یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

مهاجر


محمود طوقی


• می خواست زمین دهان باز کند و او را ببلعد و نباشد تا پدرش چنین حرف هایی به او بزند. از خانه که بیرون آمد نمی دانست باید کجا برود اما برایش یک امر مسلم بود دیگر به خانه باز نمی گشت . مدتی در خیابان های تبریز پرسه زد تا به ستاد ژاندارمری تبریز رسید که برای تکمیل کادر درجه داری داوطلب می خواستند . از همان جا راهی مرکز آموزش ژاندارمری در تهران شد. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
آدينه  ۵ بهمن ۱٣۹۷ -  ۲۵ ژانويه ۲۰۱۹


 آقای مهاجری دست از نوشتن سند کشید وسعی کرد این لحن و صدا را در هزار توی خاطراتش بیابد . چهل و چند سالی بود که دیگر کسی او را با این لحن وآوازصدا نکرده بود .
ناغافل در ذهن خسته اش جرقه ای زده شد،درد دست وکمرش را که بتازگی چون عنکبوتی در تمامی وجودش تار هایش را تنیده بود از یاد برد.سال ها کار در محضر و ساعت ها نشستن ونوشتن سنداورا از درون خورده بود.آرتروز دست و گردن وکمر حاصل آن بود.
در دنیا تنها یک نفر بود که از همان ابتدا اورا با این لحن وآواز صدا می کرد، لحنی که همیشه چون ترانه ای شیرین از رشید بهبود اوف در گوش او طنین انداز بود و او را بوجد می آورد ،خواهر بزرگش افسر بود که او را« اصغرکم »صدا می کرد .
اقای مهاجری احساس کرد دفتر بزرگ ثبت اسناد دارد دهان باز می کند تا او را ببلعد وباخود ببرد به چهل و چند سال پیش.
در تمامی سال هایی که بر او رفته بود هیچ وقت به صرافت نیفتاد تا بببیند چه اتفاقی افتاد که او سر از ژاندارمری در آورد .او کجا و رئیس پاسگاه ژاندارمری در شوش دانیال کجا .
شاید حق با سرور همسرش بود. این سرنوشت او بود که پیشاپیش رقم خورده بود که او گروهبان ژاندارمری بشود و سر از اراک در آورد و یکراست بیاید سروقت او و بگوید الا و بلا تو باید زن من بشوی ولاغیر .
فقط یادش می آمد غروب یک روز پائیزی بود که با پدرش کمی بگو مگو کرد . پدرش به او گفت: می ترسم بمیرم وتو آبروی خانوادگی مهاجری را پاک از بین ببری، کمی به برادر بزرگت نگاه کن یک مهندس مهاجری می گویند صد مهندس مهاجری از دهانشان بیرون می زند اما تو چی ؟عرق می خوری وبد مستی می کنی .من خجالت می کشم بگویم تو پسر من هستی .
می خواست زمین دهان باز کند واورا ببلعدو نباشد تا پدرش چنین حرف هایی به او بزند.
از خانه که بیرون آمد نمی دانست باید کجا برود اما برایش یک امر مسلم بود دیگر به خانه باز نمی گشت . مدتی در خیابان های تبریز پرسه زد تا به ستاد ژاندارمری تبریز رسید که برای تکمیل کادر درجه داری داوطلب می خواستند .از همان جا راهی مرکز آموزش ژاندارمری در تهران شد.
بعد ها در زندان اهواز بود که بارها و بار ها از خود پرسید آیا بخاطر لجبازی با پدر به ژاندارمری رفت یا دست سرنوشت او را هل داد بجایی که هیچ زمانی به آن فکر نکرده بود .
دو سال بعد که بخاطر بیماری پدرش به خانه باز گشت پدرش حاضر نشد او را ببیند و با او کلامی حرف بزند .فقط برادرش گفت :توباعث وهن خانواده مهاجری هستی . چگونه بخودت اجازه داده ای با لباس آدمکشان حکومتی به خانه ما بیایی.
یادش نمی آمد آیا پدربیمارش را دیدید یا نه، فقط یادش می آمد که اصرار عجیبی داشت هر چه بیشتر از تبریز دور شود . دور هم شد تا این که شنید پیشه وری به تبریز رفته است و دارد کار هایی می کند که خوشایند تهران نیست .اما او که با دلی پر غصه تبریز بی وفا را ترک کرده بود برایش مهم نبود در تبریز چه اتفاقی دارد می افتد .
به سال نرسید که خبر دار شد واحد آن ها دارد برای تحویل گرفتن زنجان از دست قوای فرقه به زنجان می رود . اما نمی فهمید چرا باید با قطار های حامل گندم به زنجان بروند .
چیزهایی در روزنامه ها خوانده بود، که پیشه وری تقبل کرده است زنجان را تحویل ارتش بدهد و قوام نخست وزیر هم قول داده است در مجلس پانزدهم تلاش کند زنجان را به تبریز باز گرداند .
اول آذر ماه بود که به زنجان رسیدند . فرماندهی واحد های اعزامی با سرهنگ بو اسحقی بود .او سرهنگ را زیاد نمی شناخت اما از اینجا و آنجا چیز های خوبی راجع به او نشنیده بود ،سرهنگ افسری سخت گیر و قسی القلب بود.
به زنجان که رسیدند از نیروهای نظامی فرقه خبری نبود . قرار بود که نظم شهر بعهده قوای ژاندارمری و قوای فرقه باشد، ۳۰۰ نفر از هر دو طرف . اما نیروهای ارتش و ژاندارمی که با قطار های حمل گندم آمده بودند از ده هزار نفر هم بیشتر بودند .
نا گهان شایعه شد کسی می خواسته سرهنگ بو اسحقی را ترور کند و نیروها با تمام قوا دست به اشغال شهر زدند .
نیرو هایی پیشاپیش ارتش حرکت می کردند از آن ها هیچ خوشش نمی آمد. کم و زیاد این آدم ها را می شناخت، نوکران فئودال ها و آدم های ناراحتی که درهر شهری انگل وار زندگی می کنند .
با پخش شایعه ترور سرهنگ بگیر و ببند و کشتار شروع شد . خانه هایی را نشان می کردند و آتش می زدند و غارت می کردند و هر کس را که درمظان اتهام نزدیکی با فرقه بود می گرفتند ومی کشتند .
تا جایی که دستش می رسید تلاش می کرد کمتر به مردم آسیب برسد اما اشکال کار در آن بود که آن هایی که خانه های فرقوی ها را تاراج می کردندو هرکس را دم دستشان می رسید می کشتند بیشتر نیروهای تحت امر ارتش نبودند ، تفنگ چی های خان های زنجان و تبریز بودند با مشتی از اراذل و اوباش که فرصت به کف آورده بودند تا با هرکس که می خواهند تصفیه حساب کنند .
می خواست خودش را به تبریز برساندوبرادرش را از خطر برهاند اما راه هابسته بود و رفتن او فرار و پیوستن به متجاسرین تلقی می شد . دادگاه صحرایی وتیر باران روی شاخش بود.
ارتش که بسوی تبریز حرکت کرد . نرسیده به تبریز توقف کرد .از تعلل یکی دو روزه ارتش سر در نمی آورد. نمی فهمید چرا برای فتح تبریز، پایگاه فرقه هیچ تعجیلی در کار نیست . بعد ها فهمید برای این که دست تفنگچی های خان های فراری از تبریز باز باشد تا هواداران فرقه را قتل عام کنند .
وقتی به تبریز رسید و خودش را بخانه رساند که اسماعیل برادر بزرگش راروز قبل در خیابان های تبریز حلق آویز کرده بودند . مادرش به او گفت :برادرت را کُشتی تا به ارث و میراث برسی.؟ رسیدی. هر چه دلت می خواهد بردار و ببر قبل از آن که همقطارانت این خانه را غارت کنند. همین حرف کافی بود که او بر گردد و با خودش عهد کند دیگر تا آخر عمر پا به تبریز نگذارد .
وبعد سعی کرد فراموش کند که بوده است و چه بوده است .به تهران بر گشت و درخواست انتقال به جنوب را داد.بقول سرور زنش می خواست جهنم اش را دو قبضه کند آن هم با زن و سه بچه . و سعی کرد خودش را در میان ایلات و عشایر گم کند .
اما مثل این بود که دست سرنوشت با او سر سازگاری نداشت . در شوش دانیال بود که تفنگش گم شد،شاید کار یکی از ژاندارم های زیر دستش بود که می خواستند از دست آدم کله شقی چون او خلاص شوند و دستشان باز باشد برای گرفتن رشوه از مردم.
وتا بخودش بیاید، استوار علی اصغر مهاجری رئیس پاسگاه شوش دانیال سر از دادگاه ارتش درآورد ودادستان کشف کرد که برادرش از سران فرقه بوده است و بعید نیست تفنگش را به متجاسرین داده باشد.واو نتوانست دادستان را قانع کند که تفنگش شاید ته شط باشد آن هم برای خلاص شدن از دست سخت گیری های او .
درست و حسابی هم یادش نمی آمد که دادستان چه گفت که او کفشش را بیرون آورد و برای قاب عکس شاه پرتاب کرد و گفته بود :من اگر در شهر نو برای پری بلنده کار کرده بودم احترام بیشتر ی داشتم تا این که این همه سال برای این قرمساق کار کرده ام .
وباز هم درست و حسابی یادش نمی آمد که در مورد محکومیت پانزده ساله اش به سرور مادر سه بچه اش چه گفت.فقط یادش می آمد که نامه سرور همسرش را در زندان اهواز به او دادند و فهمید به اراک رفته است و در یک حمام زنانه دلاک شده است تا گذران زندگی کند .
به دهسال نکشید که از زندان آزاد شد .زندان اهواز چون دوزخی گوشت و استخوان او را آب کرد و از جلال و جبروت او تنها پوست و استخوانی باقی ماند .به سختی بیمار شد و مردنش در زندان به صلاح ارتش نبود .
بعد از آزادی به اراک رفت و دست زن و بچه هایش را گرفت تا در تهران کاری پیدا کند . بعد از مدتی پیدا هم کرد . منشی محضر آقای هلال سومائی زاده شد، ترکی مهربان و هم شهری دوست که او نیز در جریان فرقه برادرش را از دست داده بود .
آقای مهاجر قلم را روی دفتر گذاشت و بر خاست .از جیب جلیقه اش دستمال ظریفی را بیرون آورد و چشم هایش را پاک کرد وبعد شیشه های عینک اش را به وسواس تمام تمیز کرد وبه پیرزنی که روی ویلچر نشسته بود بدقت نگاه کرد .موهایی به تمامی سفید که از زیر روسری آبی روشن بیرون زده بود،صورتی چروکیده و استخوانی، چشم هایی بی فروغ گم شده در پشت عینکی ذره بینی ونگاهی مثل همیشه مهربان و صمیمی . شک نداشت پیرزنی که اشک پهنای صورتش را پوشانده است ،افسرخواهر بزرگ اوست .   


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست