یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

شاهۆ مه گر یۆ وئاته ژگا ماته ن
«شاهۆ» می گرید و «آتشگا» در ماتم است - به یاد کامل رئوفی



اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
سه‌شنبه  ۱۴ اسفند ۱٣۹۷ -  ۵ مارس ۲۰۱۹



سرکش بود و جسور. گویی با خود گدازه ای از سرشت "آتشگا" و کوهستانهای زادگاهش "نوسود" را داشت، و پایمردیش را از "پاو" نام باستانی "پاوه" گرفته بود. از همان کودکی گردن به یوغ زور نمی سپرد. به تاوان این جسارت، زخم شلاق را از همان خردسالی به جان خرید. در رژهٔ ۴ آبان کودکان دبستانی، چنان از امر و نهی ناظم به خشم آمد که با دستان کوچکش تمثال بزرگ آریامهر را واژگون کرد و پا به فرار گذاشت. فروغ این نافرمانی کودکانه، نه تنها با نیش ترکه های چوب، در جانش فرو نکاست، بلکه جانمایهٔ گردنفرازی های او در میدان بزرگ جامعه ای شد، که یک تخته تاختگاه زور و ستمگری بود. در آغاز جوانی، وزش جنبش سال‌های ۴۷ و ۴۶ کردستان، این جان تشنه و گداخته را شعله ور می‌کرد. با ورود به مدرسهٔ نظام، آوازهٔ عدالت خواهی و دلاوری های افسران توده ای، افق تازه ای در اندیشه های او گشود. اکنون او دیگر خطی بر پشت لب و رختی برای رزمی بزرگ بر تن داشت. رزمی که سرنوشت اورا تا به آخر رقم زد. اما دیری نپایید که سایهٔ ساواک در پی او اُفتاد، کامل از میان تسلیم و گریز، راه گریز برگزید. از بیراهه خود را به عراق رسانید، پس از مدتی اقامت در کردستان عراق، به عزم مصافی دیگر به ایران برگشت. همزمان با جنب و جوش انقلابی اش، ساواک اینبار حلقه را بر او تنگتر کرد، تا سرانجام در خوزستان به تورش انداخت.
به هنگام دستگیری خود را به آتش کشید، تا ساواک نتواند اورا زنده به چنگ آرد. او را نیم سوخته به بیمارستان رساندند، بال و تنش سوخته بود، اما عزم او همجنان زبانه می کشید.
در همان روزهای اول دستگیری، زندانبان فهمید، که سنگی سخت را در تور کرده است. سنگی که نه قفل زبانش شکستنی است و نه قامت استوارش تا گشتنی. از این‌رو با خشمی وحشیانه روزها و شبها او را زیر باران تازیانه و مشت و لگد گرفتند. اما کامل جوان، آن طعمه ی سستی نبود که با ضرب شکنجه و دشنام و تطمیع بتوان او را بلعید یا خرید. سالیان زندان و آشنایی نزدیک با افسران دربند توده ای، اندیشه های او را در مبارزه پخته تر کرد. او دیگر تمام قد یک توده ایی بود. تهور او در مقابله با شکنجه گران به همراه تجاربی که در زندان اندوخته بود، از او رفیق و هم بند و همدل ویژه ای در میان زندانیان ساخته بود. تا جایی که او را بعنوان نماینده خود برای گفتگو با زندانبانان برگزیدند. او در این مقام با بی پروایی و قدرت کلامی که داشت جانانه از حقوق هم بندان خود دفاع کرد. گزمه ها بر او سخت گرفتند، اما کامل از آنچه یارانش می طلبیدند، کوتاه نمی امد، هر روز تهدید و تنبیه بالا می گرفت، بر او می تاختند و خوارش می کردند، او با اعتصاب غذا و هر آنچه در توان داشت می کوشید تا به آن خباثت بی پایان، پایان دهد.
انقلاب بهمن، دروازه های زندان را گشود. کامل پس از نزدیک به ٨ سال حبس، به زادگاه خود برگشت. سیل مردم، فرزند دلاور خود را در آغوش گرفت. کامل اگر چه در پاوه و نوسود آوازهٔ ای داشت، اما در سنندج نامی چندان آشنا نبود. با این وجود چیزی از آزادیش نگذشته بود که به سنندج رفت. و مدتی با سخنوری های پرشور و تلاش های ارزشمندش، سیاست های حزبی اش را در آنجا پی گرفت.
کامل زمان زیادی در سنندج نماند، اما در جریان بمباران ها و جنگ خونین ِ شهر که از بام و برزن آن بوی مرگ می آمد، بار دیگر نشان داد که با تمام بیزاری اش از آن جنگ، مردی برای روزهای خطر بود. سرشت سرکش او هیچ قالب و قاعدهٔ خشک و زورگویانه ای را تاب نمی آورد.
زمانی که تبیین حزب از خط امام ، این شائبه را در میان مردم و حتی برخی هواداران حزب پیش آورده بود که گویا حزب با هر آنچه خمینی می گوید و می طلبد چشم بسته موافق است، او از انتقاد به خمینی با تمام وفاداریش به حزب، پروایی نداشت. چنانکه از "جنگ جنگ" گفتن های خمینی چنان برآشفته بود که می گفت: "پیر مرد خیره سر، باید دیگران سرپایش نگاه دارند، اما به نرخ جان مردم، دعوی جهانگشایی می کند."
پس از ازدواج برای ادامه ی فعالیت های حزبی به تهران رفت و تا آستانه ی یورش به حزب، در کمیته ی ایالتی تهران، یکی از کادرهای بلندپایه و ارزشمند حزبی بود.
با یورش به حزب، زنجیری را که انقلاب از پایش گسیخته بود، دوباره بر پایش بستند. اما کامل همچنان با این ناحقی ها سر آشتی نداشت. او از جمله کسانی بود که با سکوت و مقاومت در برابر شکنجه گران پایداری کرد. اما آنها این بار ناجوانمردانه به درازای ۵ سال نه تنها جسم که روان او را چنان در کوره گداختند و چنان وحشیانه بر سندان کوبیدند، که پس از آزادی، توان دوباره روئیدن در او فسرده بود.
اگر چه این خوشه ی آتش جز سکوت چیزی به گزمه ها نداد، اما در خود او نیز جز خاکستری نیمه جان، شرری نمانده بود.
کامل از دالان مهیب شکنجه های دو برهه طولانی از تاریخ این سرزمین گذشت. چون گـُـرد سرفرازی از خوان خوفناک ساواک و دار شنیع فقیه عبور کرد، در این سفر پر رنج و خطر، از جانش برای عدالت کوشید، از جوانی اش، از روزها و شب های بی بازگشت عمرش، از آغوش فرزند، از مهر مادر و همسر، از هر آنچه نامش حق آدمی است، چشم پوشید و دل سپرد به آرمانش، به راهش و به هر آنچه که برای بهروزی آدمی می باید باشد و نبود.
آخرین زندان کامل، زندان کابوس های او بود، کابوس هایی که شبها، او را دوباره بر تخت شکنجه می بستند. چه شبها که آن خاکستر نیمه جان دوباره گـُـر می گرفت و بر گزمه ها می خروشید "بیشرف نزن…!" در زیر این شکنجه های بی پایان و هجوم آن شب های پرعذاب، تن و جانش هر روز بیشتر از پیش می فسرد. با اینکه این بار دیگر هیچ انقلابی نمی توانست او را از این زندان رها کند، اما او هنوز به رهایی باور داشت، به عدالت، به آرمان های حزب، به پایان عذاب هایی که دیگر نبودند و بودند. سرانجام هم چنان شد.
زنجیر های او بار دیگر گسیختند و او از زندان رها شد، اما اینبار نه با دستان توانای انقلاب که از سنگینی کابوس هایی که روز و شب جان او را می‌جویدند.
کامل پرواز کرد، کامل رفت، اما یاد بلندش رفتنی نیست و آرمان‌های انسانی اش تا ظلم هست، هست. و خاطرش چون "آتشگا"، اگر چه خاموش، اما در آفتاب و ابر، همواره از زندگی و از آتش سخن می گوید.
                                       
ما یاران او با آرزوی شکیبایی برای فرزندان و بستگان سوگوارش، یاد و خاطر او را گرامی می داریم.


امیر هوشنگ اطیابی - اسعد اعظمی
اردشیر جام نشان - اسد بابایی - بهروز مطلب زاده
بیژن خسروانی - باقر فاطمی - بهروز کمالی
پرویز مظفری - توفیق سهرابی - ثریا شهابی - جعفر مسعودی - جلال سرفراز - حمید عمرانی
حمید کوثریان - حسن ماورانی - خلیل حواری نسب - خدیجه مقدم - رضا طاهری - رامین معلم   
ژیلا سیاسی - طاهر حکمت - طاهر برهون
علی یکتا - کامران امین آوه - فرهاد سارایی
فریدون میتران - فرهاد فرجاد - گیتی مصباح
محمد غلام ویسی - محسن بابایی - مسعود مردوخی - منوچهر مختاری - محمد زاهدی - محمد خان مروتی
محی الدین وکیلی - مظفر علی عباسی - مهشید یاسری - منصور مرادی - محرم ایماز - نوید معینی
همایون شعبانی - یدی بلدی- یزدان شهدایی
ایرج فرزاد


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۲)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست