یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

چرا با شاه سالاری مخالفم! - بهنام چنگائی


اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
دوشنبه  ۱۰ ارديبهشت ۱٣۹۷ -  ٣۰ آوريل ۲۰۱٨


آیا طرحی تبهکارانه از سوی غربی ها ـ صهیونیست ها ریخته شده، برنامه ای مشترک توسط راندشدگان از خلافت با رضا پهلوی و یا طیف و جریانی وجوددارد، و یا دست هائی در پس و پشت سیاست فردای بقای سروری شیخان و شاهان گردنکش و تبهکار بنام خود رضا پهلوی درهم تنیده و پنهان شده است که اینان یکباره و بیاری دوباره ی هم شتافته اند و بدین سان در پی ائتلاف پنهان و با بهانه کشف جسد مومیائی رضاخان که اگر به عمد نبوده باشد که بسادگی قابل پوشاندن بود، آنها از ترس چپ و کمونیست ها متحدشده و سعی در زدودن رویدادهای خونین و ضدبشری دوران رضاخانی و پسرش، و نسل کشی های شیعی ولائی درآمده اند؟ خودکامانی که می خواهند خاک در چشم آگاهیرسانی تاریخی و گمراهسازی دوباره مردمی کنند. هرچه باشد، برای طولانی مدت پوشیده نخواهدماند.

شوق شاه شدن رضا پهلوی و هیاهوی هواداران بجان آمده او از استبدادآخوندی باهم، اگر قدری صادق باشند و اندکی بی طرفانه سری به تاریخ زده و سران بالای دار تنها لرستان را ببیند، و بخواهند پاسخ دهند: چرا و چگونه رضا قلدر با غرور در کنار دار اعدام سران لر عکس یادگاری گرفت؟! آیا اینان درک نکرده و درنیافته اند چرا امروز می باید تن مومیائی پدربزرگشان، دچار کینه شتری ملایان شود؟ کینه ایکه چله ی تیرِ در کمان آن نیز رو بسوی فردای سرنگونی تک تک آخوندهای قاتل و در راس را دارد. گذشته سیاه و خونین تاکنونی، جز مدار دور و تسلسل باطل و بسته شاه و شیخ نبوده است که همینک دستگاه آخوندی از ترس مرگ، دوباره دانه انتقامی تازه را در زمین خونبار می پاشد؛ جسارتِ کور و کودن ولائی خلخالی ایکه بی شرمانه با جسد یک انسان، حالا او هرکه می خواهدباشد، باشد رفتار ناشایست کرده و می کند! و چرا؟ چرا به تقاص خشونت کاشته شده در دوره خودکامگی رضا میرپنج، می بایست امروز جسد مومیائی و فرسوده او پس از یک قرن، تاوان پس دهد؟ این فرهنگ وحشی و فرقه ای باید همزمان با دفن سزاوار تن رضاخان در مکانی مناسب برای همیشه بگورسپرده شود. اما آیا رضا پهلوی بنام پدربزرگش ناگزیر نیست پاسخگوی علل ترورها، کشتارها و انتقام سربریده سردار جنگل باشد؟ که از خاطر مردم پاک نشده است؟! همه نشانه ها حکایت از این دارد که نه رضا خان قلدر، نه پسرش، و نه خمینی و خامنه ای هیچکدام نخواستند با فرهنگ چپاول، ستم، خشونت و کشتار مرزبندی خردمندانه و انسانی کرده و کشتاردولتی بنام اعدام را کناربگذارند. بهمین خاطر نیز، سران تبهکار شیعی و دست اندرکاران نسل کشی های تاکنونی آنها از آینده وحشت دارند و می دانند که از این اصل "قانون جنگل" بری نشده و نخواهندتوانست از کینه تلنبار انتقامگیری توده ها زدوده و یا پا بفرار گذارند. کسی که مشت بر دهان گفتمان حقوق بشری می زند، درخواست لگدمالی بی خردی خویش را اعلام می دارد!

بهررو رضا قلدر، متاثر از فاشیسم هیتلر و دوست او بود، و از شیوه وی پیروی می کرد. حتی پسرش محمدرضا نیز باورداشت که او یعنی پدرش، کشورداری را بسان قوانین ارتش با زور، فرمان و یک تنه اداره می کرد. رضاخان بنا بر مدارک کافی تاریخی همه دستآوردهای مشروطه را بدلیل خودرائی خویش لگدمال کرد؛ کارکرد مجلس شورای ملی در زمان او نمایشی، و با دستور از بالا اداره می شد؛ و نچندان دور وی متاثر از این فرهنگ دست به ترور و قتل وزرای خود برد. ترور نافرجام مدرس، کشتن عبدالحسین تیمورتاش و سردار اسعد بختیاری و...، و قتل حتی شاعران مردمی بسان میرزاده عشقی و محمد فرخی یزدی جزو الزام های توهم بقای خودکامگی او شدند. در این مقطع هرگونه تلاش سیاسی نیروهای دمکرات، چپ، حزب کمونیست و جریان هائی همچون گروه ۵٣ نفر نیز ممنوع شد. بسیاری از نیروهای سوسیال دمکرات و سکولار و فعالیت سازمان های زنان و ... مسدود و یا متوقف شد؛ و بسیاری از مجلسی ها کنارزده و روشنفکران دستگیر و به زندان قصر سپرده شدند. همچنین اعدام رهبران لر در خرم آباد، یا کشتارهای دست جمعی عشایر کهگیلویه، قشقایی و بختیاری را نیز که عمدتاً با همه اعضای خانواده ها و... به جوخه های کشتار سپرده شدند؛ اینها همگی جزو کوچکی از جنایت های رضاخان اند که هرگز نباید از خاطر زدوده شوند. خودمحوری رضاخان چنان بود که مستوفی الممالک نخست وزیرش از شدت سرکوفت و سرزنش وی، ناگزیر به استعفا شد. بسیاری از تاریخ نویسان برین باورند که جابجائی و دستاوردهای قوانین مشروطه به خودکامگی سلطنت از ۱٣۰۷ تا ۱٣۱۰ و در نیمه دور دوم حکومت او رسمیت یافته است؛ همانگونه که بگیر و ببند، ترور و آدمخواری در آغاز زمامداری خمینی نهادینه شد. این بیماران روانی، بی مهر و بدنبال ثروت و قدرت، مردم را در میادین هولناک اعدام های شاهی و شیخی چنان تربیت کردند که با نفرت، خشم و بی رحمی آمیخته شدند؛ تا بدانجاکه امروز و در عصر هراسناک ولایت، توده ها با رغبت به تماشای اجرای اعدام رفته و در حال خوردن اجیل و تخمه شکاندن، شاهد رقص مرگ قربانیان نظام و همدردان خود می شوند.

بی گمان ما چپ ها و کمونیست ها مخالف فرهنگ فرسوده شیخ و شاه هستیم و می خواهیم در کنار کارگران، زحمتکشان، زنان، ملیت ها و نیروی میانی خانه خراب باهم و دست در دست پا بفردا و آینده ای متفاوت و مردمسالار و کارگرتبار بگذاریم. اینجا منافع اجتماعی، نوع بشری و کلان ایجاب می کند که طبقه ی کارگر در سیاست آتی جایگاه مقتدر خود را یافته و اراده ی توانایش را برای حفظ منافع همگان بکارگیرد. با شیوه پیشین این دو ساختار تمامیتگرا که هردو محصول عصر فنودالی و برداری داری هستند دیگر نمی توان به اراده ی نوع انسان و چالش اجتماعی طبقاتی آن فرصت جبران ضایعه های این خودکامگان را داد. هم شاه و هم شیخ نشان دادند که آنها جز برای کسب قدرت و ثروت هدفی ندارند، و برای دستیابی به آن مردم را یا بنام ناسیونالیسم آریائی، تاریخ کهن شاهنشاهی پارسی و یا آخوند با ترفند خدا و مذهب، و برتریجوی شیعی تنگدستان ساده دل را فریب داده و در طول تاریخ بجان هم انداختند؛ و خود در کاخ ها با ناز و نعمت های ی شان جاخوش نموده و دسیسه ی دشمنی های تازه را آبیاری کردند. ناسازگاری و سنت ساختار تکمداری شاه و شیخ بر اساس تجربه و تاکنون جز به بازتولید جنگ های ملی، مذهبی و منطقه ای نینجامیده و با جهان گلوبال، اقتصاد سیاسی میلیتاریستی و فرهنگ رنگینی آن که بسود کلان توده های کار و زحمت باشد همراستا نبوده و نیست. بهمین خاطر نمی توانند مدافع منافع عام و طبقاتی ما و خواهان همزیستی نوع بشری و صلحدوستانه باشند. و پیوسته در مسیر اهداف خود ناگزیر به ایجاد باندها و مافیا ها و تشکیل سازمان های امنیتی، و مخفی سازی های سیاسی، اقتصادی و دیپلماتیک از چشم توده ها بوده اند همچنانکه ما دیدیم که توانائی ساواک و ساواما در داخل جز برای نابودی هر حرکت پویا و اراده آگاه بکارنرفت و در بیرون نیز با همسایگان جور در نمی آمدند؛ به علل تجاوز شاه به در خاک ظفار از یکسو، و جنگ ٨ ساله ی راه قدس از کربلا می گذرد از دیگرسو فکرکنیم و بنگریم که چقدر هزینه این جنون و جنگ های بی هوده شد.
دوره تحقیر کارگران تنگدست، کشاورز بی آب و نان و مردم ستیزی به هر بهانه ای سپری شده است. و رضا پهلوی هم بیش از این جایز نیست و نمی باید بتواند از خونباری و لجن مالی سیاست و اقتصاد و جاهطلبی آخوندی برای خود و خاندانش طرفی ببندد، و بساط بی آبروی پهلوی ها را توسط نکبت و حکومت آخوند پاکیزه بنمایاند. ما لگدمالشدگان شاه و شیخ انگیزه ای برای بازگشت به رسوم پست پیشین نداریم. با این روش های شناخته شده نمی باید انتظارداشت که روزی مردم پا به عرصه ای تازه و تلاشی اجتماعی در پهنه ی سیاست آتی بگذارند و بیابند. چرا؟ چون: شورش دی ماه مردم و همه نشانه های اعتراضی و انفجاری کنونی آنان نشان می دهد که نیروی کار و توده های گرسنه و بیکاران بجان آمده در تنگناهای خودکامگی ولایت، نتوانسته اند چشم اندازی جز ساختار شاهی که همینک فردی همچون" رضا پهلوی" را دارد بیابند و بعنوان نیروی نو، آنرا جایگزین فردا سازند و این بسیار خطرناک و چندش انگیز هست که سیاست کشور ما دست بدست شاه به شیخ و دوباره شیخ به شاه شود. این مسخرگی ناشی از خفقان بلند و سرکوب نیروهای مترقی، چپ و کمونیست می باشد تا آنها نتوانند بنام اپوزیسیون مترقی و دمکرات جایگزین شایسته در برابر دعاوی پهلوی های دست و پا کنند. اما همین ناتوانی گواه بر زمینه ی تلاش و تکاپوئی تازه است تا هم به پراکنده اپوزیسیون مردمی پایان دهد و هم نیروی رهبری متشکل مدافع سنتگرائی را تحویل سطل اشغال کند.

وگرنه، و نچندان دور ما شاهد ویرانی مقبره ها و بالارفتن سر ملاها و مکلاها بر بالای دارشده و از تلنبار رنج و تنگدستی و ستم تا به آسمان رسیده مردم، شاهد انتقامگیری های مرگبار داعشی خواهیم شد. به گذشته سراسر نفرینی شاه هان پهلوی و شیخان پلید بنگریم که چه سان دیکتاتوری آخوند توانست شاه را بیاری آمریکا از ایران با تی پا بیرون کند و گندبازار سیاست مذهبی را بکول مردم فریبخورده بارگرداند. و حالا هم رضا پهلوی و غارنشینان او بهتر است رو بفردا داشته باشند تا لجنزار آخوندی که محصول پدران رضاپهاوی و خمینی خامنه ای ست.

چهره بازگشت به عقب رضا پهلوی، نماد بی کم و کاست آرزوی کاخ نشینی او و یک مشت مفتخور و باندباز از یکسو، و ژرفش هرچه بیشتر فقر و کوخ نشینی تنگدستان و کارگران از دیگرسوست؛ ترفند و استراتژی ریامنشانه شاه و شیخ بسان هم اند و سرمردم کلاه می گذارند، و سپس سوار کول خستگان خود می شوند؛ در حالی که خود آنها می دانند جز مدافع سرمایه سالاری نمی توانستندباشند، و ناچار جز با تداوم استبداد تاکنونی چنین یکه تازی هائی هرگز میسر نمی شود؛ و آن نیز جز با یاری رساندن غربی ها و بویژه امپریالیسم آمریکا و همینک با صهیونیسم متصورنیست و نخواهدشد. در فبال این واقعیت های اجتناب ناپذیر دیپلماتیک فردائی، وظیفه رضا پهلوی باید صداقت نداشته پدرانش و ولایات باشد و بمردم شفاف بگوید که او ناگزیر از پشتیبانی لابیگری ها جهت بقای سیستم شاهی خود، و همزمان بهره کشی مشتی سرمایه دار و استثمارگر انگل از درآمد نفت است؛ فروش نفتی که تنها یاور کاخ نشینی فرادی اوست. بخصوص با ساختار رانتی و تک بعد نفتخواری، شاه و شیخ چاره ای جز تبعیت از نئولیبرالیسم نداشته و ندارند. پس سیاست شاه و شیخ باهم تفاوت بنیادی ندارد و برای چنان سیستم هائی هیچگونه ابتکاری و توانائی لازم نیست، مگر سیاست معطوف به خفقان، امنیتی تر شدن ایران، بردگی مزدی، سرکوب مخالفان و تن دادن به اهرم های اعدام و زندان، و کنارزدن همه ی دگراندیشان و خفه کردن دهان دادخواهی و رسانه ای و الا... آیا جز این خواهدشد؟ من باورندارم و بهمین خاطر با بازگشت به شاهسالاری مخالفم.


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست