یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

حسن بیکار و آیت الله خوش حساب


هادی خرسندی


• رفته بودم دفتر «المسلمین قانع نسب»
بر برادر سکرتر کردم سلامی با ادب

سکرتر گفتا بیا قدری جلو، رفتم جلو
سکرتر گفتا برو قدری عقب، رفتم عقب ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
شنبه  ۱٣ مرداد ۱٣۹۷ -  ۴ اوت ۲۰۱٨


 آخ، پیدایش کردم. در خانه تکانی کاغذی، کاغذ تکانی خانگی. یک چیزهایی ازش در سرم بود، اما نمیدانستم چه بود. شاید روی قدیمیترین کامپیوترم به فنا رفته بود. جایی هم چاپ شده بود؟ اصلن نمیدانم کامپیوتری شده بود یا نه. گمشده ی عزیزی بود که ردّی ازش نداشتم. دیشب پیداش کردم. چاپ شده در هفته نامه ی نیمروز، آخرین شماره ۱۹۹۹. بریده ی روزنامه را بوسیدم و صبحی تایپش کردم. امیدوارم شما که خواندید، تعجب نکنید از اینهمه ذوقزدگی من. ببخشید

چه خوش باشد که بعد از انتظاری
به امیّدی رسد امیّدواری
----------------------


حسن بیکار و آیت الله خوش حساب
------------

رفته بودم دفتر «المسلمین قانع نسب»
بر برادر سکرتر کردم سلامی با ادب

سکرتر گفتا بیا قدری جلو، رفتم جلو
سکرتر گفتا برو قدری عقب، رفتم عقب

سکرتر نوشابه ای پر سرصدا را سر کشید
نام فامیل مرا پرسید گفتم: تشنه لب

گفت اسم والدت، گفتم رجب، دادش به ثبت
گفت اسم والده؟ گفتم عیال مش رجب

پشت آن پرسید اسم بچه ها؟ گفتم عقیم
بعد نجوا کرد اسم همسرت؟ گفتم عزب

سکرتر دستی به ریش خود کشید و گفت خوب
پیش آقا کار واجب داشتی یا مستحب؟

گر برای دستبوس آیت الله آمدی
وقت آقا پر شده اینهفته تا یکشنبه شب

گفتمش عرضی مرا باشد، شما زحمت بکش
گو به آقا، من ندارم چیزی از ایشان طلب!

هم نمیخواهم ز پول خویش یک دینار پس
هم نخواهم از زمینم پس بگیرم یک وجب

سکرتر غرّید: از آقا طلب داری شما؟
آیت الله و بدهکاری؟، عجب، یاللعجب!

گفتم این حضرت طلبکاران خود را یک به یک
یا به کشتن داده یا محبوس کرده زین سبب

شش طلبکار خودش را داده تحویل اوین
ده طلبکار خودش را کرده تبعید حلب

باجناق من ز آقا ثلث پول خویش خواست
او فرستادش به آنجا که نی اندازد عرب

چشم من بدجور ترسیده ست از این ماجرا
بسکه آقای شما دزد است و بدذات و جلب

گر از او امروز بستانکار باشم، ابلهیست
ابلهانه تر ز روزی که از او خوردم رَکَب

سکرتر نشنیده بگرفت این سخن های مرا
یا گمان میکرد هذیان گفته ام از فرط تب

گفتم اینجا آمدم بهر مفاصای حساب
مال من خیرات آقا مثل حلوا و رطب

یاد آن قرضی که دادم، میکنم از سینه پاک
تا نباشم در مظان خشم و مشمول غضب

مینویسم بی حساب استیم و امضا میکنم
تا نبینم آنهمه کابوس با رنج و تعب

من حسن بیکارم و او آیت الله بزرگ
صاحب پست و مقام و تیتر و عنوان و لقب

من گذشتم بلکه خود را بیمه ی آقا کنم
وارهم از اینهمه دلواپسی، درد عصب

***
سکرتر پهلوی آقا رفت و چون برگشت گفت:
توی مود خوب بود آقای ما از لطف رب

گفت فرمودند: باقی را شما قسطی بده!
اولین قسطش دوشنبه اول ماه رجب!

***
سکرتر دور سرم چرخید با کلّ اتاق
سوختم از شوک ولیکن دوختم از فحش، لب

راه افتادم بیایم، سکرتر اخطار کرد:
وای اگر یک قسط تو افتد بهر علت عقب

حالم آنسان شد که رفتم یکسره پیش پزشک
قصه را تعریف کردم بهر دکتر در مطب

گفتمش داروی دردم؟ گفت تشت آب سرد
گفتمش دستور مصرف؟ گفت صبح و ظهر و شب
---------------


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست