یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

دو داستان
شوهرخاله فرانتز و داستان یک عشق


علی اصغر راشدان


• مادرم نامه ای از شوهرخاله فرانتز که سرگرد بازنشسته بود، دریافت کرد. گفت خیلی خوشحال است، شوهرخاله نوشته میخواهد از من یک انسان منظم بسازد و ماهی هشتاد مارک هزینه دارد. باید به شهری که شوهرخاله زندگی میکرد میرفتم. جائی غم انگیز و طبقه چهارم بود. خانه های بلندتری هم در اطرف بودند و باغچه نداشت. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
چهارشنبه  ۱۶ آبان ۱٣۹۷ -  ۷ نوامبر ۲۰۱٨


 
Ludwig Thoma
Onkel Franz
لودویگ توما
شوهرخاله فرانتز


(۲۱ژانویه ۱٨۶۷-۲۶آگوست ۱۹۲۱،نویسنده،ناشروویراستارآلمانی بود.)


    مادرم نامه ای ازشوهرخاله فرانتزکه سرگردبازنشسته بود،دریافت کرد.گفت خیلی خوشحال است،شوهرخاله نوشته میخواهدازمن یک انسان منظم بسازدوماهی هشتادمارک هزینه دارد.بایدبه شهری که شوهرخاله زندگی میکردمیرفتم.جائی غم انگیزوطبقه چهارم بود.خانه های بلندتری هم دراطرف بودندوباغچه نداشت.
    هیچوقت اجازه نداشتم بازی کنم. هیچ کس آنجانبود.تنهاشوهرخاله فرانتزوخاله آنا تمام روزدراطراف می گشتندومواظب بودندهیچ اتفاقی نیفتد. شوهرخاله خیلی سختگیربود، همیشه بادیدنم می گفت:
«فقط منتظرباش، پسره تخس، حسابی حسابتو میرسم. »
آدم می توانست ازپنجره توخیابان تف بیندازد. اشتباه که می افتاد، صدای تق وحشتناکی داشت. روآدمهاکه می فتاد،عصبانی اطراف رانگاه می کردندوفحش های زشت می دادند، می خندیدم، بعدازمدتی دیگرچنگی به دل نمیزد.
    پرفسورنمیتوانست اذیتم کند،میگفت:
« توشهرت بدی باخودت آوردی. »
   حقیقت نداشت، این شهرت به این خاطربودکه تو «ناختهافن»برای خانم مدیرشربت جوشان درست کرده بودم.
   قضیه مال خیلی پیش بودوپرفسورلازم ندانست پوستم رابکند. شوهرخاله فرانتزاوراخوب میشناخت واغلب پیشش رفته بود. توافق کرده بودندهردونفر تامی توانندمچم رابگیرند.
    ازمدرسه به خانه که میرسیدم، بایدبلافاصله می نشستم ومشقهای شبم رامی نوشتم. شوهرخاله همیشه دادمیزدومی گفت:
«دوباره ودرست بنویس،احمق!فقط صبرکن، پسره تخس، میام سراغت.»
   یک باربایدیک مسئله ریاضی راحل میکردم. نتوانستم جواب درست دربیاورم وازشوهرخاله پرسیدم، به مادرم گفته بودمی خواهدکمکم کند. خاله هم گفته بود:
«شوهرم خیلی بامعلوماته، من خیلی چیزاازش آموخته م. »
   رواین حساب خواهش کردم کمکم کند،صورت مسئله راخواندوگفت:
« نمی تونی دوباره بنویسی وحلش کنی، پسره ی بی ارزش تخس؟این که خیلی ساده ست. »
   نشست وقضیه رابررسی کرد.قضیه به سادگی حل نشد. تمام بعدازظهرنوشت وحساب کرد، سئوال کردم هنوزتمامش نکرده، فحشهای زشت بهم داد، اوقاتش گه مرغی بود. صورت مسئله راآوردسرغذاوگفت:
« حالامی تونی پاکنویسش کنی. خیلی آسون بود، من بایدکارای دیگه میکردم، احمق تخس.»
    مسئله رانوشتم وبه پرفسوردادم. پنجشبنه ورقه هاراآورد، فکرکردم «آ»میگیرم، اماباز یک چهاردیگربود ،تمام ورقه قرمزبود، پرفسورگفت:
« به همچین حل احمقانه روتنهایه الاغ میتونه بکنه.»
گفتم « این مسئله روشوهرخاله م حل کرده، من فقط رونویسش کرده م. »
تمام کلاس خندیدندوصورت پرفسورگل انداخت، گفت:
«پست فطرت دروغگو، دوباره میری اطاق بازداشت. »
   ودوساعت فرستادم اطاق بازداشت. شوهرخاله منتظرم ماند. هروقت زندانی بودم، همیشه اوآزادم می کرد. دادزدم:
« تقصیرتوست که مسئله رواشتباه حل کردی. پرفسورگفت فقط یه الاغ اینجورمسئله حل میکنه. »
اول حسابی گوشمالیم کرد، بعدرفت. دوستم « گرایدرهاینریش»، اورادیده بودکه توخیابان باپرفسورمیرفته. پرفسورمثل همیشه ایستاده وشوهرخاله بااشتیاق تمام حرف میزده.
    روزبعدپرفسورصدام کردوگفت « صورت مسئله تودوباره خوندم، کاملادرست حل کردی، باروشی قدیمی که الان دیگه رسم نیست. توبازداشت شدنم چیزی ازدست ندادی، مثل همیشه شایسته ش بودی، چراکه تورونویسی اشتباه کرده بودی. »
    این تصمیم راباهم گرفته بودند. به خانه که رسیدم شوهرخاله هم همین راگفت:
« باپرفسورت حرف زدم. حل مسئله درست بود، توتوپاکنویس کردن اشتباه کردی، پسره ی تخس. »
    کاملافهمیده م، حل مسئله ازریشه غلط بود. مادرم برام نوشت:
« شوهرخاله ت نوشته دیگرنمیتواند کمکت کند، یک مسئله ساده راهم نمی توانی حل کنی ودرنتیجه مایه ی شرمندگی هستی. نوشته آدم شروری هستی....»



۲


Otto Jägersberg
Eine Liebesgeschichte
اتویگرزبرگ
داستان یک عشق


(متولد۱۹مه ۱۹۴۲،اهل مونسترآلمان است.)

         یوهاناخیلی پیش ازخوشبخت زندگی کردن خسته شده بود. درگران ترین هتل استراحتگاههای درمانی آب معدنی زندگی می کرد، به این امیدکه دراین روزهای طولانی پیش ازفصل تصمیم قابل استفاده ای درزمینه ادامه زندگیش بگیردکه به یک زندگی متفاوت سهل الوصول منجرشود. بایددرصورت امکان، آینده ش رادرکنارمردی خوشایند، باکمی آرامش، جفت وجورکند.
   ارزشش راداشت که بااین تلاش، جایگاهش رابهترکند. روزهاهدرمی رفتند. مهمان های هتل، سالن های خسته کننده راعوض وبه این شکل خودراخرسند میکردندووقت می کشتند. هرروزدوباره تقویم رالکه دارمی کردندوسلطه خستگی راعمیق تر. یوهاناسرخورده، پایان راانتظارمی کشید، تابه اطاق نایس باحمام وپنجره روبه سالن سبزباچشم اندازگروه درختهای برگزیده وآبهای گرم جوشنده محلی، باغذای تمام وقت ازپیش رزروشده برود.
    درمحل پذیرش دراحاطه کارکنان، بهش پیشنهادخروج شد. درنهایت تنهابایک شب ماندنش درآنجاموافقت شد، به این شرط که به اطاق دیگری نقل مکان کند. مسئول پذیرش منتطرشوک ورودیک شرکت کننده کنگره است. سازمان دهندگان اطاقهای باحمام، دنبال ترتیب دادن کارند. ازکجا؟اطاق مناسب دردسترس نبود. یوهاناخیلی خسته بود، رفتن به اطاق تازه راردکرد. مسئول باخنده ای خوشایند ،تخفیف ازطرف هتل راهم منظورداشت.
یوهانادرجالرزید.چیزی دراودرست نبود؟چیزی به عنوان گرفتن تخفیف دراو دیده میشد!
    ازوضع خودنگران وازپرروئی مسئول پذیرش عصبانی شد. فوری هتل راترک وبه منطقه توانبخشی آبگرم نقل مکان کرد.
    یک شب تمام ورودممنوع: مسئولین میزقمارکازینوراهدف گرفتند. تولباسهای پوسیده شان لحظه نهائی انهدام لانه کرده بود، تنهاپیشبندپائین آفتاده روشلوارها شان شبیه سکه عریان میدرخشید. یکی نگاهی جستجوگرانه وآزمایشی طرف یوهانا انداخت.
«خب، که چی؟»
یوهاناهمانجابی هدف پرسه زد، هیچ چیزدراطرافش نیافت که حسی برانگیزد. خودرا زیرفشارتصاویربی حسی دیدکه ترتیب داده بودند. تصاویرجواهرات، زنبق دره های کوچک پهلوئی شکفته درپنجره ها، درختهای کاج وچشمه های جوشان، دستکش ارغوانی، شکلات وعصا، خاطرات راتوذهن زنده می کردند. درویترین نمایش تاتر، تصاویر بازیگران، باهایلایت لازم به نمایش گذاشته شده بود. درپوسترهای رنگارنگ، تلاشهای صادقانه سرگرم کننده درحمامهای آبگرم وتنظیم گروه پزشکی سیارباافراط، یادآوری وآگهی شده بود. پانلهای ملاقات، ترتیب رفتن به محل درمان رامیدهند-برای توان بخشی ودرمان شروع وباشیبی ملایم بالامیرود، بعدکنسرت درمان شروع وسرآخربه گفتگوی شب منتهی می شود.
    یک اکیپ تخلیه معدن، تحت راهنمائی ازکناریوهاناگذشتندوتوردیف بنفشه های سبز، دقیقابه طرف سردابه هادویدند.
    ازخانه توانبخشی صدای بلندموزیک به گوش میرسید. یوهانابلافاصله قدمهاش رابه آن طرف میزان کرد.
    زیرسقف صدفی طراحی شده باسیلابهای بهاری، امیتازبندی توغرفه جریان داشت. اجرای قطعه موزیک تازه پایان یافته بود.
    ازصندلیهاونیمکتهای پارک، تشویق اوج گرفت. رهبرارکسترخودرا کاملاخم وتعظیم کردوناپدیدشد. یوهانامنتظرماندوصندلی ئی جستجوکرد. تنهایک نفرازاعضای ارکستر درجاماندتادرمدت استراحت موردتوجه قرارگیرد. همان بالانشست وخودرابه ویالنسل تکیه داد.
«اینم شدزندگی؟»
    رهبرارکستربرگشت، بامرددست دادوتعظیم کرد، عصاش رابه تندی پائین آورد، صدای موزیک بیدرنگ اوج گرفت. ترانه «سولوایگ»چه دلنشین بود. یوهاناسرش راعقب کشیدوگوش سپرد.
    یک ساعت خوب توپارک. ترانه سولوایگ میان صندلیهاوبیماران امیدواربه معجزه توانبخشی پیچید. نوازنده آماده اجرای برنامه، درآرزوی نوازنده ای دیگر، تنهاایستاد. رهگذرهانانشان رامی خوردند. بازنشسته ها روءیامیدیدندویوهانابه احساسات آرزومندانه خودپی می برد. دراین ضمن بیمه خصوصی شده هابانزاکت درشیب شنها لخ لخ میکردندومی رفتند، گوش میدادندومی شنیدند، لبهاازچشمه های آب گرم هنوز نرم وآویخته بودند.
یوهاناخودراجمع وجورکردورفت.
    مهمانهای توانبخشی خودرابین ستونهافشرده وتراسهارابالارفتند.
یوهانابه کدام چهره نگاه کردکه تنهاازحسرت قهوه وکیک میگفت-ازراه دور.
    شب لبریزازتنهائی کنارمیزهتل. یک جورصورت غذای کهنه. یوهاناچنگال رابه حباب سبز، قرمزوسفیدکپه خوراک مالید. چندقاشق سوپ، کمی گرمش کرد.
   درآخرهای تازه واردها، مردی چهره گلگون متمایز، بهش خیره شد.
«خدای من،شب گذشته!»
    چشمهاش راازنگاههای مردپائین گرفت، قاشق راگذاشت وبه اطاق برگشت. یکی ازتازه آمده های بالاترین طبقه بود.
«حتماکارکنان کنارش ساکنند، فرق نمی کند. »
    دستی به بروروی خودکشید. بالارفت، کلاهی راکه توکارتن نگاه داشته بود، برداشت وروموهاش گذشت. پله هارازیرگام گرفت تاشبانه توسالنهاقدم بزند. خپله گلگون، تقویم حوادث اتفاق افتاده رامیخواند. انگارثروتی بهش پیشنهاشده باشد، شگفتزده خودرایک قدم عقب کشیدوراهش راادامه داد.
«معذرت میخوام!»
وباتعظیمی کامل ازسرراه کناررفت. یوهاناخندید. کلیدراکه داد، سرش راازمسئول پذیرش برگرداند، بعدازخیره شدن دوستانه، سرش رابراش تکان داد.
   یوهاناجلوی ورودی تمام خانمهای بیکاره رابه تمسخرگرفت:
«توزباله کجا؟الان مرداروروپشتشون دارن.»
    توباغ گیاه شناسی تاپل کوچک پرسه زد.مردگلگون توشن هاخرت خرت کردوبه طرفش آمد. یوهانابه آب خیره شد. ماه توآب بازی می کرد.
«شب آخرشه. خب، حالابیاجلو! »
   مرددرواقع لقمه نانهائی توجیب داشت - درآمدماهی قزل آلا.
«چه شیرین!»
    تنهادرآمدمردنبو، اینهاراهم میدانست: بزرگترین مهاجرت ازدریای منجمدبه حوزه مربوطه، پرش زیرکانه روی آب بندهای راه دور، محل تخم ریزی برای شبهای کریسمس، بعددرماه مه: خالداریاآبی، کانادائی کبابی یانوع تشخیص ناپذیرپکنی، قزل آلای تروتا، ازریشه کلمه خالدارآلمانی. درضمن معرفی دورودرازقزل آلای رنگین کمان ازفرهنگ ماهی اروپای قدیم.
یوهاناباخودمزاح کرد « تو، بوگندو، مسیرقدماتوتغییرمیدی!باآنهمه آگاهی هیولاواریک پرورش دهنده ماهی؟بعدازآن نظریه پردازی سنگین، خوشخو به نظرمیرسی.»
یوهانامردرابااسم کوچک نامید، بایدجرات میافت.
    سرآخرجلوی بانک آلمان، مردبازوش راگرفت. محکم. مثل ویسکی دربیشتر زندگیش. یوهانانمی توانست برخوردی بهترازآن داشته باشد. وکیل مجازیک شرکت قابل کنترل درمنطقه. پوشش پلاستیکی پردوام. روزره پوش هم که باشد، خراش برنمیدارد. ازنوعی حفاظ ساده خاص، رومبل های آشپزخانه استفاده شده.
«حتماازاختراعات خودشه. به همین دلیل اینجاست. کنگره تولیدکننده ها، باعنوان: آشپزخانه درآینده. خانمش؟چیجوری سالهابااین وضع کناراومده؟»
بله، یوهاناقضیه رادرک میکند. مرددرکارش غرق شده، تاشانه هاش حسابی فرورفته. وخودش، یوهانا؟یوهاناآن چیزخاص رابهش داده: متبرک باددوران کودکی در«پومرانیا»، ثروتی که دیگردرتملک هیچ کس نیست. جدائی بی بهانه وبی کودک، درآخرین جلسه آینده تجارت، شکر، کارآمد، که روزگاری شماره حسابی مطمئن بوددریک گیاه. حالا سفر های بی هدف، معلوم نیست کجا،ا نتهای جهان.
   مردمثل یک پیروزبه یوهاناگفت« وتو.»
   یوهانابهش گفت « الکل شماروازخودراضی وبوسیدنی میکنه. »
برنهاردتوگوش گلگون یوهانازمزمه کرد.
   تورختخواب-تواطاق مردی که بیرونش کرده بودند-مردازنیرووگفتگو، شگفتزده وچهره گلگونش برافروخته بود.حسابی بااطاق ورختخواب اخت شدند.
    یوهاناکنارمردخوابیده درازشد. دهنش کمی بازمانده، یکنواخت نفس می کشید. دوستانه وکامل ودرواقع خوشحال به نظرمیرسید. سولوایگ مثل تیک تیک ساعت، نه خیلی آهنگین، خستگی ناپذیروباخرسندی، مدتی آهسته زمزمه کرد. درنیمه تیرگی ونه افکارناخوشایند، به آینده اندیشید.
    درخانه ای که مرداورابه شام دعوت کرد، درابتداهرروزبه دیدنش میامد، بعدبه هفته ای دوبارتقیل یافت. مردآنجابینگووبولینگ بازی میکرد. اوایل تابستان خواست بایوهانابرودبادن بادن. یوهاناخواست بروددریا.
    ازماهیانه ای که مردبهش میداد، یوهاناتوانست سیصدمارک به پس اندازهااضافه کند.
بعدازگذشت دوسال یوهاناهنوزعاشق مردبود...


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست