یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

"در مورد شرایط و امکان پیروزی سوسیالیسم در روسیه"، اناتولیویچ کوالیف- ترجمه ی اردشیر قلندری


اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
چهارشنبه  ۱۲ مهر ۱٣۹۶ -  ۴ اکتبر ۲۰۱۷


پرسش: آیا باید بحث در مورد سوسیالیسم را بمثابه هدف راهبردی، تا انقلاب جهانی با رضایت به کسب برخی بهبودی های اقتصادی به چشم اندازی دور موکول کرد، یا زمینه انقلاب سوسیالیستی را در روسیه (بمثابه کشوری جداگانه) تا قبل از فروپاشی اش هم اینک فراهم نمود؟.
همانطور که می دانید، لنین به این نتیجه رسید که سوسیالیسم در یک کشور بر پایه عملکرد قانون توسعه نامتوازن و جنگ های اجتناب ناپذیر ناشی از ان ممکن است، که بر پایه "حلقه ضعیف"، ایجاد میشود و سبب انقلاب می گردد.   
با اینهمه پس از دوران جنگ، کشورهای امپریالیستی تلاش دارند از جنگ میان خود دوری کرده و بعبارتی با استعمال واژگان جدید "جمع امپریالیستی" را با سطح بالای تولید اجتماعی شده ایجاد کرده اند. بر این پایه سوسیال-دمکراتها و برخی مارکسیستها به برایند امکان همزمان پیروزی سوسیالیسم در مقیاس جهانی، بمثابه سوسیالیسم جهانی رسیده اند. اما، در واقعیت، برخی کشورهای ازاد شده از راه امپریالیستی، با کامیابی تحولات سوسیالیستی را اجرا، در کشورهای سازنده سوسیالیسم (چین و ویتنام و غیره) - با وجود تضادهایی، کامیابی ها شگفت اور است.
پرواضع استکه، هم اینک شرایط و امکاناتی نوین در راستای پیروزی انقلاب سوسیالیستی در یک کشور واحد موجود است. بحث را می شکافیم.   
از میانه سالهای 1970 امپریالیستها بطور یکپارچه، زیر پرچم گلوبالیسم همه تلاش خود را در راستای غارت "سه کشور" با بهره برداری از سیاست نولیبرالیسم، بمثابه یک ساختار جهت پمپاژ ثروت از کشورهای حاشیه به مرکز [امریکا] متمرکز کردند. بدین سان، امپریالیست ها سامانه نومستعمرات را با صد و بیست کشور دنیا ایجاد کرده، که کشورهای پهنه پسا شوروی، پس از فروریزی اتحاد شوروی، با تبدیل انها به زائده مواد خام غرب را نیز در بر گرفت.
منابع عظیمی که کاربردی در تولید نیافتند، از کشورهای حاشیه به مرکز روان شد، به سرمایه ساختگی [جعلی]، بمثابه منبع ای برای ثروت اندوختن از طریق بازتقسیم ایجاد شده در جهان به تولید ارزش افزوده تبدیل گردید.   
بدین سان، پول ساختگی جدید با کیفیت جدید سرمایه معاصر ارتباط پیوسته می یابد- رنگ ساختگی -مالی بخود میگیرد. در همین رابطه برخی از اقتصاددانان امپریالیسم معاصر را "امپریالیسم مالی" می نامند. این تعریف امپریالیسم معاصر در "گزارش کمیته مرکزی..." امده است، زمانی که متن را تهیه می کردند از متدولوژی نویسنده معرف کتاب "امپریالیسم مالی" و.کاتاسونوف که از مواضع فلسفه ایده الیستی، یکی از شدیدترین مخالفان ماتریالیسم دیالکتیک، از هیلفردینگ در بحث معروفش با لنین در مورد تعریف امپریالیسم طرفداری کرده است، هیچ انتقادی صورت نگرفت. با تائید نظر لنین، دال بر اینکه سرمایه بانکی سرمایه صنایع را مدیریت میکند، کاتاسونوف در موافقت با هیلفردینگ، نقش تعیین کننده در گردش سرمایه مالی اجتماعی کردن تولید که لنین بر ان بیشترین تاکید بسیار داشت، را نادیده گرفت. چنین وانمود شد که گویا جو ساختگی مالی، خودبخود تعیین کننده سرنوشت امپریالیسم میباشد.
علیرغم این، اگر سرمایه مالی کل اقتصاد جهان را مدیریت می کند، انگاه اجتماعی شدن تولید پایه جهات توسعه انرا، که بر اساس همه قوانین عینی و در نهایت مسیر حرکت سرمایه را روشن مینماید، را تعیین خواهد کرد.
در همین راستا، انباشت هنگفت وجوه سرمایه ساختگی بومیرانگ وار به کل جهان سرمایه ضربه زد: بحران مالی - اقتصادی جهانی فوران زد، روابط میان کشورهای امپریالیستی تشدید گردید، محور قدرتمند جنبش ضد امپریالیستی بالا گرفت و خروج از حوزه نومستعمرات توسط بسیاری از کشورهای وابسته شروع شد. هر یک از این گرایشات "سهم خود" را در راستای غروب کاپیتالیسم ایفا می نمایند.   
بحران مالی- اقتصادی جهانی بر خلاف چرخه بحرانهای معمولی، که دارای ساختار دورونی برونرفت از ان هستند، چنین ساختاری ندارد، و گذار ان کاملن به سیل سرمایه ساختگی مربوط است. از انجایی که سیال، "جرایم پولی" دائمن در حال افزایش است، در نتیجه بحران مالی فروکش نمی کند، و چرخه کلاسیک چهار فازی به دوفازی: بحران- ایستایی تبدیل می گردد. دلایل جدید بر این امر دلالت دارد- چرا بحران پس از گذشت ده سال فروکش نمی کند. اقتصاددانان بورژوازی در جستجوی "معماری نوین مالی جهان"، "گروهی از کشورها" جایی که توازن قوا و موافقت در منافع وجود دارد، از پا افتاده اند.
با اینهمه در این مسیر- تشدید تضاد میان کشورهای امپریالیستی، سیاست گلوبالیستی امریکا بمثابه "تمرکز سرمایه گذاری و پس انداز" در مرکز گلوبال (امریکا) موجب زیان منافع ملی سایر کشورها میباشد.
این تضادها بحدی تشدید شده استکه، مرکز ثقل ان در اقتصاد جهانی از مرکز گلوبال به سمت منافع ملی تغییر یافته و هر کدام از کشورها تلاش دارند به تنهایی از بحران خارج گردند. این امر مانع ایجاد یک مرکز واحد تنظیم جهانی، دولت جهانی قدرتمند و تنظیم گر می گردد. الیگارشی جهانی قادر به مبارزه با بحران مالی جهان نمی باشد.
بهمین خاطر باید با دید انتقادی حتی نسبت به تائید وجود گلوبالیسم واقعی (مراجعه به گزارش کمیته مرکزی) در جهان نگریست. همانطور که میدانید، لنین در زمان خود در باره جهانی شدن تولید و سرمایه با انتقاد از کائوتسکی بابت امکان استقرار اولترا امپریالیسم نوشته است. در شرایط فعلی سرمایه داری شرکتهای بزرگ، جهانی سازی تولید و سرمایه به سطحی بالاتر ارتقاع یافته، که گلوبالیزاسیون نامید میشود. انچه که مربوط به گلوبالیزاسیون می گردد، برسمیت شناختن ان بمعنی برسمیت شناختن اولترا امپریالیسم میباشد، که در بالا یاداور شدیم، بابت تشدید تضاد میان کشورهای امپریالیستی و عدم امکان ایجاد یک مرکز واحد تنظیم جهانی اولترا امپریالیسم غیر ممکن است. بدین خاطر گلوبالیسم به سبک امریکایی را بمثابه یک هدف، تلاش، در برابر یک واقعیت همه جانبه میتوان پذیرفت.   
در رابطه با ضعف امپریالیسم در سده ХХ-XXI محور جنبش انقلابی ضدامپریالیستی قدرتمند، قبل از هرچیز، در امریکای لاتین و برخی کشورها بالا گرفت. برونروی برخی کشورها از سامانه نومستعمرات گواهی بر آغاز سومین بحران فراگیر سرمایه داری میباشد. (از دید من این وضعیت جدید در گزارش کمیته مرکزی گنجانده میشد)   
در راستای بقاء و تحکیم، در راستای رهایی از ضربات بحران جهانی، این کشورها اتحادهایی واحدی بر پایه همکاریهای سوددهی متقابل، کمکهای متقابل، هرکدام بطورهمه جانبه برپایه اقتصاد خودکفا را توسعه دهند. بدین ترتیب، انشعابی در گلوبالیزم امپریالیستی (امپرگلوبالیزاسیون) در حال وقوع است، گلوبالیزاسیون جدیدی در حال تکوین است، که روابطه خود را با حساب منافع سایر کشورها (انترگلوبالیزاسیون) بنا می دارد.
مشخصه اصلی ان، این استکه، در مجموع انها چهار برابر سریعتر از کشورهای توسعه یافته رشد می کنند. این امر در مدت زمانی نسبتن طولانی جریان داشته است و بدین خاطر میتوان گفت که در اینجا قانون توسعه اولویت عمل می کند.
بر خلاف کشورهای ضد امپریالیستی وضع کشورهای پیشرفته اروپایی غربی به شکل دیگری میباشد. همانطور که میدانید، در سالهای 1950-70 در برخی کشورها، که سوسیال- دموکراتها بقدرت رسیدند، انها مفهوم "دولت رفاه" منجمله افزایش سطح زندگی مردم بهمراه افزایش دستمزد و افزایش مصارف اجتماعی دولت بورژوازی بر اموزش، درمان، تامینات اجتماعی... رایگان را رایج نمودند. مهمترین منبع افزایش سطح زندگی در بخش قابل ملاحظه ای به حساب ابرسودهای امپریالیستی بابت استثمار "کشورهای جهان سوم" صورت میگرفت.
با این حال، با فروریزی اتحاد شوروی و فعال شدن نولیبرالیسم در معیار جهانی با رژیم های خشن اقتصادی ان کارکردهای اجتماعی دولت های سرمایه داری، سطح زندگی زحمتکشان دچار تنزول شدند. بدین خاطر، در شرایط فعلی پیکار در راستای بازپس گیری نعمات "دولت های اجتماعی محور" میباشد. انچه که مربوط به شعار پیکار برای سوسیالیسم، اکثریت حزب های کمونیستی غرب اگر کاملن انرا حذف نکرده باشند، تحت لوای سوسیالیسم جهانی تا انقلاب جهانی کنار گذاشته اند.
پرسش: بدین ترتیب، شرایط و راه به سوسیالیسم برای کشورهای ضدامپریالیستی و برای کشورهای توسعه یافته غربی گوناگون است. کدام راه عمدتن برای روسیه مهم میباشد- پیکار برای "دولت رفاه" (سرمایه داری مردمی) یا مستقیمن - برای سوسیالیسم ؟.   
در "گزارش کمیته مرکزی" سوسیالیسم بمثابه هدف راهبردی کمونیستها میباشد، ینی، سخن مستقیمن در باره "دولت اجتماعی محور" است. کاملن واضع است، که انتخاب به سود "دولت اجتماعی محور" رفرم و غیرو میباشد. همزمان در "گزارش..." امده است که سرمایه داری در روسیه الیگارشی بوروکراتیک کمپرادور میباشد، ینی، درواقع، بمثابه سرمایه داری نوع نومستعمرات است. با توجه به رویکرد مستقل سیاست خارجی روسیه، روسیه را میتوان به گروه کشورهای ضد امپریالیستی، جایی که امکان پیروزی در کشور واحد، همان طور که در بالا توضیح دادیم، ربط داد. بدین خاطر، منطق میگوید که سوسیالیسم در روسیه نه بمثابه هدف راهبردی، بل هدف نزدیک، که باید همین امروز برای ان، قبل از فروریزی روسیه پیکار کرد.   
علیرغم این، روسیه، همچون سد سال پیش کلافی از تضادها است، که مهمترین شان عبارتند از:
- تضاد میان کار و سرمایه.
- تضاد میان طبقه حاکم، منجمله دولتیان و الیگارش های انحصارات و سرمایه کمپرادور از یک طرف، و همه مابقی طبقه استثمار شونده، منجمله خرد و متوسط، حتی بورژوازی بزرگ از طرف دیگر میباشد.
- تضاد درونی طبقه حاکم، منجمله میان الیگارشی وابسته بخشی از بورژوازی و دولتیان فاسد، از یک طرف، و بورژوازی ملی از طرف دیگر.
- تضاد میان منافع ملی روسیه با منافع جهانی الیگارشی در راستای استعمار ان.
شدت تضادهای فوق به بالاترین میزان خود رسیده: استثمار اکثریت زحمتکشان نسبت به اروپای غربی تا ده بار افزایش یافته، نابرابری های اجتماعی ده ها بار فراتر از میزان معمول گشته است، امپریالیستها علیه روسیه به جنگ پیوسته پرداخته و تهدیدها داغتر شده است، ستون پنجم در داخل، منجمله دولت کمپرادور و نیروهای راست، هماهنگ با دشمن خارجی عمل می کنند.
شدت این تضادها، هم به گذشته شوروی، که بخش عمده جمعیت کشورگرامی دارنده ارزشهای شوروی و اماده برگشت به سوسیالیسم هستند، هرگونه سازشی با بورژوازی و دولت ائتلافی، همچنین "دولت اجتماعی محور"- به دیگر سخن "بورژوازی مردمی" نیمه فراموش شده را به چالش می کشند.
بدین مبنا، اولن؛ زمینه سازی و انجام انقلاب سوسیالیستی برای کمونیست های روسیه باید به چشم انداز اینده نزدیک تبدیل گردد، دومن؛ گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم باید بمثابه دوران استقرار ارائه گردد، که در فرایند ان دولت پرولتری در شکل دیکتاتوری پرولتاریا، دولت شوروی کل ساختار مالکیت سوسیالیستی با امکان کنترل شده مالکیت خصوصی در حوزه خدمات شرکت های خرد را احیا مینماید، مجتمع های اقتصادی ملی و بهمراه توسعه تولید بر پایه نواوری احیا می گردد.
***
در روسیه پیروزی انقلاب سوسیالیستی بصورت عامل تعیین کننده، به شرایط پختگی سازگرهای ذهنی مرتبط میباشد. در وهله نخست به گزینش راه پیکار برای تصرف دولت تبیین می گردد: که یا از طریق پارلمان انقلابی یا شیوه پیکار غیرپارلمانی مربوط است.
همانطور که میدانید، حزب کمونیست روسیه طرف دار راه پارلمانی است، که حاوی شکستهای پی درپی میباشد. در باب دلایل شکستها، به یاد گفته های لنین می افتام، که نوشت، پیروزی انقلاب در اکتبر 1917 بدین خاطر ممکن گردید، که طبقه کارگر روسیه - و پیش اهنگ ان، عملا به اپورتونیسم و رفرمیسم الوده نشده بود. بر خلاف حزب های کمونیست غرب، که در میانشان اپورتونیسم غوغا می کرد، اپورتونیسم به تکیه گاه انترناسیونالیسم دوم تبدیل شد، و رهبران ان، در مسیر رفرم پارلمانی قرار گرفته و با تملق گویی بر کرسی های پارلمانی و پُستهای وزارتی، توانایی پیکار انقلابی اشکار مبارزه طبقاتی را ازدست داده، که، در نهایت، مهمترین دلیل شکست انقلاب در این کشورها گردید.
این سند نیز اموزنده است، که در 1950 بیشترین حزب های کمونیست غرب، با حذف پیکار طبقاتی و دیکتاتوری پرولتاریا در پارلمانتاریسم و "دولت رفاه" به اپورتونیسم الوده شدند، حمایت طبقه کارگر را از دست داده و از هیولا (برای نمونه حزب کمونیست فرانسه، ایتالیا) به کوتوله تبدیل شدند، که بنوبه خود بطرز قابل ملاحظه ای کارگران و جنبش کمونیستی را ضعیف نمودند.
در اینجا جا دارد اعترافات اخیر زیوگانوف را ذکر کنیم: از مسیر پارلمان ما به قدرت نخواهیم رسید!.
این شکستهای پارلمانتاریستی بعلت بیماری های درمان ناپذیر ان، ینی: گسست حزب از طبقه کارگر، مبارزه برای کرسی گرم در پارلمان، مصالحه با دولت، گسست رهبری از اعضای ساده کمونیست و شکلگیری بورکراسی حزبی در همه متاستازها و پوسید گی های ان و غیره رخ میدهد. لنین مینویسد: "کسب حداکثر ارا در انتخابات در مجلس دولت بورژوازی حماقت بزرگی است و یا بطور ساده در راستای فریب طبقه کارگر میباشد". (لنین جلد 40 ص 14)
ضرورت دارد که کمونیست ها به راه مبارزه غیر پارلمانی روی اورند، برای این امر مشخصه های ذیل لازم است: پایه اجتماعی حزب ها- طبقه کارگر با هژمونی بر سایر نیروهای مترقی و میهن پرست، سازمانهای طبقاتی صنفی، سازمانهای سازماندهی اعتصابات، اقدامات غیرقانونی دولت که موجب قیام شود، دیکتاتوری پرولتاریا برقرار می گردد.
در عمل در راستای بدست گرفتن قدرت میشود مبارزه پارلمانی و غیر پارلمانی ترکیب نمود. در چنین مواردی سخن در باره تقدم این یا ان راه خواهد بود. از جمله، تقدم راه غیرپارلمانی در صورتی ممکن است، که جنبش کارگری بتواند از نامزدهای خود در تظاهرات و اعتصابات خیابانی حمایت و دفاع کرده، نتایج مطلوب انرا تقویت نماید.
برای زحمتکشان ترجیح همیشه بر راه صلح امیز رسیدن به قدرت است. علیرغم این، باید همیشه اماده به یورش، استفاده از راه غیرپارلمانی، بمثابه یک راه احتمال بود. پرواضع است، که تا به امروز هیچ طبقه ای داوطلبانه قدرت را به دیگری نداده است. قدرت را میتوان با استفاده از زور یا با نمایش قاطع امکانات و استفاده از انها بدست اورد.
در این مسیر نخست باید مهمترین اصل پایه اجتماعی حزب ها- طبقه کارگر، که توانایی اتحاد با سایر اقشار اجتماعی پیرامون خود را داراست در راستای کسب قدرت کنار خود داشته باشد. بدون طبقه کارگر کمونیست ها توانایی بدست گرفتن قدرت را ندارند!.
در این راستا همان طور که لنین می گفت ضرورت دارد، مردم را به صحت ایده های سوسیالیسم متقاعد کرد، بلافاصله به سازماندهی اموزش عمومی کارگران پرداخت، تبلیغات و آژیتاسیون این ایده را تا بالاترین سطح ارتقاع داد. سپس، - پیکار طبقه کارگر در راستای کسب حقوق اقتصادی و سیاسی، جهت کنترل کارگران، جهت مشارکت کارگران در امور تولید و جامعه - بطریق فرود و عضویت کمونیست ها در کلکتیوهای کارگری، ایجاد اتحادیه های صنفی کارگری، شوراهای کارگری، سازماندهی اعتصابات ارتقاع انها تا سطح اعتصابات عمومی سیاسی با مطالبه برکناری دولت و حمایت از نامزد خود بر ریاست جمهوری روسیه سازمان داد. نمایش قاطع امکان استفاده نیروها در صورت اقدامات غیرقانونی دولت در فرایند انتخابات ضروری می باشد.
علیرغم این، جهت ورود به اجتماعات کارگری و پیکار بهمراه انها، کمونیست های حزب کمونیست روسیه باید مشخصن روابط درونی حزب خود را بمنظور افزایش فعالیت، مشارکت هرکمونیست در وظایف اصلی حزب، منجمله انتخاب مسئولان حزبی، تقویت روابط مستقیم و برگشت روابط با مسئولان حزبی و اعضای ساده، مسئولیت پذیری هر عضو حزب بابت کارکرد خود، توسعه انتقاد و انتقاد از خود و غیره بازسازی گردد.

سر چشمه سایت حزب کمونیست فدراسیون روسیه https://kprf.ru/ruso/165571.html
بر گردان از: اردشیر قلندری

*نویسنده: پروفسور الکساندر اناتولیویچ کوالیف، عضو هیات رئیسه شورای مرکزی دانشگاه جهتگیری سوسیالیستی روسیه - حزب کمونیست فدراسیون روسیه.


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست