یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

تا اطلاع ثانوی از هرگونه فعالیت معذوریم


مارال سعید


• دورهمی نمی توانست اینگونه پایان یابد. اگر هیچ نیاموخته باشند این آموخته اند که سیاست در نهایت توافق است. راه رفته را نتوان بازگشتن. هیچکس نمی خواست تصمیمی گرفته شود که به بنگاه جدید آسیب رسد، پس میبایست توافقی بزرگ صورت گیرد. جمعهای چند نفره مشغول به رایزنی و جلسه از شکل رسمی خارج. یک امر مسلم بود؛ دو بنگاه در یک شکل و شمایل در کنار هم و شانه به شانه و همطراز نمی توانست ادامه ی حیات دهد. اما چه باید کرد که چراغ بنگاه فعلی سوسو کند؟ ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
سه‌شنبه  ۱۵ آبان ۱٣۹۷ -  ۶ نوامبر ۲۰۱٨


داستان با سفر یکی از پدرخوانده ها برای جشن اومانیته به شهر عشق آغاز شد. همانجا بود که با دیدن دوستان و همشهریها غم غربت ترکید و قرار بر این گذاشته شد تا آستینها بالا زنند و خانه ی پدری آنگونه بازسازند که برای همه جا باشد. و بدینگونه سوغات آن سفر، خبرِ عَنبرآگین "همه به زیر یک سقف" شد.   
طبیعی بود ایده ی "همه به زیر یک سقف" ایده ای برخاسته از عشق بود نه از عمل، پس می بایست لباس حقوقی بر آن می پوشاندند تا بتوان آنرا در جمع معرفی کرد و با رأی اعضا برای آن مقبولیت خرید. ماشین دمکراتیک سازی به راه افتاد، اما علیرغم طبع آسان پسند پدرخوانده گان، شد آنگونه که خواجه ی شیراز گفته بود "... که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها".
کسی حاضر نبود به پیشنهاد مُصلحان گوش فرادهد که؛ گذشته و آنچه بر شما گذشته را به تاریخ بسپارید. تک تک شما تاکنون حداقل عضو دو بنگاه بوده اید پس عضویت در یکی دیگر چیزی را ماهیتاً تغییر نخواهد داد. پس همچون بسیاران، اجازه دهید بنگاه های موجود باشند و شما نیز طرحی نو دراندازید. لیک پدرخوانده گان پای در یک کفش که ما میخواهیم خانه ی پدری را باز سازیم ولاغیر. بوی خاک خانه ی پدری چنان در فضا پیچیده بود که اعضا، سرخوشانه و اَحسَنت گویان رأی میدادند و هرآنکه را کمی تعمُّق میکرد به دیده ی شک می نگریستند.
ساعات و روزها گشتند و زمانه دی شد، بعضی آمدند، بعضی رفتند و بعضی حتی دوشقّه گشتند لیک پدرخوانده ها کوتاه بیا نبودند. از پس ده سال کش و واکش بالاخره بارقه های امید در بهاری که گذشت باریدن گرفت. همه گرد آمدند و چون غبار راه از تن برگرفتند معلوم گشت؛ علیرغم آنکه مصوّب گشته بود؛ عضویت در بنگاه نو، فردی خواهد بود پدرخوانده ها اصرار بلیغ دارند تنها بنگاه عملاً موجود نیز تعطیل گردد. البته بحث تعطیلی ی بنگاه، مطلب نویی نبود اما گویا تا آن روز کسی آنرا جدی نگرفته بود. طنز روزگار آنکه تا همینجا هم اکثریت بزرگی دو یا چند عضویتی بودند و هنوز هستند.   
برخلاف آنچه که پدرخوانده ها اینجا و آنجا، رسمی و غیررسمی اعلام میداشتند: تاریخ مصرف این بنگاه مُنقضی گشته و ما همگی با بستن آن پا به بنگاه جدید خواهیم گذاشت. به ناگاه مشخَّص گشت؛ اعضای تنها بنگاه عملاً موجود هنوز نتوانسته اند یکدل و یک رأی شوند. درهرحال، آنها که کار را تمام شده می انگاشتند نگذاشتند بیش از این قافیه تنگ شود لذا ردای دمکراتیک بر شانه انداختند و با تمهیداتی شش ماه وقت خریدند تا بتوان باقی را در این فرصت به سر عقل آورند.
آن جمعی که تاکنون سرخوشانه و چشم بسته رأی میداد اینبار در بازگشت به خانه، سر در یقه ها فرو بُرد و پَر خویش بَر آن دید. اکنون از خود می پرسیدند؛ ما کیستیم که بتوانیم برای این بنگاه تعیین تکلیف کنیم؟ سوآلی که پاسخ بَر آن، دل شیر میخواست و روحیه ی ماهی سیاه کوچولو. نه پای رفتن داشتند و نه دل ماندن.
در توبتوی شامورتی بازیهای دمکراتیک و غیردمکراتیکِ پیش و پسِ این سالها، رَوش و مَنش و کنش پدرخوانده گی مانع از آن گشته بود که رفقا چاه ببینند و پا در هَچَل ننهند. هَچَلِ مشروعیت! نیروهای داخل کشور موضوعی بود که صرفاً هر دو سال یکبار، در مجالس دورهمی آنهم گذرا، نیم نگاهی به آن انداخته میشد و آگاهانه یا ناآگاهانه از کنار آن می گذشتند و کسی هوشیار عاقبت کار نبود. شاید بتوان گفت؛ جبر شرایط بود که ایده ی قطع بند ناف از پایگاه اجتماعی را بر رفقا تحمیل کرد و باز شاید در آن زمان نمی توانستند عوارض ناشی از این قطع ارتباط را دریابند. به دیگر سخن، شاید می بایست سی سالی می گذشت و ماهی سیاه کوچولو خود به در و دیوار میزد تا بالاخره دریابد بدون آب مانده است و آن آبست (پایه اجتماعی) که به ماهی سیاه کوچولو جان و مشروعیت می بخشد نه برعکس.
در این میانه چون کار تمام شده تلقی می شد حتی صندلیهای بنگاه نوین! نیز تقسیم شد. الباقی دستشان در پوست گردو ماند و در طول شش ماه به دو دسته تقسیم گشتند، گروهی که اعتیاد به عضویت داشتند و اینجا و آنجا برایشان علی السویه بود، شانه ای بالا انداختند و جام زنان بر عضویت خود در بنگاه نو مُهر تأیید زدند. گروه دوّم با توجه باینکه آرای تاکنونی و تصامیم گرفته شده را دارای اشکال حقوقی میدانست و از تسامح خویش شرمگین، تصمیم گرفت بیش از این بَر "غلط" صِحّه نگذارد.
پائیز آمد و شش ماه به سر رسید. در بیستم مهرماه بی هیچ ساز و نقاره و بدون کوچکترین اعلان عمومی، کنگره شانزدهم با چراغ خاموش آغاز به کار کرد. "یاران، دوستان، فعالین سیاسی و مردم ایران" البته اجازه یافتند تا در پایان مهر ماه از برگزاری آن باخبر شوند (حتماً با این توجیه که حَرامیان نشنوند و نبینند و نپرسند). هیچکس نیز نپرسید چرا در قلب اروپا باید دولا دولا به کنگره رفت و چرا باید با چراغ خاموش آنرا برگزار کرد! عادت چیز بدیست، چه آنها که علمدار پدر خوانده گی اند و چه آنها که بر پدر خوانده گی گردن می نهند.
علیرغم آنکه هفت خاج رفته باشی و خود ختم روزگار بدانی حتی اگر عمو سام هم باشی گاه سیر وقایع بگونه ای پیش میرود و جریان می یابد که کار از دست صحنه گردانان خارج می شود. و چنین شد در این دورهمی، و آن زمانی بود که عده ای برخاستند و اعلان داشتند؛ کارهای انجام شده ی تاکنونی جمله غیرحقوقی پیش برده شده و تصمیم ما بر اینست تا به این کار خاتمه دهیم. ما رسماً اعلام میداریم بستن بنگاه در حیطه ی وظایف ما نیست لیک مخالفتی با عضویت رفقا در بنگاه جدید نداریم. فلذا؛ دعای خیر ما بدرقه ی راه آنها که میروند لیک ما می مانیم و چراغ بنگاه روشن نگاه میداریم تا که گر روزی کاروانی با صدای زنگ، راه می جُست، سو سوی فانوسمان پیام آور و روشنی بخش ردّ پاها باشد.
سکوت مُدهشی بود و کلامی سخت، کم کمک پچ پچه ها وِل وِله شد. پس چه باید کرد؟
پدرخوانده رشته ها پنبه دید، نَعره سرداد، کلاه بر زمین کوفت و برخاست. رفقا! شما دارید با آبروی جنبش بازی می کنید. این بنگاه، تاریخِ مَصرفش تمام شده، و با این وضعی که چندین سال است گرفتارش هستیم از ما هیچ کاری ساخته نیست. آیا می خواهید همینطور منفعل باقی بمانید؟ به آینده نظرکنید، در گذشته نمانید.
یکنفر برخاست: رفیق! در آنجا چه می خواهیم بکنیم که اینجا نمی توانیم؟ آیا چیزی تغییر کرده؟ ما با همین سر و وضع به بنگاه جدید اسباب میکشیم آنجا چند ده نفر به ما اضافه می شوند. جز اینست؟ یا چیزی اضافه و کم گشته که ما بی خبریم؟ واقع آنست ما همین شرایط "پات" را در بنگاه نو نیز ادامه خواهیم داد. آیا این نمی بینید که چند سال بعد باز باید در مقابل جمعی ایستاد و گفت: ببخشید، از ما هیچکاری ساخته نیست!
یکی دیگر: از سال ۱۳۶۵ تا بحال ما خودمانیم و خودمان. کم شده ایم که افزون نه! آیا ما میتوانیم خودمان به خودمان وکالت بدهیم و کرکره ی بنگاه را پائین بکشیم!؟ ما کی هستیم؟
بیش از این تاب ایستادن نداشت، کلاه از خاک برگرفت و از در خارج شد.
دورهمی نمی توانست اینگونه پایان یابد. اگر هیچ نیاموخته باشند این آموخته اند که سیاست در نهایت توافق است. راه رفته را نتوان بازگشتن. هیچکس نمی خواست تصمیمی گرفته شود که به بنگاه جدید آسیب رسد، پس میبایست توافقی بزرگ صورت گیرد. جمعهای چند نفره مشغول به رایزنی و جلسه از شکل رسمی خارج. یک امر مسلم بود؛ دو بنگاه در یک شکل و شمایل در کنار هم و شانه به شانه و همطراز نمی توانست ادامه ی حیات دهد. اما چه باید کرد که چراغ بنگاه فعلی سوسو کند؟
مشکل تنها میتوانست با از خود گذشتگی و کداخدامنشی رَتق و فَتق گردد. پس تفکر پدرخوانده صلاح در آن دید دَم فروبندد و میدان به افراد میانه بسپارد.
پس از چندین ساعت بحث و فَصحِ حاضران دنیای واقع و مَجاز، نتیجه آن شد که؛ بنگاه فعالیتهای خود را به مدت یکسال به حالت تعلیق در می آورد. کار آنلاین بدون موضع گیری رسمی و بدون انعکاس نظرات داخل به حیات خود ادامه می دهد. کلیه ی اعضای ارگانها به نصف یا کمتر تقلیل می یابند.
آنکه میگریست ندا در داد: به گلگشت بهاران – یاد ما را زنده دارید ای رفیقان. ما رفتیم سی سی یو اگر جانی نماند، دیدار به قیامت. دیگری دستی بر شانه اش نهاد و گفت: غمت نباشد تازه شدیم شیر بی یال و دُم و اشکم !
پرده آرام آرام فرو افتاد، چراغها روشن گشت و رفقا با گونه های خیس وداع گفتند.

مارال سعید / آبان ۱۳۹۷

پانوشت:
۱- با احترام عمیق و بعنوان یکی از علاقمندان و دوستداران فدائی، از آنجا که عدم اعلان عمومی تاریخ برگزاری کنگره اخیر سازمان ... را (پُرواضح است پیش از برگزاری نه دو هفته بعد) و همچنین عدم گزارش دهی متن گفتگوها و مصوبات آن در صحن عمومی رسانه ای را توهین به شعور خویش و دیگر دوستان تلقی می نمایم لذا در نگارش این متن، نام هیچیک از سازمانها و احزاب و افراد را به قلم نیاورده و آگاهانه سعی در طنزی تلخ داشته ام. باشد که در گوشه ای از تاریخ ایران، طپیدن دل آنها که هیچگاه در روی صحنه نبوده اند ثبت و شنیده شود.
۲- از آنرو اینها بر قلم راندم تا سکوت را بشکنم و شرمندگان سکوت را بگویم؛ جرا شرمنده؟ شما مسئول شرایط حاضر نیستید! دلهایتان در مشت گیرید و پایان یا ادامه ی کار سازمان را به پایگاه اجتماعی و فردائی که روشنتر از امروز خواهد آمد بسپارید.
تفکر پدرسالاری حکم میکرد و میکند تصمیم گرفته شده به هر طریق با هر هزینه به انجام رسد.


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۷)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست