یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

ثقل زمین کجاست؟


محمود طوقی


• رودهای جدایی، رودهایی که هر سر و سرافراز را خم می ‏کند.
ایمان سبز شاعر در آن جاری است.
این ایمان در شهر که اکنون مردابی است فرو می ‏رود. اما راه، راه روشنایی و آفتاب است.
در این بند چند مولفه وجود دارد: ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
چهارشنبه  ۶ تير ۱٣۹۷ -  ۲۷ ژوئن ۲۰۱٨


 
 

ثقل زمین کجاست؟
بازخوانی یک شعر؛
سرودهای خفته ـخسرو گلسرخی
۱
در رود های جدایی
ایمان سبز ماست که جاری ست
او می رود در دل مرداب های شهر
در راه آفتاب
خم می کند بلندیی هر سرو سرفراز


بند نخست
رودهای جدایی، رودهایی که هر سر و سرافراز را خم می ‏کند.
ایمان سبز شاعر در آن جاری است.
این ایمان در شهر که اکنون مردابی است فرو می ‏رود. اما راه، راه روشنایی و آفتاب است.
در این بند چند مولفه وجود دارد:
۱- شهر،
۲- جامعه
۳- ایمان
شهری که به یُمن کودتای امریکایی ـ انگلیسی، ارتجاعی شاه به مردابی محض تبدیل شده است. و فاصله ‏هایی که ناشی از شکست، یأس و ارعاب است. و در این میان ایمان سبزی است که در راه آفتاب جاری است. و می‏ آید تا این فاصله را پر کند و مرداب شهر را به دریایی زلال تبدیل کند.


۲
از خون من بیا بپوش ردایی
من غرق می شوم
در برودت دعوت
ای سرزمین من
ای خوب جاودانه برهنه
قلبت کجای زمین ست
که باد های همهمه را
اینک صدا زنم
در حجره های ساکت تپیدن


بند دوم
شاعر به دنبال قلب سرزمین برهنه ‏اش می‏ گردد تا حجره ‏های ساکت آن‏را با بادهای همهمه به تپیدن وادارد. و از سرزمین ‏اش می‏ خواهد تا در این سرمای بی‎پاسخی به دعوت او، از خون او ردایی بپوشد.
در این بند نیز سه مولفه باقی است:
ـ قلب گمشده‍ی سرزمین
ـ بی‎پاسخی به یک دعوت
ـ و خون شاعر
شاعر به دنبال قلب ساکت و گم شده‍ی سرزمین ‏اش می‏ گردد تا با خون خودش آن‏را به تپیدن دعوت کند. خطاب شاعر در این‎جا یک خطاب تبیینی است. به کسانی که برهنگی سرزمین خود را می‏ بینند و لب فرو می ‏بندند.

۳

در من همیشه تو بیداری
ای که نشسته یی به تکاپوی خفتن من
در من
همیشه تو می خوانی هر ناسروده را
این چشم های گیاهان مانده
در تن خاک
کجای ریزش باران شرق را
خواهد دید؟
اینک
میان قطره های خون شهیدم
فوج پرندگان شهید
با خویش می برند
غمنامه شگفت اسارت را
تا برج خون ملتهب بابک خرم
آن برج بی دفاع


بند سوم
با این همه در جان شاعر سرزمین او بیدار است و هر ناسروده را می ‏خواند چون چشمان گیاهانی که در تن خاک مانده است.
و ناگاه از سرزمین خویش محل ریزش باران شرق را می‏ پرسد و در چنین حال و هوایی شاعر از پرندگانی سخن می‏ گوید که از خون شهید برمی‏ خیزند تا غمنامه اسارت این خاک را به برج بابک ببرند. برجی که در فرجام نهایی بی ‏دفاع ماند. و به اشغال تازیان درآمد.
مولفه ‏های شاعر از این بند:
۱- سرزمین،
۲- خون شهید و
۳- اسارت است
سرزمینی که غمنامه‍ی اسارت‎اش را تنها خون شاعر و یا کبوترانی که از خون او برمی‏ خیزند می‏ توانند به برج بی‏ دفاع بابک آن سردار همیشه‍ی تاریخ ببرند.
سوالی که در این بند نهفته است در داستان بابک باید یافت.
سرداری ایرانی که ۲۰ سال برای آزادی میهن خود از اسارت تازیان جنگید و در فرجام کار در بارگاه خلیفه صورت به خون آغشته کرد تا دشمن تصور نکند زردی صورت او از ترس و زبونی او در برابر مرگ است.

۴
این سرزمین من است
که می گرید
این سرزمین من است
که عریان است
باران دگر نیامده چندی ست
آن گریه های ابر کجا رفته است
عریانی کشتزار را
با خون خویش بپوشان


قطعه چهارم
در این قطعه شاعر از گریستن سرزمین خود برای ما می‏ گوید. سرزمینی که عریان است و این عریانی، به خاطر خشک‏سالی و نیامدن باران است پس شاعر وقتی عریانی سرزمین ‏اش را می‏ بیند تصمیم می‏ گیرد تا با خون خویش عریانی سرزمین ‏اش را بپوشاند.

۵
این کاج های بلندست
که در میانه جنگل
عاشقانه می خوانند
ترانه سیال سبز پیوستن
برای مردم شهر
نه چشم های تو ای خوب تر زجنگل کاج
اینک برهنه تبرست
با سبزی درخت هیاهو


قطعه پنجم
در میانه‍ی جنگل مردانی که چون کاج‏ های بلند، سرفرازانه عاشقانه می‏خوانند .چه می‏خوانند؟ سرود اتحاد و یگانگی مردم با هم.

۶
ای سوگوار سبز بهار
این جامه سیاه معلق را
چگونه پیوندی ست
با سرزمین من؟
آن کس که سوگوار کرد خاک مرا
آیا شکست
در رفت وآمد حمل این همه تاراج؟

قطعه ششم
در این قطعه شاعر از کسی که سوگوار بهار است می‎پرسد که جامه سیاه چگونه با سرزمین او پیوند یافته است.
و بلافاصله می‏ پرسد آیا آنانی که میهن او را سوگوار کرده ‏اند.آیا در تکرار تاراج‏شان شکست نخوردند.
۷
این سرزمین من چه بی دریغ بود
که سایه مطبوع خویش را
بر شانه های ذوالاکتاف پهن کرد
وباغ ها میان عطش سوخت
و از شانه ها طناب گذر کرد
این سرزمین من چه بی دریغ بود


قطعه هفتم
در این قطعه شاعر از بی‎دریغی میهن‏ اش یاد می‏ کند. میهنی که حتی سایه مطبوع خویش را بر شانه ‏های شاپور که از شانه ‏های اسیرانش طناب گذر می‏ داد پهن می ‏کند.
در روزگاری که باغ‏ ها در بی‏ آبی می‎سوختند و از شانه‏ های مردم طناب گذر می ‏دادند.

۸
ثقل زمین کجاست؟
من در کجای جهان ایستاده ام؟
باباری از فریاد های خفته و خونین
ای سرزمین من
من در کجای جهان ایستاده ام؟


قطعه هشتم
شاعر این هفت بند را پشت سر می‏ گذارد تا به سوال یگانه خود برسد: ثقل زمین کجاست.؟
چرا شاعر به دنبال مرکز زمین می‏ گردد؟
برای آن‏ که نسبت خود را با مرکز هستی تعیین ‏کند.
به چه منظور؟
تا بداند که باید در این لحظه او به ضرورت هستی و تاریخ چگونه پاسخ دهد.
سوالی که در همه‍ی زمان‏ ها و همه‍ی مکان‏ ها برای تمامی آدمیان مطرح است سوالی همه مکانی و همه زمانی.
بر دوش او باری از فریادهای خفته و خونین است. شاعر به دنبال مرکز جهان می ‏گردد تا این بار را بر زمین بگذارد؛درست بر ثقل زمین .وبه ناگاه از خود و از ما می‏ پرسد که او در کجای جهان ایستاده است.
پرسشی همه زمانی وهمه مکانی. پرسشی که انسان مسئول مدام از خود می پرسدتا با تعیین جای خود در هستی به آنچه که ضرورت های تاریخی از او طلب می کند پاسخ دهد.


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست