یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

نشر آفتاب منتشر کرده است: "کالبدشکافی مرگ" نوشته سون دلبلانک با ترجمه ی ا. رخساریان و ناصر زراعتی



اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
پنج‌شنبه  ۱۱ بهمن ۱٣۹۷ -  ٣۱ ژانويه ۲۰۱۹



 
 در مقدمه ی کتاب آمده است:

نقشِ مرگ در کلامِ آخر

کلامِ آخر یادداشتهایِ روزانه ی نویسنده ای است در آستانه ی مرگ؛ چکیده و فشرده ی اندیشه هایی آزرده از احساسِ نزدیکیِ مرگ؛ اندیشه هایی در باره ی رَقَم خوردنِ سرنوشتِ ناگزیرِ آدمی در چنگالِ آن.

سون دلبلانک این سرنوشت را در جریانِ آب شدنِ جسم و از پای درآمدنِ جانِ خود، در زیرِ سیطره ی سایه ی سنگینِ مرگ، تجزیه و تحلیل میکند. هر گفته اش چندبُعدی است و در هر بُعد، نمودارِ اندیشه یا اشاراتی به اندیشه هایی در باره ی مرگ از دیدگاهِ خود، نزدیکان، دوستان و تنی چند از اند‌‌‌یشمندانِ نامیِ جهان. امّا طبیعی است که با توجّه به وضعیّتی که نویسنده در آن به سر میبَرَد، اندیشه هایِ زیبایی شناختی در باره‍ی مرگ را در ترازویِ نقدی بیرحمانه قرار دهد؛ زیرا نه اندیشه ی مرگ، که خودِ آن را ذرّه ذرّه دارد به شکلی واقعی تجربه‌ میکند.

کلام آخر در عینِ حال که تصویری ویژه و تُند و تلخ از روزهایِ بیماریِ نویسنده ارائه میدهد، دفترِ یاداشتهایِ روزانه ی او نیز هست.*

در این کتاب، نویسنده در ضمنِ تشریحِ بیماریِ خود و دست و پنجه درافکندن با مرگ، گریزهایی نیز به زندگیِ گذشته اش میزند. به خاطراتِ خود در دنیایِ ادب و هنر و نویسندگان و شاعرانِ همنسل خود میپردازد و به دنیایِ نقدِ کتاب و اندیشه و بویژه به هویت اندیشه ی انتقادی و رابطه ی آن با سیاست و ایدئولوژی و دیدگاههایِ خوانندگانِ آثارش نیز گُریز میزند.

دلبلانک در این یادداشتها نشان میدهد که روح چگونه با درد و رنجهایِ ناشی از بیماری ای مرگزا، به پیکاری بی امان برمیخیزد. با اینهمه، روح از جسم نیرو میگیرد. زمانی که توان و هستیِ جسمِ بیمار روز به روز تحلیل میرود، او را بیش از پیش، در اندیشه ی مرگ غوطه ور مییابیم. فضایِ پرواز و جولانِ مرغ اندیشه و احساس جهانی است که روح نامیده میشود. شاید از ستمِ سرنوشت است که روح وابسته ی جسم بوده و در چهارچوبِ کالبدِ آن زندگی میکند. این کالبد که درهم بشکند، روح نیز از میان خواهد رفت. آنچه پس از همه ی جان کندنها برایِ آدمی میمانَد، چیزی است به نامِ «پوچ». این زاییده ی اندیشه ی نویسنده نیست؛ حقیقتی است که همیشه وجود داشته است.

دلبلانک در یادداشتهایِ روزانه ی خود، موفق میشود در آستانه‍ی مرگ، رنگ و لعابِ فلسفی آن را بزداید و از تار و پود و ذرّاتِ وجودی اش پرده بردارد.

نویسنده به بیماریِ سرطان مبتلاست. بر آن است که با آن دربیفتد، امّا در نهایت، بیماری او را از پای درمی افکند. اندک اندک او را از این ‌‌‌رو به آن رو میکند. بیمار به کودکی بَدَل میشود که از عهده‍ی انجامِ کارهایِ روزانه اش برنمیآید. رنجِ ناشی از بیماری ساده ترین کارها، از جمله برخاستن و خوابیدن را برایِ او ناممکن میسازد. شدّتِ درد به‌قدری هراسناک است که وحشتِ از مرگ بر ذهنش استیلا مییابد.

«وحشت» در این یادداشتها، به شکلهایِ گوناگون خود را نشان میدهد. بیمار از احساسِ ویرانیِ «منِ» خود در وحشت است؛ از آن گریزی ندارد. کاری از دستش ساخته نیست. در این حالت، می اندیشد که مرگ مساوی است با «پوچ». نویسنده احساسی را که به انسان دست میدهد، در عبارتی کوتاه، چنین بیان میکند:

تهدیدشدن به حبسِ انفرادی در سیاه چالی یخزده وحشتناک است، امّا در هر صورت، بهتر از «پوچ» است.

مرگ آینه ی تمام نمایِ پوچ است؛ چیزی است که شعر و هنر و موسیقی در برابرِ آن، بدونِ قدرت و ناتوان از اِعمالِ هر نوع اراده‌ای است.*

دلبلانک در تشریحِ وضعیّتِ خود در بسترِ بیماری، اِبایی ندارد که از افتضاحاتی که بالا می آوَرَد، اندیشه هایی که در سر دارد و حسرتها و آرزوهایی که رهایش نمیکنند، سخن بگوید.

انسان در لحظاتِ ناتوانی و زمانی که سایه‍ی مرگ را کنارِ خود احساس میکند، ترس بَرَش میدارد، نِق‌نِقو میشود و برخی از پرنسیپ هایِ خود را ناگزیر کنار میگذارد.

این کتاب در سایه ی زبانِ بی شیله پیله ی نویسنده و گزارشِ او از بیماری و وحشتش از مرگ و شرحِ خوابهایش و نیز به دلیلِ پرداختن به جزئی ترین حالاتِ یک بیمار رو به مرگ، از نوشته هایِ پیچیده و دشوار در ادبیاتِ سوئد است؛ اثری است شگفت انگیز؛ انعکاسِ مبارزه ی انسان است با اراده ی مرگ که در سلّولهایِ بدن و رنج و شکنجه ی روح آشیان کرده است.

کارل ونبری نوشته است:

به نظرِ من، کلام آخر اثرِ سون دلبلانک از آنجا که مرگ را کالبدشکافی میکند، بی نظیر است. کتابی است که هیچ انسانی تواناییِ نوشتنِ آن را ندارد. این کار را دلبلانک امّا انجام داده است. در اینجا، گریزگاه و مأوایِ آرامشی ـ فلسفی یا مذهبی ـ باقی نمانده است. حتّا ادبیات هم اینجا به کار نمیآید. از شعر نیز کاری ساخته نیست...*

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*) از کتابِ Sven Delblanc، نوشته‍ی لارش آلبوم، انتشاراتِ Natur ochkultur، استکهلم، 1996.


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست