یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

انقلاب ۵۷ فریاد نسل ما بود


رضا فانی یزدی


• نسل ما آخرین گروه قربانیان به جرم مخالفت با شاه و اولین گروه قربانیان به جرم مخالفت با ولایت بود، هنوز خاطره کشتارهای خیابانی نظامیان شاه در خیابانها و میادین کشور چون ۱۷ شهریور ۵۷ یادمان نرفته بود که کشتارهای سال ۶۰ آغاز شد و باز نسل ما بود که بهای مبارزه برای مخالفت با دیکتاتوری را می پرداخت. بسیاری از زندانیان تازه آزاد شده دوران سلطنت هنوز یکی دو سالی از انقلاب نگذشته بود که باز دستگیر شده به زندان های طولانی مدت محکوم و یا به چوخه های اعدام سپرده شدند ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
آدينه  ۱۹ بهمن ۱٣۹۷ -  ٨ فوريه ۲۰۱۹


چهل سال از انقلاب ۱۳۵۷ گذشت. انقلابی که نتیجه مخالفت با نظامی دیکتاتوری در کشوری بود که طبقه متوسط در آن از کمترین آزادی سیاسی و مشارکت در زندگی کشور برخوردار بود و زحمتکشان آن در شهرها و روستاهای کشور از حداقل امکانات زندگی برخوردار بودند. شاه با استقرار تدریجی دیکتاتوری خود پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ تمام راههای گفتگو و تحول مسالمت آمیز را بر روی سیاسیون کشور بست. بسیاری از رهبران جبهه ملی دستگیر و زندانی شدند، یا به حصر خانگی رفتند و یا زیر فشارهای طاقت فرسای ساواک، خود خانه نشینی را به زندان و تبعید ترجیح دادند. رهبران، کادرها و مسئولین حزب توده ایران به اعدام و حبس های طولانی مدت محکوم شده و بسیاری از آنها به مهاجرت اجباری تن دادند. بسیاری از هنرمندان، نویسندگان و شعرا به بهانه انتقاد از دیکتاتوری شاه سر از زندان در می آوردند و عده زیادی از دانشجویان کشور به اتهام مخالفت با سلطنت و حکومت دیکتاتوری شاه و یا به اتهام حمایت از گروه های سیاسی مارکسیست و اسلامگرا به حبس های طولانی مدت محکوم می شدند. حضور شاه و خانواده او از کتاب های درسی هر دانش آموزی گرفته تا بر صفحه تلوزیون ها و صدای رادیو هر روزه محسوس و طنین انداز بود. اقتدار شاه و حضور او و خانواده اش را نه در مدرسه و کتاب درسی که در همه جای کشور احساس می کردی، در سینماها پیش از شروع فیلم باز او را نشانت می دادند و باید به احترامش به پا می ایستادی که اگر غیر از آن بود پاسبان ها به بهانه بی احترامی به پادشاه مملکت دستگیرت کرده و به احتمال سر از ساواک در می آوردی.
فضای رعب و وحشت و حضور همیشگی دستگاه جهنمی ساواک او از کلاس درس تا تئاتر و سینما و کتابخانه و دانشگاه و مهمانی ها همان حس خفگی را به ما میداد که نسل امروز از حضور نمادهای نظام اسلامی در سراسر کشور احساس و لمس می کند و به حق خواهان تغییر و براندازی آن است.
شاه به کتاب های درسی و کلاس درس بسنده نکرد، او در سالهای آخر به فکر رستاخیز افتاد، همه باید همرنگ و یک صدا در تنها حزب شاه ساخته نام نویسی می کردند و اگر جز این بود باید بار و بنه ات را می بستی و می رفتی، به کجا؟ معلوم نبود.
حالا سوال این است که اگر نسل جوان آن روز در کشور از این اوضاع راضی نبود چه باید می کرد؟
سرخوردگی از شکست نسل پیشین چه ملی و چه چپگرا که با مسالمت و با اشکال قانونی به دنبال تغییر اوضاع بودند از یک طرف و از طرف دیگر بستن همه اشکال مسالمت آمیز و متمدنانه فعالیت و مشارکت سیاسی در ان دوران، راهی جز طغیان باقی نمی گذاشت. انقلاب ۵۷ نتیجه آن طغیان بود.
همانطور که نمی توان تلاش و عزم نسل پس از انقلاب را برای دگرگونی وضعیت موجود به هیچ بهانه ای تخط‌‍ئه کرد، منصفانه نیست نسلی را سرزنش کنیم که معترض دیکتاتوری و خفقان سیاسی دوران خود بود. برای نسل ما جز اعتراض و انقلاب راه دیگری نگذاشته بودند. همه راهها بسته بود. برای خواندن یک رمان و یا یک کتاب شعر سر و کارت به ساواک و شکنجه و زندان می افتاد. به لیست زندانیان کشور در آن دوران نگاهی بیاندازید و ببینید چه کسانی در زندانهای کشور به سر می بردند، فقط چریک و مجاهد و ملی و توده ای نبود که جایش در زندان بود. زندان پر بود از شعرا و نویسندگان کشور، هنرمندان و دانشگاهیان، دولت آبادی و علی اشرف درویشیان، ساعدی و صمد بهرنگی، ابتهاج و کسرایی و اخوان ثالث و بسیاری دیگر فقط به جرم نوشتن رمان و نمایشنامه ای و یا سرودن شعری سالهایی از عمر خود را در زندانهای شاه سپری کردند. نفس کشیدن سخت شده بود و فقط راه فریاد زدن باقی مانده بود.
انقلاب فریاد نسل ما بود در مخالفت با استبداد، ستم طبقاتی و بی عدالتی اجتماعی.
ما برای آزادی، زندگی بهتر و عادلانه تر و پیشرفت کشور انقلاب کردیم. هدف ما نه استقرار نظام دینی بود و نه هیچ شکل دیگری از استبداد. چه به سوسیالیسم اعتقاد داشتیم و چه به اسلام و یا ملی گرایی، هرگز تصوری از جهنمی که جمهوری اسلامی بعدا بر پا خواهد کرد و ما خود اولین قربانیان آن خواهیم بود و در آن خواهیم سوخت را نداشتیم.
ما درست مثل نسل امروز همه راهها برویمان بسته بود و صدایمان در هیچ کجا شنیده نمی شد، روزی هم که شاه صدای انقلاب را شنید متاسفانه انقدر دیر شده بود که دیگر راه برگشتی باقی نمانده بود. او همه درها را بسته بود و تنها درب مسجد ها و تکیه ها را باز گذاشته بود و فقط آخوند ها و روحانیون بودند که شنیده می شدند.
در کشوری که از بدو تولدت آن را با سه نماد خدا، شاه، میهن برایت تعریف می کردند و خدا را در مساجد و شاه را در دربار و میهن را ملک مطلق شاه و خدا می دانستند، حقی برای شهروند باقی نمی ماند. شهروندان ملک مطلق شاه و خدا بودند، برای شاه رعیت و برای خدا و روحانیون و مسجد امت محسوب می شدند. بی جهت نبود که پس از پیروزی انقلاب باز همان سه گانه خدا، شاه و میهن ادامه پیدا کرد با این تفاوت که حالا فقط مقام شاهی به ولایت فقیه تغییر نام داده بود.
اگر در گذشته شاه فره ایزدی داشت و مشروعیت اش را از ایزد می گرفت و مخالفت با او مجازاتی در اندازه مخالفت با خدایگان را می بایست، حالا مخالفت با ولی امر مسلمین که خود را جانشین بر حق امام عصر و استمرار ولایت خدا و پیامبر و ائمه می دانست نیز کمتراز مخالفت با خدا و شاه نبود و مجازاتی همچون را طلب می کرد.
ما علیه شاه و استبداد او انقلاب کردیم ولی متاسفانه وقتی گرد و خاک های حاصل از توفان انقلاب بر زمین نشست دیدیم که بر جایگاه سلطنت ولایت مطلقه فقیه خیمه زده است. و ما خود اولین قربانیان خشم ولایت بودیم.
نسل ما آخرین گروه قربانیان به جرم مخالفت با شاه و اولین گروه قربانیان به جرم مخالفت با ولایت بود، هنوز خاطره کشتارهای خیابانی نظامیان شاه در خیابانها و میادین کشور چون ۱۷ شهریور ۵۷ یادمان نرفته بود که کشتارهای سال ۶۰ آغاز شد و باز نسل ما بود که بهای مبارزه برای مخالفت با دیکتاتوری را می پرداخت.
بسیاری از زندانیان تازه آزاد شده دوران سلطنت هنوز یکی دو سالی از انقلاب نگذشته بود که باز دستگیر شده به زندان های طولانی مدت محکوم و یا به چوخه های اعدام سپرده شدند. مهاجرین سیاسی که سالها در انتظار و به اشتیاق دیدار وطن به کشور باز گشته بودند باز یا مجبور به مهاجرت شدند و یا در میانسالی از زندانها سر در آورده و یا به طناب های دار آویخته شدند.
نسل ما و نسل پدران ما اولین قربانیان نظام بر آمده از انقلابی بودیم که برایش از همه چیز خود گذشته بودیم.
حالا ۴۰ سال از انقلاب می گذرد. فرزندان ما از ما می پرسند که چرا انقلاب کردیم؟، مادران و پدران ما بیشترشان رفته اند، ما مانده ایم و پاسخگویی به فرزندانمان که چرا انقلاب کردیم؟
ما انقلاب کردیم چون هیچ راه دیگری نمانده بود، شما هم راهی جز انقلاب نخواهید داشت اگر همه راهها بسته بماند.
عده ای به عمد انقلاب و رفتار مسئولین نظام اسلامی را برابر هم قرار داده، یکی پنداشته و ما و همه آنهایی را که در تحقق انقلاب ۵۷ نقشی داشتیم مسئول آنچه در این ۴۰ ساله اتفاق افتاده است می دانند. این نهایت بی انصافی است، اگر شرارت اطلاعاتی و امنیتی چاشنی اش نباشد.
اگر مسولین نظام اسلامی جنایت کرده اند به من و نسل من چه ربطی دارد. اگر در فردای سرنگونی نظام دینی دادگاه های انقلاب به محاکمه و اعدام مخالفین دست زده اند و جنایت کرده اند به من و امثال من چه ربطی دارد. مسئول هر جنایتی همان کسی است که مرتکب آن جنایت شده است و نظامی است که امکان وقوع جنایت را فراهم کرده و حامی و سازمان دهنده آن جنایت ها بوده است. رهبری نظام ، دستگاه قضایی، حکام شرع و دادستانها و بازجوها باید پاسخگوی رفتار جنایتکارانه خود باشند. اگر واقعا بدنبال دادرسی هستیم و قصد ماستمالی کردن جنایت ها را نداریم، نباید دیگران را شریک جرم آنها کرد.
حکومت و نظام سیاسی و رهبری ان مسئولیت و نقش اصلی را در این ماجرا داشته و دارند و نه هیچ کس دیگری. در هیچ دادگاهی شاهدین جنایت را محاکمه نمی کنند چه برسد به قربانیان.
مگر شما می دانید که فردای پس از فروپاشی نظام اسلامی چه خواهد شد؟ آنکس که امروز جانش به لب رسیده و در اعتراضات خیابانی در مخالفت با نظام جنایتکار و فاسد دینی فریاد اعتراضش بلند است را نمی توان فردا به دلیل رفتار حکومت بعدی سرزنش و یا محاکمه کرد.
فاجعه اینجاست که رهبران نظام دینی دست به جنایت زده اند و حالا با هزار ترفند و حقه و نیرنگ وانمود می کنند که فضای آن دوران فضای خشونت بوده و همه را شریک جرم خود کرده اند و با ادعاهای روشنفکرانه و از طریق مطبوعات وابسته و کنترل شده امنیتی این باور را به خورد بخشی از جامعه داده اند که آنچه اتفاق افتاده اجتناب ناپذیر و نتیجه انقلاب و گفتمان حاکم آن دوران بوده است.
تاسف آور اما این است که عده ای از به اصطلاح روشنفکران و فعالین سیاسی چپ همین بوق را از طرف گشادش بدست گرفته و اظهار شرمساری از آنچه را که نکرده اند می کنند.
فرض کنید که بهایی ها را اعدام کردند و نسل ما سکوت کرد، سران رژیم شاه را دسته دسته به جوخه های تیرباران بردند و عکس آنها را در روزنامه ها با بدن های سوراخ سوراخ شده انداختند و ما سکوت کردیم، مجاهدین و دیگر گروههای رادیکال چپگرا را به مسلخ بردند وباز ما سکوت کردیم، توده ای ها و اکثریتی ها را گرفتند و زندانی کردند و کشتند و ما سکوت کردیم و یا بازرگان و ملی ها را سرکوب کردند و باز ما سکوت کردیم، بعدا رفتند سراغ نویسندگان و روشنفکران و آنها را سر به نیست کردند و باز ما سکوت کردیم و پروانه و داریوش فروهر را به فجیع ترین شکل سلاخی کردند و باز ما سکوت کردیم، و جنایت ادامه داشت و باز ما سکوت کردیم. شاید ترسیده بودیم، شاید دچار توهم شده بودیم، شاید مسخ شده بودیم و نمی دیدیم و هزاران شاید دیگر، ولی ما انقلاب نکرده بودیم که این جنایت ها اتفاق بیفتد، ما برای آزادی بیشتر، برای عدالت اجتماعی و حقوق شهروندی انقلاب کرده بودیم. هیچ کس حق ندارد ما را برای آنچه نکرده ایم و فقط شاهدش بوده ایم و یا کم اعتراض کرده و یا حتی سکوت کرده ایم سرزنش کرده و مقصر جلوه دهد.
اینجا گفتگوی ما اخلاقی نیست، شاید به لحاظ اخلاقی بتوان به کسی که شاهد جنایت است و کاری نمی کند ایراد گرفت. اینجا صحبت از درستی یا نادرستی تحلیل سیاسی نیز نیست، شاید باز بتوان به بسیاری از افراد و گروههای سیاسی به دلیل حمایتشان از انقلاب بدون چشم انداز و تصور درستی از آنچه در آینده اتفاق خواهد افتاد، ایراد گرفت. یا باز به افراد و گروهایی به دلیل حمایت اولیه آنها و یا مشارکت آنها در دستگاه دولتی و یا نهاد های تازه برامده از انقلاب ایراد گرفت. اما باز با توجه به همه اینها نمی توان آنها را مسئول و پاسخ گوی جنایاتی دانست که هرگز آنها مرتکب آن نشده اند.
اگر تصور می کنید که فردا همه چیز همانطور که فکر می کنید، پیش خواهد رفت، سخت در اشتباه هستید. به مصر نگاه کنید، سوریه را ببینید، سری به لیبی و عراق و یمن بزنید. افغانستان که فاجعه قرن ماست.
نسل ما نیز هرگز تصور نمی کرد که انقلاب هیولای نظام اسلامی را به بار می آورد و از این نظام جنایتکارانی چون خمینی، هاشمی، خامنه ای، خلخالی، لاجوردی، پورمحمدی، رازینی و رئیسی سر برون خواهند آورد.
وقتی همه راهها بسته است و نفس کشیدن سخت و دشوار و استیصال و درماندگی فراگیر، چشم انداز انقلاب و براندازی همه سپهر سیاسی را پر می کند و قدم دراین راه اگر گذاشتی، بی برگشت، بس دشوار و پر مخاطره و ویرانگرست. اما تو را نباید سرزنش کرد که هدف ات ویرانگری نبود. این تنها راه بود که برایت باقی مانده بود و چاره دیگری نداشتی. نسل ما هم جز این راه، راهی برایش باقی نمانده بود.
شاید این همان درسی است که نسل حاضر باید از گذشته بیاموزد و بدون ترسیم چشم انداز آینده ای مطمئن دست به ویرانگری نزند.
اما نمی توان و نباید آنها را سرزنش کرد و مسئول آنچه دیگران در آینده خواهند کرد دانست. نسل امروز می خواهد نفس بکشد در فضایی آزاد و فارغ از ستم و تبعیض و تحقیر روزانه ای که بر او میرود. نسل امروز نیز چون نسل ما متنفر از دیکتاتوری است و تشنه آزادی و مشارکت در سرنوشت سیاسی و اجتماعی خودش، می خواهد دنیای خودش را خودش بسازد. آنها را نمی توان از ترس آنچه دیگران در آینده خواهند کرد از حرکت بازداشت.
از گذشته باید آموخت ولی از فردا نباید ترسید.

رضا فانی یزدی
۱۸ بهمن ۱۳۹۷


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (٣)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست