یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی رویداد کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

هم اطاقیهای مسیحی
نوشته ی: جان آپدایک


علی اصغر راشدان


• صداش، مثل صدای اهالی سواحل غرب، روشن و بیرنگ بود و صدای یک گوینده رادیو را به خاطر می آورد. دست تکان دادنش فلزی وار، محکم و انگار نیشکونی از کینه توش داشت. مثل اورسون، عینک زده بود، با شیشه های ته استکانی، رو ورم آوردگی هیپرتیروئید و حالت جستجوگرانه ماهی مانند چشمهاش تاکیدمیکرد. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
سه‌شنبه  ۲۱ خرداد ۱٣۹٨ -  ۱۱ ژوئن ۲۰۱۹


 
John Updike
The Christian Roomates
جان آپدایک
هم اطاقیهای مسیحی
ترجمه علی اصغرراشدان



    اورسورن زیگلرازشهرکوچک داکوتای جنوبی، که پدرش درآنجادکتربود، مستقیما آمدبه هاروارد. اورسون در۱٨سالگی، نیم اینچ کوتاهترازشش پابود، باوزن۱۶۴و ضریب هوشی ۱۵۲. فکهائی اگزمائی داشت وبهفمی نفهمی، چشمای عصبی چپول. انگاردراثرنگاه کردن درازمدت به افقی مسطح، چهره اش تغییرشکل داده بود – ماسکی روشن ازعتمادبه خودداشت. به عنوان پسردکتر، همیشه توشهرمسئله داشت. تودبیرستان مدیروسخنران کلاس وکاپیتان تیمهای فوتبال وبیسبال بود. (لستر، ئلک رابه عنوان کاپیتان تیم بسکتبال گذاشته بود. ئلک یک چیپوای کامل بودباناخنهای کثیف ودندانهای براق، ازنظرنظم رفتاری مسئله داشت، تنهاپسری که اورسون ملاقات کرده ودرهمه ی کارهاازاوبرتربود. ئلک سیگارمی کشیدودایم می نوشید). اورسون اولین پسربومی شهرش بودکه میرفت هاروارد، حداقل تاوقتی پسرش همسن حالای خودش می شد، احتمالاآخرین نفرهم بود. آینده توذهنش محکم بود، آنجادوره پیراپزشکی، دانشکده پزشکی هم توهاروارد، پن یاییل. بعد بازگشت به داکوتای جنوبی، جائی که همسرهم انتخاب کرده وقول داده وقرار گذاشته بودندمنتظربمانند. دوشب پیش ازراهی هارواردشدن، پرده ی بکارت همسرآینده ش رابرداشته بود. دخترگریسته واورسون احساس حماقت وخطاکاری کرده بود. بکارت خودراهم ازبین برده بود. اورسون عاقل بود، آنقدرعاقل که بداندهنوز بایدخیلی بیاموزدتااندازه محدودیت موردتمایلش رابشناسد. هارواردهزارهانفرازآن نوع جوانها می پروردوباکمترین لطمه دیدگی به جهان عرضه میدارد.
    احتمالابه این دلیل که اورسون اهل غرب میسی سی پی ومسیحی (متدیست)بود، مسئولین به عنوان یک تازه وارد، بایک نفرخودبه خودتبدیل به اسقف شده ی اهل اورگان، هم اطاقیش کردند.
    اورسون صبح روزنام نویسی، درنتیجه چندنوبت سوارهواپیماشدن از۱۴ساعت قبل، خسته وبامفصلهای خشک، به هارواردکه رسید، هم اطاقیش تقریباجاگیر شده بود. اچ.پالامونتیان، باطمطراق معرفی واسمش بالای دونام دیگر، رودراطاق ۱۴ کوبیده شده بود. حالاروتخت نزدیک پنجره خوابیده بود، رومیزنزدیک پنجره، به شکلی تروتمیز، پرازکتاب بود. اورسون، خواب ازسر پریده وبیحس وحال، چسبیده به دوچمدان بزرگ، توآستانه درایستاده، متوجه حضوردیگری دراطاق شد، بدون این که به لحاظ دیداری ودرونی، قادربه مکانیابی باشد، بااندکی آرامش، تمرکزکرد.
هم اطاقی باپای برهنه، روبه روی یک چرخ کوچک نخ ریسی، روکف اطاق نشسته بود، بچگانه ازجاپرید. حالت اولیه اورسون، وحشتی سریع بود،چراکه صورت پسردیگر، بالبهای کلفت وچشمهای ورم آورده، تقریباجادوگرانه به صورتش نزدیک شد. یک سروگردن ازاورسون کوتاهتروبالای پاهای لختش، جوراب نزدیک به آبی آسمانی وپیرهنی چوبی رنگ پوشیده بودکه بانوعی پارچه ابریشمی، دور گردنش شق ورق چسبیده بود.کلاه سفیدی روسرداشت که اورسون قبلاتو عکسها، تنهاروسرپاندیدنهرو دیده بود. اورسون یکی ازچمدانهارارهاکردودستش راپیش برد. هم اطاقی، به جای گرفتن دست اورسون، کف هردودستش رالمس وسرش راخم وچیزی پچپچه کردکه اورسون نفهمید. کلاه سفیدرابه آرامی کنارزد، یک تاج موی فرفری بلوندآشکارشدکه شبیه تاج یک خروس، روسرش ایستاده بود.
« هنری پالامونتیان هستم. »
   صداش، مثل صدای اهالی سواحل غرب، روشن وبیرنگ بودوصدای یک گوینده رادیورابه خاطرمیاورد. دست تکان دادنش فلزی وار، محکم وانگارنیشکونی ازکینه توش داشت. مثل اورسون، عینک زده بود، باشیشه های ته استکانی، روورم آوردگی هیپرتیروئیدوحالت جستجوگرانه ماهی مانندچشمهاش تاکیدمیکرد.
اورسون گفت « اورسون زیگلر. »
« میدونم. »
   اورسون حس کردلازم است چیزی به اندازه کافی رسمی اضافه کند، انگارکه نزدیک به نوعی ازدواج، همانطورکه ایستاده بودند، گفت:
« خب، هنری. »
اورسون آهسته چمدان دیگرراپائین آوردوروزمین گذاشت:
« حدس میزنم مابایدخیلی همدیگه روببینیم. »
هم اطاقی گفت « میتونی منوهوب صداکنی. خیلیااینجورصدام میکنن. اگرم اصرارداری، هنری صدام کن. نمیخوام آزادی ترسناکتوازبین ببرم. ممکنم هست اصلانخوای هیچ چی صدام کنی. تاحالاسه تادشمن ناامیدتوخوابگاه درست
کرده م.»
   هرجمله ملایم اعلام شده دراین سخنرانی، اورسون راناراحت کرد، باجمله اول شروع شد. اورسون هیچ وقت به خودش نام مستعارنداده بود، این افتخاری بودکه ازطرف اوبه هم اطاقش داده شده بود. درنوجوانی اسامی مستعاری برای خودابداع کرده بود – اوری یازیگی – سعی کردآنهاراتلفیق وتوجماعت استفاده کندودراین کار موفق نشد. منظورش ازآزادی ترس آورچه بود؟ جمله ای نیشداربه نظررسید. چرااگربخوهد، میتواندهیچ چی صداش نکند؟وچگونه هم اطاقی وقت داشته که دشمن تراشی کند؟
اورسون تحریک شده، پرسید « توچن وقته اینجاهستی؟ »
« هشت روز. »
   هنری بانوعی لب ورچیدن ملایم وغریب، گفته ش راخاتمه داد، بانوعی ضربه ساکت رضایت آمیز، انگاربگوید:
« وتودراین باره چه فکرمیکنی؟ »
اورسون مثل یک فرددچاروحشت شده، احساس شکست ونومیدی ومستقیم نقش یک انسان رابازی کرد، انگاربهترین تختخواب نفردوم براش سفارش داده شده بود،گفت:
« چه مدت طولانی ئی! »
« آره، تاپریروزکاملاتنهابودم، میدونی، مجانی سوارماشیناشدم. »
« ازاورگان؟ »
« آره، خواستم واسه احتمال وقوع هرحادثه ای وقت داشته باشم. مثلااگه وسائلم دزدیده می شد، ۵۰دلارتوپیرهنم دوخته بودم. یااگه اونم برگردونده میشد، یه ارتباطای نیمه مخفیانه توتموم راه برقرارمیکردم. یه مقوای بزرگورنگ آمیزی کرده بودم که می گفت « هاروارد ». تویه وقتی بایداین کاروامتحان کنی. آدم بابعضی فارغ التحصیلای جالب هارواردبرخوردمیکنه. »
« پدرومادرت نترسیدن؟ »
« البته چرا. پدرومادرم ازهم جداشدن. پدرم خشن بود. اون ازم خواست باهواپیمابیام. بهش گفتم پول بلیط هواپیماروبده واسه معالجه وزندگی بهتربومی ها. اون هیچوقت یه پنی صدقه نمیده. البته سن منم بالاست، بیست ساله م. »
« توااسقفم بودی؟ »
هنری دستهاش رابلندکردوانگارازبرابرضربه ای، خودراعقب کشید. پشت دستهاش راروابروهاش گذاشت ونالید:
« هیچوقت. »
      پژمرد، هوشمندانه خودرامرتب وادای احترام کرد:
« درحقیقت، الان طرح پیش نویس پرتلندبعدی ازمنه. »
   بایک تکان بالنده ی دودست چالاکش – که اورسون نگاه کردوتشخیص داد، پیر، استخوانی، رگ برجسته ونوک قرمز، شبیه دست یک زن بود – شالش راپهن کرد:
« اوناغیراز« کویکرا» و«مانونیتا »، ازبه رسمیت شناختن هروجدان مخالف دیگه سربازمیزنن. اسقف من بااوناموافقه. اگه می گفتم حاضرم تویه بیمارستان کارکنم، اونامنومینداختن بیرون، امامن توضیح دادم که این قضیه آدموواسه وظیفه مبارزه آزادمیگذاره واگه قضیه به اونجابکشه، من هرچه زودتریه تفنگ باخودم حمل میکنم. من یه تیراندازکارکشته م. منظورم کشتن تنهابه خاطراصوله. »
    آن تابستان جنگ کره شروع شده بودویک مشکوک کناراورسون نق زده بودکه وظیفه ش است نام نویسی کند، درمقابل آن سنخ صلح جوئی بیهوده، مخالف خوانی وسرتکان دادوپرسید:
« تودرطول دوسال چی کارمی کردی؟ »
« تویه کارخونه چوب بری، به عنوان یه چسبکار، کارمی کردم. چسبکاری واقعی روماشیناانجام میدن، گاهی توچسبای خودشون فرومیرن. این یه جوردرونگرائی افراطیه – توهاملتوخوندی؟ »
« فقط مکبث وتاجرونیزی رو. »
« آره، به هرحال، اونابایدباحلال تمیزبشن. آدم آستینای لاستیکی درازوتابالای ساعدش می پوشه. کارخیلی ملایمیه. توکله ی یه چسبکار، جای جالبیه واسه نوسان نقل قولای یونانی. من ازاین راه، تقریباتموم رساله « فائدو » ی افلاطونومرورکرده م. »
به میزش اشاره کرد، اورسون دیدخیلی ازکتابها نسخه های سبزلوئب افلاطون وسقراط به یونانی وشیرازه شان پاره است. به نظرمیرسیدبارهاخوانده ودوباره خوانی شده اند. برای اولین بار، فکرکردبودن توهاروارد، اوراترسانده است. اورسون بین چمدانهاش ایستاده بود، حرکت کردتاآنهارابازکند:
« واسه من جای یه دفترگذاشتی؟ »
« البته، بهترین شو. »
هنری ازروتخت که هنوزروش نخوابیده بود، پریدوانگارکه جای بازیست، بالاوپائین جست:
« من تختوبابهترین دوشک به توداده م. »
ودرحالی که هنوزبالاوپائین می پرید، گفت « ومیزی که ازپنجره آفتاب گرفتگی نداره. »
اورسون گفت « متشکرم. »
هنری عجله داشت طنین صداش جلب توجه کند.
« دوست داری تخت یامیزمنوداشته باشی؟ »
   ازتخت پائین پریدوطرف میزدویدویک کپه کتاب ازش بیرون کشید. اورسون مجبورشدهنری رالمس ومتوقف کند. هنری بادست زمخت عضلانی که لمسش کرد، تکان خوردوگفت:
« احمق نباش، اونادقیقاشبیه همدیگه ن. »
هنری کتابهاش راسرجاش گذاشت وگفت:
« من هیچ ناراحتی یابگومگوی بچگانه رودوست ندارم. به عنوان بزرگتر، وظیفه ی منه که دادبزنم. اینجا، من پیرهن تنمم به تومیدم. »
وشروع کردبه درآوردن پیرهن چوبی رنگش، به شکلی دراماتیک، گذاشت که شالگردن گره زده دورگردنش بماند. زیرپیرهن نپوشیده بود. حالت چهره ای ازاورسون ساخته بودکه خوداورسون هم نمیتوانست ببیند. هنری خندیدودوباره دکمه های پیرهنش رابست:
« اسم من روشکاف بالای درباشه، واسه ت مسئله ست؟ میتونم جابه جاش کنم. معذرت میخوام. بدون این که بدونم توچیقدحساسی. »
احتمالاتمام این کارهانوعی مضحکه بود. اورسون سعی کردیک مضحکه بسازد. اشاره کردوپرسید:
« منم یه چرخ نخ رسی دریافت میکنم؟ »
« آه، اون! »
هنری رویک پای لخت، عقب پریدوکمی شرمزده شد:
« اون یه آزمایشه. اونوازکلتکه سفارش داده م. بعدازیوگا، روزی یه ساعت نخ ریسی میکنم. »
« تمرین یوگام میکنی؟ »
« تنهابعضی تمرینای ابتدائی. هنوزمفصلام نمیتونه بیشترازپنج دقیقه لوتوس رودوام بیاره. »
« وتومیگی یه اسقفم داری. »
هم اطاقی بابرق نگاه تازه ی جالبی، بالاراخیره نگاه کرد:
« بگو، توهم گوش میدی، مگه نه؟ آره. من خودمویه مسیحی انگلیکن افلاطونی میدونم که گاندی شدیداتوش نفوذکرده. »
هنری کف دستهاش راجلوی سینه ش لمس وتعظیم کرد. دوباره راست ایستادونخودی خندیدوگفت:
« اسقفم ازمن متنفره، اونی که تواورگانه وازم میخوادیه سربازباشم. خودموبه اسقف اینجامعرفی کرده م، فکرنمیکنم اونم دوستم داشته باشه. واسه اون قضیه، بامشاورم مخالفت کرده م. بهش گفتم: من قصد نداشتم نیاز علمی خودموبرآورده کنم. »
« تروخدا، چراکه نه؟ »
« تواوقعانمیخوای بدونی. »
اورسون این خشم راتست کوچکی ازنیروحس وتائیدکرد« واقعانه. »
« تائیدعلم، یه توهم شیطونی ازغرورآدمه. طبیعت خیالیش، باتجدیدنظرشدیدش، تائیدشده. ازش پرسیدم: چرابایدتموم یه چارم مدت تحصیلمو تلف کنم، وقتی رو که میتونم صرف مطالعه افلاطون کنم، واسه تسلط به توده ای از فرضیه هاکه تا زمان فارغ التحصیلیم منسوخ می شه، تلف کنم؟»
اورسون دردفاع ازمیلیونهازندگی ئی که توسط علوم پزشکی حفظ میشود، باخشم دادزد:
« خدای من، هنری، تونمیتونی اینوجدی بگی! »
« لطفا، هوب. من ممکنه واسه ت مشکل باشم، امافکرکنم، میخوای اسمموصدا کنی، بهت کمک میکنه. حالابگذاردرباره توحرف بزنیم. پدرت یه دکتره، تموم نمره هات تودبیرستان آ. بوده – خودم بیشترنمره های متوسط گرفته م – تواومدی هاروارد، واسه این که اعتقادداری بعدازفارغ التحصیلی وگذروندن تموم زندگیت تویه شهرکوچک ولایتی، یه کلون شهرحومه ای بهت ارائه میده. »
« کدوم لعنتی ایناهمه روبهت گفت؟ »
   ازبرخوانی بیانیه درخواستیش، چهره ی اورسون راگل انداخت. خودراهم خیلی مسن ترازپسری حس کردکه درخواستنامه رانوشته بود. هنری گفت:
« هال دانشگاه، رفتم اونجاوتقاضاکردم پرونده توببینم، اول خواستن نگذارن ببینم، اماتوضیح دادم، بعدازاین که خواستم تنهازندگی کنم، اگه میخوان یه هم اطاقی به من بدن، بایدحق داشته باشم درباره ش طلاعاتی داشته باشم، اینجوری میتونم برخوردروبه کمترین حدبرسونم. »
« واونابهت اجازه دادن؟ »
« البته، مردم بدون محکومیتا، قدرت پایداری ندارن. »
دهنش صدای آهسته ی رضایت بخشی درآوردواورسون تحریک شدبپرسد:
« توچرااومدی هاروارد؟ »
هنری بادوانگشتش تلنگرزد« به دودلیل، رافائل دموس وونریگر. »
اورسون این دونام رانشناخت. امابه آنهامشکوک شد« دوستاتن؟ »
   سئوال ابلهانه ای بود. یک مرتبه ازدهنش بیرون پریده بود. هنری به تائیدسرتکان داد:
« من خودموبه دموس، یه دانش آمورقدیمی جذاب بایه زن خوشگل جوون، معرفی کردم. »
« منظورت اینه که همینطوررفتی درخونه ش وخودتوچپوندی تو؟ »
اورسون صدای خودراشنیدکه بالارفت وتبدیل به جیغ شد. صداش اوج گرفت ومتزلزل شد، چیزهائی درباره خودش بودکه به شدت دوست داشت.
چشمک زدوبه طورنامنتظره آسیب پذیربه نظررسید، آنقدرباریک ودرازوشجاعانه لباس پوشیده وباپاهای لخت زشت، زردپهن ودراز، روکف اطاق بدون فرش ورنگ سیاه ایستاده بود،
« طوری نیست که بتونم تشریح کنم، من به عنوان یه زائررفتم. به نظررسیدازحرف زدن بامن خوشحاله. »
هنری باملاحظه حرف میزدودهنش ازتیک زدن پرهیزمیکرد. بااین صورت توانست احساسات هم اطاقیش راجریحه دارکند – که این تجسم احساساتی جلف بود – اورسون ازهیجانهای هرپیشنهادارائه شده عمدی، عمیقامشوش شد، باهمان سرعتی که ظاهرکرده بود، هنری انداخت روکف اطاق، انگارکه ازدریچه یک هواپیما، درموقع گفتگو. نخ ریسی راازسرگرفت. نحوه کارظاهراازاین قراربودکه نخی دور شست بزرگ یک پامی پیچیدوبوسیله حرکت نوعی پیدال غایب، کشیده میماند.
درفاصله ای که درگیراین قضیه بود، منحصرابه یکی ازماشینهای چسبنده که فلسفه آشفته اش درآن نهفته بود، انگارمهروموم شده.
اورسون درحال بازکردن وسائلش، آرام ودرگیرحالت ناراحت پیچیده ای بود. سعی کردبه خاطرآوردمادرش چگونه وسائل کشوهاش رادرخانه مرتب کرده بود– جورابهاوزیرپوشهاتویک کشو، پیرهنهاودستمالهاتوکشودیگر. خانه بی نهایت دوربه نظرش رسیدوبه شکلی سرگیجه آور، به فضائی فوق العاده عمیق زیرپاهاش آگاه بود، انگارسیاهی کف اطاق رنگ یک پرتگاه بود. چرخ ریسندگی نیرومندانه پوزخند میزد. وزوزناراحتی اورسون دوران گرفت وروهم اطاقیش متمرکزشد، روشن بودکه صادقانه درباره مقولات عمیق اندیشیده، مقولاتی که اورسون به عنوان اشتغالات عادی، باآنهامشغول بوده که دانشجوی خوبی باشد، به سختی پذیرفته است. این قضیه روشن بودکه هنری ناخودآگاه اندیشیده. این ناخودآگاهی، (« من خودم هم نمره های متوسط گرفتم. »)، بیشتریک تهدیدبودونه راحت طلبی. روکشوهای لباس خانگی خم شدوتوذهنش احساس کرختی کرد، نتوانست شق رق بایستد، باتمام تلاش قلبی هم نتوانست به صورتی شایسته درازشود. حضورمتناقض جسمی هم اطاقیش، حالتهای پیچیده ی درونی اورسون رابالابرد. اورسون، پسری تقریبابه شدت تمیزرابوی چسب ازخودبیخودکرد. محیط پرلکه، دربرابرهرحرکت بازکردن وسائلش، عرض وجودمیکرد.
   سکوت بین دوهم اطاقی، تابه صدادرآمدن محتاطانه زنگ بزرگ، ادامه یافت. صدانزدیک بودوهم دور. مثل ضربه قلب درآغوش زمان، انگارجوانه بازنشده ی درختهای حیاط راباخودتواطاق آوردکه باچشمهای پرورش یافته توچمنزار، بلندو باشکوه دیده بود، دیوارهای اطاق باسایه برگهالرزیدودقایق زیادی ادامه یافت – ریزه های خاک، صداهای ترافیک یافرشته هائی که میتوانستندچندباررونوک سنجاق برقصند – هواراسنگین ونفس کشیدن رامشکل میکرد.
    راه پله های خوابگاه به صدادرامدند. پسرهای ژاکت پوشیده وکراوات زده، راهروراشلوغ کردندوداخل اطاق شدند. خندیدندوسروصداکردند:
« هوب، هی هوب! »
« ازکف اطاق بلن شو، پدر. »
« یامسیح، هوب، کفشاتوبپوش. »
« آدم ناچیز. »
« اون ساری گمراه کننده روازدورگردنت بازکن. »
« ذنبقاروملاحظه کن، هوب. اونانه رنج میبرن، نه نخ ریسی میکنن. تازه من بهت میگم که سلیمان باتموم عظمتش، مثل یکی ازایناآراسته نبود. »
« آمین، برادرا. »
« فیچ، توبایدیه موعظه گرباشی. »
    تمامشان برای اورسون غریبه بودند، هوب ایستادوباملایمت ترتیب معرفیهاراداد.
   اورسون درطول چندروزوسائلش رامرتب کرد، پراکندگیها جمع وجورشد، به این صورت، امنیت وهمگنی فروریخت. زیرنمایش عادتها، هم اطاقیهای بافردیتهای دوگانه، عبارت بودندازسیلوراشتاین وکوشلند، داوسون وکرن، یونگ وکارتر، پیترسون وفیچ.
   سیلوراشتاین وکوشلندتواطاق بالازندگی می کردند، جهودهای اهل نیویورک بودند. تمام چیزی که اورسون درباره جهودهای فاقدکتاب مقدس میدانست، این بودکه نژادی اندوهگین هستندولبریزازموزیک وشیطنت وپریشانی. سیلوراشتاین وکوشلند، همیشه دلقک بازی میکردندوکنایه میزدند. بریج، پوکروشطرنج بازی می کردند، میرفتندبوستون سینماوبرمی گشتند، توکافه های اطراف میدان، قهوه وچای نعنامی نوشیدند. به ترتیب، ازمدارس استعدادهای خاص برونکس وبروکلین آمده بودندوباکامبریج طوری برخوردمیکردندکه انگارروستای دیگری است. بیشترچیزهائی که سال اول به آنهادرس داده میشد، انگارمیدانستند. زمستان که نزدیک شد، کوشلندرفت بیرون که بسکتبال بازی کند، اووهم تیمی هاش، باجست وخیزروی پاهاوسروصداهای ترسناک، باتوپ تنیس ویک بسکت بزرگ، طبقه بالارا به سالن بسکتبال تبدیل کرده بودند. یک روزبعدازظهر، یک بخش ازسقف روی تخت اورسون فروریخت.
   تواطاق ۱۲، درکناری ، داوسون وکرن، میخواستندنویسنده شوند. داوسون اهل اوهایووکرن اهل پنسیلوانیابود. داوسون یک حالت لعنتی دست وپاچلفتی داشت، چهره ی عروسکی حریص خاص ووجناتی وحشتناک داشت. مریداندرسون و همینگوی بود، خودش هم چیزهای عجیب غریبی باعنوان روزنامه می نوشت. با عنوان لائیک بزرگ شده بود. توخوابگاه هیچکس این حالتش رابیشترازهوب تحریک نمی کرد. اورسون حس میکردداوسون ازحاشیه مخالف یک قلمروبزرگ روانکاوی آمده که غرب میانه نامیده میشد، مثل خودش. کنارکرن که شرقی به نظرمیرسیدو ماهرانه شریر بود، کمتراحساس راحتی میکرد. پسری روستائی، رانده شده تویک پیچیدگی غیر طبیعی، لبریزازامراض عصبی، درمعرض ورم ملتحمه منتهی به بواسیربود. کرن سیگارمی کشیدوبیوقفه حرف میزد. کرن وداوسون بین خودشان یک مجموعه جوک نگهداری میکردند. اورسون شب ازطرف دیگردیوارمی توانست بشنود، بابداهه سازی ومضحکه های موزیکال درباره معلم ها، ترم، یادوستهای تازه واردشان، یکدیگررابیدارنگاه میداشتند. اورسون یک شب ترانه خوانی واضح داوسون راشنید:
« نام من اورسون زیگلراست، من ازداکوتای جنوبی میام. »
   مکثی به وجودآمد، بعدکرن درجوابش خواند:
« من وانمودمیکنم نق نقوهستم وباپنجه هام جلق میزنم. »
   درامتدادراهرو، تواطاق پانزده، یونگ وکارترزندگی میکردند. کارتراهل دیترویت وخیلی سیاه وکم گوبود، مرتب لباس می پوشیدوشایسته افتادن تویک زاویه ی واقعی شوخی بود، تویک خنده ی مسخره ی انقباضی مناسب که اشک گونه هاش رابرق می انداخت. کرن متخصص شکستن کارتربود. یونگ پسرپریده رنگ دورگه ای باریک ویوبس واهل کارولینای شمالی بود. بایک بورسیه تحصیلی ملی آنجابود، ازدلتنگی شدیدش نسبت به خانه گذشته، آدم سردی بود. کرن،پاسیوم (جانوری ازراسته کانگورو)برزیلی صداش میکرد. تمام روزمیخوابیدوشب روتختش می نشست وبرای خودش، بادهنش ترومپت میزد. اول، تمام بعدازظهر شیپورزده بود. بااجراهای آگاهانه وطنین ملایم آهنگهائی مثل « سفراحساساتی » و« تنسی والتز »، خوابگاه ومحیط سبزودرختهاوبرگهای طلائی لرزان شان راغرقه کرده بود. خیلی نایس به نظررسیده بود. امااحساس تیره یونگ ازواقعیت – رانده شدن بنده واربه طرف خودانهدامی ئی که شوک هاروارددراوبیدارکرده بود – این اجراهای بی ضرررامنتفی کرد. خودراازخورشیدپنهان کرد. شب نهانی میزدودرطول راهرو، صدای چرخ نخ ریسی به نظراورسون میرسید. برای خواب آماده که می شد، ازموزیک شرمنده می شد. کارترهمیشه برای هم اطاقیش باعنوان « جاناتان » معرفی می شد. سیلابل هاراتودهنش فریبنده ادامیکرد. انگاراسم کسانی مثل «روچفاوکاولد» یا« دموستن » که درجائی دوربودندوتازه چیزی درباره شان شنیده بودراتلفظ میکرد.
   درگوشه ی گربه ئی ته راهرو، تواطاق سیزده نحس، پیترسن وفیچ زندگی مشترک عجیبی داشتند. هردونفردرازبودند، باشانه های باریک وپائین وپهن. گذشته ازمقولات جسمی، سخت بودکه ببینی درحال حاضرچه میکنند، یاچراهارواردآنهاراهم اطاقی کرده. فیچ، باچشمهای سیاه زلزده وجمجمه ی کاملاتخت هیولای فرانکشتاین، بچه ی اعجوبه ای، اهل میین، شوکه شده بافلسفه ونظریات وحشیانه وآبستن دانه های عصبی ای که درخودداشت، به مرورودرآوریل، درخودفروشکست. پیترسن یک سوئدی خوشایند، باپوستی شفاف که رگهای آبی روبینیش پیدابود. چندتابستان به عنوان خبرنگار، برای هرالددولوث کارکرده بود. تمام ترفندهای روزنامه نگارهارادرخودداشت:جنبه بذله گوئی، گزندگی ویسکی، گذاشتن کلاه پس کله، پرت کردن سیگارهنوزروشن روکف اطاق. انگارکاملانمی دانست چراتوهاروارداست ودرحقیقت، درپایان سال تحصیلی اول برنگشت. امااین دونفربه طرف اشتباهات قابل احترامشان رانده که شدند، جفتی عجیب مناسب را ترتیب میدادند. جائی که یکی قوی بود، دیگری ضعیف بود. فیچ فوق العاده ناهماهنگ وسازمان نیافته بود، حتی نمیتوانست تایپ کند، باپیژامه روتختش درازمی شد، می نوشت وباتمسخرمی خندیدویک متن درهم برهم انسانی می نوشت، دوبرابرمتن مورددرخواست وبیشتردرباره کتابهائی که اختصاص نیافته بودند. درحالیکه پیترسن، باسیستم دوانگشتی باسرعت تایپ میکرد، این مونولوگ مغشوش راامانت دارانه به یک نسخه برمیگرداند. صبری مادرانه داشت. فیچ کت پوشیده وکراوات زده، برای غذاخوردن، پیداش که می شد،مسخره گوئی خوابگاه رادرخودمیگرفت که پیترسن اورالباس پوشانده. فیچ توراه بازگشت، نظریات فوق العاده دردآور تلنبارشده بیرون آمده ازکله ی بزرگ مسطحش رابه پیترسن می داد. پیترسن اصلاوابدانظریه ای نداشت، نه میتوانست مقایسه ومقابله ونه سان آگوستین، مارکوس واورلیوس رانقدکند. احتمالاآنقدرجوان، جنازه، آتش، پلیس وفاحشه دیده بودکه ذهنش به طورزودرس، پژمرده شده بود. به هرحال، رفتار مادرانه فیچ، چیزی عملی برای انجام دادن بهش داده بود. اورسون به آنهاحسادت میکرد.
    اورسون به تمام هم اطاقی هاحسادت می کرد، هرنوع رابطه ای که بین آنهابود – جغرافیا، نژاد، هدف، اندازه ی جسمی – چراکه بین خودش وهوب پالامونتیین، جززندگی مشترک اجباری، هیچ چیزی نمیدید. نه این که زندگی سطحی باهوب ناراحت کننده بود. هوب تمیز، کوشا، وظاهراقابل پذیرش بود. ساعت پنج صبح برمی خاست، عبادت ویوگاتمرین میکرد، می چرخیدومیرفت سراغ صبحانه. اغلب تاپایان روزپیداش نمی شد. معمولاساعت یازده سریعا میرفت سراغ خوابیدن. اگرتواطاق سروصدابود، توپیهای پلاستیکی توگوشهاش ویک ماسک سیاه روچشمهاش میگذاشت وبه هرصورت میخوابید. درطول روز، یک سری دیدارهای خشن راحفظ می کرد: رو دودوره حساب می کرد، به اضافه ی گرفتن چهاردوره. برای حفظ سلامتی جسمیش، هفته ای سه مرتبه کشتی میگرفت، به طرف دعوت به نوشیدن چای ازطرف دموس، یگرواسقف ماساچوست سرمیخورد، توجلسات مجانی غروب وکتاب خوانی حاضرمی شد، خودراباخانه فیلیپ بروکزهمراه میکردو هفته ای دوبعدازظهررادریک خانه بازپروری روکسبری، درباز پروری بچه های زاغه نشین می گذراند. علاوه براین، دربروکلین، شروع کرده بودبه فراگیری پیانو. اورسون روزهای زیادی اوراتوغذاخوری یونیون تنهامیدید، جائی که همسایه های خوابگاه، درآن ماههای اول که آشنائی شان شکننده وجوان ومقولات موردتوجه شان متنوع بودوهنوزپخششان نکرده بودند، به گروهی دوریک میزدراز جمع شدن، تمایل داشتند. درآن ماهها، مناظره هابودکه درباره موضوعات گوناگون، زیرچشمهاشان مطرح می شد:
    هوب گیاهخوار نشست، کدووباقلای لیما، به صورت دوبله، توسینیش تلنباربود. درحالی که فیچ سعی کرددرست نقطه ی مقابل گیاهخواری راانتخاب کند:
فیچ گفت « توتخم مرغم میخوری؟ »
هوب گفت « آره. »
« میدونی که هرتخم مرغ سرآخرازش یه جوجه تازه متولدمیشه؟ »
« درحقیقت چیزی نیست، جزاین که اون بوسیله یه خروس بارورشده. »
فیچ ادامه داد « تصورمیشه، همونطورکه گاهی اتفاق میافته – که اتفاقامن میدونم، واسه این که تومیین، توجوجه کشی عموم کارکرده م – یه تخم مرغ که بایدعقیم باشه، درواقع باروره وتوش یه جنین داره ؟ »
« اگه من ببینم، طبیعیه که اون تخم مرغ مخصوص رو نمیخورم. »
    هوب این راگفت وآن صدای نهائی رضایت بخش راازبین لبهاش بیرون داد.
    فیچ پیروزمندانه چنگال راتکان دادوبانوسان ناگهانی دستش، روزمین انداخت:
« اماچرا؟ مرغ توبیرون انداختن تخم مرغ، سترونم که باشه، همون اندازه دردوحس میکنه. جنین ناخودآگاهه – یه گیاه. توبه عنوان یه گیاهخوار، بایداونوبامزه مخصوص بخوری. »
   وخودراباشدتی روعقب صندلی رهاکردکه مجبورشدگوشه میزرابچسبدتا سرنگون نشود. داوسون باتیرگی اخم کرد – این گفتگو، مقداری ازضمیرپیچیده ش رامسدود وهرازگاه گرفتارحالتی زننده ش میکرد، گفت:
« به نظرمیرسه، این روانکاوی، به سختی به مرغامربوطه. »
کرن گلوی خودراصاف وچشمهای صورتی عفونی خودراتنگ کردوبه آرامی گفت:
« درحال حاضر، به نظرم میرسه که اونجا، توذهن کوچک تیره ی مرغ – کوچکترین ذهن، همونجورکه بود – جائیه که فاجعه ی موفقیتای قاره ئیه که یه تمرکزدقیق اتفاق میافته. تصویرزندگی پرتحرک یه مرغ. اون ازهمزیستی چی میدونه؟ یه گروه دونه چین، باصدای اراجیفی خراشنده. ازپناهگاه؟ چن تخته کثیف پخش وپلاتو اطراف. ازخوراک؟چن لکه ی درهم برهم وچن سنگ ریزه خیره چشم روزمین ریخته شده. ازعشق؟ حمله گاه به گاه یه خروس چند قطبی، در معنای کتاب مقدس. بعد، تواین دنیای بدون قلب، انگارباجادوگری، ناگهان یه تخم مرغ میندازه بیرون،یه تخم مرغ ازخودخودش. یه تخم مرغ، باید به نظرش برسه که اون وخدا، اونوساختن. بایدچیقداونودوست داشته باشه، اون یه طاسی دوست داشتنیه، یه روشنی نجیبه،اون سفته، اماازطرفی شکننده ویه وزن چرخشنده ی تند و تیز ه.»
   حوصله کارترسررفته بود، روسینی خودخم شد، چشمهاش راسفت بست، چهره سیاه خودراسرخوشانه دولاکرد. سرآخرنفس نفس زد:
« خنده آوره، تومعده منوزخمی میکنی. »
کرن آهسته گفت « آه، کارتر، اگه اون بدترین جاش بود. بعدازاون یه روز، وقتی مرغ معصوم واسه این بچه ی بیضی عجیب بی چهره، توگهواره میشینه، وزن کوچکش توبالهاش پیچ وتاب میخوره. »
کرن امیدوارانه به کارترخیره ماند، اماپسررنگین پوست، لب پائین خودراجویدورو حرفش پایداری کرد:
« یه مردغول پیکرآبجووکودروبومی کشه، میادوتخم مرغ رو از زیرمرغ بیرون می کشه. واسه چی؟ واسه این که اون مرد...»
   کرن دستش راکاملادرعرض میزدرازوطوری اشاره کردکه انگشت اشاره ی بانیکوتین نارنجی شده ش بینی هوب رالمس کرد:
« اون، سنت هنری پالاماونتین، تخم مرغ بیشتری میخوادکه بخوره. به طورغم انگیزی فریادمیزنه « تخم مرغ بیشتر! ». اون خوکای اداره کننده بیرحم، اینجوری میتونن تهدیدبچه های آمریکای مادروادامه بدن! »
   داوسون قاشق چنگالش راپائین کوبید، ازکنارمیزبلندشدوازنهارخوری بیرون زد. کرن سرخ شد. درسکوت، پیترسن یک گوشت پیچیده راتودهنش گذاشت ودرحال جویدن گفت:
« مسیح مقدس، هوب، اگه یه نفردیگه حیوونارومی کشه، توبایدباخیال راحت اوناروبخوری. اون لعنتیادیگه چیزبیشتری نمیدن. »
هوب به سادگی گفت « توهیچ چی نمی فهمی. »
   سیلوراشتاین ازانتهای دوردیگرمیزدادزد« هی، هوب، نظرت درباره ی شیرچیه؟ گوساله هاشیرنمی نوشن؟ممکنه توشیروازدهن بعضی گوساله هابکشی بیرون.»
اورسون حس کردتحریک شده که حرف بزندوگفت « نه. » وصداش انگارمنفجرشد، زیروبمش خیلی نااستواروهیجانزده بود:
« هرکسی غیریه نیویورکی، میدونه گاوای شیرده گوساله هاشونو ازشیرورداشتن. چیزی که من درباره ش فکرمیکنم، هوب، کفشای توست. توکفشای چرمی می پوشی. »
« من این کارمی کنم. »
شادی دفاع هوب راترک کرد. لبهاش خشک شد.
« چرم پوست یه گوساله پروارشده ست. »
« اماحیون قبلاسلاخی شده. »
« حرفت توهم مزه ی حرفای پیترسن رومیده. خریدن کالای چرمیت – درباره کیف پول وکمربندت چی میگی؟ - سلاخ روتشویق میکنه. توهم به اندازه ی تموم اونا قاتل هستی. بیشترازیه نفر – واسه این که تودرباره ش فکرمی کنی. »
باملاحظه، دستهاش راجلوش جمع کرد، آنهاراتقریبادرحالت نیایش درلبه میز نگهداشت، صداش شبیه صدای یکی ازگوینده های رادیوشد، امایک گوینده پرسرعت وباصدای ملایم، درحال تشریح کردن کشش یک نژادبه طرف خانه:
« من معتقدم کمربندم پلاستیکیه. کیف پولموسالهاپیش مادرم بهم داده، قبل ازاون که گیاهخواربشم. لطفابه خاطرداشته باشین که من ۱٨سال گوشت میخورده م وهنوزم واسه ش اشتهای خوبی دارم. اگه منبع پروتوئین متمرکزدیگه ای بود، من تخم مرغ پخته میخوردم. بعضی گیاهخورانمیخورن. ازطرف دیگه، بعضی گیاهخورا ماهی وعصاره جیگرمیخورن. من اونارونمیخورم. کفشام یه مسئله ست. یه شرکت توشیکاگوهست که واسه گیاهخورای افراطی کفشای غیرچرمی می سازه. امااونا خیلی گرونه وراحت نیستن. من یه دفعه یه جفت سفارش دادم. پاهاموکشتن. می بینین که، چرم نفس میکشه، هیچ چیزمصنوعی جایگزینش نمیشه. پاهای من ضعیفه، مقایسه کرده م. ازبابت این قضیه، ازتون معذرت میخوام. پیانوکه میزنم، بوی کربوهیدرات فیلاراشدیداحس میکنم. بایدخیلی منصفانه دندونامومسواک بزنم، واسه این که یه رژیم گیاهی درموردکربوهیدرات، خیلی شدیده. من ازیه مسواک باموی زبرخوک استفاده می کنم، دهنم پرخون میشه وتوعبادت روزانه بخشیده میشم. »
چنگالش راابرداشت وشروع کردبه خوردن یک لقمه دهن پرکن اسکواش.
    اورسون سردرگم بود، تحریک به نوعی حرف زدن طرفدارانه شده بودوهوب طوری پاسخ داده بودکه یک دشمن بود. اورسون سعی کردازخودش دفاع کند، گفت:
« کفشای پوشیدنی کامل ساخته شده ازپارچه م هست، باتخت لاستیکی. »
هوب گفت « تواونجورکفشام نگا کرده م، اوناواسه من کمی ورزشی به نظرمی رسه. »
   لاوترمیزراتمیزکردوموضوع راپایان داد. اورسون بعدازنهار، بامعده سنگین، طرف کتابخانه راه افتاد، معده ش درگیردلشوره ای متحرک وناراحت کننده شد. گیجی رشدکننده ای درونش رادرخودگرفت که نمیتوانست رفع ورجوعش کند. ازمشترک بودن باهوب متنفربود، حالاهم حس کردهوب موردحمله که قرارگرفت واوهم بهش حمله کرد. به نظرش رسیدهوب بادرمعرض تمرین گذاشتن اعتقاداتش، سزاوار اعتبار است، اماافرادی مثل فیچ وکرن بامسخره کردنش،کاملاخودراتحقیر کردند، درحالی که هوب به انتقادات آنهاخندید، آن رابازی حساب کرد، درعوض ودرواقع تنهابااورسون مبارزه کرد، اورابه وضعیتی اشتباه فشرد، چرا؟ به این دلیل که اوهم یک مسیحی بود، تنهاواجدشرایط طعنه جدی بود؟ اماکارتررفت کلیسا، یک پیرهن آبی راه راه پوشید، نوک یک دستمال تکه تکه ازجیب روسینه ش بیرون زده بود. پیترسن هرروزیکشنبه نامزدکلیسای پرسبیتریان بود. اورسون یک مرتبه دیده بود کرن دزدکی ازکلیسای مم خارج شده، حتی کوشلندباغیبت ازکلاسهاوازقلم انداختن نهار، جشن تعطیلیش راآنجابرگزارکرد. چرا؟ رواین حساب، اورسون ازخود پرسیدچرابایدهوب اوراانتخاب میکرد؟واوچرابایدبه قضیه اهمیت دهد؟ برای هوب احترام واقعی قائل نبود. دستخط هوب درشت وبچگانه وساعت اول جلسه امتحاناتش باملاحظه بود، حتی دردوره ای درباره افلاطون وارسطو، یک نمره«سی» گرفته بود. اورسون ازپائین بودن یک روشنفکرافتخاری متاسف بود. معلوماتی که شبیه یک نمره ی نامنصفانه، سرمیزیک لحظه بهترین گستاخی رابهش داده بود. وضعیتش باهوب، درذهنش، یک نمودارشدکه تمام اهدافش درگوشه راست ونیرویش تومخروطی واژگون توهیچ، حک شده بود. پشت نمودار،تیک عزت نفس روی لبهاوخیرگی چشمهای هوب وشکل تیزکسل کننده ورنگ دست وپاهاش آویخته بود. اورسون این تصاویر – هوب مهاجم – راتوکتابخانه، عقب وجلو، توکلاسهاودرطول خیابانهای شلوغ کنارمیدان، باخودبردوهرازگاه، نگاههای خیره یک چشم یاسطح زردناخن یک شصت بزرگ، به روشنی توصفحات یک، عرض وجودمی کردوبه شکلی بزرگ مشخص می شدوتوخواب وناخودآگاه اورسون می خزید. درهر صورت، خودراهیجانزده میکرد. یک بعدازظهرفوریه که باداوسون وکرن تواطاق ۱۲نشسته بود، فاش کرد « من ازاون متنفرم. »
گفته های قبلی خودراتائیدکردوگفت که طعم شان رادوست میداردوتکرارکرد:
« من ازاون حرومزاده متنفرم، توزندگیم هیچوقت ازهیچکس اونقدمتنفرنبوده م. »
صداش خش برداشت وچشمهاش بااشکهای بیموردگرم شد.
    همه ازتعطیلات کریسمس برگشته بودندکه توجهنم سیمکشی شده ی برهه ی مطالعه ومصیبت امتحانات سال جدیدغوطه ورشوند. یک کوی دانشگاه بودباعده ی زیادی ازفارغ التحصیلان مدارس عمومی که سال اولیهافشارهارابیشتراز همه ی مسائل زندگی شان حس میکردند. بچه های مدارس خصوصی، مثل اکستر وگراتون، بوسیله هارواردکوچک پخش شدند، گرایش به سرخوردن تواین سال وبعدترتوجزایرعجیب، کشتی به گل نشسته شوند، توالکل ازپادرآیندیاتوبی تدبیری خردکننده فروروند. اماموسسه ازهرآدمی، قبل ازرهاکردنش، به عنوان یک قربانی آزاردهنده ی متعادل کننده، درخواستی دارد.
   توکریسمس، مادرش فکرکرداورسون فرسوده به نظرمیرسدوبرنامه ریخت چاقش کند. ازطرف دیگر، اورسون ازپیروتحلیل رفته بودن پدرش شوکه شد. اورسون روز های اول توخانه ماندوساعتهاموزیک بیروح رادیو گوش کردوتوجاده های مستقیم طرف اراضی کشاورزی برف پوش شخم خورده وکپه شده، رانندگی کرد. آسمان داکوتای جنوبی هیچوقت آنقدر بازوصاف دیده نشده بود. اورسون قبلاهیچوقت آن خورشیدخشک بلندکه درآن، ظهرروزهای زیرصفرراگرم حس میکنی،تشخیص نداده بودکه یک عنصرمحلی است. دوباره بادوست دخترش عملیات سکسی انجام دادودختردوباره گریست. اورسون به دخترگفت که خودرابه خاطرخلافکاری شماتت کرده است، اماتودلش دخترراسرزنش کرد، دخترکمکش نمی کرد. پشت سر، درکامبریج، باران می بارید، بارش درژانویه، ورودی راه کوپ، پرازجای تیره پاهاو دوچرخه های خیس دخترهای رادکلیف بارانی پوش باکفشهای ورزشی بود.      هوب توی کوی دانشگاه، تنهادراطاقشان مانده وبایک روزه گرفتن، کریسمس راجشن گرفته بود.
   درماه خسته کننده وتقریباتوهم آورمرور، تشریح وحفظ کردن کتابها، اورسون فهمیدچقدرکم میداند، چقدراحمق بوده، تمام فراگیریها، چقدرغیرطبیعی است وبیهوده. هاروارددونمره آ ویک ب، بهش هدیه داد. هوب دوب ودوسی به دست آورد. کرن، داوسون وسیلوراشتاین، خوب ازعهده کاربرآمدند، پیترسن، کوشلندو کارتر، نمره های متوسط گرفتند، فیچ رویک موضوع سقوط کردویونگ به نمره سه پائین رفت. سیاه پریده رنگ به طرف داخل وبیرون خوابگاه پرتاب شد، انگار بیماربودوبرای انهدام، نشانه گذاری وقبول شد، درحالی که هنوزدر میانشان زمزمه ای بود. فشارسوت زننده ی ترومپت دهنی دیگرشنیده نمی شد. سیلوراشتاین وکوشلندوبسکتبال شلوغ، کارترراپذیرفت وهفته ای سه یاچهارباراورادربوستون به سینمابرد.
    بعدازامتحان، درقلب زمستان کامبریج، یک استراحت سپاسگزاری هست. دوره های جدیدودوره های تمام سال، برگزیده شده، منتهی میشودبه بخش دوم زندگیشان، گاهی کلاهی تازه، به عنوان پرفسورجدید، روسرمیگذارند. روزهاباسکوت ادامه می یابند، یک یادوتوفان برف وجوددارد، تیم های شناو اسکواش، صفحات جنائی راتبدیل به یادداشت های پیروزی کردند. نوعی سایه ی پیشرس بهار، به شکلی نیلی رنگ، روی برف میافتد. نارونهاانگارشکل فواره به خودگرفته اند. جای پوتینهاروصفحات برف، توپیاده روهای نزدیک آلبانی، شبیه سکه های پرارزش به نظرمیرسند. ساختمانهای آجری، دروازه های قوسی، ومیزوجا کتابی های قدیمی ومجتمع های مسکونی شلوغ درامتدادانتهای خیابان براتل که دانشجوی سال اول، به عنوان میراث ومالکیت موقت، رویش قدم میزند. ستون فقرات انگشت شصت کتابهای درسی آشنایش، حالاانگارتائیدیه معلوماتی خاص به نظرمیرسدوبندکیف کتاب سبز، مثل یک شاهین زنده، مچش راتکان میدهد. نامه های ازخانه رسیده، اهمیت شان تحلیل رفته. ساعت های باز. زمان بیشتری وجوددارد. آزمایش هاانجام شده. عشق بازیهاشروع می شود. گفتگوهاادامه میابدوادامه میابد، ونیزیک آرزوی آزمندانه کشف آشناهای ثروتمند. همه دریک چنین فضائی بودکه اورسون اعترافش راصورت داد.
   داوسون، انگارکلمات شخصیتش راتهدیدکرده باشد، سرش راطرف دیگرچرخاند. کرن چشمک زد، سیگاری آتش زدوپرسید:
« تودرباره اون، چی دوست نداری؟ »
   اورسون باناراحتی، سنگینیش راتوصندلی سیاه امابرازنده، شکیل اماسفت هارواردرهاکرد، گفت:
« خب، چیزای کوچکیه، هروقت یه صدای کوچک ازتخته پیش نویس میشنوه، بدون این که بازوازپنجره بیرون پرتش کنه، تکه تکه ش میکنه. »
« وتومی ترسی این اتهامات تورویه مجرم نشون بده واوناتوروبندازن توزندون؟ »
« نه، نمیدونم. این مبالغه به نظرمیرسه. اون درباره هرچیزی مبالغه میکنه. توبایدببینی اون چقدعبادت میکنه. »
« توچطوری میدونی اون چقدعبادت میکنه؟ »
اورسون دستهاش راازهم بازکردونشان داد:
« اون بهم نشون میده. هرصبح، روزانوهاش خم میشه وباصورت توپتو ودستای به دوطرف باز، خودشورو تخت پرت میکنه. »
داوسون گفت « خدای من، قضیه فوق العاده ست. یه قضیه قرون وسطائیه. بیشترازقرون وسطاست. اون ضداصلاحه. »
   اورسون به تشخیص دادن این که چقدرعمیق به هوب خیانت کرده، پوزخندزد، گفت«منظورم اینه که منم عبادت میکنم، اماازخودم یه نمایش نمی سازم. »
    اخمی چهره داوسون رادرهم کشیدوگذشت.
کرن گفت « اون یه مقدسه. »
اورسون گفت « نه، اون مقدس نیست. اون هوشمندنیست. من بااون شیمی ورمیدارم، توریاضیات ازیه بچه م بدتره. اون کتابای یونانی که رومیزقطارمیکنه، پاره به نظرمیرسن، واسه اینکه اونارودست دوم میخره. »
کرن گفت « مقدسالازم نیست هوشمندباشن. چیزی که مقدسابایدداشته باشن، انرژیه، هوبم اونوداره. »
داوسون گفت « ببین چی تقلائی میکنه. »
اورسون گفت « من به درست تقلاکردنش شک دارم، اون تیم سال اولیاروقبول نشد. اگه پیانوزدنشوگوش بدیم، حتم دارم واسه مون مزخرفه. »
کرن چشمهاش رابست وگفت« توازموضوع خارج شدی، ازکدوم چیز، همه چی درباره هوب. »
اورسون گفت « من خوب میدونم اون لعنتی درباره همه چی چیجوری فکرمیکنه، امافکراش جعلیه. این قضیه پیش نمیره. تموم این گیاهخوری بازی وعشق به گشنگی کشیدن هندیا – اون واقعایه حرومزاده یخزده وحشتناکه. فکرمیکنم اون یخزده ترین آدمیه که توزندگیم دیده م. »
کرن ازداوسون پرسید «من فکرنمی کنم اورسون اونجورفکرکنه، توچه فکرمیکنی؟»
خنده ی عروسکی داوسون صورت ابریش راروشن کردوگفت:
« نه، اون چیزی نیست که پدراورسون فکرمیکنه. »
کرن لولید « اون پارسون(کشیش،پدر)اورسونه یاپرسون(شخص )اورسون؟ »
داوسون گفت« من فکرمیکنم هوب اصله. »
کرن اضافه کرد « یازباله. »
   وهردودرخنده ای مسخره منفجرشدند. اورسون حس کردقربانی صلح مشکوکی بودکه دوهم اطاقی بین خودشان حفظ کرده بودندواهانت سرسری رارهاکرد، امااسرارآمیزچاپلوسی کردکه سرآخرتسلیم شده است به عنوان مستعاری ازنوع پدراورسون.
    چندشب بعد، رفتندسالن سنخرانی جدیدکه کتاب خواندن کارل ساندبورگ رابشنوند - چهارهم اطاقی کنارهم، به اضافه فیچ. برای خودداری ازنشستن نزدیک هوب، که آنهارابافشارتوی یک ردیف صندلی کشانده بود، اورسون تاخیرکردودردور ترین فاصله ی دختری نشست که هوب مستقیم پشت سرش نشست. اورسون بلافاصله متوجه دخترشد، یک مرواریدیال موی قرمزمسی رنگ داشت که روپشت صندلیش آویخته وافشان بود. رنگ وخرمن گیسوان، ناگهان اسبها، زمین، خورشید، گندمزاروخانه راتوخاطراورسون زنده کرد. ازگوشه اورسون، تقریبانیمرخش پیدابود، صورتش کوچک بود، گونه ی استخوانی سایه روشن یکبروگوشی پریده رنگ و برجسته داشت. اورسون به طرف بلورنیمرخش، تمایلی سکرآوردرخودحس کرد. دخترتوشلوغی مشکوک به نظرمیرسیدوشناوروازطرف اورسون، کلاله ای ازسفیدی بود. دختربه طرف دیگربرگشت. هوب خودرابه طرف جلوتکیه داد،چیزی توی گوش دیگردخترمی گفت. فیچ گفته ش راشنیدوسرخوشانه به داوسون گزارش کرد، اوهم برای کرن واورسون پچپچه کرد:
« هوب به دختره گفت توموهای قشنگی داری. »
      هوب درطول مطالعه چندبارروبه جلوخم شدکه چیزی تازه کنارگوش دختربگوید. هربارخنده ی مواج شوکه کننده ی فیچ وداوسون وکرن اوج میگرفت. ساندبورگ،باچتری های سفیدسیخ وبراقش، مثل بال فیبری مصنوعی یک عروسک، بالای تریبون ومضراب عجیب یک گیتار، افسون شده بود. بعدازآن، هوب بادخترخارج شدوتومحوطه به قدم زدن پرداختند. اورسون ازفاصله دوردیدصورت دختر درخنده ای مچاله شد. هوب باچین عمیقی درگوشه دهنش، تیره شده ومتمال به یک لاف، به طرف دوستهاش برگشت.
روزیاهفته ی بعدنبود، هوب آواخرماه، یک کپه موی قرمزباخودبه آطاق آورد. اورسون موهارایک جنازه ی مصیبتبارپخش شده روروزنامه، روی تختش دید:
« این لعنتیاچیه، هوب؟ »
هوب روکف اطاق بودوباچرخ نخ ریسیش ورمیرفت « اوناموست. »
« موی آدم؟ »
« البته . »
« موهای کیه؟ »
« موهای دختر. »
« چی شده ؟ »
سئوال شکل عجیبی داشت، منظوراورسون این بود« کدوم دختر؟ »
هوب طوری جواب دادکه انگارخودش پرسیده است:
« اون دختریه که توجلسه کتابخونی ساندبورگ دیدمش، تونمیشناسیش. »
« ایناموهای اونه؟ »
« آره. من ازش خواستم. اون گفت که برنامه داشته تواین بهارموهاشوکوتاکنه. »
   اورسون بانگاه خیره بالای تختخواب ایستاد، درگیرانگیزه فروکردن صورت ودستهاش، توموهاشد:
« تواین مدت تواونومیدیده ای؟ »
   بااین اعتقادزننده توصداش، کارش راتحقیرکرد، تنهاهوب متوجه قضیه شد.
« یه کم، برنامه هام اجازه نمیده بیشترزندگی اجتماعی داشته باشم، امامشاورم توصیه کرده هرازگاه استراحت کنم. »
« اونوبه سینمام میبری؟ »
« گاهی یه مرتبه. پول بلیط شوخودش میده، البته. »
« البته. »
   باطنین صداش اورسون رامتعجب کرد« لطفابه خاطرداشته باش که من تنهاباپس اندازخودم اینجام. ازتموم کمکای مالی پدرم سرباززده م. »
تمام هجاهاانگارحالتی توام بادردداشت:
« هوب، باموهای دختره میخوای چی کار کنی؟ »
« باهاشون یه طناب ببافم. »
« یه طناب؟ »
«آره. کارسختی میشه، موهاش فوق العاده قشنگه. »
« وباطنابه چی کارمیکنی ؟ »
« ازش یه منگوله درست میکنم. »
« منگوله؟ »
« فکرمیکنم اونم یه دوره ست. اونومی پیچیم وحفظش میکنم، اینجوری ازهم بازنمیشه ومیدمش به دختره. اینجوری اونوهمیشه باهمون شکل نونزده سالگیش، باخودش داره. »
« توی لعنتی چیجوری درباره قضیه بادختربیچاره حرف زدی؟ »
« من درباره موضوع باهاش حرف نزدم. فقط بهش پیشنهاددادم، اونم فکرکردیه ایده ی دوست داشتنیه. واقعاهمینه، اورسون. نمیدونم واسه چی این قضیه بایدخصلت شرم آوربورژوازیتوناراحت کنه. زناهمیشه موهاشونوکوتامیکنن. »
« اون بایدفکرکنه تویه معصومی. اون داشت تورومسخره میکرد. »
« همونطورکه تودوست داری. اون یه پیشنهادکاملامعقول بودوسلامت عقل من به عنوان یه موضوع، هیچوقت بین مامطرح نشده. »
« خیلی خب، من فکرمیکنم تودیونه ئی. هوب، تویه دیونه ئی. »
   اورسون ازاطاق خارج شدودررابه هم کوفت وتاساعت یازده برنگشت. هوب ماسک روچشم گذاشته وخوابیده بود. کپه ی مومنتقل شده بودروزمین وکنارچرخ نخ ریسی، مقداری ازکپه درگیرباچرخ نخ ریسی ویک رشته هم تولیدشده بود. یک بندبافته به کلفتی انگشت کوچک یک زن وحدودابه درازای یک پا، بیوزن وبراق. آتش زمینی واسبی دررنگ مو، روندکاررافرونشانده بود. هوب بادقت گلوله ش کرده وبایک نخ سیاه وسوزنهای ته گرددرازوبه شکل یک کلوله مارپیچ سفت، داخل یک دیسک به اندازه یک نعلبکی کوچک محفوظش کرده بود.
    هوب یک شب جمعه آن رابه دخترهدیه کرد. هدیه انگارهوب راخوشحال کرد، چراکه تاآنجاکه اورسون فهمید، هوب دیگرقراردیداربادخترنداشت. بعدازمدتی اورسون تومحوطه یک بارازازکناردخترگذشت که بدون موهاش، به سختی یک زن به نظرمیرسید، صورت پریده رنگ کوچکش رادسته موهای کوتاه پوشانده بود، گوشهاش فوق العاده بزرگ به نظرمیرسیدند. اورسون خواست باهاش حرف بزند، مقداری نیروی مبهم دلسوزی، یاامیدنجات، مانع خوش وبش کردن بااین پریده رنگ خنثی شدوکلمه ی آزادتوگلوش گیرکرد. به نظرنمیرسیددخترنسبت به خودش دلسوزباشد، یاآگاه باشدباهاش چه رفتاری شده.
   هوب چیزی جادوئی تولیدکرد، چیزهائی ازش منکسرمی شد. شک اورسون که روی سلامت اومتمرکزشده بود، روی خودش پس زده شد. بهارکه به آرامی فرارسید، نیروی خوابش راازدست داد. ارقام وواقعیتهاتوباتلاق بیخوابی، به آرامی سست شدند. دوره هاش تبدیل به چهار معمای موازی شدند. توریاضیات، انتقالات بسیار مهم که راه حلهاروی آن متمرکز شده، یکریزاورابه تحلیل میبرد. گم شدن توشکاف بین شماره ها. کمیتهادرشیمی، به طورناخوشایندی ناپایدارشدند، مقیاسهای نامتعادل باسرعت فروکش کردندوسیستم درهم پیچیده شده ی عناصرکه ازآزمایشگاه تاستاره هادر نوسان بودند، فروریختند. تودوره ی ارزیابی تاریخ، به دوره ی روشنگری رسیده بودند، اورسون درموضوع اتهام خدابوسیله ولتر، به طورمزاحمی، خودراتحت فشاردید. گرچه اداره کننده جلسه سخنرانی، موضوع راباخونسردی برگزارکرد، به عنوان یک موضوع مرده ی دیگری ازتاریخ روشنفکری، نه حقیقت ونه دروغ. ودرآلمانی، که اورسون برای خشنودی ملزومات زبانی خود برگزیده بود، کلمات بیرحمانه تلنبارشدندووجودزبانهای دیگرغیرانگلیسی، وجودآن همه زبان، هرکدام باآن همه وسعت، پیچیده ومبهم، تائیدجنون کیهانی به نظرمیرسید. حس کردذهنش که همیشه بیشترنیرومندونه سریع، آهسته وآهسته ترمی شود. وحشت داشت که صندلیش بهش چسبیده باشدوعصبی ازجامی پرید. بیخواب، بااطلاعاتی درگیرشدکه نه میتوانست فراموش کندونه سروسامانش دهد، طعمه توهمات وسواسی شد، قانع شدکه دوست دخترش درداکوتای جنوبی باپسردیگری روهم ریخته وسرخوشانه باهاش عشق بازی می کند. اورسون مقصربودوبابدترین وجه خودراسرزنش میکردکه بکارتش رابرداشته. درخیلی مواردکه خودکارامیلی درنامه های بلندش تشریح میکرد،اورسون لذت طولانی وپرباردرونی عشق یک زن رامیخواند. اورسون حتی مردراهم می شناخت. نشانه های « ئلک » دیده می شد – چیپوای ناخن سیاه، پسر پیچیده فرزی که خیلی وقتهاتومحوطه بازی بسکتبال اورسون رادست می انداخت، پسری که سبکی وسرعت وحشتناکی درعکس والعمل داشت وخیلی زورگوودفاع کننده به نظرمیرسید – اورسون حالابه خاطرآورد – امیلی اغلب قول داده بود. زنش یک فاحشه وزن هرجائی، یک لاغرلال ونگهدارنده ی بچه شده بود. پدرش، درمیان شفافیتهای لغزان ذهن اورسون، فرزندشخص خودش، دکتریک درمانگاه خیریه شده بود. دراین روءیاها – یادر      آن اصول لنگ تصویرگری که درغیاب خواب میرودسراغ روءیاها – به نظرمیرسیدبائلک نقطه چین، خانه نشین میشودوهم اطاقیش، که هرازگاه ماسک روچشمهاش میگذارد، بدون استنثابرنده ی معانی قابل درک بوده، نتیجه وستایشی که کاملاحقش بوده. دسیسه ای درمیان بود. اورسون هروقت صدای خنده ی کرن وداوسون راازطرف دیگردیوارمی شنید، میدانست که درباره اووپنهانی ترین عادتهاش است. این حریم خصوصی نهائی، ستمگرانه ترین تهاجم توتختخواب ودرحالت نیمه استراحت بود. اورسون ناگهان خودراجسمادرگیربالبهاوپاهاودستهای رگه داروبطورمبهم زنانه هوب می دید. اورسون درابتدا، دربرابراین چشم اندازپایداری کرد، تلاش کرداز ذهنش پاکشان کند، شبیه پاک کردن امواج روی آب بود. تسلیم آنهاشدن رافراگرفت، گذاشت حمله کنند – چراکه حمله ای بودبادندانهاوحرکات آکروباتیک تند – وشستویش دهد، به اندازه کافی فلج شده رهاش کندکه بخوابد. این قواصیهاتنهاراه به خواب رفتن شد. اورسون صبح بیدارمی شدومی دیدهوب متظاهرانه روی تختش پهن شده وعبادت میکند، یانشسته وکنارچرخ نخ ریسیش قوزکرده، یا لباسهای رنگ وارنگ پوشیده ونوک پانوک پاطرف درمیرودوبامواظبتی خودنمایانه، درراباملایمت پشت خودمی بندد. واورسون ازاومتنفرمی شد – متنفرازحضورش، شکلش، طرزتفکرش، تظاهرات وتشریح مشتاقانه عشقی که هرگزنشناخته بود. توضیحات مختصروجودجسمی هم اطاقیش – چین وچروکهای پرپرزننده ی کناردهنش، خشکیدگیهای ملایمی که دراطراف دستهاش دیده میشد، چینهای خود پسندانه برق انداخته ی کفشهای چرمیش – انگارخوراک مسمومی بود که اورسون نمیتوانست ازخوردنش خودداری کند. اگزمایش به شکلی اخطار کننده، بازشتی جلوه میکرد.
   آوریل که رسید، اورسون نزدیک به رفتن به درمانگاه دانشجوئی بودکه بخشی به نام سلامت روانی داشت. دراین مرحله فیچ بااین گفته بهش آرامش دادکه به نظرمیرسداعصابش درهم ریخته است وخودفیچ همین اعصاب به هم ریختگی راداشته وهفته ها، روزانه چندمرتبه دوش میگرفته.
    اورسون نزدیک های آخر، رفتن به کلاسهارامتوقف کرد، تمام وقت تقریبالخت بود، تنهایک هوله دورباسنش می پیچید. تلاش میکردیک تزانسان شناسی راتکمیل کندکه بیست صفحه می شدوبایدیک ماهه تحویل میداد. خوابگاه راتنهابرای غداخوردن وگرفتن کتابهای بیشترازکتابخانه ترک میکرد. شب، حول وحوش۹، پیترسن باتلفن به طبقه دوم فراخوانده شد. پلیس آب شهر، فیچ راکه درمیان بوته های سواحل چارلزدرفاصله چهارمایلی، کشمکش میکرده، گرفته. فیچ ادعاکرده به طرف غرب میرفته، گفته: جائی که فضای بازبه اندازه ی وجودخداداشته واوبرنامه داشته باانگیزه های وحشی، درباره تفاوت و وابستگی ها، بین کیرکه گاردونیچه، بارئیس پلیس گفتگوکند.
   هوب که همیشه گوش به زنگ فرصتی بودتاتوپوشش کارخوب کردن عرض وجودکند، رفت پیش ناظرهال – یک دانشجوی فارغ التحصیل غرغروی پوزه درازنامزدستاره شناسی، زیر« هارلوشاپی »، دریک شماره پایان ناپذیر کیهانی – وبه عنوان متخصص موضوع، خودراداوطلب کرد، حتی به روانکاو بیمارستان تعهدداد. تفسیرهوب این بودکه فیچ به خاطرگستاخیش، به اندازه کافی تنبیه شده. روانپزشک حس کردمسئله اساساعقده ادیپی بوده. فیچ به « میین » پس فرستاده شد. هوب به اورسون پیشنهاکردحالاکه پیترسن سال آینده یک هم اطاق نیازدارد:
« من فکرمی کنم تووپیترسن باشکوه وجلال باهم کنارمیائین. هردوتاتون ماتریالیستین. »
« من ماتریالیست نیستم. »
هوب دستهای وحشتناکش رابه علامت نیایش بلندکرد:
« اونش به خودت مربوطه. من تصمیم به کمترین برخوردگرفتم. »
« هوب لعنتی، تموم اصطکاک بین ماازطرف توست. »
« چیجوری؟ من چیکارمی کنم؟ بهم بگو، رفتارموعوض میکنم. پیرهن پشتمومیدم به تو. »
هوب شروع کردبه بازکردن دکمه هاش، خنده ای درحال آمدن نبود، متوقف کرد. اورسون خودراضعیف وتهی حس کردوبرخلاف میلش، ازنظردرونی سقوط کرد، باتاثیری کمک ناپذیربرای توهمش ودوست غیرقابل دسترسش. اورسون پذیرفت :
« من نمیدونم هوب، من نمیدونم این چی کاریه که توبامن میکنی. »
   لکه ای ازسکوت درفضا، بین آنهاماسید. اورسون باتلاش خودرابازکرد:
« من فکرمیکنم تودرست میگی، ماسال دیگه نبایدهم اطاق باشیم. »
هوب کمی سردرگم به نظررسید، سرش راتکان دادوگفت:
« من همون اول به اوناگفتم که من بایدتنهازندگی کنم. »
چشم های صدمه دیده ش پشت لنزهاش برجسته وتوی یک نگاه خیره ی بیزانسی آسیب ناپذیرمستقرشدند.
    یک بعدازظهراواسط ماه مه، اورسون گیج، کنارمیزش نشسته بودوتلاش میکردمطالعه کند. دوامتحانش راداده بودودوتای دیگرداشت که بایدمیگذراند، آنهامثل دودیواربرج مانندکاغذگلی بین اووآزادی ایستاده بودند. وضعیتش متزلزل برنظرمیرسید، قادربه عقب نشینی نبودومیتوانست تنهاروی یک نخ باریک پیش رود، روی یک سیم دیوانگی، بالای پرتگاهی ازآماروفرمولها، تعادل آسمان چشمک زن سلولهای مغزش راحفظ میکرد. یک فشار، اورامی کشت. روپله ها، ناگهان صدای ضربه های پابه طرف بالااوج گرفت. هوب تواطاق پرید، یک چیزفلزی به رنگ تفنگ وبه اندازه یک گربه رابغل زده بودکه یک زبان گلگون داشت. هوب درراپشت سرش به هم کوبید، چفتش رانداخت وآن راروتخت اورسون انداخت. سریک پارکومترازجایگاهش کنده شده بود. دردی سریع وتیزتوی کشاله ران اورسون راخراش داد. باتمام توان صدایش فریادکشید:
« تروخدا!اون چیه؟ »
« اون یه پارکومتره. »
« میدونم، میتونم اونوببینم، اونوازکدوم جهنمی ورداشتی؟ »
هوب گفت « تاعصبی بودنتوکنارنگذاری، باهات حرف نمیزنم. »
هوب رومیزش وجائی که اورسون نامه هاش راگذاشته بود، خم برداشت. نامه روئی رابرداشت، یک نامه خاص تحویلی از طرف هیئت مدیره پرتلند. نامه را تانصفه پاره کرد. همزمان تاسینه ی اورسون بالارفت. سرش رارودستهاش ورومیزگذاشت، چرخیدوتوتاریکی سیاه گلگون غرقه شد. اندامش براش وحشتناک بود، اعصابش گوش به زنگ زخمه روانپریش کننده سومی بود.
   درباضربه هائی به شدت به صدادرآمدکه تنهامیتوانست پلیس باشد. هوب بچگانه به طرف تخت پریدوپارکومتررازیربالش اورسون پنهان کرد، بعدطرف درپریدو بازش کرد.داوسون وکرن بودند.
داوسون پرسید« چه خبره؟ »
    اورسون جوری اخم کردکه انگارمزاحمت ناراحتیش رابیشترکرده. کرن گفت:
« اوضاع جوریه که انگارزیگلرشکنجه شده. »
اورسون به هوب اشاره کردوتوضیح داد« اون یه پارکومتروکنده! »
هوب گفت « من اینکارونکرده م، یه ماشین توجمعیت خیابون کنترلشوازدست دادوکوبیدبه یه پارکومتروپرتش کردیه متردورتر. کلی آدم جمع شدن، کله ی پارکومترافتاده بودتوجوی، منم اونوورداشتم وآوردمش. ترسیدم یه نفر وسوسه بشه واونوبدزده. »
کرن پرسید « هیچ کس سعی نکردجلوتوبگیره؟ »
« البته که نه. همه دورراننده ماشین جمع شده بودن. »
« اون زخمی شده بود؟ »
« گمون کنم، نگاه نکردم. »
اورسون دادزد « تونگاه نکردی!تویه سامری بزرگ هستی. »
هوب گفت « من طعمه نیستم که بیخودی کنجکاوی کنم. »
کرن پرسید« واسه چی ندادی پلیس؟ »
«واسه چی بایدمیدادم، پلیس کجابود؟اوناهنوزنرسیده بودن. »
داوسون پرسید « خیلی خب، واسه چی وانیستادی تایه پلیس بیادوپارکومتروبهش بدی؟ »
« به نماینده ایالت؟ اون دیگه به من میرسه، نه به پلیس. »
اورسون گفت « امابه اون میرسه. »
گوشه لبهای هوب رازآمیزچین برداشت وگفت « یه عمل ساده آینده نگرانه بودکه اونوتودست من گذاشت. هنوزتصمیم نگرفته م پولای توش به کدوم خیریه برسه.»
داوسون پرسید « اون کاردزدی نیست؟ »
« بیشترازاون دزدی نیست که ایالت مردمووادارمیکنه واسه فضائی که ماشینا شونوپارک میکنن، پول بدن. »
اورسون روپاش بلندشدوگفت « هوب، اونوببرپس بده، وگرنه همه مون میریم زندون. »
   اورسون خودرامنهدم دید، به سختی شروع کردبه انهدام زندگی حرفه ای خود.
هوب به آرامی برگشت « من نمی ترسم. توحکومت یه رژیم نظامی، زندون رفتن مایه ی افتخاره. اگه وجدان آگاه داشته باشی؛ حرفمومی فهمی. »
   پیترسن، کارتروسیلورشتاین وارداطاق شدند. چندپسرهم ازطبقه پائین، آنهارادنبال کردند. داستان به شکلی خنده آوربازگوودوباره بازگوشد. پارکومتراز زیربالش بیرون کشیده ودست به دست وسبک وسنگین وتکان داده شدکه وزن پنی های داخلش تخمین زده شود. هوب به عنوان یک چوب لباسی روستائی که ازآنجاآمده بود، یاچاقوئی که وصفش همه جاپیچیده بود، پارکومتر رایکریزباخودمی برد. هوب شروع کردبه دعاخواندن وبازکردن در پارکومترکه اندکی پول توش بود. اورسون ازپشت بهش نزدیک شدوبایک دست پس گردنش راگرفت. اندام هوب سیخ شد. سرپارکومتروچاقوی بازرا به کارترداد. بعداورسون احساسی راتجربه کردکه انگاردرحال پروازاست، اوج گرفت وروکف اطاق ولوشد. بالاوچهره ی هوب راکه درچشم اندازش واژگون بود، نگاه کرد. اورسون روپاهاش خم شدودوباره طرف هوب رفت، اززورخشم سفت وسخت شده ودرعین حال، قلبش سرشارازآرامش وشادی بود. اندام هوب زمخت وسریع وسرخوش ازدرگیری وکشتی گیربودن، دستهای اورسون راکج ودوباره بلندش کردوروکف سیاه اطاق کوبید. لگن خاصره اورسون روچوب کف اطاق که کوبیده شد، این باروزشی درخودحس کرد. حالاهم علیرغم احساس درد، طوری توی قلب این هم اطاق خیره شدکه هوب تاآخرین اندازه ای که می توانست، باهاش موءدب شد. اورسون میتوانست سعی کند آنقدرجدی باشدکه هوب رابه قتل برساندواین موفقیت هم، بدون هیچ خطری، لبریزازلذت بود. اورسون حمله خودراتکرارکردودوباره ازمهارت دفاعی سفت وسخت خود لذت بردواندام هوب راهمانطوردرفضادرهم پیچیدکه هوب اندام اورا پیچیده بود. بعدازیک لحظه ی درگیری عصبی، دروضعیتی برترقرار گرفت. روپاهای خودبلندشدوبرای چهارمین باربه هوب هجوم مبرد،که دوستان تازه واردش، اوودستهاش راچسبیدند. اورسون آنهاراعقب کشیدو بدون گفتن یک لام، برگشت کنارمیزش، خم شدوروکتابش متمرکزومشغول ورق زدن شد. کلمات تایپ شده فوق العاده متمایزبه نظرمیرسیدند، گرچه به سختی میلرزیدندتارمزگشائی شوند.
    سرپارکومتریک شب دراطاق ماند. روزبعد، هوب به خوداجازه دادبوسیله دیگران متقاعدشود ( بوسیله دیگران، اورسون حرف زدن بااورامتوقف کرده بود.)که سرپاکومترراببرندمیدان مرکزی وتحویل فرمانده پلیس کامبریج دهند. داوسون وکرن یک روبان دورش پیچیدندویک یادداشت روش چسباندند:
« لطفاازبچه ی من خوب مواظبت کنید »
   هیچ کدامشان اعصابی نداشت که باهوب برود پیش فرمانده پلیس. هوب برکه گشت، گفت:
« فرمونده پلیس ازگرفتن سرپاکومترخوشحال شدوازم تشکروموافقت کردپنی هاش هدیه خونه ی یتیمای منطقه بشه. »
   هفته ی بعد، امتحانهای آخرتمام شد. سال آخریها، همه رفتندخانه هاشان. پائیزکه برگشتند، متفاوت بودند. پیترسن ویونگ اصلابرنگشتند. فیچ برگشت، اعتبارهای ازدست رفته رادوباره سازی کردوبه مروردرتقدیرماندگارتاریخ وروشنگری فارغ التحصیل شدواکنون تویک مدرسه آمادگی تدریس میکند. سیلوراشتاین پژوهشگرشیمی آلی است. کوشلندوکیل است. داوسون توکلیولندمقاله های محافظه کارانه می نویسد. کرن تونیویورک، مشغول امورتبلیغاتی است. کارتر، اگربه اجبارودرگمنامی به یونگ نمی پیوست، بین سالهای مربی گری وارشدیش ناپدیدبود. همسایه های کوی دانشگاه سعی کرنددیدگاههاشان درموردیکدیگررافراموش کنند. هوب که رشته تحصیلیش رابه حوزه قضائی ماساچوست منتقل کرده بود، حالاوهرازگاه تصویرش تونشریه «کریمسون » عرض وجودمیکرد. یک بارهم یک جلسه سخنرانی عصرگاهی داشت باعنوان«چرامن اسقف صلح جوهستم.»
دعوی قضائی که مطرح شد، اسقف ماساچوست خواستارمجازات نسبتاشدیدی برای هوب شدوهمزمان باجلسه نهائیش، جنگ کره پایان یافته بود، قاضی جریان پرونده راتودادگاه شنیدوحکم دادهوب درابرازعقایدش صادق است، به عنوان شاهدوباتمایل خودش، راهی زندان شود. هوب ازصدورحکم مایوس شد، یک لیست مطالعه ی سه ساله نوشته بودکه وقتش راتوسلول اشغال کند، درنظرداشت تمام چهارانجیل رابه زبان اصلی یونانی مرورکند. هوب بعدازفارغ التحصیلی رفت به سمیناراتحادیه الهیات، چندسال باعنوان پیشوای کلیسای شهری، دربالتیمورگذراندوبه اندازه ای خوب نواختن پیانورافراگرفت که موزیک نوازپسزمینه سالن کوکتل خیابان چارلزشد. هوب درپوشیدن یقه کشیشی خودپایداری کردودرنتیجه شهرتکی به بارداد. بعدازیک سال سرپرستی افرادخیلی کم اعتقاد، بهش اجازه داده شدبرود آفریقای جنوبی. درآنجا، تاوقتی حکومت ازش خواست کشورراترک کند، درمیان قبایل بانتوزبان کاروموعظه کرد. ازآنجارفت نیجریه وآخرین خبرکه روی یک کارت کریسمس بایک مجوس سیاه و خوش وبش به زبان فرانسه، ازاورسید، تولباس خاک آلوده وچروکیده، درماه فوریه ودرداکوتای جنوبی بود – هوب به عنوان ترکیبی ازمبلغ مذهبی، مشوق سیاسی ومربی فوتبال، در ماداگاسکاربود. این توضیحات تقریبامثل یک شوخی بیمزه، توذوق اورسون زدودست نوشته ی بچگانه وبی پروای هوب، باهرلغت فرم گرفته ی فرد گرایانه، باتشدیدخشم گذشته، ناراحتش کرد. تصمیم گرفته بودجواب کارتش رابدهد، امابه صورتی نامشخص، گمش کرد.
    بعدازحادثه پارکومتر، اورسون دوروزباهوب حرف نزد. قضیه نسبتااحمقانه به نظررسید، همزمان شبیه دومسافرتویک سفردرازبایک اتوبوس، هم راتحمل کردندومحترمانه وتنگاتنگ یکدیگر، کنارمیزمشترکشان نشستندوسال تحصیلی رابه پایان رساندند.
ازهم جداکه می شدند، دست یکدیگررافشردندوهوب تاکیوسک کنارتراموای زیرزمین، اورسون راهمراهی کرد، قراردیداری درجهت مخالف داشت وازهم جداشدند. اورسون درامتحان اخرش دوآ، ودوب گرفت. برای ماندگاری سه سال دیگرش درهاروارد، تصادفابادودانشجوی سفیدپوست درنظرگرفته شده، بانام والاس ونیوهاوسر، هم اطاق شد. بعدازفارغ التحصیل شدن، باامیلی ازدواج کرد، تومدرسه پزشکی ییل حضوریافت وواردسن لوزئیزشد.
   اورسون اکنوان پدرچهاربچه است، پدرش، تنهادکترشهر، مرده است. بیشترزندگیش، همانطورکه برنامه ریزی کرده بود، گذشت. اورسون همان مردی شدکه در۱٨سالگی تصمیم گرفته بودبشود. بچه هارابه مدرسه میرساند، تورنگ کاری خانه کمک می کند، درملاقاتهای ضروری حضورمیابد، گلف راخوب بازی میکند. قابل احترام وتحریک پذیراست. به همان اندازه پدرش عشق بازی میکند. احتمالابیشترمورداحترام است. تنهادریک موردخاص – یک نوع اثرزخم بدون دردوبدون هیچ خاطره ی روشنی ازقطع عضو، باخوددارد – درمورداین خاص، مردی که الان هست، بامردی که درتصور داشت بشود، متفاوت است، هیچ وقت عبادت نمیکند...                           


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست