یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

دروغگو
نوشته ی: توبیاس ولف


علی اصغر راشدان


• پدرم زنده که بود، تابستان، معمولا تعطیلی یا چهار روز، میرفتیم پارک طبیعی دره یوسمیتی. مادرم رانندگی میکرد و پدرم به جاهای تماشائی، علفزارها و جاهائی که زمانی شهرهای بومی بودند، درختهای شاخه آویخته، رودخانه هائی که گفته می شد زمانهای خاصی تلاطم شان بالابوده، اشاره می کرد. یا کتابهائی را که از دیکنز و سر والتر اسکات داشت و بزرگترها معتقد بودند بچه ها عاشق آنهایند را برایمان میخواند. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
سه‌شنبه  ٨ مرداد ۱٣۹٨ -  ٣۰ ژوئيه ۲۰۱۹


 
Tobias Wolff
The Liar
توبیاس ولف
دروغگو
ترجمه علی اصغرراشدان



    مادرم جزکتاب، همه چیزمیخواند. تبلیغات تجاری، تمام صورت خوراکهائی که می خوردیم، تابلوهای تبلیغاتی وتابلوهای بدون پوشش، بیشترجلبش میکردند. رواین حساب، یک نامه توکشوم پیداکردکه به آدرس اوپست نشده بود، باخودفکر کرد:
« چه فرق میکنه، اگه جیمزچیزی روپنهان نمیکنه؟ »
خواندن نامه راتمام که کرد، توکشوگذاشت وتوخانه بزرگ خالی، ازاطاقی به اطاق دیگر، رفت وباخودش حرف زد. نامه رادرآوردودوباره خواندتاحقایق رامستقیمادریابد. بعدبدون پوشیدن کتش، یاقفل کردن در، پله هاراپائین رفت وطرف کلیسا، انتهای خیابان رازیرگام گرفت. ازچقدرعصبانی وسردرگم بودنش که بگذریم، همیشه خودرا به دعای مس ساعت چهارمیرساندوالان هم ساعت چهاربود.
    روززیبائی بود، آبی وسردوساکت. مادرانگارتوبادعجیبی راه میرفت، طرف جلوورو باسن خم برداشته، روپاهای متمایل به عقب، درخودمشغول وعجولانه، قدمهای کوتاه برمیداشت. ازجلومان که میگذشت تاآتش راهم بزند،یاسبزیهاراآب دهد، من وبرادرو خواهرهام، این نوع راه رفتن رامسخره به حساب میاوردیم وروبه یکدیگر، پوزخند میزدیم. بهش اجازه نمیدادیم دراین مواردمچمان رابگیرد. فکرکردن به این موضوع که ممکن است چیزخنده داری درباره اووجودداشته باشد، براش یک معما بود. آگاهیش به واقعیت مضحکه، یک نادرستی وخنده ی شگفت آوربود. غریبه هااغلب بهش خیره می شدند.
مادردرفاصله منتظرکشیش ماندن، که دیرکرده بود، ذکرمیخواند. به شیوه ای محکم، آشناومعمولی ذکرمیخواند: اول برای آخرین شوهرش، پدرمن، بعدبرای والدینش که آنهاهم مرده بودند. ذکرمختصری هم برای والدین پدرم (فقط به رئوس مسئله اشاره میکرد، آنهارادوست نداشت. )وسرآخربرای بچه ها، به ترتیب سن شان، بااسم من ذکرش راخاتمه میداد. مادراصالت فضیلت رادرنظرنمی گرفت وتارسیدن به نام من، ذکرهاش دقیقامثل هرروزدیکربودند. به من که میرسید، به طورغریبی حرف میزد:
« فکرکردم اون دیگه این کارونمیکنه. مورفی گفت اون شفایافته، حالابایدچه کنم؟ »
   توطنین صداش سرزنش داشت. ازاین که شفایافته بودم، امیدعظیمی درنظریه ش داشت. به عنوان پاسخی به ذکرهاش، به شفایافتن من احترام میگذاشت وبافرارسیدن تنکزگیوینگ، پول زیادی برای « میسیون بومیان توماسیت » فرستاد – پولی که برای یک سفربه رم پس اندازه کرده بود. فکرکردفریب خورده واجازه داده احساسهاش شناخته شوند. کشیش داخل که شد، مادرروصندلی عقب خزیدوبا تمرکزمراسم مس رادنبال کرد. بعدازهمدلی، دوباره شروع کردبه ترسیدن وبدون ایستادن برای حرف زدن بافرانسس، زنی که همیشه بعدازمراسم مس مادررابه گوشه ای می بردتادرباره کارهای زشتی که کمونیستها، شیطان پرستهاوصلیب سرخیهاباهاش کرده بودند، حرف بزند، مستقیم به خانه رفت. فرانسس باچشم های تنگ، رفتن مادررانگاه کرد.
   مادرتوخانه، یک باردیگرنامه راازکشوم برداشت وآوردتوآشپزخانه، باناخنهای انگشتش، روی کوره ی آشپزی گرفت. طرف دیگررانگاه کرد، طوری که انگارنمی خواهددوباره تونامه غرقه شودوروآتشش گرفت. انگشتهاش راکه سوزاند، توکاسه دستشوئی پرتش کردوسیاه شدن وپرپرزدن ومثل یک مشت مچاله شدنش را تماشاکرد. بعدخاکسترش راشست ودستشوئی راپاکردوبه دکترمورفی تلفن زد.
   نامه به دوستم رالفی درآریزونابود. دورترازما، کنارخیابان زندگی میکرد، حرکت کردورفت. بیشترنامه درباره سفری بودکه ماجوانهای کلاس به آلکاترازرفته بودیم. تااینجاش ایرادنداشت. مادرروپاراگراف آخرنامه حرف داشت، جائی که نوشته بودم مادرسرفه میکندوتواخلاطش خون داردودکترهانوع بیماریش راتشخیص نمیدهند، مابه بهبودش کاملاامیدواریم.
   قضیه واقعااینطورنبود. مادربه وضع جسمیش می بالید. خودرایک قهرمان به حساب می آورد. مردم درباره سلامتیش سئوال که میکردند، می گفت:
« من یه اسب معمولی هستم. »
   حالاچندسالی بودمن چیزهای ناخوشایندی گفته بودم که واقعی نبودند، این عادتم مادرراخیلی وبه اندازه ای عصبانی کردکه وادارش کردپیش دکترمورفی بفرستدم. همزمان که نامه راآتش زد، من دردفتردکترمورفی نشسته بودم. دکترمورفی پرشک خانواده بودودرزمینه روانپزشکی تخصصی نداشت، مقولات ذهنی براش جالب بودونگاهی هم به این قضایاداشت. دکترمورفی آپادیس وورم لوزه م رامعالجه کرده بود. مادرم فکرمیکرددکترمیتواندذهنیاتم راهم معالجه کندوبه همان سادگی که چیزهائی راازمن بیرون میکند، حقایق راهم دردرونم به ودیعه بگذارد، امیدوارئی که دکترمورفی هیچ مشارکتی درآن نداشت. برای دکترمورفی ماهیتاجالب بودکه من مفهوم کارهائی که میکنم رادرک کنم. دکتراخیرابه طرف پایان این قضیه حرف زده بودکه مثل همیشه، معنی کارهائی راکه میکرده م، درک میکنم ومیکرده م.
دکترمورفی به نظریات مادردرباره نامه وآن چه کرده راگوش کرد. درباره کلمات به کاررفته درنامه، کنجکابود. مادرکه گفت نامه راسوزانده، عصبی شد:
مادرگفت « نقطه اصلی اینه که احتمال میرفت معالجه شده باشه، امانشده. »
دکترگفت « مارگارت، من هیچوقت نگفتم اون معالجه شده »
« شمامطمئناگفتی. وگرنه، چراهزاردلارواسه میسیون توماسیت فرستادم؟ »
« من گفتم اون مسئوله. واین کلمه معنیش اینه که جیمزمعنی کاری روکه میکنه، میدونه، نه این که دیگه اون کارونمیکنه. »
« من مطمئنم شماگفتی اون معالجه شده. »
« هرکز. برای این که به کسی بگی تومعالجه شدی، بایدبدونی سلامتی چیه. بااین نوع چیزا، این امرغیرممکنه. درهرصورت، منظورت ازمعالجه شدن جیمزچیه؟ »
« شمامیدونی. »
« درهرحال، بهم بگو. »
« اونوبرگردون به واقعیت، دیگه چی؟ »
« واقعیت کی؟ من یاشما؟ »
« مورفی، شمادرباره چی حرفی میزنی؟ جیمزدیوونه نیست، اون یه دروغگوست.» « خب، شمااینجایه نقطه داری. »
« من بایدبااون چی کارکنم؟ »
« من فکرنمیکنم کاری باشه که شمابتونی بکنی. صبورباش. »
« من صبوربوده م. »
« من بجای شمابودم، مارگارت، مسئله رواینهمه بزرگ نمی کردم. جیمزدزدی نمیکنه، میکنه؟ »
« البته که نمیکنه. »
« دیگرونو میزنه یاجوابتومیده؟ »
« نه. »
« پس خیلی چیزاداری که بایدازش ممنون باشی. »
« فکرنمیکنم قضیه اینطوری باشه. اون گرفتاری درباره سرطان خون تابستون گذشته، حالام این قضیه. »
« من فکرمی کنم به مروراین این جریانوپشت سرمیگذاره. »
« مورفی، اون شونزده ساله ست. اگه قضیه روپشت سرنگذاشت چی؟ اگه تنهایه کم بهترشدونه بیشتر، چی؟ »
سرآخرمادردیدمیرودتاازدکترمورفی که یک ریزبخشش رابهش یادآوری میکند، چیز رضایت بخشی دستگیرش نشود. چیزی برنده وعقب زننده به دکترگفت وگوشی تلفن راگذشت. دکترمورفی گوشی راخیره نگاه کردوگفت « آلو، » وروتلفن گذاشت. دستهاش راروسرش گذاشت، عادتی که اززمان موداشتن سرش، براش مانده بود.
برای نشان دادن این که ورزش کارخوبیست، اغلب درباره سرطاسش جوک می گفت. من حس کردم عمیقاافسوس میخورد. ازعرض میزنگاهم کرد، انگارآرزو میکردکاش معالجه بچه ی یک دوستش، که به نظرش میرسیدپول دوستش راهدرمیدهدرابه عهده نگرفته بود.
« مجبورنیستم بهت بگم اون کی بود. »
من سرم راتکان دادم. دکترمورفی صندلیش راعقب فشاردادوطوری به اطراف چرخاندکه میتوانست بیرون پنجره پشت سرش که بیشتردیواررادرخودگرفته بودرا نگاه کند. هنوزچندقایق روکناره ساحل دریابودند، اماتمامشان طرف ساحل میرفتند. مهی پنبه ای تیره، پل راپوشانده بودوباسرعت طرف داخل درحرکت بود. ازآن فاصله دور، آب آرام به نظرمیرسید. اماازنزدیک که نگاه کردم، توانستم لکه های سفیدراهمه جاببینم. رواین حساب، می بایدحسابی متلاطم باشد.
دکترگفت« ازتومتعجم، یه همچون چیزی روآنطورجاهائی بگذاری که اون پیداکنه. اگه قراره واقعااینطورکارهاروبکنی، بایدمهربون باشی وکمی بااحتیاط بکنی. بامرگ پدرت واونهمه مقولات کناروگوشه های دیگه، پذیرفتن این قضیه واسه مادرت آسون نیست.
« میدونم. منظورم این نبودکه اون پیداش کنه. »
    خودکارارودندانش زد. ازنظرحرفه ای، قانع نشده بود، به لحاظ شخصی ممکن بودپذیرفته باشد. گفت:
« خوب، فکرمیکنم توحالابایدبری خونه وچیزاروروبه راه کنی. »
« منم حدس میزنم این کاروبکنم، بهتره. »
« به مادرت بگوبایدهمین امشب یافردااین کارو متوقف کنم. جیمز، اونودست کم نگیر. »

   پدرم زنده که بود، تابستان، معمولاتعطیلی یاچهارروز، میرفتیم پارک طبیعی دره یوسمیتی. مادرم رانندگی میکردوپدرم به جاهای تماشائی، علفزارهاوجاهائی که زمانی شهرهای بومی بودند، درختهای شاخه آویخته، رودخانه هائی که گفته می شدزمانهای خاصی تلاطم شان بالابوده، اشاره می کرد. یاکتابهائی راکه ازدیکنزو سروالتراسکات داشت وبزرگترهامعتقدبودندبچه هاعاشق آنهایندرابرایمان میخواند. ماچهارنفرباچهره های آرام وتوجه کامل ودست وپاهای درهم فشرده،مچاله، سیخ، خسته، گلوله ولگدکوب شده، روصندلی عقب می نشستیم،
یک شب، درست بعدازشام، یک خرس واردارکمپ مان شد. مادرماهی تن درسته کرده بودوخرس، مثل یک چیزپرارزش که براش میمرد، انگارازبویش خودشش آمده بود. دورآتش نشسته بودیم که آمدتوکمپ، ایستادوخودرابه عقب وجلوتکان داد. اول برادرم مایکل دیدوبه من سقلمه زد، بعدخواهرم دیدوفریادکشید. پشت مادروپدرم بهش بود، مادرم انگارحدس زدبایدخرس باشد، بلافاصله گفت:
« اونجورفریادنزن. اونومیترسونی وبعدنمی فهمی چی کامیکنه. مافقط میخونیم واون میره ودورمیشه. »
خواندیم « پاروبزن، پاروبزن، قایقت راپاروبزن»، خرس سرجاش ایستاد. چندبارمارادورزد، هرازگاه پاهای عقبش رابالامیبردکه پوزه ش راتوهوافروکند. توروشنای آتش، توانستم پوزه ی سگ مانندوعضلات پیچیده رازیرپوست آویخته ش، مثل تخته سنگ توی ساک، ببینم. بلندترخواندیم وخرس مارادورزدونزدیک ونزدیکتر شد.
مادرگفت « خیلی خب، کافیه، کافیه. »
مادرناگهان ایستاد، خرس حرکتش رامتوقف ومادرم راتماشاکرد.
مادرم گفت « اینوبزن. »
خرس نشست وازیک طرف تاطرف دیگررانگاه کرد.
مادرم دوباره گفت « اینوبزن. »
مادرم خودراتکیه دادویک سنگ برداشت،
پدرم گفت « مارگارت، اون کارونکن. »
مادرم سنگ رابه سختی پرت کردوروشکم خرس کوبیده شد. حتی توروشنی تیره، توانستم خاک راببینم که ازروموهاش بلندشد. خرس غریدوتمام قدروپاهاش ایستاد.
مادردادکشید « اونومی بینی؟ اون کثیفه، کثیفه! »
یکی ازخواهرام نخودی خندید. مادرم یک سنگ دیگربرداشت.
پدرم گفت « مارگارت، خواهش میکنم. »
خرس برگشت، تلوتلوخوردودورشد. مادرم سنگ راپشت سرش پرت کرد. خرس تمام شب دورکمپ پرسه زد، سرآخردرختی راکه خوراکیهاراازش آویخته بودیم، پیداکردوتمام خوراکیهاراخورد. روزبعدسوارماشین شدیم وبرگشتیم شهر. میتوانستیم توهمان دره وسائل موردنیازمان رابخریم، پدرم خواست که برگردیم وگوش به هیچ بگوموئی نداد. توراه خانه سعی کر دباجوک گوئی همه راخوشحال کند، امامایکل وخواهرهام ندیده ش گرفتندوباسردی بیرون پنجره هارانگاه کردند.
   مسائل هیچوقت بین من ومادرم به صورت عادی نمی گذشت، من اورادست کم نمی گرفتم، مادرمن راکوچک به حساب می آورد. زمانی که کوچک بودم، به حساسیتم مشکوک بود، دوست نداشم به هواپرت شوم. یاوقتی میدیدم اوودیگران برای یک خانه، خودشان رابه شدت به کارمی گرفتند، جای دیگری برای بودنم پیدامیکردم. به داخل که می کشاندنم، لطمه میدیدم. یک زانوبه لب، یک انگشت خم شده، یک بینی خون آلودوباهمه اینها، به نظرمیرسیدمادرهم خودرابه من فشارمیدهد، جوری نگاهم میکردکه انگارصدمه هایم رابرای خروج ازبازی ترتیب داده ام . حتی کارهای خوبی هم که می کردم، اعصابش راناراحت میکرد. ماهمه عاشق جناس سازی بودیم، جزمادرکه آنهارادرنمیافت، من نزدیکترین فردبه پدرم وبه نظرش بهترین فردخانواده بودم. این تیزترین خصوصیت من بود.یک بارمنصفانه گفت « تومیتونی زندونی روبیاری پائین. »
پدرتشویقم کردقضیه راسرشام به نمایش بگذارم که بایددادگاهی برای خارجیها بوده باشد. مادرمطمئن نبودچه قضیه ای قراراست اجراشود، اماآن رادوست نداشت.
مادربه شیوه های دیگربه من مشکوک بود. بدون وارسی جیب هایم واطمینان ازاین که پول بلیط دارم، نمیتوانستم بروم سینما. بیرون اردوگاه که میرفتم، جلوی تمام پسرهای منتظرتواتوبوس، بیرون درخانه کوله بارم راتکه تکه میکرد. ترجیح میدادم کاش بدون کیسه خواب وباتعویض چندتکه زیرپوش که فراموش کرده بودم، رفته بودم وآنطورابلهانه باهام رفتارنشده بود. بی اعتمادیش طوری بودکه گرفتار فراموشیم میکرد.
   به دلیل اتفاقاتی که روزمرگ پدرم وبعدتومراسم تدفینش پیش آمد، فکرمی کردمن نسبت به همه چیزبی تفاوتم. تومراسم تدفین پدرم گریه نکردم ودرمراسم عزاداری، نشانه های بیحوصلگی بروزدادم، باسرودخوانهادراطراف پرسه میزدم. مادردستهام رارودامنم گذاشت، دستهای بی حرکتم راآنجاطوری حس کردم که اشیائی هستندکه برای فرددیگری حمل شان میکنم. نتیجه وحشتناک ومادرازآن متنفربود. چندروزبعدکه تومدرسه چشمهام رابستم وازبازکردنشان خودداری کردم، چندمعلم وبعدمدیرهدایتم کردندآنهارانگاه کنم، باقول مقداری جایزه که بهم دادند، چند صباحی باهم نوعی مصالحه داشتیم. من به پرستارمدرسه تحویل داده شدم که سعی کردسرودهای مذهبی بخواند، یکی ازچشمهام رافشردوخیلی بدکشید. چشمم ورم کردوگرفتارتشنج شدم. مدیردستپاچه شدوبه مادرتلفن کرد، من رابه خانه کشید. باهاش حرف نزدم وچشمهام رابازنکردم وخم نشدم. مجبورشدندرو
پشت درازم کنند، به خانه که رسیدیم، مادربرای اولین بارمجبورشد بلندم کندوتا بالای پله هاببرد. من راروکاناپه گذاشت وتمام بعدازظهربرام پیانوزد. سرآخرچشمهام رابازکردم. هم رابغل کردیم ومن گریستم. مادرواقعابه اشکهام اعتقادنداشت، حاضر به پذیرششان بود، چراکه آنهارابه نمایش گذاشته بودم تاازش بهره برداری کنم.
   دروغگوئی من هم ازهم دورمان کردوواقعیت تعهدات دیگردروغ نگفتنم، انگاربرام هیچ مفهومی نداشت. دروغهام اغلب به شیوه های ناراحت کننده به نظرمادرمی رسید، افرادتوخیابان متوقفش میکردندومی گفتندازوقوع این اتفاق وآن اتفاق که شنیده اند، چقدرمتاسفند. هیچکدام ازهمسایه هامادرناراحت راخوشحال نمی کردوظهوراین اوضاع یک باره نظرم رانسبت به خردمندی همه دگرگون کرد. هیچ پشتوانه ای مادرراازغریبه هامحفوظ نمی داشت. تابستان بعدازمرگ پدر، از عمویم در« ردینگ » دیدارکردم. برکه گشتم، باتعجب متوجه شدم مادربه استقبال اتوبوسم آمده. سعی کردم بخزم وازآقائی که کنارم نشسته بود، دورشوم، امانتوانستم تکانش دهم. وقتی دیدمادربغلم کرد، بلندشدوکارتی به مادرهدیه کردوگفت:هرگرفتاری ئی پیش آمد، باهاش تماس بگیرد. مادرکارتش راپس دادوگفت: سرش توکاروکاسبی خودش باشد. کمی بعد، توراه خانه، وادارم کردهرچه به مردگفته بودم راتکرارکنم. سرش راتکان دادوگفت:
« گفتن این چیزابرای مردم منصفانه نیست، اوناروسردرگم میکنه. »
به نظرم رسیدمادرمردراسردرگم کرده، نه من را، امانظرم رانگفتم. باهاش موافقت کردم که نبایدآن چیزهارامی گفتم وقول دادم دوباره تکرارنکنم، قولی که سه ساعت بعد، توحرف زدن بایک خانم توپارک، زدم زیرش.
   تنهادروغهانبودکه مادرراآزارمیداد، ناخوشایندیشان بود. این بوداختلاف بین ما، مقوله ای بین اووپدرم هم بوده. مادرتوبیمارستان بچه هاوسالن پذیرائی سن آنتونی کارداوطلبانه میکردوچیزهائی برای سن وینسنت پل منطقه جمع آوری می کرد. مادرروشن کننده شمع هابود. برادروخواهرهام راهش رادنبال میکردند. پدرم یک مکان نماتوتاریکی بود. پدرم عاشق ناسزاگوئی به تیرگی بود. هیچ وقت زنده ترازوقتی نبودکه درباره چیزی خشمگین بود. به همین دلیل، مهم ترین کارروزبراش، خواندن روزنامه های عصربود.
مال ماروزنامه وحشتناکی بود، بی تفاوت به شهری که آن راخریده بود، بی تفاوت به کشفیات پزشکی وداروئی – غیزازنوع جدیدگازی که موقع عطسه کردن، دستهات راپائین می انداخت – وبی تفاوت به سیاست وهنر. بیشترش خشم، وحشت واتفاقات مخوف بود. پدرم باروزنامه تواطاق نشیمن که می نشست، مادرم توآشپزخانه می ایستادوبچه هارامشغول میکرد، تمامشان را، غیرازمن، چراکه من ساکت بودم ومیتوانستم باسرگرم کردن خودم، اعتمادش راجلب کنم. من بانگاه کردن به پدرم، خودراخوشحال میکردم.
   پدرم بازانوهای ازهم باز، می نشست وخودراطرف جلوتکیه میداد. چشمهاش تنهایک اینچ ازنوشته فاصله داشت. درضمن خواندن، سرش رابرای خودش تکان میدادوهرازگاه ناسزامی گفت، روزنامه رامی انداخت پائین ودرطول اطاق قدم میزد. دوباره روزنامه رابرمیداشت وشروع می کردبه خواندن. دریک مقطع زمانی خودرا عادت دادروزنامه رابرای من بلندبخواند. همیشه بابخش جامعه که پارازیتش می نامید، شروع میکرد. این ستون راشروع می کردبه تطبیق دادن شخصیت یک لخت مضحک، یاسریالی که باافرادمشابه ازامروزتاروزبعد، درحال نمایش دادن بود، شخصیت های درتورنازک، زیرعینک های آفتابی وزیرکلاه اسکی درکوههای سییرا که به شکلی مشمئزکننده چشمک میزدندوگیلاسهای خودرابه خاطریتیمهای جزیره بلندمی کردند. اسکی بازهاواقعاازکوره درش میکردند، احتمالا به این خاطرکه نمیتوانست درکشان کند. عملیات براش باورنکردنی بودند. یک تعطیلی زمستانی خواهرهام باعده ای ازدوستهاشان به لیک تاهورفتند. برکه گشتند، ازدیدن جاهای تماشائی هیجانزده بودند، پدردرجاآرامشان کردوگفت:
« برف، مبالغه آمیزه. »
   بعداخباریاچیزی که به عنوان اخباردرروزنامه می گذشت : جنازه های دفن نشده دراسکاتلند، برنده شدن نازی های قبلی درانتخابات، حیوانات نادرقصابی شده، خاتمه یافتن بدبختی های عریان درخانه های یخزده، هزاراهاومیلیونهانفرروی تشکهاتنلنبارشده، کشیش های مراسم ازدواج وطلاق هنرپیشه های زن، مردهای چرب وچیلی بالارونده ازساختمان مقبره ای فوق العاده، به افتخاریک اسب مورد علاقه وآدمیخواری. پدرم درمیان تمام این حوادث، درخنده ای ملایم وکامل فرومی رفت.
   مادرتشویقش میکردآنهارابرداردوبه گروه هابپیوندد، پدراین کاررانمی کرد. درمیان مردم بیرون ازدایره ی خانوادگی ناراحت بود. پدرومادرم جزتعطیلی هاوروزهای جشن، به ندرت بیرون میرفتندو به ندرت مردم راتوخانه می پذیرفتند. مهمانهاشان همیشه یکسان بودند، دکترمورفی وخانمش وعده ای دیگرکه ازدوران کودکی می شناختند. بیشتراین افراد، بیرون ازخانه ما، هیچوقت هم رانمی دیدندوخیلی ازباهم بودن خوشحال نبودند. پدربه عنوان یک مهماندار، خودراموظف به همراهی باآنها نمی دانست، درباره مطالب احمقانه ای که می گفتندوکارهائی که می کردند، ازآنهاپیروی نمی کرد، هرازگاه وادارشان میکردبه خودبخندند.
   پدرگرچه نمی نوشید، امادرموردمخلوط کردن کوکتیل، برای مهمانها، پافشاری می کرد. نوشابه های رم وکوک یاحتی اسکاچ راروپیشخوان نمی چیدومستقیما ازمهمانها پذیرائی نمی کرد. تنهابانوشابه ساخت خودش وجداگانه پذیرائی میکرد. نامهای قانونی مثل وکیل مدافع، قاضی اعدام، تعقیب کننده آمبولانس ولقمه ی دهن، بهشان میداد. درموردمعجونشان، به تفصیل، توضیح میداد. داستانهای بلند پیچیده رانزدیک به پچپچه می گفت، همه راوادارمیکرددرجهت او، اندکی خم شوندوسطورمهم داستانهائی که مادرم گفته بودراتکرارمی کرد. هرجای داستان هائی که مادرم اشتباه می گفت راتصحیح میکرد، مهمانهابه انتهای داستانهان که میرسیدند، پدرم به نکات اخلاقی داستانهااشاره میکرد.
    دکترمورفی تئوریهای چندی درباره پدرداشت ودردوره دیدارهائی که باهم داشتیم، روی من آزمایش میکرد. دکترمورفی به مرورزمان تسلیم تعویض عینک هاش بالنزشده بودودرمدتی کوتاه وزن کم کرده بودکه به طورعادی متوجه شد علیرغم طاسی سرش، اززمان آمدن به پارتیهای خانه ما، سالهاجوانتربه نظرمی رسید. درآن زمان، مطمئناشبیه پدرمن به نظرنمیرسید.
   یکی ازتئوریهای دکترمورفی این بودکه پدریک وِیژگی کلاسیک افرادی رابه نمایش گذاشته که دریک پایداری ناخوشایند، موقعیتی سرسخت گرفته وبچه هارامسموم کرده اند. دکترمورفی به من گفت:
« پدرت ازپیداکردن محدودیتهای خودمی ترسید، تاوقتی روزنامه هاراورق میزدو ازشان نیروی اراده بیرون می کشید، میتوانست باورش رابه نداشتن محدودیتها ادامه دهد. »
   شیفتگی دکترمورفی به پدرم، ناراحتم کردو خودم رانسبت به اوخائن حس کردم. پدرم تازنده بود، هیچوقت خودراتحلیل گرمعرفی نکرده بود. حالاوبعدازمرگ، نشاندنش رونیمکت محاکمه، یک خیانت به نظرمیرسید.
ازیادآوری های دکترمورفی ازپدربه عنوان یک کودک، لذت بردم. درباره مقوله ای بامن صبحت کردکه دردوره پیشاهنگی شان اتفاق افتاده بود. گروهشان تویک راهپیمائی طولانی بوده وپدرعقب مانده بوده، دکترمورفی ودیگران تصمیم می گیرندکنارارتفاعاتی که پدرپائین می آمده، کمین کنند، آنهابین درختهای دوطرف پنهان ومنتظرمی شوند. پدروارددام که می شود، هچیکدام تکان نمی خوردو صدائی درنمیاورد، پدربدون این که متوجه بودنشان درمحل شود، راهش راادامه میدهد. دکترمورفی گفت:
« اون شیرین ترین نگاهوروصورتش داشت. گوش دادن صدای پرنده ها، بوکردن گلا، درست مثل فردیناندبول. »
دکترهمچنین به من گفت: پدرت نوشیدنیهای طعم دارراشبیه دارومی نوشد.

    درفاصله ای که بادوچرخه، ازدفتردکترمورفی طرف خانه میرفتم، مادرم ترسید. به طوروحشتناکی احساس تنهائی میکرد، امابه هیچکس تلفن نکرد، چراکه اوهم احساسی شبیه یک مقصرداشت. دروغگوئی من آن تاثیررارویش گذاشته بودو مقصرشخص خودرامی پنداشت. درچنان وقتهائی، به خواهرهام فکرنمی کرد، یکی باشادی ازدواج کرد، دیگری درخشان، تودانشگاه فوردتحصیل میکرد. مادربه برادرم مایکل که کالج رارهاکرده بودتاهمراه بچه های فراری تولس انجلس کارکند، فکرنمی کرد. مادرتنهابه من فکرمی کرد. فکرمی کردازمن یک آشفتگی خانوادگی ساخته.
    مادردقیقاخانواده راخوب اداره میکرد. درفاصله ای که پدرم توطبقه بالامیمیرد، مادرمارادورهم جمع کرد. لیستهائی ازکارهادرست کردوبه هرکداممان کمک هزینه ی منصفانه ای داد. اوقات خواب تنظیم شدومادرآنهارابه تختخوابهاچسباند. ساعت های عادی رابه کارهای خانه اختصاص داد. مسئولیت هربچه به عهده بچه ی بزرگتربعدی بودوبه من یک سگ داده شد. هرازگاه وپیشاپیش می گفت که به ماعشق می ورزد. موقع شام، منتظربودیم هرکدام درکاری مشارکت کنیم. بعدازشام پیانومیزدوسعی میکردهماهنگ خواندن رایادمان دهدکه من نمیتوانستم. مادرکه ستایشگردام خانوادگی بود، آن رانقطه ضعف شخصیت به حساب میاورد.
   زندگی مشترکمان منظم تروسالم تربود، درفاصله ای که پدرمیمرد، قضیه مربوط به گذشته شده بود. قوانینی پایه ریزی کردکه ازش پیروی کنیم، درواقع نه خیلی متفاوت باآنهاکه بعدازمریض شدنش، برمااعمال کرد، اماپدرآنهارابه شیوه ای ناپایدار هدایت کرده بود. گرچه تصورمی کردیم به اجازه ای دست یابیم که همیشه ازپدر می خواستیم واوبیش ازاندازه میداد، چراکه ازبزرگواری کردن درموردچیزی، بیشتراز تنبیه کردن بی دلیلمان لذت می برد، به این دلیل که دروضعیت بدی بود. پدرتصمیم گرفته بودازرفتن خواهرم به یک مجلس رقص جلوگیری کند، گفته بودبهتراست خواهرم توخانه بماندوکاری درزمینه اصلاح خودش بکند. یایک چهارشنبه شب، همه ی ماراسرپا، دورهم جمع کردوبردبه اسکی روی یخ.
بعدازآگاهی به سرطانش، عوض شد، به مرورکه بیماری پخش شد، آرامترشد. شیوه دست انداختن ماراکنارگذاشت وهرازگاه گفتگوکردن باهاش ممکن می شد که درباره آخرین چیزی نبودکه اوراعصبانی کرده بود. مطالعه روزنامه هارامتوقف کردووقتش راکنارپنجره میگذراند.
   من وپدربه هم نزدیک شدیم. بازی پوکروچیزهائی که درکارکمکم میکردرایادم داد. بیماریش نبودکه مارابه هم نزدیک کرد. احتیاط بین ما، بعدازحادثه خرس ودرراه بازگشت به خانه، درهم شکسته بود. مایکل وخواهرهام، اززودتربازگرداندنمان، ازش عصبانی بودندوباهاش حرف نمیزدندوبهش نگاه نمی کردند. پدرجوک میگفت
«گرچه تجربه برخوردباخرس گریزلی روباخودداشتیم،بایدباخنده تحملش میکردیم.»
   وجوکهائی ازاین قبیل می گفت. جوکهاش منحرف کننده ی دیگران به نظرمی رسید، امادرمن تاثیرنداشت. انقدرسکوتش راادامه دادکه شروع کردبه لرزیدن. مادربه صخره های استوارکه خیره شد، فکرکردم پدرشروع کردبه درهم شکستن. من متوجه قضیه شدم – ازقبل هم ترسیده بودم. دیگران بعدازعادت کردن به دیدن خرس دراطراف خود، آن رایک شوخی پنداشته بودند، اماقضیه برای من وپدر، حادثه ای خطرناکترمی شد. من ازدوربودن ازآنجاخوشحال وازپدرسپاسگزاربودم که دورم کرده بود. ازجوکهاش فهمیدم چقدربه خودمی پیچد. من هم باگفتن یک جوک، خودرابهش نزدیک کردم.تام عصبی گفت:
« یه خرس بیرونه، » دیگران نگاه سردشان راطرف من چرخاندند. آنهافکرکردندمن خودشیرینی میکنم. اماپدرخندید.
   به پسرهای دیگرنزدیک به پدرشان که فکرمی کنم، به باهم به شکاررفتن شان، به پرت کردن یک توپ روبه جلووعقب وبه ساختن لانه پرنده هاتوزیرزمین شان فکر می کنم. به گفتگوهای طولانیشان درباره دخترها، جنگ وحرفه هافکرمی کنم. شایدآنهمه به درازاکشیدن نزدیک شدنمان به هم، به این دلیل بودکه من دارای آن عقایدبودم. شایدشیوه پایداری که داشتیم، ترس مشترکمان بود.

   نزدیکهای آخر، پدربیشتروقتهامی خوابیدومن تماشاش میکردم. ازپائین، هرازگاه به طورنامحسوس، صدای پیانوزدن مادررامی شنیدم. براش کتاب که میخواندم، گاهی ازتوصندلیش سرش راتکان میدادوروپوش حمامش بازمی شدومی افتادوزخم های درازتازه ی قرمزرنگ خون راروپوست سفیدشمکش می دیدم. تمام دنده هاش پیدابودوساق پاهاش به باریکی سیم بودند.
   یک مرتبه توزندگینامه یک مردبزرگ خواندم که خیلی راحت مرد. پنداشتم منظورنویسنده این بوده که مریض دردهاش رادرخودش نگهداشته، اعلام خطربی خودی وبرای اطرافیهاش ایجادناراحتی نکرده. پدرم هم راحت مرد. بدخلقیهاش رابامقولات دیگربیرون میریخت، مقولاتی مثل آرامش. روزهای پایانی، شکننده شد. شبیه این بودکه انگارصحنه ای راتمرین کرده وخشم زندگیش، نوعی ترس ازروی صحنه نمایش بوده است. پدرتماشاگرهاش راهدایت کرد- ما- بایک عضونمادین پیرصحنه که کی دلقک بازی کندوکی رووقارخودبه ایستد. ماهمه تکان خوردیم وشهامتش راستایش کردیم – همان کاری که انتظارداشت بکنیم.                         پدردرطبقه پائین وتویک استوانه پرتوخورشید، بعدازظهردیروقت یک روزسال نوودر حالی که من براش کتاب میخواندم، مرد. من توخانه تنهابودم ونمیدانستم چه کنم. اندامش من رانترساند، فوری وبلافاصله دلتنگ پدرم شدم. اشتباه به نظرمی رسید همانطورنشسته رهاش کنم، سعی کردم تواطاق خواب طبقه بالاحملش کنم، امابه تنهائی، خیلی سخت بود. رواین حساب، دوستم رالفی راازتوخیابان صداکردم. داخل شدودیدکه چه کاری راازش میخواهم، شروع کردبه گریستن، در هرحال، وادارش کردم کمکم کند. چندساعت بعدمادربه خانه رسید، بهش که گفتم پدر مرده، طرف طبقه بالادویدواسمش راصداکرد. چنددقیقه بعدبرگشت طبقه پائین. گفت « خداروشکر، سرآخرتورختخواب مرد. »
   این قضیه برای مادرمهم به نظرمیرسیدومن جریان رابهش نگفتم. شب پدرومادر رالفی تلفن کردندوگفتندازکاری که من کرده م، شوکه شده اند. مادرهم ازشنیدن داستان شوکه وعصبانی شد. چرا؟به این دلیل که واقعیت رابهش نگفته بودم؟ یابه این دلیل که اوبه واقعیت پی برده بودواین اعتقادکه پدرتورختخواب مرده بودرانمی توانست ادامه دهد؟ واقعانمیدانم.
وارداطاق نشیمن شدم وگفتم « مادر، من درموردنامه، متاسفم، واقعامتاسفم.»
   مادرچوبهای توبخاری دیواری راآماده می کرد، من رانگاه نکردولحظه ای حرف نزد. سرآخرکارش راتمام وخودراراست کرد، آتش راکه راست وریست کرده بود،نگاه کرد، گفت « عیبی نداره، برای یه مریض سلی بدنیست. »
« مادر، من متاسفم. »
« متاسف؟ متاسف ازاین که نامه نوشتی ومن پیداش کردم؟ »
« من نمی خواستم پستش کنم. اون یه جورجوک بود. »
ماهوت پاک کن رابرداشت وریزه تراشه های توبخاری دیواری راجاروکرد. پرده هاراکشیدوروکاناپه نشست، پاهاش راروهم انداخت وگفت:
« ها، ها. بشین، گوش کن، همیشه نصیحتت نکرده م؟ »
« کردی. »
« این کاروکرده م؟ »
سرم رابه نشانه ی تائیدتکان دادم.
« خب، قضیه هیچ فرقی نمیکنه. منظورم اینه که من مادرتم. میخوام یه کم بیشتر راهنمائیت کنم، به خاطرخوشبختی خودت. لازم نیست تموم این کاراروبکنی، جیمز. اونابه هرصورت پیش میان. »
لبه ی دامنش راجمع کرد « می فهمی چی دارم میگم ؟ »
« منم همینجورفکرمیکنم. »
« توداری خودتوگول میزنی، این چیزیه که سعی میکنم بهت بگم. به سن من که برسی، هیچ چی درباره زندگی نمیدونی. تموم چیزی که میدونی، اون چیزیه که ساختی. »
درباره قضیه فکرکردم. منطقی به نظرمیرسید. مادرحرفش رادنبال کرد:
« من فکرمیکنم تواحتیاج داری بیشترازتوخودت بیائی بیرون. بیشتردرباره مردم دیگر فکرکن. »
زنگ درخانه به صدادرآمد. مادرگفت « بروببین کیه. بعددرباره این موضوع حرف میزنیم. »
    دکترمورفی بود. دکترومادرازهم عذرخواهی کردند. مادراصرارکرددکترشام بماند. رفتم آشپزخانه تابرای نوشیدنیهاشان یخ بیاورم. برکه گشتم، درباره من حرف میزدند. رومبل نشستم وگوش دادم. دکترمورفی به مادرمی گفت که متاسف نباشد.
دکترگفت « جیمزپسرخوبیه. من درباره پسربزرگم تری، خیلی فکرکرده م. میدونی، اون واقعانادرست نیست، امادرستکارم نیست. به نظرمیرسه، من نمیتونم به اون برسم. جیمز، حداقل، پنهانکارنیست. »
مادرگفت « نه، اون هیچوقت پنهانکارنبوده. »
دکترمورفی دستهاش رابین زانوهاش پنجه کردوبه من خیره شدوگفت:
« خب، اون تری پنهانکاره. »
   قبل ازنشستن کنارمیزشام، مادردعاخواند، دکترمورفی سرش راخم کردو چشمهاش رابست وروسینه ش صلیب کشید، گرچه درکالج اعتقادش راازدست داده بود. دریکی ازملاقاتهامان، درست باهمان کلمات، این قضیه رابه من که گفت، من تصویریک بارانی توراهروتیره بیرون آویخته راباخودداشتم. دکترمقدارمعتنابهی شراب نوشیدواصرارداشت درباره موضوع سلوکش باتری گفتگوکند. دکترپذیرفت که به مرزدوست نداشتن پسربچه رسیده وقضیه رابه عده ای ازمریض هاش هم یادآوری کرده است، چندنفرشان راهم مادرومن می شناختیم. دکترگفت آنهاراهم دوست نمی دارد. مثل فرددارای رژیمی که به خوداجازه خوردن تنهایک قاچ سیب زمینی بدهد، کلمه دوست نمیداردرابارغبت به کاربردوگفت:
« نمیدونم چه کاراشتباهی کرده م. »
وناگهان وبدون مراجعه به مقوله ای خاص، گفت:
« دوباره وازطرف دیگه، ممکنم هست هیچ اشتباهی مرتکب نشده باشم. نمیدونم دیگه چه فکری بکم. »
مادرگفت « من میدونمی چی فکری بکنم. »
« کاری درجهت حفظ نفس بکن. چطورمیتونی یک نفس رواصلاح کنی که خالق همه ی ما، اون کاررونکرده باشه؟ »
   این یکی ازمعماهای موردعلاقه دکترمورفی وتقریباکافی بودکه دربرابرهربهانه ای یورتمه برود. دکترکودکی بودبایک کارت چشم بندی.
مادرگفت « بدون شام بفرستش بخوابه، بگذارکاراشو اختراع کنه. »
دکترناگهان طرف من برگشت وپرسید« توچرااون کاررومیکنی؟ »
این یک سئوال بکربود. پشت کنجکاوی رضایتخشش، موضوعی نداشت. مادرنگاهم کرد، همزمان کنجکاوی چهره ش راپوشانده بود.
گفتم « نمیدونم. » وعین حقیقت بود.
دکترمورفی سرش راتکان داد، نه به خاطرپیش دستی کردن روجواب من، بلکه به دلیل پذیرفتن آن.
« این مضحک نیست؟ »
« نه، مضحک نیست، میتونم توضیح بدم. »
مادرپرسید« چراقضیه اینهمه غم انگیزه؟ چراهمه چی ناراحت کننده ست؟ »
دکترمورفی گفت « شایدچیزای غم انگیزجالب تره.»
مادرگفت « نه برای من. »
من گفتم « واسه منم جالب نیست، فقط، خودش همینجوری میاد. »
   دکترمورفی بعدازشام، ازمادرخواست پیانوبنوازد. مخصوصامیخواست این ترانه رابخواند « بیاخونه ابی، لامپای راه پله روشنه. »
مادرگفت « چیزای قدیمی. »
ایستادوباخوشحالی دستمالش راچندتاکرد. اوراتااطاق پذیرائی دنبال کردیم. مادرخودراگرم که می کرد، دکترپشت سرش ایستاد، ترانه « بیاخونه ابی، لامپای راه پله روشنه. »راباهم خواندند. نگاه کشیده دکترراروبه پائین ورومادرتماشاکردم، انگارسعی میکردچیزی رابه خاطرآورد. چشمهای مادربسته بودند. بعدازترانه، ترانه « آه، رازبزرگ »رادرجواب یکدیگرخواندند. افسوس خوردم که صدانداشتم، آهنگ خیلی دل نشینی داشت.
مادرآخرین آهنگ راکه مینواخت، دکترگفت « شروع کن جیمز، این آهنگای قدیمی خیلی به مذاقت خوش نمیاد؟ »
مادرگفت « اون تنهانمیتونه بخونه. »
   دکترمورفی که رفت، مادرآتش روشن کردوبازهم قهوه درست کرد. توصندلی بزرگ فروکش کرد، پاهاش رادرازوازهم بازکردوچندمرتبه جلوبردوعقب کشید، گفت:
« مسخره بود. »
« شماوپدرهیچ وقت ازاینجورکارامی کردین؟ »
« چندباری، اولابیرون که می رفتیم. فکرنمی کنم ازاین جورکاراخوشش میامد. اون شبیه توبود. »
   فکرکردم مادروپدرازدواج خوبی داشتند. پدرمادرراستایش میکردومن دوست داشتم مادررانگاه کنم. پدرهرشب سرشام، عادت داشت شمع هاراآهسته به چپ وراست مرکزمیزحرکت دهد، آنطوری میتوانست انتهای میزراببیند. وهرروزغروب که مادرمیزرامی چید، شمع هارادوباره تومرکزمی گذاشت. مادرانگارخیلی دلتنگ پدرنمی شد. امامن نفهمیدم واقعادلتنگش می شدیانه، درهرحال، خودمن خیلی دلتنگش نمی شدم، نه به اندازه ای که بایدمی شدم. بیشتروقتهادرباره چیزهای دیگر فکرمی کردم.
« جیمز. »
منتظرماندم.
« من فکرکرده م توبایددوست داشته باشی بری پائین وچندهفته یاهمین حدودا، بامایکل بمانی. »
« مدرسه چی میشه؟ »
« باپدرمکسورلی حرف میزنم. اون اهمیت نمیده. ممکنه این قضیه خودبه خودرفع ورجوع بشه، اگه توشروع کنی به فکرکردن درباره مردم دیگه. »
« این کارومی کنم. »
« منظورم اینه که به قضایاکمک کنم، همونکاری که مایکل میکنه. مجبورنیستی بری، اگه دوست نداری. »
« ازنظرمن خیلیم خوبه. دوست دارم مایکل روببینم. »
مادرجمع شدوپاهاش رازیرش لمس وقهوه ش راپرصدا، مزمزه کرد.
« اون کلمه که مورفی ناگهان بکاربرد، به چه معنی بود؟ تومعنی شومیدونی؟ »
« پارانوید؟یعنی این که یه نفرفکرمیکنه همه بیرون ریختن تااونوبگیرن. مثل اون زن، فرانسس که بعدازمراسم یقه تورومیگیره. »
« نه پارانوید. همه میدونن معنیش چیه. یه چیزی مثل سول...»
« آه، خودشیفته. یه خودشیفته کسیه که فکرمیکنه هرچی دوراطرافشه، اون به وجودآورده. »
مادرسرش راتکان دادوآهسته روقهوه ش فوت کردوبدون نوشیدن، آن راپائین گذاشت.
« من ترجیح میدم پارانویدباشم. توواقعافکرمیکنی فرانسس پارانویده؟ »
« البته، دراین باره جای سئوالم نیست. »
« منظورم بیماری واقعیه. »
«همون چیزیه که پارانویدنامیده میشه، یعنی مرض پارانوید.توچی فکرمی کنی، مادر؟»
« تودرباره چی اونقده عصبانی هستی؟ »
صدام راپائین آوردم « من عصبانی نیستم. نه، عصبانی نیستم. اماتوبه اون داستانائی که تعریف میکنه اعتقادنداری، داری؟ »
« خب، نه. نه دقیقا. فکرنمی کنم به چیزائی که میگه، واقف باشه. اون یکی رو میخوادکه گوش کنه. اون احتمالاهمیشه تویه اطاق کوچک، باخودش زندگی می کنه. رواین حساب، اون پارانویده. درموردفکرکردن درموردش، نظری ندارم. جیمز، مابایدبراش دعاکنیم. به خاطرمی سپاری که این کاروبکنی؟ »
سرم رابه نشانه تائیدتکان دادم. به ترانه خواندن مادرفکرکردم « آه، رازبزرگ. »، بیانی باظرافت، دعاکردن بااعتمادبه نفسی راحت، به ذهنم خطورکردکه تصور مادر درمقایسه بامن، فوق العاده است. میتوانست چیزهائی رابه عنوان تجمع باهم، تصورکندکه ازهم جدانشوندوسقوط نکنند. خیره نگاهم کرد، درخودلرزیدم. دقیقافهمیدم که میرودتابگویدوگفت:
« پسر، میدونی توروچیقدردوست میدارم؟ »
   
   بعدازظهرروزبعدسواراتوبوس عازم لس آنجلس شدم. طرف سفرپیش رو، جاده یکنواخت ومزارع خالی دوطرف جاده رانگاه کردم. مادربامن ودرامتدادراه، تافاصله ای زیادوتامحل تلاقی جاده، راه آمد. ایستگاه شلوغ بودودرهم فشرده. روسکوی بارگیری وسوارشدن، پرسید:
« مطمئنی اتوبوس همینه؟ »
« آره. »
« خیلی کهنه به نظرمیرسه. »
« مادر...»
« خیلی خب. »، من رابه خودش فشردوبوسید، چندلحظه ی اضافی نگاهم داشت که نشان دهدآغوشش صمیمی است ونه مثل هرکس دیگر. هیچوقت تشخیص ندادکه هرکس دیگرهم همان کاررامی کند. سواراتوبوس شدم وتاوقتی که دیگر ناراحت کننده شد، برای هم دست تکان دادیم. کارمادرتمام که شد، ایستادم وچمدان رابالای سرم مرتب کردم. نشستم وبه همدیگرلبخندزدیم. راننده موتوراکه روشن کرد، دست تکان دادیم. راننده بلندشدمسافرهارابشماردوموتورناگهان خاموش شد. راننده نشست وجاش رامرتب که کرد، مادوباره دست تکان دادیم. اتوبوس خودرابیرون که کشید، مادرومن باتسکینی ساده، یکدیگررانگاه کردیم.
   سواریک اتوبوس اشتباه شده بودم. این اتوبوس هم میرفت لس آنجلس، امااز جاده اکسپرس. توسن ماتئو، پالوآلتو، سن خوزه وکاسترویل توقف کردیم. کاسترویل راترک کردیم، باران شدیدی شروع شد، پنجره ی من درتمام راه بسته نمی شد، جریان باریک آب ازدیواره، روصندلی من جاری بود. بایدازدیواره فاصله می گرفتم وطرف جلوخم می شدم که خشک بمانم. باران شدیدترشد. موتوراتوبوس طوری صدامیدادکه انگارمیخواست تکه تکه شود.
درسالیناس، مسافرخواب کنارم، ازجاپرید، اماقبل ازعوض کردن، بوسیله یک زن عظیم، بالباس پرخط وخطوط که یک ساک خریدباخودداشت، جااشغال شد. صندلی خودونصف صندلی من راهم اشغال کردورودیواره خیس فشارم داد. طرف من چرخید ونگاهم کرد، باصدائی بلندگفت:
« این یه طوفانه، گشنته؟ »
بدون منتظرجواب شدن، توساکش راگشت ویک تکه جوجه بیرون کشید، انداخت وفریادزد:
« هی، توروخدااینونیگاه کن، میخوادبایه تکه مرغ بره شهر! »
چندنفربرگشتندوخندیدند. من هم جوجه استخوانی رانگاه کردم وگرفتم وخندیدم. تکه راتمام کردم وزن یک تکه دیگرویک تکه دیگربهم داد. بعدشروع به دادن تکه مرغهابه همسایه هامان کرد.
   بیرون سن لوئیس اوبیسپو، صدای موتوربیشتربالاگرفت وناگهان بدون مقدمه، دیگرهیچ صدائی نداد. راننده کنارکشیدوازجاده خارج شد. ریزش باران وخیس شدن، دوباره شروع شد. چند لحظه بعد، راننده یادآوری کردکه اتوبوس خراب شده وقرار است یک اتوبوس دیگربفرستندکه سوارمان کندوببرد. یک نفرپرسید:
« اومدن اتوبوس ممکنه چی مدتی طول بکشه! »
راننده گفت نمیداند. زن کنارمن دادزد« شلواراتونوسفت بچسبین!هرکی عجله داره بره لس آنجلس، میباس کله شووارسی کرده باشه! »
   باددراطراف اتوبوس به شدت می وزید، تکه های باران ازهردوطرف، به شیشه های اتوبوس می کوبید. اتوبوس آهسته تکان میخورد. روشنای بیرون قهوه ای زخیم بود. زن کنارم، تمام مسافرهاراتوراهرواطراف جمع کردوگفت :
« چی جائی که اومدین وچی جائی که میرین، من همه جاش بوده م. »
روزانوی من کوبیدوگفت « توچی؟ والدینت یه مزرعه مرغ دارن ؟ امیدوارم اینجورباشه! »
پرصداخندید، بهش گفتم « من مال سانفرانسیسکوهستم. »
گفت « سانفرانسیسکو، جائیه که شوهرم ساکن شد. »
ازم پرسید« اونجاچی کارمی کردی؟ »
جواب دادم « بامهاجرای اهل تبت کارمیکردم. »
« راستی؟ بایه دسته تبتی چیکارمیکردی؟ »
مردروبه روی ماگفت « به نظرمیرسه خیلی جاهای دیگه م هست که اونامیتونن رفته باشن، ازکنارمرزائی میان که مااونجاهانمیریم. »
زن کناریم تکرارکرد« توبایه گروه تبتی چیکارمیکنی؟ »
« سعی میکنم واسه شون کاروخونه پیداکنم وگرفتاریهاشونوگوش میکنم. »
« تواونجورحرفارومی فهمی؟ »
« آره. »
« درباره ش حرف میزنی؟ »
« خیلیم خوب. من توتبت متولدوبزرگ شده م. پدرومادرم اونجامبلغ مذهبی بودن.»
همه منتظرماندند.
« کمونیستاکه حاکم که شدن، اوناکشته شدن. »
زن عظیم آهسته روبازوم زد.
گفتم « مسئله ای نیست. »
« واسه چی یه چیزی به زبون تبتی نمیگی؟ »
« دوست داری چی بشنوی؟ »
« بگوگاوپریدروماه. »
زن نگاهم کرد، خندید، حرفم راتمام که کردم، دیگران رانگاه کردوسرش راتکان داد.
گفت « خیلی خوب بود، مثل موزیک بود. یه کم بیشتربگو.
« چی ؟ »
« هرچیزی. »
همه طرف من دولاشدند. باران، ناگهان پنجره هاراکورکرد. راننده خوابش برده بودوبرای اتوبوس لرزان، آهسته خرخرمی کرد. بیرون، پرتوگل آلود، به شکل زردکم رنگ، سوسومیزد، درفاصله ای دورتوفان بود. زن کنارم، خودرابه عقب تکیه دادوچشمهاش رابست، همه ی دیگران هم همان کارراکردند، انگارمطمئن بودندچیزی راکه براشان میخوانم، یک سرودمقدس باستانیست...

 


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست