یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی رویداد کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

زیبا و شورشی (۴)
سی وسه داستان به قلم هرناندو کالوو اوسپینا


نادر حسینی


• کتاب زیبا و شورشی مجموعه داستان های کوتاه در باره سی و سه زن آمریکای لاتین است. داستان هایی که تاریخ هستند و نه بیوگرافی صرف این زنان. با هریک از این داستان ها صفحاتی از کتاب عظیم تاریخ آمریکای لاتین از۱۴۹۲ زمان ورود مهاجمان اروپایی به این قاره تا به امروز جان می گیرد. برخی از این زنان اندک شناخته شده و یا اساسا چهره های ناشناخته ای هستند اما آنان نقش تعیین کننده ای در مبارزه برای برابری و آزادی دارند. دیلما روسف رئیس جمهور سابق برزیل یکی از آنان است ... ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
پنج‌شنبه  ٣۰ خرداد ۱٣۹٨ -  ۲۰ ژوئن ۲۰۱۹




در آن روزها، روفینای واقعی زندگی می کرد

بنا به ادعای برخی از کسانیکه مدعی نکته سنجی و ریزبینی هستند،«روفینا» در آن روزها زندگی نمیکرد.این افراد بر این باورند که هیچ اثری از روفینا در اسناد رسمی پاناما،کلمبیا،فرانسه،اسپانیا یا ایالات متحده دیده نشده است.همچنین مهمترین کتابخانه ها و یا آرشیوهای جهانی که درباره روفینا تحقیق کردند،از وجود این زن اظهار بی طلاعی میکنند. دلیل مهمتر اینست که نام او در پنج یا شش نسخه از اعلامیه استقلال یا جدایی پاناما از اسپانیا درسال 1821 دیده نمیشود. دراین اسناد فقط نام چندین مردان مشهور و اشخاصی که در جریان حواث جنبش استقلال شرکت داشتند، دیده میشوند.اما نام این زن (روفینا) دیده نمیشود. وبرای آن که شکی باقی نماند،این گروه کوچک از مردان که منکر وجود او هستند،می گویند: "بابررسی ازاداره ثبت احوال و دفاتر کلیسا هیچ شواهدی از ثبت تولد یا غسل تعمید او پیدا نشده است".
با این استدلال،برای پایان دادن به روایات تاریخی از وجود این زن ،این محفل مردان در سال 2010 به پارلمان مراجعه وخواهان اصلاح قسمت مهمی ازتاریخ شدند.تنها باین دلیل که از نظرآنها یک زن پانامایی بنام«روفینا آلفارو»1 هرگز وجود نداشته است. با این حال از دوقرن گذشته تاکنون، بر خلاف مدعیان فوق،حافظه تاریخی مردم موئید وجود روفینا است.

گرچه در هیچ یک ازاسناد رسمی دهکده «لُس سانتوس»2،اثری ازمحل تولد و زندگی او دیده نمی شود و بویژه درجائی که او درنخستین قیام آزاد سازی پاناما از استعمار اسپانیا شرکت کرده بود،
اما مردمِ دهکده ی لُس سانتوس، روفینا آلفارو را یک قهرمان می دانند و مجسمه نیم تنه ای از او ساخته شد و 10 نوامبر هر سال دسته گلی بیاد نخستین شورش جدائی طلبی به پای مجسمه اواهداء می کنند وگروه فانفار(موسیقی) روفینا آلفاروِ شهرداری لوس سانتوس،مراسم بر پائی 10 نوامبر را همراهی میکند.همچنین در یکی استانهای پاناما،منطقه ای بنام روفینا آلفارو وجود دارد.
دربرخی از واژه نامه های مربوط به زندگینامه اش،جزئیاتی در باره او و آنچه که انجام داده است ارائه می دهند. اما توضیح نمی دهند که این اطلاعات از کجا گرفته شده است. دراین زندگینامه فقط به تاریخ تولدش در 4 اکتبر 1804 اشاره می شود: خانواده او ازاقشارمتوسط بوده،به پرورش مرغ درمزرعه ای کوچک در نزدیکی روستای لُس سانتوس مشغول بودند. روفینا برای فروش سبزیجات، حیوانات و تخم مرغ به بازار میرفت. گفته می شد که او همیشه دامن بلند سیاه پلیسه دار«باسکینا»3 میپوشید.روفینا جثه ای تنومند داشت. باچهره ای جذاب."با صفاتی مشخصه چهره افراد متوسط ساکنان آن زمان".اینها دقیقا مشخصاتی هستند که
توسط افرادی که به تاریخ شفاهی مردم می پردازند،ارائه شدند. این راویان همچنین می گویند که او بسیار باهوش بود و مکالمه دلپذیری داشت که موجب تسهیل فروش محصولات خود به خانوادههای اسپانیایی وکِرِیول(سیاه پوست] میشده است. بخاطر این مزیت و ویژگیها،توجه مردان را بخود جذب می کرد.
تقریبا همانند بسیاری از نقاط این قاره، شورش در باریکه پاناما هم علیه شقاوت و بی عدالتی های نمایندگان تاج و تخت اسپانیایی،جرقه زده شد. دردهکده لُس سانتوس، یکی از پادگان های مهم تامین کننده امنیت دولت استعماری استقرار داشت: این پادگان ورودی به دهانه های بزرگ خلیج به اقیانوس آرام را زیر نظر میگرفت.
اما چگونه می توان اطلاعات امنیتی از داخل پادگان بدست آورد؟ شورشیان به سوی روفینا رفتند.او می توانست این کار مهم را به عهده بگیرد.شورشیان این کار را به او پیشنهاد دادند. روفینا با 17سال سن،بدون کوچکترین تردید،این مسئولیت بزرگ را پذیرفت. به او هشدار داده شد که این امر می تواند بسیار خطرناک باشد،به خصوص که سلطنت طلبان، پیش از این از یک توطئه پرده برداشتند و بعضی از طراحان را سرکوب کرده بودند.
از این به بعد فروش روفینا در پادگان هدفی دیگر داشت. نقشه ها به خوبی پیش میرفتند. روفینا،به تدریج اطلاعات مهمی را از میزان تجهیزات و روحیه افراد نظامی میداد.این اطلاعات بیش ازحد انتظار بود،زیرا فرمانده پادگان عاشق زن جوان(روفینا) شد.
برای اثبات این رابطه عاشقانه، مردی از همبستر شدن آنها نقل می کند. روفینا به همه تاسیسات دسترسی یافت. تا زمانیکه یک مشکل بوجود آمد: این دختر جوان احساسات واقعاعاشقانه ای با فرمانده نظامی پیدا کرد. گرچه او به ماموریت خودش ادامه می داد،اما در نزد شورشیان،سوء ظن شکل گرفت که آیا این رابطه عمیق عاشقانه باعث تغییر مواضعش نخواهد شد؟ شرایط برای شورش آماده بود تا مردم به خیابانها بریزند و پادگان را به تصرف خود درآورند.روفینا می بایستی چراغ سبز می داد.
زمان تصمیم گیری اش بود. قدر مسلم برای او این تصمیم آسان نبود، اما او این کار را کرد. سرانجام 10 نوامبر روز مناسبی به نظر میرسید، زیرا در این روز سربازان در پادگان مشغول تمیز کردن اسلحه های خود بودند. در این روز، روفینا برای فروش کالاهای خود به پادگان نرفت:بلکه هدایت شورشیان به سمت پادگان را در دست گرفت:"زنده باد آزادی!" آنها پادگان را با سنگ،چوب وقمه به تصرف درآوردند. یک قطره خون هم ریخته نشد.عاشق روفینا غافلگیر شده بود ووقتی برای واکنش نداشت. این بی حرکتی شاید بخاطر این بود که احساس میکرد باو خیانت شده است. مگر اینکه ـ این احتمال هم غیر ممکن نیست ـ روفینا او را متقاعد کرده بود تا پادگان قدرتمند را تحویل دهد. درغیر اینصورت توضیح دیگری از انفعال سربازان وجود ندارد.ازاین لحظه استقلال پاناما آغاز شد.
وحافظه تاریخی مردم،تاریخ رسمی را مجبور به پذیرش وجود روفینا کرد. روفینا اما بیش از اینها دارای مقام شایسته است.حتی اگر در اسناد مربوط به استقلال ازاو نامی برده نمیشود. زیرا در دوران مبارزات برای استقلال پاناما، بسیاری از زنان شرکت کردند،جان خود را به خطر انداختند،کشته شدند. بدون آنکه نامی از آنها بر روی اسناد رسمی ذکر شده باشد.
1-Rufina Alfaro, 2-Los Santos, 3-Basquina.


آزادیبخش کوههای آند

«مانوئلا» در 27 دسامبر1797 در«کیتو» پایتخت اکوادور،بدنیا آمد. زمانیکه بسیار جوان بود،مادرش را از دست داد.جامعه اخلاقگرا،متعصب وریاکار- مانند سایر آثار برجا مانده ازاسپانیا - او را یک"حرامزاده "میدانست،زیرا او فرزند یک رابطه "نامشروع" وغیر رسمی دو زوج بود. پدرش او را برای آموزش و پروش بهتر به صومعه کشیشان میسپارد. پدرش با فوت همسررسمی اش،دوباره ازدواج کرد و در نتیجه توانست دخترش را به خانه باز گرداند.
دختر جوان «مانوئلا سائنز آیزپورو»1 در یکی از بهترین مدارس ثبت نام شد و زبان فرانسه و انگلیسی را آموخت.
اویک روز،زمانیکه 12 سال داشت،از مرکزتجمع گفتگوهای خیابانی به خانه برمیگشت.شاهد گفتگوهائی بود که در آن مردم خواهان استقلال از پادشاهی اسپانیا بودند. پدرش به طور مستقیم تحت تاثیر شرایط و نگران بود: زیرا او اسپانیایی،عضو شورای کیتو وکاپیتان نیروهای شبه نظامی سلطنتی و دریافت کننده زکات(مالیات) از بومیان بود. پدرش او را دوباره به صومعه کشیشان میفرستد. اما در 17 سالگی عاشق یک افسر ارتش سلطنتی میشود. این افسر باو کمک کرد تا از صومعه فرار کند.چند روز بعد،این افسرجوان با سوء استفاده با او بستر میشود و بعد از شیفتگی و لذت از بکارتش او را رها میکند.جامعه کیتو دوباره در باره او وبویژه زنان به قضاوت نشستند. به همین دلیل، پدرش تصمیم گرفت او را به ازدواج «جیمز تورن»، یک پزشک ثروتمندانگلیسی درآورد. جیمز تورن 26 سال بزرگتراز مانوئلا بود.آنها در لیما،ازدواج کردند و به یکباره جمعیت سرزنش کننده کیتو،به مانوئلا احترام میگذاشت و اورا به دیده یک اشراف زاده و اشراف می دید.
اما زندگی اجتماعی مورد نظر همسرش،چیزی نبود که مانوئلا در پی آن بود. بلکه علاقه اجتماعی مانوئلا رفت و آمد در جلسات با افرادی بود که علیه تاج و تخت اسپانیا توطئه میکردند. بدین جهت، در مهمانیهای خانوادگی و درسالُن بزرگ پذیرائی،چشم و گوش خود را باز میکرد و همه را زیر نظر داشت. بعبارتی دیگر جاسوسی میکرد!
فعالیت های بیرونی مانوئلا،او را از یک زندگی زناشوئی متداول همیشگی که برای او "بطور وحشتناکی خسته کننده بود"خارج میکردند.در سال 1821،در 24سالگی،مانوئلا در فرایند استقلال پرو شرکت کرد.مشارکت او چنان قاطع و موثر بود که ژنرال خوزه سن مارتین،او را" شوالیه خورشید"(انگشترنگین دار خورشید) نامید.بعد ازاین اودیگرهیچ کاروانگیزه ای برای ماندن در لیما نداشت. و به بهانه جمع آوری ارث، از شوهرش خواست تا باو اجازه رفتن به کیتو بدهد.او با برادرناتنی اش که یک افسر سابق نیروهای نخبگان ارتش سلطنتی بودمسافرت میکرد.مانوئلا پیش از این، برادر ناتنی خود را متقاعد کرده بود تا به ارتش استقلال طلبان بپیوندد.

در 24 ماه مه 1822،زمانیکه در کیتو بود، شاهد یکی از مراحل نبرد سرنوشت سازدر «پیچینچا»2 بود که منجر به خروج همیشگی تاج و تخت اسپانیا از آمریکای جنوبی شد. کیتو در روز16 ژوئن 1822 در جشن و شادی بود. و در همین روز ،«سیمون بولیوار ونزوئلایی»3 با فریادهای زنده باد مردم وارد شهر شد. از این روز،مردم او را مرد آزادیبخش نامیدند.او سوار بر اسب سفیدش پیشاپیش نیروهایش پیش میرفت.
مانوئلا نقل میکند:"هنگامیکه او به بالکن ما نزدیک شد،من یک تاج گل رُز و میخک را گرفتم و طوری بطرف او پرتاب کردم که جلوی اسب عالیجاب بافتد.اما سرنوشت چیز دیگری خواست و تاج گل روی کلاه عالیجناب فرود آمد،دقیقا روی سینه اش. من از خجالت سرخ شدم.باین خاطر که مرد آزایبخش چشمانش را بطرف من بلند کرد و دستش را به تاسی از حرکت من، به سمت من دراز کرد.عالیجناب اما لبخند زد و با کلاه آبی پررنگش در دست،بمن سلام کرد".
در آنشب،در هنگام برپائی جشن،مانوئلا را به بولیوار معرفی میکنند و بولیوار او را شناخت.آنها با هم خیلی رقصیدند. بدیهی است که مانوئلا با اینکار دوباره خود را درانظار قضاوت زنان قرار داد. البته اینبار نه بخاطر مسئله "اخلاقی" بلکه بیشتر برای حسادت.ازاین پس این زوج داستان عاشقانه ای را آغاز کردند.از کسی پنهان نمیکردند. مانوئلا اما فراموش کرده بود که ازدواج کرده و شوهردار است.جنگ علیه تاج و تخت اسپانیا،آن دو را بهم رساند.دراین زمان مانوئلا 25 سال داشت وبولیوار 39 سال.عاشقان شیفته.مانوئلا حسود بود.میخواست همه زنانی را که به "مردش"نزدیک میشدند بکشد!

او به این خاطر حسادت می کرد که تعداد این زنان زیاد بودند.مانوئلا میخواست قلب "مردش" را با یک شمشیر سوراخ کند.مانوئلا اما در عشق ورزی بولیوار خوشحال بود و مانع عشق ورزی و بوسه هایش نمیشد. قله های یخ زده کوه های «آند» هم نمیتوانست آتش عشق آنها را آرام کند.گرمای آزار دهنده دشت ها هم قادر به جدا کردن دو بدن آنها نبود.حال چه روی زمین بود ویا روی«حماک»، بانوج(پارچه کلفت با دو طناب بین دو درخت یا دو ستون آویزان میکنند.م).ونگهبان هم بی سروصدا دور میشد.هنگامی که آنها ازهم جدا بودند،نامه ها توسط مامورین سوار بر اسب در رفت و آمد بودند.

بولیوار به او می گفت:"به محض این که اسم من را ببری، من در اختیار توخواهم بود معشوقه پرستیدنی من".بولیوار،حداقل هفته ای یکبار برای مانوئلا نامه مینوشت. مانوئلا هم دراین آتش عشق ازاو پیشی میگرفت و هرگز کوتاهی نمیکرد:" سرور عزیزم،من اینجا در انتظار شما هستم. هرگز مرا تنها نگذارید. میدانید که مرا در وضعیت دیوانگی گذاشتید،هرگز بدون دیدن من و کلمه ای بمن نگفتن، نروید.[...] اینجا همه آنچیزیکه در رویا داشتید،وجود دارد[..] کسی که دیوانه وار و ناامیدانه در انتظاراست،دوستدار شما". مانوئلا در نامه ای دیگر برای بولیوار مینویسد: "تو،ای قُمری سفید من که ظریفانه میرقصی،و من با پاهای لرزان و قلبی ضربان."

«مانوئلیتا»4 ــ بولیوار مانوئلا را باین نام صدا میکرد ــ بخوبی میدانست چگونه در مراسم جشنهای بزرگ اشراف،بادبزن را با ظرافت دردست بگیرد. مردان ازچگونه سوار شدنش براسب و جنگیدن متعجب بودند. مثل آمازون غرنده. او بهتر ازمردان ازشمشیرویا تفنگ استفاده میکرد.عشق و آرمانهای آزادی برای اومنبع انرژی و الهام بخش بودند.
شوهرانگلیسی اش،مدام از او میخواست به کنارش برگردد.او به مانوئلا میگفت اگر برگرددهمه کارهایش را میبخشد.مانوئلا درجواب گفت به خانه برنمیگردد و از کارهایش پشیمان نیست.
بولیواراما برای مانوئلا مینویسد: "هیچ چیزی در دنیا نمی تواند ما را در مظان بی گناهی و افتخار پیوند دهد". مانوئلیتا در جواب مینویسد:" زمانیکه خوشبختی در نزد ما قرار دارد نباید از آن فرار کنیم. ماباید فقط از کارهایی که در جریان زندگی انجام ندادیم ،متاسف باشیم".
بولیوار تصمیم گرفت تا در ماه ژوئن به پِرو حمله کند. منطقه ای که پس از رفتن ژنرال «جوزه دو سن مارتین»، دوباره توسط سلطنت طلبان بتصرف در آمده بود.
او به مانوئلیتا(مانوئلای کوچولو) دستور داد برای جلوگیری از همه خطرات از همراهی با او اجتناب کند. جواب مانوئلیتا جالب توجه بود:"شما با گفتن شرایط نامساعد مسیر حملاتی که فکرمیکنید در پیش بگیرید، به هیچ وجه نمیتوانید باعث ترس من بعنوان یک زن بشوید.در باره من چه فکر میکنید! شما همیشه بمن میگفتید که من بهترازهر یک از افسران مرد اقتدار دارم. اینطور نیست؟ از صمیم قلب میگویم: شما هیچ همراهی با وفاتر از من ندارید، در صورت وقوع هر اتفاق برایم،شما هیچ گله گذاری از دهان من نخواهید شنید که تصمیم شما درقبول همراهی من برای شما تاسف بار بود. مرا با خود میبرید؟ خُب من قصد رفتن با شما را دارم. این ازسر بی مبالاتی نیست.بلکه از شجاعت و عشق به استقلا ل است. (حسادت نکنید)....".
بولیوار نمیتوانست مانع او شود.مانوئلا در نبرد وحشتناک6 اوت(آگوست) 1824،با شمشیر بمیدان جنگ میرود.
بولیوار در باره رفتارش نوشت:"رفتار باورنکردنی تو باعث افتخار و سربلندی ارتش درخدمت به وطن است. رفتار توهمانند منظر زیبائی است که با شکوه وغروربر فرازکوههای آند قد برافراشته است[..]. بنابراین قلب پرغرورمن، شجاعت برافراشته تو را در خودجای میدهد[...]".
بنابه درخواست افسران،بولیوار به مانوئلیتا درجه سرهنگی اهداء میکند. بنابراین مانوئلیتا به عضویت ستاد فرماندهی ارتش آزادیبخش منصوب شد. گرچه در عمل،پیش از این جزئی از آن ستاد فرماندهی بود. از این پس اولباس نظامی با پیراهن آبی و یقه قرمز به تن میکند. این یک حرکت منحصر به فرد استقلال طلبان بود. بازهم یک رسوائی اجتماعی بود! افراد نظامی باولقب"آزادییبخش" دادند. اواما خودش را وطن پرست میدانست. ارتشیان،او را در مقام همسر بولیوار به رسمیت میشناختند.
اسپانیا تقریبا ازهمه کشورهای آمریکای جنوبی اخراج شده بود. بولیوار،مانوئلیتا وارتش آنها ضربه نهائی بر پیکرارتش اسپانیا در آمریکای جنوبی وارد کردند.

بولیواردر مقام ریاست جمهوری،از«ژان ـ باتیست بوسینگو»5، شیمیدان و گیاه شناس فرانسوی دعوت کرد تا به آموزش کارشناسان در بوگوتا بپردازد. ژان ـ باتیست،بعنوان یک دوست در همه برنامه های سیاسی و اجتماعی زوج شرکت میکرد.او در باره زوج مینویسد:"زمانیکه من این زن فوق العاده زیبا را شناختم، 29 یا سی سال داشت.زنی هیکلمند ،چشمان سیاه،آرایش هنرمندانه و زیباترین انگشتان در جهان[...].او سرزنده بود،کم حرف میزد،با طنازی سیگار میکشید. دارای جذابیتی درونی برای دوست داشتن،داشت".
مانوئلا با داشتن شخصیتی ممتاز به مهمانیها درسالنهای زیبا میرفت تا با کسب اطلاعات از دسیسه و توطئه علیه بولیوار پرده بردارد.او بیشتر ازمحافظان بولیوار،امنیت او را زیرنظر داشت.حتی زمانی که مانوئلا چندین کیلومتر با او فاصله داشت.
مانوئلا مجبور بود در کلمبیا،با هسته های سخت توطئه گران مقابله کند. نفرت توطئه گران ازاو با افتراء به شخصیتش آغاز شد وبویژه وقتی به خانه اش بمثابه یک زن حمله کردند. مانوئلیتا چندین بار زندگی بولیوار را نجات داد. بویژه در 25 سپتامبر1828 در بوگوتا.
ژنرال «فرانسیسکودو پُل سانتاندر»6، ترسو در میدان جنگ اما متخصص در توطئه بود، در نظر داشت برای به شکست نشاندن وحدت کلمبیای بزرگ متشکل از ونزئوئلا،اکوادور و کلمبیا یک راه وجود دارد و آنهم ترور بولیوار،مرد آزادیبخش بود.
سرسپردگان سانتاندر با هجوم به کاخ ریاست جمهوری، بخشی از نظامیان را کشتند و بقیه را خلع سلاح کردند. نیمه شب بود. مهاجمان با اطمینان به امنیت خود، در حالی که به سمت اطاق خواب بولیوار میرفتند،فحاشی میکردند. یکی از توطئه گران گفت که:" زن زیبائی در مواجه با من با شمشیر در دست خارج شد.زنی با حضور ذهنی قابل تحسین،فوق العاده مودب از ما پرسید اینجا چه میخواهید".
این "بانو"،که با "آزادیبخشِ" بیماردر بستربود،او را از خواب بیدارو درلباس پوشیدنش کمک کرد تااو بتواند از طریق پنجره فرار کند. سپس مانوئلا که فقط یک پیراهن به تن داشت با مهاجمان به مقابله برخاست. مهاجمان موفق به گرفتن شمشیر مانوئلا شدند و اورا به زمین انداختند و یکی از مهاجمان با چکمه خود بر سرش ضربه زد.
شورش اما شکست خورد و توطئه گران دستگیر شدند.یک دادگاه متهمین را محاکمه کرد.سانتاندر به مرگ محکوم شد.اما بولیوار با کاهش حکم دادگاه، او را به تبعید فرستاد. بولیوار اعلام کرد:" بخشندگی من در ممنوعیت اعدام است".
بولیوار میل نداشت به حرفهای مانوئلیتا گوش کند:"من با اصرار از او میخواستم که بی امان باشد و فراتر از آن وقتی موضوع جمهوری مطرح است". سانتاندر اما ازتبعیدگاه خود در خارج به توطئه ادامه داد.

بعد از شکست نخستین توطئه،بولیوارعنوان "آزاد کننده آزادیبشخش" را به مانوئلیتا اهداء کرد. مانوئلا مینویسد:" مرا همدم آزادیبخش نامیدند.بله همدم وهمرزم، درگیر در باره مسائل نظامی و سیاسی. به رغم پیشنهادهای کمک ،ایده های فراوان ژنرالها،منشی ها و دستیاران،بولیوار فکر میکرد هرگز بآنها نیاز ندارد. زیرا او سرسختانه مردی درونگرا بود و تنها در اطاقش می نشست. انگار که سیمون بولیوار از همه چیز شناخت داشت. اما این چنین نبود.شناختش محدود بود.دراین وضعیت وجودم ضروری بود و به حمایت من احتیاج دادشت".
بولیوار از شرکت در انتخابات ریاست جمهوری در 20 ژانویه 1830 خودداری کرد.اودیگر تحمل رفتار بورژوازی تازه به دوران رسیده کِرِیول(سیاه پوستان)،بویژه در کلمبیا را نداشت که فقط بفکر منافع گروه خود و بزیان ملت بودند. بولیوار به سختی چهل و هفت سال داشت اما شصت ساله بنظر میرسد. گرچه اندامی کوچک داشت، اما بیش از یک چهارم قرن سوار بر اسب برای آزادی پنج ملت: پِرو،بولیوی،اکوادور،کلمبیا و ونزوئلا مبارزه کرد.
مانوئلیتا تردید و شکنندگی رادر این مرد بزرگ احساس میکرد. و تنها کسی بود که باو دلداری میداد.اوموفق شد رفتار عاطفی قدرتمندترین مرد قاره را آشکار کند.با این حال هیچ چیزی نمیتوانست او را از تصمیماتش منصرف کند.
در 8 ماه مه، با اینکه بولیوار ازتب شدید رنج می برد، به شهر کارائیبی «سانتا مارتا»7 سفرکرد. در این روز آنها از هم خداحافظی کردند، قسم خوردند هر چه زودتر همدیگر را ببینند. آنها اما هرگز نمی توانستند تصور کنند که این آخرین بوسه هایشان است.

در نبود بولیوار در بوگوتا،حملات علیه مانوئلیتا گسترش یافتند. دشمنانش مردم را تحریک به تظاهرات علیه او کردند: روی دیوارها پوسترهای اهانت آمیز ظاهر میشدند،عروسکهای شبیه او را میسوزاندند. اوهم دست به ضد حمله زد. او هم با توزیع برگها، ناکارآمدی دولتها و اسرارآنها را افشاء کرد.اقدام او از طرف دولت،عملی " فتنه وتحریک آمیز" ارزیابی شد،او را برای چند روز در یک اطاق تاریک محبوس کردند.
چیزیکه غیراز انتظار و تعجب برانگیز بود،حمایت زنان از مانوئلیتا بود:"
"ما زنان بوگوتا نسبت به این اهانت های نوشته شده بر روی دیوارها و خیابانها علیه این زن،خانم سائنزا معترضیم[...] اتهامات بزهکاری علیه او بی پایه است".

هنگامی که مانوئلا برای پیوستن به بولیوار در راه بود، از مرگ بولیوار در 17 دسامبر سال 1830 با خبر شد واو در این شرایط معنی زندگی اش را از دست داد. سرهنگ، آزادیبخش سرزمین های آند،آزاد کننده آزادیبخش،مردانه ترین جنگجویی که بهترازهر یک از افسران مردعلیه دشمنان میجنگید،او هم بنوبه خود از هم پاشید. او سعی کرد با گزش یکی از سمی ترین مارها خودکشی کند. روستائیان او را نجات دادند. او اما محکوم به ادامه زندگی بدون عاشق بزرگش بود. با مرگ بولیوار،سانتاندر با افتخار به کشوربرگشت. و تمام مشاغلش را باو باز گرداندند، اوحتی به ریاست جمهوری منصوب شد.

در اولین روز سال 1834، سانتاندر دستورممنوعیت سکونت مانوئلیتا در کلمبیا را صادر نمود. باین ترتیب اوازطرف کسانی که باندازه او برای آزادی کشور کاری نکرده بودند،طرد شد.
مانوئلا به جامائیکا رفت. بعد خواست به زادگاهش،کیتو، برگردد. اما حکم اخراج از ورودش به کیتو جلوگیری کرد. پس از این به راهش تا «پایتا»8 روستای کوچکی در پِروادامه داد ودرآنجا اجازه سکونت یافت.
فقر و ناتوانی در طول سالهای آخر زندگی مانوئلا با اوهمراه بودند. اودر 23 نوامبر 1856 در سن 59 سالگی، بعلت بیماری دیفتری درگذشت. جسد و باقی اسباب و اثاثیه او را برای اجتناب از شیوع بیماری به یک گور دسته جمعی انداختند.

و بخش بزرگی از مکاتباتش با بولیواروهمچنین اسناد و مدارک مربوط به کلمبیای بزرگ را به آتش کشیدند.
مانوئلا قبل از درگذ شتش نوشت:" بله،عشق اش در اینجا،در قلب من،مرا دنبال میکند،وتمام فکر و اندیشه ام،عشقم با او و برای همیشه با اوست[...] من او را دیوانه وار دوست داشتم،حالاکه مُرد،من باو احترام میگذارم و او را میپرستم". در سال 2010، بقایای نمادین اش با عبور از پرو،اکوادور و کلمبیا، به ونزوئلا انتقال داده شد.

در تاریخ 5 ژوئیه(جولای) 2010،جسد او درکاراکاس(پایتخت ونزوئلا)، در کناربولیوار با مراسم بزرگ نظامی وکشوری بخاک سپرده شد.دولت هوگو چاوز رئیس جمهو،نام افتخاری "ژنرال لشکرارتش بولیواری ونزوئلا" را باو اهداء کرد.
در پرو، نشان "شوالیه خورشید" بنام او زده شد .رئیس جمهوراکوادور،رافائل کوریا، عنوان افتخاری ژنرال جمهوری را باو اهداء کرد. دربولیوی از اوبا افتخار یاد میکنند. در حالیکه در کلمبیا،دولت هیچ اقدامی برای یاد بود مانوئلا نکرد اما مردم برای او ادای احترام برگزار کردند.این هم چندان تعجب آور نیست،زیرا وارثان سانتاندر در کلمبیا به حکومت خود ادامه میدهند. در حالیکه مانوئلا با صدای بلند اعلام کرده بود: "قاره آمریکا کشور من است".

1-Manuela Saenz Aizpuru, 2-Pichincha, 3-Simon Bolivar, 4-Manuelita, 5-Jean-baptiste Boussingaut, 6-Francisco de paul Santander, 7-Santa Marta, 8-Paita.

ادامه دارد

بخش اول کتاب زیبا و شورشی www.akhbar-rooz.com
بخش دوم کتاب زیبا و شورشی www.akhbar-rooz.com
بخش سوم کتاب زیبا و شورشی www.akhbar-rooz.com


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست