یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

گرامشی و استعاره‌­ی نظامی
دانیل اِگان، ترجمه‌ی حسن آزاد


• یکی از مهم­‌ترین اجزای نظریه‌ی اجتماعی گرامشی، بحث او درباره‌ی استراتژی سیاسی، به‌ویژه تمایز میان «جنگ جبهه‌­ای و جنگ موضعی» است. به نظر گرامشی در جوامع پیشرفته‌ی سرمایه­‌داری، مبارزه‌ی فرهنگی پیچیده و طولانی‌­تر (جنگ موضعی) جایگزین مدل کلاسیک انقلاب از طریق قیام مسلحانه (جنگ جبهه‌­ای) شده است. این رویکرد، بنیادی‌­ترین سویه‌ی تغییر در دیدگاه مارکسیسم غربی از اقتصاد سیاسی سرمایه‌­داری به تحلیل روبناهای فرهنگی است. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
شنبه  ۲۱ مهر ۱٣۹۷ -  ۱٣ اکتبر ۲۰۱٨



                                        بازاندیشی جنگ جبهه‌­ای و جنگ موضعی

مقدمه
درباره‌ی اهمیت آنتونیو گرامشی در تفکر اجتماعی معاصر کم‌تر می‌­توان تردید کرد. سهم گرامشی در جامعه‌شناسی، فلسفه‌ی سیاسی و مطالعات فرهنگی او را به یکی از پرآوازه‌ترین نمایندگان دیدگاه نومارکسیستی تبدیل کرده است. ادای سهم او به نظریه‌ی اجتماعی مارکسیستی محدود نشده، و بسی از آن فراتر می­‌رود. توماس می‌گوید که «امروزه در سنت مارکسیستی، گرامشی بیش از هر متفکر دیگری از جمله مارکس و انگلس به معروف‌ترین نظریه‌­پرداز در بحث­‌های جاری دانشگاهی تبدل شده است». (توماس، 2010، ص 199) یکی از مهم­‌ترین اجزای نظریه‌ی اجتماعی گرامشی، بحث او درباره‌ی استراتژی سیاسی، به‌ویژه تمایز میان «جنگ جبهه‌­ای و جنگ موضعی» است. به نظر گرامشی در جوامع پیشرفته‌ی سرمایه­‌داری، مبارزه‌ی فرهنگی پیچیده و طولانی‌­تر (جنگ موضعی) جایگزین مدل کلاسیک انقلاب از طریق قیام مسلحانه (جنگ جبهه‌­ای) شده است. این رویکرد، بنیادی‌­ترین سویه‌ی تغییر در دیدگاه مارکسیسم غربی از اقتصاد سیاسی سرمایه‌­داری به تحلیل روبناهای فرهنگی است. (اندرسون 1979)

به‌رغم اهمیت تحلیل گرامشی از جنگ جبهه­‌ای و جنگ موضعی، جای بسی تعجب است که در مارکسیسم معاصر، این اصطلاح‌ها توجه اندکی را به خود جلب کرده است. صاحب­‌نظران به‌گونه‌ای ضمنی این امر را مفروض می­‌گیرند که جنگ جبهه‌ای/جنگ موضعی اصطلاح‌هایی متعلق به گرامشی‌اند، یا دست­‌کم گرامشی از آن­ها بدون اما و اگر بهره گرفته است. در واقع، این اصطلاح‌ها چه در متن اصلی نظامی و چه در سنت مارکسیستی خود، تاریخ معینی دارند که به دوران پیش از گرامشی برمی‌گردد. در ادبیات مارکسیستی در باب جنگ، آثار گسترده‌­ای وجود دارد: از آثار «کلاسیک» انگلس، لنین و تروتسکی، تا آثار «معاصر» نظیر آثار مائو تسه دون (مائو 1963)، فو نگوین جیاپ (جیاپ 1970)، چه گوارا (گوارا 2006)، رژی دبره (دبره 1967)، تیتو (تیتو 1966)، و قوام نکرومه (نکرومه 1968)؛ به‌علاوه، ادبیات وسیعی از نظریه‌­پردازان نظامی شوروی (به‌عنوان نمونه مراجعه کنید به بایلی و دیگران 1972). این مقاله بر مارکسیست­‌هایی تأکید دارد که غالباً هم‌دوره‌ی گرامشی‌اند: انگلس، لنین و تروتسکی. بررسی این ادبیات درک بسیار متفاوت­‌تری نسبت به آرای گرامشی از جنگ جبهه­‌ای و جنگ موضعی به دست می‌­دهد. این تفسیر متفاوت نه‌تنها به شکل مستقیم‌تری به خودِ نظریه‌ی نظامی مربوط می‌­شود، بلکه در تعیین سرشت استراتژی سیاسی و رابطه بین جنگ جبهه‌ای و جنگ موضعی به نتایج دیگری می‌انجامد.


گرامشی و استعاره‌­ی نظامی

در نزد گرامشی، استفاده از استعاره‌­ی نظامی در تحلیل از استراتژی سیاسی – انقلابی در مناسبات پیچیده­‌ی بین جنگ و سیاست ریشه دارد. از یک سو «هر مبارزه‌ی سیاسی همواره از یک زیرساخت و شالوده­‌ی نظامی برخوردار است.» (گرامشی 1971، ص 230) اما از سوی دیگر، اگر توجه یک‌سره و تنها به الگوی نظامی معطوف شود، امری ساده‌اندیشانه است، زیرا در این مورد هم، سیاست باید بر سویه­‌ی نظامی تقدم داشته باشد، و این تنها خودِ سیاست است که می‌­تواند امکان مانور و تحرک را فراهم کند.» (گرامشی 1971، ص 232) گرامشی در ضرورت استفاده از جنگ به‌عنوان استعاره‌­ای برای سیاست، در عین حال به ما هشدار می‌­دهد که راه افراط نپیماییم. «استعاره‌­ی نظامی برای تحلیل ابزار مناسبی است، اما در هرگونه قیاسی که میان هنر نظامی و هنر سیاست صورت می‌گیرد، عنصر تمثیل را نباید در این قیاس فراموش کرد؛ به‌عبارت دیگر چنین قیاسی باید تنها به‌مثابه‌­ی محرکی برای اندیشیدن و یا ابزاری در جهت نفی منطقی یک نتیجه­‌گیری نادرست تلقی گردد.» (گرامشی 1971، ص 231)

تحلیل گرامشی از جنگ جبه‌ه­ای/جنگ موضعی غالباً با تمایز جغرافیایی بین شرق و غرب همراه است:

«در روسیه، دولت همه چیز بود و جامعه‌ی مدنی بافتی شکننده و تکامل‌نیافته داشت؛ در غرب، در مقابل، بین دولت و جامعه‌ی مدنی رابطه­‌ای عمیق پدید آمده بود و هرگاه شکافی در ساخت دولت پدیدار می­‌شد، بافت پُرقوام جامعه‌ی مدنی چهره‌ی خود را نشان می‌داد. دولت تنها در مقام یک سنگر بیرونی بود که در پس آن شبکه‌­ی گسترده و نیرومندی از دژها و استحکامات قرار داشت.» (گرامشی 1971، ص 238)

استراتژی انقلابی در شرق در یک جامعه‌ی مدنی نسبتاً رشدنیافته، به یورشی رویارو و مستقیم علیه شکل بنیادی قدرت سیاسی بورژوایی نیاز دارد: یعنی دولت. گرامشی در نقد خود به اثر روزا لوکزامبورگ تحت عنوان اعتصاب عمومی از این استراتژی بهره می‌گیرد، اثری که گرامشی آن را «یکی از مهم‌­ترین سندهای نظریه­‌پردازی جنگ جبهه‌­ای در پیوند با علم سیاست» به شمار می‌آورد. (گرامشی 1971، ص 233) او می­‌گوید:

«عنصر اقتصادی کوتاه‌مدت (از قبیل بحران) به مثابه‌­ی توپخانه‌ی سنگینی انگاشته شده که می­‌تواند شکاف عمیقی در صف دشمن پدید آورد. این شکاف می­‌تواند چنان عمیق باشد که به نیروهای خودی فرصت دهد تا خلاء ایجاد شده را پُر کنند و به یک پیروزی قطعی استراتژیک، و یا حداقل یک پیروزی مهم در رابطه با خط استراتژیک جبهه، نایل آیند. البته طبعاً در علوم تاریخی، تأثیرات عوامل اقتصادی کوتاه‌مدت به‌مراتب پیچیده‌­تر از تأثیرات توپخانه‌ی سنگین، در جنگ جبهه‌ای، قلمداد می­‌شود، زیرا آن‌­ها [برای عوامل اقتصادی کوتاه‌مدت] تأثیری دوگانه قایل‌اند: 1) [این عوامل] استحکامات دشمن را درهم می‌­شکند و یا ایجاد نابسامانی در صف منظم او، اعتقاد و اطمینان او را به قدرت و آینده‌ی خود زایل می­‌کند؛ 2) [این عوامل] نیروهای خودی را در دم سازمان می­‌دهد و کادرهای لازم را به‌سرعت ترغیب می­‌کند و یا حداقل کادرهای موجود را (که حاصل جریان تحول تاریخی بوده‌­اند) بی‌درنگ در وضعیتی قرار می‌­دهد که بتوانند نیروهای پراکنده‌ی خود را سامان و تمرکز بخشند؛ 3) تمرکز ایدئولوژیکی لازم را، حول هدف مشترکی که برای به دست آوردن آن باید مبارزه کرد، در دم به وجود می­‌آورد. این نظریه شکلی از جبرگرایی اقتصادی آهنین است؛ با این تفاوت که این بار کیفیت مضاعفی را نیز به همراه دارد و بر این پندار است که [عوامل فوق] از لحاظ زمانی و مکانی با سرعتی برق‌آسا عمل می‌کنند. در واقع نظریه‌ی فوق نوعی رمزگرایی تاریخی و انتظار برای معجزه‌­ای هدایت کننده است». (گرامشی 1971، ص 233)

در غرب با وجود جامعه‌ی مدنی کاملاً رشدیافته­‌اش، یورش مستقیم، برق‌آسا و رویارو علیه دولت، به شکست می­‌انجامد. در این‌جا، استراتژی انقلابی باید آرام‌­تر باشد. در روندی از جنگ محاصره‌­ای طولانی­‌تر که در آن طبقات فرودست، جامعه‌ی مدنی موجود را از طریق سازمان‌دهی خود فرسوده می­‌کنند و جامعه‌ی مدنی نوینی بر پا می­‌سازند:

«در سیاست، اگر پیروزی‌­ای در جنگ موضعی به دست آید، این پیروزی قطعی و نهایی است. به عبارت دیگر، در سیاست، جنگ متحرک تنها تا زمانی ادامه می‌­یابد که مسأله‌ی به دست آوردن مواضع غیرتعیین‌کننده در دستور روز بود، و لذا تمامی امکانات هژمونیک دولت قابل بسیج نیست. ولی زمانی که مواضع [غیرتعیین­‌کننده] به دلیلی، ارزش خود را از دست می‌­دهند و تنها تسخیر مواضع تعیین‌کننده در دستور روز قرار می‌­گیرد، آن‌گاه باید به جنگ محاصره­‌ای توسل جست. این شیوه‌ی جنگی، فشرده و دشوار است و مستلزم صبر و خلاقیتی استثنایی است. در سیاست، به رغم ظواهر امر، این محاصره دوجانبه و متقابل است و صرف آن که دشمن تمامی نیروهای خود را بسیج می­‌کند، خود مبین میزان اهمیتی است که برای مخالفان قایل است.» (گرامشی 1971، ص. 239)

به‌علاوه، تمایز میان جنگ جبهه­‌ای و جنگ موضعی یک بُعد زمانی نیز دربر دارد: گرامشی می­‌نویسد: در حالی که استراتژی جنگ جبهه­‌ای در مراحل پیشین تاریخ غرب از کارآیی برخوردار بود، اکنون دیگر تأثیر خود را از دست داده است:

«[درباره‌ی] مفهوم سیاسی به‌اصطلاح «انقلاب پی‌درپی» که تبلور عینی تجربه‌ی ژاکوبن­‌ها از 1789 تا دوران ترمیدور بود و قبل از 1848 تدوین شد: این فرمول به دورانی از تاریخ تعلق داشت که در آن هنوز احزاب سیاسی توده‌­ای و وسیع و اتحادیه‌­های اقتصادی بزرگ به وجود نیامده و جامعه، از جنبه­‌های گوناگون، کماکان در حالت سیلان بود: به عبارت دیگر، در آن زمان، روستاها عقب‌افتاده‌­تر بودند و قدرت دولتی انحصار سیاسی را در دست چند شهر و گاه حتی در یک شهر (مثل پاریس در فرانسه) به عهده داشت؛ دستگاه دولتی نسبتاً ابتدایی بود و جامعه‌ی مدنی، در مقابل فعالیت دولت، از استقلال بیش‌­تری برخوردار بود؛ سیستم مشخصی از نیروهای نظامی و نیروهای مسلح ملی وجود داشت؛ و بالاخره اقتصاد ملی از استقلال بیش­‌تری در مقابل بازارهای بین‌­المللی برخوردار بود. در دوره‌ی بعد از 1870، هم­زمان با گسترش استعمار اروپا، تمام شرایط پیش‌گفته تغییر کرد: روابط تشکیلاتی ملی و بین­‌المللی دولت­‌ها پیچیده‌­تر و گسترده‌­تر شد: مفهوم «هژمونی مدنی» در علم سیاست، فراسوی فرمول انقلاب پی‌درپی سال 1848 قرار گرفت. [در این دوران] همان رخدادهای حوزه‌ی هنر نظامی عیناً در حوزه‌ی هنر سیاست نیز اتفاق افتاد: جنگ متحرک به طور فزاینده‌­ای به جنگ موضعی تبدیل شد و به‌راحتی می‌­توان گفت که دولتی در جنگ پیروز خواهد شد که در زمان صلح تدارک دقیق و جزء به جزء [تاکتیکی] و تکنیکی جنگ را دیده باشد. در سیاست، ساختارهای عظیم دموکراسی­‌های مدرن، چه در مقام تشکیلات دولت و چه به‌عنوان ترکیبی از تشکیلات جامعه‌ی مدنی، نقش «سنگرها» و استحکامات دایمی یک جنگ موضعی را به‌عهده دارند. به اعتبار وجود همین ساختارها، «تحرک» که زمانی «کل» جنگ بود، امروزه به «بخشی» از آن تبدیل شده است». (1971، ص 243)

در گذشته استراتژی، با جنگ جبهه‌­ای تعریف می‌شد، و جنگ موضعی محدود به استفاده­‌های تاکتیکی نظیر جنگ محاصره‌ای بود. اما جایگاه این دو در اواخر قرن نوزده تحول پیدا کرد، جنگ موضعی به استراتژی تبدیل شد، و جنگ جبهه­‌ای بیش­تر جنبه­‌ی تاکتیکی پیدا کرد. گرامشی می­‌گوید که با ظهور قدرت شورایی در روسیه در سال 1917، در شرق تغییری در جنگ موضعی رخ داد. او در نقد خود به نظریه‌ی انقلاب مداوم تروتسکی جنگ جبهه‌­ای را: «بازتاب شرایط اقتصادی- فرهنگی – سیاسی [می‌داند] که ساختمان حیات اجتماعی در آن ابتدایی و نامنسجم بوده و توان تبدیل به یک دژ و سنگر را ندارد.» (گرامشی 1971، ص 234) به نظر گرامشی، تروتسکی «نظریه­‌پرداز سیاسی حمله‌ی رویارو در شرایطی است که در آن چنین تهاجمی به شکست می‌انجامد». (گرامشی 1971، ص 238) او برعکس، نظر لنین تحت عنوان جبهه‌ی متحد را تحولی مناسب در استراتژی از جنگ جبهه‌­ای به جنگ موضعی می‌داند. (گرامشی 1972، ص 237)

آثار کلاسیک مارکسیستی در امور نظامی و جنگ
فمیا، ماکیاولی را الهام‌­بخش استفاده‌ی گرامشی از استعاره­‌های نظامی می­‌داند، اما او از این برداشت فراتر نمی‌­رود (فیما 1978، یادداشت 260)؛ صاحب­‌نظرانی دیگر استفاده‌ی گرامشی از اصطلاح‌های نظامی را صوری می‌­دانند، در حالی که استفاده‌ی گرامشی از جنگ موضعی به‌روشنی تحت تأثیر ماکیاولی و به‌ویژه واپسین اثر او «هنر جنگ» (ماکیاولی 2001) قرار دارد، اما جالب است که این اصطلاح‌ها در آثار ماکیاولی دیده نمی‌شود. اما ادبیات دیگری وجود دارند که این اصطلاح‌ها در آن نقش برجسته­‌ای ایفا می­‌کنند – یعنی مارکسیسم کلاسیک. مهم­‌ترین اشارات در نظریه‌ی مارکسیستی از جنگ را که درک انتقادی نظریه‌ی اجتماعی گرامشی از آن الهام گرفته، می­‌توان در آثار فردریک انگلس، ولادیمیر لنین و لئون تروتسکی سراغ گرفت.

انگلس

انگلس از دیرباز به مسایل نظامی علاقمند بود. این امر تا حدی از تجربه‌ی او در دوران خدمت نظام وظیفه­ به‌عنوان افسر توپخانه و جنگ سنگربه‌سنگر در انقلاب 1848 نتیجه می­‌شد (آشکار 2002 و برگر 1972). به‌علاوه، انگلس مطالعات گسترده‌­ای در آثار نظریه‌پردازان برجسته‌ی نظامی قرن نوزدهم انجام داده بود. به‌ویژه کارل فون کلازویتس (فون کلازویتس 1882 و آنتوان هانری ژومینی (ژومینی 1977). هر دوی آن‌­ها یک نظریه‌ی نوین از جنگ بر اساس نبردهای ناپلئون تدوین کرده بودند. کلازویتس و ژومینی هر دو ناپلئون را هم­چون کسی می‌نگریستند که انقلابی در هنر جنگ پدید آورده است. از یک استراتژی که ژومینی آن را «نظام مواضع» می­‌نامد (ژومینی 1977، ص 133) یعنی از جنگ موضعی به جنگ جبهه‌­ای، برپایه‌ی سرعت و تجمع نیرو علیه نقطه‌ی تعیین‌کننده در جبهه دشمن – با این توصیف: «لشکرها با تدارکات آماده، مراقب دشمن مستقر در چادر، یکی در حال محاصره‌ی شهر و دیگری شهر را در تیررس خود دارد؛ شاید یکی در تلاش تصرف استان کوچکی است، و دیگری با مقابله در برابر اشغال موضعی که دارای اهمیت استراتژیک است.» (ژومینی 1977، 123) کلازویتس و ژومینی با تأکیدشان بر جنگ تهاجمی، جنگ تدافعی را رد نمی‌کردند، بلکه بین دفاع فعال و غیرفعال تمایز قایل می­‌شدند. دفاع غیرفعال که باید از آن حذر کرد عبارت است از واگذاری ابتکار به دشمن، و دفاع فعال به نوعی از آرایش اشاره دارد که در لحظه‌ی مناسب به تهاجم دست می‌­زند. انگلسبا این نکته موافقت خود را اعلام می‌­کند: «هنگامی که از هنر جنگ مدرن سخن گفته می‌­شود، این را کاملاً باید به ناپلئون منسوب کرد.» (انگلس 1975، ص 547) طبق نظر انگلس، گذار از جنگ موضعی به جنگ جبهه­‌ای پی‌آمد تغییر دو نیروی عمده است. (انگلس، 1939) یکی از این نیروها طی قرن‌­ها شکل گرفته است و دیگری بیش‌­تر به عامل موقعیتی مربوط است. نخست تکامل سلاح‌­های گرم در این گذار واجد اهمیت بود. فقط از یک موضع ثابت می­‌توان تفنگ شمع‌خال را زیر آتش گرفت. در حالی که تحول بعدی تفنگ سرپُر چخماقی امکان تحرک بیش‌­تری را فراهم می‌­کرد. تعداد اندک شلیک و عدم دقت در هدف­‌گیری سبب می‌­شود که سربازان را در خطوط نزدیک به هم سازمان‌دهی کرد که بتوانند دست جمعی و خیلی آهسته بر روی زمین مسطح حرکت کنند. در حالی که تکامل توپخانه به شکل چشم­گیری توازن قوا را در محاصره‌ی جنگی تغییر می‌داد، اما، اندازه و وزن آن در طی جنگ عمدتاً ثابت باقی می‌ماند. انگلس به تکامل تفنگ و دقت بیش­تر نشانه­‌گیری آن، و به تکامل توپ‌­های سبک‌­تر اشاره می‌کند، که، برای استراتژی نظامی متکی بر سرعت و تحرک، فرصت اقدام‌های تعرضی را فراهم می­‌کند. دوم خصلت ویژه‌ی انقلاب فرانسه بود که گذار به جنگ جبهه‌­ای را تسهیل می­‌کرد. خدمت نظام وظیفه­‌ی عمومی بعد از انقلاب جایگزین ارتش‌های سلطنتی شد. سربازان جدید تعلیم ندیده بودند و سازمان‌دهی فشرده­‌ی پیشین دسته­‌های نظامی غیرممکن بود. چون ارتش انقلابی فاقد تدارکات (چادرها و وسایل لازم) بود، ازاین‌رو، در گذشته تدارکات همراه با گروه نظامیان حمل می‌شد. از این‌رو، این گروه­‌ها در شهرها اردو می‌­زدند و از رهگذر آن تحرک­‌شان به‌طرز قابل‌ملاحظه‌­ای افزایش می­‌یافت. در نتیجه، این گروه‌ها می‌­توانستند با سرعت بیش‌­تر بر روی هر زمینی حرکت کنند و سربازان در ستون­‌های متحرک‌­تری با تاکتیک جنگ‌­های موضعی یا کوچک سازمان‌دهی ­شوند.

تحلیل انگلس از جنگ در دوران جدید برای تحلیل او از انقلاب نتایج مهمی دربرداشت. در متن انقلابات 1848 استراتژی قیام بر جنگ جبهه‌­ای استوار بود:

«قیام کاملاً مانند جنگ و یا هر نبرد دیگر یک هنر است و از قوانین معینی پیروی می­‌کند که نادیده گرفتن آن­‌ها به فاجعه می‌انجامد. این قوانین و نتیجه‌ی منطقی آن از ماهیت طرفین و خصلت شرایطی برمی­‌خیزند که باید با آن روبه‌­رو شد. این قوانین چنان ساده و آشکارند که مردم آلمان در تجربه‌ی کوتاه 1848 تقریباً به‌خوبی با آن آشنا شده­‌اند. نخست آن‌که، با قیام هرگز بازی نکنید، مگر این که کاملاً آماده باشید با پی‌آمدهای آن رویارو شوید. در قیام مانند معادلات جبری، مقادیر نامعینی عمل می­‌کنند که محاسبه‌ی آن­‌ها هر روز تغییر می­‌کند؛ نیروهایی که در مقابل شما قرار می‌گیرند از برتری تشکیلات، نظم و اقتدار سنتی برخوردارند، و بدون ایجاد عدم توازن چشم‌گیر برای آن­‌ها، شکست می­‌خورید و نابود می‌شوید. دوم، زمانی که به قیام دست می­‌زنید با اراده­‌ی قاطع عمل کنید و در موضع حمله قرار بگیرید. موضع تدافعی برای هر قیام مسلحانه به معنای مرگ است و پیش از مقابله با دشمن به شکست می‌انجامد. هنگامی که نیروهای دشمن پراکنده‌اند، آن‌ها را غافل‌گیر کنید و خود را برای پیروزی‌های جدید، هر چند ناچیز، ولی روزانه آماده کنید. روحیه­‌ی پیروزمندانه‌­ای را که در اولین نبرد به دست آورده­‌اید در سطح بالا حفظ کنید و تمام آن عناصر متزلزلی را که همیشه به دنبال انگیزه‌ی قوی، جانب نیروی پیروز و امنیت بیش­‌ترند به دور خود جمع کنید؛ دشمنان را پیش از آن که نیروهای‌شان را بر علیه شما گردآوری کنند مجبور به عقب‌نشینی کنید. به قول دانتون، این استاد بزرگ و معروف سیاست انقلابی تا زمان ما «جسارت، جسارت و بازهم جسارت.»» (انگلس 1969، ص 100)

انگلس در سال 1895 هنگام نگارش مقدمه بر مبارزه‌ی طبقاتی در فرانسه 50-1848 مارکس، تحلیل خود را از استراتژی انقلابی اصلاح کرد. تاکتیک قیام به‌سان 1848 دیگر عملی نبود. او نوشت «با تحول در فناوری نظامی، فضای شهری، حمل‌ونقل و غیره، برتری قدرت سازمان­‌یافته‌ی نظامی را بر انقلابیون بیش‌­تر افزایش داد، در نتیجه، «شیوه‌ی مبارزه‌ی 1848 امروزه از هر نظر منسوخ شده است.» (مارکس 1964، ص 13)

«دوران حملات غافل‌گیرانه و انقلاب­‌هایی که از سوی اقلیت آگاه انجام ­گیرد که در رأس توده‌­های غیرآگاه قرار داشتند، سپری شده است. هر جا که سخن بر سر نوسازی کامل نظام اجتماعی است، توده­‌ها راساً باید در آن شرکت ورزند و دریابند برای چه، با روح و جان خود در مبارزه شرکت می‌کنند. این نکته را تاریخ پنجاه سال اخیر به ما آموخته است. ولی برای آن‌که توده‌­ها دریابند که چه باید کرد، به کار طولانی و سرسختانه نیاز است، کاری که ما نیز اکنون در حال انجام آن هستیم، و با چنان موفقیتی آن را انجام می­‌دهیم که موجب نومیدی دشمنان ما می­‌گردد.»

انگلس نوشت به‌جای مقابله‌ی مستقیم با قدرت نظامی بورژوازی در یک حمله‌ی رویارو، یک روند طولانی تخریب قدرت نظامی از درون لازم است. انگلس ادامه می‌­دهد: «با حمایت از خدمت وظیفه‌ی عمومی در آلمان، نه‌تنها کارگران مهارت‌­ها و تعلیم­‌های نظامی لازم برای جنگ موثر در حمله‌ی رویارو کسب می­‌کنند، بلکه طبقه‌ی کارگر کاملاً در قدرت نظامی نفوذ می­‌کند و بدین طریق امتناع از حمله به سایر کارگران محتمل­‌تر می­‌شود.» به نظر انگلس این مبارزه‌ی طولانی و پیوسته نیاز به مبارزه‌ی مسلحانه را منتفی نمی‌سازد. اما:

«این بدان معناست که در آینده جنگ خیابانی دیگر نقشی ایفا نمی­‌کند؟ مطمئناً نه. این صرفاً بدان معناست که شرایط از سال 1847برای جنگ داخلی نامساعدتر و برای ارتش مناسب‌تر شده است. بنابراین جنگ خیابانی در آینده تنها به‌ هنگامی موفق می‌شود که این شرایط نامساعد با عوامل دیگری جبران شود. بر همین‌ منوال، جنگ خیابانی در آغاز یک انقلاب بزرگ کم‌تر اتفاق می‌افتد تا در جریان پیشرفت بعدی. باید با نیروهای بزرگ‌­تری انجام شود». (مارکس 1864، ص 25-24)

به سخن دیگر، برای استفاده‌ی موثر از جنگ سنگربه‌سنگر (جنگ جبهه­‌ای) یک جنگ سیاسی لازم است (جنگ موضعی). (دریپر و هابر کرن، 2005) انقلابیون نباید «پیشاپیش جنگ حفاظتی را که نیروی ضربتی آن هر روز بیش‌­تر می­‌شود تحریک کنند، بلکه باید تا روز قطعی جدال، از اقدام به آن پرهیز کنند.» (انگلس 1969، ص 27، تأکید از ماست)

لنین

لنین اثر «درباره‌ی جنگ» کلازویتس را در سال 1915 در تبعیدِ سویس مطالعه و یادداشت­‌های مفصلی از این کتاب تهیه کرد. (دیوید و کوهن 1987) در حالی که یادداشت‌­های لنین اشاره‌های زیادی از بحث کلازویتس درباره‌ی فن نظامی دربردارد، توجه عمده او بیش‌­تر به این اظهار نظر کلازویتس معطوف است که «جنگ ادامه‌ی سیاست با وسایل دیگر است.» (فون کلازویتس 1982، ص 119)

«پلخانف برای خوش‌­آمد بورژوازی تز اصلی دیالکتیک درباره‌ی جنگ را به‌طرز شرم‌­آوری تحریف کرد. بدین شکل که «جنگ چیزی نیست به جز ادامه­‌ی مناسبات سیاسی با وسایل دیگر [یعنی وسایل قهرآمیز.]» این صورت­بندی متعلق به کلازویتس است، یکی از بزرگ‌­ترین نویسندگان درباره‌ی تاریخ جنگ… و این عبارت همیشه موضع مارکس و انگلس بود، که به هر جنگی به‌عنوان ادامه‌ی سیاست ملل ذی‌نفع – و طبقات مختلف درون آن – در دوره­‌ی معین می­‌نگریستند.» (لنین 1930، ص 18)

لنین به همین دلیل کسانی را که در جنبش سوسیالیستی برای خلع سلاح و صلح­‌طلبی تلاش می­‌کردند و کسانی را که در نقد نظامی­گری قادر نبودند خصلت ویژه‌ی طبقاتی آن را در سرمایه‌­داری تشخیص دهند مورد انتقاد قرار داد: ما نمی‌­توانیم احتمال جنگ‌های انقلابی یعنی جنگ­‌هایی را کنار بگذاریم که از مبارزه‌ی طبقاتی برمی­‌خیزند، جنگ‌­هایی که طبقه‌ی انقلابی به آن دست می‌زند، و از اهمیت مستقیم و بی‌واسطه‌ی انقلابی برخوردارند. (لنین 1964ب، ص 99) به‌علاوه

«پیروزی سوسیالیسم در یک کشور، به‌هیچ‌وجه بی‌درنگ هر جنگی را به طور کلی از بین نمی‌­برد. برعکس وقوع آن را محتمل می­کند. تکامل سرمایه‌­داری در کشورهای مختلف به‌طرز بی نهایت ناموزونی انجام می‌­گیرد. و در شرایط تولید کالایی به‌نحو دیگری هم نمی‌­تواند باشد. از این‌جا یک نتیجه‌ی مسلم و قطعی به دست می­‌آید: سوسیالیسم نمی­‌تواند در آن واحد در تمام کشورها پیروز شود. سوسیالیسم ابتدا در یک یا چند کشور پیروز خواهد شد و بقیه تا مدت زمانی در دوران سرمایه‌داری و یا پیشاسرمایه‌داری باقی خواهند ماند. این امر به‌ناچار نه‌تنها موجب اصطکاک خواهد شد، بلکه بورژوازی سایر کشورها را وادار به کوشش مستقیم برای قلع و قمع پرولتاریای پیروزمند کشور سوسیالیستی خواهد کرد. در چنین مواردی جنگ از طرف ما مشروع و عادلانه است. این جنگ در راه سوسیالیسم یعنی در راه رهایی ملت­‌های دیگر از قید بورژوازی است.»

بدین‌ترتیب، لنین استدلال می­‌کند که به جای گسست چشم­گیر از سیاست مبارزه‌ی طبقاتی، جنگ­‌های انقلابی و جنگ در دفاع از سوسیالیسم معرف تداوم همان مبارزات با «وسایل دیگر»اند.

به‌علاوه، پذیرش نظر کلازویتس از سوی لنین مبنای دوره‌­بندی جنگ­‌ها در سرمایه­‌داری است که بازتابی است از دیدگاه انگلس. از انقلاب فرانسه که در 1789 آغاز می­‌شود تا شکست کمون پاریس در 1871، جنگ­‌ها «خصلت مترقی بورژوازی ملی و رهایی ملی را بازتاب می‌دهند.» (لنین 1976، ص 5) در نتیجه، «طی چنین جنگ­‌هایی تمام دموکرات‌­های انقلابی شرافت­مند و هم­چنین تمام سوسیالیست­‌ها با پیروزی آن کشور یعنی با (بورژوازی) همدلی داشتند که به سرنگونی خطرناک­‌ترین پایه‌­های فئودالیسم، دولت مطلقه و سرکوب ملت­‌های دیگر کمک می‌­رساند.» (لنین 1976، ص 5) در این مسیر، این جنگ‌­ها زمینه را برای تکامل احتمالی انقلاب پرولتری آماده می­‌کردند، اما با ظهور امپریالیسم، سرمایه‌­داری دیگر مترقی نبود و به نیرویی ارتجاعی تبدیل شده بود. و بدین ترتیب خصلت جنگ دگرگون شد. «خصلت ویژه‌ی جنگ امپریالیستی بین بورژوازی ارتجاعی و حکومت­‌های تاریخاً منسوخ شده است که به منظور ستم بر ملت­‌های دیگر انجام می‌گیرد.» (لنین 1976، ص 13) موضع درست برای سوسیالیست­‌ها در این زمینه تنها می‌تواند مقابله با جنگ امپریالیستی و «تبدیل جنگ امپریالیستی به جنگ داخلی» باشد. (لنین 1976، ص 25)

بحث کلازویتس درباره‌ی فنون نظامی برای لنین جنبه‌­ی ثانوی داشت، گرچه روشن است آثار او در مورد انقلاب 1905 و 1917 بازتاب خوانش انگلس از تأکید کلازویتس بر جنگ جبهه‌­ای است: هیچ سوسیال دموکرات آشنا با تاریخ که آثار انگلس متخصص بزرگ این حوزه را مورد مطالعه قرار داده باشد، در مورد اهمیت فوق‌العاده‌ی دانش نظامی و فنون نظامی و سازمان‌دهی نظامی شک نمی‌­کند، اموری که توده‌­های مردم و طبقات مردم برای حل مبارزات بزرگ تاریخی مورد استفاده قرار می­‌دهند.

لنین با تأیید سخنان انگلس و نقل آن در مورد این­‌که قیام یک هنر است (1964) اضافه می­‌کند:

«نقش اساسی این هنر به شکل غیر قابل‌اغماضی جسورانه و ضرورتاً تهاجمی است. ما به اندازه‌ی کافی این حقیقت را هضم نکرده­‌ایم. ما به اندازه‌ی کافی نیاموخته‌­ایم و به توده‌­ها هنر و قاعده‌ی تعرض به هر قیمت را آموزش نداده‌­ایم. ما باید با تمام انرژی این وظیفه را به‌عهده بگیریم. تجمع حول شعارهای سیاسی کافی نیست، ما باید حول قیام مسلحانه نیز جمع شویم… باید از فراز بام­‌ها ضرورت تهاجم جسورانه و مسلحانه را اعلام کنیم، در چنین لحظه­‌هایی ضرورت نابودی فرماندهان دشمن و پرانرژی­‌ترین مبارزه برای گروه­‌های مردد و متزلزل را فراخوانیم.» (لنین 1934، ص 28-29)

لنین اهمیت آموزش نظامی کارگران و استفاده از اسلحه را مورد تأکید قرار می‌­داد. سازمان‌دهی گروه‌­های نظامی که قادر به عملیات متحرک و غیره باشند. مبارزه‌ی نظامی گرچه به‌تنهایی کافی نیست ـ و باید بین عملیات چریکی و سایر اشکال مبارزه هماهنگی سیاسی وجود داشته باشد:

«حزب پرولتاریا هیچ‌گاه جنگ پارتیزانی را به‌عنوان تنها شیوه و یا حتی مهم‌­ترین روش مبارزه نمی­‌شناسد، به‌علاوه، این شکل از مبارزه باید تابع روش‌­های دیگر مبارزه قرار بگیرد، با عمده‌­ترین آن­‌ها هم‌آهنگ شده و از طریق ترویج روشنگری، سازمان‌دهی و سوسیالیسم صیقل یابد.». (لنین، 1956ب: 221)

به نظر لنین و انگلس جنگ یک عمل نظامی جداگانه نیست، بلکه بازتاب سیاست مبارزه‌ی طبقاتی است، و باید آن را منعکس کند.

با ظهور قدرت شورایی در 1917 و جنگ داخلی و مداخله‌­ی متفقین بعد از آن، لنین پذیرفت که استراتژی انقلابی باید تغییر کند:

«همه تصدیق می­‌کنند که ارتشی که خود را برای فراگرفتن فن کار با انواع سلاح‌­ها، وسیله‌­ها و شیوه­‌ها آماده نسازد که دشمن برای پیکار در دست دارد یا ممکن است به دست آورد، رفتارش نابخرادانه و حتی تبهکارانه است. این مطلب در عرصه‌ی سیاست بسی بیش‌­تر صادق است تا در امور جنگی. در سیاست خیلی کم­‌تر می­‌توان از پیش دریافت که هنگام پیش­آمد این یا آن وضع، چه شیوه‌هایی از مبارزه را که برای ما سودمند باشد، می­‌توان به کار بست.» (لنین، 77-76 :1940)

کمونیست­‌های چپ با انتقاد از قرارداد صلح برست لیتوفسک که رسماً جنگ با آلمان را خاتمه داد، از تداوم جنگ تهاجمی در «دفاع از سرزمین پدری سوسیالیستی» طرف‌داری می­‌کردند. لنین برعکس استدلال می­‌کرد که جنگ داخلی و مداخله‌ی متفقین علیه قدرت جدید شوروی به گذار از جنگ جبهه‌­ای به جنگ موضعی نیاز دارد:

«هنگامی که ما نمایندگان طبقه‌ی ستم­دیده بودیم در قبال دفاع از سرزمین اجدادی امپریالیستی نگرش سبک­‌سرانه اتخاذ نکردیم. ما در بنیاد خود با چنین دفاعی مخالفت ورزیدیم. اکنون که ما به نمایندگان طبقه‌ی حاکم بدل شده­‌ایم، که امر سازمان‌دهی سوسیالیسم را آغاز کرده است، از همه درخواست می­‌کنیم که در قبال دفاع از میهن نگرشی جدی را دنبال کنند. و اتخاذ نگرشی جدی در برابر دفاع از میهن بدین معنی است که برای آن یک‌به‌یک آماده شویم و تعادل نیروها را به‌دقت ارزیابی کنیم. اگر نیروهای ما آشکارا کم‌شمارند، بهترین وسیله دفاع و عقب‌نشینی به داخل کشور است، (هر آدمی که این نکته را به‌عنوان قاعده‌­ای ساختگی تلقی کند که در انطباق با نیازمند‌ی­های کنونی طر‌ح‌ریزی شده است باید به مطالعه‌ی آثار کلازویتس پیر همت گمارد که او یکی از برجسته‌­ترین شخصیت‌­ها در مسایل نظامی شمرده می‌­شود، و در این‌باره درس‌­هایی از تاریخ را برای تعلیم بیان می‌­کند.)» (لنین، 1956آ: 332، تأکید در متن اصلی)

به نظر لنین طرف‌داری دایمی کمونیست­‌های چپ از جنگ جبهه­‌ای با توجه به توازن قوای جدید «به شدت مضحک» است. (لنین 1940، ص 52)

لئون تروتسکی

لئون تروتسکی معمار ارتش سرخ گسترده‌­ترین آثار نظامی را در درون مارکسیسم به رشته تحریر در آورده است. گات بر این باور است که «تروتسکی در تدوین موضع مارکسیسم در قبال سرشت نظریه‌ی جنگ بی‌همتاست.» (کات 1992، ص 372) تروتسکی نظیر لنین بر این عقیده بود که قیام مسلحانه با توجه به شرایط تاریخی روسیه امری ضروری است: «به نظر ما قیام، قیام مسلحانه… اجتناب‌ناپذیر است. این امر در روند مبارزه­‌ی مردم علیه دولت نظامی و پلیسی یک ضرورت تاریخی است، و خواهد ماند». (تروتسکی 1971، ص 394) تروتسکی اصطلاح جنگ جبهه‌­ای را در این متن به کار نمی­‌برد؛ اما روشن است که بحث او در مورد قیام مسلحانه این مفهوم را دربر دارد. چون موقعیت انقلابی کوتاه است، ازاین‌رو، دارای اهمیت اساسی است که انقلابیون به موضع تهاجمی رو آورند و به‌سرعت و قاطعانه به دشمن حمله کنند: حمله تنها شیوه­‌ی مناسب برای برتری نظامی است: حمله بدون وقفه باعث تردید و اغتشاش در صفوف دشمن می‌شود». (تروتسکی 1971، ص 209) تروتسکی با این توصیه، ادامه می­‌دهد که بین جنگ جبهه­‌ای و جنگ موضعی از حیث زمانی تمایز روشنی وجود ندارد، جنگ جبهه­‌ای (قیام) جنگ موضعی را در خود نهفته دارد:

«نخستین وظیفه‌ی هر قیامی آن است که نیروهای نظامی را به‌سوی خود بکشاند، تدابیر عمده­‌ی این کار عبارتند از: اعتصاب عمومی، راهپیمایی­‌های توده­‌ای، برخوردهای خیابانی، و نبرد در پشت سنگرها. خصوصیت بی‌همتای انقلاب اکتبر، که هرگز در چنین شکل کاملی در هیچ‌جا دیده نشده بود، این است که پیش‌قراولان طبقه‌ی کارگر از برکت ترکیب فرخنده‌­ای از شرایط توانسته بودند پیش از لحظه‌ی قیام علنی، پادگان پایتخت را به سوی خود بکشند. این پیش‌قراولان نه‌تنها پادگان را به سوی خود جلب کرده بودند، بلکه از طریق سازمان‌دهی کنفرانس در پادگان این موفقیت را تثبیت هم کرده بودند. درک سازوکار انقلاب اکتبر ممکن نیست مگر آن که کاملاً دریابیم که مهم‌­ترین وظیفه‌ی قیام، که محاسبه­‌اش ازپیش دشوارترین کار ممکن است، بیش از شروع مبارزه مسلحانه انجام گرفته بود.

اما این بدان معنا نیست که قیام کار زائدی شده بود. درست است که اکثریت قاطع افراد پادگان در کنار کارگران بودند. اما اقلیتی از این افراد برعلیه کارگران، برعلیه انقلاب، و بر علیه بلشویک­‌ها موضع گرفته بودند. این اقلیت کوچک ورزیده‌ترین عناصر ارتش را دربرمی‌گرفت: افسران، دانشجویان دانشکده‌ی افسری، گردان­‌های ضربتی، و شاید هم قزاقان. محال بود بتوان این عناصر را با تدابیر سیاسی به سوی خود کشاند؛ آنان باید مغلوب می­‌شدند. از این رو آخرین بخش از وظایف انقلاب، همان بخشی که به نام قیام اکتبر در تاریخ ثبت شده است، یک‌سر ماهیت نظامی داشت. در این مرحله‌ی نهایی، مسأله باید به‌وسیله‌ی تفنگ و سرنیزه و مسلسل، و شاید هم توپ حل‌وفصل می‌­شد. حزب بلشویک در این راه پیش‌قدم شد.» (تاریخ انقلاب روسیه، لئون تروتسکی، جلد سوم، ص 188)

یعنی استفاده‌ی موفقیت­‌آمیز از نیروی نظامی در یک قیام به جلب همکاری ارتش به نفع انقلاب نیاز دارد. هنگامی که این امر رخ دهد جنگ جبهه‌­ای تعیین‌کننده می­‌شود. تروتسکی نظیر لنین، کلازویتس را به سبب تأکید بر خصلت سیاسی جنگ مهم می‌­دانست:

«یک پیش‌­داوری وجود دارد یا حداقل ظاهر پیش‌­داورانه دارد، و همیشه صادقانه نیست این‌که ارتش، علم جنگ، هنر جنگ، نهادهای جنگ، می‌­توانند خارج از سیاست قرار داشته باشند. این درست نیست، هیچ‌گاه درست نبوده است. هیچ‌جا چنین امری اتفاق نیفتاده و هرگز اتفاق نمی‌­افتد. یکی از بزرگ­‌ترین نظریه‌­پردازان نظامی کلازویتس آلمانی نوشت که «جنگ ادامه‌ی سیاست با وسایل دیگر است.» به سخن دیگر، جنگ نیز سیاست محسوب می­‌شود، که با وسایلی خشن مثل خون و آهن شکل واقعی به خود می­‌گیرد. و این درست است جنگ سیاست است و ارتش ابزار این سیاست.» (تروتسکی 1979ب، ص 21)

تروتسکی در بحث در باب لزوم ایجاد ارتش سرخ کارگران و دهقانان، از قول کلازویتس نظریه‌­پرداز مشهور آلمانیِ جنگ چنین می‌گوید «جنگ ادامه‌ی سیاست اما با وسایل دیگر است» – یعنی ارتش یک کشور معین تابع سیاست آن کشور است.

«از این نکته به‌روشنی برمی‌­آید که ارتش رژیم تزاری چیزی به جز نیروی مسلح در خدمت منافع این رژیم نیست و دقیقاً سیاست‌های آن را به اجرا درمی‌­آورد.» (تروتسکی 1971د، ص 412)

با پیدایش قدرت شوروی، ارتش تزاری خلع‌سلاح شد و ارتشی از کارگران و دهقانان شکل گرفت: چون طبقه‌ی کارگر قدرت را به دست گرفته است باید آشکارا ارتش خود، ارگان مسلح خود را به‌وجود بیاورد… باید ارتش را بر اصول طبقاتی پایه‌­گذاری کند.» (تروتسکی 1979آ، ص 5-134)

این بدان معناست که ارتش ساخته‌شده از کارگران و دهقانان، ارتشی است که بر محو اشکال قدیمی انضباط و سلسله‌مراتب استوار است و در جهت تکامل نظم انقلابی مبتنی بر همبستگی حرکت می­‌کند. تروتسکی معتقد است که این ارتش صرفاً بازتاب این اصول طبقاتی نیست، بلکه علاوه بر این وسیله­‌ی ایجاد و استحکام این اصول در جامعه‌ی شوروی نیز به شمار می­‌آید: «ارتش و مردم باید به یک‌دیگر نزدیک شوند، در روند کنونی تولید مردم باید به ارتش نزدیک شوند، چون ارتش به روند کار به کارخانه‌ها و مزرعه‌­ها نزدیک شده است.» (تروتسکی 1979ف، ص 5-184) در زمینه‌ی سطح پایین تکامل فرهنگی که مشخصه‌ی روسیه قلمداد می­‌شود، بسیج توده‌­ای کارگران در امور نظامی انضباط و مهارت­‌های لازم برای بنیاد سوسیالیسم را فراهم می‌کند: «ارتش باید به‌مثابه‌ی آموزگار تمام روسیه عمل کند.» (تروتسکی 1981ب، ص 88)

تروتسکی در پاسخ به کسانی که به سهم خود در انقلاب شوروی 1917 کمک کرده بودند، اما هم­چنان از تقدم جنگ پارتیزانی در آموزه­‌ی ارتش سرخ جدید دفاع می­‌کردند، از نیروهای نظامی متمرکز جانب‌داری می­‌کرد:

«در مرحله‌ی اول به علت موقعیت فرودست پرولتاریا دربرابر دولت، به‌همان‌سان که مجبور بود مطبوعات زیرزمینی اولیه و جلسات مخفی در گروه‌های کوچک شکل دهد، از حیث نظامی نیز مجبور بود به شیوه‌­های مبارزه پارتیزانی روی بیاورد. فتح قدرت سیاسی برای پرولتاریا استفاده از دستگاه دولتی را برای ایجاد یک ارتش متمرکز به شیوه‌­ی برنامه‌­ریزی شده فراهم کرد که ایجاد وحدت در سازمان‌دهی و جهت­‌گیری آن می­‌توانست به‌تنهایی با حداقل فداکاری نتایج حداکثر را تضمین کند. موعظه‌­ی جنگ پارتیزانی به‌عنوان یک برنامه‌ی نظامی معادل عقب‌­گرد از صنعت بزرگ به صنعت دستی است.» (تروتسکی 1976-1971، ص 246)

او استدلال می­‌کرد که نقش تاریخی و مترقی مبارزه‌ی پارتیزانی با دست‌یابی طبقه‌ی زیرسلطه به قدرت دولتی دورانش سپری شده است:

«اگر به‌طور کلی استفاده از قدرت دولتی برای ایجاد تمرکز در حوزه‌­ای که طبق سرشت خود به بالاترین درجه‌ی تمرکز نیاز دارد یعنی حوزه­‌ی نظامی به کار گرفته نشود پس کجا باید این قدرت کسب شده را به کار گرفت؟» (تروتسکی 1979گ، ص 260)

تروتسکی می‌­گوید در جنگ پارتیزانی هیچ جنبه­‌ی ذاتاً انقلابی وجود ندارد، به‌عنوان نمونه، سفیدها هم در طی جنگ داخلی از جنگ پارتیزانی استفاده کرده‌­اند. جنگ پارتیزانی «سلاحی است که نیروی ضعیف­‌تر علیه دشمن قوی‌­تر به کار می‌گیرد.» (تروتسکی 1979د، ص 81) شیوه­‌هایی که بلشویک­‌ها در شرایط 1917 از آن بهره گرفتند ضرورتاً بعد از کسب قدرت نیز کارآیی نداشت. تروتسکی جنگ پارتیزانی را سرراست رد نمی­‌کند، بلکه نقش مثبت آن را صرفاً در رابطه با یک ارتش منظم در نظر می­‌گیرد. در عین حال می­‌پذیرد قدرت جدید شوروی فاقد افسرانی با مهارت­‌های نظامی لازم برای تعلیم سربازان در ارتش سرخ جدید است. از این رو، باید از افسران ارتش سابق تزاری در ارتش جدید بهره گرفت. طی این دوره­‌ی گذار، باید بین ساختار فرماندهی واحدهای نظامی تقسیم کاری وجود داشته باشد، بین افسران سابق تزاری که مایل‌اند با قدرت جدید شوروی همکاری کنند و کمیسرهایی که شوراها برای کار سیاسی و آموزشی در این واحدها تعیین کرده‌­اند. در سال 1920 تروتسکی اشاره کرد که حالا تحول کافی انجام شده است، برای این‌که افسران سرخ می‌توانند به‌تدریج به فرماندهی واحد برای وحدت بخشیدن به کارکردهای فرماندهی نظامی و کمسیر سیاسی دست یابند.

تروتسکی با پذیرش اهمیت مهارت­‌های متعارف نظامی برای رشد ارتش سرخ، نظر کسانی را رد می­‌کرد که بر جنگ انقلابی تهاجمی تأکید داشتند و خواهان ایجاد نوعی «علم نظامی پرولتری» بوده‌­اند. تروتسکی بر این باور بود که جنگ یک هنر است نه یک علم:

«علم» نظامی وجود ندارد و وجود نداشته است. علوم متعددی وجود دارند که حرفه‌­ی سربازی بر آن‌ها اتکا دارد… جنگ بر علوم بسیاری تکیه می­‌کند، اما خود جنگ ْ علم نیست. جنگ یک هنر عملی، یک مهارت است… جنگ نمی‌­تواند به علت سرشت خود به علم تبدیل شود، درست همان‌گونه که نمی­‌تواند معماری، تجارت و کار یک جراح دام‌پزشکی و غیره را به علم بدل کرد. آنچه را که مردم نظریه‌ی جنگ یا دانش نظامی می­‌نامند مجموعه‌­ای از قوانین علمی نیست که پدیده‌­ی عینی را توضیح دهد، بلکه مجموعه­‌ای از روش‌ها و شیوه‌­های تطبیق و ضربه‌زدن است که با وظیفه‌ی ویژه‌ی درهم شکستن دشمن هم­خوانی دارد. کسی که بر این شیوه‌­ها به درجه‌­ای عالی و در مقیاس وسیع تسلط دارد و می­‌تواند از ترکیب آن‌ها نتایج عظیمی به دست آورد، حرفه­‌ی سربازی را به سطح یک هنر خونین و ظالمانه ارتقا می‌­دهد. اما در این‌­جا دلیلی وجود ندارد که از علم سخن بگوییم. قواعد ما مجموعه­‌ای از چنین اصول عملی هستند که از تجربه استنتاج می­‌شوند.» (تروتسکی 1981 الف، ص 361)

مارکسیسم یک علم محسوب می‌­شود، «اما نمی‌­توان از طریق مارکسیسم قواعد خدمات میدانی را بنا کرد.» (تروتسکی 1981ف، ص 362) در نتیجه، به نظر تروتسکی آن‌هایی که علیه ادغام کادر افسری رژیم سابق تزاری در ارتش سرخ جدید بودند و جنگ جبهه‌­ای را از خصلت دیکتاتوری پرولتاریا نتیجه­‌گیری می­‌کردند قادر به درک جوهر مطلب نبودند. او به سرشت منعطف استراتژی نظامی طی جنگ داخلی و مداخله‌ی متفقین علیه نظام شوروی اشاره می­‌کرد. بلشویک‌­ها با درگیری در یک جنگ جبهه­‌ای برای تسخیر قدرت دولتی مجبور بودند به علت شرایط در طی جنگ داخلی به یک جنگ موضعی روی بیاورند:

«سطح پایین آموزش و تعلیم نظامی در بین گارد سرخ و توده­‌های شورشی و بعدها در بین کسانی که به خدمت نظامی فراخوانده می‌شدند، کمبود فوق­‌العاده‌ی فرماندهانی بود که دارای آموزش نظامی بوده و کاملاً به انقلاب اعتقاد داشته و تقریباً فقدان کامل سواره نظام به‌طور طبیعی، قدرت شوروی را مجبور کرد که یک استراتژی «توده‌­ای» و یک جبهه­‌ی دایمی با ویژگی جنگ موضعی اتخاذ کند.» (تروتسکی 1971ی، ص 85)

در ابتدا ارتش سرخ یک نظام کمربندی ایجاد کرد که جمهوری شوروی را از تمام جهان حفاظت می­‌کرد. اما چنین استراتژی‌ای با توجه به سرزمین پهناور جمهوری شوروی قابل دفاع نبود، و بنابراین به یک استراتژی متحرک­‌تر، منعطف­‌تر از جنگ جبهه­‌ای روی آورد.

«برای عبور دشمنا­ن ما درها را کاملاً باز می­‌گذاریم. اما در برخی نقاط در مهم‌­ترین مسیرها ما نیروهای ضربتی بسیار قدرتمندی را متمرکز می­‌کنیم، و پشت سر آن‌ها در مکان­‌های مناسب نیروهای ذخیره‌ی اساسی – و هنگامی که به دشمن اجازه دادیم تا حد زیادی به داخل بیایند؛ ما از هر دو جناح چپ و راست و از پشت سر و حتی در هنگام ضرورت گاهی کاملاً از رودر­رو به آن‌ها ضربه می‌زنیم. اما، ما استراتژی اولیه و قدیمی یعنی قوی بودن در همه جا به طور مساوی و در هر سانتی­متر از مرزهای­مان را کنار می‌گذاریم – که به بیان صریح‌­تر یعنی در تمامی نقاط به یک میزان ضعیف‌ایم.» (تروتسکی 1981الف، ص 252)

پایان مداخله‌ی متفقین علیه جمهوری شوروی با پا گرفتن همزمان فرصت­‌های انقلابی در غرب همراه بود، یعنی قدرت شوروی در آینده‌ی نزدیک کماکان با نیروهای متخاصم در جبهه‌­های غربی­‌اش روبه‌­رو خواهد شد. از نظر تروتسکی، با توجه به امتیازات این نیروها از لحاظ نفرات، مصالح جنگی، حمل‌ونقل و ارتباطات و غیره نسبت به جمهوری شوروی، یک استراتژی «پرولتری» برای ارتش سرخ در اتخاذ یک سیاست تهاجمی برای گسترش انقلاب در غرب غیرقابل دفاع بود.

سیر حوادث نشان داد «آهنگ رشد انقلاب جهانی بسیار آهسته است. به این معنا که مبارزه بین بورژوازی و طبقه‌ی کارگر در تمام کشورها شدید، طولانی و تلخ خواهد بود. این روند نه برای یک یا دو سال، بلکه اگر کل جهان را در نظر بگیریم برای چندین دهه دوام خواهد داشت. با تلاش‌های جدید برای کسب قدرت، با تشدید جنگ داخلی، با دوره‌­هایی از خمودگی و با برآمدهای تازه از نبرد شدید. البته این چشم‌­انداز، چشم‌­انداز دشواری است، اما رفقا هیچ یک از ما نمی­‌توانیم قوانین تکامل بشری را تغییر دهیم و تاریخ را به نظم در آوریم. ما باید بدانیم چه‌گونه منتظر بمانیم و راه‌مان را در بین علل عینی پدیده‌­های تاریخی دنبال کنیم و نتایج منطبق با آن را به دست آوریم. (تروتسکی 1981ب، ص 65-66)

در فقدان شرایطی که جنگ انقلابی تهاجمی را تسهیل کند، یک استراتژی نظامی «پرولتری» مبتنی بر جنگ جبهه­‌ای ، صرفاً تجلی «ساده‌­اندیشی‌­های چپ­‌گرایانه است که در این­‌جا به لحن انقلابی بیان شده است.» (تروتسکی 1981، ص 121)

چون پیمان برست لیتوفسک برای لنین از حیث ایجاد یک فضای تنفسی برای تحکیم قدرت شوروی مهم بود، تروتسکی ایجاد فضای تنفسی برای آمادگی کامل جنگ در آینده را امری لازم می‌­دید. او اهمیت جنگ تهاجمی را رد نمی‌­کرد، بلکه بیش‌­تر بر انعطاف در کاربرد این استراتژی تأکید داشت، برای این‌که جنگ جبهه­‌ای و جنگ موضعی باید با توازن قوای موجود منطبق باشد:

«تنها یک خائن تهاجم را رد می­‌کند، اما صرفاً یک ساده‌­اندیش تمام‌عیار استراتژی ما را به تهاجم تقلیل می­‌دهد… گرایش‌های مارکسیستی در حین حفظ اصول بنیادین در درگیری در یک مبارزه‌ی طبقاتی آشتی­‌ناپذیر، با تحرک و انعطاف فوق‌­العاده یا به زبان نظامی توانایی برای مانور، از دیگران متمایز می­‌شوند.» (تروتسکی 1981الف، ص 330-331)

یک «استراتژی نظامی پرولتری» می‌­تواند در موقع مناسب رشد یابد، اما صرفاً بر اساس نظرات موجود درباره‌ی هنر جنگ و جمهوری شوروی که رشد اقتصادی و فرهنگی را پشت سر گذاشته باشد.

«ما در گذشته­‌های نه چندان دور درباره‌ی این‌که چه‌گونه و در چه زمان و چه دوره‌­ای باید «آموزه‌­ی نظامی» خودمان را تدوین کنیم سخن گفته­‌ایم. اکنون در این مورد اندکی فروتن شده‌­ایم. من فکر می­‌کنم که این فروتنی امر نیکویی است. اما دقیقاً به همان نسبت که ما به‌طور کامل به کار عملی و نظری در مورد تجربه­‌های­مان پرداخته‌­ایم، تجربه‌ی سیاسی و نظامی غرب را نیز در نظر گرفته‌­ایم؛ و افق دید خود را گسترش داده‌­ایم – دقیقاً در این روند ما به‌طرز ناخودآگاه بدون تعیین هدف ذره‌ذره عناصر یک آموزه‌­ی نوین نظامی را گردآوری کرده‌­ایم. ظاهراً نه به این علت که او، تو یا من پشت میز نشسته­‌ایم و هدف پایه‌­ریزی آن را پیش روی خود قرار داده‌­ایم، بلکه به این علت که ما در شرایط جدید پیرامون تجربه‌های گذشته‌مان کار کرده‌­ایم، و شیوه­‌های موجود را مطابق با وظایف شرایط جدید تغییر داده‌ایم.» (تروتسکی 1981ب، ص 124-125)

به نظر تروتسکی توانایی «مانور» بین جنگ جبه‌ه­ای و جنگ موضعی بر بنیادِ تحلیل مشخص از شرایط مشخص، آموزشی است مناسب برای مارکسیست‌ها.

تحلیل

تفسیرهای انتقادی درباره‌ی استعاره­‌های نظامی گرامشی به نقل‌­قول­های ویژه‌­ای از گرامشی محدود شده و هسته‌­ی استدلال او را در نظر نمی­‌گیرد. به‌عنوان نمونه، آندرسون (1976) و ساکارلی (2008) اشاره می­‌کنند که برداشت گرامشی از تروتسکی هم­چون «نظریه­‌پرداز سیاسی تهاجم جبهه‌­ای» تغییرات ظریف­‌تر در بحث تروتسکی درباره‌ی جنگ جبهه‌­ای و جنگ موضعی را نادیده می‌گیرد. در بحث­‌های مربوط به امور نظامی که بعد از ظهور روسیه‌ی شوروی درگرفت با وجود این که نظریه‌ی انقلاب مداوم تروتسکی که از سوی استالین به علت شتاب بخشیدن به روند انقلاب جهانی و نادیده گرفتن مبارزه‌ی طولانی­‌تر بنای «سوسیالیسم در یک کشور» مورد انتقاد قرار گرفته، این تروتسکی بود که از یک استراتژی نظامی جنگ موضعی در روسیه‌ی پساانقلابی دفاع می‌کرد، و این نظریه‌پرداز نظامی فرونزه (گاریف 1988) بود که یک آموزه­‌ی واحد نظامی بر بنیاد استراتژی جبهه‌ای را به‌عنوان «استراتژی پرولتری» ارائه می­‌کرد. یعنی نظریه­‌پردازانی که از جنگ جبهه‌­ای انقلابی دفاع می­‌کردند به استراتژی سیاسی استالین نزدیک بودند.

اما آن‌چه که در این­جا واجد اهمیت است درک اشتباه گرامشی از نظریه‌ی تروتسکی نیست، بلکه خطای دیگری است که از مسأله‌ی مهم‌­تری ناشی می­‌شود: یعنی خصلت مشکل­‌آفرین استعاره‌ی نظامی گرامشی. تا اندازه­‌ای این خطا از بدفهمی چشم­گیر در خوانش آثار گرامشی درباره‌ی رابطه بین دولت و جامعه‌ی مدنی ناشی می‌­شود (اندرسون 1976). در مواردی گرامشی دولت و جامعه‌ی مدنی را جدا از هم درک می­‌کند:

«آن‌­چه اینک می­‌توانیم انجام دهیم این است که «سطوح» روبنایی اصلی [جامعه] را مشخص سازیم: آن­‌چه می­‌تواند «جامعه‌ی مدنی» خوانده شود، مجموع دستگاه­‌هایی است که عموماً «خصوصی» خوانده شده­‌اند، و آن [دیگری] که «جامعه‌ی سیاسی» یا «دولت» است. این دو سطح از یک سو متناظر با کارکرد «هژمونی»اند که گروه مسلط بر کل جامعه اعمال می­‌کند، و از سویی دیگر مطابق‌اند با «سلطه‌ی مستقیم» یا حکمرانی‌ای که توسط دولت و حکومت قانونی اِعمال می‌شود.» (گرامشی 1971، 12)

در جای دیگر گرامشی هژمونی را به «هژمونی سیاسی» (گرامشی 1971، ص 146)، در چارچوب دولت، و هژمونی مدنی در چارچوب «جامعه‌ی مدنی» تقسیم می­‌کند. در این جا هژمونی بیان تقابل بین «توافق در برابر قهر» نیست، بلکه خود ترکیبی است از توافق و قهر (اندرسون 1976، ص 22). سرانجام گرامشی در یک مفهوم سوم از رابطه‌­ی دولت و جامعه‌ی مدنی، یعنی جامعه‌ی مدنی به‌مثابه‌ی جزئی از دولت سخن می­‌گوید: «مفهوم عام دولت شامل عناصری است که لزوماً به مفهوم جامعه‌ی مدنی برمی‌­گردد (به این معنا که می‌­توان گفت دولت = جامعه‌ی سیاسی+جامعه‌ی مدنی است، به سخن دیگر، دولت را مترادف با آن هژمونی بدانیم که با سلاح قهر محافظت می‌­شود.)» (گرامشی 1971، 263) این ابهام نتایج شایان‌توجه‌ای برای استفاده‌ی گرامشی از استعاره‌ی نظامی دربر دارد. در برخی مکان‌ها دولت «در مقام یک سنگر خارجی است که در پشت آن شبکه‌­ی قدرتمندی از استحکام‌ها و خاکریزها قرار دارد.» (گرامشی 1971، ص 238) این تصور از دولت بازتاب تصویر رایج از بحث گرامشی درباره‌ی هژمونی است که آن را به‌عنوان یک شکل اساسی از قدرت طبقاتی در سرمایه­‌داری پیشرفته می­‌فهمد، جنگ جبهه­‌ای به «مواضعی که تعیین‌کننده نیستند»، حمله می‌کند. (گرامشی 1971، ص 239) اما در جای دیگر گرامشی تصویری متفاوت از استحکامات متعلق به قدرت طبقاتی بورژوازی طرح می­‌کند:

«درمورد دولت­‌های پیشرفته یعنی دولت­‌هایی که در آن­‌ها جامعه‌ی مدنی ساختار بسیار پیچیده‌­ای پیدا کرده و در برابر تهاجم مصیبت‌­بار عوامل اقتصادی بلاواسطه (از قبیل بحران­‌ها، رکودها و غیره) از خود مقاومت نشان می­‌دهد و روبناهای جامعه‌ی مدنی به‌مثابه­‌ی شبکه­‌ی سنگرهای جنگ‌­های مدرن است. در جنگ گاهی به نظر می‌­رسد که حمله‌ی شدید توپخانه تمام نظام دفاعی دشمن را منهدم ساخته، در حالی که در حقیقت فقط لایه‌ی خارجی آن را منهدم کرده است، و از این رو مهاجمان در لحظه‌ی پیشرفت خود را با خط دفاعی موثری مواجه می­‌بینند. همین امر، در زمان بحران­‌های اقتصادی در سیاست رخ می­دهد. بحران نمی­‌تواند به نیروهای مهاجم قدرت تجهیزی برق‌آسا در زمان و مکان بدهد، چه رسد به این که روحی‌ه­ی پیکارجویانه را در آن‌ها تقویت کند. مدافعان نه دلسرد می‌شوند و نه آن که ایمان خود را به قدرت و آینده خود از دست می­‌دهند.»

در نقل‌قول قبلی جامعه‌ی مدنی دژی بود که خود از سوی سنگرهای دولت احاطه می­‌شد، در این نقل قول جامعه‌ی مدنی خود بخشی از شبکه‌­ی سنگرها به شمار می­‌رود. در تفسیر انتقادی گرامشی از تروتسکی که پیش‌­تر درباره‌ی آن بحث شد تصویر نظامی سُست­‌تری ارائه می­‌شود، که به ناتوانی جامعه‌ی مدنی در تبدیل شدن «به سنگر یا دژ» در جامعه‌ی پیشاانقلابی روسیه اشاره می­‌کند. (گرامشی 1971، ص 236) چون ایجاد تمایز بین سنگر و دژ، یک جنبه­‌ی اساسی از تقابل گرامشی بین جنگ جبهه­‌ای و جنگ موضعی محسوب می­‌شود. در این‌جا ابهام گرامشی در مورد کارکرد «نظامی» جامعه‌ی مدنی واجد اهمیت است.

این اغتشاش در برخی از تفسیرهای بر نظریه‌ی اجتماعی گرامشی دیده می­‌شود. به‌عنوان نمونه، فمیا هژمونی را به‌عنوان «استحکامات درونی» قدرت طبقاتی تعریف و تأکید می­‌کند که در جوامع پیشرفته «جنگ موضعی باید به رویکرد اساسی مبارزه مبدل شود.» (فمیا 1987، ص 206) اما بلافاصله اضافه می­‌کند:

«سرانجام، هنگامی که پرولتاریا نهادهای جامعه‌ی مدنی را فتح و یا ضدهژمونی جدیدی را تثبیت می­‌کند، جنبه‌­ی «نظامی» مبارزه به‌طور ویژه اهمیت پیدا می­‌کند. در این نقطه، حمله‌ی نهایی به استحکامات دولتی باقی می‌­ماند «انقلاب معنوی» جای خود را به «انقلاب سلاح» می­‌سپارد.» (فمیا 1987، ص 7-206)

به نظر می­‌رسد که قلمداد کردن دولت به‌عنوان «استحکامات»، هم‌سانی هژمونی با«استحکامات درونی» را از بین می‌برد. این یک استراتژی خاص نظامی محسوب می‌شود که «استحکامات درونی» را پیش از حمله به «استحکامات بیرونی» هدف قرار دهیم. آدامسون هم اغتشاش مشابهی را به نمایش می­‌گذارد. بعد از تعریف جنگ موضعی به‌مثابه‌ی «یک نظریه اساساً نوین انقلاب» «دیکتاتوری پرولتاریا مضمون لنینی خود را از دست می­‌دهد و صرفاً به‌عنوان یک شکل استوار بر اکثریت و یک بلوک تاریخی در حال صعود که به دولت بدل می‌شود، پا به صحنه می­‌گذارد.» (آدامسون1980، ص 225) او سپس اضافه می‌کند که «اگر جنگ جبهه­‌ای هنوز دارای اهمیت باشد، این امر تا حدی ابتدایی است. چون در نبرد این جنگ موضعی است که تعیین‌کننده است.» (آدامسون 1980، ص 226) در این­‌جا به نظر می‌­رسد که آدامسون مفهوم دولت را به‌مثابه‌ی مجموعه استحکامات خارجی پذیرفته است، نخست، پیش از ورود به هسته‌­ی هژمونیک باید درهم شکسته شود. اما این درک برخلاف استدلالی است که مبارزه‌ی طولانی علیه این هسته­ را مبارزه‌ی «قطعی» در نظر می‌گیرد، که صرفاً بعد از آن جنگ جبهه­‌ای هم‌چون امری «تکمیلی» فرا می‌رسد.

بوچی ـ گلوکزمن در بحث خود، جنگ موضعی را به‌عنوان یک استراتژی معرفی می­‌کند:

«که از تصرف «حفاظ­‌ها و سپرهای سازمانی» دولت آغاز می­‌کند. این نوع جدید از مبارزه‌ی طبقاتی خود را بر «ساختارهای توده‌ای دموکراسی­‌های مدرن» استوار می­‌کند که «سنگرها» و استحکامات جنگ موضعی را شکل می‌­دهند.» (بوچی- گلوکزمن 1980، ص 281)

او ادامه می‌­دهد تحت شرایطی یک جنگ جبهه‌­ای مکمل ضرورت می‌­یابد، اما صرفاً بعد از این که جنگ موضعی به‌طرز موفقیت‌آمیز سپری شده باشد:

«تحت شرایط و مختصات متفاوت هنوز لازم است که «دولت را درهم شکست.» اما دولتی که باید درهم کوبیده شود پیش‌تر تحول یافته است، پایه‌­ی تاریخی، سازوکارها و دستگاه­‌های هژمونیک خود را به‌علت تغییر توازن قوا به نفع مردم به‌طرز غیرمنتظره از دست داده است.» (بوچی- گلوکزمن 1980، ص 281)

با این سطح از ابهام، تمایز بین جنگ جبهه­‌ای و جنگ موضعی به‌شدت مشکل‌آفرین می­‌شود. اهمیت کار گرامشی برای استراتژی انقلابی در سرمایه‌­داری پیشرفته بر تمایز روشنی بین جنگ جبهه‌ای و جنگ موضعی استوار است. به نظر گرامشی یک مبارزه‌ی سیاسی علیه دولت به یک شکل از این استراتژی نیاز دارد. استراتژی‌ای که هژمونی فرهنگی طبقه‌ی حاکم را هدف قرار داده است. اما از تفسیرهای او درباره‌ی رابطه بین دولت و جامعه‌ی مدنی به‌روشنی نمی‌توان دریافت که چه‌گونه طبقات فرودست می­‌توانند بین این یا آن استراتژی یکی را برگزیند. به نظر باگز تمایز بین جنگ جبهه‌­ای و جنگ موضعی بازتاب تفاوت بین «مدل کلاسیک لنینی انقلاب اقلیت متکی بر تحمیل نظم جدید از بالاست، که بدون کمک وسایل مکانیکی و نخبه‌گرایانه ممکن نیست» (باکز 1976، ص 115) و مدل انقلابی – مطابق تفسیر گرامشی – که «بی‌نهایت پیچیده­تر و چندبُعدی‌­تر است و از پایه‌­ای مردمی مبتنی بر توافق برخوردار است.» (باگز 1976، 115) فمیا نیز تحلیل گرامشی از انقلاب را به‌عنوان کنار گذاشتن «مدل توخالی بلشویکی» قلمداد می­‌کند. (فمیا 1987، ص 53) اگر دوگانه‌ی جنگ جبهه‌­ای و جنگ موضعی مورد تردید قرار گیرد، تقابل چشم‌گیر بین انقلابی که از سوی یک حزب پیشاهنگ هدایت می‌شود و انقلابی که مبتنی بر ضدهژمونی گرامشی است اهمیت خود را از دست می‌­دهد. بدون روشنی کافی اهداف استراتژیکِ هر یک از این اشکال مبارزه چه‌گونه جنگ جبهه­‌ای به «جایگاهی نسبتاً دست دوم تنزل می‌یابد»، و جنگ موضعی به «یک اصل بنیادی نه صرفاً ضرورت تاکتیکی و تصادفی» ارتقا می­‌یابد؟» (شوستاک ساسون 1987، ص 200-197)

به‌علاوه، ادبیات مارکسیستی درباره‌ی جنگ که به درک تحلیل گرامشی از انقلاب نیز مربوط می‌شود باید به‌طرز منسجم در نظر گرفته شود. با وجود ادبیات مارکسیستی پیش از گرامشی که به‌روشنی درباره‌ی جنگ جبهه‌­ای و جنگ موضعی سخن می­‌گوید، کسانی‌که نفوذ گرامشی بر نظریه‌ی انقلابی را به‌رسمیت می‌شناسند، نمی‌­توانند ادعا کنند که او در این مفاهیم نوآوری کرده است. کلازویتس و ژومینی انقلاب ناپلئونی در امور جنگی را صورت­بندی کردند که به بنیان تحلیل کلاسیک مارکسیستی از انقلاب مبدل شد. این روشن است که جنگ جبهه­‌ای مدرن – نه جنگ موضعی پیشامدرن – سرشار از پیچیدگی­‌هاست. در جنگ موضعی پیش از ناپلئون، جنگ عموماً چشم‌­اندازی محدود داشت: «ارتش با برج و باروهای خود و پاره‌­ای مواضع آماده، دولتی در دولت بود که در درون آن عناصری از جنگ به‌آرامی مورد استفاده قرار می­‌گرفت.» (فون کلازویتس 1982، ص 383) برخلاف جنگ موضعی که در آن دسته‌های نظامی به اشکالی به‌طور نسبی غیرمنعطف سازمان‌دهی می­‌شد و در میدان‌­های باز بهتر عمل می­‌کرد، جنگ جبهه‌­ای از سازمان‌دهی منعطف‌­تری از دسته‌های نظامی و استفاده‌ی موثرتر از میدان ناهموار بهره می­‌برد. جنگ جبهه­‌ای مدرن یعنی «جنگ تمام‌عیار با تکیه بر ارتش شهروندی (سربازگیری عمومی) به استراتژی نظامی احتیاج دارد که از روند طولانی ایجاد توافق بین پایه‌های متعدد قدرت جدایی‌­ناپذیر است:

«جنگ مجدداً و به یک‌باره به امر مردم بدل شده است، مردمی که شمار آن‌ها به 30 میلیون بالغ می‌شود و هر یک از آن‌ها خود را شهروند دولت می‌­داند… با این مشارکت مردمی در جنگ به جای یک کابینه و یک ارتش، تمامی ملت با وزن طبیعی خود در کفه‌ی ترازو قرار می­‌گیرد. بنابراین، وسایل در دسترس دیگر حدود مشخصی ندارد ـ تلاش‌­هایی که می‌­تواند فراخوانده شود ـ انرژی که خود جنگ می‌­تواند با آن هدایت شود نیرویی در مقابل خود نمی­‌شناسد، و در نتیجه، خطر برای نیروی مخالف به حداکثر می‌رسد.» (فون کلازویتس 1987، ص 5-384)

کلازویتس ادامه می­‌دهد:

«جنگ از زمان بناپارت نخست در یک سو، سپس در دیگر سو به امر تمام ملت تبدیل شده است، خصلت جدیدی کسب کرده است و یا به بیان بهتر به سرشت واقعی خود، یعنی کمال مطلق نزدیک‌­تر شده است. پس وسایل مورد استفاده حدود قابل‌مشاهده‌­ای ندارد. محدودیت در انرژی و احساسات حکومت و توابع آن گم می­‌شود… از این‌رو، عناصر جنگ با نیروی طبیعی از تمام محدودیت‌های متعارف رها و آزاد شده است.» (فون کلازویتس 1982، ص 386)

تمام آن­چه که متخصصان و کارشناسان گرامشی به آن به‌عنوان دلیلی بر یک تغییر بنیادی در استراتژی انقلابی با یک قرائت «نظامی» از جنگ جبهه­‌ای و جنگ موضعی اشاره می­‌کنند ـ پیچیدگی بیش‌­تر یک استراتژی سیاسی به ابتکار در بین توده­‌ها برای یک مبارزه‌ی طولانی بر سر منابع متعدد قدرت نیاز دارد – از مشخصه­‌های جنگ جبهه‌­ای برخوردار است. نحوه­‌ی استفاده‌ی گرامشی از استعاره­‌های نظامی نسبت به مارکسیست­‌های کلاسیک محدودتر است، او کماکان جنگ جبهه‌­ای را با یک استراتژی نظامی برای انقلاب یکسان می‌گیرد، و جنگ موضعی را به شیوه­‌ای غیرنظامی (یعنی ایدئولوژی) بازتعریف می­‌کند. جنگ در رابطه با استراتژی موضعی معنی استعاره‌­ای می­‌یابد، اما در مورد استراتژی جبهه‌­ای معنی واقعی پیدا می­‌کند. تا آنجا که «جنگ جبهه­‌ای» از سوی گرامشیبه صورت استعاره‌­ای به کار می‌­رود، این امر بیش‌­تر با تاکتیک‌­ها سروکار دارد تا استراتژی. برعکس، انگلس، لنین و تروتسکی به‌گونه‌ای کامل­‌تر، پیچیدگی استراتژی جنگ جبهه­‌ای را با حفظ درک مانور در آرای کلازویتس و ژومینی بیان می­‌کنند.

در‌واقع، اگر ما نظیر مارکسیست­‌های کلاسیک اظهارات کلازویتس و ژومینی را در باب خصلت سیاسی جنگ بپذیریم، پس جدا کردن استراتژی به اشکال «نظامی» (جنگ جبهه­‌ای) و «سیاسی» (جنگ موضعی) نامناسب است:

«هنگامی که ما خصلت سیاست را هم‌چون یک جنبش سازمان‌یافته در‌می‌­یابیم که بر قهر مناسبات اجتماعی متمرکز می‌شود، می­‌توانیم مشاهده کنیم که چه‌گونه دو لحظه‌­ی «چشم‌­انداز دوگانه» در تمام سطوح در یک‌دیگر تأثیر می‌­گذارند. چون توافق واکنشی به قهر است، لحظه‌­ای منفعل در سیاست که شامل پذیرش واقعیت­‌ها و کسب حمایت توده­‌هاست… اما توافق نیز واکنشی به قهر را دربرمی‌گیرد یک ضد قهر قائم‌به‌ذات، و از این‌رو، عنصر موضعی به عنصر جبهه‌­ای بدل می‌شود… جنگ جبهه‌­ای بدون جنگ موضعی یک تجرید غیر قابل‌دفاع از قهر محض است. یک جنگ موضعی «به نوبه­‌ی خود» دربرگیرنده‌ی توقف مکانیکی لحظه­‌ی توافق است.» (هوفمن 1984، 149-148)

هوفمن با اشاره به شیوه‌­ی تشریح مارکس و انگلس از سرنگونی سرمایه­‌داری در مانیفست کمونیست، این امر را در پیوند با «جنگ جبهه‌ای» و «تکامل طولانی تهاجم دموکراتیک به قدرت سرمایه» و «جنگ موضعی» توضیح می­‌دهد. همین‌طور اندرسون (1976) تحلیل مفصلی از اهمیت مفهوم هژمونی در استراتژی سوسیال‌دموکراسی روسیه از اواخر 1890 تا 1917 ارائه می‌­کند. در آنچه که عموماً به‌عنوان بیان کلاسیک استراتژی حزب پیشگام یعنی چه باید کرد (1969) لنین شناخته شده است، لنین به‌روشنی ضرورت فعالیت برای رهایی نه صرفاً طبقه‌ی کارگر بلکه تمام طبقات و گروه‌­های تحت ستم را توضیح می­دهد. چنین جنبشی با پایه­‌های وسیع به ادغام مبارزه‌ی هژمونیک با مبارزه به شکل قیام نیاز دارد تا بتواند «دیکتاتوری دموکراتیک کارگران و دهقانان» را ایجاد کند. اگر قرار است که مبارزه‌ی مسلحانه به تروریسم تنزل نیابد، استراتژی نظامی باید از آغاز با استراتژی سیاسی ترکیب شود. بنابراین، مسأله این نیست که کنش نظامی یک دغدغه‌ی تاکتیکی است که باید تحت تابعیت استراتژی سیاسی- فرهنگی جنگ موضعی قرار گیرد، بلکه استراتژی نظامی و سیاسی -فرهنگی بیش‌­تر جزئی جدایی‌ناپذیر از یک روند دیالکتیکی از تحول انقلابی به شمار می‌­روند.

نتیجه‌گیری

استعاره­‌ی نظامی در نظریه‌ی اجتماعی گرامشی نقش عمده‌ای بازی می­‌کند. اهمیتی که تحلیل گرامشی از جنگ جبهه‌­ای و جنگ موضعی در نظریه‌ی اجتماعی و در استراتژی سیاسی چپ کنونی به دست آورده است تا حد زیادی مرهون قدرت این استعاره است. جنگ جبهه‌­ای با استراتژی نسبتاً یک بُعدی قیام نظامی تداعی می‌شود، و جنگ موضعی به‌عنوان استراتژی پیچیده و چندبُعدی‌تری از تغییر سیاسی- فرهنگی. در‌واقع، من بر این عقیده‌­ام که این استعاره از اهمیت بنیادین در تفسیر گرامشی برخوردار است و با ایجاد تقابل فرضی بین مدل به‌روز شده‌ی گرامشی از انقلاب و مدل لنینی که زمان آن سپری شده است، ناتوانی برخورد انتقادی در خاستگاه و سرشت این استعاره را نشان می­‌دهد. جنگ موضعی و جنگ جبهه­‌ای اصطلاح‌هایی هستند با تاریخ ویژه. به‌خصوص در متن مارکسیسم کلاسیک که خاستگاه آن‌ها به نظریه‌ی نظامی مدرن و به دوران ناپلئونی تعلق دارد. چشم‌­پوشی از بررسی این تاریخ، دو نتیجه‌ی مهم دربر دارد: نخست، با توجه به ابهام‌های تحلیل گرامشی از رابطه‌ی دولت-جامعه‌ی مدنی، استفاده از استعاره‌ی نظامی به همان اندازه با ابهام همراه است. یک استراتژی سیاسی که دولت را به‌عنوان بخشی از «سنگرهای بیرونی» هدف خود قرار می‌دهد باید ضرورتاً با این دیدگاه متفاوت باشد که دولت را به‌مثابه‌ی بخشی از «دژ» می‌فهمد. هنگامی که سرشت رابطه‌ی دولت با جامعه‌ی مدنی از روشنی برخوردار نیست، آن‌گاه معلوم نیست که چه نوع «جنگی» تعیین‌کننده است. این ابهام علاوه بر معضلات نظری، خطر قابل‌ملاحظه‌ای برای جنبش‌های رادیکال اجتماعی و سیاست­‌های انقلابی به همراه دارد. استراتژی سیاسی که خصلت قدرت دشمن را نادرست تشخیص می‌­دهد احتمالاً با شکست روبه‌رو می‌شود، از مسیر خود منحرف شده، و سرانجام جذب ‌شود و دیگر خطری به شمار نمی‌رود.

دوم، نوع استراتژی سیاسی که غالباً به گرامشی یعنی جنگ موضعی ارجاع می­‌دهد، از بسیاری جهات به شکل نزدیکی با نظریه‌ی نظامی جنگ جبهه­‌ای ارتباط دارد. گرامشی با استفاده از استعاره­‌ی «جنگ» در متن یک استراتژی موضعی، اما از لحاظ لغوی یک استراتژی جبهه­‌ای، موقعیتی به وجود آورده است که تعریف جنگ (جبهه‌­ای) را از سیاست (موضعی) جدا می­‌کند؛ و استعاره‌­ای را که برای نظریه دارای چنین اهمیتی است رقیق می‌­کند. برخلاف این، انگلس، لنین و تروتسکی درکی پیچیده‌تر از جنگ جبهه­‌ای و جنگ موضعی ارائه می‌­کنند که پی‌آمد آن، تحلیل بنیادی‌­تری از نظریه‌ی نظامی در راستای تدوین نظریه‌ی اجتماعی است. برخلاف تمایز مکانی بین روسیه و غرب که در مرکز تحلیل گرامشی از جنگ جبهه­‌ای و جنگ موضعی قرار دارد، انگلس، لنین و تروتسکی استدلال می­‌کنند که استراتژی می‌­تواند طی زمان و حتی در یک مبارزه‌ی معین بین جنگ جبهه‌ای و جنگ موضعی نوسان کند. در نتیجه، تحلیل نظامی آن‌ها درکی کاملاً دیالکتیکی‌تر از جنگ جبهه‌­ای و جنگ موضعی گرامشی ارائه می­‌کند.

منبع اصلی:

Daniel Egan, Rethinking War of Maneuver/War of Position: Gramsci and the Military Metaphor, Critical Sociology 2014, Vol. 40(4) 521 –538.

* دانیل اِگان استاد جامعه‌شناسی در ماساچوست است. او تز دکترای خود را درباره‌ی «چه‌گونه گروه‌های مسلط اجتماعی قدرت خود را در سطوح متعدد تشکیلاتی، شهری، ملی و جهانی سازمان می‌دهند، و چه‌گونه گروه‌های اجتماعی فرودست این نهادها را به چالش گرفته و آن‌را تغییر می‌دهند» در سال 1998 به رشته تحریر درآورده است. او با مجلاتی رادیکال نظیر علم و جامعه، جامعه‌شناسی رادیکال، مروری بر اقتصاد سیاسی رادیکال،… همکاری می‌کند و مقالات متعددی را ازجمله درباره‌ی گرامشی به رشته‌ی تحریر در آورده است. او در پژوهش حاضر به تبارشناسی جنگ جبهه‌ای و جنگ موضعی می‌پردازد و به‌طور فشرده آرای سه تن از نظریه‌پردازان کلاسیک مارکسیستی ـ انگلس، لنین و تروتسکی – را مورد واکاوی قرار می‌دهد. او در این نوشتار هم‌چنین به مقایسه‌ی نحوه‌ی کاربست این دو اصطلاح نزد کلاسیک‌های مارکسیسم با گرامشی می‌پردازد، و به برخی از کاستی‌های دیدگاه گرامشی اشاره می‌کند. داوری دانیل اگان اگرچه در باب خوانش گرامشی از تروتسکی و هم‌چنین پاره‌ای نارسایی‌ها در صورت‌بندی دولت و جامعه‌ی مدنی از سوی او عناصری درستی دربردارد، اما درباره‌ی دیدگاه گرامشی در باره‌ی استراتژی در شرایط غرب چندان صائب نیست و بسیار چالش‌برانگیز است. مترجم

منابع

Achcar G (2002) Engels: theorist of war, theorist of revolution. International Socialism 97(Winter): 69–89. Adamson WL (1980) Hegemony and Revolution: A Study of Antonio Gramsci’s Political and Cultural Theory. Berkeley, CA: University of California Press.

Anderson P (1976) The antinomies of Antonio Gramsci. New Left Review 100 (November 1976/January 1977): 5–78.

Anderson P (1979) Considerations on Western Marxism. New York, NY: Verso.

Berger M (1977) Engels, Armies, and Revolution. Hamden, CT: Archon Books.

Boggs C (1976) Gramsci’s Marxism. London: Pluto Press.

Buci-Glucksmann C (1980) Gramsci and the State. London: Lawrence and Wishart.

Byely B, Dzyuba Y, Fyodorev Y, et al. (1972) Marxism-Leninism on War and Army. Moscow: Progress Publishers. Davis DE and Kohn WSG (1977) Lenin’s ‘notebook on Clausewitz.’ Soviet Armed Forces Review Annual. Gulf Breeze, FL: Academic International Press, 188–229.

Debray R (1967) Revolution in the Revolution? New York, NY: Grove Press.

Draper H and Haberkern E (2005) Karl Marx’s Theory of Revolution: Volume 5 – War and Revolution. New York, NY: Monthly Review Press.

Engels F (1939) Anti-Dühring: Herr Eugene Dühring’s Revolution in Science. New York, NY: International Publishers.

Engels F (1969) Germany: Revolution and Counter-Revolution. New York, NY: International Publishers.

Engels F (1975) Conditions and prospects of a war of the Holy Alliance against France in 1852. Karl Marx and Frederick Engels, Collected Works, Volume 10. New York, NY: International Publishers, 542–566.

Femia JV (1987) Gramsci’s Political Thought: Hegemony, Consciousness, and the Revolutionary Process. Oxford: Clarendon Press.

Gareev MA (1988) MV Frunze, Military Theorist. Washington, DC: Pergamon-Brassey’s International Defense Publishers.

Gat A (1992) Clausewitz and the Marxists: yet another look. Journal of Contemporary History 27(2): 363–382.

Giap VN (1970) The Military Art of People’s War: Selected Writings of General Vo Nguyen Giap. Edited by Russell Stetler. New York, NY: Monthly Review Press.

Gramsci A (1971) Selections from the Prison Notebooks. New York, NY: International Publishers.

Guevara E (2006) Guerrilla Warfare. New York, NY: Ocean Press.

Hoffman J (1984) The Gramscian Challenge: Coercion and Consent in Marxist Political Theory. New York, NY: Basil Blackwell.

Jomini AH (1977) The Art of War. Westport, CT: Greenwood Press.

Lenin VI (1930) The War and the Second International. New York, NY: International Publishers.

Lenin VI (1934) The Revolution of 1905. New York, NY: International Publishers. Lenin VI (1940) ‘Left-Wing’ Communism, an Infantile Disorder. New York, NY: International Publishers.

Lenin VI (1964a) Advice of an onlooker. Collected Works, Volume 26. Moscow: Progress Publishers, 179– 181. Lenin VI (1964b) War and revolution. Collected Works, Volume 24. Moscow: Progress Publishers, 398–421.

Lenin VI (1964c) The military program of the proletarian revolution. Collected Works, Volume 23. Moscow: Progress Publishers, 77–87.

Lenin VI (1965a) ‘Left-wing’ childishness and the petty-bourgeois mentality. Collected Works, Volume 27. Moscow: Progress Publishers, 323–354.

Lenin VI (1965b) Guerrilla warfare. Collected Works, Volume 11. Moscow: Progress Publishers, 213–223.

Lenin VI (1965c) The revolutionary army and the revolutionary government. Collected Works, Volume 8. Moscow: Progress Publishers, 560–568.

Lenin VI (1969) What Is to Be Done? New York, NY: International Publishers.

Lenin VI (1976) Socialism and War. Peking: Foreign Languages Press.

Machiavelli N (2001) The Art of War. Boston, MA: Da Capo Press.

Mao ZD (1963) Selected Military Writings of Mao Tse-Tung. Peking: Foreign Languages Press.

Marx K (1964) Class Struggles in France 1848–1850. New York, NY: International Publishers.

Nkrumah K (1968) Handbook of Revolutionary Warfare. New York, NY: International Publishers.

Saccarelli E (2008) Gramsci and Trotsky in the Shadow of Stalinism: The Political Theory and Practice of Opposition. New York, NY: Routledge.

Showstack Sassoon A (1987) Gramsci’s Politics. London: Hutchinson.

Thomas PD (2010) The Gramscian Moment: Philosophy, Hegemony and Marxism. Chicago, IL: Haymarket Books. Tito JB (1966) Selected Military Works. Belgrade: Vojnoizdavački Zavod.

Trotsky L (1971) 1905. New York, NY: Vintage Books.

Trotsky L (1979a) The Red Army. In: Trotsky L, How The Revolution Armed: The Military Writings and Speeches of Leon Trotsky, Volume 1: 1918. London: New Park Publications, 126–156.

Trotsky L (1979b) The military academy. In: Trotsky L, How The Revolution Armed: The Military Writings and Speeches of Leon Trotsky, Volume 1: 1918. London: New Park Publications, 211–219.

Trotsky L (1979c) Our policy in creating the army. In: Trotsky L, How The Revolution Armed: The Military Writings and Speeches of Leon Trotsky, Volume 1: 1918. London: New Park Publications, 243–256.

Trotsky L (1979d) The creation of the Workers’ and Peasants’ Red Army. In: Trotsky L, How The Revolution Armed: The Military Writings and Speeches of Leon Trotsky, Volume 1: 1918. London: New Park Publications, 411–432.

Trotsky L (1979e) Guerrilla-ism and the regular army. In: Trotsky L, How The Revolution Armed: The Military Writings and Speeches of Leon Trotsky, Volume 2: 1919. London: New Park Publications, 79–87.

Trotsky L (1979f) Building the red armed forces. In: Trotsky L, How The Revolution Armed: The Military Writings and Speeches of Leon Trotsky, Volume 2: 1919. London: New Park Publications, 173–189.

Trotsky L (1979g) Lessons from the Ukraine. In: Trotsky L, How The Revolution Armed: The Military Writings and Speeches of Leon Trotsky, Volume 2: 1919. London: New Park Publications, 259–265.

Trotsky L (1980) The History of the Russian Revolution, Volume III. New York, NY: Pathfinder Press. Trotsky L (1981a) On the front against Wrangel. In: Trotsky L, How The Revolution Armed: The Military Writings and Speeches of Leon Trotsky, Volume 3: 1920. London: New Park Publications, 250–260.

Trotsky L (1981b) The tasks of the Red Army. In: Trotsky L, How The Revolution Armed: The Military Writings and Speeches of Leon Trotsky, Volume 4: 1921–1923. London: New Park Publications, 54–83.

Trotsky L (1981c) Concluding remarks at the 2nd Conference of Communist Party cells in higher militaryeducation institutions, 10 December 1921. In: Trotsky L, How The Revolution Armed: The Military Writings and Speeches of Leon Trotsky, Volume 4: 1921–1923. London: New Park Publications, 118–137.

Trotsky L (1981d) Speech at the ceremonial meeting at the Military Academy of the Workers’ and Peasants’ Red Army devoted to the 4th anniversary of the Academy, 7 December 1922. In: Trotsky L, How The Revolution Armed: The Military Writings and Speeches of Leon Trotsky, Volume 5: 1921–1923. London: New Park Publications, 122–126. Trotsky L (1981e) Military doctrine or pseudo-military doctrinairism. In: Trotsky L, How The Revolution Armed: The Military Writings and Speeches of Leon Trotsky, Volume 5: 1921–1923. London: New Park Publications, 312–356.

Trotsky L (1981f) Report and concluding remarks at the meeting of the military delegates to the Eleventh Congress of the Russian Communist Party, 1 April 1922. In: Trotsky L, How The Revolution Armed: The Military Writings and Speeches of Leon Trotsky, Volume 5: 1921–1923. London: New Park Publications, 358–400.

Von Clausewitz C (1982) On War. New York, NY: Penguin Books

منبع: نقد اقتصاد سیاسی


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست