یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

سرمایه‌داری شکست خورده است؛ بعدش چه؟
جان بلامی فاستر، ترجمه‌: هومن کاسبی


• گفتن این‎که سیستم سرمایه‎داری شکست خورده، بدین معنا نیست که فروپاشی و تجزیه‎ی آن قریب‎الوقوع است. با این حال به آن معناست که از نظامی تاریخاً ضروری و خلاق در سرآغاز خود به نظامی تاریخاً غیرضروری و مخرب در قرن حاضر گذر کرده است. امروزه بیش از همیشه جهان با انتخاب دوران‎ساز میان «بازسازی انقلابی جامعه در کل و نابودی مشترک طبقات متنازع مواجه است». نشانه‎های این شکست را در همه‌جا می‎توان دید ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه  ۲٨ بهمن ۱٣۹۷ -  ۱۷ فوريه ۲۰۱۹



 
کم‌تر از دو دهه پس از آغاز قرن بیست‌ویکم، روشن است که سرمایه‎داری به‌مثابه نظامی اجتماعی شکست خورده است. جهان در منجلاب رکود اقتصادی، مالی‎گرایی[i] و شدیدترین نابرابری در تاریخ بشر، همراه با بیکاری و اشتغال ناکافی[ii] جمعی، بی‎ثباتی، فقر، گرسنگی، اتلاف محصولات و جان‎ها، و آن‎چه که در این برهه تنها می‎توان «مارپیچ مرگ»[iii] زیست‎محیطی سیاره نامید فرو رفته است.[1] انقلاب دیجیتال، یعنی بزرگ‎ترین پیشرفت تکنولوژیک زمانه‎ی ما به‌سرعت از وعده‎ی ارتباط آزاد و تولید آزاد، به وسیله‎ی جدید نظارت، کنترل و جابه‌جایی جمعیت کارگری جهش یافته است. نهادهای دموکراسی لیبرال در نقطه‎ی فروپاشی قرار دارند، در حالی که فاشیسم به‌عنوان پس‎قراول نظام سرمایه‎داری دوباره همراه با پدرشاهی، نژادپرستی، امپریالیسم و ​​جنگ، آفتابی شده است.

البته گفتن این‎که سیستم سرمایه‎داری شکست خورده، بدین معنا نیست که فروپاشی و تجزیه‎ی آن قریب‎الوقوع است.[2] با این حال به آن معناست که از نظامی تاریخاً ضروری و خلاق در سرآغاز خود به نظامی تاریخاً غیرضروری و مخرب در قرن حاضر گذر کرده است. امروزه بیش از همیشه جهان با انتخاب دوران‎ساز میان «بازسازی انقلابی جامعه در کل و نابودی مشترک طبقات متنازع مواجه است».[3]

نشانه‎های این شکست سرمایه‌داری را در همه‌جا می‎توان دید. رکود سرمایه‎گذاری به‌همراه حباب‎های گسترش مالی در فواصل خود که سپس به ناگزیر می‎ترکند، مشخصه‌ی اکنونِ بازار به‌اصطلاح آزاد است.[4] صعود نابرابری در درآمد و ثروت، متناظر با افول شرایط مادی بخش اعظم جمعیت است. دستمزدهای واقعی برای اکثر کارگران در ایالات متحده علی‎رغم افزایش پیوسته‎ی بهره‎وری به‌ندرت در چهل سال اخیر تکان خورده است.[5] شدت کار افزایش یافته در حالی‎که حفاظت‎های کار و ایمنی در مشاغل به شکل نظام‎مندی از بین رفته است. به دلیل اشتغال ناکافی نهادینه‎ی نوین در قالب کار قراردادی در اقتصاد گیگ،[iv] داده‎های بیکاری بیش از پیش بی‎معنا گشته‎اند.[6] اتحادیه‎ها صرفاً به سایه‎هایی از شکوه پیشین خود تقلیل یافته‎اند چرا که سرمایه‎داری مدعی کنترل تمامیت‎طلبانه بر محل کار شده است. با فروپاشی جوامع از نوع شوروی، سوسیال‌دموکراسی اروپا در فضای جدید «سرمایه‎داری آزادشده» به محاق رفته است.[7]

تسخیر ارزش اضافی تولیدشده توسط جمعیت تحت استثمار بیش از حد در فقیرترین مناطق جهان به واسطه‎ی آربیتراژ[v] نیروی کار جهانی از طریق شرکت‎های چندملیتی به انباشت بی‎سابقه‎ی ثروت مالی در مرکز اقتصاد جهانی و فقر نسبی در پیرامون منجر می‎شود.[8] حدود 21 تریلیون دلار وجوه برون‎مرزی[vi] در حال حاضر در بهشت‎های مالیاتی جای گرفته‎اند؛ عمدتاً در جزایر کارائیب که «پناهگاه مستحکم مالیه‎ی بزرگ» را تشکیل می‎دهند.[9] انحصارات تکنولوژیک ناشی از انقلاب ارتباطات جهانی، همراه با افزایش سلطه‎ی سرمایه‎ی مالی مبتنی بر وال استریت که قادر به خلق دارایی سوداگرانه است، بیش‌تر به ثروت «1 درصد» کنونی کمک کرده‎اند. چهل و دو میلیاردر در حال حاضر از ثروتی به اندازه‎ی نصف جمعیت جهان برخوردارند، در حالی که سه تن از ثروتمندترین مردان در ایالات متحده – جف بزوس،[vii] بیل گیتس[viii] و وارن بافت[ix]– دارایی بیش‌تری از نصف جمعیت ایالات متحده دارند.[10] نابرابری در تمام نقاط جهان در دهه‎های اخیر به‌شدت افزایش یافته است.[11] شکاف درآمد سرانه و ثروت میان ثروتمندترین و فقیرترین کشورها که روند مسلط برای قرن‎ها بوده است، دوباره به‌سرعت عریض می‎شود.[12] بیش از 60 درصد جمعیت شاغل در دنیا، در حدود دو میلیارد نفر که در حال حاضر در بخش غیررسمی فلاکت‎بار کار می‎کنند، پرولتاریای عظیم جهانی را تشکیل می‎دهند. ارتش ذخیره‎ی نیروی کار جهانی حدوداً 70 درصد بزرگ‎تر از ارتش فعال کارگران دارای شغل رسمی است.[13]

مراقبت‎های بهداشتی مناسب، مسکن، آموزش و پرورش، و آب‌وهوای پاک به‌طور فزاینده‎ برای بخش‎های بزرگی از جمعیت حتی در کشورهای ثروتمند آمریکای شمالی و اروپا خارج از دسترس است، در حالی که حمل‌ونقل در ایالات متحده و بسیاری از کشورهای دیگر به علت سطوح غیرمنطقی بالا از وابستگی به خودرو و عدم سرمایه‌گذاری در حمل‌ونقل عمومی دشوارتر می‎شود. ساختارهای شهری بیش از پیش درگیر بهسازی[x] و جداسازی[xi] می‎شوند و شهرها به اسباب‎بازی مرفهین بدل می‎گردند، در حالی که جمعیت‎ حاشیه‎نشین به کناری رانده می‎شود. هر شب در ایالات متحده تقریباً نیم میلیون نفر، اکثراً کودکان، سقفی بالای سر خود ندارند.[14] نیویورک سیتی، هجوم عظیم موش‎های صحرایی را تجربه می‎کند که به گرمایش هوا نسبت داده می‎شود، و روندها را در سراسر جهان بازتاب می‎دهد.[15]

در ایالات متحده و دیگر کشورهای پردرآمد، با تجدیدحیات بیماری‎های ویکتوریایی مرتبط با فقر و استثمار، امید به زندگی در حال کاهش است. در انگلستان، نقرس، تب‌خال، سرفه، و حتی اسکوربوت هم‌اکنون همراه با سل عود کرده‎اند. با رعایت ناکافی مقررات بهداشتی و ایمنی کار، بیماری ریه‎ی سیاه با انتقام‎جویی به کشور زغال‎سنگ ایالات متحده بازگشته است.[16] استفاده‎ی بیش از حد از آنتی‎بیوتیک‎ها، به‌ویژه در کشاورزی تجاری سرمایه‎داری، به بحران مقاومت در برابر آنتی‎بیوتیک منجر می‎شود؛ با رشد خطرناک ابرمیکروب‎ها که موجب شمار روزافزون مرگ‌ومیر می‎شوند. این تعداد تا اواسط قرن می‎تواند از مرگ‌ومیر سالانه بر اثر سرطان فراتر برود، و سازمان بهداشت جهانی را به اعلام «وضعیت اضطراری بهداشت جهانی» برمی‎انگیزد.[17] این شرایط مخوف ناشی از کارکرد سیستم، با آن‌چه فردریک انگلس دروضعیت طبقه‎ی کارگر در انگلستان، «قتل اجتماعی» نامید مطابقت دارد.[18]

به تحریک شرکت‎های غول‎پیکر، بنیادهای خیریه‎ی سرمایه‎داری، و حکومت‎های نولیبرال، تحصیلات عمومی حول آزمون طراحی شده توسط شرکت‎های بزرگ بر اساس اجرای استانداردهای هسته‎ی مشترک[xii] رباتیک بازسازی شده است. این امر پایگاه‎های داده‎ی عظیمی را در مورد جمعیت دانش‎آموزان ایجاد می‎کند که بسیاری از آن‎ها در حال حاضر مخفیانه در بازار به فروش می‎رسند.[19] شرکتی‎سازی و خصوصی‎سازی آموزش، به تبعیت روزافزون نیازهای کودکان از نقدینگی بازار کالا دامن می‎زند. بدین‎ترتیب شاهد بازگشت چشمگیر فلسفه‎ی فایده‎گرایانه‎ی زمخت توماس گرادگریند[xiii] و آقای ام. چوکوم چایلد[xiv] هستیم که در روزگار سخت[xv] چارلز دیکنز به نمایش درآمده است: «تنها واقعیت‎ها در زندگی مورد نیاز هستند» و «هرگز نباید خیال‎پردازی کنید».[20] بسیاری از فقیرترین مدارس در ایالات متحده که اغلب بیش از همه دارای تفکیک نژادی هستند، به سیاهچال‎های فکری تقلیل یافته و صرفاً خطوط انتقال برای زندان یا ارتش هستند.[21]

بیش از دو میلیون نفر در ایالات متحده در پشت میله‎ها قرار دارند؛ نرخ حبسی بالاتر از هر کشور دیگر در جهان، که قسمی جدید از تفکیک نژادی را تشکیل می‎دهد. جمعیت کل زندان‎ها تقریباً با تعداد افراد در هیوستون تگزاس، چهارمین شهر بزرگ ایالات متحده، برابری می‎کند. 56 درصد از محبوسین متشکل از امریکایی‌های افریقایی‌تبار و لاتین‎ها است، آن‎ها در حالی‎که فقط 32 درصد از جمعیت ایالات متحده را تشکیل می‎دهند. تقریباً 50 درصد از بزرگسالان آمریکایی، و درصد بسیار بالاتری در میان امریکایی‌های افریقایی‌تبار و بومیان آمریکا، دارای یک عضو خانواده هستند که مدتی را پشت میله‎ها گذرانده یا اکنون می‎گذراند. هم مردان سیاه‎پوست و هم مردان بومی آمریکا در ایالات متحده تقریبا ًسه برابر، و مردان اسپانیایی تقریباً دو برابر مردان سفیدپوست، احتمال دارد از تیراندازی پلیس جان سپارند.[22] در حال حاضر، تقسیمات نژادی در سراسر سیاره گسترش می‎یابد.

خشونت علیه زنان و تصاحب کار بی‎دستمزد آن‎ها، و همچنین سطح بالاتر استثمار نیروی کار دستمزدی آن‎ها، جزئی جدایی‎ناپذیر از نحوه‎ی سازمان‎دهی قدرت در جامعه‎ی سرمایه‎داری هستند؛ و این که چه‌گونه در پی تقسیم جمعیت است نه وحدت بخشیدن به آن. بیش از یک سوم زنان در سراسر جهان، خشونت فیزیکی/جنسی را تجربه کرده‎اند. بدن زنان به‌طور اخص به‌عنوان بخشی از کارکردهای عادی بازاریابی انحصاری-سرمایه‎داری، دچار ابژگی، شیءوارگی و کالاشدگی می‎گردد.[23]

سیستم پروپاگاندای رسانه‎های جمعی، به‌عنوان بخشی از ماتریس شرکتی بزرگ‎تر، در حال حاضر در یک سیستم پروپاگاندا مبتنی بر رسانه‎های اجتماعی ادغام می‎شود که متخلخل‎تر و ظاهراً آنارشیک، اما جهانی‎تر و بیش از همیشه به نفع پول و قدرت است. با استفاده از تکنیک‎های نظارت و بازاریابی مدرن که اکنون بر تمام تعاملات دیجیتال تسلط دارند، منافع مقرر قادر به اصلاح پیام‎های عمدتاً خوانده نشده‎ به افراد و شبکه‎های اجتماعی هستند، که نگرانی‎هایی درمورد «اخبار جعلی» در تمام طرفین می‎آفریند.[24] کسب‌وکارهای متعددی که وعده‎ی دستکاری تکنولوژیک رأی‎دهندگان را در کشورهایی در سراسر جهان می‎دهند در حال حاضر پدیدار شده‎اند، و خدمات خود را برای بالاترین پیشنهاد به مزایده می‎گذارند.[25] حذف بی‎طرفی شبکه در ایالات متحده به معنای تمرکز، مرکزیت، و کنترل بیشتر بر تمام اینترنت توسط ارائه‎دهندگان خدمات انحصاری است.

انتخابات‎ها به طور روزافزونی طعمه‎ی «پول کثیف» تنظیم‌نشده می‎شوند که از خزانه‎ی شرکت‎ها و طبقه‎ی میلیاردرها سرچشمه می‎گیرد. ایالات متحده اگرچه خودش را به‌عنوان دموکراسی پیشرو در جهان نمایش می‎دهد، همان‎طور که پل باران[xvi] و پل سوئیزی[xvii] در سال 1966 در سرمایه‎ی انحصاری بیان کردند «دارای فرم دموکراتیک و محتوای پلوکراتیک است».[26] در دولت ترامپ، به پیروی از سنتی دیرینه، 72 درصد از افرادی که به کابینه منصوب شده‎اند از رده‎های بالاتر شرکتی هستند، در حالی‎که دیگران از ارتش جذب شده‎اند.[27]

جنگی که ایالات متحده و سایر قدرت‎های بزرگ در رأس سیستم مهندسی می‎کنند، در مناطق نفتی استراتژیک همچون خاورمیانه همیشگی شده و تهدیدی برای گسترش تبادلات گرماهسته‎ای[xviii] در جهان است. طی دولت اوباما، ایالات متحده درگیر جنگ/بمباران در هفت کشور مختلف بود: افغانستان، عراق، سوریه، لیبی، یمن، سومالی و پاکستان.[28] شکنجه و ترورها مجدداً توسط واشنگتن به‌عنوان ابزار قابل‎قبول جنگ علیه آن دسته‎ی اکنون بی‎شمار از افراد، شبکه‎های گروهی، و کل جوامعی که برچسب تروریست می‎خورند برقرار شده‎اند. یک جنگ سرد جدید، و مسابقه‎ی تسلیحات هسته‎ای میان ایالات متحده و روسیه در حال شکل‎گیری است، در حالی که واشنگتن تلاش می‎کند بر سر راه رشد مستمر چین سنگ‎اندازی کند. دولت ترامپ، نیروی فضایی جدیدی را به‌عنوان شاخه‎ای جداگانه از ارتش در تلاش برای تضمین سلطه‎ی ایالات متحده در نظامی‎سازی فضا ایجاد کرده است. با به گوش رسیدن زنگ اخطار درمورد خطرات روزافزون جنگ هسته‎ای و بی‌ثباتی آب‌وهوا، بولتن دانشمندان اتمی[xix] برجسته ساعت روز قیامت خود را در سال 2018 به دو دقیقه مانده تا نیمه‎شب حرکت داد، نزدیک‎تر از همیشه از سال 1953 که نشان‎گر ظهور سلاح‎های گرماهسته‎ای بود.[29]

به‎رغم انتخابات دموکراتیک یا به خاطر آن‎ها، تحریم‎های اقتصادی شدید ایالات متحده بر کشورهایی مانند ونزوئلا و نیکاراگوئه تحمیل می‎شود. جنگ‎های تجاری و ارزی، فعالانه از جانب کشورهای مرکز مورد حمایت قرار می‎گیرند، در حالی که موانع نژادپرستانه علیه مهاجرت همچنان در اروپا و ایالات متحده برپا می‎شوند همچنان‎که 60 میلیون پناهنده و مردمان آواره از محیط‎های ویرانه می‎گریزند. جمعیت مهاجران در سراسر جهان به 250 میلیون نفر رسیده است، و آنانی که در کشورهای پردرآمد سکونت دارند بیش از 14 درصد جمعیت آن کشورها را تشکیل می‎دهند، در مقایسه با سال 2000 که شمارشان کم‌تر از 10 درصد بود. در عین حال، محافل حاکم و کشورهای ثروتمند در پی دیوارکشی میان جزایر قدرت و امتیاز و باقی بشریت که به تقدیر خود رها می‎شوند هستند.[30]

بیش از سه چهارم یک میلیارد نفر، بیش‌تر از 10 درصد جمعیت جهان، دارای سوءتغذیه‎ی مزمن هستند.[31] استرس غذایی در ایالات متحده مدام بالا می‎رود، و به رشد سریع مغازه‎های ارزان‎قیمتی منجر می‎شود که مواد غذایی سمی با کیفیت پایین می‎فروشند.

حدود چهل میلیون آمریکایی، نشان‎گر یک خانواده از هر هشت خانواده، از جمله نزدیک به 13 میلیون کودک، به لحاظ غذایی ناایمن هستند.[32] کشاورزان سرسخت در یک فرآیند دهقان‎زدایی جهانی که بزرگ‌ترین جابجایی مردم را در طول تاریخ تشکیل می‎دهد، توسط کشاورزی تجاری، سرمایه‎ی خصوصی و صندوق‎های ثروت حاکمه از اراضی خود بیرون رانده شدند.[33] اضافه‎جمعیت شهری و فقر در بسیاری از نقاط جهان بسیار شدید است به طوری که اکنون می‎توان به شکل منطقی به «سیاره‎ی زاغه‎ها» اشاره کرد.[34] در همین حال، تخمین زده می‎شود که ارزش بازار مسکن جهانی تا 163 تریلیون دلار باشد (در مقایسه با ارزش طلایی که در طول تمام تاریخ مکتوب استخراج شده است، در حدود 7.5 تریلیون دلار).[35]

عصر انتروپوسین[xx] که اولین بار با شتاب عظیم اقتصاد جهانی بلافاصله پس از جنگ جهانی دوم آغاز شد، باعث شکاف‎‎های بزرگی در مرزهای سیاره‎ای شده است، که در طیفی از تغییرات اقلیمی تا اسیدی‌شدن اقیانوس‎ها، انقراض ششم، اختلال در نیتروژن جهانی و چرخه‎ی فسفر، از دست رفتن آب شیرین، ناپدیدشدن جنگل‎ها، آلودگی گسترده‎ی مواد شیمیایی سمی و رادیواکتیو، بسط می‎یابد.[36] اکنون تخمین زده می‎شود که 60 درصد از جمعیت مهره‎داران حیات‎وحش جهان (از جمله پستانداران، خزندگان، دوزیستان، پرندگان و ماهی‎ها) از سال 1970 از روی کره‎ی زمین محو شده‎اند، در حالی که فراوانی بی‎مهرگان در سراسر جهان در دهه‎های اخیر به میزان 45 درصد کاهش یافته است.[37] آن‎چه که جیمز هانسن[xxi] اقلیم‎شناس، «نابودی گونه‎ها» بر اثر تسریع تغییرات آب‌وهوایی و تغییرات سریع در نواحی اقلیمی می‎نامد، فقط این فرایند عمومی خسران تنوع زیستی را پیچیده‎تر می‎سازد. زیست‎شناسان انتظار دارند که نیمی از تمام گونه‎ها تا پایان قرن حاضر با انقراض مواجه شوند.[38]

اگر روند کنونی تغییرات آب‌وهوایی ادامه یابد، «بودجه‎ی کربن جهانی»[xxii] همراه با 2 درجه‎ی سانتی‎گراد افزایش در دمای متوسط ​​جهان، در عرض شانزده سال شکسته خواهد شد (در حالی که 5/1 درجه‎ی سانتی‎گراد افزایش در دمای متوسط ​​جهانی –که ماندن در زیر آن، کلید ثبات درازمدت آب‌وهواست- در عرض یک دهه رخ خواهد داد). دانشمندان سیستم زمین هشدار می‎دهند که جهان هم‎اینک در حد خطرناکی به زمین گلخانه‎ای نزدیک است، و تغییرات فاجعه‎بار آب‌وهوایی، تثبیت‌شده و بازگشت‎ناپذیر خواهند بود.[39] هزینه‎های زیست‎محیطی، اجتماعی و اقتصادی برای بشریت به خاطر تداوم افزایش انتشار کربن به میزان سالانه 0/2 درصد همانند دهه‎های اخیر (افزایش 2.7 درصدی در سال 2018 – 3.4 درصد در ایالات متحده)، و عدم رعایت حداقل 0/3 درصد کاهش سالیانه در انتشار گازها که اکنون برای جلوگیری از بی‎ثباتی فاجعه‎بار در تعادل انرژی زمین مورد نیاز است، در واقع غیر قابل محاسبه هستند.[40]

با وجود این، شرکت‎های بزرگ انرژی همچنان در مورد تغییرات آب‌وهوایی دروغ می‎گویند. آن‎ها در حین پذیرش حقایق در اسناد داخلی خود، انکارگرایی اقلیمی[xxiii] را ترویج می‎کنند و مورد حمایت مالی قرار می‎دهند. این شرکت‎ها برای تسریع استخراج و تولید سوخت‎های فسیلی تلاش می‎کنند، از جمله کثیف‎ترین انواع که بیش‌ترین گازهای گلخانه‎ای را به وجود می‎آورند، و سودهای هنگفتی از این طریق به جیب می‎زنند. از نظر سرمایه، ذوب شدن یخ‎های قطب شمال به خاطر گرمایش جهانی موجب آفرینش ال‎دورادویی جدید می‎شود، و ذخایر نفت و گاز اضافی عظیمی را می‎گشاید که می‎توان بدون توجه به پیامدهای آن برای آب‌وهوای زمین مورد بهره‎برداری قرار داد. شرکت اکسون موبیل در پاسخ به گزارش‎های علمی درمورد تغییرات آب‌وهوایی اعلام کرد که قصد دارد تمام ذخایر سوخت فسیلی را که در اختیار دارد استخراج کند و بفروشد.[41] شرکت‎های انرژی همچنان در مذاکرات آب‌وهوایی دخالت می‎کنند تا مطمئن شوند که هرگونه توافق برای محدودیت انتشار کربن بی‎اثر می‎گردد. کشورهای سرمایه‎داری در سرتاسر جهان، انباشت ثروت را برای عده‎ای اندک بر مبارزه با بی‎ثباتی اقلیمی که آینده‎ی بشریت را تهدید می‎کند اولویت می‎بخشند.

بهترین تعریف از سرمایه‎داری عبارتست از شیوهی رقابتی و طبقاتی تولید و مبادله، متکی بر انباشت سرمایه از طریق استثمار نیروی کار کارگران و تصاحب خصوصی ارزش اضافی (ارزش حاصله فراسوی هزینه‎های بازتولید خود کارگران). اسلوب حسابداری اقتصادی در ذات سرمایه‎داری، هر چیزی را که از بازار می‎گذرد و بنابرین درآمدزا است به‌عنوان کالا یا خدمات مولد ارزش تعریف می‎کند. در نتیجه بخش اعظم هزینه‎های اجتماعی و زیست‎محیطی تولید در خارج از بازار در این شکل از سنجش کنار می‎روند، و صرفاً «اثرات خارجی» منفی نامرتبط به خود اقتصاد سرمایه‎داری قلمداد می‎شوند؛ خواه از منظر کاهش و انحطاط زندگی انسان، خواه از منظر تخریب محیط‎زیست طبیعی. همان‎طور که کی. ویلیام کپ[xxiv] اقتصاددان زیست‎محیطی اظهار داشت، «سرمایه‎داری را باید به‌عنوان اقتصاد هزینه‎های پرداخت‎نشده درنظر گرفت».[42]

ما اکنون به نقطه‎ای در قرن بیست‌ویکم رسیده‎ایم که اثرات خارجی این سیستم غیرعقلانی همچون هزینه‎های جنگ، تخلیه‎ی منابع طبیعی، اتلاف زندگی بشر و اختلال در محیط‎زیست سیاره اکنون به‌مراتب فراتر از هرگونه مزایای اقتصادی آتی است که سرمایه‎داری به جامعه در کل ارائه می‎دهد. انباشت سرمایه و تراکم ثروت به‌طور روزافزون به بهای شکاف جبران‎ناپذیری در شرایط اجتماعی و زیست‎محیطی حاکم بر زندگی انسان در زمین رخ می‎دهد.[43]

برخی معتقدند که چین، استثنائی بر اکثر موارد فوق به نظر می‎آید. وجه مشخصه‎ی این کشور، نرخ ظاهراً توقف‎ناپذیر پیشرفت اقتصادی است (گرچه تناقضات اجتماعی و زیست‏محیطی عمیقی را با خود به همراه دارد). با این حال، توسعه‎ی چین در انقلاب 1949 چین ریشه دارد، که توسط حزب کمونیست چین تحت رهبری مائو تسه دونگ انجام گرفت، و بدین وسیله خودش را از سیستم امپریالیستی آزاد کرد. این انقلاب به چین اجازه داد که برای دهه‎های متمادی تحت اقتصاد برنامه‎ریزی‎شده عمدتاً آزاد از اجبار‎ نیروهای خارجی توسعه یابد، و پایگاه اقتصادی صنعتی و کشاورزی قدرتمندی مستقر ساخت. سپس در دوره‎ی اصلاح پس از مائو، انتقال به سیستم مختلطی از برنامه‎ریزی دولتی محدودتر همراه با اتکای بسیار بیش‌تر بر روابط بازار (و گسترش وسیع بدهی و سفته‎بازی) صورت گرفت، تحت شرایطی – جهانی‎شدن بازار جهانی – که به‌ویژه برای «جلو افتادن» آن خوش‎یمن بودند.

ایالات متحده از طریق جنگ‎های تجاری و فشار‎های دیگر به هدف بی‎ثبات کردن موقعیت چین در بازار جهانی، از پیش قصد دارد تا پایگاه‎های رشد چین را در تجارت جهانی به چالش بکشد. بنابراین چین نه چندان به خاطر موفقیت‎های سرمایه‎داری متأخر بلکه به خاطر محدودیت‎های ذاتی آن برجسته است. علاوه بر این، مدل چینی کنونی بسیاری از گرایش‎های ویران‎گر سیستم انباشت سرمایه را نیز در بر می‎گیرد. در نهایت، آینده‎ی چین نیز به بازگشت به فرایند گذار انقلابی بستگی دارد، که به‌دست جمعیت خود آن به راه خواهد افتاد.[44]

چه‌گونه این شرایط فاجعه‎بار توسعه یافتند که مشخصه‎ی سرمایه‎داری در سراسر جهان هستند؟ فهم شکست سرمایه‎داری که در قرن بیستم آغاز می‎شود، نیازمند بررسی تاریخی ظهور نولیبرالیسم است و این‎که چه‌گونه فقط به افزایش ویران‎گری نظام کمک کرد. تنها پس از آن می‎توانیم به آینده‎ی بشریت در قرن بیست‌ویکم بپردازیم.

نولیبرالیسم و شکست سرمایه‎داری

بسیاری از علایم شکست سرمایه‎داری که در بالا شرح داده شد مشهور هستند. با این حال، آن‎ها اغلب نه به سرمایه‎داری به‌مثابه یک سیستم، بلکه صرفاً به نولیبرالیسم به‌عنوان پارادایم خاصی از توسعه‎ی سرمایه‎داری نسبت داده می‎شوند که می‎توان آن را با پارادایم دیگر و بهتری جایگزین کرد. برای بسیاری از افراد در جناح چپ، راه‎حل معضل نولیبرالیسم یا سرمایه‎داری فاجعه عبارتست از بازگشت به لیبرالیسم دولت رفاه، تنظیم بازار، یا شکلی از سوسیال‌دموکراسی محدود، و بدین‎ترتیب بازگشت به قسمی عقلانی‎تر از سرمایه‎داری. مسئله نه شکست خود سرمایه‎داری، بلکه در عوض شکست سرمایه‏داری نولیبرال به نظر می‎رسد.

سنت مارکسی در مقابل، نولیبرالیسم را به‌عنوان نتیجه‎ی ذاتی سرمایه‎داری متأخر همراه با سلطه‎ی سرمایه‎ی مالی-انحصاری درک می‎کند. بنابرین تحلیل انتقادی-تاریخی از ئولیبرالیسم حیاتی است، هم برای زمینه‎ی درک ما از سرمایه‎داری امروز و هم برای افشای دلیل این‎که چرا تمام بدیل‎ها برای نولیبرالیسم و ​​مطلق‎گرایی کاپیتالیستی آن، درون خود سیستم بسته شده‎اند.

خاستگاه اصطلاح نولیبرالیسم به اوایل دهه‎ی 1920 بازمی‎گردد، به نقد مارکسی از کتاب‎های لودویگ فون میزس[xxv] تحت عناوین ملت، دولت و اقتصاد (1919) و سوسیالیسم: تحلیل اقتصادی و جامعه‎شناختی (1922)، که هر دو به‌عنوان اعلامیه‎های ضدسوسیالیستی زهرآگین نوشته شده بودند، و آثار بنیادین ایدئولوژی نولیبرال-سرمایه‎داری را تشکیل می‎دادند.[45] میزس که در آن زمان کارمند اتاق بازرگانی وین بود، در این آثار اصرار داشت که «لیبرالیسم قدیمی» باید به گونه‎ای «تقویت شود» تا سوسیالیسم را شکست دهد. در این فرآیند، او سوسیالیسم را با «تخریب‎گرایی»[xxvi] معادل گرفت، اصرار داشت که انحصار با رقابت آزاد سرمایه‎داری سازگار است، از نابرابری نامحدود دفاع کرد، و معتقد بود که مصرف‎کنندگان از طریق خریدهایشان که معادل با صندوق رأی است اعمال «دموکراسی» می‎کنند. او قوانین کار، بیمه‎ی اجتماعی اجباری، اتحادیه‎های کارگری، بیمه‎ی بیکاری، اجتماعی شدن (یا ملی‌شدن)، مالیات و تورم را به‌عنوان دشمنان لیبرالیسم تازه‎ی خود به‌شدت محکوم کرد.[46] دیدگاه‎های نولیبرالی میزس چنان افراطی بودند که او صریحاً طرف ام.چوکوم‎چایلد، پداگوگ زمخت و فایده‎گرا، را در برابر قهرمان نافرمان جوان، سیسی جوپ، گرفت؛ چهره‎هایی که توسط دیکنز در روزگار سخت ترسیم شده‎اند. میزس ادعا کرد که دیکنز «به میلیون‎ها نفر یاد داده بود تا از لیبرالیسم و سرمایه‎داری نفرت داشته باشند».[47]

در سال 1921، ماکس آدلر[xxvii] مارکسیست اتریشی، برای تعریف تلاش‎های میزس به منظور بازسازی نظم لیبرالِ در حال محو شدن، از طریق ایدئولوژی جدید بت‎وارگی بازار، اصطلاح نولیبرالیسم را ابداع کرد. سپس در سال 1923 نوبت به انتقاد شدید هلن باوئر[xxviii] مارکسیست اتریشی بااستعداد از ایدئولوژی نولیبرال میزس رسید. در سال 1924، آلفرد موزل[xxix] مارکسیست آلمانی، انتقادی طولانی از میزس به نام «نولیبرالیسم» («Der Neu-Liberalismu») برای نشریه‎ی مهم نظری سوسیالیستی آلمانی ، گزلشافت،[xxx] تحت سردبیری رودلف هیلفردینگ[xxxi] نوشت.[48]

ادلر، باوئر و موزل بر اساس تحلیل غنی مارکسی به این ادعای میزس حمله کردند که سرمایه‎داری تنظیم‎نشده تنها نظام اقتصادی عقلانی است و سوسیالیسم معادل با تخریب‎گرایی است. آن‎ها تصویر غیرتاریخی او را از سرمایه‎‎داری هماهنگی که مبادله‌ی آزاد و تجارت آزاد را از طریق مکانیسم بازار ترویج می‎داد به‌شدت به چالش کشیدند. آن‎ها معتقد بودند که نقص منطقی جدی‎ در تحلیل میزس، شکاف نظام‎مند در باطن ایدئولوژی نولیبرال او بود که به موجب آن، اتحادیه‎های کارگری به‌عنوان محدودیت‎هایی بر کسب‌وکار در نظر گرفته می‎شدند، در حالی که اتحادیه‎‎های کارفرمایان و شرکت‎های انحصاری را به‌مثابه چیزهایی سازگار با رقابت آزاد توجیه می‎کرد. به همین ترتیب، اشاره شد که میزس از دولتی قدرتمند برای سرکوب مبارزات طبقه‎ی کارگر به نام نظام بازار خودتنظیم‌گر دفاع می‎کرد، حتی وقتی اقدامات دولت به نفع کارگران، به‌عنوان ضد بازار آزاد و شکلی از ترور طبقاتی محکوم می‎شدند. برای موزل، میزس «خدمتگزار وفادار سرمایه‎دار متحرک» یا سرمایه‎ی مالی بین‎المللی بود. بعداً در سال 1926، اوزمار اشپان[xxxii] اقتصاددان فاشیست، تلاش نیاگرایانه[xxxiii] را برای رجعت به نسخه‎ی افراطی‎تر لیبرالیسم کلاسیک به باد انتقاد گرفت، و در اثر خود به نام انواع نظریه‎ی اقتصادی، به این روند به‌عنوان «روند نولیبرالی» اشاره کرد.[49] در سال 1927، خود میزس در اثر خود به نام لیبرالیسم میان «لیبرالیسم قدیمی و… نولیبرالیسم» بر مبنای تعهد اولی به برابری در تضاد با رد برابری در دومی (غیر از به‌اصطلاح برابری فرصت) تمایز قائل شد.[50]

بدین‎ترتیب، منتقدان مارکسی (و حتی برخی از چهره‎ها در جناح راست) در دهه‎ی 1920، نولیبرالیسم را همان‎طور که در ابتدا از قلم میزس تراویده بود، تلاشی برای عقلانی‎سازی سرمایه‎ی انحصاری یا مالی می‎دانستند که به‌مراتب از فرامین لیبرالیسم کلاسیک فاصله داشت. نولیبرالیسم طراحی شده بود تا مبانی فکری را برای جنگ طبقاتی سرمایه‎داری علیه نه‌تنها سوسیالیسم، بلکه علیه تمام اقدامات برای مقررات اجتماعی و سوسیال‌دموکراسی فراهم سازد: حمله‎ای بی‎رحم و بی‎امان به طبقه‎ی کارگر.

یورش میزس به سوسیالیسم، همراه با مرید او فریدریش هایک،[xxxiv] تا حدی تحت تأثیر نومیدی عمیق از وین سرخ تحت سلطه‎ی مارکسیسم اتریشی بود، که چهره‎هایی مانند آدلر، اوتو باوئر و کارل رنر به آن الهام بخشیدند.[51] بالعکس، همین محیط سیاسی وین سرخ که در سال‎های 1919-1932 بر سیاست اتریش مسلط بود، به کارل پولانی[xxxv] که به‌شدت تحت نفوذ آدلر و اتو بائر قرار داشت الهام بخشید تا انتقادی خردکننده از اعتقاد نولیبرالی به بازارخودتنظیم‌گر به عمل آورد – که بعداً مبنای دگرگونی بزرگ (1946) را تشکیل داد.[52]

در دهه‎های 1930 تا 1960، پس از رکود بزرگ و جنگ جهانی دوم، ایدئولوژی نولیبرال در زمینه‎ی تعمیق بحران سرمایه‎داری به محاق رفت. در اوایل دهه‎ی 1930، همچنان‎که ابرهای توفانی بر فراز اروپا جمع می‎شدند، میزس به‌عنوان مشاور اقتصادی صدراعظم-دیکتاتور فاشیست اتریشی انگلبرت دولفوس[xxxvi] پیش از تصرف اتریش به دست نازی‎ها خدمت می‎کرد.[53] او بعدا به سوئیس و سپس به ایالات متحده مهاجرت کرد، از حمایت بنیاد راکفلر[xxxvii] برخوردار شد و مشغول تدریس در دانشگاه نیویورک بود. در همین حال، هایک به توصیه‌ی لیونل رابینز،[xxxviii] اقتصاددان بریتانیایی نولیبرال اولیه، در مدرسه‎ی اقتصاد لندن استخدام شد.

سال‎های پس از جنگ جهانی دوم در غرب به‌عنوان عصر کینز[xxxix] شناخته می‎شد. به موجب افزایش هزینه‎های دولت (به‌ویژه برای ارتش ‎در زمینه‎ی جنگ سرد)، بازسازی اقتصادهای اروپا و ژاپن جنگ زده، گسترش بازاریابی، موج اتومبیل‎سازی در ایالات متحده و اروپا و دو جنگ منطقه‎ای عمده در آسیا، اقتصادهای سرمایه‎داری به مدت نیم قرن به‌سرعت رشد یافتند.[54] در عین حال، رویارو با تهدید مدل بدیل اتحاد جماهیر شوروی، و ظهور اتحادیه‎های قدرتمند در نتیجه‎ی تحولات دهه‎های 1930 و 40، غرب در جهت کینزگرایی، سوسیال‌دموکراسی و دولت رفاه حرکت کرد.

با این حال، گرایش به سوی رکود اقتصادی که از پیش در دهه‎ی 1930 به نمایش درآمده بود به‌عنوان نقصی ساختاری در سیستم باقی ماند، که موقتاً با به اصطلاح عصر طلایی رشد سریع و افزایش درآمد کارگران پوشانده شد که بلافاصله به دنبال جنگ جهانی دوم آمد. شرکت‎های غول‎پیکر سرمایه‎داری انحصاری موفق به تصاحب مازاد هر چه بیش‌تری از هر دو نظر مطلق و نسبی شدند، که در دستان ثروتمندان هر چه کم‌شمارتری متمرکز می‎گشت. این امر به گرایش در جهت انباشت بیش از حد سرمایه و تولید بیش از حد ظرفیت انجامید که تا حدی با گسترش عظیم بازاریابی، نظامی‎گری و امپریالیسم جبران می‎شد، اما تأثیر هر چه کم‌تری در تحریک اقتصاد داشت.

امپریالیسم آمریکا و گسترش دلار در خارج از کشور موجب فروپاشی سیستم برتون وودز[xl] شد که تجارت جهانی را در دوران پس از جنگ جهانی دوم ثبات بخشیده بود، و باعث شد ریچارد نیکسون در سال 1971 به پایه‌ی دلار- طلا پایان دهد. این اتفاق ملازم با افت در اقتصاد ایالات متحده از اواخر دهه‎ی 1960 به بعد یود، در حالی که جنگ ویتنام فروکش می‎کرد، و به بحران ساختاری سیستم سرمایه‎داری در اواسط دهه‎ی 1970 منجر شد، که نشان از آغاز دهه‎های رکود اقتصادی و افول طولانی‎مدت در روند نرخ رشد در اقتصادهای پیشرفته‎ی سرمایه‎داری داشت. محرک‎های اصلی که جرقه‎ی رونق را پس از جنگ جهانی دوم زدند، همگی رو به نقصان گذاشتند، و اقتصادهای پیشرفته‎ی سرمایه‎داری را به حال رکود انداختند.[55]

اولین پاسخ به بحران ساختاری نظام سرمایه‎داری که در دهه‎ی 1970 شکل گرفت، بهره‎برداری از ترویج تقاضای کینزی برای گسترش هزینه‎های دولت بود. مخارج غیرنظامی حکومت ایالات متحده در مورد کالاها و خدمات نسبت به تولید ناخالص داخلی (به درصد) در طول دولت نیکسون به اوج رسید.[56] این روند، علاوه بر مبارزه‎ی اتحادیه‎ها برای حفظ دستمزد واقعی خود در هنگام بحران، در حالی که شرکت‎های انحصاری به‌شدت قیمت‎ها را بالا می‎بردند تا حاشیه‎ی سود خود را افزایش دهند، به دوره‎ای از رکود اقتصادی همراه با تورم انجامید.

تورم که ثروت انباشته در قالب دارایی‎های پولی را مستهلک می‎کند، تهدید بی‎واسطه‎ای بسیار بزرگ‌تر از رکود اقتصادی برای جایگاه طبقه‎ی سرمایه‎دار است، در حالی‎که برای طبقه‎ی کارگر، وضعیت برعکس است. در نتیجه، یک جنبش ضدکینزی درون طبقه‎ی سرمایه‎دار به ظهور رسید، که به اسلوب کتاب راه بردگی هایک، هر چیزی را به جز نولیبرالیسم سخت، سوسیالیستی یا تمامیت‌گرا تصور می‎کرد و به دنبال ابطال دهه‎ها دستاورد فروتنانه‎ی طبقه‎ی کارگر بود.[57] چرخش شدید به سوی ریاضت اقتصادی و تجدیدساختار اقتصادی در ابتدا تحت پوشش پول‎گرایی[xli] و اقتصاد طرفدار عرضه[xlii] رخ داد، و بعد خصلت بازار آزاد غیرشفاف‎تری به خود گرفت. تلاش هماهنگی برای نابودی اتحادیه‎ها از طرق سیاسی، اقتصادی و حقوقی به انجام رسید، و آن‌چه را که جان کنت گالبریت[xliii] زمانی در سرمایه‎داری آمریکایی خود «قدرت همسنگ» کارگران نامیده بود از بین برد.[58]

کلید ظهور مجدد نولیبرالیسم در دوره‎ی پس از جنگ جهانی دوم، انجمن مون‎پلرن[xliv] بود که به افتخار آب‎گرم سوئیس نام‎گذاری شد. میزس، هایک، رابینز،[xlv] میلتون فریدمن،[xlvi] جورج استیگلر،[xlvii] ریمون آرون[xlviii] و سایرین در سال 1947 برای ترویج اقتصاد و ایده‎های سیاسی نولیبرال در آن‎جا با هم ملاقات کردند. اعضای انجمن مون‎پلرن به طور کلی خودشان را لیبرال‎های کلاسیک به معنای اروپایی می‎نامیدند. بدون تردید آن‎ها با یادآوری انتقادات مارکسیستی ویران‎گر از ایدئولوژی نولیبرال در دهه‎ی 1920، از برچسب نولیبرال اجتناب ورزیدند که خود میزس در سال 1927 اتخاذ کرده و در سال 1938 در کنفرانس والتر لیپمان[xlix] در پاریس که میزس و هایک حضور داشتند مطرح شده بود.[59] در عوض، نولیبرالیسم توسط طرفداران اصلی آن در انجمن مون‎پلرن نه به‌عنوان ایدئولوژی سیاسی مجزا از لیبرالیسم کلاسیک بلکه به‌عنوان بسط آن و قابل استناد به خصوصیات ذاتی طبیعت بشر ارائه شد. به این طریق، همان‎طور که میشل فوکو ادعا کرده بود، به نوعی زیست‎سیاست[l] تبدیل شد.[60]

با وجود این، انجمن مون‎پلرن در همان حال که برچسب نولیبرال را کنار می‎گذاشت، بنا بود که همراه با دانشکده‎ی اقتصاد در دانشگاه شیکاگو سنگر ایدئولوژی نولیبرال باشد؛ دقیقاً به همان معنا که در ابتدا بین جنگ‎های جهانی ظاهر شده بود. در دوران کینزی دهه‎های 1950 و 1960 چهره‎هایی مانند میزس، هایک، فریدمن و جیمز بوکانان[li] در حاشیه ماندند، گرچه به‌شدت از طرف بنیادهای خصوصی حمایت مالی می‎شدند.[61] اما با بازگشت رکود اقتصادی در دهه‎ی 1970، روشنفکران نولیبرال فعالانه در تارک سرمایه‎ی انحصاری استخدام شدند تا مبانی ایدئولوژیک را برای کارزار شرکتی مداوم در تجدیدساختار اقتصاد سرمایه‎داری فراهم کنند که عامدانه کارگران، دولت و اقتصادهای توسعه‎نیافته‎ی جنوب جهان را هدف قرار داده بود.

دفاع از سرمایه‎ی شرکتی متمرکز و سلسله‎های طبقاتی از ابتدا عناصری اساسی از فلسفه‎ی نولیبرال بودند، که به‌عنوان بازنمودی از رقابت و کارآفرینی بازار آزاد به تصویر کشیده می‎شدند.[62] خصومت ضدسوسیالیستی نولیبرال به این معنا بود که حرکت به سمت بازاری-خصوصی‎سازی حیات اجتماعی را نمایندگی می‎کرد. در لندنِ مارگارت تاچر[lii] و واشنگتنِ رونالد ریگان،[liii] چهره‎هایی مانند هایک و فریدمن به نماد عصر نولیبرال بدل شدند، که گاهی اوقات عصر هایک نامیده می‎شد. به‌اصطلاح جایزه‎ی نوبل جدید در اقتصاد، یا جایزه‎ی بانک سوئد در علوم اقتصادی به یاد و خاطره‎ی آلفرد نوبل، که توسط بانک سوئد در سال 1969 تأسیس شد، از زمان آغاز خود تحت کنترل اقتصاددانان نولیبرالِ ابرمحافظه‎کار بود. هفت عضو انجمن مون‎پلرن از جمله هایک، فریدمن، استیگلر و بوکانان، جایزه را در میان سال‎های 1974 تا 1992 دریافت کردند، در حالی که حتی اقتصاددانان ذره‎ای سوسیال‎دموکرات نیز از آن محروم شدند.[63]

نولیبرالیسم به‌عنوان قسمی ایدئولوژی اقتصادی عمدتاً از نظر سیاست‎های اقتصادی عادی ناکارآمد بود -که با فقدان موفقیت در ترویج رشد قضاوت می‎شود- زیرا مانند خود اقتصاد نوکلاسیک در پی انکار (یا عقلانی‎سازی) واقعیت اقتصاد تحت سلطه‎ی کسب‌وکارهای بزرگ و قدرتِ متمرکز بود.[64] با این حال، در مقام استراتژی اقتصادی-سیاسی موثری به کسب‌وکارهای بزرگ و طبقه‎ی میلیاردر نوظهور خدمت‎ می‎کرد، در عصری که سرمایه‎ی انحصاری-مالی به دنبال کنترل تمام جریان‎های پولی در جامعه است.[65] اگرچه رکود اقتصادهای سرمایه‎داری و کاهش نرخ رشد دهه‎هاست که ادامه می‎یابد، سرمایه‎ی اضافی در دستان ثروتمندان شرکتی نه‌تنها افزایش یافت، بلکه به‌مدد مالی‎گرایی، جهانی‌شدن و انقلاب در فناوری دیجیتال، اشکال جدیدی از تراکم ثروت ایجاد شد.[66] مالی‎گرایی -تغییر نسبی اقتصاد از تولید به مالیه- راه‎های جدیدی را برای سفته‎بازی و شکل‎گیری ثروت نسبتاً جدا از سرمایه‎گذاری در ظرفیت تولیدی جدید (یعنی انباشت سرمایه‎ی واقعی) گشود.

جهانی‌شدن نه‌تنها به معنای بازارهای جدید، بلکه مهم‎تر از همه – از طریق آربیتراژ نیروی کار جهانی – به معنای تصاحب ارزش‎های اضافی هنگفتی از استثمار بیش از حد نیروی کار ارزان در پیرامون بود، که به صندوق‎های مالی شرکت‎های چندملیتی و افراد ثروتمند در کشورهای ثروتمند سرازیر می‎شدند.[67] برای کارگران در مرکز اقتصاد سرمایه‎داری، مزایای امپریالیسم دیگر شامل افزایش اشتغال و درآمد ناشی از سلطه‎ی جهانی بر تولید نبود، بلکه در بهترین حالت می‎توان گفت که از طریق برون‎سپاری تولید توسط شرکت‎های چندملیتی، به قیمت‎های ارزان‎تر کمک می‌کند که نماد آن رشد وال‌مارت است. در عین حال، تکنولوژی دیجیتال موجب خلق پایه و اساس سرمایه‎داری نظارتی جهانی جدیدی شد که اطلاعات جمعیت را عمدتاً به انگیزه‎ی بازاریابی خرید و فروش می‎کند. این امر به ایجاد انحصارات فناوری اطلاعات عظیم انجامید.[68]

افزایش وسیع در نابرابری و ثروت به‌عنوان پاداش نوآوری توجیه می‎شد، که همیشه به شمار اندکی نسبت داده می‎شد و نه محصول جمعی جامعه. در عصر جدید سلب مالکیت، همه چیز را باید قاپید: آموزش، نظام‎ بهداشتی، حمل‌ونقل، مسکن، زمین، شهرها، زندان‎ها، بیمه، حقوق بازنشستگی، خوراک و سرگرمی. تمام مبادلات در جامعه باید کاملاً کالایی، شرکتی و مالی گردند، با وجوهی که به مراکز مالی سرازیر می‎شوند و به سفته‎بازی بر سود حاصل از سرمایه دامن می‎زنند؛ سرمایه‎ای که با بدهی به دست آمده است. خود ارتباطات انسانی باید به کالا تبدیل می‎شد. همه به نام یک جامعه‎ی بازار آزاد.

برای قدرت‎مداران، این استراتژی فوق‎العاده موفق بود. سرمایه‎داری، بر خلاف گفته‎های آدام اسمیت، هرگز نه در مورد ثروت ملل، بلکه درمورد ثروت طبقه‎ی سرمایه‎دار بوده است. فرایند مالی‎گرایی موفق شد تا حدی با گرایش‎های رکود اقتصادی مقابله کند، اما به بهای بحران‎های مالی دوره‎ای که چرخه‎ی کسب‌وکار عادی را قطع می‎کنند. با این حال تراکم ثروت در بالا همچنان شتاب گرفت، و خود بحران‎های مالی به تراکم و تمرکز حتی بیش‌تر مالی منجر شدند. در این وضعیت، نولیبرالیسم به طور فزاینده‎ای به منطق سلب مالکیت و انباشت مالی متوسل شد.

دولت نیز تحت تابعیت سیاست مالی‌گرایانه قرار گرفت، و نقش کلی آن به حفاظت از ارزش پول تغییر یافت.[69] در بحران مالی بزرگ سال‎های 2007-2009 بانک‎ها و شرکت‎های بزرگ بودند که به‌تمامی از مخمصه خلاص شدند، نه جمعیت. بحران مالی بزرگ به جای این‎که نشان‎گر بحران شدیدی برای خود نولیبرالیسم باشد تنها به آن انگیزش بیش‌تری بخشید، و این واقعیت را بازتاب می‎دهد که سیاست نولیبرال به بیان ایدئولوژیک سیستم فراگیری از سلب مالکیت مالی تبدیل‎ شده است.[70]

یکی از خصوصیات عصر جدید انباشت مالی این است که روزبه‌روز بیش‌تر از واقعیات تولید و ارزش مصرف دور می‎شود، که تضاد میان ارزش مبادله (شکل ارزش) و ارزش مصرف (شکل طبیعی) را درون فرایند کلی انباشت و تولید تشدید می‎کند.[71] نتیجه، «وضعیت اضطراری اجتماعی و زیست‎محیطی سیاره‎ای» است.[72] این امر را بیش از همه در تخریب سریع محیط‎زیست طبیعی شاهد هستیم. سوخت‎های فسیلی به‌عنوان دارایی‎های مالی به دفتر شرکت‎ها وارد می‎شوند، حتی زمانی که فقط در قالب ذخایر مدفون در زمین وجود دارند. به این طریق، آن‎ها جزیی جدایی‎ناپذیر از کل فرآیند انباشت مالی سرمایه‎داری انحصاری هستند. بدین‎ترتیب، میلیاردها دلار از دارایی‎های وال استریت به سرمایه‎ی فسیلی وابسته است.[73] همین امر باعث شده است که روگردانی از استخراج و استفاده از سوخت‎های فسیلی به سمت بدیل‎های پایدارتر همچون نیروی خورشیدی و باد به‎غایت دشوار گردد. هیچ‎کس مالک پرتوهای خورشید یا باد نیست. از این رو سرمایه‎گذاری در این اشکال از انرژی کم‌تر مورد توجه قرار می‎گیرد. در سرمایه‎داری امروز، بیش از هر زمان دیگری، سودهای جاری و بالقوه‎ی آتی به بهای مردم و سیاره همه چیز را دیکته می‎کنند. جمعیت انسانی ظاهراً درمانده کناری می‎ایستد و تخریب آب‌وهوا و از دست رفتن گونه‎های بی‎شمار را تماشا می‎کند، که همگی توسط نیروی ظاهراً غلبه‎ناپذیر جامعه‎ی مبتنی بر بازار تحمیل می‎شوند.

نولیبرالیسم همواره مستقیماً مخالف با لسه فر به معنای اکید آن بوده زیرا همیشه بر رابطه‎ای قدرتمند، مداخله‎جویانه و ساخت‎گرایانه با دولت در خدمت مستقیم سرمایه‎ی خصوصی و اقتدارگرایی بازار، یا آن‌چه جیمز ک. گالبریت به شکل انتقادی «دولت غارتگر» نامیده، تأکید داشته است.[74] حکومت مطلقه‎ی سرمایه‎دار در دیدگاه نولیبرال محصولی خودجوش نیست؛ باید ایجاد شود. نقش دولت صرفاً حفاظت از مالکیت نیست، چنان‎که اسمیت ادعا می‎کرد، بلکه همان‌طور که فوکو در زایش زیست‎سیاست خود به درخشانی توضیح داد، به برساخت فعال سلطه‎ی بازار بر تمام جوانب زندگی بسط می‎یابد.[75] این امر به معنای بازسازی دولت و جامعه بر اساس مدل شرکت یا بازار است.

به بیان فوکو، «مسئله‎ی نولیبرالیسم این است… که چه‌گونه می‎‎توان اعمال کلی قدرت سیاسی را بر اساس اصول اقتصاد بازار شکل داد». دولت نباید «تأثیرات مخرب بازار را اصلاح کند»، جایی که «بر جامعه» خارج از بازار اثر می‎گذارند، بلکه در عوض باید از این آثار مخرب برای تحمیل اقدامات بیش‌تر که گستره و نفوذ بازار را بسط می‎دهند سوءاستفاده کند.[76] هدف این نیست که یک‌سره از دولت فراتر برویم، بلکه باید آن را به غایات انحصارطلبانه-رقابتی سرمایه مقید سازیم، دیدگاهی که بوکانان قویاً تبلیغ می‎کند.[77] پابندهای تحمیل شده بر دولت نولیبرال تحت سلطه‎ی سرمایه‎ی مالی-انحصاری به‌ویژه برای محدود کردن هر تغییری که تأثیر منفی بر ارزش پول دارد طراحی شده‎اند. از این رو، هر دو سیاست مالی و پولی به‌طور فزاینده از دسترس خود حکومت خارج می‎شوند؛ در آن مواردی که تغییرات علیه منافع سرمایه مورد توجه قرار می‎گیرد. بانک‎های مرکزی به شاخه‎های بسیار مستقل دولت تبدیل شده‎اند که در واقع توسط بانک‎ها کنترل می‎شوند. ادارات خزانه‎داری را سقف بدهی‎ها محدود می‎کند. آژانس‎های تنظیم مقررات در تصرف سرمایه‎ی انحصاری-مالی هستند، و عمدتاً به نفع مستقیم شرکت‎های خارج از کنترل حکومت عمل می‎کنند.[78]

نتیجه‎ی چنین تلاشی برای برساخت یک جامعه‎ی بازار به اصطلاح خودتنظیم‌گر – در واقع مستلزم مداخلات دولتی مداوم از طرف سرمایه و ایجاد یک دولت غارتگر – همان‎گونه که پولانی قویاً نشان داد به معنای تضعیف بنیادهای جامعه و خود حیات است.[79] اما از منظر سرمایه‎داری امروز، هیچ بازگشتی در کار نیست. رکود، مالی‎گرایی، خصوصی‎سازی، جهانی شدن، بازاری‎سازی دولت و تقلیل مردم به «سرمایه‎ی انسانی» و طبیعت به «سرمایه‎ی طبیعی»، سیاست نولیبرالی را به ویژگی بازگشت‎ناپذیر سرمایه‎ی مالی – انحصاری بدل کرده‎اند که فقط سیاست ضدسرمایه‎داری می‎تواند جایگزین آن شود.

بدین‎ترتیب نولیبرالیسم در سیستم ادغام شده است؛ در زمینه‎ی بحران ساختاری سرمایه‎داری در مرحله‎ی مالی-انحصاری جهانی آن که این بحران ساختاری را به تمام جامعه بسط می‎دهد و آن را درون سیستم، جهان‎شمول و فائق‎نیامدنی می‎گرداند. بدین‎ترتیب واکنش به تمام شکست‎های سرمایه‎داری، پیچاندن بیش‌تر پیچ است، که بخش اعظم حرص و طمع اصل بازار را توضیح می‎دهد زیرا دائماً راه‎حل مشکلی قلمداد می‎شود که خود ایجاد می‎کند؛ با هر شکست، نواحی جدیدی از سودآوری برای عده‎ی اندک گشوده می‎شود.

نتیجه‎ی این منطق غیرعقلانی نه صرفاً فاجعه‎ی اقتصادی و زیست‎محیطی ، بلکه مرگ تدریجی خود دولت لیبرال-دموکراتیک است. بدین‎ترتیب، نولیبرالیسم ناگزیر به اقتدارگرایی بازار و حتی نئوفاشیسم منتهی می‎شود. در این راستا، دونالد ترامپ به هیچ وجه کجراهی نیست.[80]

همان‌طور که میزس در سال 1927 در لیبرالیسم آشکارا اعلام کرد: «نمی‎توان انکار کرد که فاشیسم و ​​جنبش‎های مشابه [در جناح راست] با هدف استقرار دیکتاتوری، سرشار از بهترین نیات هستند و مداخله‎ی آ‎ن‎ها تا به امروز تمدن اروپا را نجات داده است. شایستگی که فاشیسم به این ترتیب برای خود به دست آورده است، تا ابد در تاریخ زنده خواهد ماند».[81] هایک همراه با دیگر نولیبرال‎ها همچون فریدمن و بوکانان، فعالانه از کودتای ژنرال آگوستو پینوشه در شیلی در سال 1973، سرنگونی حکومت سوسیالیستی سالوادور آلنده که با انتخابات دموکراتیک بر روی کار آمده بود، و تحمیل دکترین شوک اقتصادی بر جمعیت، حمایت کرد. در این زمینه، هایک در سفر خود به شیلی در سال 1978 شخصاً به پینوشه علیه رستاخیز «دموکراسی نامحدود» هشدار داد. او در طی سفر دوم خود در سال 1981 اعلام کرد که «دیکتاتوری… ممکن است در سیاست‎های خود، لیبرال‎تر از مجمعی دموکراتیک باشد».[82] همان‎طور که او در سال 1949 در فردگرایی و نظم اقتصادی نوشت، «ما باید با این واقعیت روبرو شویم که حفظ آزادی فردی با رعایت کامل دیدگاه‎های ما درمورد عدالت توزیعی سازگار نیست».[83]

سخن کوتاه، نولیبرالیسم صرفاً پارادایمی نیست که بتوان دور انداخت، بلکه بازنمود‎ گرایش‎های مطلق‎گرای سیستم در عصر مالیه‎ی انحصاری است. همان‌طور که فوکو اشاره کرد، «بقای سرمایه‎داری» را فقط می‎توان با کاربست منحصربه‌فرد منطق اقتصادی آن در همه‎ی موجودات جامعه‎شناختی تا مدتی تضمین کرد.[84] با این حال، سرمایه‎داری با تقلیل به اصل ناب میداس،[liv] فقط می‎تواند به نابودی تمام موجوداتی که آن را لمس می‎کنند ختم شود. اما اگر سرمایه‎داری اکنون شکست خورده، سوال این است: بعدش چه؟

بعدش چه؟

اریک هابزبام مورخ مارکسیست در اثر معتبر خود به نام عصر نهایت‎ها، تاریخ جهان در سال‎های 1914-1991، با نگاهی به رویکرد قرن بیست‌ویکم نشان داد دلایلی برای نگرانی وجود دارد که قرن جدید ممکن است حتی بیش‌تر از «عصر نهایت‎ها» که پیش از آن آمده بود تهدیدی برای بشریت باشد؛ قرنی که با جنگ‎های جهانی، تعارض‎های امپریالیستی و رکودهای اقتصادی متمایز شده و بشریت برای نخستین بار با امکان خودویران‎گری مواجه شده بود. با این حال او با نظر به آینده نتیجه گرفت که قرن (و هزاره)ی جدید خطرات حتی بیش‌تری در مقابل ما قرار می‎دهد.

هابزبام در سال 1994 اشاره کرد: «جهانی که ما در آن زندگی می‎کنیم»،

به واسطه‎ی فرایند اقتصادی و تکنو-علمی[lv] غول‎آسای توسعه‎ی سرمایه‎داری که در دو یا سه قرن گذشته مستولی بوده، ریشه‎کن و دگرگون شده است. ما می‎دانیم یا حداقل فرض معقولی است که این وضع نمی‎تواند تا ابد ادامه یابد. آینده نمی‎تواند استمرار گذشته باشد، و نشانه‎هایی هم خارجی و هم تا حدودی داخلی وجود دارد که به نقطه‎ی بحران تاریخی رسیده‎ایم. نیروهای تولید شده توسط اقتصاد تکنو-علمی در حال حاضر به قدر کافی بزرگ هستند تا محیط‎زیست یعنی بنیاد مادی زندگی انسان را نابود کنند. خود ساختارهای جوامع بشری از جمله حتی برخی از بنیادهای اجتماعی اقتصاد سرمایه‎داری در نقطه‎ای هستند که با تخریب آن‎چه از گذشته‎ی بشری به ارث برده‎ایم نابود می‎شوند. دنیای ما در معرض خطر انفجار هم از بیرون و هم از درون قرار دارد. این جهان باید تغییر کند.

ما نمی‎دانیم که به کدام سو می‎رویم. فقط می‎دانیم که تاریخ ما را به این نقطه آورده است و -اگر خوانندگان با بحث این کتاب همدل باشند- می‎دانیم که چرا. با این حال، یک چیز روشن است. اگر بشریت قرار است آینده‎ی قابل تشخیصی داشته باشد، نباید گذشته یا حال را امتداد بخشد. اگر سعی کنیم هزاره‎ی سوم را بر همان اساس بنا کنیم، شکست خواهیم خورد. و بهای شکست، یعنی بدیل برای جامعه‎ای تحول‎یافته، ظلمات است.[85]

هابزبام شک و تردید اندکی در مورد آنچه هم‎اکنون خطر اصلی است باقی گذاشت، یعنی «ایمان یزدان‎شناختی به اقتصادی که در آن، منابع به تمامی توسط بازار کاملاً بی‎قید و بند تحت شرایط رقابت نامحدود» تصاحب می‎شدند؛ فرایندی که توسط شرکت‎های هر چه متمرکزتر انجام می‎گرفت. خطر اصلی در میان خطرات چنین سیستمی، عبارت بود از احتمال وجود «عواقب بازگشت‎ناپذیر و فاجعه‎بار برای محیط‎زیست طبیعی این سیاره، از جمله نژاد بشر که بخشی از آن است».[86]

موضع هابزبام در آن زمان، حتی از طرف بسیاری در جناح چپ به‌عنوان دیدگاهی شدیداً «بدبینانه» در رابطه با مسیر توسعه‎ی سرمایه‎داری به‌شدت مورد انتقاد قرار گرفت.[87] با این حال امروزه پس از گذشت ربع قرن واضح است که او درست به خال زده بود. نگرانی‎هایی که در آن زمان ابراز کرد، امروزه حتی بیش‌تر مشهود هستند. با وجود این، چنین واقع‎گرایی در رویکرد به شکست سرمایه‎داری در زمان ما، حتی در مواجهه با دهه‎ها یورش نولیبرال درآمیخته با رکود اقتصادی، مالی‎گرایی، نابرابری روبه‌رشد و انحطاط زیست‎محیطی، هنوز در جانب روشنفکران چپ در کشورهای ثروتمند نادر است. یک پاسخ رایج این است که به انگاره‎ی پولانی از جنبش مضاعف اشاره شود. بر این اساس، اسطوره‎ی همیشگی یک جامعه‎ی ‎بازار خودتنظیم‌گر، ناگزیر به ظهور جنبش‎های دفاعی برای محافظت از جامعه و محیط‎زیست می‎انجامد.[88] آن انگاره به این امید دامن زده است که آونگ دوباره به عقب نوسان خواهد کرد و به لیبرالیسم در سبکی مثبت‎تر یا به دموکراسی اجتماعی منجر می‎شود. این باور باقی می‎ماند که شکست‎های سرمایه‎داری تنظیم‎نشده را می‎توان با بازگشت به سرمایه‎داری تنظیم‎شده، عصر جدید کینزی، جبران کرد. انگار تاریخ از حرکت بازایستاده باشد.

با این حال، امید بستن به جنبش مضاعفی از این نوع، چهار واقعیت مادی را انکار می‎کند. نخست، سوسیال‌دموکراسی فقط تا زمانی به وجود آمد و پایدار بود که تهدید جوامع سوسیالیستی واقعاً موجود حضور داشت و قدرت اتحادیه‎ها دوام می‎آورد، و بلافاصله با مرگ هر دو از بین رفت. دوم، نولیبرالیسم امروز در خود سرمایه‎داری و در مرحله‎ی سرمایه‎ی انحصاری – مالی ریشه دارد. عصر پیشین سلطه‎ی سرمایه‎ی صنعتی که اقتصاد کینزی بر پایه‎ی آن قرار داشت، اکنون رفته است. سوم، سوسیال دمکراسی در عمل متکی بر نظامی امپریالیستی بود که در تقابل با منافع اکثریت عظیم بشریت قرار داشت. چهارم، دولت لیبرال – دموکراتیک و سلطه‎ی طبقه‎ی سرمایه‎دار-صنعتی ظاهراً روشنفکر که مایل به تعامل در وفاق اجتماعی با کارگران هستند، عمدتاً بقایای گذشته است و پایگاه‎های ساختاری آن تقریباً ناپدید شده‎اند.

حتی زمانی که احزاب سوسیال دموکرات در این شرایط به قدرت برسند، و وعده بدهند که درون نظام کار کنند و سرمایه‎داری مهربان‎تر و ملایم‎تری بیافرینند، ناگزیر طعمه‎ی قوانین حرکت سرمایه‎داری در این مرحله می‎شوند. همان‎طور که مایکل ییتس[lvi] در زمینه‎ی شکست سرمایه‎داری می‎نویسد، «امروزه این باور غیرممکن است که حتی فروتنانه‎ترین پروژه‎ی سیاسی و اقتصادی، که اتحادیه‎های کارگری و احزاب سیاسی زمانی پذیرفتند و به ثمر رسیدن آن کمک کردند، بار دیگر احیا خواهد شد».[89]

در به‌اصطلاح چپ لیبرال، برخی از افراد رویکرد تکنولوژیک-مدرنیزاسیون گسترده‎ای را اتخاذ کرده‎اند و عمدتاً به روابط اجتماعی بی‎اعتنا بوده‎اند. این‎جا در نوعی جبرگرایی تکنولوژیک ضمنی، انتظار می‎رود که فناوری دیجیتال، مهندسی اجتماعی و مدیریت حکیمانه‎ی لیبرال، حکم‌فرمایی کنند. بنا به ادعای چنین متفکرانی، درست است که مطلق‎گرایی کاپیتالیستی نولیبرالیسم به فاجعه‎ی بی‎پایان می‎انجامد. اما سرمایه‎داری را احتمالاً از بالا می‎توان تغییر داد تا با هر ضرورتی، حتی از دور خارج کردن سود و انباشت در انطباق با الزامات تکنولوژیک فعلی، مطابقت یابد. آن‎چه از سیستم در این مفهوم باقی خواهد ماند، چارچوب‎های عریان شرکت‎ها و بازارهای اکنون عاری از هر رانه‎ی طبقاتی یا اکتسابی و صرفاً موتورهای کارایی خواهند بود.

همان‎طور که یورگن راندرز،[lvii] یکی از نویسندگان اصلی حد و مرزهای رشد، در 2052 – پیش‎بینی وی (در سال 2012) از جامعه در چهل سال آینده – اعلام کرد، «سرمایه‎داری اصلاح‎شده» که در اواسط قرن حاضر ظهور خواهد کرد «سیستمی خواهد بود که در آن، بهروزی عمومی بر سود فردی اولویت می‎یابد». سرمایه‎داری اصلاح‎شده تحت راهنمایی «حکومت خردمند» و با مدیریت تکنوکرات‎ها خواهد بود، در حالی که حاکی از «دموکراسی کم‌تر و آزادی بازار کم‌تر» است. راندرز به جای این که مستقیماً با شکست‎های سرمایه‎داری روبرو شود –گرچه چهل سال رکود اقتصادی برای قدرت‎های بزرگ اقتصادی و تداوم فقر در «باقی جهان» را فرافکنی می‎کند – چنین مسائلی را عمدتاً به تصویر خود از جهان در سال 2052 نامربوط می‎داند. پیش‎بینی او این است که واقعیت غالب، نسخه‎ی کارآمدتر و پایدارتر اگرچه به لحاظ فیزیکی محدودتری از دنیای سرمایه‎داری امروز خواهد بود.[90]

با این حال، فقط هفت سال از تحریر کتاب او گذشته است، و از پیش روشن است که پیش‎بینی‎های راندرز از همه لحاظ اشتباه بودند. وضعیت مواجهه با جهان به لحاظ کبفی جدی‎تر از سال 2012 است، زمانی که راه‎حل‎های تدریجی و تکنوکراتیک برای تغییرات آب‌وهوایی هنوز حتی در میان بسیاری از افراد در جناح چپ میسر به نظر می‎رسیدند، و در شرایطی که دولت لیبرال – دموکراتیک کاملاً باثبات به نظر می‎آمد. امروزه در زمینه‎ی تسریع تغییرات آب‌وهوایی، رکود اقتصادی ممتد، تحولات سیاسی و بی‎ثباتی رو به رشد ژئوپلیتیک، واضح است که چالش هایی که جهان با آن‎ها مواجه می‎شود هم عظیم‌تر و هم دوران‎سازتر از آن‎چیزی خواهند بود که طرفداران مدرنیته‎ی اکولوژیک پیشرو مانند راندرز تصور می‎کردند. گزینه‎های پیش روی ما، اکنون بسیار دشوار‎تر هستند.

به‌راستی تاریخ با تمام چنین تلاش‎هایی برای ارائه‎ی پیش‎بینی‎های دقیق از آینده نامهربان بوده است، به‌ویژه اگر به سادگی روندهای موجود را بسط دهند و بخش اعظم بشریت و مبارزات آن‎ها را از نظر دور بدارند. به همین دلیل است که دیدگاه دیالکتیکی به این اندازه مهم است. مسیر واقعی تاریخ را هرگز نمی‎توان پیش‎بینی کرد. تنها چیز مسلم درمورد تغییرات تاریخی، وجود مبارزاتی است که آن را به پیش می‎رانند و خصلت ناپیوسته‎ی آن را تضمین می‎کنند. انفجارها هم از درون و هم از بیرون به‌ناگزیر محقق می‎شوند، و جهان را برای نسل‎های جدید متفاوت از نسل قدیم می‎سازند. تاریخ به سیستم‎های اجتماعی متعددی اشاره دارد که به حدود توانایی‎شان برای تطبیق روابط اجتماعی خود به منظور استفاده‎ی عقلانی و پایدار از نیروهای تولیدی در حال توسعه رسیده‎اند. از این رو گذشته‎ی انسانی مملو از دوره‎های پس‌روی و به دنبال آن، شتاب‎های انقلابی است که همه چیز را زیرورو می‎کنند. همان‎طور که یاکوب بورکهارت[lviii] مورخ محافظه‎کار در قرن نوزدهم اعلام کرد، «بحران تاریخی» زمانی رخ می‎دهد که «بحرانی در کل وضعیت امور ایجاد شده است، شامل تمام دوره‎ها و همگی یا بسیاری از مردمان همان تمدن… فرآیند تاریخی ناگهان به صورت وحشتناکی شتاب می‎گیرد. به نظر می‎رسد تحولاتی که در غیر این صورت قرن‎ها طول می‎کشند، در عرض چند ماه یا هفته مانند اشباحی به‌سرعت برق و باد می‎گذرند، و به انجام می‎رسند». او این وضعیت را «شتاب فرآیندهای تاریخی» نامید.[91]

بورکهارت در اصل انقلاب‎های اجتماعی را در نظر داشت، مانند انقلاب فرانسه در سال 1789. همانطور که ژرژ لوفور[lix] مورخ مدرن فرانسوی توضیح داد، این شتاب تاریخی به‌عنوان سلسله‎ای از انقلاب‎های گسترده آغاز شد و با سرعت وحشتناکی از انقلاب آریستوکراتیک به انقلاب بورژوایی به انقلاب مردمی و بعد به انقلاب دهقانی جهش یافت. این انقلاب سرانجام خصلت یک «بلوک، یک چیز واحد» تاریخی و ظاهراً شکست‎ناپذیر را به خود گرفت، که بخش اعظم تاریخ جهان را تغییر داد.[92]

آیا چنین شتاب انقلابی تاریخ، گرچه در مقیاسی بی‎نهایت بزرگ‎تر، می‎تواند در قرن بیست‌ویکم اتفاق بیفتد؟ اکثر مفسران وضع موجود در کشورهای هژمونیک نظام جهانی امپریالیستی بر اساس تجربیات محدود خودشان و دیدگاه محدود به تاریخ، خواهند گفت نه. با این حال انقلاب‎ها همچنان در پیرامون نظام جهانی به وقوع می‎پیوندند، و حتی در حال حاضر تنها تحت تأثیر مداخلات اقتصادی، سیاسی و نظامی امپریالیستی فرومی‎نشینند. به علاوه امروز شکست سرمایه‎داری در مقیاس سیاره‎ای، تمام تمدن و حیات را که روی این سیاره می‎شناسیم تهدید می‎کند. اگر تغییرات چشمگیری صورت نگیرد، دمای جهانی این قرن به میزان 4 درجه یا حتی 6 درجه‎ی سانتیگراد از زمان پیشا-صنعتی افزایش خواهد یافت، که به شرایطی منجر می‎شود که بشریت را در کل به مخاطره می‎اندازد. در ضمن، سرمایه‎داری افراطی امروز تلاش می‎کند تا تمام پایگاه‎های وجود مادی را خلع ید و محصور کند، که تقریباً تمام مازاد خالص اجتماعی را تخلیه می‎نماید و محیط‎زیست طبیعی را برای منفعت مستقیم عده‎ای انگشت‎شمار غارت می‎کند.

در نتیجه‎ی مستقیم روابط اجتماعی سرمایه‎داری، چالش‎های مادی اینک رویارو با بشریت بیشتر از هر چیزی هستند که قبلاً دیده شده است، که به انباشت فاجعه همراه با انباشت سرمایه می‎انجامد.[93] صدها میلیون نفر تحت این شرایط به نبرد با سیستم کشانده می‎شوند، که مبنای جنبش جدیدی را در سراسر جهان به سوی سوسیالیسم خلق می‎کند. ییتس در کتاب خود به نام آیا طبقه‎ی کارگر می‎تواند جهان را تغییر دهد؟ پاسخ می‎دهد بله می‎تواند. اما تنها از طریق نبردی وحدت‎بخش توسط کارگران و مردم به هدف سوسیالیسم اصیل می‎تواند این کار را به انجام رساند.[94]

ممکن است اعتراض شود که سوسیالیسم مورد آزمایش قرار گرفته و شکست خورده است و ازاین‌رو دیگر به‌عنوان بدیل وجود ندارد. با این حال، مانند نخستین تلاش‎های سرمایه‎داری در دولت-شهرهای ایتالیا در اواخر قرون وسطی که به اندازه‎ی کافی نیرومند نبودند تا در میان جوامع فئودالی دوام آورند که آن‎ها را احاطه کرده بودند، شکست نخستین آزمایش‎ها در سوسیالیسم فقط گواه بر نوزایی نهایی آن در فرمی جدید، انقلابی‎تر و جهانی‎تر است که شکست‎ها را بررسی می‎کند و از آن‎ها درس می‎گیرد.[95] حتی در شکست، سوسیالیسم این مزیت را نسبت به سرمایه‎داری دارد: با تقاضا برای «آزادی به طور کلی» برانگیخته می‎شود، که در برابری اساسی و توسعه‎ی انسانی پایدار ریشه دارد. سوسیالیسم دقیقاً آن روابط اجتماعی جمعی را منعکس می‎کند که از ضرورت تاریخی و نبرد بی‎پایان برای آزادی انسانی زاده می‎شوند و برای بقای انسان در دوران ما حیاتی هستند.[96]

جوزف شومپیتر[lx] اقتصاددان محافظه‎‎کار بزرگ که در مقام وزیر امور اقتصادی اتریش در وین سرخ برای مدتی با حکومت سوسیالیست دست دوستی داده بود و متوجه شد که از همه طرف مورد حمله قرار می‎گیرد، زمانی نوشت که سرمایه‎داری نه به خاطر «وزن شکست اقتصادی» بلکه در عوض به خاطر «موفقیت» خود در تعقیب غایات اقتصادی تنگ‎نظرانه‎ی خویش نابود خواهد شد، که بنیادهای جامعه‎شناختی وجود آن را تضعیف کرده است. شومپیتر اعلام کرد که سرمایه‎داری «به‌ناگزیر شرایطی را ایجاد می‎کند که قادر نخواهد بود به زندگی خود ادامه دهد و این شرایط لزوماً به سوسیالیسم به‌عنوان وارث بلافصل آن منجر می‎شود».[97] معلوم می‎شود که از بسیاری جهات حق با او بود، گرچه نه تماماً به طریقی که او انتظار داشت. توسعه‎ی جهانی سرمایه‎داری انحصاری و مالی‎گرایی با طلایه‎داری همان نولیبرالیسم ضدانفلابی که ابتدا در واکنش به وین سرخ در سال‎های بین جنگ ظاهر شد – در زمانی که خود شومپیتر نقش عمده‎ای ایفا می‎کرد – اکنون پایه‎های مادی نه چندان خود سرمایه‎داری بلکه جامعه‎ی جهانی و محیط‎زیست سیاره‎ای را تضعیف کرده است. در نتیجه، «فضای خصومت تقریباً همگانی» نسبت به نظم اجتماعی حاکم به ظهور رسیده است، گرچه در زمینه‎ی سردرگم کنونی، بیش‌تر مخالفت با نولیبرالیسم محسوب می‎شود تا با خود سرمایه‎داری.[98]

تضعیف پایه و اساس وجود انسان توسط سرمایه‎داری در نهایت کارگران و مردم جهان را به طلب راه‎های جدید رو به جلو وادار می‎سازد. جنبشی فراگیر و طبقاتی به سوی سوسیالیسم در این قرن، امکان تحولات کیفی جدید را خواهد گشود که هرج‌ومرج جامعه‎ی بازار سرمایه‎داری احتمالاً نمی‎تواند با رقابت انحصاری، نابرابری شدید و حرص و طمع نهادینه‎ی خود ارائه دهد.[99] این امکان دربرگیرنده‎ی توسعه‎ی تکنولوژی سوسیالیستی است، که هم اشکال تکنولوژی مورد استفاده و هم اهدافی که در خدمت آن‎ها قرار می‎گیرد در جهات سوسیالیستی مخالف با منافع فردی و طبقاتی هدایت می‎شوند.[100] چشم‎انداز برنامه‎ریزی دموکراتیک درازمدت در تمام سطوح جامعه را معرفی می‎کند که اجازه می‎دهد تصمیم‎گیری و توزیع خارج از منطق نقدینگی رخ دهند.[101] سوسیالیسم، در رادیکال‎ترین شکل آن، مربوط به برابری اساسی، همبستگی اجتماعی و پایداری زیست‎محیطی است. هدف آن، وحدت – نه صرفاً تقسیم – کار است.

همین که توسعه‎ی انسانی پایدار با ریشه در ارزش‎های مصرفی و انسانی واقعی، و نه در نیازهای مبادله، پیشرفت تاریخی را تعریف کند، آینده که اکنون بسته به نظر می‎رسد در هزاران راه گشوده خواهد شد و اشکال به‌تمامی جدید، کیفی‎تر و جمعی را از توسعه میسر خواهد ساخت.[102] این امر را می‎توان در انواع اقدامات عملی ضروری دید که می‎توانستیم اتخاذ کنیم اما تحت شیوه‎ی تولید فعلی به‌طور کامل کنار گذاشته می‎شوند. عدم امکان فیزیکی یا فقدان مازاد اقتصادی -که اکثر آن در حال حاضر بر باد می‎رود – نیستند که بر سر راه کنترل دموکراتیک سرمایه‎گذاری یا ارضای نیازهای اساسی – هوا و آب پاک، خوراک، پوشاک، مسکن، آموزش و پرورش، مراقبت‎های بهداشتی، حمل‌ونقل و کار مفید – برای همگان قرار می‎گیرند. کمبود کاردانی فنی یا وسایل مادی نیست که از تغییر زیست‎محیطی ضروری به اشکال پایدارتر انرژی جلوگیری می‎کند.[103] نوعی تقسیم ذاتی انسانیت نیست که مانع از برساخت یک انترناسیونال جدید از کارگران و مردمان علیه سرمایه‎داری، امپریالیسم و ​​جنگ می‎شود.[104] تمام این‎ها در دسترس ما هستند، اما پی‌گیری منطقی را نیاز دارند که مخالف با منطق سرمایه‎داری است.

کارل مارکس نوشت که انسانیت «به ناگزیر تنها وظایفی را بر دوش می‎گیرد که قادر به حل آن‎ها باشد، چرا که نگاهی دقیق‎تر همواره نشان خواهد داد که خود مسئله تنها وقتی پیش روی ما قرار می‎گیرد که شرایط مادی برای حل آن از پیش حاضر هستند یا لااقل در مسیر شکل‎گیری قرار دارند».[105] خود اتلاف و افراط سرمایه‎ی انحصاری-مالی امروز همراه با توسعه‎ی وسایل ارتباطات جدید که هماهنگی، برنامه‎ریزی و کنش دموکراتیک را بیش از همیشه برای انسان‎ها میسر می‎سازند، نشان می‎دهد که مسیرهای بی‎شمار به سوی جهانی از برابری اساسی و پایداری زیست‎محیطی وجود دارند همین که دنیا از غل و زنجیر سرمایه رها شود.[106]

پاسخ‎ها به بحران‎های رویاروی ما هم اجتماعی و هم زیست‎محیطی هستند. آن‎ها نیاز به تنظیم عقلانی متابولیسم میان انسان‎ها‎ و طبیعت تحت کنترل انسانیت متحد –که جریان‎ها، چرخه‎ها و دیگر فرایندهای حیاتی اکوسیستم‎های سالم، محلی، منطقه‎ای و جهانی (و زیستگاه‎های گونه‎ها) را بازسازی و حفظ می‎کند- در انطباق با نیازهای کل زنجیره‎ی نسل‎های انسانی دارند. سرچشمه‎های اصلی کنش انسانی در سراسر تاریخ، در سائق‎ برای آزادی انسان و مبارزه برای چیرگی بر روابط ما با جهان نهفته‎اند. اولی نهایتاً خواهان برابری و اجتماع است؛ دومی، توسعه و پایداری انسانی. باید نهایتاً بر این مبارزات برای پیشرفت جمعی اتکا کنیم اگر بناست انسانیت اصلاً آینده‎ای داشته باشد.



پیوند با متن انگلیسی:

John Bellamy Foster, Capitalism Has Failed—What Next?

:برای مطالعه‌ی مقالات جان بلامی فاستر، سردبیر مانتلی ریویو، در «نقد اقتصاد سیاسی» به پیوند زیر مراجعه فرمایید:

مقالات جان بلامی فاستر pecritique.com

پی‌نوشت‌های مترجم

[i] Financialization

[ii] Underemployment

[iii] Death spiral

[iv] Gig economy

[v] Arbitrage

[vi] Offshore

[vii] Jeff Bezos

[viii] Bill Gates

[ix] Warren Buffett

[x] Gentrification

[xi] Segregation

[xii] Common-core standards

[xiii] Thomas Gradgrind

[xiv] M’Choakumchild

[xv] Hard Times

[xvi] Paul Baran

[xvii] Paul Sweezy

[xviii] Thermonuclear

[xix] Bulletin of Atomic Scientist

[xx] Anthropocene

[xxi] James Hansen

[xxii] Global carbon budget

[xxiii] Climate Denialism

[xxiv] K. William Kapp

[xxv] Ludwig von Mises

[xxvi] destructionism

[xxvii] Max Adler

[xxviii] Helene Bauer

[xxix] Alfred Meusel

[xxx] Die Gesellschaft

[xxxi] Rudolf Hilferding

[xxxii] Othmar Spann

[xxxiii] Atavistic

[xxxiv] Friedrich Hayek

[xxxv] Karl Polanyi

[xxxvi] Engelbert Dollfuss

[xxxvii] Rockefeller Foundation

[xxxviii] Lionel Robbins

[xxxix] Keynes

[xl] Bretton Woods

[xli] Monetarism

[xlii] Supply-side economics

[xliii] John Kenneth Galbraith

[xliv] Mont Pèlerin Society

[xlv] Robbins

[xlvi] Milton Friedman

[xlvii] George Stigler

[xlviii] Raymond Aron

[xlix] Walter Lippmann

[l] Bio-politics

[li] James Buchanan

[lii] Margaret Thatcher

[liii] Ronald Reagan

[liv] Midas

[lv] Techno-scientific

[lvi] Michael Yates

[lvii] Jørgen Randers

[lviii] Jacob Burckhardt

[lix] Georges Lefebvre

[lx] Joseph Schumpeter

پی‌نوشت‌ها

[1] George Monbiot, “The Earth Is in a Death Spiral. It will Take Radical Action to Save Us,” Guardian, November 14, 2018; Leonid Bershidsky, “Underemployment is the New Unemployment,” Bloomberg, September 26, 2018.

[2] برای تحلیل دقیق تاریخی از مسئله‎ی عمومی ویرانی و فروپاشی تمدن‎ها، نک.

Arnold J. Toynbee, A Study of History, abridged by D.C. Somerveil (Oxford: Oxford University Press, 1946), 244–428.

[3] Karl Marx and Frederick Engels, The Communist Manifesto (New York: Monthly Review Press, 1964), 2.

[4] برای تحلیل‎ از رکود و مالی‎گرایی، نک.

Harry Magdoff and Paul M. Sweezy, Stagnation and the Financial Explosion (New York: Monthly Review Press, 1986); John Bellamy Foster and Fred Magdoff, The Great Financial Crisis (New York: Monthly Review Press, 2009); John Bellamy Foster and Robert W. McChesney, The Endless Crisis (New York: Monthly Review Press, 2012); Costas Lapavitsas, Profits Without Production: How Finance Exploits Us All (London: Verso, 2013).

[5] Drew Desilver, “For Most U.S. Workers, Real Wages Have Barely Budged in Decades,” Pew Research Center, August 7, 2018.

[6] Yuki Noguchi, “Gig Economy Renews Debate Over whether Contract Laborers Are Really Employees,” NPR, March 7, 2018.

[7] مفهوم سرمایه‎داری آزادشده از هنریک سالیفر (در مصاحبه با گرگور کونات) اخذ شده است، »سرمایه‎داری آزادشده»، شماره‎ی آتی، مانتلی ریویو.

[8] John Smith, Imperialism in the Twenty-First Century (New York: Monthly Review Press, 2016).

[9]   Heather Stewart, “£13trn Horde Hidden from Taxman by Global Elite,” Guardian, July 21, 2012; Sam Ro, “The Mega Rich Are Holding at Least $21 Trillion in Offshore Tax Havens,” Business Insider, July 22, 2012; Nicholas Shaxson, Treasure Islands (London: Palgrave Macmillan, 2011).

[10] Larry Elliott, “Inequality Widens as 42 People Hold Same Wealth as 3.7bn Poorest,” Guardian, January 21, 2018; Rupert Neate, “Bill Gates, Jeff Bezos, and Warren Buffett are Wealthier than Poorest Half of US,” Guardian, November 8, 2017.

[11] World Inequality Report 2018 (World Inequality Lab, 2018).

[12] Lant Pritchett, “Divergence, Big Time,” Journal of Economic Perspectives 11, no. 3 (1997): 3–17; Jason Hickel, “Global Inequality May Be Worse than We Think,” Guardian, April 8, 2016; John Bellamy Foster, “The New Imperialism of Globalized Monopoly-Finance Capital,” Monthly Review 67, no. 3 (July–August 2015): 11–12.

[13] “More than 60 percent of the World’s Employed Population Are in the Informal Economy,” International Labour Organisation, April 30, 2018; Foster and McChesney, The Endless Crisis, 144–51.

[14]   “State of Homelessness,” National Alliance to End Homelessness, accessed January 9, 2019, http://endhomelessness.org.

[15] Oliver Milman, “‘We Are at War’: New York’s Rat Crisis Made Worse by Climate Change,” Guardian, December 21, 2018.

[16] Lisa Rapaport, “Life Expectancy Declines Seen in the US and Other High-Income Countries,” Reuters, August 22, 2018; “Life Expectancy in America Has Declined Two Years in a Row,” Economist, January 4, 2018; Rebecca Voelker, “Black Lung Resurgence Raises New Challenges for Coal Country Physicians,” JAMA Network, December 12, 2018; Thea Jourdan, “Return of the Victorian Diseases: Scarlet Fever, TB, Whooping Cough, Even Scurvy,” Daily Mail, April 4, 2016.

[17] Claas Kirchelle, “Pharming Animals: A Global History of Antibiotics in Food Production (1935–2017),” Palgrave Communications 4, no. 96 (2018); Amanda Holpuch, “UN Meeting Tackles the ‘Fundamental Threat’ of Antibiotic Resistant Superbugs,” Guardian, September 21, 2016: “Antimicrobial Resistance a ‘Global Health Emergency,” UN, Ahead of Awareness Week,” UN News, November 12, 2018; Rob Wallace, Big Farms Make Big Flu (New York: Monthly Review Press, 2016).

[18] Frederick Engels, The Condition of the Working Class in England (London: Penguin, 1987), 127–28.

[19] Stephanie Simon, “K–12 Student Databases Jazzes Tech Startups, Spooks Parents,” Reuters, March 3, 2013; Sharon Lurye, “Why Your Student’s Personal Data Could Be Freely Bought and Sold,” Hechinger Report, June 14, 2018; Gerald Coles, Miseducating for the Global Economy (New York: Monthly Review Press, 2018); Howard Ryan, Educational Justice (New York: Monthly Review Press, 2017); John Bellamy Foster, “Education and the Structural Crisis of Capital,” Monthly Review 63, no. 3 (July–August 2011): 6–37.

[20] Charles Dickens, Hard Times (London: Penguin, 1995), 10–15.

[21] Erica R. Meiners and Therese Quinn, “Militarism and Education Normal,” Monthly Review 63, no. 3 (July–August 2011): 77–86.

[22] “Half of Americans Have Family Members Who Have Been Incarcerated,” Equal Justice Institute, December 11, 2018; Michelle Alexander, The New Jim Crow (New York: New Press, 2012); Drew Kann, “Five Facts Behind America’s High Incarceration Rate,” CNN, July 10, 2018; “Criminal Justice Fact Sheet,” NAACP, accessed January 12, 2019 (data on incarceration from 2015); Jacqueline Howard, “Black Men Nearly 3 Times as Likely to Die from Police Use of Force, Study Says,” CNN, December 20, 2016; Keeanga-Yamahtta Taylor, From #BlackLivesMatter to Black Liberation (Chicago: Haymarket, 2016).

[23] “Facts and Figures: Ending Violence Against Women,” UN Women, last updated in November 2018; L. A. Sharp, “The Commodification of the Body and Its Parts,” Annual Review of Anthropology 29 (2000): 287–328; Robin McKie, “Biologists Think 50% of Species Will Be Facing Extinction by End of the Century,” Guardian, February 25, 2017.

[24] John Bellamy Foster and Robert W. McChesney, “Surveillance Capitalism,” Monthly Review 66, no. 3 (July–August 2014): 1–31.

[25] “Who’s Working for Your Vote,” Tactical Technology Collective, November 29, 2018.

[26] Paul A. Baran and Paul M. Sweezy, Monopoly Capital (New York: Monthly Review Press, 1966), 155; Doug Henwood, “Trump and the New Billionaire Class,” in Socialist Register 2019, ed. Leo Panitch and Greg Albo (New York: Monthly Review Press, 2018), 100–25; Jane Mayer, Dark Money (New York: Random House, 2017).

[27] Timothy M. Gill, “Why the Power Elite Continues to Dominate American Politics,” Washington Post, December 24, 2018.

[28] John Pilger, “New Cold War and Looming Threats,” Frontline, December 21, 2018; Christi Parsons and W. J. Hennigan, “President Obama Who Hoped to Sow Peace, Instead Led the Nation in War,” Los Angeles Times, January 13, 2017.”

[29] John Mecklin, “It is Now Two Minutes to Midnight,” Bulletin of the Atomic Scientists, accessed December 19, 2018.

[30] Zack Beauchamp , “9 Maps and Charts that Explain the Global Refugee Crisis,” Vox, June 30, 2017; “International Migration Report 2017 Highlights,” United Nations, December 18, 2017; Philippe Rekacewicz, “Mapping Europe’s War on Immigration,” Le Monde Diplomatique, October 16, 2013; Joseph S. Nye, “2050: How Can We Avoid a Gated World,” World Economic Forum, January 19, 2014; James Randerson, “Expert Warns Climate Change Will Lead to ‘Barbarisation,’” Guardian, May 15, 2008; John Bellamy Foster, Trump in the White House (New York: Monthly Review Press, 2017), 104.

[31] “2018 World Hunger and Poverty Facts,” Hunger Notes, accessed December 19, 2018, http://worldhunger.org; Fred Magdoff, “Twenty-First-Century Land Grabs: Accumulation by Agricultural Dispossession,” Monthly Review 65, no. 6 (November 2013): 1–18.

[32] David Ruccio, “Dollarization in the United States,” Occasional Links and Commentary blog, December 10, 2018, http://anticap.wordpress.com; “41 Million People in the United States Face Hunger,” Feeding America, September 6, 2017.

[33] Farshad Araghi, “The Great Global Enclosure of Our Times,” in Hungry for Profit, eds. Fred Magdoff, John Bellamy Foster, and Frederick H. Buttel (New York: Monthly Review Press, 2000), 145–60.

[34] Mike Davis, Planet of Slums (London: Verso, 2006).

[35] Vijay Prashad, “We Have No Choice But to Live Like Human Beings,” Tricontinental, December 14, 2018, http://thetricontinental.org; “‘Shameful’: What’s Driving the Global Housing Crisis?,” Al Jazeera, November 3, 2018.

[36] Will Steffen, et al., “Planetary Boundaries,” Science 347, no. 6223 (2015); Ian Angus, Facing the Anthropocene (New York: Monthly Review Press, 2016); John Bellamy Foster, Brett Clark, and Richard York, The Ecological Rift (New York: Monthly Review Press, 2010).

[37] Damian Carrington, “Humanity Has Wiped Out 60% of Animal Populations Since 1970, Report Finds,” Guardian, October 29, 2018; M. Grooten and R. E. A. Almond, eds., Living Planet Report—2018: Aiming Higher (Gland, Switzerland: World Wildlife Foundation, 2018); Ben Guarino, “Hyperalarming Study Shows Massive Insect Loss,” Washington Post, October 15, 2018; Rodolfo Dirzo, Hilary S. Young, Mauro Galetti, Geraldo Ceballos, Nick J. B. Isaac, and Ben Collen, “Defaunation in the Anthropocene,” Science 35, no. 6195 (2014): 401–6.

[38] James Hansen, “Climate Change in a Nutshell: The Gathering Storm,” December 18, 2018, 25.

[39] Will Steffen, et al., “Trajectories of the Earth System in the Anthropocene,” Proceedings of the National Academy of Sciences 115, no. 33 (2018). For estimated cumulative emissions from fossil-fuel use, cement production, and land-use change since the beginning of industrialization, see trillionthtonne.org.

[40] Hansen, “Climate Change in a Nutshell,” 42–47; Kendra Pierre-Louis, “Greenhouse Gas Emissions Accelerate Like a ‘Speeding Freight Train’ in 2018,” New York Times, December 5, 2018; Brad Plumer, “U.S. Carbon Emissions Surged in 2018 Even as Coal Plants Closed,” New York Times, January 8, 2019.

[41] Marcelo Gleiser, “ExxonMobil vs. the World,” NPR, November 30, 2016; Andy Rowell, “Exxon’s 25 Year ‘Drop Dead’ Denial Campaign,” Oil Change International, April 14, 2014.

[42] K. William Kapp, The Social Costs of Private Enterprise (Cambridge, Massachusetts: Harvard University Press, 1950), 231.

[43] Herman Daly, From Uneconomic Growth to a Steady State Economy (Brookfield, Vermont: Edward Elgar, 2016), 131–44.

[44] Samir Amin, “China 2013,” Monthly Review 64, no. 10 (March 2013): 14–33.

[45] Ludwig von Mises, Nation, State, and Economy (Indianapolis: Liberty Fund, 1983); Ludwig von Mises, Socialism: An Economic and Sociological Analysis (Indianapolis: Liberty Fund, 1981).

[46] Mises, Socialism, 323–54, 399–406, 413–62, 488–92; Nation, State, and Economy, 36–37, 143, 163–65.

[47] Mises, Socialism, 421–22.

[48] Phillip W. Magness, “The Pejorative Origins of the Term ‘Neoliberalism,’” American Institute for Economic Research, December 10, 2018; Alfred Meusel, “Zur Bürgerlichen Sozialkritik der Gegenwart: Der Neu-Liberalismus (Ludwig von Mises),” Die Gesellschaft: Internationale Revue für Sozialismus und Politik 1, no. 4 (1924): 372–83. (The article “Der Neu-Liberalismus” was the first of a two-part series; the second article went on to critique Othmar Spann.) Peter Goller, “Alfred Meusel als Kritiker von Ludwig Mises und Othmar Spann: Gegen ‘Neolberalismus’ and ‘Neoromantik’ (1924),” Mitteilungen der Alfred Klahr Gesellschaft 2 (2003); Peter Goller, “Helene Bauer Gegen die Neoliberal Bürgliche Ideologie von Ludwig Mises (1923),” Mitteilungen der Alfred Klahr Gesellschaft 4 (2005), http://klahrgesellschaft.at—includes Helene Bauer, “‘Gemeine Mann’ und ein Besserer Herr.”

آدلر به شدت از تلاش میزس برای این ادعا انتقاد کرد که ایده‎های مارکس دارای ارتباط نزدیکی با دولت پروس اقتدارگرای سنتی بودند، بر این اساس که هر چیزی خارج از نولیبرالیسم اساساً یکسان بود و حتی سوسیالیسم دموکراتیک با رد لیبرالیسم، اقتدارگرا محسوب می‎شد.

Max Adler, “Excursus on Anarchism,” in Austro-Marxism: The Ideology of Unity, ed. Mark E. Blum and William Smalldone (Boston: Brill, 2016), 207.

[49] Magness, “The Pejorative Origins of the Term ‘Neoliberalism’”; Meusel, “Der Neu-Liberalismus,” 383; Bauer, “‘Gemeine Mann’ und ein Besserer Herr”; Othmar Spann, Types of Economic Theory (London: George Allen and Unwin, 1930), 278–79 (reference to the “neoliberal trend” first appeared in the 1926 edition).

هانس هونگر، اقتصاددان سوئیسی در سال 1930 در کتاب خود به نام روند ایده‎های اقتصادی درمورد نولیبرالیسم نظری نوشت، اما بر خلاف تلقی پیشین موزل، از آن برای پرداختن به اقتصاد نئوکلاسیک به جای نولیبرالیسم متفکرینی مانند میزس استفاده کرد. نک،

Dieter Plehwe, introduction to The Road from Mount Pèlerin, ed. Philip Morowski and Plehwe (Cambridge, Massachusetts: Harvard University Press, 2009), 10.

اصطلاح سرمایه‎ی متحرک اغلب به ماکس وبر مرتبط دانسته می‎شود، که در اثر پس از مرگش در سال 1923 به نام نظریه‎ی اقتصادی عمومی اشاره‎ی مختصری به آن کرد، اما این اصطلاح در واقع با تحلیل مقدم مالیه‎ی بین‎المللی (و تجاری) توسط رودلف هیلفردینگ به نظریه‎ی مارکسی وارد شد. نک،

Rudolf Hilferding, Finance Capital (London: Routledge, 1981), 342, 325–30; Max Weber, General Economic History (New York: Collier, 1961), 242.

[50] Ludwig von Mises, Liberalism (Indianapolis: Liberty Fund, 2005), 9.

[51] Kari Polanyi-Levitt and Marguerite Mendell, “The Origins of Market Fetishism,” Monthly Review 41, no. 2 (June 1989): 11–32; Johannes Maerk, “Plan Oder Markt: The Battle of Ideas Between Austro-Marxism and Neoliberalism in Vienna” (lecture, Institute for the Humanities, Simon Fraser University, Burnaby, British Columbia, Canada, September 13, 2016). Available at http://youtube.com.

[52] Karl Polanyi, The Great Transformation (Boston: Beacon, 1944); Felix Schaffer, “Vorgartenstrasse 203: Extracts from a Memoir,” in Karl Polanyi in Vienna, ed. Kenneth McRobbie and Kari Polanyi-Levitt, (Montreal: Black Rose, 2006), 328–46; Kari Polanyi-Levitt, “Tracing Polanyi’s Institutional Political Economy to its Central European Source,” in Karl Polanyi in Vienna, 378–91; Eduard Márz, Joseph Schumpeter: Scholar, Teacher, and Politician (New Haven: Yale University Press, 1991), 101.

[53] Gareth Dale, Karl Polanyi: A Life on the Left (New York: Columbia University Press, 2016), 102–3.

[54] Harry Magdoff, “International Economic Distress and the Third World,” Monthly Review 33, no. 11 (April 1982): 3–5.

[55] این تحولات اقتصادی به طور مفصل به‌عنوان تفسیری در جریان در مجموعه‎ی فوق‎العاده‎ای از کتاب‎ها بر اساس مجموعه مقالات به قلم هری مگداف و پل سوئیزی در اواخر دهه‎ی 1960 تا اواخر دهه‎ی 1990 ارائه شده‎اند:

Paul M. Sweezy and Harry Magdoff, The Dynamics of U.S. Capitalism (New York: Monthly Review Press, 1972); Paul M. Sweezy and Harry Magdoff, The End of Prosperity (New York: Monthly Review Press, 1973); Paul M. Sweezy and Harry Magdoff, Stagnation and the Financial Explosion(New York: Monthly Review Press, 1987); and Paul M. Sweezy and Harry Magdoff, The Irreversible Crisis(New York: Monthly Review Press, 1988).

[56] Hannah Holleman, Robert W. McChesney, John Bellamy Foster, and R. Jamil Jonna, “The Penal State in an Age of Crisis,” Monthly Review 61, no. 2 (June 2009): 2.

[57] Friedrich von Hayek, The Road to Serfdom (London: Routledge, 1944).

همانطور که پل سوئیزی درمورد راه بردگی هایک نوشت، «انتخاب لیبرالیسم -به معنای فردگرایی و رقابت- به‌عنوان معیار قضاوت که انحراف از آن به‌عنوان خطا در نظر گرفته می‎شود به او اجازه می‎دهد که تمام تفکرات و سیاست ضدفردگرایانه را روی‌هم‌رفته به‌سادگی تحت عنوان اقتدارگرا جمع کند.»

Paul M. Sweezy, The Present as History (New York: Monthly Review Press, 1953), 285.

[58] John Kenneth Galbraith, American Capitalism: The Concept of Countervailing Power (London: Hamish Hamilton, 1957).

[59] Philip Mirowski, Never Let a Serious Crisis Go to Waste (London: Verso, 2013), 24, 37–50; David Stedman Jones, Masters of the Universe (Princeton: Princeton University Press, 2012).

میروفسکی و جونز علی‌رغم ارائه‎ی شرح‎های مفصل از شکل‎گیری نولیبرالیسم در سال‎های پس از جنگ جهانی دوم، آگاهی اندکی از انتقادات مارکسی (و سایرین) از نئولیبرالیسم در دهه‎ی 1920 یا تعارضی که در زمینه‎ی وین سرخ برانگیخت دارند یا هیچ آگاهی ندارند.

[60] Michel Foucault, The Birth of Biopolitics (New York: Palgrave McMillan, 2008), 317.

مثالی افراطی از چنین فرایند طبیعی‎سازی، استفاده‎ی شرکت‎ها از اصطلاح اکوسیستم برای اشاره به زنجیره‎های عرضه‎ی کالا، مانند اکوسیستم اپل است – راهی برای اجتناب از ارجاع به سیستم استثمار متضمن در آربیتراژ نیروی کار جهانی. نک،

John Patrick Leary, Keywords: The New Language of Capitalism (Chicago: Haymarket, 2018), 72–76.

[61] نقش فریدمن به‌عنوان سخنگوی نولیبرالیسم مشهور است. درمورد نقش جیمز بوکانان، نک.

Nancy McLean, Democracy in Chains (New York: Viking, 2017).

[62] Foucault, The Birth of Biopolitics, 133–38; Mirowski, Never Let a Serious Crisis Go to Waste, 64; Mises, Socialism, 344–51.

استیگلر در خاطرات خود تأکید کرد که یکی از اهداف کلیدی مکتب اقتصاد شیکاگو و به طور کلی نولیبرالیسم، تخریب مفهوم قدرت انحصاری بود تا با «نقد سوسیالیستی رو به رشد از سرمایه‎داری [که] بر انحصار تأکید می‎کرد» مقابله کند؛ «سرمایه‎داری انحصاری در آن ادبیات تقریباً یک کلمه است».

George J. Stigler, Memoirs of an Unregulated Economist (New York: Basic, 1988), 92, 162–63.

[63] Avner Offer and Gabriel Söderberg, The Nobel Factor (Princeton: Princeton University Press, 2016), 101, 130–31.

[64] See John Cassidy, How Markets Fail (New York: Farrar, Straus, and Giroux, 2009), 3–110; Foster and McChesney, The Endless Crisis, 1–28.

[65] درمورد این که چه‌گونه نولیبرالیسم در عصر مالی‎گراییی فرایند انباشت، اهمیت جدیدی به خود گرفت، نک.

Gérard Duménil and Dominique Levy, Capital Resurgent: Roots of the Neoliberal Revolution (Harvard: Harvard University Press, 2004), 119–20, 156–67; Foster and McChesney, The Endless Crisis, 44–45.

[66] Foster and McChesney, The Endless Crisis, 4, 18. On the concentration of wealth, see Thomas Piketty, Capital in the Twenty-First Century (Cambridge, Massachusetts: Harvard University Press, 2014), 336–76.

[67] Smith, Imperialism in the Twenty-First Century; Ernesto Screpanti, Global Imperialism and the Great Crisis (New York: Monthly Review Press, 2014).

[68] Foster and McChesney, “Surveillance Capitalism.”

[69] Prabhat Patnaik, The Value of Money (New York: Columbia University Press, 2009).

[70] Mirowski, Never Let a Serious Crisis Go to Waste, 1–6.

[71] Karl Marx, “The Value-Form,” Capital & Class no. 4 (1978): 134.

[72] Fred Magdoff and Chris Williams, Creating an Ecological Society (New York: Monthly Review Press, 2017), 25–47.

[73] Andreas Malm, Fossil Capital (London: Verso, 2016).

[74] James K. Galbraith, The Predator State (New York: Free Press, 2008); Foucault, The Birth of Biopolitics, 133.

[75] Mirowski, Never Let a Serious Crisis Go to Waste, 56–57; Foucault, The Birth of Biopolitics, 131.

[76] Foucault, The Birth of Biopolitics, 131, 145.

[77] Mirowski, Never Let a Serious Crisis Go to Waste, 57; McLean, Democracy in Chains.

[78] Marco Boffo, Alfredo Saad-Filho, and Ben Fine, “Neoliberal Capitalism: The Authoritarian Turn,” in Socialist Register 2019, 256.

[79] دگرگونی بزرگ پولانی، نقد نولیبرالیسم نظریه‎پردازانی نظیر میزس و هایک بود که در زمینه‎ی وین سرخ به نفع اقتصاد بازار خودتنظیم‌گر استدلال کرده بودند و اصول اصلی آنچه که در حال حاضر به‌عنوان نئولیبرالیسم شناخته می‎شود را تدوین کردند. با این حال، نقد قدرتمند پولانی همچنین به معنای انعکاس یک لحظه‎ی پیروزی، شکست گرایش‌های نولیبرال در قالب «دگرگونی بزرگ» بود. بنابراین از شوخی روزگار انجمن مون‎پلرن یک سال پس از انتشار کتاب پولانی تأسیس شد و فقط با به قدرت رسیدن نولیبرالیسم در دهه‎های 1970 و 80 بود که شیدایی کنونی با پولانی ظهور کرد.

[80] See Robert W. McChesney, foreword to Trump in the White House, 7–13.

[81] Mises, Liberalism, 30. See also Herbert Marcuse, Negations (Boston: Beacon, 1968), 10.

[82] Hayek quoted in Renato Cristi, Carl Schmitt and Authoritarian Liberalism (Cardiff: University of Wales Press, 1998), 168.

[83] Friedrich von Hayek, Individualism and Economic Order (London, 1949), 22; Paul A. Baran, “On Capitalism and Freedom,” Monthly Review 42, no. 6 (November 1990): 36.

[84] Foucault, The Birth of Biopolitics, 164.

[85] Eric Hobsbawm, The Age of Extremes (New York: Vintage, 1994), 584–85.

[86] Hobsbawm, The Age of Extremes, 563, 569.

[87] See Edward Said, “Contra Mundum,” London Review of Books 17, no. 5 (1995): 22–23; Justin Rosenberg, “Hobsbawm’s Century,” Monthly Review 47, no. 3 (July–August 1995): 139–56; Eugene Genovese, “The Age of Extremes—Review,” New Republic, April 17, 1995.

[88] Polanyi, The Great Transformation, 76.

[89] Michael D. Yates, Can the Working Class Change the World? (New York: Monthly Review Press, 2018), 134.

[90] Jørgen Randers, 2052: A Report to the Club of Rome Commemorating the Fortieth Anniversary of the “Limits to Growth” (White River Junction, Vermont: Chelsea Green, 2012), 14–15, 19–23, 210–17, 248–49, 296–97.

[91] Jacob Burckhardt, Reflections on History (Indianapolis: Liberty, 1979), 213, 224.

[92] Georges Lefebvre, The Coming of the French Revolution (Princeton: Princeton University Press, 1947), 212.

[93] John Bellamy Foster, “Capitalism and the Accumulation of Catastrophe,” Monthly Review 63, no. 7 (December 2011): 1–17.

[94] Yates, Can the Working Class Change the World?, 184–85.

[95] Paul M. Sweezy, “Socialism and Ecology,” Monthly Review 41, no. 4 (September 1989): 5.

[96] Karl Marx and Frederick Engels, Collected Works, vol. 1 (New York: International, 1975), 157.

[97] Joseph Schumpeter, Capitalism, Socialism, and Democracy (New York: Harper and Row, 1942), 61.

شومپیتر محصول اصیل مکتب اقتصاد اتریش بود، اما هم‎زمان متفکری بسیار مستقل بود. او اولین کسی بود که انگاره‎ی میزس را درمورد این که نظام قیمت عقلانی را نمی‎توان تحت لوای سوسیالیسم توسعه داد به باد انتقاد گرفت. استقلال او با رغبت وی برای خدمت به‌عنوان وزیر امور مالی در حکومت سوسیالیستی نشان داده می‎شد. نک،

Márz, Joseph Schumpeter, 99–113, 147–63.

[98] Schumpeter, Capitalism, Socialism, and Democracy, 143.

[99] همان‎طور که آنتونیو نگری تاکید می‎کند جنبش فراگیر طبقاتی با «مفهوم اجتماعی» طبقه، جدا از برساختی صرفا اقتصادی، آغاز می‎شود. این بدان معنی است مسئله‎ی طبقه‎ی کارگر را نمی‎توان از مسائلی همچون کار خانگی زنان، محیط‎زیست، ساخت نژادی و غیره جدا کرد.

Antonio Negri, “Starting Again from Marx,” Radical Philosophy 203 (2018).

[100] See the indispensable discussion of socialist technology in Victor Wallis, Red-Green Revolution: The Politics and Technology of Ecosocialism (Chicago: Political-Animal, 2018), 54–92. See the indispensable discussion of socialist technology in Victor Wallis, Red-Green Revolution: The Politics and Technology of Ecosocialism (Chicago: Political-Animal, 2018), 54–92.

[101] همان‎گونه که سوئیزی خاطرنشان کرد، «چیزی در سیستم [سرمایه‎داری وجود ندارد] که با آن نوع از برنامه‎ریزی طولانی‌مدت که برای اجرای یک برنامه‎ی اکولوژیک کارآمد ضروری است، متناسب یا سازگار باشد»، به ویژه برای اطمینان از این که پیشرفت اجتماعی به طور مساوی در میان همگان در جامعه به اشتراک گذاشته خواهد شد. در مقابل، سوسیالیسم پذیرای چنین تحولاتی بر یک مبنای دموکراتیک است، دقیقاً به این دلیل که به معنای دور شدن از انباشت سرمایه، سود و تولید کالا به‌عنوان اهداف عالی جامعه است.

Sweezy, “Socialism and Ecology,” 7–8.

ما می توانیم نقاط قوت برنامه‎ریزی را امروز از جهات مختلف در کشورهایی مانند ونزوئلا، با کمون‎ها و شوراهای جمعی آن، و در کوبا با موفقیت‎های اجتماعی و زیست‎محیطی شگرف آن ببینیم؛ علی‎رغم این که هر دو در معرض فشارهای سیاسی و اقتصادی عظیمی هستند، و همچنین تهدیدهای نظامی از جانب ایالات متحده. نک.

John Bellamy Foster, “Chávez and the Communal State,” Monthly Review 66, no. 11 (April 2015): 1–17.

[102] درمورد توسعه‎ی انسانی پایدار، نک.

Paul Burkett, “Marx’s Vision of Sustainable Human Development,” Monthly Review 57, no. 5 (October 2005): 34–62.

[103] مسئله‎ی تغییر زیست‎محیطی به طور نظام‎مند در اثر والیس به نام انقلاب سبز-سرخ بررسی شده است. همچنین نک.

Magdoff and Williams, Creating an Ecological Society, 283–329; Angus, Facing the Anthropocene, 189–208; and Fred Magdoff and John Bellamy Foster, What Every Environmentalist Needs to Know About Capitalism (New York: Monthly Review Press, 2011), 121–44.

درمورد استراتژی سوسیالیستی و دموکراتیک رادیکال در ایالات متحده، نک.

Robert W. McChesney and John Nichols, People Get Ready (New York: Nation, 2016), 245–76.

[104] در باب یک انترناسیونال جدید، نک.

István Mészáros, The Necessity of Social Control (New York: Monthly Review Press, 2015), 199–217; Samir Amin, “It Is Imperative to Reconstruct the Internationale of Workers and Peoples,” IDEAS, July 3, 2018.

[105] Karl Marx, A Contribution to a Critique of Political Economy (Moscow: Progress, 1970), 21.

[106] See John Bellamy Foster, “The Ecology of Marxian Political Economy,” Monthly Review 63, no. 4 (September 2011): 5–14; Robert W. McChesney, Communication Revolution (New York: New Press, 2007).
منبع: نقد اقتصاد سیاسی


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۱)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست