یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

زیستن به انتظار


مرضیه شاه بزاز


• می ترسیدی
از پدر
از زن همسایه که تیغِ نگاهش چون آیینی عتیق، بُران
از سایه درختی که مردان قبیله ای دور در باغچه ات کاشتند ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
چهارشنبه  ۹ خرداد ۱٣۹۷ -  ٣۰ می ۲۰۱٨


 
 می ترسیدی
از پدر
از زن همسایه که تیغِ نگاهش چون آیینی عتیق، بُران
از سایه درختی که مردان قبیله ای دور در باغچه ات کاشتند
از یغمای گنجینه ای به پندار، که تن را در بکارتی سفید زندانی
و آه اگر به تاراج می رفت،
کانِ گنجینه را ویران، خون در خون می درآمیختند
می ترسیدی
و خاکستر سردی را پاس می داشتی
و هنگامیکه حیاط پر از دلدادگی و آفتاب بود
در شبستان کُتبِ صحافی شده،
به چله نشستی
و نگاه روشنت را به غبارِ و انزوا آلودی
در بازی های کودکانه ات، دلهره غولی بود که با چکمه قدم می زد
و در چموشی بهارانه ات نیز               
آتشِ هراس، چشمه ها ی تازه سربرآورده از خاک را می خشکاند
زنان کولی که در چینهای کف دست قصه می جستند
از لرزش دستت، از عیان، افسانه ای بافتند
اقبالت بلند است، اما ته چشمهایت . . . .
و من به مردمکهایی زل می زنم که اینک اضطراب مرغی را آشیان شده اند
سالمرگش همسانِ تو

آه . . . .
که عاقبت این پندار، انکاری شد
وآن اسب سرکش را
بی گشت و گذار در چمنزاری سبز
چون نه پای در رکاب و نه لگام در دست چرخاندی
اکنون به انتظار سواره ای،
بیتاب، به قهر سم می کوبد
و تو داری بزیر سمهایش له می شوی.

آتلانتا، ماه مه ۲۰۱۸
divanpress.com


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست