یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون  
   

خمینی و ما - ناصر پسانیده


اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
آدينه  ۱٣ مرداد ۱٣۹۶ -  ۴ اوت ۲۰۱۷


به گذشته برگشتن و وقایع را ازنو بازخوانی کردن یعنی دریافتن و کشفِ دوباره و چند باره ی رفته ها و شده ها، گذشته هایی که گاه بیگاه از عمق می آیند و می آزارند ـ البته اگر انسان به خود آگاهی برسد درد این یادآوری چندان می شودـ .
به گذشته برگشتن یعنی اینگونگی و حال خود را سنجیدن، بقول مولانا، نه از«زبان\برون و قال» بلکه از« روان\درون و حال».
وقتی دردادگاه و ترازوی اندیشه و خِرَد، گذشته و حال رودوری هم قرار می گیرند، برآنند که فرزند آینده ازنابخردیهای پدرانشان بدور بماند و بفهمد تا آسیب نبیند. ازاینرو پدران و مادران دردادگاه عدل و درگیرودارِعقل و اندیشه می کوشند که بفهمند.
گاهی تصاویرـ به اصطلاح ـ ازدوردستها، در شکل خاطره، هرازگاهی به سراغت می آیند وبر درِ و دیواراندیشه ی تو می کوبند. او مهمانی ناخوانده نیست. پیام و فرصتی ازمیانی است که بربسیاری ازمیزبانانی که سعادت میزبانی به سراغشان می آید که: فرصت را درمی یابند و می فهمند!(البته نه آنگونه که بسیاری به رسم متداول می فهمند!.) و میهمان را به ضیافت هوش و اندیشه ی خود دعوت می کنند. وقتی میهمان وارد خانه ی عقل و اندیشه ی تو می شود، خانه ی عقل عطرآگین می شود و هوش شروع به درخشیدن می کند. منزل تو با عطر و نورهوش مالآمال می شود و تو به موهبت و لذت بیداری و خودآگاهی نایل می شوی. این لحظه بسانِ خونی است تازه دررگهای مُرده یا نفسی است تازه در ششهای مسموم.

حوادثِ بسیاری برمن و تو رفته. هرحادثه ای چه به شکل فردی تجربه شده باشد یا بشکل کلان دربُعد ملی و فراملی ، چون انقلابها و جنگهای جهانی و غیره، حامل «پیامی» است، بواقع و به بیانی دیگر حادثه بخودی خود ترجمان« پیام» است و این در حقیقت «پیام» است که خود را در جلدِ «حادثه» می نمایاند تا بیاموزد تا شاید «بیراهه های» رفته و درراه «اصلاح» شود .

این رفته ها و راه ها و «کژراهه ها» گاه تاریخ می شوند و درشکلهای گوناگون در کاغذها و...به مشق زندگی برای حفظ و تکرار تبدیل می شوند، گاه درآستانه ی در فکرو اندیشه ی تو به گدایی درانتظار فهمیده شدن می ماند تا تو روزی ، روزگاری او را آنگونه که هست ببینی و بفهمی، تا افتخار میزبانی او را پیدا کنی تا عبرت بگیری و بیاموزی و به درجه ی آگاهی و خودآگاهی نایل شوی و از عادت به تکرارِاشتباه پرهیزکنی.

درد نه از«بی سوادی» یا نبود و کمبود «دکتر و متخصص» هست. تکنوکراتها و متخصصینِ آمورش دیده هم حاکمند و هم محکوم. هم بمب و بیماری تولید می می کنند هم پزشک و بیمارستان وغیره و غیره.
«...ما درون را بنگریم و حال را نی برون را بنگریم و قال را...»

آنها که از سعادت یا امتیاز و نگرش متفاوت از آنچه امروز مرسوم و معمول است برخوردارند، بی شک جان و رشته ی زبان و کلام من را چه با عشق و بردباری و چه با تعمل و تعامل به جان اندیشه ی خود پیوند خواهند زد تا «منِ»«ما» روزی دیگرو باردیگرنیندیشیده هوای ....نکند.

حکایتی دیگر به عبارتی دیگر

پوسته شکسته می شود، رنگها و تصاویر درهم می آمیزند. فرمها درنورمها و فرمولها دررنگها و بوهای ناآشنا، درحیرت دیده گان پاسخی برای سوال های خواننده ی این سطور نمی یابند. خواننده برای اینکه بواسطه ی فرمها و فرمولها و نورمهایِ ساخته و پرورده ، به تعریف خود و جهان پیرامونش پراخته و از آن برحول خویش پوسته ی حیات و زندگی تنیده، با شکسته شدن آن گویی چون عنکبوتی که تارهای تنیده شده اش از هم بگسلد شروع به تنیدن و ترمیم تارهای فکری خود می کند.
«شازده» با استناد به گوته می گوید«...اینگونه بوده و اینگونه خواهد ماند...» بسیاری محکوم به ماندن و گروهی محکوم به رفتنند. گروهی چون عنکبوت در حال تنیدن، گروهی دیگر چون موریانه در جمع کردن، دیگرانی که سرمی سپارند یا می کشند یا کشته می شوند... حال تو ازکدام جنس، محکوم یا حاکم به زندگی خود، به ماندن(؟!) یا رفتن(؟!) تن می دهی(؟!) یا سرمی سپاری.!؟   

صدای پای اتفاق و بویی ناآشنا درکوچه و بازارشهرپرسه زنان به دیوارهای فکرکاهگلی تو نزدیک می شود . ازمیان ریش و ریشه هایت، درکنارت، با تو، درنفس هایت دم وهمدمت می شود و یک روز می بینی درچاردیواری خانه ات با خونت، به افتخارونعره زنان می گویی(د) : «پسرم! برخیزو ماشه رابِچِکان!!!! » اینگونه می شود که تن از تنه کسسته می شود و تو در آسمان معلق...می شوی.
تو گویی این عهد ازآسمانها درخون ما به ولایت وفقاهت حکم به جهاد و کیفرمی کند.!! «پسرم! فرزندم! بِکش »!!! اینگونه که چرخها درچرخها، دندان به دندان ازعهد آسمانی ما، به اراده در ولایت و فقاهت به چرخش و گردش از تو می گویند، تو باید بکشی!!!

توفکرمی کنی که خواب بودی؟! وآن یکی فکرمی کند که خواب می بیند؟! که یکهویی همه از خواب می پرند.!! تومی خوانی، ولی نمی دانی.!! تو فکر می کنی، ولی نمی فهمی.!! وَهمِ بیداری و فهم همه را درهم و برهم می کند. کلمه گوشت می شود و خون می سازد و خون با گوشت در رگ و پوست فوران می کند. می گوید «بخوان ! بنام آنکس که تورا ...» می خوانی و می خوانی و می خوانی ...تا هزاران هزار...تا ملیونها ملیون...به سجده و شمشیر از تن و گوشت همدیگر خون بنوشند و خون بالا آورند.   

مردم به شکل غریبی درخیابانها و کوچه ها جمع می شوند و ناگهان ناپدید. من پاره پوره های فکرم را می خواهم برهم بدوزم. ولی آسمان و خورشیدش، نمی دانم چرا اینگونه شلاق ازپی شلاق برتن افکارم فرود می آورند و رشته های فکرم را ازهم می درند. پاره های فکرم را از نو برهم می تنم . می خواهم ببارم تا فکرپاره پاره وآفتاب زده ام آرام گیرد و فرصتی برای جوانه زدن بیابد، ولی خورشید امانم نمی دهد، می تابد و می تازد تا رشته های فکر برشته شوند و باردیگرازهم بگسلند. وقتی ازهم گسسته و پاره می شوی ، دیگر نمی فهمی !. می بینی ، می شنوی ، می چشی و...اما نمی دانی و نمی فهمی ! می جوشی ، می پزی ، بخار می شی، وبه فریاد و نعره زنان رگهای پوست و گوشت و استخوانت را از هم می دری و پاره می کنی تا نوزاد مرگ را ازمیان حنجره ات با مشتهای گره کرده ات بیرون بیاوری!!!

داخل منازل و کوچه و خیابانها درسالهای ۱٣۵۶ و ۱٣۵۷دیگر مثل سابق نیستند. سایه ای ناشناخته و مخوف ازکوچه و خیابانها خود را به در و دیوار منزل ها می رساند، خیز برمی دارد، بی آنکه بدانی به منزل تو راه پیدا می کند، درکنارسفره ی تو همنشین و همنفس و همدمت می شود. رشته های فکرت را میجَوَد و می دَرَد و بناگاه فردا می بینی سرشار از نفرت ودرخیابان درحال نعره و فریاد به کشتن و آتش زدن می اندیشی، و ندانسته وناخواسته و هرآن چه او می خواهد بی آنکه بدانی و بفهمی می کنی. سالهای سال می گذرد، می گویی: «باران می خواستیم، سیل آمد.» «خانه آتش گرفت و...»؟!
باردیگرشیطان شانه های خدا را به زمین میرساند،چشم درچشم های او،براو نعره میزند: «این بود اشرف مخلوقاتی که می گفتی و من را به سجده اش فرا می خواندی»(؟!) «هزاران هزار باراو را به همراهی فراخوانده ام و او همواره و پیوسته در کنار من و با من به اجابت خواست و اراده ی من سرسپرده (؟!) اوبرمن سجده کرده ...(!!!)
شیطان ادامه میدهد:
ـ بنگر!!خیابانها و کوچه ها را که چگونه ازاراده ی من پرمی شود...!!!
شیطان به «کشف» وسایل و عدواتی همت گماشته که بدآن واسطه «اشرف مخلوقات» را تسخیر و مطیع خود کند.
رشته های زمین که با «عشق» درهم تنیده شده و به استواری فرزندانش را درآغوش می پرورد، اینک ازهم کسسته و پاره می شوند. فرزندان «خدا» و «زمین» با ا دوات شیطان شروع به دریدن و جویدن پدرو مادرخود می کنند.
تراژدی خدا و فرزندانش در کلام شیطان اینگونه ادامه پیدا می کند:
ـ اراده ی من درشمشیر و لوله ی تفنگ، با آتش و تازیانه در خیابانها وداخل منازل و چاردیواری های تنگ (زندان) در زمین و زمان و درجای جای کره خاکی ، همچنان بر اراده تو؛ ای دلقک زمانه (خدا) ـ پیشی و برتری دارد...(!!!) تو بر انسانت می نازی(؟!!) اینک بنگر که چگونه او(انسان) درحسد، خون پدرو برادر و همنوع خود را با حرص و لع سرمی کشد(!!) ...من به پیمان خود وفا کردم و اینک زمینِ توـ ای خدای عشق و رحمت ـ با انسانهایش بمروراز هم دریده می شود...(!!)   

هر اراده و پیامی همواره با «یک جزع» وبا سرفصلی تازه و «دیگرگون» ادامه پیدا می کند و خود سرفصل دیگرو شاید «متفاوت» براجزاع واحوال دیگر می شود.

روح الله خمینی حامل اراده و پیامی بود که درجزعِ خود توانست ازاعماق تاریک، شیطان (نفس سلطه گرو فرمانده ، به زبان خود ایشان) را بیدارکرده، او را پرورده (با فتواها و دستورات شناخته شده درمقام رهبریک ملت یا «امت») تا حاکم و ناظر بر اراده ی ملتی شود که بتواند خویش را آتش ومنطقه را به آشوب کشد.
طولی نکشید که روح متناسخ شده در خمینی ـ که خارج از اراده ی او ـ بر او فرمان می راند، خویش را بمرور در افراد سازماندهی کرد و خود را از بستر فرد به جامعه گسترد. پرواضح و آشکار هست که با عملی و کارآکتریزه شدن« پیام» و «اراده ی» یاد شده، می شد به نوع و جنسِ «اراده» و «پیامِ» حامل پی برد.
کسانی که در طول نزدیک به چهل سال بعد از انقلاب بمرور تجربه ی سوختن و خاکستر شدن را چشیده اند، بدون شک زبان شعله و خاکستررا خواهند فهمید...و آنان که به زبانِ «ققنوس» و «سیمرغ » و «هما» آشنایی دارند، جبرتاریخ و حیات را با خردمندی با هم و درهم گره خواهند زد و توشه ی راه خود خواهند کرد.
نگارنده بر این باور است، که متاسفانه فرهنگ ایرانی چه در جز و بشکل فردی و چه در کل خود نتوانسته   تکلیف خود را با خمینی روشن کند، و به درازا کشیدن استبداد( سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، و...) و تمکین وهمراهی فردی افراد دراشکال گوناگون با استبداد، دلیل این ادعاست.

خمینی فرد نیست(!!) نماد یک پیام و روح متناسخ شده درملتی هست که خود را در ارگانها و ساختارهای عمومی یک کشور به نمایش گذاشته. خمینی روحِ نفرت ارگان یافته و سیستماتیک شده در دستگاه و ماشینی است که اینک: می کشد، جنگ افروزی می کند؛ که هوا و دریا و دریاچه، رودخانه ، جنگل، انسان و حیوان و غیره از غضب و نفرت او در امان نیست.

عصرسرمایه داری نوین ـ با ویژگی های بومی و فرهنگی و در شکل حکومتی شده، چون «ایرانِ اسلامی» ـ اینک ، تصویگر تراژدی منطقه ای و جهانی است. مدافعان ایده ی «عدالت» و «آزادی» در جای جای تاریخ به مخوف ترین و بی رحم ترینِ سرکوبگران «آزادی» و «عدالت» تبدیل می شوند. این روایت همچنان ادامه دارد و اینک گویی «شیطان» بنوعی «خدا» و به تغبیری «عشق» را در اسارت خویش دارد و این انسان یا «اشراف مخلوقات» است که می تواندبا تسلط به اراده و نفس ـ سلطه گر(نفرت، حسد، زیاده خواهی، انتقام،و ..)ـ سرنوشت جهان را تغییر دهد.


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست