یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

«عالمانِ دین»!


اسماعیل خویی


• تازگی ها، از آقای دکتر شیرین کاری ی اسلامی ی دیگری نیز سر زده است که، گر چه پرونده ی جنایی ی او را سنگین تر نمی کند، امّا به چشم به راهی ی او، در نشسته ماندن در کناره ی دریا برای بازگرداندنِ آب (روی) رفته به (جوی) خود، دیری خواهد افزود. آن هم اگر چنین «بازگرداندنی» شدنی باشد! ایشان، همین چندی پیش، ناگهان از رازی پرده برگرفت که ـ شگفتا!... پیشوای بی همتای انقلابِ اسلامی (شده) ی ایران را، چون برترین یا بزرگترین رهبرِ سیاسی در سراسر تاریخ از کورش تا همین امروز، بر کرسی های بلندپایه ی علم و فقه و فلسفه می نشاند! ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
شنبه  ۱۱ خرداد ۱٣۹٨ -  ۱ ژوئن ۲۰۱۹


«همه قبیله ی من عالمانِ دین بودند»!
سعدی

آقای دکتر عبدالکریم سروش تنی بوده است از جنایت کارانی که، به سرکردگی ی «امام» خمینی، و به نامِ «انقلابِ فرهنگی»، افتادند به جانِ فرهنگِ ایران. اینان کارِ خود را با «پاک سازی» و «بازسازی»ی دانشگاه های ما آغاز کردند.
هدف این بود که دستگاهِ آموزش و پرورشِ عالی را چنان و چندان از آلودگی های آریامهری ی آن بپالایند تا، به خیالِ آقای دکتر سروش، عطرِ نابِ اسلام یا عطرِ اسلامِ ناب از دانشگاه های ما به مشام برسد. به یاد ندارم که او گفت «عطرِ نابِ اسلام» یا «عطرِ اسلامِ ناب»! امّا فرقی نمی کند. برآیندِ آن روندِ شوم همان همانا آغشته شدنِ روزافزونِ نزدیک به همه ی نهادها و نمادها و نمودهای فرهنگی ی ما بود به لاشگندِ اندیشه ها و باوره های آخوندی، آن هم با آماج های جهادی. دیری نپایید که نه تنها دانشگاه ها فیضّیه ای شدند، که هِرَمِ آموزش و پرورش از تارک تا قاعده، از دانشگاه تا کودکستان، به دستاربندانی سپرده شد که این هِرَم را مکتب ـ فیضیّه ـ پادگانی می دیدند، و می بینند، که، در آن، زن و مرد، کوچک و بزرگ، از آموزش و پرورشی اسلامی برخوردار می شوند تا مسلمانانی بارآیند ذوب شده در «ولایتِ فقیه» یا «سربازانی گمنام» برای امامِ زمان. باید روشن باشد که «انقلابِ فرهنگی» هنوز پایان نیافته است، و پایان نخواهد یافت، مگر با برافتادنِ فرمانفرمایی ی آخوندی. و دکتر سروش نیز، بدینسان، باید، تا این فرمانفرمایی به جاست، از پشیمانی از خطای بزرگی که کرده است، همچنان در رنج باشد. خطاهای بزرگ جزاهای بزرگ هم دارند، آقا جان!
باری.
و، اما، تازگی ها، از آقای دکتر شیرین کاری ی اسلامی ی دیگری نیز سر زده است که، گر چه پرونده ی جنایی ی او را سنگین تر نمی کند، امّا به چشم به راهی ی او، در نشسته ماندن در کناره ی دریا برای بازگرداندنِ آب (روی) رفته به (جوی) خود، دیری خواهد افزود. آن هم اگر چنین «بازگرداندنی» شدنی باشد!
ایشان، همین چندی پیش، ناگهان از رازی پرده برگرفت که ـ شگفتا!ـ از همه ی (دیگر) ذوب شدگان در ولایتِ فقیه (نیز؟) پوشیده مانده بود. این اسلام پژوهِ نوآور نوآورانه ترین داوری ی خود در باره ی امامِ سیزدهمِ ما را با بیانی به زبان آورد که پیشوای بی همتای انقلابِ اسلامی (شده) ی ایران را، چون برترین یا بزرگترین رهبرِ سیاسی در سراسر تاریخ از کورش تا همین امروز، بر کرسی های بلندپایه ی علم و فقه و فلسفه می نشاند!
این داوری شگفت انگیز، برای من، گریه خندآور نیز بود. به یاد آوردم پیشبینی ی آیت الله منتظری، جانشینِ برکنارشده ی خمینی را، که گفته بود این «امام» را آیندگان از «سفّاکانِ» تاریخ خواهند شناخت.
و به یادآوردم که دکتر سروش، در همان ماه های پس از انقلاب، که دانشگاه ها را هنوز نبسته بودند، در «دانشگاهِ تربیتِ معلم»، همچون خودم، و شاید برای این که جای خودم را بگیرد، آموزگارِ درسِ «روشِ علم» بود؛ و که، پس، نشاندنِ «فقه» در کنارِ «علم» و «فلسفه»، از چنویی، بی گمان، خطای بزرگی بود. و به یاد آوردم که شوپنهاور، در پیوند با ایمانوئل کانت، گفته است که بزرگان خطاهای بزرگ (نیز) می کنند. و به یاد آوردم جی.ای. مور را که گفته است فیلسوفان گاهی سخنی می گویند که، اگر، پیشاپیش، به برآیندهای منطقی ی آن می اندیشیدند، هرگز به بر زبان آوردن اش دلیر نمی شدند! و به یاد آوردم متنِ دستنویسِ کتاب ام، «روش شناسی ی علم»، را که پادوهای «انقلابِ فرهنگی» به خانه ام ریختند و، همراه با برخی نوشته های دیگر، به یغما بردند و «مُلّاخور» کردند. و به یاد آوردم، به ویژه، مقاله ای با عنوانِ «اندیشیدنِ روشمند و اندیشیدنِ مَنِشوَند» را، که سی و شش هفت سال پیش آغاز کردم به نوشتن و، به دلیل های گوناگون، هنوز همچنان نیمه کاره مانده است. این نوشته می رفت تا بازنویسی ی بخشی از کتابِ «روش شناسی ی علم» باشد؛ و شاید خشمادردآور بودنِ یادِ همین کتاب و اخراج ام از دانشگاه و بی خان ومان شدن ام در همان آغازِ «انقلابِ فرهنگی» بوده است ژرف ترین و تواناترین بازدارنده ام از کار، هربار که به سراغِ آن نوشته رفته ام تا کارش را به پایان برسانم.
و به یاد آوردم، سرانجام ـ و شگفتا! - که در بخشِ هنوز نانوشته ی همان مقاله بوده ست که می خواسته ام به سنجشِ «فقه» در برابرِ «علم» بپردازم، تا روشن شود که آنانی که خود را «عالمانِ دین» می شناسانند، یا از سرِ نادانی ست که چنین می کنند، یا، به انگیزه ی مردم فریبی، دروغی می گویند تا خود را بزرگ بنمایند.
از آقای دکتر سروش سپاسگزارم که مرا برانگیختند تا کارِ آن مقاله را، در این نوشته، به پایان ببرم. می پذیرم که عدو گاهی سببِ خیر نیز می شود. از همین رو، امیدوارم جناب استادِ «روش شناسی ی علم»، که می گویند شاگردِ کارل پوپر هم بوده است، «فقیه» را گونه ای «عالم» نپندارد: و، در بزرگ داشتنِ بزرگانِ دینِ خویش، خطایی بزرگ تر از خودِ ایشان نکند. و، پس، بگذارید بروم سرِ سطر.
و، امّا، به «فلسفه» نخواهم پرداخت. چرا که خمینی، می گویند، خود خستو بود که، در این زمینه، چیزی از آنچه ها که در جوانی آموخته است به یاد ندارد. و این یعنی که او چیزی در فلسفه را از آنِ خود نکرده بود: و این یعنی که او «فیلسوف» نبود. و این یعنی که دکتر سروش با نگاهی سطحی و سرسری ست که او را «فیلسوف» می بیند.
اکنون دیگر باید بروم سرسطر.
باری،
پیش از ایمانوئل کانت، بودند، و کم هم نبودند، فیلسوفانی که فلسفه را چیزی بیش از «متافیزیک» نمی دانستند. به ویژه پس از «سنجشِ خِرَدِ ناب»، امّا، نگرشی در کارآمد که «متافیزیک» را چیزی بیش از یک گمراهه ی فلسفی نمی دید: آلودگی دیرپا و دامنگیری که می بایست فلسفه را از آن پالود. فیلسوفان می بایست راهکاری «منطقی» بیابند تا فلسفه را، یک بار برای همیشه، از بیگارِ متافیزیک برهاند.
و این بود و بود تا، در همین سده ی گذشته، پوزیتیویست های منطقی، باید گفت ساده دلانه، پنداشتند به اصلی دست یافته اند که کاربُردش متافیزیک را سراسر به سخنانی بی معنا، به مُشتی ژاژ، فرو می کاهد.
تعریف هایی که کانت از برخی مفهوم های منطقی به دست داده بود، پیشاپیش، راهِ رسیدن به آن «اصل» را، برای این فیلسوفان، هموار کرده بود.
کانت «گزاره»ها یا «بیانه»ها را از دو دیدگاه گروه بندی کرده بود:
از دیدگاهِ پیوندی که «محمول» هر یک با «موضوعِ» آن دارد؛
و
از دیدگاهِ پیوندی که هر یک از آنها با تجربه ی حسّی، یعنی با آزمون و آزمایش، دارد. گزاره «تحلیلی» ست، اگر محمول اش درونی ی موضوعِ آن باشد.
و
گزاره «ترکیبی» ست، اگر محمول اش از بیرون به موضوعِ آن افزوده شده باشد.
«جسم بُعد دارد»، برای نمونه، گزاره ای «تحلیلی» ست: چرا که «بُعد داشتن» درونی ی «جسم بودن» است؛ چرا که جسم نمی تواند، در هیچ شرایطی، بُعد نداشته باشد.
و
«جسم وزن دارد»، امّا، گزاره ای «ترکیبی» ست؛ چرا که نیروی جاذبه است که وزن را به جسم می افزاید؛ چرا که، بیرون از گستره ی کارکردِ این نیرو، جسم بی وزن است.
از دیدگاه پیوندی که با آزمون دارد، امّا، هر گزاره یا «آزمونی» ست یا «آزاد از آزمون».
باید روشن باشد که گزاره های ترکیبی داده های آزمون اند، در همه ی علم های آزمونی؛
و
گزاره های تحلیلی، امّا، همه آزادند از آزمون، در تک تک دستگاه های ریاضی.
برای کانت، در «دانش شناسی»، گزاره های ترکیبی ی آزاد از آزمون اند که مشکل سازند. امّا روشنگری ی این چگونگی به کارِ این نوشته نمی آید. و، پس، باید از آن بگذرم و باز بروم سرِ سطر.
باری،
اصلی که پوزیتیویست های منطقی می خواستند، بر بنیادِ آن، متافیزیک را یکجا، و برای همیشه، چون مشتی ژاژِ فلسفی، به زباله دانی ی تاریخ فرو بریزند، در نوشته های خودشان «اصلِ تأییدپذیری» نامیده می شد، در بیانه ای چنین:
«گزاره ای با معناست که یا تحلیلی باشد و یا، بر بنیادِ آزمون و آزمایش، تأییدپذیر.»*
می بینید که رفتارِ پوزیتیویست های منطقی با متافیزیک همانند بود، دُرُست، با رفتارٍ فقیهانِ اسلام با «دگر اندیشان»! ایشان، با منطقِ جوانِ خود، متافیزیک را مُتّهم کرده بودند به رویارویی با علم و آن گاه، در دادگاهِ منطقِ پوزیتیویستی، با کینه ی هارِ خود، محکوم اش کرده بودند به ژاژخایی!
ایشان، آشکارا، برخوردِ منطقی را با برخوردِ زبان شناسانه یکی یا عوضی گرفته بودند. زبان شناسی به جمله ها می پردازد. منطق، امّا، گزاره ها را بر می رسد: که هر یکی شان در یک یا چند جمله ی هممعنا «بیانه» می یابد. هر جمله می تواند با معنا باشد یا بی معنا: و بسا که بی معنا بشود، اگر ساختارِ زبان و مرزهای کاربُردی ی واژگان را در هم شکند. هر گزاره، امّا، می تواند حقیقت داشته باشد یا خطا باشد: و خطا هم که باشد، باز، بی معنا نیست.
دارم از برخورد و رویارویی ی کارل پوپر با نگرشِ پوزیتیویستی سخن می گویم، در کتابِ ارجمندِ «منطقِ کشفِ علمی».
روش شناسی ی علم به جمله ها و سنجه های معناشناسانه ی آنها کاری ندارد. سروکارِ روش شناسی ی علم با گزاره هاست؛ و یکی از نخستین کارهایش همان، همانا، به دست دادنِ سنجه هایی برای بازشناختنِ «علم» از «ناعلم» و «علم نما» ست. و پوپر روشن می کند که، در گستره ی گزاره های سنجش پذیر به آزمون و آزمایش، ویژگی ی پوزیتیویستی ی «تأییدپذیری» هم، برای این بازشناسی، بسنده نیست: چرا که، در این گُستره، گزاره ای نداریم که، در شرایطی ویژه، با آزمون یا آزمایشی ویژه، تأییدپذیر نباشد.
ویژگی ی کارآ و بازشناساننده، در این گستره، برعکس، «ابطال پذیری» ست. گزاره های آزمونی و آزمایش پذیر، همگی و تک تک شان، «ابطال پذیر»ند. باطل شده های این گونه گزاره ها، یعنی آنهاشان که آزمون یا آزمایشی، «در عمل»، خطابودن شان را نشان داده است، به کنار. آنهاشان که هنوز و همچنان پذیرفته اند نیز، هنوز و همچنان، «در اصل»، ابطال پذیرند: یعنی در پیوند با هر یکی شان، تا همیشه می توان آزمون یا آزمایشی را در نظر آورد، که، اگر پیش آید یا انجام گیرد، آن گزاره باطل می شود.
در گُستره ی آزمون و آزمایش، هر نگره ای، چون یک یا چند گزاره ی علمی، باید سنجش پذیر باشد؛ و سنجش پذیری، در این گُستره، به ویژه همان، همانا، ابطال پذیری ست.
آیا «فقه» را نیز در این گُستره می توان جای داد؟
به بیانِ دیگر، آیا فقه نیز یک «علم» است؟
اگر باشد، بایاست که نگره ها یا باوره هایش، در پرتوِ آزمون و آزمایش، ابطال پذیر باشند.
امّا چنین نیست. و چنین نمی تواند باشد: چرا که هیچ سخنی در فقه، از دیدگاهِ منطق، یک «گزاره» نیست که حقیقت داشته باشد، بل، آموزه یا فرمانی ست از بزرگ یا بزرگانِ یک دین یا مذهب به پیروانِ خویش، به رای هم هنجار و ایمان ورزانه داشتنِ پندار و گفتار و کردارشان.
علم جویای «حقیقت» است؛ و حقیقت، در علم، جهانی ست: یعنی رنگ وانگِ ویژه ی هیچ فرهنگ یا جنسیّت یا ملّیتی را بر خود نمی پذیرد. فقه تعیین کننده ی «حق» است: نه از دیدگاهِ حقیقت، بل، که از دیدگاهِ جهان نگری، یعنی دین یا مذهبِ خویش.
«حقیقت»ها، در دین ها و مذهب های گوناگون، نمی شود گوناگون باشند. هر دین یا مذهب، امّا، «حق»ها و «ناحق»ها، یا رواها و نارواها،ی ویژه ی خود را می تواند داشته باشد.

علم فنّ و صنعت را به جهانِ انسان می افزاید. فقه، تنها برای باورمندانِ خویش، تکلیف هایی می آفریند.
علم اگر نمی بود، فنّ و صنعت نیز نمی داشتیم. فقه اگر نمی بود، تکلیف های ناهمخوانِ شرعی مردُمان را به کین توزی و کُشتارِ یکدیگر نمی کشاند.
علم پنهان کاری و ریا را برنمی تابد. فقه، امّا، چون «تقیّه» را روا بشمرد، پروانه و پشتوانه ی دروغ و شرارت می شود.
«فلان کس فرمود» یا «در بهمان کتاب آمده است»، در علم، دلیلی منطقی نیست: و هرگز پشتوانه یا گواهِ بایا و بسنده ای نیست برای حقیقت دانستنِ هیچ گزاره ای. در فقه، امّا، اگر از گفتاوردها، یعنی گواهی ی این یا آن امام یا فقیهِ نامدار، بگذریم، برای هر آموزه یا فرمانی شرعی، تنها «برهانِ قاطع» همان «خنجر» خواهد بود. داستان اش را که می دانید؟!
باری،
هر گزاره ی علمی، می توان گفت، «استی» را در خود (پنهان) می دارد، که، اگر در جمله ی بیانگر یا «بیانه»اش نیامده باشد، می توان، در جمله ای هم-معنای آن آشکارش کرد. به جای «علف گوسفند را زنده می دارد»، می توان گفت: «زنده دارنده ی گوسفند علف است.»
هر آموزه یا فرمانِ فقهی، امّا، «باید»ی را در خود می دارد که، به همین شیوه، می توان نمایان اش کرد. به جای «نمازِ صبح دو رکعت است»، می توان گفت: «صبح ها دو رکعت نماز باید خواند.»
و ما، به ویژه از دیوید هیوم به بعد، می دانیم که هیچ «استنی» دلیلِ هیچ «بابستنی» نیست: یعنی که هیچ «باید»ی از هیچ «استی» بر نمی آید. و این یعنی که فقه، نه تنها خودش علم نیست، بل، که هیچ پشتوانه ی علمی نیز نمی تواند داشته باشد.
ناگفته نباید بگذارم، در اینجا، که «اخلاق» نیز چنین است.
امّا تفاوتی بنیادی اخلاق و فقه را نه تنها از یکدیگر جدا می کند، بل، که این دو را رویاروی یکدیگر نیز می گذارد.
چه گونه؟
کانت است، باز هم، که ما را به سوی این بازشناسی راهنمایی می کند: با از هم بازشناختنِ «ارزشهای مطلق» از «ارزش های مشروط». هر «ارزشِ مطلق»، همین که به اگر و مگری وابسته شود، «ارزشی مشروط» می گردد.
«ده فرمانِ» موسا را، در زبانِ خودِ او، می توان نمونه هایی گرفت از «ارزش های مطلق». امّا فقه، چون زبانِ شرع، همه ی آنها را به نمونه هایی از «ارزش های مشروط» بدل می کند.
«ارزش های مطلق» را نظری به کیفر و پاداش نیست. «ارزش های مشروط»، امّا، از بیمِ کیفر یا به امیدِ پاداش است که به کار بسته می شوند.
«دروغ مگو!»، در زبانِ موسا، هنوز یک «ارزشِ اخلاقی»ست. زبانِ شرع، یعنی فقه، امّا، آن را به یک «ارزشِ دینی» بدل می کند: «دروغ مگو، که خدا را خوش نمی آید (یا، که خدا راستگویان را دوست می دارد!)»
خاستگاه و پشتوانه ی ارزش های اخلاقی همانا «وجدان» یعنی خواست و رای یا اراده ی آزادِ انسان است. خاستگاه و پشتوانه ی ارزش های دینی، امّا، همان بیمِ کیفر و امیدِ پاداشِ خدایی و، در واپسین تحلیل، بیمِ دوزخ و امیدِ بهشت است.
کاریکاتورِ این گونه ارزش ها همانی ست که گدایان اَزَش بهره می جویند: «بده، تا صد در دنیا و هزار در آخرت خیر ببینی!» گمان نمی کنم حتّا بانک های اسلامی نیز به هیچ پس اندازکننده ی خوش خیال و ساده دلی با چنین نرخی سود بپردازند!
به گفته ی شاعری که خودم باشم:

با حضرتِ آرمان چه رفتار است این؟!
پستی ولئیمی ست، نه ایثار است این!
بازی سری وسرای سرمد خواهی؟!
آیینِ رباخورانِ بازار است این!

و:

با فکرِ بهشت، رای مُردن دارد:
بنگر به کلیدی که به گردن دارد!
حق داری ـ مادر! ـ که گریبان بدری:
کاین باشد مُردنی که شیون دارد!

(چهارم بهمن ۶۴، بیدرکجای لندن)

این روند از اندیشیدن بر من روشن کرده است که دین نه تنها پشتوانه ای برای اخلاق نیست، بل که، چون ژرف بنگریم، دشمنِ آن نیز هست؛ و که، اگر این چگونگی بر همگان آشکار نیست، از مِهدودی ست که دینکاران بر پا کرده اند تا روشن نباشد که فقه علم نیست.
شما اگر از یک آموزگارِ ریاضیات بپرسید:
ـ «چرا ۲+۲=۴؟»
خواهد گفت:
ـ «این، بر بنیادِ اصولِ منطق، اثبات پذیر است.»
و یا، اگر از یک آموزگارِ علومِ طبیعی بپرسید:
ـ «چرا می گویید آهن را گرما مُنبسط می کند؟»
خواهد گفت:
ـ «این را به آزمون و آزمایش در یافته ایم.»
امّا از یک دینکار، اگر بپرسید:
ـ «انسانِ بالغ، چه مرد و چه زن، چرا هر روز باید هفده رکعت نماز بگزارد؟»
ناگزیر است بگوید:
ـ «این خواست یا فرمانِ خدا و پیغمبر است!»
هیچ فرمانی، امّا، خودش روشنگرِ خودش نیست؛ و هیچ خواستی خودش نمی تواند دلیل دُرُست بودن یا روا بودن یا به جا بودنِ خود باشد: هر چند می توان زمینه ی در کارآمدن اش را به بررسی گرفت.
آورده اند که نیای دین های ابراهیمی یک روز به دیدارِ خدای اش رفت و لابه کرد که:
ـ«خداوندا، پروردگارا! باورمندان ات گله دارند که پنجاه رکعت نماز خواندن در روز هیچ وقتی برای پرداختن به کارهاشان نمی گذارد. خواهشمندند که شمارِ رکعت ها را کمتر بفرمایی!»
خدا سری خواراند و فرمود:
ـ «باشد! از این پس، روزانه سی و پنج رکعت بخوانند!»
ابراهیم رفت و بازگشت که:
ـ «آمُرزگارا! ببخش. می گویند این هم خیلی زیاد است!»
خدا، با بی حوصلگی، گفت:
ـ «باشد! بیست بار!»
ابراهیم بارها رفت و بارها برگشت، تا، سرانجام، خدا از تختِ خویش برجست و، خشمگین، خروشید:
ـ «بسیار خوب! هفده بار! نه یک رکعت کمتر، نه یک رکعت بیشتر! تو هم، پس از این، در این یکی زمینه، وقتِ مرا هدر مکن! این پرونده بسته شد. تمام! من کارهای دیگری هم دارم، آقا!»
گمان می کنم همین داستان نیز، به تنهایی، می تواند روشن کند که فقه، هر چه باشد، یک «علم» نیست.
و، چون چنین است، «عالمانِ دین» هم نداریم.
بر سعدی می توان بخشود این را که «قبیله»ی خود را «عالمانِ دین» می خواند: چرا که، به زمانه ی او، هنوز مرزِ «علم» با «ناعلم» و «علم نما» چندان پُررنگ و هویدا نبود.
شرم باد، امّا، بر محمد غزالی و دینکارانِ پس از او، که، با خوار شمردنِ علم و برکشیدنِ و نشاندنِ ناعلم به جای آن، و حتّا کشاندن فلسفه و هنر به نوکری اش، کوشیدند تا، به نام و در مقامِ پوشالی ی «عالمانِ دین»، در مسجدها و مجلس ها و محفل های اسلامی، همیشه «در صدر نشینند و قدر ببینند»؛ و، خودستایانه، همچون همان آخوندی که همین دیشب در تلویزیون بر منبر رفته بود، از «من و دیگر علمای اسلام...» سخن بگویند.
و شرم برخمینی، که با خدعه گری بر سرِ کار آمد؛ و، با ارمغانی از «هیچ»، به میهن بازگشت؛ و، با «انقلابِ فرهنگی»ی خویش، به جانِ فرهنگ و سراپای هِرَمِ آموزشی ی ما افتاد؛ و انبوهه ای از جوانانِ ستم ستیزِ ما را به زندان افکند و از همان جا راهی ی گورهای بی نام ونشان کرد؛ و بسیاری از زنانِ ما را به روسری و بسیاری از مردان مان را به توسری معتاد کرد؛ و، با جنگی شرانگیزه و شرانگیز، هزاران کودک و نوجوان و جوانِ مردم گرای میهن دوستِ ما را، همراه با بسیاری از پیرانِ دین زده، قربانی ی جهان نگری ی واپسگرا و آرمان های جهانگیرانه ی ایران سوزِ خویش کرد؛ و، با بلاهت و بی سوادی ی باورنکردنی ی خود، شعارهایی داد، همچون «آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند!» و «مرگ بر اسرائیل» و «اقتصاد مالِ خر است!» و «ایمان، نه تخصّص!»، که همین چهارتای اش بیش از بس بود برای کشاندنِ ایران و ایرانی به ورشکستگی ی اقتصادی و سرشکستگی ی جهانی.
و، به ویژه، شرم باد بر آقای دکتر سروش، که نمی بایست خمینی را بزرگ ترین رهبرِ انقلابی ی تاریخ از کوروش تا همین امروز بشناساند: زیرا می دانست که با همین مردم کشِ سفّاک و بی وجدان بود که «داعش»، نخست، در شاخه ی شیعی ی اندکی سردتر از آن در ایران و، سپس، در شاخه سُنّی ی بسی گرم ترش در خاورمیانه، از غارِ کهفِ جهل و کینه برون تاخت و، دیگر بار، به جهاد، یعنی به جهان گشایی ی اسلامی، یعنی به جنگ و ویرانگری و غارت و کُشتار پرداخت؛ و، انگار، هنوز دیرزمانی مانده است تا به غارِ تاریکِ خود بازپس رانده شود و، در آن، بارِ دیگر، به خواب رود و ـ باداکه ـ همچنان تا جاودان همان جا خفته بمانَد.
و مرگ چیست، اگر خواب نیست:
وآغازه ی روندِ لاشه به گندیدن وپراکندن؟!
در این میان، ای بسا که بسیارانی از خود ما نیز کُشته شویم.
امّا چه باک؟
مهم این است که داعشی در کار نخواهد بود دیگر.
و، باز هم، خودم سروده ام:

ره در نفسِ نسیم، چون بو، ببریم:
با باد، پیامِ خود به هر سو ببریم.
چندان، چو شکوفه ها، درافتیم به خاک،
تا حضرتِ مرگ را هم از رو ببریم!


دهم اردیبهشت ۱۳۹۸،
بیدرکجای لندن

* این گفتاوردی ست از «اِی. جِی. اِیْر» (Alfred J. Ayer)، که، به ناچار، آن را از یاد به روی کاغذ می آورم. کتاب اش، «زبان، حقیقت و منطق» را دسترس ندارم. در پیوند با کانت و هیوم وپوپر و دیگران نیز، خود را از گفتاوردن معاف کرده ام، به این دلیل که خوانندگانِ نوشته ی من باید با اندیشه های این فیلسوفان، پیشاپیش، آشنا بوده باشند.
ـ بهانه تراشی؟
ـ شاید. امّا چه می شود کرد. بر پیری و ناخوشی ی من ببخشایید، یا بر تنبلی ام؟!
و بگذارید، در همین جا، یادآور شوم که «اصلِ تأییدپذیری»، خود، به چاه یا چاله ای می افتد که پیشِ پای «متافیزیک» کنده است، همین که پایگاهِ منطقی ی خودش را به پرسش بگیریم:
این «اصل»، خودش، چه گونه گزاره ای ست؟
ـ: «تحلیلی»ست؟
ـ: نه!
برآیندِ آزمون و آزمایش است؟
ـ: نه!
ـ: پس، متافیزیکی ست، یعنی «بی معنا»ست! تنها با ژاژخایی ست، انگار، که می توان به جنگِ ژاژخایی رفت!
ویتگن شتاین یادباد!

«علمِ آخوندی»!
این داستانک را نیز از من داشته باشید، چون نمونه ای از آنچه می تواند «علمِ آخوندی» نامیده شود:
آخوندی مشهدی را می شناختم، به نوجوانی، که خود را گونه ای «پزشکِ گیاهی» یا «دکترِ علفی» می پنداشت؛ و بر آن بود که دم کرده ی «گُلِ گاوزبان با سُنبلِ طیب» داروی همه ی دردهای انسان است.
روزی کسی از او می پُرسد:
ـ «دم کرده ی این دوگیاه چه خاصیّت هایی دارد؟»
آخوند می فرماید:
ـ«هزار و یک خاصیّت!»
ـ: «می شود چند تایی از آنها را نام ببرید؟»
ـ: «البتّه! یکی این که خوش مزّه ست. دیگر این که خوش بوست. و دیگر این که خوش رنگ است. و، تازه، هزار و یک خاصیّتِ دیگر هم دارد، اگر به نام و یاد آقامان امام رضا بخوری اش!»
گفتن دارد که فرمایشِ آخوندِ مشهدی، اگر به گویشِ خودش بازگو گردد، به یاد ماندنی تر هم می شود، بدین گونه:
ـ «البِتّه! یکی ش ای که خوش مِزّه یَه،دیگه ای که خوش بویَه. ودیگه ای که خوش رنگَه. و،تازه، هزار و یَک خاصیّتِ دیگَه یم دِرَه!»


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (٣)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست