهلوی با یکه تازی خود نه فقط یک مشت آزادی طلبان طرفدار قانون اساسی را قادر نبود تحمل نماید که با اعدام و شکنجه یک مشت از جوانان آزادیخواه ایران را با فرمهای دیگر مبارزه که آنهم رژیم توتالیتر پهلوی بانان اجبار کرد، صدای هر آزادیخواهی را درایران «خفه» کرد.( خمینی هم بارها در آندوران «باعلحضرت» توصیه و نصیحت میکرد). ظاهرآ با ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ زندگی سیاسی جدید مردم ایران شروع شد. مبارزه ایکه سالها در خفا و «نیمه ظاهر» جریان داشت و در اواخر عمر رژیم وابسته پهلوی شدت پیدا کرده بود. در این روز شاید آخرین ضربه کاری را یک «ژنرال» امریکایی (هویزر) به پیکر رژیم وابسته پهلوی زد. مبارزه بی امان بخشهای مختلف جامعه ما بر علیه دیکتاتوری فردی پهلوی و غیرعادلانه سیستم تولیدی و عدم آزادیهای فردی و اجتماعی نمودار این واقعیت بود که جنبش استبدادی مردم میهن ما با الهام از تجارب گذشته در سطوح مختلف جامعه بدون رابطه باهم شروع شد.مخرج مشترک این مبارزه ضدیت با دیکتاتوری فردی شاه و رژیم وابسته وطالب برقرای آزادی، استقلال، عدالت اجتماعی بود. حال چه عواملی باعث بازسازی ابزاراستبداد بعد از انقلاب درایران شدند موضوعی است که مقاله آقای راستگو بدان پرداخته و متاسفانه جان نثاران پهلوی مثل ناشناسها با تکرار «کاست» از پیش ضبط شده مانع بحث اصلی شدند. عناصر و نیروهای ملی و آزادیخواه فقط قادرند با تشکل خود در یک جبهه مردمی، تشکیلات سیاسی (جمهوری ایرانی) در جامعه ایران پایه گذاری نمایند که از استقرار مجدد دیکتاتوری بهرفرم و لباسی و رنگی و حاکمیت مذهبی از هر قماشی در جامعه جلوگیری نماید.
۲۶۰۷۲ - تاریخ انتشار : ٣ خرداد ۱٣٨۹       

    از : رضا سالاری

عنوان : ‫از یزگرد سوم تا پهلوی دوم
دلایل کهن و تاریخی و عمیقتر انقلاب ۵۷
‫متأسفانه، ‫بطور سنتی در کل طول تاریخ گذشته، ‫توده مردم ایران از منظر تاریخی همواره از یک طرف بندگان و وابستگان ذهنی اهورومزدا و یا الله، و از طرف دیگر رعایا، موالی، بردگان و فرمانبرداران بی اختیار قدرتمندان، اربابان، شاهان، خلفا. سلطانان، حاکمان، فرمانروایان، موبدان، شیخان، دهقانان، کدخدایان و یا دولتمردان ده و شهر و کشور خود بوده اند و یا توسط سلسله مراتب مافوقان خود به این سمت رانده شده اند.

اساس کار درظلم وعدم عدالت و تساوی و استبداد خانوادگی بود. سلسله مراتب بندگی از همسر و فرزندان به پدر و پدربزرگ و جد شروع میشد و به اربابان و دهقانان، موبدان، دیوان سالاران، امراء ارتش و شاه یا سلطان و یا خلیفه یا امام، که بنوعی خود را نماینده و یا برگزیده خدا می پنداشتند، و نهایتاً تا بندگی خود خدا ختم می شد. برای تمرکز و تداوم و استحکام قدرت حاکم، رابط بین خدا و خلق هم جز حاکم و موبد و شیخ کس دیگری نبود.

استبداد اولیه موجب رشد امپراتوری شد. دراویل رشد قوم آرایایی تا دوران امپراتوری شاید ‫اجرای این اطاعت بی چون چرا و بندگی بسیار سودمند هم بوده و ای بسا موجب کشور گشائی، پیشرفت اقتصادی، اتحاد های بزرگ و نیرومند و ازدیاد بیش از حد تمرکز قدرت، که مورد لزوم یک امپراتوری جوان است، گشته است. اما بمرور زمان این تجربه اولیه تمرکز دولت، خلقیات و فرهنگ بی اختیار کردن و انباشت توده ای از اطاعت و بندگی محض و بی چون و چرا از جانب رعایا و یا مردم را، افزایش داده و بر خلاف اولین شعارهای مترقی انسانی و حقوق بشری از زبان اولین امپراتورشان، کم کم این فرهنگ مضر و ضد بشری در این سرزمین امپراتوری ویروس وار نهادینه شده. بطوری که حوادث تاریخی بسیار ناگوار و ناخوشایندی از پس نتایج، عواقب و پیآمدهای این رشد بی رویه و نهادینه شدن فرهنگ و خلقیات و صفات خانمان برانداز بی اختیاری، جز وابستگی بیشتر به قدرت متمرکز بهمراه بندگی، بی تفکری، بی مسئولیتی، بی دفاعی، بیچارگی، زبونی، تحقیر، زرنگی، دروغ و تقلب و قبول ننگ و سرکوب، پس از هزار سال امپراتوری، چیز دیگری برای مردم ایران به ارمغان نیآورده.

تنها یکی از این ارمغان های مضر، فرهنگ ((دیگران مسئول و مقصرند )) میباشد. بنابراین جای تعجب نیست که ما با ‫یک غرور تاریخی عادت کرده باشیم که همواره نامسئول تاریخی باشیم.

مردم و سربازان مقصر میشدند اگر به شاه صدمه ای وارد میشد و یا در جنگی شکست میخورد، و در مقابل مردم هم شاه را مسئول و مقصر هر تصمیمی، برنامه ای و تغییری و حادثه ای که در کشور و شهر انها اتفاق می افتاد می دانستند.

سوای تمدن یونان قدیم و معروف که با تمدن هخامنشی همزمان بود، امپراتوری روم هم بعنوان سمبل تمدن غرب قدیم اروپا در همان اواخر حکومت اشکانیان دارای تشکیلات مجلس و پارلمان بود.

دستگاهی نسبتاً دموکرات که ما با ان تا انقلاب مشروطیت بیگانه بودیم. همان دستگاهی که قدرت حاکم و امپراتور را شدیداً کاهش میداد و موجب رشد اروپا شد!

علت اصلی شکست ما از اعراب نداشتن همان پارلمانی بود که رومی ها قرن ها قبل ایجاد کرده بودند تا در مواقع بحرانی با جمع کردن عقل و خرد بزرگان و اشراف خود، خرد جمعی نسبی خود را افزایش دهند و میزان ریسک و شکست را کاهش دهند. در شرق دینخوئی و تعصب ایرانیان انان را ضد پارلمان بار اورد. ما بدنبال پارلمان نبودیم تا همیشه نامسئول تاریخ باشیم و از بار مسئولیت های خود فرار کنیم، ضمن اینکه دوست داریم نخود هر اشی هم باشیم.

ما ‫علت تسلیم و شکست نافرجام و تاریخی ایران در مقابل حمله و یورش ‫اعراب ‫را، عمدتاً به پیروزی اراده اهرمنی بر اراده و خواست اهورومزدا ربط داده ایم. گناه و تقصیر شکست های پیاپی تا پایان کار را هم بر دوش و گردن آخرین بازمانده ((بی عرضه و پی تجربه حکومت ساسانی، یعنی یزدگرد سوم بهمراه تمامی نجبا و موبدان دربارش))، وا نهاده ایم و ذره ای بار مسئولیت را به خود اختصاص نداده ایم. به همین روال حمله تاریخی مغول و بی عرضگی خوارزمشاهیان، حمله روسها و انگلیسی ها و بی عرضگی قاجار، انقلاب ۵۷ و بی عرضگی پهلوی، از دست دادن حقوق دفاعی در جنگ عراق و حقوق منابع نفتی و گازی دریای خزر و بی عرضگی کاملاً اشکار جمهوری اسلامی در هزاران سیاست خارجی وووو.

آیا شعارهای مرگ بر این و آن و بخصوص مرگ برشاه، مرگ بر مصدق، مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل، مرگ بر چین، مرگ بر شوروی و روسیه، مرگ بر دیکتاتور، مرگ برمخالفین حکومت، چیزی غیر از همان انعکاس فرهنگ توسعه یافته و نهادینه شده بی فکری، بی اختیاری و بی مسئولیتی است که تنها راه حلش هم مرگ مقصر است، نبوده؟.

شاه، فردوست و قره باغی و ربیعی را مقصر شکست خود و فردوست و قره باغی و ربیعی شاه را و خمینی هم همه اینها را مقصر نابسامانیها معرفی کردند و ‫ ما ملت هم همدیگر را. در اینجا وقتی خوب بنگرید می بینید که ما همه چیز را از یاد برده و براحتی همدیگر را با همان معیار و فرهنگ نهادینه شده من نبودم دیگری بود میکوبیم و چندان جویای اصل حقیقت و واقعیت نیستیم. چرا؟ ایا چون هیچوقت تجربه پارلمانی واقعی نداشتیم و هیچوقت دموکراسی را، انطور که در غرب تجربه شده، اندیشه ، هضم و تجربه نکرده ایم؟ بد نیست بیاد بیاوریم شاید

اولین شکست بزرگ ما از اسکندر مقدونی بود، نیمه شانسی برای دستیابی به یادگیری نظام پارلمانی یونان قدیم، ولی هیچ یاد نگرفتیم؟

دومین شکست بزرگ ما از اعراب بیابانی بود، بد شانسی مفتضحی برای از یاد بردن فرهنگ خرافی و دینخویی خود و دور ریختن همه ادیان و تعصبات از جمله دین بیگانه و مستبد پرور محمد، ولی دران حل شدیم و باز چیزی یاد نگرفتیم؟

سومین شکست ما از مغولان چادرنشین بود، بد شانسی بمراتب بدتر برای دستیابی به علوم جدید و قوی کردن ایران و ارتش ایران، ولی باز یاد نگرفتیم و رفتیم بسمت قوی کردن اسلام، همان اسلامی را که اخرین خلیفه اش بدست مغولان هلاک شده بود؟ هنوز از این درس نگرفته بودیم که تاتار ها بر ما تاختند، باز هم عیب کار خود و دستگاه سیاسی خود را نفهمیدیم؟

‫چهارمین شکست تاریخی ما در زمان قاجار در برابر اروپای استعمارگر و مقتدر بود. نه تنها داشتن پارلمان را ضروری ندانستیم، بلکه تا توانستیم مردم کشی کردیم و بی سوادی و خرافات و تعصب و خنگی را به حد جنون ارتقاع دادیم و در پس همین خواب خرگوشی و خنگی نصف مملکت را بتاراج دادیم. در پایان انقلاب مشروطه کردیم ولی هیچوقت پارلمان واقعی مردم را تشکیل ندادیم. باز هم چیزی نیاموختیم؟.

‫پنجمین شکست ما باسازی همان دین اعراب بیابانی چهارده قرن پیش بود، که بجای پارلمان نمایندگان مردم اخوندهای خبرگانی، نگهبانی، مجلس اسلامی سر براوردند و باز سر این ملت کلاه گذاشتند. از این تجربه چه اموختیم؟ هیچ کس از پارلمان سکولار و دموکراتیک صحبتی نمیکند وهنوز برخی اصلاح طلبان قدیم و کنار گذاشته رژیم معتقدند که نظام جمهوری اسلامی خمینی به بیراهه رفته است؟ آیا ما بالاخره مشکل و مسئله خودمان را خواهیم شناخت؟ من که امیدوارم.
نظرات بی تعصب را جالب توجه دیدم.
پیروز باشید!
۲۶۰۶۹ - تاریخ انتشار : ٣ خرداد ۱٣٨۹       

    از : پرسشگر

عنوان : چند پرسش کوتاه از مخالفان ناشناس دارم که جواب هایشان بسیار کوتاهتر از پرسشهاست. برای روشن شدن مطالب نیازمند پاسخ هستم. لطفا دریغ نفرمایید
به مخالفان ناشناس:-

برای پی بردن به حقایق لازم است که پایبندی مصدق به حکومت قانونمند، لیبرال دمکرات و عادل در دوره نخست وزیری او نقد و بررسی شود. در این رابطه چند پرسش بسیار ابتدایی از مخالفان ناشناس دارم. پاسخ همه یک بله و نه ساده است که وقت زیادی نمی گیرد. طبق قانون اساسی وقت که مصدق به آن اعتقاد راسخ داشت و به آن قسم خورده بود، و همواره برای دفاع از خود به آن رجوع می کرد:-

۱. آیا عمل رزم آرا در قبال مصدق قانونی بود یا غیر قانونی؟

۲. آیا برخورد مصدق با رزم آرا قانونی بود یا غیر قانونی؟

۳. آیا رزم آرا باید دادگاهی می شد یا نه؟

۴. در صورت جواب بله به پرسش ۳، آیا رزم آرا دستگیر و به دادگاه تحویل داده شد تا قوه قضاییه مستقل از دو قوه دیگر به اتهام او رسیدگی کند و در صورت مجرم شناخته شدن به مجازات برسد؟

۵. در صورت جواب نه به پرسش ۳، چرا رزم آرا دادگاهی نشد؟

۶. آیا رزم آرا ترور شد، به دستور چه کسی/کسانی، بوسیله چه کسی/کسانی و چگونه؟

۷. آیا طبق قانون وقت با توطئه گران و قاتلان رزم آرا برخورد قانونی شد یا نه؟

۸. آیا مصدق لیبرال دمکرات و قانونمند، در دوران نخست وزیری خود همچنان لیبرال دمکرات و قانونمند باقی ماند و یا این اصولی که قبل از به قدرت رسیدن روی آنها پافشاری می کرد و با آن اصول پهلوی ها را قضاوت می کرد بیکباره پس از رسیدن بقدرت زیر پا گذاشت؟


چند پرسش کوتاه از مخالفان ناشناس دارم که جواب هایشان بسیار کوتاهتر از پرسشهاست. برای روشن شدن مطالب نیازمند پاسخ هستم. لطفا دریغ نفرمایید.


****************************
پرسشی از هر کسی که پاسخ را می داند.

شنیده ام که ملی کردن صنعت نفت می توانست پس از اتمام قرارداد موجود با انگلیسی ها انجام شود که ۵ یا ۶ سالی از عمرش باقی نمانده بود. آیا این درست است یا نه؟
۲۶۰۶٨ - تاریخ انتشار : ٣ خرداد ۱٣٨۹       

    از : لقمان شمال

عنوان : چرا مستبدینی مثل محمدرضا نیم پهلوی و خمینی دجال همانند «ناشناس و شرکا» از اسم دکتر مصدق دچار وحشت میشوند ؟
چندی پیش تحت عنوان: تمام فحشها فقط برازنده خودت است نوشتم که،
جناب ناشناس «آشنا قلم»، شما بخاطر اینکه استبداد و جنایات پهلوی را تطهیر کنید، همه ملیون، آزادیخواهان و انساندوستان (زنده و کشته و فوت شده) ایران را بباد ناسزا و تویین گرفتی (که سزوار موجود احمقی مثل خودت است). من تاامروز فکر میکردم که شما جزو مزدوران ربع پهلوی و از بازماندگاران رژیم فاشیستی پهلوی هستید.و با مغلطه کردن و طرح سوالات تکراری خوشخدمتی و جان نثار بودنتان را میخواهید ثابت کنید. و موفق شدید، فعالیت ضداستبدادی و آزادطلبی هرچند ناچیز «عده ای» را برعلیه رژیم ضدانسانی و جنایتکار جمهوری اسلامی حاکم برایران منحرف نمایید. شما حتی طرفدار رژیم ملاها هم نیستید. شما طرفدار و سرباز استبداد بهرفرمی هستید.شاه و یا ولایت فقیه و یا هر دیکتاتور و مستبد دیگری بهرنام دیگری هم که باشد، شما در خدمت آن قرار دارید.اگر قادر بودید (من مطمین نیستم) باین سوال جواب بدهید که بین این سه نفر، مصدق، محمدرضا نیم پهلوی و خمینی، کدامیک از آنها برزگترین جنایت را در ایران مرتکب شدند و کدامین بالاترین خدمت برای آزادی و استقلال ایران انجام داردند. من شاید بتوانم «تجدیدنظر» در مورد «سلامت» دماغی شما بکنم. ورنه بحث با عناصری مثل شما بهدر دادن «وقت» است.
۲۶۰۶۰ - تاریخ انتشار : ٣ خرداد ۱٣٨۹       

    از : unknown

عنوان : رویاهایتان را در بحث دخالت ندهید
جناب زرگری
رویاهایتان را در بحث دخالت ندهیدوبجای موعظه استدلال کنید ومدرک بیاورید وبه صحرای کربلانزید. انبوه مدارک جنابعالی همان خاطرات جعلی مادر شاه است؟یاخاطرات محمدرضا پهلوی است؟ سخنان متهم در شرف اعدام است؟ مدرک صورت جلسات مجلس است, مکاتبات رسمی واداری است مانند دستوراستخدام شعبان جعفری در دولت مصدق
یعنی بررسیهای هماکاتوزیان و اجودانی و متینی ومیرفطروس,غنی نژاد و میلانی و زیباکلام و پایان نامه دکترا و ملکی و سنجابی وصدیقی که از طیفهای مختلف هستند همه کشک است و و مطالب مجد درست؟
اینکه"شما به مصدق اتهام آدمکشی زده بودیدومصدق به اتهام آدمکشی محاکمه نشد" نگاهی بتاریخ بد نیست:برخورد دکتر مصدق با مخالفان سیاسی‌اش در ارزیابی ما از شخصیت سیاسی وی نقش مهمی دارد, وی بعنوان یکی از با سابقه‌ترین سیاستمداران ایران که بی‌خبر از قوائد بازی دموکراسی هم نبود در مورد حاج علی رزم‌آرا که از سوی دربار به نخست‌وزیری رسیده بود بعنوان یک مخالف سیاسی چه معامله‌ای کرد؟ من روی این صفت مخالف سیاسی تأکید دارم, چرا که در غیر اینصورت نه جبهه ملی و نه شخص مصدق هیچگاه نه سندی دال بر گناهان رزم‌آرا ارائه کردند و نه شکایتنامه‌ای به دادگاهی ارائه کردند, خطوط برجسته برخورد مصدق و جبهه تحت رهبری وی با رزم‌آرا را به شرح زیر است:

۱, زدن اتهام وابستگی به بیگانگان (انگلیس) بدون اینکه قبل و بعد‌از قتل وی کوچکترین سندی در این مورد ارائه کرده باشد,

۲, تحریک و تشجیع توده مردم به نادرست‌ترین شیوه ممکن علیه رزم‌آرا, برخورد مصدق و مطبوعات جبهه ملی با رزم‌آرا برای خواننده امروزی یادآور برخورد کیهان جمهوری اسلامی با مخالفان سیاسی رژیم اسلامی فعلی است,

۳, صدور حکم قتل رزم‌آرا از تریبون مجلس,

۴, آزاد ساختن قاتل وی از زندان از طریق مداخله خشن قوه مقننه در امر قوه قضاییه,

۵, به حضور پذیرفتن قاتل رزم‌آرا بعداز آزادی پیروزمندانه وی از زندان,

۶, رعایت احتیاط و جوانب امر و از جمله خودداری از گرفتن عکس یادگاری با قاتل مزبور برای پرده کشیدن به عمل ضد دموکراتیک غیر اخلاقی خود,

سعید رهبر ابتدا با نقل نمونه‌‌ای از ادبیات سیاسی جبهه ملی٬ میزان نفرت و نوع تهیج افکار عمومی از سوی این جریان علیه رزم‌آرا را نشان میدهد:

رحیم زهتاب‌فرد٬ افسانه مصدق٬ صص ۱۹۲-۱۹۳: «نبرد ملت٬ شماره مسلسل دوره هفتم شماره ۷٬ ارگان فدائیان اسلام سرمقاله خود را با این تیتر و عبارات شروع میکند: و وقتی که در سرزمینی رذل‌ترین٬ بی‌شرف‌ترین٬ جنایت‌کا‌رترین و بی‌ناموس‌ترین عناصر پست و آدمکش٬ بر هستی و حیات ملتی مسلط و حکم‌فرما شوند و زمانی که یک مشت قحبه و فاحشه هرجایی زمام امور مملکتی را در چنگال منحوس خود گرفتند وضع بهتر از این نمی‌شود, شما چه توقع دارید؟ چه توقع دارید از کسانی که حتی حاضرند زن خود را برای ارضای خاطر ورشکسته‌های سیاسی دنیا دودستی در بغل آن‌ها قرار داده و به این ننگ عظیم خود نیز فخر و مباهات نماید,,, اگر این جنده‌های دریده و بی‌آبرو٬ این نخست‌وزیر و نظایر از این وزرای بی‌حیثیت,,,» [۶۸-۶۹]

از صفحات ۱۹۸-۲۰۱ همان کتاب به نقل از «صورت جلسه مذاکرات مجلس شورای ملی ۱۳۲۹/۴/۶» مذاکرات نمایندگان اقلیت مجلس به رهبری پیشوا مصدق نقل شده است:

«دکتر مصدق: (خطاب به رزم آرا) من خودم شما را می‌کشم,
آزاد: خیانت کردند٬ خائن‌ها هفت‌تیر می‌خواهند٬ گلوله می‌خواهند,
,,,
دکتر مصدق:,,, (با عصبانیت) اگر شما نظامی هستید من از شما نظامی‌ترم٬ می‌کشم٬ همین‌جا شما را می‌کشم,»[۷۱]
سخنان آقای آزاد بعداز کشته شدن رزم‌آرا که مغرورانه از موفقیت خود و هم کیشانش در صدور فتوای قتل از تریبون مجلس به خود بالیده است٬ در روزنامه اطلاعات سه شنبه بیست و پنجم تیرماه ۱۳۳۰ منعکس شده است:
«آقایان می‌دانند روزی که رزم‌آرا وارد مجلس شد آنقدر تخته‌های جلویمان را زدیم تا شکست, ما فتوای قتل سیاسی رزم‌آرا را دادیم,»»[۷۱]

سخنان عبدالقدیر آزاد در روزنامه اراده آذربایجان٬ شماره ۲۵ مورخ ۲۹ تیرماه ۱۳۳۰ چاپ شده که سعید رهبر از کتاب افسانه مصدق اثر رحیم زهتاب‌فرد صفحات ۲۵۰-۲۴۹ نقل می‌کند:
«خود آقایان به خاطر دارند روزی که رزم‌آرا آمد اینجا٬ ما و آقای دکتر مصدق این قدر پیش‌دستی‌ها را به هم زدیم که صدای کسی شنیده نمی‌شد تا چه رسد رزم‌آرا و تازه به من گفتند چرا قایم نمی‌زنی٬ ما و آقای دکتر مصدق فتوای قتل رزم‌آرا را دادیم٬ گفتیم خائن است٬ وطن فروش است, آقای دکتر مصدق هم گفتند: رزم‌آرا را٬ یک نفر آدم «خلیل طهماسبی» برحسب داد و فریاد و هو ما کشت,,,»[۷۲]

«روزنامه نبرد ملت کاریکاتور رزم‌آرا را کشیده و شخصی از پشت سر٬ با رولور خود وی را هدف گلوله قرار می‌داد (۱۳۲۹/۱۲/۹) و دقیقا یک هفته بعد٬ همین روزنامه در تاریخ ۱۳۲۹/۱۲/۱۹ نوشت:

«رزم‌آرا به جهنم رفت»

گلوله‌ای که دیروز از هفت تیر «یک مرد حق» در فضای مسجد شاه خارج و مغز علی رزم‌آرا را متلاشی کرد,,,,» [۷۲]

این ماجرا در صحنه بعدی شبیه فیلمهای سینمایی کلیشه‌ای (مثل فیلم “Z”) در مورد دیکتاتوریهای فاسد آمریکای لاتین میشود, پیشوا و مجلس تحت کنترل جبهه ملی٬ خلیل طهماسبی را با مداخله آشکار در امور قوه قضائیه از زندان آزاد می‌کنند و دکتر مصدق قاتل نخست‌وزیر سابق مملکت را بحضور می‌پذیرد, شاید فکر کنید که امر دچار پیچیدگیهایی بوده که مانع شناخت پیشوا از قباحت فوق‌العاده قضیه شده است, اما چنین نیست و ایشان علیرغم شرفیابی ۴۵ دقیقه‌ای قاتل مزبور٬ مصلحت نمی‌بینند که خبرنگاران از آندو (پیشوا و خلیل طهماسبی) عکس یادگاری بگیرند, اصل خبر در روزنامه اطلاعات٬ یکشنبه بیست و پنجم آبان‌ماه ۱۳۳۱ آمده است:

«امروز قاتل رزم‌آرا به ملاقات نخست وزیر رفت»

به خبرنگاران عکاس اجازه داده نشد که از این ملاقات عکس بگیرند

“ساعت ده صبح امروز استاد خلیل طهماسبی به اتفاق عده‌ای از دوستان خود برای ملاقات آقای نخست‌وزیر از منزل خارج شد و ساعت ده و نیم به ملاقات آقای دکتر مصدق رفت و یازده و یک ربع بعد از منزل ایشان خارج گردید, به خبرنگاران عکاس اجازه داده نشد که از نخست وزیر و طهماسبی عکس بگیرند,»[۷۳]

نه مصدق و نه دیگر رهبران جبهه ملی دلایلی برای اثبات اتهام جاسوسی علیه رزم‌آرا ارئه نمی‌کنند, حتی وقتی مصدق بعداز کودتای ۲۸ مرداد در مقابل بازجوی پرونده‌اش شانس جدیدی برای ارائه اینگونه اسناد بدست می‌آورد٬ جز طرح یک اختلاف نظر سیاسی٬ اتهام وابستگی رزم‌آرا را بعنوان ادعا هم مطرح نمی‌کند, با توجه به اینکه در فاصله قتل رزم‌آرا تا کودتا٬ مصدق و جبهه ملی در موقعیت اکثریت مجلس شورای ملی و نخست وزیر و هیئت وزیران قرار گرفته بودند از هرگونه امکان دست‌یابی به اسناد جاسوسی رزم‌آرا برخوردار بوده و در چنین صورتی در بازجویی یا دوران تبعید خود در احمد‌آباد میتوانست برای ثبت در تاریخ این موضوع را روشن کند, وی در بازجویی خود که شامل مواجهه او با نواب صفوی هم بوده٬ هیچ نوع سندی ولو ضعیف٬ دائر بر جاسوس بودن رزم‌آرا ارائه نمی‌کند و تنها دلیلی که برای مخالفت خود با رزم‌آرا ارائه میدهد٬ ماهیتی کاملا سیاسی دارد:

رزم‌آرا «گفت برنامه من دادن اختیارات به استان‌ها می‌باشد, گفتم که دادن اختیارات به استان‌ها مخصوصا به بعضی استان‌ها که ساکنین آن‌ها از نظر زبان و نژاد و مذهب با ما اختلاف دارند صلاح نیست,,,» [۷۴]

نواب صفوی در جریان بازجویی در مورد نقش مصدق در قتل رزم‌آرا میگوید:
«رأی و تجویز کردن آقای کاشانی و آقای مصدق‌السلطنه علنی و صریح بود نسبت به این که تیمسار سپهبد رزم‌آرا را بایستی از بین برد٬ و او دست [نشانده] انگلیس‌هاست,»[۷۹]
بعداز قتل رزم‌آرا ترتیب «قانونی» آزادی قاتل از سوی اکثریت مجلس طرفدار دولت پیشوا به تصویب میرسد, روزنامه اطلاعات به تاریخ پنجشنبه شانزدهم مردادماه ۱۳۳۱ خبر و تفضیلات این اقدام باورنکردنی و عبرت آموز جبهه‌چیان و ماده واحده مربوطه را ثبت کرده است:
«ماده واحده- چون جنایت حاجی علی رزم‌آرا و حمایت او از اجانب بر ملت ایران ثابت است بر فرض اینکه قاتل او استاد خلیل طهماسبی باشد از نظر ملت بی‌گناه و تبرئه می‌شود,
قنات آبادی٬ کریمی٬ حسیبی٬ شایگان٬ جلالی٬ انپجی٬ بقایی٬ زهری٬ ملکی٬ زیرک‌زاده٬ دکتر ملکی٬ دکتر فلسفی٬ ناظرزاده٬ پارسا٬ اقبال‌ وکیل‌پور و ۱۴ امضای دیگر,»[۲۲۸-۲۲۷]
۲۶۰۵۷ - تاریخ انتشار : ٣ خرداد ۱٣٨۹       

    از : ایرانی

عنوان : قافیه تنگ طرف مربوطه
عنصری بنام "طرف مربوطه" اظهار فضلهایی نموده که بسیار سرگرم کننده است. جناب مربوطه در زمینهء‌ «نکته سنجی» در رابطه با اظهارات مدلین آلبریات مطالبی گفته که بیشتر جنبه ابراز احساسات دارد که البته میتواند برای سرگرمی مورد استفاده قرار گیرد. ولی در زمینهء کودتای ۱۲۹۹ اجازه دهید که اظهارات ایشان را کمی بررسی کنیم. ایشان میگوید «اولا تمام خاطرات آیرونساید منتشر نشده. بروید ویکی پدیا را بخوانید». آقای محترم محبتی کنید و لینک این کشف بزرگتان را برای ما با ذکر پرگراف مربوطه ارسال دارید. چرا که چنین چیزی حقیقت ندارد. آیرونساید کتابهای زیادی نوشت. او از جمله در زمینه مزرعه داری نیز مطالبی نگاشته. در زمینه خاطرات او که بیشتر در مورد عراق و ترکیه است دو کتاب نوشته شده. بخش مربوط به ایران کتابی است تحت نام «راهی طولانی برای فرماندهی: خاطرات ژنرال ادموند آیرونساید ۱۹۲۰ تا ۱۹۲۲». مطالب این کتاب که توسط پسر آیرونساید ویراستاری شده به تایید خود او نیز رسیده و نهایتاْ در سال ۱۹۷۲ منتشر شد. دولت بریتانیا هیچ نوع ممانعتی در چاپ این خاطرات نکرد و مطالب تماماْ منتشر گردید.
این آقای مربوطه میفرمایند «بخشی از دولت بریتانیا از جریان کودتا اطلاع نداشت». تا آنجا که بر همگان آشکار است وزارت خارجه بریتانیا، که مجری اصلی سیاستهای بین المللی دولت انگلیس بود، بهیچوجه در جریان این کودتا نبود. حال آیا من میتوانم از این کارآگاه بزرگ و کارشناس ارشد مسائل اطلاعاتی سوال کنم کدام بخش دولت بریتانیا از این کار آگاه بود؟ آیا میتوانید با دلیل و مدرک (و نه صرفاْ نقل قول از این و آن) نشان دهید که کدام بخش از دولت انگلیس در اینکار دست داشت؟ همانطور که مخالفان شما از وزارت خارجه بریتانیا و از خاطرات آیرونساید آنهمه دلیل و مدرک در رابطه با عدم دخالت انگلیس در کودتا می آورند، شما هم باید چنین مدارکی را در این سطح عرضه دارید. و گرنه آن شعر گفتنهایتان بدرد خودتان میخورد. چرا که براستی قافیه برایتان تنگ آمده!
۲۶۰۵۰ - تاریخ انتشار : ٣ خرداد ۱٣٨۹       

    از : بی تعصب

عنوان : سیاست کنش واکنشی
‫محدرضا معتقد به طرح توطئه بود و فکر میکرد هیچ کاری در دنیا صورت نمیگیرد مگر به ارده و دخالت انگلیس و امریکا. تمام سیاستش نه از راه تعقل و تفکر و تفاهم و سیستماتیک، که کنش واکنشی بود. واکنش به بی بی سی واکنش به رادیو پکن، به رادیو عراق. حتا یک بنگاه رسانه ای را بخوبی نمیشناخت و به علم دستور میداد به دولت انگلیس فشار بیاورد که بی بی سی درباره شاه ساکت باشد. محدرضا مانند بسیاری دیگر از هموطنان دچار فوبیای خود ساخته بود. لابد میفرمائید این بعد از اینکه دیکتاتور شد دراو بوجود امد. اینطور باشد خامنه ای هم بعد از رهبریش دیکتاتور شده و قبل از ان صفات گاندی و ماندلا را داشته.
۲۶۰۴٨ - تاریخ انتشار : ٣ خرداد ۱٣٨۹       

    از : بی تعصب

عنوان : بیشتر از هر عامل دیگری محمد رضا شاه باعث ‫بالا امدن و پیروزی خمینی شد.
در تأئید جناب راستگو و در جواب به پرسشگر و ناشناس محترم
بیشتر از هر عامل دیگری محمد رضا شاه باعث ‫بالا امدن و پیروزی خمینی شد. دلایل:
۱. بر خلاف ‫رضا شاه که قبرستان ها را باغ ملی و تخریب مساجد میکرد، محمدرضا به خاطر ترس از کمونیست مسجد سازی را رواج داد.

‫ ۲. محمد رضا فکر میکرد فقط چپهای مخالف او قادر به سرنگونی او هستند.

۳ برخلاف رضاشاه که مصمم و قاطع و قهر امیز و خشن عمل میکرد، محمد رضا با اخوندهای متخصص منبر و حراف، جنگ و جنجال لفظی راه انداخت که در هر برهه نزد عوام و باسوادترها اخوند ها پیروز بیرون میامدند. برای مثال رضاشاه در سفر به قم با چکمه وارد حریم امامزاده اصلی مورد پرستش زوار شد و به اخوندها حتا جرأت نطق کشیدن و حرف زدن و بیرون از هجره و منزل امدن نمیداد، در حالیکه محمد رضا وقتی به قم رفت در نطق تاریخی خود خطاب به اخوندهای ایران گفت ما برای پیشبرد اصلاحات ارضی به نظر چند اخوند مخالف کاری نداریم. خمینی، همان کسی که در زمان رضا شاه دمش را روی کولش گذاشته بود و پنهان بود و صدایش در نمیامد، بلافصله بالای منبر رفت و درجواب گفت: تو با اخوند کار نداری ولی اخوند با تو کار داره، که سخت مورد استقبال عوام و حتا جامعه باسوادتر ان روز قرارگرفت. ناشناس و پرسشگر محترم: فکر نمیکنی تخم انقلاب را همان روز اخوندها کاشتند؟ هنوز هم میگوئید هیچ چیز به هیچ چیز ربط نداره؟

‫ ۴. پس محمدرضا نه تنها دموکرات نبود بلکه دروس دیکتاتوری را هم بلد نبود. داور وزیر دادگستری هنگام استفاء به او علت استفاءیش را اینطور توضیح داد که قربان به پدر شما دروغ نمیشد گفت به شما راست نمی شه گفت. محمدرضا از اخبار بد هراس داشت. یعنی این ادم به طور روانی در مواقع بحرانی قالب تهی میکرد. حالا میخواد در فاصله ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲ باشه چه بعد ان.

۵. این ادم با معیارهای اون موقع هم که به قول ناشناس و نیاز اکثر عالم غرق در استبداد بود جور نبود. دروغ و چاپلوسی مزورانه و تشریفات درباری را بر یک نقد راستین از اوضاع واقعی مملکت ترجیح میداد. تنها مشاور نزدیکش ان علم و غلام خانه زاد و بی سواد و بی تخصص کار چاق کن بود. حالا این تقصیر علم بود که به گرد شاه میگشت یا شخصیت روانی و پریشان و اسیب دیده شخص شاه که دران هیچ نوع عزت و اعتماد و استقلال و حرمت نفسی نبود. ایا درفاصله ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲ ایشان شخصیت گاندی را داشتند و بعد از این دوره در اثر اشتباهات مصدق و جبهه ملی و تودهای ها ایشان یک دفعه شخصیت دیکتاتور پیدا کردند؟ لابد مصدق باعث شده بود که ایشان هر هرزگاهی به زیارت اخوندها و ایات عضام و مشهد و مکه برود. ‫محمد رضا همه مخالفین را از جمله چپها مانند بیزن جزنی از جلو پا برداشت، ولی به مذهبیون از جمله شریعتی و خمینی و .... میدان فعالیت داد. اینها هم از موقعیت کمال استفاده ویا سوء استفاده راکردند. اینها تنها گروهی بودند که محمدرضا انها را بسیار ازادتر از بقیه گذاشت و هم اینها رشد کردند تا خود اورا واژگون کنند.

۶. محمدرضا خود بدست خود نه تنها درخت تاریخی شاهنشاهی ۲۵۰۰ ساله را ابیاری نکرد و خشکاند، بلکه به مردم کمک کرد که انقلاب کنند و او هم در سخت ترین شرایط سیاسی بدستور امریکا فرار کند و دست به دامن اجانب شود. حتماً اشتباهات مصدق و توده در سال ۳۲ باعث فرار او در سال ۵۷ شده. آفرین براین استدلال!!!!

‫ ۷. شجاعت رهبری یک ملت را بخصوص در مواقع بحرانی نداشت. همواره فرار را بر قرار ترجیح میداد. اگر مانده بود و پایداری میکرد ویا در داخل با عزت کشته میشد، ای بسا الان شانسی برای رضای پهلوی شما بود چه بعنوان جانشین تخت و تاج و چه بعنوان گزینه ای بعد از رسوائی انقلاب. شما در مورد طرفداران رضا پهلوی در ایران عدد بدهید؟ بگوئیم حداکثر ۱۰ درصد؟ ۱۰ درصد هم بذار برای طرفداران رژیم، می ماند ۸۰ درصد. ۸۰ درصد مردم ما یک چیز نو تجربه نشده، شاید همان جمهوری مردم سالاری را میخواهند. قبول ندارید رأی بگیرید. بصرف اینکه الان دراین جنبش در حال حاضر راکت، نامی از مصدق و چپ و غیره نیست، محمد رضا و خاندانش تطهیر و مقدس و امام نمیشوند. شما چطور اینجا یکدفعه با مردم شدید و بدنبال انها راه میافتید !! همان مردمیکه بهشان دشنام میدادید که محمدرضا را دیکتاتور بار اوردند؟
۲۶۰۴۷ - تاریخ انتشار : ٣ خرداد ۱٣٨۹       

    از : حمید زرگری

عنوان : پزش
با پوزش من نام خانم آلبرایت را درست ننوشته ام، نام ایشان مادلین است نه الیزابت
۲۶۰۴٣ - تاریخ انتشار : ٣ خرداد ۱٣٨۹       

    از : حمید زرگری

عنوان : شهامت و وجدان
آقای ناشناس،
قضاوت تاریخ براساس پیدا شدن اسناد تازه عوض می شد، تا لوحه کورش کبیر هست نمی توان اورا به نقض حقوق بشر متهم کرد. باید سندی تازه ای پیدا شود که اعتبار لوحه کوروش را نقض کند.
اگر این اصل بپذیرید، باید مدارکی ارائه کنید که حکومت پهلوی وابسته نبوده است. این مدارک فقط در ذهن شما وجود دارد. حکومت پهلوی وابسته ، وطنفروش و خائن بود به انبوهی از مدارک ان درهمین ستون اشاره شد و شما سر سختانه انکار کردید. من آنها را تکرار نمی کنم چون شما بهرحال متوجه نمی شوید و نمی پذیرید.
تحولات سال ۵۷ قضاوت نهایی مردم وتاریخ در باره حکومت پهلوی بود. این مهمترین برگ از تاریخ معاصر ماست. سلطنت با تحولات سال ۵۷ تمام شد. این قضاوت نهایی تاریخ در مرد سلطنت شاهنشاهی است. چه ما دوست داشته باشیم چه نداشته باشیم. خوش بحالتان که می توانید تاریخ را هم انکار کنید!

شما به مصدق اتهام آدمکشی زده بودید، من می گویم این اتهام دروغ است. مصدق به اتهام آدمکشی محاکمه نشد. اگر این اتهام درمیان بود، آن اتهامات واهی را برایش نمی ساختند؛ همان اتهام آدمکشی کافی بود که براساس آن در دنیا بی اعتبارش و احتمالا نه حبس خانگی بلکه زندانی یا اعدامش کنند.

شما می گویید زمانه عوض شده است ولی خودتان نمی دانید که چه می گویید. مضمون بعضی از نوشته های شما اینست:
زمانه عوض شده است ولی ما میخواهیم سلطنت را احیا کنیم. شوخی می کنید آقای ناشناس! مفهوم عصر بحثی در ادبیات سیاسی است کاش آنرا می خواندید. نه لزوما برای پذیرش، برای آگاهی. اگر خوانده بودید می توانستید مارکسیست نباشید و لیدرک روشنی از عصر داشته باشید.

برای من که زمانه واقعا عوض شده است عجیب است که نام مصدق یا رضا پهلوی را در متن مبارزات امروز ببینم . شما تعجب می کنید یا خوشحالید که نام مصدق نیست ولی برای من مصدق و سلطنت اینها شده اند. اینها بخشی از تاریخند. کمونیزم دهه پنجاه هم تمام شده است . عدالتخواهی و لیبرالیسم جای کمونیزم را گرفته است. شما متاسفانه متوجه نیستید. مردم صحبت از جمهموری ایرانی می کنند که نماد ملی گرایی امروزین یا تحول اندیشه های ملی است که یک سر آن به کورش کبیر و یک سر آن به مصدق می رسد. تمام عناصری که برای آزادی میهن و رفاه زحمتکان مبارزه کرده اند صرفنظر از ایدئولوژی های گوناگون زیر این شعار وپرجم جمهوری ایرانی جای می گیرند، زیرا که جمهموری ایرانی قصد تحقق آرمانهای تاریخی آنها را را دارد (البته نه با آقایان موسوی و کروی).
من که سبزم با تمام اختلاف نظرهایی که با کمونیستها دارم در مساله عدالتخواهی خود را با آنان همگام می بینم .
امروزه دیگر مصدق اسطوره است مثل کاوه و شاه نیز اسطوره است مثل ضحاک ماردوش. بهتر است وقتمان را برای زنده کردن اسطوره ها هدر نکنیم.
شما مار ا هنوز نمی شناسید. هی به لنین و استالین و مصدق بد و بیراه می گویید.
مبارزات مصدق در رابطه با استعمار معنی میگرفت. ما نه تنها از استمعار فاصله گرفته ایم بلکه عصر سرمایه داری وابسته را هم پشت سر گذاشته ایم. شما مفهوم عصر را نمی دانید.
نمی شود مفهوم این عصر را درک کرد و در صدد ایجاد سلطنت و سوسیالیسم روسی یا نوع حکومت ملی زمان مصدق بود. فکل و کراوات ما را متجدد نمی کند. اگر از عوض شدن زمانه صحبت می کنید، دیگر نخواهید که سنتی ترین شکل حکومت را رنگ و روغن بزنید و احیا کنید. لااقل با خودتان صادق باشید.
خواهش می کنم سعی کنید حرفهای مرا درک کنید. شما واقعا کلی مطالعه کرده اید. این چسبیدگی به دعفونت سلطنت در شان شما نیست.
عصر اینگونه تعلقات گذشته است.
آن آقایی که جمع بندی را نوشته است (منوچهری؟) به نکات مهمی اشاره کرده است ولی چند نکته از نظرش دور مانده است. یکی مساله هویزر بود که دوست دیگری آنرا یاد آوری کرد و دیگر اینکه شما سلطنت طلبان هرچه به استالین و لنین و حتی مصدق دشنام می دهیدکسی واقعی نمی گذارد (لا اقل کسانی که اینجا قلم می زنند) و بسیار چون من استالین را جنایتکار می داند.
آقای ناشناس شما مفهوم عصر را نمی دانید، شما نمی بینید کهما داریم عصر تقدس را پشت سر می گذاریم. این کمونیستها که منهم انتقادات اساس به آنها دارم بخشی عمده ای آگاهانه و بخشی نا آگاه از دایره تقدس بیرون آمده اند.
هاله تقدس را که بشکنید دیگر عاشورایی هم برخورد نمی کند. برای من مصدق مقدس نیست، هیچکس مقدس نیست ، حساب احترام و سپاس از تقدس جداست. برای من دشوارنیست که بپذیرم که مصدق می توانسته آدم هم بکشد و اگر این اتهام ثابت شود آنرا می پذیرم، و آنرا محکوم می کنم چنانکه مساله ی کشت و کشتار درونی سازمانهای سیاسی را پذیرفته ام و آنرا محکوم می کنم. شما آیا زمانی به این درجه از شهامت و وجدان خواهید رسید که قبول کنید که پادشاهان پهلوی ادمکشان قهاری بوده بوده اند؟ کسانی که پدر ، برادر، خواهر و منسوبانشان را شاه کشته است هنوز در میان ما زندگی می کنند. با وجود اینهمه شاهد زنده شما هنوز آنقدر شهامت ندارید که به جنایات شاهان محبوب و مقدس خود اعتراف کنید و مغلطه می کنید که استالین جانی بود، که بود! آیا این از بار جنایت شاه کمی می کند.
اینکه شما قبلا گفته اید شاه دیکتاتور بود کافی نیست. البته تبریک می گویم که بالاخره پس از سی سال به این درجه از آگاهی نائل آمدید ولی اینجا داور تنها من نیستم، جمعی مشروطه طلب هم اینها را می خوانند و شهامت و صداقت کاربران را می سنجند.
۲۶۰۴۱ - تاریخ انتشار : ٣ خرداد ۱٣٨۹       

    از : البرایت

عنوان : بده بستان ها و معاملات در عرصه سیاسی را نمیشود همیشه ملاک قرار داد.
سیاست خارجی و یکی از ارکان اصلی تفکر چپ ها در ایران در ۱۰۰ سال اخیر این بوده است که ایران باید در محور روسها باشد و نه انگلیس و امریکا. دخالت امریکا در باز پس گیری آذربایجان بعد از جنگ جهانی دوم و سرکوب شدید حزب توده بعد از برکناری دکتر مصدق و سرکوب آنها تا سقوط پهلوی عقده و کینه ای ابدی را در انها بوجود آورد که هیچوقت از بین نخواهد رفت. این رژیم با کمک همان امریکایی ها بر سر کار آمد ولی خیلی زود با اشغال سفارت امریکا بوسیله چپ ها روس محوری که آرزوی دیرین چپ ها بود جرقه خورد. امروز رژیمی در ایران است که دربست دست نشانده روسهاست و این هیچ عیبی برای چپ ها ندارد. مشکل شاه بود که ترجیح می داد در محور امریکا باشد تا ایران آلبانی نشود.

اشغال سفارت امریکا و گروگانگیری روابط ایران و امریکا را بشدت تیره کرد و چپ ها از این بابت بسیار خشنود بوده و هستند چون ایران باید در محور روسها باشد. بارها امریکاییها سعی کردند روابط را با ایران برقرار کنند ولی چپ ها اجازه نمی دادند و همیشه هم بهانه ۲۸ مرداد بود. در دوره کلینتون، برای حفظ منافع ملی امریکا و بدلائل سیاسی مادلین البرایت اجازه یافت حرفهایی در رابطه با ۲۸ مرداد بزند به امید اینکه کشورش بتواند با ایران رابطه برقرار کند. اینرا باید بحساب بده بستان های سیاسی و معاملات سیاسی گذاشت و نه چیزی دیگر. یک دروغ/راست سیاسی از طرف یک سیاستمدار که منافع کشورش را در عرصه سیاسی می خواست حفظ کند را نباید زیاد جدی گرفت. بله یک سند محسوب می شود ولی هر سندی باید ارزیابی درست شود. بسیاری از اسناد دست اول هستند که دروغ هستند. مثلا هرودوت را ببینید که چه دروغ های شاخداری بغل راست و درست گفته است.
۲۶۰٣٨ - تاریخ انتشار : ٣ خرداد ۱٣٨۹       

    از : طرف مربوطه

عنوان : برای اطلاع جناب بیطرف
آقای بیطرف،
اینجا یک نکته ی هست که خیلی هم ظریف نیست . این نکته را طرفداران سلطنت نمی بینند، عجیبه که شما هم ندیدید. ( حتما منظورتان از الیزلبت ، خانم الیز ابت آلبرایت است) من خوشحال نیستم که این نکته ی به این واضحی را برای شما توضیح می دهم.
خانم البرایت آلبرایت با آن پوزش آبکی بهر صورت گفت که کودتا کاری غلط بود برخلاف قوانین بین المللی ومنافع ایرانیان ولی ما آنرا انجام دادیم. آنها دارند خودشان اعتراف می کند که بر علیه ملت ایران اقدام کرده اند (البته مدارکش هم در دست است). شما انتظار دارید ما بیاییم مثل آدمهای ابله بگوییم نه شما دروغ می گویید. دخالتی نداشتید!
برادر اگر دزدی خانه ی یکی را زده باشد و خوددزد بالاخره مجبور شده باشد که اعتراف بکند، صاحبخانه چه باید خورده باشد که بگوید نه خانم یا آقای دزد تو دروغ می گویی خانه ما خودش زده شد!!؟ اگر بازهم متوجه نشدید اجازه بدهید توضیح بدهیم که ایرانیان آزاده و آزادیخواه قبلا از اینکه دولت آمریکا اعتراف کند خودشان اینرا کودتا می دانستند، منتظر نشدند که خانم آلبریت بگوید و بعد قبول کنند.
اما در مورد کودتای ۱۲۹۹
اولا تمام خاطرات آیرونساید منتشر نشده. بروید ویکی پدیا را بخوانید. ثانیا چند نظر در باره کودتا وجود داشت و بخشی از دولت بریتانیا از جریان کودتا اطلاع نداشت.
شما چون پهلوی را چنان منزه می دانید که این لکه ها به آنها اصلا نمی چسبدف حتی اگر بخوانید هم متاسفانه متوجه نمی شوید.
فرو گر چکد خونم از قلب پاک
خدا شاه میهن نویسد بخاک!!!
۲۶۰٣۵ - تاریخ انتشار : ٣ خرداد ۱٣٨۹       

    از : unknown

عنوان : بازهم شعار
جناب راستگو
اینکه میفرمایید"شاه یک وطن فروش بود که بر علیه دولت ملی مصدق به همراهی و کمک فدائیان اسلام، کاشانی، خمینی، بهبهانی و آمریکا و انگلیس و مشتی تحصیل کرده معتاد به قدرت و استبداد برسر کار آمد."
دولت مصدق دربدو کار پشتوانه مردمی داشت ولی با سوءمدیریت وتدبیر انرا از دست داد.دکتر سنجابی از یاران نزدیک مصدّق در این باره می گوید:
«پس از انتخاب مکّی به عضویّت هیأت نظارت بر اندوخته‍ی اسکناس، نزد مصدّق رفتم و او را در حال عصبانیّت و آشفتگی مطلق دیدم. به من گفت: آقا! ما باید این مجلس را ببندیم ... این مجلس مخالف ماست و نمی گذارد که ما کار بکنیم، ما باید مجلس را با رأی عامّه ببندیم ... بنده (سنجابی) گفتم: جناب دکتر! من با این نظرِ شما مخالف هستم، شما امروز از جهت انتخاب آقای مکّی ناراحت هستید ... من با بستن مجلس مخالفم و دلایلم را هم مفصّلاً خدمت تان عرض می کنم ... افکار عمومیِ امروز با افکار عمومیِ دو سال پیش تفاوت دارد. این افکار عمومی، زیاد مورد استفاده قرار گرفته و خیلی خسارت و آسیب بر آن وارد آمده است: اختلافات در میان ما افتاده، دو سال بیشتر است که مسئله‍ی نفت حل نشده، بین شما و شاه اختلاف بروز کرده، توده ای ها نیرو و قدرت گرفته اند، همه‍ی این ها باعث تشویش مردم شده است ...

ایا میتوانید اسناد وطن فروشی شاه را بررسی کنید تا ما هم استفاده ببریم؟
نظرتان راجع به تخلفات از قانون وسوئ مدیریت مصدق
و سایراعمال مصدق(مانندملاقات با ادمکش فدایی اسلام) که در کامنتهای قبلی اورده ام چیست؟
نظرتان راجع به اعضای جبهه ملی که یکی یکی راهشان را از مصدق جدا کردند چیست؟انها هم انگلیسی وامریکایی و فدائیان اسلام بودند؟
نظرتان راجع به کابینه اول مصدق که بقول دکتر سنجابی"در کابینه اول مصدق ، خود او آشکارا به ما می‌گفت : آقا ! ما باید از اینها برای پیشرفت کارمان استفاده کنیم . یک عده‌ای از افراد را که جزء مبارزین و مجاهدین آزادیخواهی و وطن دوستی نبودند و حتی شهرت خوبی هم نداشتند یا مشکوک و متهم بودند به اینکه ممکن است ارتباطی با خارجی‌ها داشته باشند [را] وارد کابینه کرد" چیست؟ (جناب زرگری این یکی از موارد اتهامی مصدق در دادگاه بود)
دولت ملی مصدق چه نیازی به استخدام شعبان جعفری داشت؟
دولت ملی مصدق چطور از سهم شرکتهای متعلق به همین ملت چشم پوشی کرد؟
همه اشتباه میکردندوفقط مصدق باوجود اینهمه مستندات دال بر سوءمدیریت وتدبیر درست بود؟
۲۶۰٣۲ - تاریخ انتشار : ۲ خرداد ۱٣٨۹       

    از : بیطرف

عنوان : موافق و یا مخالف
بنده با این صحبت جناب منوچهر احمدی که میفرمایند «چپ ها و ملی گراها از پذیزش هر سند دولتی که منافع آن دولت را نمایندگی کند پرهیز دارند» کاملاْ مخالفم. برای نمونه میتوان به اظهارات آلبرایت و روزولت اشاره کرد. هواداران مصدق و چپیها بدون هیچ مشکلی اظهارات این دو را در مورد سقوط مصدق قبول دارند چرا که این اظهارات باب دندانشان است. اگر به گفته آقای منوچهر احمدی آنها «هر سند دولتی که منافع آن دولت را نمایندگی کند» قبول ندارند، پس چرا صحبتهای این دو مسئول آمریکایی بدون هیچ تعبیر و تفسیری مورد قبول آنهاست.
این یک واقعیت غیر قابل انکار است که نامه های ارسالی از جانب وزیر خارجه بریتانیا و سرفرماندهی ارتش بریتانیا در بغداد حکایت از عدم اطلاع دولت بریتانیا در لندن از وقوع کودتا در تهران را حکایت دارد. این مسئله با اظهارات آیرونساید در کتاب خاطراتش کاملاْ تطابق دارد. بحث من بر سر خوش آمدن و یا بد آمدن از رضا شاه نیست. بحث من بر سر قبول و یا رد یک واقعیت تاریخی است که مبتنی بر اسناد معتبر است. همانگونه که سلطنت طلبان نمیتوانند این واقعیت را کتمان کنند که آمریکا و انگلیس در سقوط مصدق دست داشتند، مصدقیها و چپها نیز نمیتوانند این واقعیت را کتمان کنند که، برخلاف باورهای گذشته، اسناد موجود حکایت از حمایت انگلیس از رضا شاه نمیکند. حال ما میخواهیم موافق و یا مخالف مصدق و یا رضا شاه باشیم.
۲۶۰٣۱ - تاریخ انتشار : ۲ خرداد ۱٣٨۹       

    از : به منوچهر احمدی:این سند مهم در جمبندی شمامیتوانست کمی از ناقص بودن ان بکاهد

عنوان : ژنرال هویزر شاه را مثل موش مرده به خارج از کشور پرتاب کرد
ماموریت شگقت انگیز ژنرال هویزر: از کتاب "پاسخ به تاریخ" محمدرضا شاه صفحه ۲۴۵

اوائل بهمن( ۵۷) خبر حیرت انگیزی به من گزارش شد که ژنرال هویزر چند روزی است که در تهران اقامت دارد.نظامیان امریکا با هواپیماهای خود میامدند و میرفتند و تابع تشریفات معمول نبودند.از امرای ارتش در رابطه با مسافرت ژنرال هویزر سوال کردم انها هم چیزی نمیدانستند حضور او در ایران واقعا شگفت انگیز بود و نمیتوانست اتفاقی و بدون دلائلبسیار مهم باشد
بالاخره من یکبار ژنرال هویزر را باتفاق سفیر امریکا اقای سولیوان ملاقات کردم.تنها چیزی که مورد علاقه هردو انها بود دانستن روز و ساعت حرکت من از ایران بود.ژنرال هویزر از ارتشبد قره باغی رئیس ستاد ارتش ایران خواست که ملاقاتی بین او و بازرگان ترتیب دهد.ارتشبد قره باغی این ملاقات را به من گزارش داد. نمیدانم در این ملاقات چه گذشت, میدانم که ارتشبد قره باغی از تمام قدرت خود استفاده کرد تا ارتش ایران را از هرگونه اقدام و تصمیمی بازدارد........................................

پس از اینکه من ایران را ترک کردم, ژنرال هویزر باز چندین روز در ایران اقامت داشت. در این هنگام چه گذشت ? تنها چیزی که میتوانم بگویم اینست که ربیعی فرمانده نیروی هوائی ایران طی محاکمه اش به قضات گفت: ژنرال هویزر شاه را مثل موش مرده به خارج از کشور پرتاب کرد
۲۶۰۲٨ - تاریخ انتشار : ۲ خرداد ۱٣٨۹       

    از : فرید راستگو

عنوان : به پرسشگران
هموطن پرسشگر من از اینکه در حال مطالعه هستید تا به واقعیت پی ببرید بسیار خوشحالم. زیرا انسان ها زمانی مرز خود را با حیوانات جدا کردند که از خود سئوال نمودند چرا اینطوری؟ این مطلب را در شماره ۶ دنبال خواهم کرد. ولی زمانی مطالعه انسان به حقیقت نزدیک میشود که معیارش مقایسه رژیم شاه و خمینی، یا سلطنت و مذهب و یا مصدق و رضا شاه نباشد بلکه معیار انسان باید حق باشد و بر اساس آن انسانها و یا اعمالشان را با آن بسنجد و بر روی آنان قضاوت کند. اگر میزان حق باشد بسیار راحت می توانید به عمق مسائل پی ببرید چون حق ثابت و لاتغییر است. مثل حقوق بشر و ذاتی انسان ها. چرا چون حق ثابت است. مثلاً نفس کشیدن حق هر کسی است ما نمی توانیم بگوئیم فلانی گاهی حق نفس کشیدن دارد ولی گاهی ندارد. همان گاهی باعث مرگ او میشود. یا انسان ها حق غذا خوردن دارند ولی گاهی من پادشاه یا رهبر یا قائداعظم یا رهبر کبیر حزب کمونیست یا امام می گویم یک انسان هم گاهی حق غذا خوردن ندارد چون من تصمیم گرفته ام. پس اگر حق را قبول کنیم و تمامی رفتار ما برآن میزان باشد براحتی میشود مثلاً همین امروز از روی مقالات و نوشته های مخالفین خامنه ای فهمید که چه کسانی بعد از جمهوری اسلامی قصد ایجاد دمکراسی دارند و می خواهند حاکمیت از آن مردم باشد و چه کسانی می خواهند بر مردم حکومت کنند و در صورت امکان مستبدی دیگر شوند. هموطن محترم شما می گوئید "با عقل من جور در نمی آید که چون سیستمی دیکتاتوری بوده، کسانیکه خود را روشنفکر و آزادیخواه و مظلوم معرفی کرده اند بمحض اینکه بقدرت برسند به جانیان تبهکاری تبدیل میشوند" این ممکن است با ذهن شما جور در نیآید ولی در جهان واقع شده است. در ضمن کی گفته هر کی با شاه بد بوده روشنفکر و آزادیخواه بوده است. روشنفکر معنی معین دارد که اوائل همین کامنت ها بطور مختصر آنرا تعریف کرده ام. چرا می روید به دوران قبل از انقلاب همین امروز را بررسی کنید بعد از پایان این سری مقالات تلاش خواهم کرد مقاله ای در این زمینه بنویسم که همین امروز بخش وسیعی از تحصیل کرده های ما به هیچوجه روشنفکر نیستند و مطمئن هستم اگر قدرت را بگیرند آن چیزی که نصیب مردم نخواهد شد دمکراسی است. و آن چیزی که باعث شد این سری از مقالات را بعنوان درس آموزی از تاریخ به رشته تحریر در بیآورم همین مسئله بود. امروز اصلاح طلبان چنان وانمود می کنند که احمدی نژاد عامل اصلی فلاکت مردم ایران است و کوچکترین حرفی از کشتار ها و غارتگریهای قبل از احمدی نژاد نمی زنند و از حاکمیت مردم و حقوق مردم نمی گویند. امروز تمامی پاسداران جدا شده از جمهوری اسلامی که در خارج کشور به سر می برند در نوشتار خود کم ترحرفی از حاکمیت مردم و حقوق مردم می زنند. سلطنت طلبان از راست تا چپ هم همینطور. کمونیست ها هم اکثراً از حکومت پرولتاریا حرف می زنند که توسط حزب رهبری میشود و حزب می آید قدرت را به نفع طبقه کارگر می گیرد و آن میشود که در دیگر کشورهای کمونیستی شد. یعنی حکومت از آن رهبران طراز نوین می شود. نه هموطن چشم هایمان را باز کنیم مسائل را دقیق بررسی کنیم. سرسختانه بکوشیم تا مردم به حق خود که حاکمیت خویش بر سرنوشت خود است برسند و بدون این راه ایران هرگز به دمکراسی نمی رسد. باید بر فراز قانون اساسی ایران حاکمیت ملی باشد. ما باید خواهان استقلال و آزادی و حاکمیت مردم باشیم. البته این را باید بگویم امروز نسبت به دوران انقلاب هواداران حاکمیت مردم افزون یافته اند. و کسی دیگر جرئت نمی کند علناً مثل اول انقلاب بگوید من مخالف حقوق بشر و دمکراسی هستم، این ها امتیازها و امیدواری ما باید باشند که به برقراری دمکراسی در ایران پایبند هستیم . پس هموطن محترم نه در زمان شاه و نه امروز هر کس گفت من با شاه یا خامنه ای مخالف هستم نه روشنفکر میشود نه آزادیخواه. شما می گوئید" دیکتاتوری و یا دمکراسی یا توتالیتر تداوم یکدیگر نمی توانند باشند ولی هر کدام را می توان به دیگری تبدیل کرد. من با اساس تفکر فرید راستگو مخالفم" اولا حرف من وحی منزل نیست و من نظر خود را می دهم یکی می تواند به پذیرد دیگری نه و سومی می تواند مخالف باشد این عین دمکراسی است چون حق هر کسی رعایت شده است. هم دمکراسی می تواند تداوم دیکتاتوری باشد هم دیکتاتوری می تواند تداوم دیکتاتوری باشد. در کشور چک بعد از انقلاب مخملی دمکراسی مستقر شد و بعد از دیکتاتوری باصطلاح کمونیستی آمد و لی بعد از انقلاب ۵۷ استبدادی بد تر از استبداد قبلی آمد. اگر خمینی مستبد شد اصلاً بدین معنا نیست که شاه خوب بوده است. شاه یک وطن فروش بود که بر علیه دولت ملی مصدق به همراهی و کمک فدائیان اسلام، کاشانی، خمینی، بهبهانی و آمریکا و انگلیس و مشتی تحصیل کرده معتاد به قدرت و استبداد برسر کار آمد. اینکه بعد کاشانی با شاه بد شد و بدنبال آن خمینی هم با شاه بد شد و فدائیان اسلام با شاه بد شدند چیز دیگری است که علل آنرا باید خواند. مثل اینکه امروز سازگارا و محسن مخملباف دو حامی سرسخت قبلی نظام ولایت فقیه مخالف این نظام شده اند. در مورد خوانندگانی مثل شجریان کی و در کجا گفته ام خوانندگان نمی توانند سیاسی شوند. تنها گفتم بین یک روشنفکر حامی مردم و یک تئورسین سیاسی خیلی فرق است. که البته هم اولی می تواند به دومی مبدل شود و هم دومی می تواند به اولی.
امیدوارم در حدی که امکان داشته توانسته ام به شما پاسخ داده باشم. در پایان بگویم استبداد بارها به نام آزادی تاسیس یافته و تجربه به ما ثابت کرده است که افراد و گروه ها را باید از روی اعمالشان و سابقه تاریخشان قضاوت کرد و نه گفتار و شعارهایشان.
به امید ایرانی آزاد و آباد
موفق باشید
راستگو
۲۶۰۲۶ - تاریخ انتشار : ۲ خرداد ۱٣٨۹       

    از : حمید زرگری

عنوان : انصاف
آقای ناشناس
اگر منظورتان از آلزایمری حمید زرگری است با طلاعتان می رسانم که من هرگونه آدمکشی، ترور، شکنجه، سلب آزادی بیان را محکوم می کنم. حالا این چه از طرف مصدق صورت گرفته باشد و چه از طرف چریکهای فدایی خلق یا از طرف هر شخص یا سازمان دیگر. آدمکشی محکوم است. آیا شما هم همین نظر را بهمین صراحت دارید؟
اثبات جنایت باید در دادگاه و با حضور هیات منصفه انجام گیرد. ما هرگز دولتی نداشته ایم که به جرائم سیاسی عادلانه رسیدگی کند. در کشورهای دیکتاتوری و در غیاب دادگاه و دادرسی عادلانه خشم مردم انباشته و ناگاه منفجر می شد و مردم خودشان قاضی و دادستان می شوند. تصمیم می گیرند محاکمه و محکوم و مجازات می کنند و دراین روند جنایتکارن می گریزند.
مصدق در بیدادگاه شاهانه محاکمه و محکوم و محبوب شد و در تبعید در گذشت!. اگر در آن دادگاه فرمایشی جرائمی که شما می گویید اثبات نشد؛ یا شما دروغ می گویید و آن جرائم بی اساس و ساختگی و یا آن دادگاه قلابی بود، که بود! اگر جرائمی که شما می گوید وقوع یافته بود آن دادگاه قلابی این گونه جرائم را زیر ذره بین می گذاشت و اورا اعدام میکرد تا شخصیت تاریخی اش را ترور کنند. تاریخ ما قضاوت نهایی را در مورد پهلوی ها و مصدق کرده است.
من آدمکشی چریکها را محکوم می کنم.
چریکها مرتکب اشتباهات و جرائم بی شماری شدند ولی ابعاد آنچه که آنها مرتکب شدند با جنایتهای سیستمایک دو پهلوی تفاوت دارد.
شما اینها را مطرح می کنید که جنایات پهلوی ها را ماستمالی کنید.
آیا شما هم آدمکشی ها پهلوی ها را که نهایتا جامعه را به انفجار رسانید و مارا به این مصیبت دچار کرد بهمین صراحت محکوم می کنید. آیا شما اصلا آدمکشی را محکو می کنید. البته محکوم می کنید ولی فقط جنایت مخالفان پهلوی را. درود بانصافتان. شما حرفی برای گفتن ندارید. فقط تلاش مذبوحانه می کنید. ورشکستگی تاریخی شما و اندراس ایدئو لوژی عتیقه شما محرز است.
آقای ارسنجانی آدم متزلزل و ضعیف النفسی بود اما من بآسانی می توانم باور کنم که مصدق نیز گرایشهای دیکتاتور مابانه داشته است. ا اثبات آن قابل تردید است. مارکز را خوانده اید؟ همه ی ادمها دیکتاتوری در ضمیر دارند. شعر گرگ فریدون مشیری خوانده اید؟ رضا شاه و شاه گرگ درون خودرا به بلوغ رساندند و مغلوب آن شدند و ما را به اینجا کشاندند.
همه ی آدمها اشتباه می کنند. اما ارتکاب جنایات بطور سیستماتیک در مدتی بیش از نیم قرن مساله ی متفاوتی است. انصاف داشته باشید.
۲۶۰۲۵ - تاریخ انتشار : ۲ خرداد ۱٣٨۹       

    از : منوچهر احمدی

عنوان : یک جمع بندی ناقص
شاید این نوشته بحثهای آینده را غنی تر کند.
من این بحث ها با تمام آشفتگی هایش مفید می دانم. برای رسیدن به دموکراسی برخورد اندیشه ها (برخورد صادقانه ی اندیشه ها) ضروری است ولی تا همه ی این کوره راهها را نپیماییم به بزرگراه نمی رسیم.
دوستانی شکایت دارند که این بحثها از چارچوب مقاله ی اصلی خارج می شود. این مساله اجتناب ناپذیر است زیرا اینجا رئیس جلسه وجود ندارد که گفتگو ها را به "مجرای اصلی" هدایت کند و شرکت کنندگان طیف وسیعی را می پوشانند که دیدگاههای متفاوتی دارند، بازمینه سیاسی تجربی و احتمالا علمی متفاوت.
این بحث درابتدا، اینجا و در تنگنا ی این شوخی و لجاجت نبود، وقتی که شروع شد آقای پرسشگری بود که تعدادی پرسش مطرح کرد و گفت من جوانم و جواب درستی برای این پرسشها ندارم.
جماعتی از چپها و ملی گراها آمدند که نظرات خودرا مطرح کنند و حتی المقدور به آن پرسشها پاسخ بگویند.
من کاری ندارم که چپ ها و ملی ها درست می گفتند یانه، طبیعتا بسیاری از حرفها و نظرات آنها درست نبود ولی دراین میان کسانی مثل حافظه ی تاریخی و سروش عبدی و مرتضی ر. و تعدادی دیگر که با حس نیت و حوصله به پرسشهایی که کم کم در چنبره تکرار افتاده بود پاسخ گفتند. عطش طرح پرسش از سوی پرسشگر سیری ناپذیر بود و پاسخ های ناشناس و خود پرسشگر متواترا مسائل تازه ای را برای اثبات نظرات پیشین شان مطرح می کرد و نیز از پذیرش بدیهیات طفره می رفت. ذر این روند جماعتی هم بودند که کم حوصله بودند و تعصب پرسشگر که کاملا هم نظر با ناشناس بود آنها را از کوره بدر می کرد.
به نظر می رسید که ناشناس نظرات پرسشگر را بازتاب می دهد و پرسشگر هرچه را که ناشناس می گفت می پذیرفت و سرانجام تصمیم گرفت رساله ای از نوشته های ناشناس برای ثبت در تاریخ گرد آورد!
این شگردها کم کم بحث را از سازندگی و خلاقیت خارج کرد. نظرات تاج الملوک و ابرام پرسشگر برای منحصر بودن پژوهش یکی از حامیان رضا شاه بر اساس "اسناد انگلیس" و برتر دانستن آن از هر سند و پژوهش موجود کار را به بن بست رسانید و بی نتیجگی بحث را نوید داد.
اگر ما جمع بندی نهایی خود را در باره ی موضوعی داشته باشیم و هیچ سندی ما را نسبت به صحت آن دچار تردید نکند پس چرا بحث و سوال می کنیم؟
این اندیشه مذهبی است، چه از سوی چپ ارائه شود و چه از سوی هر طیف نظری دیگر.
ارائه اینگونه نظرات از سوی مشروطه خواهان نشان می دهد که آنها آنها چنان که باید و شاید در گیر بحث های نظری نشده اند. وهم نظری آنها در پذیرش رهبری یگانه آنها را از تجربه ی گفت و گوی وسیع و طولانی و گاه فرساینده که نتایجی مثبتی دارد محروم نگاهداشته است. گفت و گوی سیاسی فرساینده به طرفین بحث می آموزدکه با تساهل بیشتری ب" گفت و شنود" کنند.
چپ ها و ملی گراها از پذیزش هر سند دولتی که منافع آن دولت را نمایندگی کند پرهیز دارند. این مساله برای چپ ها و ملی گراها از بدیهیات بودو آنها در این گفت و گوها از اسناد جمهوری اسلامی بر علیه شاه و رضا شاه ( که فراوان است) استفاده نکردند. اما برای ناشناس و پرسشگر که بعدا پنجاه ساله هم با نظرات کاملا مشابه بآنها پیوست اسناد انگلیس وحی منزل بود!
نظرا ت چپ ها و همچنین نظرات ملی گراها همگون نبود ولی طرفداران سلطنت نظراتی کاملا مشابه داشتند.
در این میان منابع بسیاری معرفی شد که برای خوانندگان می تواند مفید باشد. و سوالات بیشماری بی پاسخ ماند.
من بردباری دو طرف بحث را آرزو می کنم و از دوستانی مانند مرتضی ر. و سروش و حافظه و داور انتظار دارم که کنار نکشند وبیشتر در این بحث ها شرکت کنند.
به نظر من آخرین نوشته ی داور بسیار اصولی و منطقی است.
۲۶۰۲۴ - تاریخ انتشار : ۲ خرداد ۱٣٨۹       

    از : unknown

عنوان : قصاص قبل از جنایت
جناب الزایمری
پاسخ وتفاسیرتان بدردرالزایمری چون خودتان میخورد. "به ایشان توضیح دادم که دیکتاتوری با تصرف قدرت سیاسی و دولت معنی دارد. دیکتاتوری با مفهوم سیاسی نمی تواند مقوله ی شخصی باشد واین به آن مفهوم نیست که اگر کیانوری روی کار میامد دیکتاتور نمی شد، ما نمی دانیم. احتمالا می شد. اما قصاص قبل از گناه نمی شود کرد ".اولا مصدق و کیانوری بنوان شخصیتی حقوقی ونه حقیق مطرحند یعنی نماینده یک جریان سیاسی هستند. کسی به خورد وخوراک مصدق وکیانوری کاری ندارد و اصلا مطرح نیستند عملکرد انها بعنوان نماینده جبهه ملی ونخست وزیر و رهبر حزب توده است که بررسی میشوند بنابراین "شخصی" نیست. حزب توده محمد مسعود و چند نفر یگر(حتی از خودشان) را قبل از بقدرت رسیدن ترور فیزیکی کرد وبسیاری دیگر از جمله ملکی را ترورشخصیت. چریک ها همگروهان خود را به جرم از جمله عشق ترور فیزیکی کردندوحتی به کودکان نیز رحم نکردند . مصدق ترور رزم ارا تئوریزه و بعد از انجام ماستمالی وبا قاتل وی ملاقات کرد. دیکتاتوری مصدق از جمله انحلال مجلس و.... حتی دوستان وهمرزمانش را پراکند. دکتر سنجابی خود میگوید"به احدی گوش نمیداد", حایری زاده به سازمان ملل از مصدق شکایت میکند. شعبان جعقری در استخدام دولت مصدق بود, دکتر صدیقی به مصدق هشدار میدهد با این اعمال برکنارتان میکنند وپاسخ "جراتش را ندارند"
اینها قصاص قبل از جنایت است؟ کسانی که قبل از بدست گفتن قدرت سیاسی, جنایت میکنند بعد از به قدرت رسیدن ماندلا میشوند؟
۲۶۰۲٣ - تاریخ انتشار : ۲ خرداد ۱٣٨۹       

    از : پرسشگر

عنوان : به بی تعصب
بی تعصب گرامی، من خودم بدنبال جواب هستم و فقط می توانم بر حسب آنچه تاکنون از دو طرف قضیه در اینجا و آنجا خوانده و دیده و شنیده ام جواب دهم. من تازه شروع کرده ام و بزودی در اوقات فراغتم کتاب خاطرات مصدق، پاسخ به تاریخ شاه را مطالعه خواهم کرد.

چندین مقاله درباره روند روشنفکری دهه ۴۰ و ۵۰ و ۳۱ سئوال و ۳۱ سئوال را در کیهان لندن آنلاین و مقالات دیگر را در جاهای دیگر خوانده ام. در اخبار روز هم مقالات را می خوانم، از برنامه های اقای بهرام مشیری، میبدی، حسین مهری، سعید قائم مقامی، صدای آمریکا و بی بی سی استفاده می کنم. مصاحبه های آقای حسین مهری با عباس میلانی، محمد امینی و دیگران را در هر فرصتی دنبال می کنم. در کنار همه اینها همیشه از بزرگترهای خود در فامیل مقایسه بین رژیم گذشته و این رژیم را خواسته ام، برای من این مهمترین بخش است چون تجربه های افراد معمولی از دو رژیم و انتقاد هایشان از آنها و اثر این دو رژیم در زندگیشان و جوابهایشان در قبال پرسشهایی که از آنها کرده و می کنم بسیار مهم است چون در واقع ارباب و مشتری انها هستند و رضایت و نارضایتی آنهاست که اهمیت دارد. پرسشهای من از آنها بیشتر در راستای مقایسه دو رژیم بوده است، از قبیل کدام بهتر و بدتر بوده است و چرا، آیا انقلاب ضروری بود یا نه، چه نقشی در وقوع انقلاب داشتند، پس از گذشت ۲،۵ ماه و سالهای بعد از انقلاب چه فکر می کردند، جنگ چه اثری داشت و ایا ضروری بود.... مقایسه درجه فساد و خدمات و ....

باید بگویم تصویری که شما از ایران آنزمان در نظرتان منعکس کرده اید منحصر بفرد است و من در میان فامیل، دوست و آشنا و در و همسایه با تصویر سیاهی که شما ارائه می کنید برخورد نکرده ام. درجه پشیمانی آنها از انقلاب بسیار زیاد است و اغلب روشنفکرنماها و دین فروشان را مقصر می دانند و البته توطئه غربیها را.

دلیل اینکه من بیشتر مایل به دانستن افکار و نظرات ناشناس هستم اینستکه من نظرات شما را که ۱۰۰ در ۱۰۰ مخالف رژیم پیشین است را می دانم و می دانم که تصویری که شما ترسیم می کنید نمی تواند واقعی باشد. چطور ممکن است هم آن رژیم و هم این رژیم مساوی باشند، این با خوانده ها و شنیده ها و دیده ها و عقل من جور در نمی اید.

با عقل من جور در نمی آید که این رژیم را تداوم رژیم گذشته بدانم. با عقل من جور در نمی آید که پایان یک سیستم حکومتی را تداوم همان حکومت در حکومت بعدی دانست، دیکتاتوری و یا دمکراسی و یا توتالیتر تداوم یکدیگر نمی توانند باشند ولی هر کدام را می توان به دیگری تبدیل کرد. من با اساس این تفکر فرید راستگو مخالفم و بارها برایشان مثال آوردم و ایشان جوابی نداده اند.

با عقل من جور در نمی آید که چون سیستمی دیکتاتوری بوده، کسانیکه خود را روشنفکر و آزادیخواه و مظلوم معرفی کرده اند بمحض اینکه قدرت را بدست می گیرند به جانیان تبهکاری تبدیل می شوند که یا مستقیما می کشند و بدتر از آن، دیگران را تشویق به کشتار هر چه بیشتر می کنند. در این رابطه هم مثال های زیادی ارائه دادم که باز آقای راستگو آنها را نادیده می گیرد و خشونت های اول انقلاب را با دیکتاتوری پهلوی ها توجیح می کند، این توجیح به هیچ وجه قابل قبول نیست.

با عقل من جور در نمی آید که هنرمندان نمی توانند روشنفکر و سیاستمدار باشند. مثالهای بسیاری آوردم که آقای راستگو جوابی ندارند که ارائه کنند. می گویند ما سیاستمدار و روشنفکر داریم ولی آنها را معرفی نمی کنند. ایشان کسانی را که خود را در زمان شاه به ملت روشنفکر معرفی می کردند را اکنون تحصیلکردگان آنزمان معرفی می کند بدون اینکه اینرا آنطور که باید و شاید معضل (هجی ؟) اصلی آندوره و حال و نیازمند تحولی اساسی معرفی کند.

با عقل من جور در نمی آید که دگراندیش و یا حتی همفکری که تا حدودی از خط قرمزها خارج می شود، اغلب اوقات نمی داند که ار خطوط قرمز دیگران رد شده است، را به باد تحقیر گرفت و با سلطنت طلب/کمونیست/عامل رژیم/ساواکی/ساوامایی/مزدور سیا و ام آی ۶ و موساد/امپریالیست/فاشیست/فارس/شعبان بی مخ/کودن/..... خواندن آنها، سعی در ایجاد رعب و وحشت کرد تا آزادی بیان را محدود و سانسور را رواج داد و همه را یکسان ساخت. این خشونت های لفظی نه تنها دگراندیشان و کسانی که می خواهند مستقل فکر کنند را از میدان بیرون نمی کند که آنها را مصمم تر می کند. تجربه من از این فحاشان در این چند ماه باعث شد که ارزش آزادی بیان و اندیشه را درک کنم و بیشتر به منشور جهانی حقوق بشر ارج نهم بطوریکه هم اکنون بیش از هر زمان دیگری معتقدم که قانون اساسی جدید ایران باید بر پایه این منشور نوشته شود تا هم من از مستبدین در امان باشم و هم آنها بدون هیچ واهمه ای هر چه دل تنگشان می خواهد بگویند بدون اینکه قادر باشند سکان کشور را بدست بگیرند و کشور را به قهقرا رهنمون شوند.

در این چند ماه که با شما بودم بطور جانبی کمی با مصدق آشنا شدم و می بینم که این شاهزاده قاجار و نخست وزیر هم مثل شاه مایه مناقشه است. حتما درباره او هم خواهم خواند و خواهم پرسید و مانند همیشه اینکار را بدون توجه به خطوط قرمز این و آن خواهم کرد. تاریخ ایران میراث همه ایرانیان است و این میراث ابدی است یعنی هر نسلی در سطوح مختلف تحقیقات خود را خواهد کرد و به نتایج خود خواهد رسید. هیچکس نه حق دارد و نه قادر است که وارثان این میراث دیکته کند که پرونده این و آن مختومه و نتایج این و آنست و حق نداری طور دیگری بیاندیشی و نتیجه گیری دیگری کنی.

شما می توانید کمونیست باشید و دیدگاه کمونیستی خود را از تاریخ و اقتصاد و هر مقوله دیگری بدهید درست همانطور که یک لیبرال دمکرات حق دارد اینکار را بکند. من به هر دو دیدگاه علاقمندم و برایم غیر قابل قبول است که چون من در مورد مثلا شاه و یا مصدق و خمینی با یک لیبرال موافق باشم شما آنرا بحساب دفاع از فرد و سیستم بگذارید. ارزیابی را با دفاع قاطی کردن و تاریخ را جعل و تحریف و ناموسی کردن بدرد من نمی خورد و من حرفی برای گفتن با اینگونه افراد را ندارم.

من امیدوارم که ناشناس بجای جواب به اینگونه افراد که نیت شان دفاع از مواضع خود است کمتر بپردازند و بیشتر به نیازهای من به دانش خود بپردازند. من از افکار مخالفان ایشان مطلعم ولی از نتایج تجارب و تحول فکری ایشان کمتر می دانم. آنچه باعث تحول فکری در ایشان شد برایم جالب است. آقای راستگو به پرسشهای من یا پاسخ نمی دهند و یا با ما نمی مانند تا به نتیجه قانع کننده ای برسیم. شما طرفداران تفکر ایشان هستید و نقد و بررسی ای از مقالات ایشان برای ارائه ندارید ولی ناشناس مخالف است و من باید نظر و نقد و بررسی ایشان را بدانم تا بتوانم قضاوت خود را درباره این مقاله انجام دهم. موفق باشید.

در ضمن اینکه کیانوری نوه شیخ فضل الله نوری بوده است برخی معادلات را بهم میریزد. خیلی جالب است.
۲۶۰۲۲ - تاریخ انتشار : ۲ خرداد ۱٣٨۹       

    از : پرسشگر

عنوان : به ناشناس گرامی، شما چه فکر می کنید؟ نتایج آنچه تاکنون درباره تحصیلکردگان «روشنفکران» دهه ۴۰ و ۵۰ آموخته ام را نگاهی بیاندازید و اگر زاویه ای را نادیده گرفته ام و یا اشتباه فهمیده ام را تذکر بدهید.
آقای ناشناس گرامی، بنظر من، ما در دهه ۴۰ و ۵۰ روشنفکر نداشتیم بلکه روشنفکر نما داشتیم. تحصیلکردگانی داشتیم که آزاد اندیش نبودند و به غلط فکر می کردند که ابزار کافی برای پیاده کردن طرح خود در کشورمان را دارند. معتقد بودند که فقط با ویران کردن کل آنچه که موجود است می توان بهشت برینی که در تخیل خود دارند را به سهولت بنا کرد. این دیدگاه تنگ نظرانه فقط می توانست ویران کند و از ایران آزمایشگاهی بنا کند و آزمایشی را انجام دهد که برای اولین بار در تاریخ بشریت انجام می شد. برای اجرای این طرح خود، روشنفکرنماها بدون اینکه لازم بدانند که نیاز به دانش موجود در جهان و همه جانبه دارند دست به آزمایشی زدند که حتی نمی دانستند آزمایش است و نتایجش می تواند مصیبت بار باشد. مانند هر آزمایش نوینی نیاز به آزمایشگاه و حیونات آزمایشگاهی است. برای این روشنفکرنماها، ایران آزمایشگاه و مردم آن به خوکچه هندی و موش و میمون تبدیل شدند با این تفاوت که انسان بر خلاف حیوانات به آسانی حاضر نمی شود بر رویش آزمایش شود. بنابراین باید دامی برای مردم ایران گسترده می شد تا بشود از آنها استفاده ی ابزاری کرد، و چه دانه و دامی بهتر از واژه های فریبنده ای مانند آزادی، استقلال، برابری، عدالت اجتماعی و البته بهشت اسلام در جهانی دیگر.

اینگونه بود که در سال ۵۷، ایران آزمایشگاهی شد با مردمی که جای حیوانات آزمایشگاهی را گرفتند و متوهمینی که خود را دانشمندان/روشنفکرانی تصور می کردند که از دانش و ابزار کافی برخوردارند. اینها از آنچنان اعتماد به نفسی برخوردار بودند که با رفتن تنها یک فرد از کشور قادر خواهند بود از این پروژه ۱۰۰ در صد موفق بیرون آیند. اما همه می دانیم که هیچ دانشمند/روشنفکر راستینی اینچنین نمی اندیشد، احساس مسئولیت در او بسیار قویست، هیچگاه از نتیجه آزمایش خود مطمئن نیست، بسیار محتاطانه و با شک و تردید فراوان بکاری دست می زند و گام بگام پیش می رود تا اگر اشتباهی رخ داد در همان مقطع راه خود را عوض کند. از ابراز اشتباهات خود هیچ واهمه ای ندارد چون می داند که اشتباه جایز است و اگر اشتباه جایز نبود، بشریت به این درجه از تکامل خود نمی رسید و در درجه حیوان باقی می ماند. از یکایک اشتباهات خود هر درس ممکنی را می گیرد تا دوباره مرتکب همان اشتباه نشود، هیچوقت به هر وسیله ممکن در صدد نیست که اشتباهات خود را کتمان کند و یا آنرا توجیح غلط کند تا از خود سلب مسئولیت کند. تا نتیجه مطلوب بدست نیاید قول و وعده ای نمی دهد. آزمایش را در محیطی محدود و شرائطی کنترل شده انجام می دهد که محیط بیرون از آزمایشگاه صدمه نبیند. همواره با دیدی باز و کنجکاوی فراوان بدنبال اطلاعات و نتایج کار دیگر دانشمندان/روشنفکران است. دانشمندان/روشنفکران را به خودی و غیر خودی تقسیم نمی کندچون بخوبی آگاهست که دانش مرزی برای خودی و ناخودی قائل نیست و همه دانش در انحصار یک گروه نیست....

ما در دهه ۴۰ و ۵۰ چه داشتیم، روشنفکر و یا روشنفکر نما؟ ما فارغ التحصیلان دانشگاهی ای داشتیم که به دو دسته تقسیم شده بودند، یک دسته کارمندان دولت بودند که امور کشور را در دست داشتند و به دلائل متفاوت به سیاست یا کار نداشتند و یا اگر کار داشتند در کنار حکومت بودند. دسته دیگر، اینان را ننگ ایران و ایرانی، مزدور، غیر روشنفکر، و ناخودی می دانستند و معتقد بودند که همه هنرها نزد خودشان است و بس. این تحصیلکردگان که خود را تنها روشنفکران واقعی در کشور قلمداد می کردند، از آزاد اندیشی هیچی نمی دانستند چون خود را اسیر و دربند ایدئولوژی کرده بودند و به هیچی جز استقرار آرمانشهر خود راضی نمی شدند، عوامگرا بودند، با تجدد و مدرنیته و منشور جهانی حقوق بشر دشمنی داشتند، نگاهی رومانتیک به روستا گرایی و روستا اندیشی و روستا زیستی داشتند، فاقد درک درست از توانایی های کشور و ملت و منافع ملی ایران در جهان دوقطبی شده و درگیر جنگ سرد بودند. این روشنفکران، بزرگترین دشمن جامعه ایران و خودشان را که خرافه و خرافه پرستی، دینخویی و دین زدگی بود را نمی خواستند ببینند، بجای مبارزه با آن و راندن آن به عقب، از آن ایزاری ساختند برای مبارزه با تجدد و مدرنیته، حقوق بشر جهانی و سکولاریسم. دین و خرافه را با کمونیسم پیوند دادند و نیرویی واپسگرا با ظاهری مدرن ساختند و با آن هم خود را فریفتند و هم ملتی را که ۳۱ سالست مصیبت پشت مصیبت آفریده است.

غم انگیز اینست که بسیاری از این تحصیلکردگان خود شیفته دسترسی به جهان غرب داشتند و قادر بودند، اگر می خواستند، به همه منابع اطلاعاتی رجوع کنند و تفاوت بین آزادی های یک شهروند فرانسوی و یک شهروندی مثل سولژنیت سین فراری از شوروی کمونیستی را مقایسه کنند و ببینند کدامیک یک شهروند ایرانی، منجمله خودشان را، به آزادیهای سیاسی ای که می گفتند بدنبالش هستند را بهتر فراهم می کند. اما اینطور نشد چون نفرت از غرب و تنفر از حقوق فردی بقدری تمام وجودشان را آلوده کرده بود که کور شده بودند بطوریکه نمی فهمیدند که کورفکرانی هستند که ادای روشنفکر را در می آورند. علی شریعتی، جلال آل احمد، بازرگان، بنی صدر، صادق قطب زاده، ..... سالها در غرب تحصیل و زندگی کرده بودند بدون آنکه از فرصت بدست آمده حداکثر استفاده را بکنند و بدون افکار از پیش شکل داده شده و تعصب و ارتجاع، برای مدت زمانی ذوب در جامعه غرب شوند، از آن بیرون آیند و از بالا تحقیقات خود را از جوامع غربی لیبرال دمکرات، جوامع کمونیستی و سوسیال دمکرات و جوامع زیر سلطه و یا تحت نفوذ ایندو را بدور از هر گونه تعصب و ایدئولوژی ای نقد و بررسی کنند. منافع ملی، توانایی ها و کمبودها و پتانسیل ها و موقعیت های ژئوپولیتیکی های کشورها را نقد و بررسی سالم کنند. در این رابطه مقایسه هایی می توانستند انجام دهند و گزارش هایی تحقیقی مفیدی را بعنوان تز/رساله تهیه کنند که جایگاه روشنفکران ما را در دانشگاه های معتبر جهان به ثبت می رساند، مثلا فرانسه و پرتغال، آلمان شرقی و آلبانی، و ایران و عربستان سعودی را در نظر می گرفتند و با اینکار جایگاه ایران در جهان را در یک منحنی علمی ترسیم می کردند تا ما ببینیم که فاصله ما با دیگر کشورهای جهان کجاست و گام بعدی چیست. اما وقتی که این تحصیلکردگان به غرب با دو چشم بسته، دو گوش کر، با ذهنی ایدئولوژی زده/دینخو و دلی آکنده از نفرت از آن بنگرند چیزی بهتر از آنچه علی شریعتی و جلال آل احمد و .... از آب در نمی آید و نتیجه اش مصیبتی می شود که ۳۱ سالست ده ها میلیون انسان سرخورده با آن دست به گریبانند.

غم انگیز تر و فاجعه بارتر از هر چیزی آنست که انسان دچار اشتباهی به بزرگی اشتباهی که این روشنفکرنماها شدند بشود و نه تنها دستان خود را بعنوان تسلیم بالا نبرد و بگوید ببخشید اشتباه کردم و منبعد تمام هم و غم خود را صرف جبران این اشتباه خواهم کرد، که بجایش در صدد کتمان حقایق برآید، به توجیحات غلط متوسل شود تا کسانی که نمی دانند را گمراه کند، پافشاری کند که مرغ او یک پا دارد، و روشنفکرنمایانی را که تسلیم وجدان خود شده اند و با بزرگواری تمام به اشتباهات خود اعتراف کرده اند را تقبیح کند و آنها را در زمره خائنین قرار دهد بطوریکه م