یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

تفنگ های شکسته


محمود طوقی


• همه چیز از یک در گیری ساده آغاز شد .تلویزیون تصویر آیت الله خمینی رادر آسایشگاه هنر جو های نیروی هوایی نشان می دهد و آنها صلوات می فرستند و نیرو های حکومت نظامی مستقر در پایگاه دخالت می کنند و چند نفری را کتک می زنند و کار به شعار و تیر اندازی کشیده می شود . ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
چهارشنبه  ۱۰ بهمن ۱٣۹۷ -  ٣۰ ژانويه ۲۰۱۹


 
 
۱

رضا خیاط پشت در بود ودستش را گذاشته بود روی زنگ و بر نمی داشت . از پشت آیفون می گوید: با جناب سروان کار دارم . برادرم داشت با رادیوهای خارجی ور می رفت .می خواست بداند غربی ها چه می گویند .

همه چیز از یک در گیری ساده آغاز شد .تلویزیون تصویر آیت الله خمینی رادر آسایشگاه هنر جو های نیروی هوایی نشان می دهد و آنها صلوات می فرستند و نیرو های حکومت نظامی مستقر در پایگاه دخالت می کنند و چند نفری را کتک می زنند و کار به شعار و تیر اندازی کشیده می شود .
کفش و کلاه می کنم که از خانه بیرون بروم . برادرم می گوید :حکومت نظامی است .می گویم :اطراف پایگاه هوایی در تهران نو تیراندازی است . فکر می کنم خبر هایی در داخل پایگاه باشد . می گوید :اوضاع خر تو خر است . می گویم :مواظبم .می گوید:نقل دستگیری نیست . امروز از بالایی ها شنیدم که دستور تیر دارند. می گویم :خیالت تخت . از کوچه پس کوچه ها می روم . و از خانه بیرون می زنم . از نارمک تا تهران نو راه زیادی نیست .گاز موتوررا می گیرم و خودرا به سیاهی شب می زنم.
خیابان های اصلی پر بوداز نیرو های حکومت نظامی . ترجیح می دهم از کوچه پس کوچه هابروم تا برخوردی با آن ها نداشته باشم .
خیابان تهران نو بفمی نفهمی خلوت بود . یکی دو ماشین حکومت نظامی بیشتر نبود. خودم را به نزدیکی های پایگاه آموزشی دوشان تپه می رسانم .دو تانک جلو درب اصلی قراول رفته بودند و چند سرباز گارد مسلح و آماده در کنار شان قدم می زدند.خبر چندانی نبود . بعضاً صدا هایی از داخل پایگاه می آمد . مفهوم نبود شاید هنرجوها و دانشجویان شعار می دادند.وبعضاًصدای تک تیراندازی می آمد .
امکان ورود به پایگاه نبود . در اصلی قرق گارد بود .چشم چشم می کنم تا دژبان های نیروهوایی را ببینم و از داخل پایگاه خبری بدست بیاورم . راه بجایی نمی برم .از کوچه بغل خودرا به ضلع غربی پایگاه می رسانم دیوار های بلند پایگاه اجازه نمی دهند به سادگی وارد پایگاه شد .
بر می گردم . برادرم بیدار است و در رختخواب غلت می زند . با صدای گرفته ای می پرسد :چه خبر بود .؟ می گویم :چیز زیادی دستگیرم نشد . دو تانک و چند سرباز گارد در اصلی راقرق کرده بودند . برادرم می پرسد :از بچه های ما کسی جلو در نبود . می گویم :نه ، از دژبان های هوایی خبری نبود.فقط گاردی ها بودند . هر خبری بود داخل بود . بنظر می رسید هنر جو ها شعار می دادند، البته نه خیلی جدی چون صدا نا مفهوم بود . گاردی ها هم بعضاً با تک تیر های هوایی جواب می دادند .
می پرسد :داخل هم شدی ؟. با دلخوری می گویم :نه فکر کردی شزمم. . پتویش را روی سرش می کشد و می گوید :شما چریک ها شزم نیستید اما ادعای شزم بودن را دارید .
به جلو پنجره می روم . نرمه بادی خنک خواب را از سرم می پراکند . شهر آرام و سنگین به خواب رفته است .به روزی که در پیش است فکر می کنم . برادرم می گوید :از وقت خواب گذشته است بیا بخواب . می گویم :از وقت خواب همه گذشته است . هزار سالی است که خواب مرگ رفته ایم . باید بیدار شویم . وفکر می کنم امروز و فردا وقت بیداری همه ما باشد .
پتو را کنار می زند و می گوید:جان مادرت نصفه شبی شعار نده . بگذار بخوابیم .
می گویم :نخواب تا سماوررا روشن کنم .درجه سماوررا می گذارم روی جوش و کنار رختخواب برادرم می نشینم و می گویم :بقول آقا جون امشب یکی از آن هزار و یک شبی است که هر آدم برایش زندگی می کند . احساس غریبی دارم وفکر می کنم فردا روز بزرگی خواهد بود . برادرم همانطور که دراز کشیده است فکریی است نگرانی در چشمانش موج می زند ومی گوید :ببین من و تو نظامی هستیم . حق نداریم در سیاست دخالت کنیم . من و تو با آن دانشجویی که شعار می دهدو سنگ می زند شیشه بانک ها را می شکند فرق می کنیم . مارا اگر بگیرند یکراست می برند میدان تیر . یک گلوله و خلاص . بفکر خودت نیستی بفکر اون پیر مرد و پیر زن باش که با کارگری من وتو را به اینجا رسانده اند و منتظرند ما برگردیم و عصا روز های پیریشان باشیم .
حرف هایش چون نسیمی از کنار گوش هایم می گذرد فردا مثل بختکی روی ذهنم سنگینی می کند می گویم :فردا روز شزم هاست .

۲

تهران می رود تا از خواب بیدار شود .اما با یک نگاه می توان فهمید که زندگی بر بستر اصلی خود جریان ندارد .
زندگی در تهران یعنی ترافیک ،صف های بلند مسافران اتوبوس،زنان و مردانی که به شتاب به سوی اتوبوس ها می دوند و با نگاهی پر از حسرت تاکسی های خالی را دنبال می کنند .
از تاکسی و اتوبوس خبر چندانی نیست . رهگذرانی کم شمار و پرشتاب که هر کدام در پس کوچه یا خانه ای گم می شوند .و به آسانی می شود از ابتدا تا انتهای خیابان را دید .
اما می دانم که این اژدهای هفت سر و هفتاد دم و هزار چشم بزودی از خواب بیدار می شود و خیابان ها را فتح می کند .
نیروهای حکومت نظامی چهار راه ها را قرق کرده اند . در چشمانشان می توان نگرانی را دید که چون دریایی موج بر می دارد و بنظر می رسد آن ها هم منتظر اتفاقی هستند که باید امروز یا فردا بیفتد . براستی آن اتفاق چیست ؟. کسی از فردای خود اطلاعی ندارد .
دیگر از آن غرور و تفرعن روزهای نخست حکومت نظامی خبری نیست . رفتن شاه آخرین امید نیروهای گارد و افسران شاهدوست را نقش بر آب کرد .و تیر خلاص را بر شقیقه ارتش چکاند. باید هم همینطور می شد . وقتی ارتش ملک طلق شاه باشد با رفتن صاحبخانه، خانه بی صاحب چه حال و روزی خواهد داشت .
هر چقدر منتظر می شوم تا اتوبوس یا تاکسی پیدا بشود خبری نیست .
موتور سواری از راه می رسد و ترمز می کند .می پرسد کجا؟می گویم :تهران نو. می گوید:گاردی ها همه راه ها را بسته اند .می گویم:خیابان های فرعی باز است . می گوید:بپر بالا. سوار می شوم وگاز موتور رامی گیرد.
سی و چند ساله بنظر می رسید با ته لهجه آذری ودر میدان فوزیه ساندویچ فروشی داشت .
به میانه خیابان تهران نو که می رسیم گارد تمامی خیابان را بسته است .مجبور می شویم برویم بطرف زرگنده و از آن جا نظام آباد وبعد میدان فوزیه .
درمیانه راه وسط یکی دو چهارراه مردم لاستیک های بزرگی را آتش زده انداما از نیروهای حکومت نظامی خبری نیست .ودود سیاهی بر بالای خیابان خیمه زده است .
هر چقدر به میدان فوزیه نزدیک می شویم جمعیت حضور خودرا بیشتر نشان می دهد. به میدان فوزیه می رسیم .در دوسوی میدان لاستیک هایی را مردم آتش زده اند و دود غلیظ و سیاهی فضای میدان را پر کرده است . از مامورین حکومت نظامی خبری نیست .
در همین حین سروکله هلی کوپتری بر آسمان میدان توجه همه را بسوی خودجلب می کند آنقدر پائین آمده است که خلبانش دیده می شود . و میدان را می بندد برگبار .از موتور پیاده می شوم وخودم را به حاشیه پیاده رو می رسانم که از رگبار هلی کوپتر در امان باشم .
مردم کم کم جمع می شوند و شعار می دهند و دست هایشان را بسوی هلی کوپتر مشت می کنند .
یکی دو تا از بچه های فنی را می بینم . خبر می دهند که میتینگ سازمان چریک ها که دیروز لغو شده بود امروز در دانشگاه تهران بر گزار می شود .
هلی کوپتر دیگری از راه می رسدو چند تک تیر بی هدف و بی حاصل وبیشتر برای ترساندن و متفرق کردن .جمعیت پناه می برد به زیر زمین اداره برق جنب بیمارستان جرجانی.
صبر می کنیم تا صدای هلی کوپتر دور ودورتر شود .از اداره برق تا بیمارستان جرجانی راه زیادی نیست .
چند مجروحی از در گیری های شب قبل را در اورژانس می بینم و در جریان کم وکیف در گیری ها قرار می گیرم . کانون شورشی انقلاب پایگاه دوشان تپه است .
با رفقای فنی راهی پایگاه می شویم . مردم نیز از شب قبل در جریان در گیری ها قرار گرفته اند و در حال آمدن هستند .
می خواهیم راهی پیدا کنیم تا وارد پایگاه شویم . یک راه آن آمبولانس های بیمارستان است .رانندگان آمبولانس می گویند گاردی ها اجازه ورود آمبولانس را نمی دهند . زخمی های شب گذشته در پایگاه اند .
سر و کله یکی دو هلی کوپتر پیدا می شود وبی هدف بسوی مردم شلیک می کنند وهم چنان بی حاصل .
جمعیت زیادی اطراف پایگاه جمع شده اند و چند لاستیک آتش زده اند و .نیرو های گارد در جلو پایگاه قراول رفته اند. جمعیت شعار می دهد و کم کم به هیجان می آید وآماده در گیری می شود .
کوکتل مولوتف ها بیرون می آید و بسوی تانکی که درب پایگاه را بسته است پرتاب می شود .راه دیگری برای ورود و کمک به زخمی ها نیست .به رفقای فنی می گویم حالا زمانی است که باید خیابان را فتح کرد و بسوی درب پایگاه حرکت می کنیم . گاردی ها تیراندازی می کنند . و یکی دو نفری زخمی می شوند . جمعیت با دیدن زخمی ها شعله می گیرد و بارانی از کوکتل مولوتف بسوی سربازان گارد پرتاب می شود .
صدای تیرانداز ی و شعار مردم آتش خفته درون پایگاه را شعله ور می کند و صدای تیک تیر هایی از داخل پایگاه شنیده می شود . سمت صدا از داخل پایگاه بسوی بیرون است . شک ندارم که دانشجویان مستقر در خوابگاه ها مسلح شده اند.
رفقای فنی می روند تا کمک بیاورند . صدای گلوله ها از دو سو جدی تر می شود و جمعیتی که مدام انبوه و انبوه تر می شود آماده رفتن به داخل پایگاه می شود .
گارد هنوز اجازه ورود آمبولانس به داخل پایگاه را نمی دهد.
رفقای فنی می روند و بر می گردند . متینگ چریک ها از دانشگاه بطرف میدان فردوسی براه افتاده است و بزودی به میدان فوزیه می رسند . وکم کم سروکله چریک ها هم پیدا می شود . مردم با دیدن چریک های مسلح با سر و صورتی پوشیده و بازو بند هایی با آرم سازمان چریک های فدایی و کلاشینکف هایی نو به وجد می آیند و قدرت بیشتری در خود احساس می کنند . جمعیت تلاش می کند از دیوار های غربی خودش را وارد پایگاه کند. و می کند .
توازن صحنه بهم می خورد . حالا گاردی ها می فهمند که نمی شود ایستاد و تیراندازی کرد چرا که از این سو نیز تیراندازی می شود، پس سنگر می گیرند .
چریک ها از دیوار پشتی وارد پایگاه می شوند و از آن سوی دیوار به مردم سلاح می دهند . شک ندارم که اسلحه خانه پایگاه بدست چریک ها افتاده است .
گارد از دو سو در محاصره افتاده است از داخل پایگاه و بیرون . در همین زمان چند زیل ارتشی برای کمک به نیروهای محاصره شده گارد از راه می رسند . اما در جریان و ضعیت صحنه نیستند و نمی دانند که مردم مسلح شده اند .
بارانی از کوکتل مولوتف و گلوله هایی بی شمار از سوی مردمی که سلاح به کف آورده اندو فرصت پیدا کرده اند جواب گلوله را با گلوله بدهند بر سر گاردی ها فرو می ریزد.
نیرو های گارد به پایگاه نرسیده در محاصره مردم تار مار می شوند و عده زیادی کشته و زخمی می شوند و یا درآتش می سوزند . دلم بحالشان می سوزد نمی دانم چرا از این پیروزی شادمان نیستم .
نیرو های گارد که تار ومارمی شوند آمبولانس ها از راه می رسند تا زخمی ها را از هر سو راهی بیمارستان کنند .
هنوز ظهر نشده است که خیابان زیر پای مردم فتح می شود . از میدان فوزیه تا پایگاه هوایی جمعیت مسلح موج می زند . همه از حضور بموقع چریک ها حرف می زنند.

۳
برادرم مثل هر روز صبح زودبرخاست صورتش را اصلاح کرد و لباس هایش را پوشید تا راهی محل کارش شود . مرا در آغوش گرفت و گفت :مواظب خودت باش. سعی کن مفت خودت را جلو گلوله ندهی . معلوم نیست ته این ماجرا بکجا می کشد اوضاع اگر خراب شود اولین کسانی که قربانی می شوند ما ها هستیم . سربازان پیاده ای که هیچ کجای تاریخ نامی از آنها نیست .
نگران بود و بیشتر از هرکس برای من که فکر می کرد تعجیل زیادی برای مردن دارم .
اما آن روز مثل تمامی روز ها نبود . روز آبستن اتفاقاتی بود که شب گذشته افتاده بود .
از دیر باز بین نیروی هوایی و زمینی رقابت های پنهان و آشکاری بود .
افسران نیروی زمینی تنها خودشان را نظامیان واقعی می دانستند و پرسنل نیروی هوایی را بیشتر کارمندان ارتش به حساب می آوردند که می روند خارج از کشور حالی می کنند و دوره ای می بینند و بر می گردند . برای افسران نیروی زمینی نظام یعنی توپ و تانک و تفنگ و سنگر و بیابان .
پرسنل هوایی هم نگاه خوبی از دیر باز به افسران زمینی نداشتند و آن ها را آدم هایی عقده ای و عقب افتاده می دانستند .
برای افسران زمینی بخصوص افسران گارد قابل فهم نبود چرا پرسنل هوایی که بیشترین امتیاز ها را داشته اند و در تمامی این سال ها در بهترین کشور ها دوره دیده اند و بهترین مکان ها خدمت کرده اند چرا به اعلیحضرت وفادار نیستند .
و رفتن پرسنل هوایی پیش آیت الله خمینی و هواداری آشکار درمراکز هوایی از انقلاب قابل تحمل برای افسران گارد نبود .
و همه چیز دست به دست هم داده بود تا دو نیرو مقابل هم قرار بگیرند و با هم تصفیه حساب کنند.
جرقه زده شده بود . پخش تصویر آیت الله خمینی و صلوات بچه های هوایی، ورود گارد به محوطه خوابگاه ها و حالا لازم بود که این جرقه به آتشی بزرگ تبدیل شود، اما چگونه ؟.
برادرم و دیگر افسران کادر با رفتن به پایگاه از کم وکیف در گیری های شب گذشته مطلع می شوند و برادرم مثل همیشه خودش را وارد معرکه می کند تا با مذاکره مشکل را حل کند تا زخمی ها به بیمارستان برده شوند و اگر خطایی شده است فرماندهان هوایی با خاطیان برخورد کنند اما گاردی ها زیر بار نمی روند و تسلیم بلاشرط خاطیان را می خواهند، زخمی یا سالم .
برادرم به فرمانده گارد در گیر می گوید: این افرادی که شما زخمی کرده اید صاحب دارند و صاحب آن نیروی هوایی است و شما بعنوان میهمان باید با فرماندهی نیروی هوایی هماهنگ باشید .
گاردی هانمی پذیرند .
تیمسار فرماندهی پایگاه از راه می رسد و از گاردی ها می خواهداز درگیری اجتناب کنند تا خود به وضعیت رسیدگی کند. باز هم گاردی ها نمی پذیرند.
دستور نظامی که راه بجایی نمی برد نوبت به خواهش می رسد تا اجازه دهند زخمی ها را به بیمارستان منتقل کنند. قبول نمی کنندووقتی فرمانده گارد می گوید :شما از صدر تا ذیل خائن و طن فروشید برادرم مثل همیشه می خواباند توی گوش فرمانده گارد و جنگ مغلوبه می شود .
درست به همان شکلی که در آمریکا زده بود توی گوش یکی از ژنرال های آمریکایی .
به آمریکا رفته بود تا دوره خلبانی را تمام کند و به ایران بر گردد. اما بعداز یک سال بعنوان عنصر نا مطلوب از آمریکا اخراج شد . به ایران که بر گشت اورا زیر استنطاق بردند و می خواستند بدانند چرا او ضد آمریکایی است . ومدام از او می پرسیدند مارکسیست طرف دار شورو ی است یا مارکسیست هوادار چریک های فدایی است .اما او هیچ کدام از این ها نبود .
او برای تیمسار توضیح داد ه بود که افسر آمریکایی او را «هی من »صدا می کرد در حالی که برای دیگر کشور ها لفظ «سر»را بکار می برد . «هی من »در امریکا برای حیوانات استعمال می شود . من فقط به او گفتم تا زمانی که مرا «سر»صدا نکنی جواب ترا نمی دهم . و با او در گیر شدم . مرا پیش فرمانده پایگاه بردند .اما ژنرال بمن گفت :شما مشتی وحشی شتر سوار هستید که زن هایتان را خرید و فروش می کنید . من هم گفتم :وقتی ما کوروش بزرگ داشتیم آمریکایی ها مشتی ماجراجو و گاو چران بودند. ما نفت داریم و شما لیبر ما هستید . او بمن فحش داد . من مجبور شدم که بلندش کنم و بکوبمش زمین . و تیمسار به او گفته بود :توغلط کردی دست روی یک ژنرال آمریکایی بلندکردی .ژنرال درست گفته بود مردم ایران   مشتی احمق و نادان اند مثل تو.
واو تیمسار را بغل کرده بود و آورده بود لب پنجره و آویزان کرده بود تا حرفش را پس بگیرد و گرنه باید از طبقه سوم تا اسفالت خیابان را با سر پائین برود.و تیمسار حرفش راپس گرفته بود .
این گونه شدکه دیگر او از صندلی اش جابجا نشد و ستاره ای هم دیگر روی دوشش نیامد واو هم پذیرفت که از کرور کرور ستاره در آسمان و زمین سهم او یکی باشد .

۴
در میان فوزیه بودیم که هادی غفاری در ترک یک موتور سوار پیدایش شد . با یک کلاش نو در دست و فریاد می زد:امام هنوز فرمان جهاد نداده است .
افسران و درجه داران و همافر هایی که برای استتار صورت های خودرا سیاه کرده بودند با نگرانی می پرسیدند یعنی چه ؟ما که دیگر نمی توانیم نه به پایگاه بر گردیم ونه به خانه .ضد اطلاعات بزودی سر وقت ما می آید .
اما چریک ها یی که در در گیری بودند حرف شان چیز دیگری بود . می گفتند بروید به محلات خود و با تسخیر مراکز دشمن با بریگاد بندی های خیابانی خودرا برای نبردبا حکومت نظامی آماده کنید . نبرد نهایی در پیش است .
رادیو روشن بود و حکومت نظامی از ۸ شب به ۴ بعد از ظهر تبدیل شده بود . با خودم می گویم :هر کاری قرار است بشود باید همین الان بشود .
از میدان فوزیه تا چهارراه سرسبز تمامی خیابان ها توسط مردم بریگادبندی شده است و امکان رفت و آمد هیچ خوردویی نیست . تنها با موتور می توان از اینجا به آنجا رفت .
به خانه می رسم از شکل و شمایل برادرم در جلو ساختمان چیزی نمانده است شاخ در بیاورم . صورتش را سیاه کرده است،به کمرش فانوسقه و سرنیزه بسته است و یک کلاه کاسکت جنگی بر سرش گذاشته است . یک پارتیزان به تمام معنا . چشمش که به من می افتد مثل گلوله منفجر می شود . هم نگران سلامت من بوده است و هم نگران وضع خودش . می خواهد بپرسد که بایداز این جا ببعد چکار کند .به اختصار می گوید که چه شده است و چگونه با گاردی ها در گیر شده اند و این که افسران ضد اطلاعات او رادر حال تیراندازی دیده اند .
دادگاه گلسرخی که پخش شد دفاعیات گلسرخی برادرم را تکان داد. به باور او کمونیست یعنی خسرو گلسرخی و همیشه می گفت اگر کسی می خواهد با شاه مبارزه کند باید آدمی در قد و قواره گلسرخی باشد . اما هیچ زمانی آرزو نمی کرد که جای او باشد و همیشه می گفت :دوست دارد شاهد تاریخ باشد تا آن که خو د یکی از کسانی باشد که دست اندر کار ساختن آن هستند .
اما در ساعت ۴بعد از ظهر ۲۰ بهمن او دیگر به این موضوع نمی اندیشید که تاریخ در حال تغییر است و او بجای این که شاهد این تغییر باشد و در کنار گود نظاره کند خود وسط این معرکه تاریخی دارد کار هایی می کند.
برادرم می گوید اگر تا شب حکومت را چپه کردیم کردیم و گرنه دیگر نمی توانیم به خانه باز گردیم بدون شک ضد اطلاعات می آید دنبال من وتو .
می گویم :برویم تا کارا تمام کنیم . می گوید :باشد هر چه شد باداباد .
نخستین جایی که به ذهنم می رسد کلانتری نارمک است که اسکندر صادقی نژادیل بی همتای سازمان را به شهادت رسانده بود.
با لو رفتن خانه نیرو هوایی و با شهادت پویان و رحمت پیرو نذیری رفیق اسکندر مجبور شد خانه ای را که رحمت می دانست تخلیه کند و اتاقی در خیابان طاووسی بگیرد . بنگاهی مزدور برای خوش خدمتی این نقل و انتقال را به کلانتری نارمک اطلاع داد . رفیق اسکندر هنگام اسباب آوردن در محاصره قرار گرفت و شهید شد . شهین توکلی و سعید آرین دستگیر شدند ورفیق زیبرم وجمشید رودباری از محاصره خارج شدند.
به برادرم می گویم برویم یک خرده حسابی از سال ۵۰ با کلانتری نارمک دارم که امروز باید صاف کنیم . برادرم می پرسد چه حسابی؟ می گویم مأمورین همین کلانتری در سوم خرداد سال ۵۰ رفیق ما اسکندر را به شهادت رسانیدند.
تمامی خیابان سنگر بندی شده است و مردم با کوکتل مولوتف های آماده خودرا وارد معرکه جنگ با نیروهای حکومت نظامی کرده اند . امکان عبور نیست با برادرم پیاده می شویم تا راهی بیابیم مردم بمحض دیدن برادرم ما را درمیان میگیرند و شعار «درود بر پرسنل هوایی »می دهند . برادرم را روی دست بلند می کنند وشعار می دهند. اسلحه می خواهند و فکر می کنند ما در صندوق عقب سلاح داریم . به برادرم می گویم :اسلحه خانه نیروی هوایی کجاست می گوید قصر فیروزه . از مردم می خواهم که هر کس سلاح می خواهد راه را باز کند و بدنبال ما بیاید . در یک چشم بهم زدنی راه باز می شود و ما با سیل جمعیت به کلانتری نارمک می رسیم من وبرادرم پیاده می شویم و می گوییم :اول کلانتری .
پاسبان ها بالای پشت بام بریگاد بندی کرده اند و بسوی مردم شلیک می کنند ومردم شعار می دهند . تیر هایی پیاپی بسوی پشت بام کلانتری شلیم می شود و مردم امان نمی دهند و تا پاسبان ها بخواهند بخود بیایند مردم خود را به حیاط کلانتری می رسانند و در طرفه العینی کلانتری فتح و به آتش کشیده می شود وپرونده ها ،کمد ها ،لباس ها و پاگون ها کلاه ها و کلاه خود ها همه وهمه فرش زمین می شوند . بلند گوی دستی فرماندهی کلانتری نصیب من وبرادرم می شود . به برادرم می گویم بدهکاری سال ۵۰ تصفیه شد وبرادرم با بلندگو اعلام می کند؛بنام اسکندر و بیاد اسکندر، پیش بسوی بسوی قصر فیروزه .


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۱)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست