یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

مونیخ


علی اصغر راشدان


• انگار کارم به تماشا کشیده. بیشتر شهر های اروپا و کلی از شهر ها و ایالات آمریکا را گشته م، اشتباهات اینطوری نمی کردم. چند بار به خودم هی زدم: «تو که ادعا می کنی پیغبر پیاده روی هستی و کسی به گردت نمیرسه، این یه ایستگا رو برو دیگه، ده تا ایستگاشم پیاده گزکردی که، روزای گذشته م ده مرتبه این چن قدمو پیاده رفتی، ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
شنبه  ۱۱ اسفند ۱٣۹۷ -  ۲ مارس ۲۰۱۹


     انگارکارم به تماشاکشیده. بیشترشهرهای اروپاوکلی ازشهرهاوایالات آمریکارا گشته م، اشتباهات اینطوری نمی کردم. چندباربه خودم هی زدم :
« توکه ادعامی کنی پیغبرپیاده روی هستی وکسی به گردت نمیرسه، این یه ایستگاروبرودیگه، ده تاایستگاشم پیاده گزکردی که، روزای گذشته م ده مرتبه این چن قدموپیاده رفتی، اگه بالا،روزمین وتوخیابون بودی، نگاه که میکردی، جشمای باباقوریت ایستگاه رزنهایمرپلاتز رومیدید. همت کن واین چارقدمم برو، مرگ من تنبلی روبگذارکنار.»
انگاریواش یواش پابه سن میگذارم دیگر. پاهام نمی کشید. کلیددستگاه اتومات بلیط فروشی رافشاردادم، سینه انگشم را« کورتز رایزه » مالیدم، عدد۵/۱یورورانشان داد، پول راانداختم تودستگاه، یک بلیط دوایستگاهی ازتهش بیرون انداخت.
   بلیط رابرداشتم، دوباره پله برقی چهل پله بعدی راپائین رفتم، قبلاچهل پله پائین رفته بودم. بایدقطارمسیر « اوسط بانهوف » راسواروایستگاه روزنهامیرپلاتزپیاده می شدم، ایستگاه بعدی ویک ایستگاه قبل ازاوسط بانهوف بود. دیدم روتابلونوشته به طرف هاوپت بانهوف ( ایستگاه اصلی )، هشتادپله زیرزمین شهرمونیخ بودم. به خانم بورمیانه سالی نزدیک شدم وگفتم:
« اینشولدیگونگ( معذرت میخوام )، میخوام برم رزنهایمرپلاتز، ریختونگ (طرف ) اوسط بانهوف. »
نرم وملایم خندید، مردم مونیخ مهربانترازمردم شهروکشورمحل اقامتم هستند. هرجادرمیماندم وگم می شدم، بلافاصله می پرسیدم، بالبخندومحبت راهنمائیم می کردند. گاهی وقتهاکلی همراهم میامدندتااصل مقصدرانشانم دهند. برعکس مردم آنکاراکه چندسال پیش گذارم به آنجاافتاده بودوازهرکس آدرس پرسیدم، بلااستثنا، جهت عکسش رانشانم داده بود. نمی گویم ترکهافلانندکه به قوم گرائی متهم نشوم.
خانم بورمهربان خنده روگفت« بروبالاروسطح خیابون، قطارشماره دویایکو سوارشو، ایستگاه بعدش رزنهایمرپلاتزه وپیاده شو. »
دوباره روپله برقی هشتادپله ای وایستادم. توبانهوف وروسطح خیابان پیاده شدم. پیش ازآن که به دوراطرافم دقیق شوم، نگاهم خوردبه تابلو قطارشماره ٨، نوشته بودروزنهایم. تودلم گفتم:
« بارزنهایمرچندون فرقی نداره، لابدهمونه.»
قطارداشت حرکت میکرد، باعچله پریدم توش وبلافاصله راه افتاد. باخودم گفتم
« یه ایستگاست، تابخوام بشینم، رسیده م، همینچاکناردروامیایستم.خوب شد، به نمایش فیلمم که ساعت ۶ شروع میشه میرسم، هنوزیه ساعت ونیم وقت دارم، خیالم تخته. »
   قبلاهم چندمرتبه توخطوط قطارسردرگم کننده مونیخ گم شده بودم، این مرتبه فاجعه بود. قبلاتنهاتوشهرپراگ دیده بودم که خطوط قطاراینهمه توسینه ی زمین فرومیرود، امابه نظرم خطوط شهرپراگ هم به پیچیدگی خطوط زیرزمینی مونیخ نبودند.
زیرپام علف سبزشدوقطاربه ایستگاه رزنهامیرپلاتز، درفاصله ی دودقیقه ای، نرسیدکه نرسید. بایک روزآمدن ویک روزرفتنم، سفرم به مونیخ ده روزطول کشید. صبح روزاول رونقشه نگاه کردم ودیدم فاصله ی هتلم تامرکزشهروایستگاه اصلی قطارخیلی زیادنیست. ازهتل بیرون زدم وباخودم گفتم:
« مگه باقطار۵ساعته ازشهروکشورمحل اقامتت نیامدی که مونیخوکشف کنی؟ پیاده رویتم که شهره افاقه، حالاپاشنه گیوه هاتوبکش وپیاده بروتاماریین پلاتزو میدون تره بارمعروف مونیخ که عاشقش هستی. کنارشم هاوپت بانهوف وخیلی جاهای تماشائی دیگه ست که سیتی سنترحساب میشه ن...»
ازموزه آلمان، کناررودخانه راگرفتم زیرپاوخیابان راصاف رفتم تامیدان تماشائی ماریین وکنارش میدان تره بارفوق العاده شهرمونیخ. مراسم آبجونوشی معروف سالانه مونیخ توهمین میدان تره باربرگزارمیشودویکی تماشائی ترین مراسم جهان است. آبجوی ایالت بایرن آلمان وشهرمونیخ شهرت جهانی دارد. کلیساها وساختمان های قرنهای پانزده- شانزد- هفده ماریین پلاتزخارق العاده وجهانیست. این میدان پاتوق ده روزه م شد. رستورانی راکنارمیدان وساختمانهاکشف کردم. هرروز مرکزشهررازیرپامیگذاشتم وکناریکی ازمیزهای گردکوچک توسینه کش افتاب اطراف میکردم. به خاطرنیم یوروتیپ، گارسون باهم ایاغ شده بود. تامی نشستم، یک آبجوی شکم ورآمده ی بزرگ، رومیزجلوم میگذاشت. میدان جلوی کلیساغلغله ی آدم بود. انواع نمایش، موزیک، چشمه آمدنها، تومیدان جریان داشت.آبجورانم نم بالامیانداختم ومیرفتم تونخ مردم واداواطوارشان. بعدنرم نرم میرفتم به سیاحت وگشت وگدرتومیدان تره بارکه بیشترتره بارومیوه فروشهاش تورکهابودند. سرآخروحول وحوش دو-سه ی بعدظهر، میرفتم رستوران خوراکهای دریائی « نورث سه »، یک خیابان فرعی کنارایستگاه اصلی راه آهن. حول وحوش ساعت ۶تا٨هم میرفتم تو« گاستایگ » که فستیوال ایرانیهاجریان داشت وبه خاطرهمین فسیتوال آمده بودم مونیخ....
   حالاشب آخرفستیوال بود، ساعت ۶ نمایش ۵-۶فیلم مستندکوتاه شروع می شد. به خاطریک ایستگاه پیاده روی نکردن ورزنهایم رابارزنهایمریکی پنداشتن، قطاری راسوارشده بودم که ازمونیخ خارج شده وبه یکی ازشهرهای دیگرآلمان میرفت...      


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست