یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

یادِ فریدونِ فرخ زاد


اسماعیل خویی


• در بهمنِ ۱۳۵۲، یک شب آقای فریدونِ فرخ زاد، که پیش از آن او را تنها در تلویزیون دیده بودم، به من تلفن زد و با لحنی خودمانی گفت: ـ «خویی جان!خوشحال ام بگویم امسال تو جایزه ی فروغ را بُرده ای. تبریک می گویم. سالِ پیش، می دانی که، احمدِ شاملو برنده ی ما بود!» چهره ی فروغ جانِ فرخ زاد و لبخندِ احمدجانِ شاملو از پیشِ چشمان ام گذشت. آقای فرخ زاد افزود: ـ«این را می گویم، چون می گویند ممکن است تو آن را نپذیری!» ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
سه‌شنبه  ۲۵ تير ۱٣۹٨ -  ۱۶ ژوئيه ۲۰۱۹



دیشب،تنی از دوستانِ دیرین و ارجمندم،تلفنی،سالگردِ زادروزم را به من شادباش گفت.
از او سپاسگزارم:
هم به این دلیل که به یادِ من بوده است؛و هم به این دلیل که،در گپ وگفتی که با هم داشتیم، پیش آمد تا یادی کند از «جایزه ی فروغِ فرخ زاد»: و، با همین تلنگر،این پرسشِ خودسنجانه را در من برانگیزد که:
ـچرا ،در چهل و پنج سالِ گذشته،هیچگاه، جز به یکی دو اشاره،از این جایزه سخنی نگفته ام؟!
دیگران،بیش و پیش از هر چیز،گمان می کنم،از مهربانی بوده است که،در پیوند با آن،برآن شده اند تا خاموش بمانند. انگار می خواسته اند این«پیشآمد» از یادها برود! بنیادگذارِ این جایزه خانواده ی فرخ زاده بوده اند؛ امّا اجراکننده ی آن، برادرِ فروغ، فریدونِ فرخ زاد بود: که بیشینه ی روشنفکرانِ ما دوست داشتند که دوست اش نداشته باشند!
امّا خودِ من چی؟خودِ من نیز آیا آن را فراموش کرده بودم؟
نه،به راستی،اگر می خواستم نیز،نمی توانستم فراموش اش کنم.
سبا،دخترم، در همان نخستین باری،پس از انقلاب، که به دیدارم در لندن آمده بود،لوحه ی کنده کاری شده ی جایزه را به ارمغان برای من آورده بود؛ و بیش از سی سالی می شود که من آن را، در اتاقِ نشیمنِ خویش، در دیدرس می دارم.
بر آن می خوانیم که، این جایزه،«در ۲۴ بهمن ماه ۱۳۵۲ به خاطرِ شعر به معنی مطلق و به منظورِ قدردانی از زحماتِ بی دریغش در راهِ توسعه ی فکر و فرهنگ به اسماعیل خویی اهدا گردید.
کمیته ی جایزه فروغِ فرخ زاد.»
و،پس،خاموشی ی من،از هر چه بوده ،باری،از فراموشی نبوده است. نه، به هیچ روی.
از چه بوده است،پس؟ آیا من خود نیز شرمگین بوده ام از این که جایزه ای گرفته ام؟ آن هم از دستِ فریدونِ فرخ زاد؟نع! به هیچ روی.
و،پس،چرا؟باید بروم سرِ سطر و بگذارم ماجرا خودش نشان دهد چرا!
باری،
در بهمنِ ۱۳۵۲،یک شب آقای فریدونِ فرخ زاد، که پیش از آن او را تنها در تلویزیون دیده بودم،به من تلفن زد و با لحنی خودمانی گفت:
ـ«خویی جان! خوشحال ام بگویم امسال تو جایزه ی فروغ را بُرده ای.تبریک می گویم .سالِ پیش،می دانی که،احمدِ شاملو برنده ی ما بود!»
چهره ی فروغ جانِ فرخ زاد و لبخندِ احمدجانِ شاملو از پیشِ چشمان ام گذشت.
آقای فرخ زاد افزود:
ـ«این را می گویم، چون می گویند ممکن است تو آن را نپذیری!»
نمی توانستم، یعنی نمی خواستم، به او بگویم آنان که این را می گویند به دلیلِ«شومن» بودنِ خودت است که چنین می گویند.
گفتم:
ـ«نه، آقای فرخ زاد! گرفتنِ جایزه ای که به نامِ ارجمندِ فروغ است ،تنی از استادانِ خودم،شاملو جان،نخستین برنده ی آن است، مگر می شود مایه ی سرافرازی ی من نباشد؟»
به خنده گفت:
ـ«آخر می گویند تو چپی!»
به خنده گفتم:
ـ«امّا چپول نیستم!»
ـ:«چپول؟!»
ـ:«یعنی چپ گرایی که،برای نمونه،به دلیلِ فرهیختگی اش، کارِ تلویزیونی ی فریدونِ فرخ زاد را بسیار هم خوش داشته باشد، امّا، به دلایلی که همجنسگرابودنِ او بزرگ ترین شان هم نیست، هنرِ این«شومنِ» نامدار را انکار کند!»
این پاسخی بود که در دل داشتم. آنچه به او گفتم، امّا ـ همچون سراسرِ این گفت وگو ـ دُرُست و سرراست ، با همین واژه ها نبود. آنچه به او گفتم، برگردانی بود از این پاسخ، که شرمندگی ام از لحنِ خودمانی و مهربانِ او بر زبان ام آورد:
ـ«چپول یعنی چپ گرای گیرم فرهیخته ای که بر واکنش های عاطفی ی او نیز وجدانِ مصلحت گرایِ سیاسی اش رنگ و انگِ جهان نگری ی او را می زند. او، برای نمونه در گستره ی هنر، کم پیش نمی آید که هنرمندی ویژه، یا کاری ویژه، را به دل خوش یا ناخوش داشته باشد، امّا ، به زبان، برعکس، ناخوش یاخوش. چپول،همچون آخوند، ریاکار است. این، امّا، یگانه ویژگی ی او نیست. چپول تکسویه نگر نیز هست؛ و، در «سختگیری و تعصب» نیز، باز همچون آخوند، به راستی که بسی «خام»است و اگر پیش آید، «خون آشام*» هم!
از شایعه ی «همجنسگرا»بودنِ او هیچ نگفتم. چرا که این، اگر راست هم می بود، به هیچ کس، جُز خودش، هیچ ربطی نداشت. تنِ هر کس تنها از آنِ اوست؛ و حقِ اوست، و نه هیچ کسِ دیگری را، که با آن بکند هر آنچه دلخواهِ اوست. تنها به یک شرط: که آنچه هایی که او، یا هرکس، با تنِ خویش می کند هیچ آسیبی به دیگران نرساند.
باری،
و،با این همه، از چند شب مانده به روزِ ۲۴ بهمن، شبی نبود که، در آن، آقای فرخ زاد باز هم به من تلفن نزند و از نگرانی اش از احتمالِ نرفتنِ من به جشنِ اهدای جایزه(ها) ی فروغ سخن نگوید.
تا، سرانجام ، ۲۴ بهمن رسید. و من رفتم جایزه ی خود را از دستِ فریدونِ فرخ زاد، گرفتم: و چه فریدونِ فرخزادی ! سپاسمند از به خوشی پایان گرفتنِ ماجرا! و شادتر از همیشه، اگر می شد چنویی از همیشه شادتر هم باشد!
امّا نه! ماجرا آن شب پایان نیافت. چند روزی پس از آن، هفته نامه ی فردوسی در آمد، با گزارشی کوتاه و آشکارا بدخواهانه از آن شب،که گزاره ی چشمگیرش چنین چیزی بود:
«اسماعیلِ خویی به آرایشگاه رفت، گیسوی خود را چتری زد و رفت از فریدونِ فرخزاد جایزه گرفت!»
فردای آن روز، فریدونِ فرخ زاد ـ که نخستین دیدارم با او واپسین دیدارِ ما هم بودـ مثلِ همیشه تلفنی، از من پرسید:
ـ«ببینم ،خویی جان! اینها می خواهند جایزه را بدنام کنند یا تو را یا مرا؟!»
گفتم:
ـ«بهتر است سخت نگیریم. بازی اشکنک (هم)دارد، سرشکستنک (هم)دارد!»
و گذشت و رفت.
و ما ماندیم، تا «شاه رفت» و «امام آمد» و انقلابِ اسلامی(شده)ما را پرتاب کرد به بیدرکجا.
در بیدرکُجا بود که من، سرانجام، توانستم درباره ی فریدونِ فرخ زاد، سخنِ دل ام را ، در نوشته ای، به روی کاغذ آورم، آن هم به کوتاهی:
«فریدونِ فرخ زاد بهترین شومنِ تلویزیونی ی ما بود.»
شعرهای فارسی اش را خوش نمی داشتم. می دانستم، امّا، که، به آلمانی هم، دفترِ شعری دارد که، افزون بر ستوده شدن، جایزه ای هم ربوده است.
در بیدرکجا بود، امّا، که جنمِ سیاسی ی این روشن اندیشِ مردُمگرای و میهن دوست و جان برکف را نیز شناختم؛ و دلیری و پیگیری ی او در گلاویزی با فرمانفرمایی ی آخوندی را به راستی ستایش انگیز یافتم. و از روزی که سلاخی شدنِ داعشیانه اش قربانی ی دیگری افزود بر رشته ی درازِ قتلهای زنجیره ای، او، خود، هرچند دیر امّا سرانجام، تنی دیگر در جرگه ی «جان»های من نیز بوده است. به او نمی گویم: فریدونِ فرخ زاد. می گویم: فریدون جانِ فرخ زاد.

نهم تیرماه۱۳۹۸،
بیدرکجای لندن

*«سختگیری و تعصّب خامی است:
تا جنینی،کارت خون آشامی است.»
مولوی.

یادداشت:
کتابِ میرزا آقا جانِ عسگری(مانی) آغازه ی خوبی ست برای شناختنِ هنرمند و خرافه ستیزی دلیر و پیگیر، که فریدون جانِ فرخ زاد بود. کاش این آغازه پژوهش های ژرف تری نیز به دنبال داشته باشد.


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست