یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

ارزیابی شعری به نام دندانِ سپیدِ مرگ از خسرو باقرپور


اسد رخساریان


• شعر در همان سه سطر آغازین، حتّا چیزی بیشتر از آنچه که در پنج سطرِ بعدی گفته می شود، به خواننده القاء کرده است. می توان گفت که شاعر به خاطرِ شوریدگی حاصله از هجومِ سه سطرِ آغازین به ذهنِ خود به وجدی چنان دچار شده است که توجیه آن را ادامه ی شعر پنداشته است. و چنین است که چیزی از موسیقی شعری سه سطر نخستین، در سطرهای دیگر قطعه ی آغازین دیده نمی شود. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
پنج‌شنبه  ۱۴ تير ۱٣۹۷ -  ۵ ژوئيه ۲۰۱٨


 
 دندانِ سپیدِ مرگ.... خسرو باقرپور

این سیب سرخ را ببین!
بگذار همینگونه بماند!
با چشمِ عشق نگاهش کن!
حیف است دندان سپید مرگ،
سرخی بالنده ی زیبایی را
در سیاهی ی نابودِ نیستی
و در لذّتِ لذیذِ یک لحظه،
جوانمرگ کند.

این شعر را که می خوانی،
هوشیار نخوان!
چون شاعرش؛
مست به دیدارش برو!
برای خواندنش؛
دهان باز نکن!
چشمانت را ببند!
با چشمِ عشق نگاهش کن!
این شعرِ سرخ را از بر کن!


این شعر از دو بند یا دو قطعه ساخته شده است. پنج سطر قطعه ی نخست آن اضافه است. این پنج سطر را مرور کنیم. نخست این که هر پنج سطر توجیه است و یادآوری. و چون چنین است زیرِ تأثیرِ طبیعی معنایی که در آن ها به خود شکل داده است، ناگزیر به نثر بیان شده است. شعر در همان سه سطر آغازین، حتّا چیزی بیشتر از آنچه که در پنج سطرِ بعدی گفته می شود، به خواننده القاء کرده است. می توان گفت که شاعر به خاطرِ شوریدگی حاصله از هجومِ سه سطرِ آغازین به ذهنِ خود به وجدی چنان دچار شده است که توجیه آن را ادامه ی شعر پنداشته است. و چنین است که چیزی از موسیقی شعری سه سطر نخستین، در سطرهای دیگر قطعه ی آغازین دیده نمی شود. و چون توجیه توجیه است شاعر از خود نمی پرسد: که ای دوست، که گفته است که مرگ، سپید دندان است! و آیا شاعر نمی داند که "زیبایی" فلسفه ای دارد که هم بیرنگی را در بر می گیرد و هم رنگارنگی را؟ و بعد، "در سیاهی نابودِ نیستی"، یعنی چه؟ نابودی که خود همانا نیستی است! یا نیستی همانا که نابودی را در ذهن تداعی می کند! و دیگر از سطرهای هفت و هشت چیزی نمی گویم که از ناهوشیاری نوشته شده اند.

می توان پنج سطرِ موردِ بحث را به جای این که عمودی بخوانیم، افقی بخوانیم که در این صورت درکِ نقدِ من هم از این شعر آسان تر خواهد بود:

"حیف است دندان سپید مرگ، سرخی بالنده ی زیبایی را در سیاهی نابودِ نیستی و در لذّتِ لذیذِ یک لحظه، جوانمرگ کند."
این جمله ای است که باید به خاطرش زبانِ فارسی را موردِ شماتت قرار داد. حتّا اگر آن را با سه سطر شاعرانه که پیشتر آمده است، درآمیزیم!

و حالا به سه سطر آغازین نگاهی می اندازیم!
هر سه سطر، جدا جدا از ما می خواهند که آن ها را به همین شکل که ارائه شده اند، ببینیم و بخوانیم.
این سیب سرخ را ببین!
بگذار همینگونه بماند!
با چشمِ عشق نگاهش کن!

انگار در اینجا آرشه ای روی ویالونی کشیده می شود و یک صدا در سه نفس، طنینی می اندازد، که به اتّکای هنر و زیبایی نهفته اش در هستی خود، می خواهد شاعر را برانگیزد تا در قطعه ی دوّم شعر را برای جهانیان دوباره معنا کند:

حال این شعر را بدون آن پنج سطر یاد شده بخوانید. و همانطور که شاعر می خواهد با دهان و چشم های بسته آن لحظه را برگزار کنید. در پایان ناگاه از خود سئوال می کنید: پس کدام شعر است که شاعر می خواهد خوانده شود! آنگاه امّا با سر برآوردنِ خاطره هایی سخت سرورانگیز در خود روبرو خواهید شد و پاسخ خود را نیز خواهید یافت. حتّا بعید نیست که خود بخواهید قلم به دست بگیرید و یکی از آن خاطره ها را به صورتی شاعرانه بنویسید. این شعر است و فقط هم شعر که از استعداد برانگیختنِ ناگهانی نیروهای درونی انسانی برخوردار است.


حاشیه ی یک:
این شعرِ را با بارِ افزونش در ادامه ی سه سطر آغازین قطعه ی اوّل، خسرو باقرپور در ص. فیسبوک خود رونمایی کرده است. فیسبوک رسانه ای نیست که بتوان روی آن حساب باز کرد. امّا این خودِ شاعر است که باید بداند در این عصرِ امپراتوری رسانه های پدیداری تنهای تنهاست! نقد و ناقدِ شعر لااقل برای شعر و شاعرِ ایرانی مُرده است. اصلاً ایرانی در پهنای زندگی گویا به صلّابه کشیده شده است، فرهنگ و ادبیات و شعر که جای خود دارد!

حاشیه ی دو:
این قطعه، مرا به یادِ شاعرانِ باستانی – آرکائیک- می اندازد. من اطمینانِ والای آن ها را در این قطعه ی خسرو باقرپور شاعرِ ایرانی مقیمِ آلمان نیز می بینم. فرض کنیم که شاعری با سقراط، برای رفتن به آکادمی افلاتون، از شهر آتن به حرکت درامده و در آن چند فرسنگی که باید بپیمایند، چیزی را به سقراط یادآوری می کند تا او به گوشِ افلاتون برساند. سقراط سفارشِ دوست را به جان می پذیرد. چون از شنیدنِ آن به وجد آمده است.

سقراط، پس از نیوشانیدنِ قطعه ی دوستِ شاعرش به افلاتون، رازی می شنود، که خودِ او هم می توانست کاشف آن باشد. امّا او شاید در بینِ راه، از ملسیِ خورشیدِ یونان زمین، نیمی از هوشیاری اش را از دست داده بوده است،

چکیده ی آن راز:
ای دوست، این نکته ای است که ما نیز در فلسفه به چالش می کشیم آن را. سیب که سرخ و سبز و سفید و قرمز ندارد. ما سیبِ شرابی رنگ و سیبی که از سرخی به کبودی گراید نیز داریم. به شاعر بگو، که زیبایی گونه گونه است. و تو نیز حقِ برگزیدن داری. و این شعر، حکایتِ فریفتگی های ما در خصوصی ترین آناتِ حیات و زندگانی ما است و تنها شاعران می توانند آن را از چنگِ خدایان برُبایند.

روشنگری:
یونانیان قدیم خدایان را می شناخته اند. ما تنوّع در نگرش و کثرت گرایی ناشی از آن را از این اندیشمندانِ نیازمندِ خدایگان داریم. شگفتا که تفکّراتِ آن ها به بایستگی در بسترِ رودخانه ی خروشانِ تاریخ جاری شده است. این ودیعه در میانِ ملّت های مختلف، فلسفه و ادبیات و فرهنگی را پی ریخته است که راه های شایان یک زندگی مسالمت آمیزِ انسانی و انساندوستانه را نشان می دهد.

و دریغا که یگانه پرستی ما در سلول های تاریخی مان روی تمام اشیاء و پدیده ها رنگِ خاص خود را پاشیده است. برتری بخشیدن به خدایی واحد و شاه و پیغمبر و شاعر و عارفی یا چیزی و کسی و نگرشی و شعری و داستانی و رنگی و آهنگی از انگیزه های ما برای ستایش آن یگانه سرچشمه گرفته است.

گوتنبرگ
٢۸/۶/٢۰۱۸   


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۲)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست