یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

هنگامیکه مرغابیان کوچ کردند


مرضیه شاه بزاز


• آنگاه که تابش خورشید
بیدار باش ساقهای نازکمان بود            
وَ میان دویدن و پریدن
فاصله اندک بود، چون میان گریه و خنده ی ما ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
شنبه  ۱۱ اسفند ۱٣۹۷ -  ۲ مارس ۲۰۱۹


 آنگاه که تابش خورشید
بیدار باش ساقهای نازکمان بود            
وَ میان دویدن و پریدن
فاصله اندک بود، چون میان گریه و خنده ی ما
آنگاه که آسمانمان همیشه از پرواز مرغابیان مهاجر سرشار بود
وَ پرده ی تنبلِ‌ رنگین کمان از پلکهایمان برنمی خاست
وَ حادثه، پشت پرده، بازی سبکدلانه ای بود
که هرگز در غروب اتفاق نمی افتاد
آنگاه که خوشه های گندم، بوته های بلند ابریشم و دانه بودند
وَ ما در بهاری زودرس، غافلگیرانه خود را در میان آنها
از چشم این و آن پنهان یافتیم
وَ ناگهان حس غریبی در تنمان نشست
وَ برای ما،
مار واگنی دراز بود که گندمها را به سیلو می رساند
آنگاه که پدر
دروازه بان بی شکست تمام بازیهای جهان بود
وَ از خشمش، زمین، مسطح و
زمان، بی برگشت می شد
وَ مادر در خود فرو می رفت و می لرزید
وَ من گلدان عتیق بر طاقچه را شکسته بودم
آنگاه که از پنجره، هیاهوی کوچه را تماشا می کردیم
وَ نقشی گنگ و درهم بر بوم می انداختیم
وَ با گامهای بلند بر راس زمین می پریدیم تا ستاره ای را دست یابیم
نمی دانستم که پرده فرو می افتد   
وَ آنروز وقتیکه پند پدرت را فراموش کردی و
بوی سوختگی بالهایت در مشامم پیچید
سقوط ترا دلگیرانه به تماشا نشستم
وَ از رشک بر خود لرزیدم
زیرا که برای من،
هیچ صنعتگری،
حتی از کاغذهای باطله، هرگز بالی نیآفرید.

بیست و شش بهمن ۱۳۹۷، ۱۵ فوریه ۲۰۱۹
divanpress.com

 


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست