یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

یـادداشـت های شـــــبانه: (۹۲)


ابراهیم هرندی


• کارل مارکس نشان داد که تنش های طبقه های دارا و ندار در جامعه، موتورِ رانش های سیاسی و تاریخی ست و نابرابری در دسترسی به سازه های زیستی، بنیادِ همه ی کژی ها و کاستی ها و ناهماهنگی ها و نابسامانی های فردی و اجتماعی. داروین ، انسان را گونه ای جانوری، بردرختِ بارورِ هستی یافت و ساختار تن و جانِ او را وامدارِ کوله باری از بنیادهای غریزیِ رفتارها و کردارهایِ جانوران پیش از او دانست. این نگرش، انسان را از جایگاهِ بلندِ "اشرف مخلوقات" بودن به زیر کشید و او را جانوری از بی شمار جاندارانِ جهان قلمداد کرد. فُروید، با پُرنما کردنِ نقشِ نیروی جنسی، خیزوخواب های عاطفی انسان را واتاب های خواهش ها، کشش ها و کوشش های جنسی او دانست و آشکارا گفت و نوشت که بخش بزرگی از گزینه های فرد در زندگی روزمره اش، ریشه در رانش های جنسی او دارد و نه در حسابگری های خردمندانه. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه  ۲٣ تير ۱٣۹٨ -  ۱۴ ژوئيه ۲۰۱۹


 
۵۹۵. دکانِ مبارزه سیاسی

تابوت اش در زیرِ انبوهی از دسته ها و شاخه های گُل پنهان شده بود. چه گَل های زیبایی! چه صحنه ی زشتی! چه روزِ بدی. هر دسته گل از سوی گروهی، سازمانی و یا رسانه ای بود که برنامِ او انگی از مزدوری می زد و نشانه ی آلودگی ذهن و زبان و جهانِ او در پیشگاه تاریخ بود. یکی از سوی شورای ملیِ فلان. دیگری از تلویزیونِ ایرانِ بهمان، سومی از همکارانِ او در رادیو....

چه روزگارِ غریبی! در زندگی گاه ها و جاهایی هست که انسان در می ماند که چرا و چگونه خود را بناگهان در آن گاه و آن جا یافته است. تجربه ای که هزار بار از زهره تَرکان ترین کابوسِ نیمه شبی دهشتناکتر است. مانده بودم که پادافره چه گناهی مرا به آنجا کشانده بود و در کنارِ تنی چند از دوستان ام، درصف دشمنان میهن ام ایستانده بودم. فریادِ دسته گلی را که در دستم می فشردم و رهایش نمی کردم، چه بود؟ شگفتا که مرگ هم می تواند پایانِ نام و آغازِ ننگ باشد.

چهار تا از آن دسته های گل با پول حکومت های عربی خریده شده بود. چندتایی هم با پول کشورهایی که وی همیشه آن ها را دشمنان اصلی ایران می دانست. آنگاه همان دشمنان، در واپسین بدرود، تابوت او را بپاسِ همکاری اش با رسانه های فارسی، گلباران کرده بودند. چه طنز تلخی!

همیشه پیش از آنکه کسی چیزی درباره ی همکاری اش با آن گروهک ها و رسانه ها از او بپرسد، او پرسش های ناکرده ی دوستان و آشنایان را پاسخ می داد. همیشه در پی بهانه ای می گشت تا با صدای بلند بگوید که؛ من کاری ندارم که این ها از کجا پول می گیرند و چه هدفی دارند. من می خواهم که پلاتفرمی برای برقرار کردنِ دیالوگ با هم میهنانم داشته باشم. من هرگز آلتِ دستِ کسی نشده و نمی شوم. من حرف خودم را می زنم. البته هرگز کسی در پاسخ به او نگفت که امروز تو با امکاناتِ آسان و ارزان، می توانی رسانه خودت را داشته باشی. سردبیرِ نشریه ی آنلاینِ خودت باشی. کانال یوتیوبِ خودت را داشته باشی. رادیوی اینترنتی خودت را دایر کنی. نه، هرگز کسی چنین چیزی به او نگفت. البته گفتن هم نداشت، زیرا همه می دانستند که او مانندِ تنی چند از اهل قلم و فرهنگ و هنر، دکانی بنامِ "مبارزه سیاسی" باز کرده است.

***

۵۹۶. تحریف و تخریبِ نگرش های دگرگونسازِ تاریخی

در دوسده ی گذشته سه نگرشِ بزرگِ تاریخی جهان را دگرگون کرده است. این سه نگرش، مارکسیسم، داروینسم و فرویدیسم است که انسان را ناگزیر از بازنگری شیوه ی اندیشه خود و بازتعریفِ بسیاری از گفتمان های سیاسی، اقتصادی، زیستی، فرهنگی و اخلاقی کرده است. کارل مارکس نشان داد که تنش های طبقه های دارا و ندار در جامعه، موتورِ رانش های سیاسی و تاریخی ست و نابرابری در دسترسی به سازه های زیستی، بنیادِ همه ی کژی ها و کاستی ها و ناهماهنگی ها و نابسامانی های فردی و اجتماعی. داروین ، انسان را گونه ای جانوری، بردرختِ بارورِ هستی یافت و ساختار تن و جانِ او را وامدارِ کوله باری از بنیادهای غریزیِ رفتارها و کردارهایِ جانوران پیش از او دانست. این نگرش، انسان را از جایگاهِ بلندِ "اشرف مخلوقات" بودن به زیر کشید و او را جانوری از بی شمار جاندارانِ جهان قلمداد کرد. فُروید، با پُرنما کردنِ نقشِ نیروی جنسی، خیزوخواب های عاطفی انسان را واتاب های خواهش ها، کشش ها و کوشش های جنسی او دانست و آشکارا گفت و نوشت که بخش بزرگی از گزینه های فرد در زندگی روزمره اش، ریشه در رانش های جنسی او دارد و نه در حسابگری های خردمندانه.

این سه نگرشِ دگرگونساز، هرگز در هیچ جای جهان با خوشداشتِ دینمداران و قدرتمندان روبرو نشد. اگرچه هر این سه نگرش، از راهِ ترجمه به همه سرزمین هایی که اکنون صنعتی خوانده می شوند، بُرده شد، اما بدبختانه در کشورهایی که هنوز هم فرهنگ دینی برآن ها حاکم است، روندِ ترابری این نگرش ها به گونه ی دیگری بوده است. من در این یادداشت، به نمونه هایی از کوششِ دینمداران در تحریف و تخریبِ نگرش داروین در راستای خودی کردنِ آن و خنثی کردنِ بازتاب های آن می پردازم.      

در ایران برای نخستین بار میرزا تقی خان انصاری کاشانی که از نواندیشان دوران قاجار و استاد مدرسه دارالفنون بود، گزارشی از کتاب خاستگاه رسته ها را با برداشت و دریافتی آزاد از این کتاب در جزوه ای با نام؛ “جانورنامه” در سال ۱۲۸۷ قمری منتشر کرد. کاشانی این کتاب را چون جزوه ای آکادمیک، برای دانشجویان خود، ۱۱ سال پس از نخستین چاپ کتاب داروین نوشت. اما برگردان کامل نخستین کتاب داروین با نام،”منشاء انواع”، در سال ۱۳۵۷ شمسی توسط نورالدین فرهیخته در تهران به چاپ رسید.

البته پیش از انتشار این کتاب، برخی از باسوادهای ایرانی، از راه نوشته های شبلی شمیّل و دیگری نویسندگان عرب، آشنایی اندکی با اندیشه های داروین داشتند. برای نمونه، سید جمال الدین اسدآبادی، در کتابی بنام “نیچریه”۴، ردیه ای بر جستاوردهای داروین نوشته است۲ که نمونه درخشانی از آنچه آخوندها، آن را ادبیات خود، “مشاقبه” می خوانند است. مشاقبه آن است که اندیشه و یا سخنی ناراست را به کسی نسبت دهند و او را بخاطر آن اندیشه و یا سخن نکوهش کنند. سید جمال الدین اسد آبادی در نیچریه، چنین کاری را با داروین کرده است و سپس با انگ دهری بودنِ داروین، تئوری او را محکوم کرده است و مردود دانسته است.

“تئوری داروین در ایران "تئوری تکامل، نام گرفت و آخوندها کم کم آنرا به پیروی از علمای عرب، فرضیه ی "خلقت ِ تدریجی”، خواندند که البته هیچ پیوندی با تئوری برآیشی داروین ندارد. این گفتمان دینی را علمای عرب برای مبارزه با اندیشه های داروین ساختند تا داروین را خودی کنند و پذیرشِ اندیشه های او را برای مسلمانان آسان سازند. یکی از این عالمان اسلامی، آیت الله محمدرضا نجفی اصفهانی ملقب به “مسجدشاهی” ست که با خواندن برخی از مقالات شِبلی شمیّل به زبان ِعربی، برآن شد تا به گمانِ خود، به سخنانِ نادرست داروین پاسخ دهد. وی پاسخ های خود را در کتابی بنام، “نقد فلسفه داروین”۱ به زبان عربی گردآوری کرده است. نوشته های مسجد شاهی در این کتاب، چیزی فراتر سخنان عامیانهِ آخوندی روده- دراز و زیاده گو نیست. چنان که از نام کتاب پیداست، مسجد شاهی نیز با داروین و تئوری او آشنا نبوده است و او را فیلسوف می پنداشته است.

در روزگارِ ما دکتر یدالله سحابی یکی از کسانی ست که به تئوری داروین پرداخته است. او در کتابی بنام؛ "قرآن مجید و خلقت انسان"، کوشیده است تا کژی ها و کاستی های تئوری داروین را در پرتو آیه های قران راست و ریست کند و از این رهگذر، اندکی داروینسم اسلامی نیز به داروین بیاموزد! سحابی که آگاهی بیشتری از آخوندهایی که تا پیش از او درباره داروین سخن گفته بودند، داشت، با پافشاری شگفتی، در کتاب خود برآن است تا حقایقی را که در این باره می داند، تحریف کند و ذهن خواننده کتابِ خود را به سوی روایت اسلامی آن براند. وی نوشته است که کتاب های آسمانی یهودیان و عیسویان با حقایق علمی همخوانی ندارند، اما مسلمانان را از پیشترفت های دانش باکی نیست زیرا که:

"این حقیقت همواره جلوه گر است که حقایق علمی در آفرینش موجودات و انسان مورد تأیید متون مقدسه یهود و مسیحیت نیست و بنا به مندرجات مزبور، دو رکن علم و دین در تأیید یکدیگر نمی باشند ؛ ولی در قرآن خلقت تدریجی و پیوستگی موجودات و سپس تکامل فکری در انسان، از حقایق مسلمه ای است که در موارد عدیده و قبل از آنکه دانشمندان این زمان با تحقیق و تجربه به آن واقف و معتقد گردند، به عنوان یکی از نوامیس آفرینش یاد شده است."

بد نیست که روی این بُرّه از نوشته ی او اندکی درنگ کنیم. نوشته است؛ "حقایقِ علمی در آفرینش موجودات و انسان، تأیید متون مقدسه یهود و مسیحیت نیست ". نکته اساسی در این نیم جمله، آوردن واژه، “حقایقِ علمی”، در کنارِ “آفرینش”، است. آفرینش ماهیتی افسانه ای دارد، یعنی که آفریننده و آفریده در افسانه آفرینش، هر دو مفاهیمی ذهنی و ساختگی و روایی و پوچ و بی زمان و مکان هستند و فارغ از قوانین طبیعت هستند. آفرینش را تنها با باورِ دینی می توان پذیرفت. این مفهوم با "حقیقت"، یعنی آنچه در زیرِ پوششِ "واقعیت" پنهان است و باید با روش ویژه ی پژوهش و پالایش علمی آشکار شود، بیگانه است. هیچ حقیقت علمی در هیچ مفهوم افسانه ای نیست و نمی تواند باشد. افسانه را انسانِ ناتوان از دسترسی به حقیقت، برای پُرکردنِ جای خالی آن بکار می برد تا رخنه ای را در ذهن خود بپوشاند.

سپس نویسنده برای آن که دین خود را بر دیگر ادیان ابراهیمی برتری بخشد، کتاب های دینی یهودان و عیسویان را، بی ارزش کرده است. "حقایق علمی در آفرینش، مورد تاییدِ متون مقدسه یهودیان و مسیحیان نیست و بنا به مندرجات ِ مزبور، دو رُکنِ علم و دین در تایید یکدیگر نمی باشند." نیک اگر در نگریم، می بینیم که نویسنده تا اینجای جمله، چهارتا گُل، بسود اسلام زده است. نخست مفهوم ِ “حقایق علمی” را با آفرینش درآمیخته است. سپس آفرینشِ حقیقت مدار ِعلمی را در انحصار دین خود در آورده است و سپس تر دین های یهود و نصارا را متهم به ناسازگار بودن با علم و دین کرده است. یعنی یدالله سحابی به زبان دیگر نوشته است که؛ "هنر نزد اسلامیان است و بس." کار شگفتِ دیگری که نویسنده در این کتاب کرده است آن است که همه اطلاعات علمی زمان خود را گردآوری کرده است و سپس دراین کتاب، دربدر در پی یافتن آیه و حدیث و روایت، برای نشان دادن ریشه های اسلامی آن ها گشته است و با بافتن آسمان و ریسمان بیکدیگر، نشان داده است که آخرین دستاوردهای علمی زمان او درباره پیدایش کهکشان ها و زمین و گیاهان و جانوران، همه در هزار و چارصد و اندی سال پیش، در قرآن آمده بوده است!

دکتر یدالله سحابی، استاد دانشگاه و مردی جدی بود و خود را دانشی مردی فرهیخته می دانست. پس ما نیز باید نوشته های او را جِّدی بگیریم و به جِّد از خود بپرسیم که چگونه می شود که چنین مردی که خود را اهل دانش می دانست، این گونه در یک جمله، این چنین بی پرده و بی پروا، حقیقت و علم و دین و افسانه و توهین به متون مقدسِ دو دین بزرگی را که از دیدگاه وی از “ادیانِ الهی”، هستند، درهم آمیخته است تا سخنی را که پیش از او صدها ملای دیگر در مسجدهای هزاران روستای سرزمین های اسلامی گفته اند، به خیال خام خود، به کُرسی بنشاند؟ باید از خودمان بپرسیم که چه شرایط زیستی و فرهنگی سبب می شود که کسی و یا کسانی این چنین گستاخانه – شاید بی که بخواهند – پرده پوش حقیقت می شوند؟ به گمان من، یدالله سحابی با نوشتن کتاب،”قرآن مجید و خلفت انسان”، یادگار شگفتی از خود بجا گذاشته است. یادگاری که نام او را در ذهن آیندگان، به فهرست دشمنان بزرگ حقیقت در تاریخ علم در ایران خواهد افزود.

از دیگر کسانی که به این حوزه پرداخته اند، می توان از علامه طباطبایی، سید حسن نصر اصفهانی و مصباح یزدی یاد کرد که باید آن ها را نمایندگان گروهی دانست که هیچ گونه همخوانی آشکاری میان داروینیسم و اسلام ندیده اند. از میان این گروه نظر محمد حسین علامه طباطبایی۳، از همه با مزه تر است. وی برآن است که؛ "پیوستگی نسلی انسان و میمون قابل تجربه هم نیست؛ یعنی ما تاکنون تجربه نکرده‌ایم که فردی از افراد این نوع، به فرد دیگری از افراد نوع دیگر متحول شود. به زبانِ روشن‌ تر، هرگز کسی مشاهده نکرده است که میمونی انسان شود." گفتنی ست که دگرگونی های برآیشی، آنچنان کُند است که گاه اندک دگرگونی به میلیون ها سال نیاز دارد. اگر قرار بود که طبیعتِ جانداران به دگرگونی های آنی پاسخ دهد، تاکنون سفید پوستانی که در سده های گذشته به آفریقا مهاجرت کرده اند، سیاه پوست می بودند و سیاه پوستانِ آمریکا و اروپا، سفید پوست.
چنین می نماید که نویسندگانِ اهل دین در ایران، در پیوند با نگرش داروین، هیچ نکته تازه ای را که پیش تر در جهان اسلام گفته و یا نوشته نشده باشد، نگفته و ننوشته اند. این چگونگی گواه دیگری بر نداشتن آشنایی آنان با این چشم انداز ژرف و جهان گیر است.

بسیاری از علمای اسلامی، سخنان همگونی درباره مارکسیسم و داروینیسم گفته و یا نوشته اند و در چشم اندازی کلان نگر، این دو دیدگاه را الحادی و ارتدادی یافته اند. این چگونگی نشان دهنده ناآشنایی علمای اسلامی، بویژه گونه شیعی آن، با دانش مدرن نیز هست. کشیشان مسیحی در سده نوزدهم میلادی، انتقاد از داروین را با نقدِ تئوری او آغاز کردند وگفتند که هیچ یک از ویژگی های تئوری دانشی را ندارد. آنان همچنان به ناتوانی این چشم انداز در ارائه دستگاه اخلاقی اشاره کردند و نیز درباره جانور پنداری انسان هشدار دادند.۴

یکی از گزاره های بنیادی تئوری برآیشی داروین، پنداره بی برنامگی و ناهدفمندی هستی ست. اگر اهل دین در دنیای اسلام، همین یک گزاره را دریافته بودند، بی تردید هرگز سخن از سازگاری این نگرش با باورهای اسلامی نمی گفتند. این گزاره، گفتمان تکامل در ادیان سامی را به چالش می کشد و آن را بی بها می کند.

***

۵۹۷. شـعـــر

در نگاه‌ِ تو سرِ بریده ‌ای ست‌
که‌ لاله‌ راجامِ‌ِ خون‌ می‌ کند
و جان‌ راجوانه ی‌ اندوه‌
دریا،
شوراب‌ِ اشک‌ِ فرشتگان‌ است‌
و فواره ی‌ باژگون‌ِ بید،
تندیس‌ِ جنون‌
عجوزه‌ فریبکاری‌ ست‌ جهان‌
"بیتوته ی‌ کوتاهی‌
در فاصله ی‌ گناه‌ و دوزخ‌"

چه‌ بیهوده‌ پایان‌ِ جهان‌ را به‌ ماتم‌ نشسته‌ای!‌
چه بیهوده!!

رویای‌ مردگان‌ است‌
بُغضی‌ که‌ در جان‌ِ تو تـَرَک‌ می‌ خورَد
و سایه ‌ای‌ که‌ تو رابا خود به‌ آغاز جهان‌ می‌ کشاند
چه‌ بیهوده‌ می‌ پایند دستانِ‌ِ تو
دیوارها و فاصله‌ ها را!
چه‌ بیهوده‌!!

دیگر زمین‌ زمین‌ِ خدا نیست‌
دیگر کسی‌ نمی‌ آید
و آسمان‌ِ ِآبی‌ِ ِآرام‌
رنگین‌ کمان‌ِ کودکی‌ِ ما را
از یاد برده‌ است‌.

***

۵۹۸. رفتارهای میمونی.

نزدیک به همه ی رفتارها و کردارهای آدمیان در شکل ها و شیوه های گوناگون اش، گونه ها و نمونه هایی از رفتارها و کردارهای میمونی ست که بخش بزرگی از آن در پنجاه میلیون سال گذشته در میان میمون های گروه زی بویژه گونه های عنتر و گوریل در جنگل ها، دشت ها و دمن ها در پاسخ به نیازهای زیستبومیِ این جانوران شکل گرفته است و بخش اندکی از آن نیز در هزاره های نزدیک، در بیابان های گرم و سوزان در پی انبوه شدنِ شمارِ گونه ی انسان. همه ی آموزه ها و گزاره ها و پذیره های دین ها و آئین ها و گرایش ها و نگرش ها و ایدئولوژی ها و نیز، همه ی ترفندهای انسان فریبی، برای پنهان کردنِ این حقیقت پدید آمده است تا انسان را تافته ی جدا بافته ای نشان دهد. حقیقتی که پوشاندن و پنهان داشتنِ آن با لایه های دروغینی از واقعیت های ساختگی از هزاره های کهن تا به امروز توانسته است دکان های سودآوری برای فریبکاران و ترفند بازان و معرکه گیرانِ آئینی، دینی و اخلاقی باز کند.۱

حقیقت این است که آدمی نیز چون شاخه ای از درختِ بارورِ هستی و رسته ای از دسته ی میمون ها، پیوندِ بسیار نزدیکی با عنتر و شمپانزه دارد و با آن ها بر یک شاخه ی رُسته است و برآمده است.۲ این همریشگی و همرستگی سبب شده است که ژرفساختِ ژنتیکِ انسان و شمپانزه آنچنان بیکدیگر نزدیک باشد که بسیاری از ویژگی های رفتاری، کرداری و عاطفی این دو جانور همانند و همگون باشد. برای نمونه، انسان نیز مانندِ شمپانزه، گاه بجای “نه” گفتن، سرش را تکان می دهد. این کردارِ انسانی، یادگاری از دوران پیش از برآیش زبان است که انسان نیز چونان میمون های دیگر، با ایماء و اشاره که اکنون “زبانِ تن”، خوانده می شود، سخن می گفته است.۳

نمونه ی دیگری از کردارهای همگون میان انسان و شمپانزه، دست دراز کردن برای کمک خواستن است. هر این دو جانور در هنگامِ ترس از افتادن، دو دستان خود را بالا می آورند و بسوی دیگران دراز می کنند. این کردار که ریشه ی پایدارِ برآیشی دارد، هنگامِ بهم خوردنِ تعادلِ تن و لیزخوردن و یا خالی شدنِ زیر پای انسان و شمپانزه، خودبخود کارا می شود و دستان این جانوران را حتی اگر کسی نیز در کنارشان نباشد، بالا می برد. رویه ی دیگری از این چگونگی، دست دراز کردن برای گدایی ست که شمپانزه نیز توانایی آن را دارد و اگر در هنگام گرسنگی، میمون و یا انسانی را در حال خوردن و یا در دست داشتنِ خوراک ببیند، دست اش را برای گدایی بسوی او دراز می کند. همچنین شمپانزه نیز مانندِ انسان در کودکی و جوانی “هله هوله” خوردن را خوش می دارد و از زیاده روی کردن در خوردنِ دانه ها و میوه های شهدآلود و مستی آور باکی ندارد. هم نیز در هنگام افسردگی، با پُرخوری – البته اگر خوراکی در دسترشان باشد – خود را آرام می کند. نمونه های دیگرِ کردارهای همگون میان انسان و شمپانزه، توانایی بلند خندیدن، اوجاندنِ جنسی خود با دست (استمنا)، آزرده و افسرده شدن و حق خواهی ست.
بنیادی ترین تفاوت میان انسان و میمون های هم خانواده ی برآیشیِ او یعنی شمپانزه و عنتر در این است که انسان می تواند بسی بیش از آن دو جانور، خود را بجای دیگری بپندارد. پژوهش های پندارشناسی نشان داده است که شمپانزه می داند که هست و هرگونه دگرگونی برروی تن خود در می یابد. اما او نمی تواند خود را بجای شمپانزه دیگر بپندارد. توانایی پنداشتن در انسان، به گونه ای که بتواند خود را دیگری بینگارد و واکنش های او را پیش بینی کند، انسان را از همه ی جانوران دیگر جدا کرده است و او را در دستکاری در پدیده های جهان توانمند نموده است. تواناییِ پنداشتن سبب می شود که انسان بتواند خود را جای انسان دیگری بگذارد و استراتژی چگونه زیستن و مراوده با او را برنامه ریزی کند. این استراتژی می تواند؛ بُرد- بُرد، بُرد - باخت، باخت - بُرد و یا باخت - باخت باشد. یعنی که انسان همانگونه که می تواند با کسی همدل و مهربان باشد و با وی همدری کند، نیز می تواند با او از درِ دشمنی درآید و راهِ فریب و نیریگ درپیش گیرد. با این حساب، توانایی پنداشتن را هم باید بنیادِ زیستیِ آنچه “انسانیت”، خوانده می شود، دانست و هم زمینه ساز، خودکامگی و جانورخویی. می گویم جانور خویی، زیرا که جانوران تنها همین خو را می شناسند و گزینه ی دیگری ندارند. ژرفساخت رفتاری و کرداری جانوران، تنها خودکامگی و خودخواهی را میدان می دهد. اما انسان می تواند آگاهانه، نیازهای دیگری و یا دیگران را برتر از نیازهای خود بداند و یا بخواند. این توانایی ویژه ی انسان است. چنین است که ریشه ی انسانیت در تواناییِ پنداشتن، بسی پُرنماتر از ریشه جانور خویی ست، زیرا که این دومی، بسی پیش از برآیش پنداشتن، در فهرست توانایی های جانوران بوده است.

اگرچه انسان می تواند خود را بجای دیگری بگذارد و دلسوزانه با وی همدردی کند و با مدارا و گشاده دستی، همگان را شایسته ی آنچه برای خود می خواهد، بداند، اما این توانایی پیوندهای یکراستی با بُردارهای زیستبومی و زمانی دارد. در زیستبوم هایی که زنده ماندن دشوار و توانفرساست و خوراک و نوشاک، اندک و دشواریاب است، انسان نیز در راستای نیاز به ماندگاری خود، به خودکامگی و بخویش اندیشی می گراید. نیز در زمانی و یا جهانی که فرهنگِ آن نکوداشتنِ دیگران را خوش نمی دارد و مردمان را به خودی و بیگانه بخشبندی می کند، نیکوکاری دشوار و ناپسند می شود. دیگر آن که بخش بسیار اندکی از رفتارها و کردارهای آدمی با انسانیت سروکار دارد. بیشتر نیروی ذهنیِ انسان – به گونه ی ناخودآگاه – صرف گریز از هراس و درد و رنج و بیماری و نگرانی از رویدادهای ناگوار می شود. بخشی نیز در راه بیدار ماندن و بخواب رفتن بهنگامِ نیاز و به گذشته و آینده اندیشیدن و میان آن دو یویو کردن می گذرد. انسان همچنین برای نگهداری جایگاه ذهنی خود در خانواده، گروه و جامعه ای که در آن می زید، انرژی ذهنیِ زیادی بکار می برد. آبرو و اعتبار، نام هایی برای این درگیریِ ذهنی ست. همچنین مراوده با دیگران، بویژه عاشق و یا معشوق شدن و نیز دوست و یا دشمن شدن، ریخت و پاشِ انرژی آدمی را بیشتر می کند. دربند بودن و بیماری نیز دو دشمنِ بزرگ نیروی ذهنی انسان است. با این همه، انسانیت، بمعنای پذیرفتنِ حق زندگی برای دیگران، هرگاه و هرجا که در کار بوده است، با آزادی و آبادی همراه شده است. این پذیره، پدیده ی تازه ای در گستره گیتی ست که از زمان پیدایش انسانِ پندارمند، نزدیک به یکصدهزار سال پیش، پیدا شده است و در روزگارِ ما در جهانِ مدرن بعنوان “حقوقِ بشر” پذیرفته شده است.۴

این همه را آوردم تا بگویم که در روزگاری که انسان دارای حقوق جهانشمولی، فارغ از پیشینه خانوادگی و جنسی و جنسیتی و قومی و ملی و دینی و فرهنگی و رنگ پوست و ریخت و قواره خود دارد، تنها رفتارها و کردارهایی که بربنیاد پذیرش این حقوق که “حقوق بشر” خوانده می شود، استوار است را می توان رفتارها و کردارهای “انسانی” دانست. رفتارها و کردارهای دیگر، هرچند تاریخی، ریشه دار، فراگیر، دلربا، سنگین و رنگین نیز که باشند، باید آن ها را در زُمره ی رفتارهای میمونی دانست. رفتارهای و کردارهای میمونی، رفتارهای و کردارهای میمون های انسان نمایی ست که همه ی کنش ها و کوشش هایشان در راستای سودِ خود از جهان، بی هیچ توجه به نیازهای دیگران است. این شیوه ی رفتاری و کرداری همه ی گیاهان و جانوران از آغاز پیدایش هستی تا کنون بوده است. اکنون پس از سه و نیم میلیارد سال پس از پیدایش هستی برروی زمین، گونه ی جانوری بنام انسان پیدا شده است که در شرایط ویژه ای، اندکی توانایی اندیشیدن به دیگران و نیز پذیرش وجود آنان را دارد. اگرچه این توانایی بسیار شگفت و فرخنده، هماره با فشارِ گرایشِ انسان به خودکامگی روبروست، اما پرورش و نکوداشتِ آن می تواند، شیوه ی زیستیِ تازه ای را در گستره ی گیتی شکل دهد که پدید آورنده ی جهان دیگری باشد. جهانی تهی از ترفند و تباهی.

اگرچه رفتارها و کردارهای آدمی، گفتمان هایی در حوزه های آکادمیک در گستره های علوم انسانی بویژه روانشناسی، انسان شناسی و جامعه شناسی پنداشته می شود، اما بازتاب های رفتارهای و کردارهای انسان همیشه سیاسی ست. اگر بپذیریم که باورهای انسان، سازنده ی انگیزه ها و کُنش ها و واکُنش ها و کوشش های اوست، و باورها همیشه آبشخوری ایدئولوژیک دارند و بربستری از نگرش سیاسی شکل می گیرند، آنگاه بناگزیر باید بپذیریم که همه ی کُنش های آگاهانه آدمی سیاسی ست. برخی از روانشناسانِ اجتماعی براین باورند که اکنون بسیاری از نیازهای ژنتیک انسان مانندِ خور و خواب و آرام گرفتن نیز در بسیاری از سرزمین ها با نیازهای زندگی شهری هماهنگ شده است. این که مردم ناگزیرند که با زنگ ساعت از خواب بیدار شوند و نوبت های خوردن و آشامیدن و آرامیدن خود را مانندِ صبحانه و نهار و شام، با آنتراکت های کاری و اداری همخوان کنند، نشانه ای از شرطی شدن کردارهای پایدارِ برآیشی (ژنتیک) انسان است.

یادداشت ها:
...........
۱. البته این شیوه ی نگرش به انسان و میمونی خواندنِ رفتارها و کردارهای او، کسانی را که با نگرش برآیشی (داروینی) آشنایی ندارند، بسیار گران می آید. آنان – بی که بدانند و یا بخواهند – دانش آموختگانِ دکان های مردم فریبی هستند و از چشم اندازی دروغین و افسانه ای و کلیشه ای به هستی می نگرند که در آن، انسان تافته ی جدا بافته ای ست که هیچ پیوندی با جانورانِ دیگر ندارد. آفرینه ای آنی و آسمانی که پروردگار جهان پس از آفریدن او چنان از این کارِ خود شگفت زده شده است که خود را ستوده است! این شیوه ی نگرش باستانی، دربرگیرنده ی بسی بیش از بسیاری از مردم جهان است که همگی مشتریان دائمی دکان های فروشِ امید، آرمان، رستگاری و زندگی بهتر در دوجهان هستند. این مشتریان همراه و همردیف بودنِ انسان با جانوران دیگر را برنمی تابند و خوشتر می دارند که خود را “اشرفِ مخلوقات” و “پویندگانِ راهِ کمال” و راهیان فردوسِ برین بدانند و “ابر و باد و مه و خورشید و فلک” را در خدمت خویش بپندارند. از این چشم انداز، جانوران برای خوشداشت انسان آفریده شده اند. گونه هایی از آن ها مانندِ ماهیان و مرغان و گوسفندان و گاوان، روزیِ انسان هستند و گونه هایی ابزارهای زیستی او مانندِ الاغ و اسب و استر.البته تا چند سده ی پیش، زنان و سیاه پوستان نیز در ردیفِ گروه دوم پنداشته می شدند! کوشش در برتر انگاری انسان از دیگر جانوران آنچنان توان و زمانی از انسان در گذارِ تاریخ هدر داده است که آیندگان آنرا گواهی بر نادانی و خرافه پرستیِ انسان خامِ طبیعی (یعنی ما) خواهند دانست.
۲. برای آگاهی بیشتر از همرسته بودنِ انسان با شمپانزه، نگاه کنید به لینکِ زیر:
www.newscientist.com
۳. کاربُردِ زبان برای “نه” گفتن بسی آسانتر و از چشم اندازِ کاربُردِ انرژی، ارزانتر از تکان دادن دو تا سه کیلو بارِ سر و گردن است. چون از نگرشِ منطقِ اقتصادِ زیستی، بایسته تر است که انسان بجای تکان دادنِ سر، زبانش را بکار ببرد، برآیش شناسان این چگونگی را واماندهِ کرداری کهن می دانند که هنوز از فهرست کردارهای انسان بیرون رانده نشده است.
۴. www.jstor.org

***

۵۹۹. دعای فَـرَج

مهدی بیا که دین خدا زیر و رو شده ست
اســـــلام بی مـبالغه ، بی آبـرو شـده ست

یکــباره کـُفر و جــور، جــهان را گرفــته است
یعنی دقیقاً آن که تو گویی؛ " نگو!" ، شده ست

کُوران کفر، کُن فَیَکون کرده کوفه را
آل رسول، آلت دست عدو شده ست

در خـاکِ پاکِ کرببلا، خـطه ی بلا
امپریالیست آمده و بازجو شده ست

خیمه زده ست غرب به صحرای کربلا
میراث خوار هرچه ابا و ابو شده ست

شط العرب تهی شده امروز از عرب
لبریز از انگلیسی الحمدگو شده ست

آب فـُرات، مات، فــرومــانده از حـیات
در خود چنان فرو شده گویی که جو شده ست!

خیزد فغان ز لیبی و بجرین و کربلا
خاک مدینه یکسره بی رنگ و بو شده ست

"زان ضربتی که برسر شیر خدا زدند"
اینک انار حادثه، شکلِ لبو شده ست

لائیک بند کرده به دین محمدی
در دادگاه، پیرو اسلام سو* شده ست

اعراب انقلاب سکولار می کنند!
آخوند در سراسر عالم خدو شده ست

آتش بپاست در یمن و لیبی و دمشق
ابن السعود رهبر ما را هوو شده ست

قران بدست قرمطیان است و قرتیان
تربت گلیده است و ملاط ِ سبو شده ست

چیزی غنی نمی شود الا اورانیوم
امت اورانیوم شدنش آرزو شده ست

اول بنا نبود چنین و چنان شود
اما بجان تو همه اش موبمو، شده ست

زان پیش که ترامپ بیاید به جمکران
مهدی بیا که دین خدا زیر و رو شده ست
.................
Sue، در زبان انگلیسی یعنی پیگرد قانونی.


یـادداشـت های شـــــبانه: (۹۱)

www.akhbar-rooz.com


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست