یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

توسل به هیولای "تجزیه طلبی" برای نجات استبداد! - کانون فرهنگی - سیاسی خلق ترکمن



اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه  ۲۵ آذر ۱٣۹۷ -  ۱۶ دسامبر ۲۰۱٨


قسمت دوم:
آیا تجزیه ایران واقعی است؟ نگاهی به تاریخ کشورسازی ها در خاورمیانه و تحلیل منطقی از روند رویدادهای جهانی، تماما دلالت بر آن دارند که جهت تغییر جغرافیای سیاسی یک کشور، فراهم آمدن سه شرط اساسی که الزم و ملزوم یکدیگرند، ضرورت دارد. یعنی تنها خواست یک ملت و یا اراده یک گروه سیاسی جهت جدایی یا پیوستن به کشوری دیگر کافی نبوده بلکه شرایط داخلی، منطقه ایی و جهانی تعیین کننده چنین امری هستند.

۱ -شرایط داخلی:

این شرایط خود از دو بخش عبارت میگردد که بخش اول ان مربوط به آمادگی و ظرفیت الیت حاکم و غیر حاکم جهت پذیرش مسالمت آمیز خواست جدایی یک بخش از کشور و ایجاد دولت- ملت جدید در جوار سرزمین خود میگردد. نمونه معاصر ان نیز جمهوری چک میباشد که مردم و دولت وقت آن بصورتی کاملا متمدنانه با پرهیز از خشونت و خونریزی و برای پایه ریزی روابطی صلح امیز با همسایه جدید خود و با احترام به آرای مردم اسلواکی به جدایی آن از "چکسلواکی" که در بحبوحه جنگ جهانی دوم به ضرب ارتش سرخ شوروی تشکیل شده بود، است.

مورد دیگر در مقیاسی نه چندان قابل مقایسه با نمونه چک ها، شوروی است که در آستانه فروپاشی آن الیت حاکم و غیر حاکم بر روسیه جدایی جمهوری های چهارده گانه شوروی از روسیه را پذیرفتند. در حالیکه در آن دوره هم ارتش سرخ و هم سازمان امنیت مخوف آن امپراطوری جهت سرکوبی تمام عیار خواست هویت طلبانه جمهوری های استقلال طلب، در چهار گوشه شوروی دست نخورده باقی مانده بودند. ولی الیت حاکم بر روسیه بدون ترغیب ناسیونالیسم روسی علیه استقلال طلبی این جمهوری ها و بدون بکارگیری توان سرکوب دولتی خود، نه تنها به آن تن در داد بلکه روسیه در آن دوره به رهبری یلتسین حین شناسایی استقلال تمامی این جمهوری ها ماترک شوروی را نیز بین آنها تقسیم کرد. بعنوان مثال در ان دوره تنها به جمهوری تورکمنستان از ارثیه بر جای مانده از شوروی بالغ بر یک میلیارد و هفتصد و پنجاه میلیون دلار تعلق گرفت! هرچند که نسل امروز الیت در قدرت و بعضا الیت غیر حاکم روسیه با این اقدام تاریخی مخالف اند و سعی در سلطه مجدد بر این جمهوری ها را داشته و اکثر این جمهوری های به استقلال رسیده و بویژه در آسیای میانه در تعقیب این سیاست روسیه به مناطق نفوذ و به حیاط خلوت آن مبدل شده اند. ایا در ایرانی که هنوز الیت حاکم و غیر حاکم آن در عمل تفاوتی بین " قلمرو ملی " و " قلمرو امپراطوری " قایل نبوده ودر حسرت احیای " امپراطوری ایرانی " و یا " امپراطوری شیعه به رهبری امت فارس " بسر برده و نقض حاکمیت دیگر کشورها را " اقتدار ایران " نامیده و مناطق ملی یا پیرامونی خود ایران را نیز بعنوان " مستعمرات داخلی " خود قلمداد میکنند، میتوان با الیت نمونه های فوق قابل قیاس دانست؟

ایا در کشوری که هنوز " ایجاد حکومت مقتدر مرکزی " ، معادل " برقراری وحدت ملی " پنداشته شده و فدرالیزم و خود مختاری در آن معادل " تجزیه و فروپاشی کشور " تلقی گشته و الیت حاکم و غیر حاکم بر آن زبان مادری میلیونها شهروند خود را بریده و تنها با شنیدن خواست حداقلی " خودمختاری و خودگردانی " دیگر ملت ها در ایران چهار ستون بدنشان به لرزه درآمده و فورا با آرایش لشکر شمشیر از رو میبندند، ایا اماده گفتگوی مسالمت امیز و سازش و بده بستان همانند کشورهای دموکراتیک با ملتی که خواهان جدایی از ایران باشد، خواهند گردید؟

ایا در کشوری که هنوز نیز سیستم اداره کشور در آن به همان صورت عهد عتیق در دوران هخامنشیان مبتنی بر اعزام استانداری از (مرکز ساتراپ) به مناطق ملی، بدون هیچ تغییر و اصلاحی در آن باقیمانده، دولت های ناظر و حافظ چنین سیستمی و الیت غیر حاکم آن که خاک را والاتراز انسان پنداشته و در پرستش مرزهای برجای مانده از دوران استعمار سرودها میسرآیند، میتوان آنها را با الیت جوامع مدرن، تولرانت و هومانیست برابر دانست؟ مطلقا خیر و بخش نخست از شروط داخلی یعنی مطرح شدن جدایی ملتی از آن با توجه به ظرفیت الیت حاکم و غیر حاکم مسلط بر ایران به هیچ وجه فراهم نیست! بخش دوم از آمادگی شرایط داخلی برای جدایی ملتی از یک کشور مربوط به توان " کشورسازی " آن ملت میگردد. این امر مربوط به مهیا بودن حداقلی از زیر ساخت های اقتصادی، دولتی، شهری و روستایی، سیستم درمانی و بهداشتی، آموزشی و وجود کادرهایی با تجربه در دولتمداری، بانکی و مالی، راه و ترابری هوایی و زمینی و ... وجلب حمایت مجامع حقوق بین المللی و دولت های بزرگ در شناسایی کشور جدیدی میگردد.

پرسش مرکزی در اینجا این است که کدام یک از ملت ها و اقوام تحت ستم در ایران با وجود تبعیض صد ساله که مناطق عقب مانده و غیر صنعتی و بدون زیر ساخت های معین برای " کشور سازی " در این مناطق بر جای گذاشته است، به محض جدایی فرضی توانایی ایجاد کشور جدیرا دارا میباشند؟ بنابراین هر دو بخش شروط داخلی جهت جدایی از ایران مطلقا فراهم نبوده و آن عده قلیل بعضا در میان ملت ها و اقوام تحت ستم در ایران که ناامید از حل مساله ملی ملت خود در چهارچوب ایران و مستاصل از تبعیض و ستم ملی طولانی به شعار جدایی توسل میجویند باید واقف گردند که عرصه سیاست ملی جاده یک طرفه نبوده بلکه صفحه شطرنج و میدان بزرگ تفکر و تعمق است که برای هر اقدام خود باید بارها بدور از احساسات و هیاهو به این دو شاخص از شروط داخلی اندیشید که تحقق انها در ایران هیچگونه زمینه عملی نداشته و شعار جدایی طلبی تنها بکار تغذیه نا آگاهانه شوونیستهای در قدرت و در خارج از آن جهت هموار ساختن راه قتل عام ملتی و به زیر ضرب کشانیدن مبارزات مدنی و هویت طلبانه ملی مسالمت آمیز میاید.

بویژه امروزه که رژیم نکبت اسلامی در سراشیبی سقوط و سرنگونی مختوم خود قرار گرفته است، طرح اینگونه شعارهای انحرافی مائده ایست آسمانی جهت بقای آن. زیرا رژیم از یکسو، بر عدم اتحاد سراسری علیه خود و تشکیل تفرقه بین ملتهای پیرامونی با ملت فارس حساب باز کرده و از سویی دیگر به دنبال مستمسکی هست تا بحران فراگیر در مرکز قدرت را به پیرامون به بهانه مبارزه با تجزیه طلبی انتقال بدهد! از اینرو جهت تسریع فراهم آوردن چنین زمینه ایی طبق اخبار درج یافته از درون ارگانهای امنیتی – نظامی رژیم، خود این نیروها دست به ایجاد سایت ها و وبلاگهایی در مناطق ملی توسط اوباشان محلی خود به زبانهای بومی از اذربایجان و کوردستان تا ....زده اند که وظیفه آنها طرح شعارها و درج مقالات تجزیه طلبانه و تهدید ملت فارس مبنی بر " پاکسازی نژادی فارسها " در مناطق ملی در صورت سقوط حکومت مرکزی موجود و نثار زننده ترین فحاشی ها و توهین ها بنام ملت ها و اقوام تحت ستم به این ملت به دستور ماموران امنیتی خود رژیم جمهوری اسلامی میباشد!

۲ -شرایط منطقه ایی :

ایران به عنوان ته مانده یک امپراطوری در هم شکسته آسیایی، مناطق پیرامونی آن به لحاظ اتنیکی و سرزمینی، زبانی و فرهنگی، تماما از قلمرو ملی آن فراتر میروند و با جغرافیای طبیعی خود همبستگی دارند. این امر به جای اینکه توسط الیت حاکم و غیر حاکم فرصتی برای برقراری ارتباطات مسالمت امیز و تبادل فرهنگی و اقتصادی با کشورهای همسایه و حفظ امنیت مرزها با حداقل هزینه ها تلقی گردد، آنرا تهدیدی برای تمامیت ارضی کشور می پندارند و با این توهم دیوارهای جدایی مابین این ملت ها و اقوام را با آن سوی سرزمین های تقسیم شده انها هرچه بیشتر بالاتر میبرند. نگرانی ایکه در اصل کشورهای منطقه از ایران اسلامی به دلیل دخالت های آن در امور داخلی خود و فعالیت های تخریبی آن در نشر اسلام سیاسی جهت تغییر حکومت های منطقه و از رویای خطرناک الیت حاکم و غیر حاکم ایران که دایما در حسرت فراتر رفتن از قلمرو ملی خود به احیای امپراطوری های گذشته فلات ایران بسر میبرند، باید داشته باشند! این نگرانی وارونه در خارج از ایران نیز هرازگاهی توسط به اصطلاح موسسات " پژوهشهای ژئوپولوتیک " انگلستان با انتشار نقشه های موهوم از تجزیه ایران و سهم هریک از کشورهای منطقه از این گوشت قربانی خیالی حتی بصورتی دقیق و میلیمتری دامن زده میشود. باز تکثیر این نقشه ها و هراس افکنی در میان ملت فارس از این " توطئه انگلیسی " از طرف اپوزیسیون رژیم ایران نیز گویای آن است که حتی روشنفکران غیر حکومتی این ملت نیز از افتادن در این دام انگلیسی جهت حفظ استبداد مرکزی و ایجاد تفرقه در اتحاد ملت فارس با دیگر ملتها و اقوام ایرانی علیه استبداد و خود کامگی در کشور به کنار نمانده اند! اما، از زمانیکه تنها یکروز پیش از اغاز جنگ جهانی اول در اکتبر سال ۱۹۱۴ ، اخرین علامت مرزی ایران کنونی را روس و انگلیس بدون هرگونه نظر خواهی از دولت وقت و مردمان ایران برای تعیین منطقه حایلی بنام ایران مابین مستعمرات خود درخاورمیانه و آسیای میانه، در مرز با عثمانی بر زمین کوبیدند، نقشه جغرافیایی ترسیم شده ایران از آن زمان تا به امروز با وجود تمامی تلاتمات منطقه ایی و جهانی یعنی بیش از یک قرن ذره ایی تغییر بخود ندیده است. آیا چنین ثبات ارضی ایی را که در بزرگترین مجامع حقوق بین المللی تضمین شده و مورد شناسایی رسمی قرار گرفته و بزرگترین کشور های جهان در صدد تغییر عرض و طول آن برنیامده اند، چگونه چند کشور کوچک و بویژه تازه استقلال یافته در آسیای میانه میتوانند حتی تفکر ضمیمه ساختن بخشهایی از آن آنرا بخاک خود در مخیله خود راه بدهند؟! در جنوب ایران، کشورهای عربی با حکومت های سلطانی خود اگر اختلافی با ایران دارند نه برای مخالفت با تبعیض ملی علیه اعراب ایرانی توسط حکومت مرکزی و یا رهایی انها از چنگال استبداد و فقر بلکه بخاطر اختلافات مرزی و ارضی خود عمدتا بر سر جزایر سه گانه در خلیج فارس است; ویا اگر بعضی از اینکشورها گوشه چشمی به گروه های سلفیستی در مناطق عرب نشین ایران دارند در اصل عکس العملی است دفاعی در برابر دخالت های فزاینده و تروریستی رژیم حاکم در صدور اسلام سیاسی به کشورهای آنهاست که با رفع این تشنج آفرینی های رژیم اسلامی با جایگزینی رژیمی معقول و مسئول در ایران، حمایت های حداقلی از گرو های سلفیستی نیز پایان خواهد یافت.

در شمال نیز دو جمهوری اذربایجان و تورکمنستان خود در الی منگنه رژیم بنیاد گرای اسلامی ایران و " متحد استراتژیک " آن یعنی روسیه قرار گرفته اند. این دو جمهوری خود بعنوان مناطق نفوذ روسیه مجبور به تحمل و رعایت منافع متحد ان یعنی رژیم اسلامی ایران در کشور خود میباشند تا چه برسد به دخالت در امور داخلی آن و یا حتی تصور ضمیمه سازی بخشی از قلمرو ملی ایران به جمهوری های خویش! در عمل نیز این دو جمهوری بدنبال کسب استقلال خود از شوروی از همان ابتدا از یکسو، با اخراج تمامی پناهندگان سیاسی آذری و تورکمن ایرانی از زمان شوروی به انحاء مختلف از خاک خود و با برقراری همکاری های امنیتی با رژیم اسلامی ایران حساب خود را از جنبش های ملی در آذربایجان و تورکمنستان جنوبی کاملا جدا ساخته اند. از سویی دیگر نیز آنها مایل نیستند که عناصر سیاسی و آگاه به نرمهای زندگی بشریت مدرن امروزی در اطراقگاه استبدادی خود با سابقه مبارزاتی با دیکتاتوری و خودکامگی در آذربایجان و تورکمنستان ایران حضور داشته و ارامش گورستانی آنها با روسای جمهوری موروثی را برهم بزنند! در شرق ایران نیز افغانستان خود درگیر جنگ داخلی ویرانگر طولانی با آدمخواران اسلامی طالبان است که از حمایت مستقیم و غیر مستقیم رژیم ولایی ایران برخوردارند و جهنمی اسلامی برای مردم آن چون خود ایران فراهم آورده اند و در این جهنم هیچ دولتی در آن نمیتواند حتی تصور ضمیمه ساختن خاک کشور دیگری را بخود راه بدهد.

سوال اساسی از شوونیستهای وطنی این است که آنهاکه بیش از همه در منطقه و جهان نگران تجزیه قریب الوقوع کشور خود هستند، باید جواب این امر را نیز باید داشته باشند که این تجزیه موهوم با حمایت از جنبش های ملی مناطق پیرامونی ایران توسط چه کشوری در منطقه صورت خواهد گرفت؟! اما، مهمترین مساله در رابطه با شرایط منطقه ایی این است که درهر تغییر و تحولی این شرایط داخلی است که نقش تعیین کننده داشته و عوامل خارجی تنها به نسبت عملکرد درونی عامل داخلی میتوانند بر آن تاثیر گذاشته و یا در صدد بهره برداری از آن دربیایند. عامل درونی در رابطه با مقوله تجزیه نیز خود ملتهای تحت ستم در ایران هستند که تاکنون بار اصلی را برخلاف توهمات شوونیستهای وطنی در دفاع از جای جای این مرز و بوم بعنوان اکثریت جامعه ایران بر دوش کشیده اند و بیش از یک قرن برای برقراری دموکراسی و آزادی، عدالت با مبارزین و روشنفکران ملت فارس به یک چوبه اعدام بسته شده و با یک حلقه به دار کشیده شدند و یا در یک سیاهچال شکنجه و محبوس شده اند! این امر خود گویای آنستکه کسانیکه از هر گوشه مملکتی دفاع کرده و میکنند و برای آزادی و عدالت برای یک سرزمین فدا میشوند نه تنها با اتکا به کشورهای منطقه خواهان تجزیه ان نیستند بلکه خواستار حفظ و پویایی و جاری شدن نرمهای امروزی زندگی بشریت در آن و محو استبداد و ستم ملی در این سرزمین مشترک میباشند. مساله حایز اهمیت در ایران اینست که برخالف تصور شوونیستهای توهم زده وطنی، مساله ملی در کشور ناشی از تحریکات خارجی ها نبوده بلکه شالوده و زمینه ای داخلی دارد که عوامل خارجی نیز تنها بر بستر آن میتوانند تاثیر گذار باشند; و اگر شوونیستهای توهم زده ایرانی حقیقتا نگران تجزیه ایران هستند باید با تجدید نظر در ایدئولوژی نژادی ضد انسانی و برتری جویانه خود، شالوده ها و زمینه های ستم ملی را از بین ببرند و نه به تداوم "حکومت مقتدر مرکزی " برای یک ملت و علیه دیگر ملت ها و اقوام ایرانی اجازه بدهند. ملت ها و اقوام تحت ستم در ایران نه جدایی از کشور و نه امتیازی ویژه نسبت به ملت فارس بلکه تنها و تنها برابری با ان را خواستارند! ٣-شرایط جهانی جغرافیای سیاسی کنونی جهان با تغییر قلمروهای امپراطوری ها به قلمروهای ملی بدنبال پیمان صلح " وست فالن " در اروپا و با جهانگیر شدن مدرنیته و با تقسیم امپراطوری عثمانی توسط فاتحان جنگ جهانی اول و با توافقات مرزی ویا با خونینترین جنگها با دولت – ملت سازی های استعماری شکل گرفته است.

بخشی از مرزبندی های موجود حتی با رسمیت یافتن آنها در مجامع حقوق بین المللی بویژه در سازمان ملل متحد، تا به امروز نیز مورد قبول بسیاری از ملت های تجزیه شده با دولت – ملت سازی های نامربوط به واقعیت اتنیکی و سرزمینی آنها نیست. مثال در خاورمیانه مشکل میتوان کشوری را یافت که وجود " ملت " آنها با حد و مرزهای " دولت " شان منطبق باشد. اما، از نظر معماران و حافظان قدرتمند جهانی آن کوچکترین تغییر در این جغرافیای سیاسی، نظم کنونی را در کل جهان برهم زده و دنیا را در بحرانی فراگیر و بی پایان فرو میبرد.این تفکریست که مطابق آن حتی کشورهای موسوم به دموکراسی و آزادجهان نیز حاضر به پذیرش کوچکترین تغییر در وضعیت جغرافیای جهانی نشده اند. تازه ترین نمونه ان نیز برخورد اتحادیه اروپا در نفی استقلال طلبی مردم کاتالونیا و تحت پیگرد قرار دادن رهبران آن در اسپانیا و برقراری تحریم های جدی علیه روسیه به دلیل ضمیمه سازی کریمه به خاک خود ویا عدم پذیرش جهانی و منطقه ایی و داخلی نتیجه همه پرسی کوردستان مبنی بر استقلال آن از عراق میباشد! علیرغم این واقعیت جهانی، شوونیستهای وطنی ما دایما با توسل به تئوری توطئه از " اراده جهانی بویژه امریکا از بالکانیزه کردن ایران و تقسیم ان به کشورهای کوچک " ، ملت خودی را دچار هراس ساخته و سرآغاز آنرا نیز تغییر سیستم حکومتی غیر متمرکز به سیستم فدرالی به جای " حکومت مقتدر مرکزی در ایران " معرفی میکنند! در حالیکه سیاست امریکا در حفظ یکپارچگی دو کشور همسایه ایران، یعنی افغانستان و عراق که در هر دو حضور نظامی گسترده و طولانی داشته و زمینه های عینی برای تجزیه آنها بعنوان دو کشور کثیر المله با فرهنگها و مذاهب مختلف را یکجا دارا بوده اند و خصومت های قومی و مذهبی در آنها به جنگ داخلی ویرانگر کشیده شده است، خود دلالت بر بطلان اوهامات شوونیستهای وطنی چه از نوع حکومتی و چه غیر حکومتی آن دارد.

در مورد بالکانیزه شدن ایران نیز انها یا دلایل اصلی فروپاشی یوگسلاوی را از مردم پنهان میسازند و یا خود بر آن آگاهی ندارند. زیرا، اولا کشوری بنام یوگسلاوی تنها بعد از جنگ جهانی اول توسط فاتحین ان با الحاق چهار مستعمره دیگر عثمانی به صربستان بوجود اورده شده و این ملتها نه همانند ملت ها واقوام ایرانی در درون یک فلات هزارها سال در کنار هم و در جنگ و صلح حکومت گری متناوب بر یکدیگر، در طول تاریخ در هم تنیده نشده بودند و تنها نقطه اشتراک آنها مستعمره شدگی برای عثمانی بوده است. از جنگ جهانی دوم تا فروپاشی این کشور بدون ریشه تاریخی را نیز تنها سایه سنگین "مارشال تیتو " بر فراز مرزهای ساختگی آن در پیوندی اجباری حفظ کرده بود. ثانیا، با اغاز بحران اقتصادی در یوگسالوی در اواخر دهه هشتاد حاکمان آن چون میلوسویچ ها سعی در صدور این بحران به پیرامون کرده و انرا به بحرانی سیاسی فرا رویانده وبا توسل به کشتار و پاک سازی های نژادی کشور را بکام اتش جنگ داخلی فرو بردند.

ثالثا، یوگسلاوی آخرین بقایای به اصطلاح سوسیالیزم در اروپای شرقی بدنبال فروپاشی شوروی بود که وجود آن در اروپا برای فاتحین جنگ سرد امری غیر عادی و وصله ایی ناجور بر این قاره بود که بهانه الزم برای نابودی آنرا نیز سوسیال – شوونیستهای صرب با ارتکاب ضد انسانی ترین جنایت قومی برای آنهافراهم آوردند! یعنی عامل تجزیه و فروپاشی یوگسلاوی در اصل همان ملوسویچ های داخلی آن بودند که متاسفانه نوع ایرانی انها در ایران نیز در قدرت بوده و حاملان دیدگاه های راسیستی و شوونیستی در خارج از حکومت نیز تطهیر کننده جنایات و توجیح گر سیاست های نژادی حاکمان هستند. این دیدگاه غلبه یافته بر حکومت و اپوزیسیون در ایران مدتهاست که با تعریفی ناب از وجود یک ایران یکدست، تنها با یک ملت و یک فرهنگ در پی پاکسازی آن ازهر درهم آمیختگی با هر " عنصر بیگانه " میباشد. انها با انکار وجود کثیر المله بودن واحد جغرافیایی ایران حتی با نازیست های آلمان هیتلری برابری کرده و اگر شرایط آن فراهم گردد ابایی از " پاکسازی نژادی" در کشور به سبک میلوسویچ های صرب بخود راه نخواهند داد و با این جنون راسیستی تنها آنها خطری بالقوه برای تجزیه و فروپاشی کشور هستند.

با توجه به تفاصیل فوق، تجزیه ایران امریست غیر واقعی و ناممکن. زیرا، برای این امر نه هردو بخش از شرایط داخلی و نه شرایط منطقه ایی و جهانی وجود دارد ونه حتی هیچ حزب و سازمانی که حقیقتا نمایندگی یکی از ملت ها و اقوام تحت ستم در ایران را بر عهده دارند، چنین خواست غیر واقعی و غیر منطقی ایی را هیچگاه در منشور و یا برنامه های خود نگنجانیده اند! بنابراین هیولای ساختگی تجزیه طلبی که توسط الیت حاکم و غیر حاکم ملت فارس در ایران در بیش از هر کشوری در منطقه و جهان ترجیح بند هر سخن انهاست، تنها تراوشات مغزهای بیمار نژاد پرستان ایرانی میباشد. اینده نشان خواهد داد که ایا در میان روشنفکران و فعالین سیاسی تاثیر گذار بر ملت حاکم، ان خرد سیاسی و انسانی الزم بوجود امده است که از راه تاریخی پیموده شده نافرجام و فاجعه امیز در روابط ملت ها و اقوام در کشور و خطراتی که ایدوئولوژی پان ایرانیستی و شوونیستی طی یک قرن متوجه وحدت کشور و در مبارزه با استبداد کرده، تجربه و درس الزم را اموخته اند تا   ایران را بسوی یک جامعه واقعا دموکراتیک و پولورالیسمی و یک " ملت نوین " و عقلانی و نه " ملت غریزی " و " نژادی "   هدایت بکنند؟

بویژه انکه امروزه هیچ منطقی نمیتواند اقوام و مللی را که با برخورداری از خصوصیات مشترک، اگاهی و وجدان ملی    خواستار حفظ هویت ملی و اتنیکی خود، از طریق زندگی برابر و مسالمت امیز با دیگران در یک واحد جغرافیایی هستند،   جدایی طلب و اشوبگر و برهم زننده وحدت ملی دیگر ملت ها بشمار آورد و به آسانی بدون واکنش جهانی آنرا سرکوب نمایند. آنچه که مربوط به تورکمن ها در ایران میگردد، اگر وطن را نام سرزمینی فرهنگ بدانیم، فرهنگ و منیّت ما تورکمن ها در تورکمنصحرا شکل گرفته و آن نیز در سرزمین بزرگتری بنام ایران واقع شده است. جهت حسن ختام این مبحث را با یاد و جمله ایی بیاد ماندنی از زنده یاد توماج به پایان میرسانیم : در سال پنجاه و هشت در بحبوبه وقایع تورکمنصحرا یکی از دوستان دوران دانشگاهی توماچ از تهران به دیدار وی به تورکمنصحرا امده و در ملاقات در خانه ایشان از وی پرسیدند که نظرتان در مورد تورکمنستان شوروی و امکان پیوستن شما به ان چیست؟ در جواب توماج گفتند که " شاید من بیش از هر فرد تورکمنی در تورکمنستان شوروی خویشاوند داشته باشم، اما کسی نه در خانه خویشاوندان خود بلکه در خانه خود زندگی میکند و ما نیز در خانه خود در تورکمنصحرا زندگی میکنیم که انهم در ایران واقع شده است"!

کانون فرهنگی - سیاسی خلق ترکمن ۲۰۱۸-۱۲-۱۵ 


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۱)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست