یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

نگاهی به چهار دفتر از علیرضا آبیز


اسماعیل خویی


• زبانِ شعرِ شما زبانِ فارسی ی امروزین است: گونه ی شُسته رُفته اش، امّا! هیچ چیز، برای من، رماننده تر از شلختگی ی زبانی نیست: چه در شعر و چه در نثر. از سرسری سرایی و سرسری نویسی بیزارم. شاعر یا نویسنده ای که زبانآگاه و زبان ورز نباشد، به گمانِ من، بهتر همان است که شاعر یا نویسنده نباشد. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه  ۹ ارديبهشت ۱٣۹۷ -  ۲۹ آوريل ۲۰۱٨


 شاعر و ادب شناسِ ارجمند،
دکتر علیرضا جانِ آبیز

درود بر شما.
چهار کتاب از شما به من رسیده است . سپاسگزارم.
دفترِ شعرِ«از میزِ من صدای درختی می آید» را پیش از این خوانده بودم. بسیاری از شعرهای این دفتر مرا وادار به ستایش کرده بود.هم در زبان و هم در محتوا.
زبانِ شعرِشما زبانِ فارسی ی امروزین است:گونه ی شُسته رُفته اش،امّا! هیچ چیز ،برای من،رماننده تر از شلختگی ی زبانی نیست:چه در شعر و چه در نثر.از سرسری سرایی و سرسری نویسی بیزارم.شاعر یا نویسنده ای که زبانآگاه و زبان ورز نباشد،به گمانِ من ، بهتر همان است که شاعر یا نویسنده نباشد.
دفترِ شعری که بر گرفته ام برای خواندن باید،با همان نخستین شعر،دستِ کم با زیبایی ی زبان اش،دل ام را ببرد؛و گرنه،خواندنِ دومین شعرش برای ام دشوار می شود.
و دفترِ «از میز من صدای درختی می آید»،هم از آغاز، به دل ام نشست.
زبانِ شسته رُفته که می گویم،مرادم چنین زبانی ست:

«از دیروز
می برد مرا می آورد مرا
بر دست های خود می تکاندم
می تکاندم دنیا
چرخ می دهد مرا بر گردِ خود
می گریزاندم دنیا...»
چنین زبانی ست که می رسد به چنین شعرهایی:
«از دست راست پیچیدم
در کوچه باد می آمد

آغوشِ من از اضطراب تهی بود.
انگار
از پشت در صدای تو آمد

دستی به نرده داشتم بالا می آمدم

بادست دیگر
بر آسمان
نقشی کشیدم از آزادی»
یا:
«سالِ هزارو سیصد و هشتاد وپنج بود
من در اداره ای شاغل بودم
هر روز تا غروب
از میز من صدای درختی می آمد...»

یا:
«بیهوده از پل می گذری
آن سوی پل خبری نیست

آن سوی پل برادرت مرده(ست)
افرادش به جنگل گریخته اند

از پل که بگذری پایان می گیرد پل»

من«آهنگین» بودن را،ونه لزوما«عروضی»بودن را، از ویژگی های زبانِ شعر می شناسم.و آهنگِ نرم و رام و آرامِ زبان،در شعرِ شما، به گوشِ دل ام خوش می نشیند.
می بینم که شعرهاتان را نقطه گذاری نمی کنید.و این،به گمان ام،از آشنایی ی شما با شعرِ امروزینِ انگلیسی باشد. دقت کنید،امّا،که نقطه گذاری بخشی جاافتاده و سُنتّی از خطِ انگلیسی ست؛و از همین روست که نقطه گذاری نکردن،در شعرِ این زبان،گونه ای سنت شکنی ست:که چون یک هنجار گریزی یا نوآوری یا ویژگی،می تواند،برای خوانندگانِ شعر این زبان ،چشمگیر باشد. در خط ما ،امّا نقطه گذاری هنوز جا بیافتاده است که نبودن اش چشمگیرِ همگان باشد:یعنی سُنتی نیست تا شکستن اش گونه ای نوآوری به چشم آید. در این زمینه، برای ما،دُرُست بر عکس،آنچه می تواند نوآورانه باشد نقطه گذاری کردن است!
باری.
و امّا شادم از این که می بینم شعرِ شما سرشار است از حسّاسیّت های انسانی ی آزادیخواهانه ، برابری گرایانه ، دادگری جویانه و زیستبوم دوستانه،از یک سو؛و بری ست از ادابازی های پسانوگرایانه ، از سوی دیگر.
و همین هاست که شما را از شاعرانِ روزگارِ خود می کند.بسیاری از شاعرانِ«امروزینِ» ما،می خواهم بگویم،از شاعرانِ«روزگارِ خود»نیستند.
ببینید. شاعری که زاده و پرورده ی ایرانِ امروز است،ایرانی که هنوز دورانِ«نوگرایی»را به راستی از سرنگذارنده و پُشتِ سر نگذاشته است،آنگاه که،به خیالِ خود،شعری پسانوگرا می سراید،با همین کارِ خود، نشان می دهد که ناهمزمانی ی فرهنگ ها در جهانِ کنونی را درنمی یابد؛و این یعنی که نه فرهنگ خود را در می یابد و نه هیچ یک از فرهنگ های پیشرفته(تر) را.چنین شاعری،می توان گفت،با فرهنگِ خود بیگانه است و هیچ فرهنگِ دیگری را نیز نمی شناسد:یا،یعنی، که از فرهنگِ خود بریده است و به هیچ فرهنگِ دیگری نیز نرسیده است. چنین شاعری نه در فرهنگِ خود پای بر زمین می دارد و نه هیچ جایی در هیچ فرهنگِ دیگری.او،به راستی،پا در هواست:آویخته در نازمان.چنین شاعری در زمانه ی هیچ فرهنگی نیست.و مرادِ من از«شاعرِ بی روزگار»همانا شاعری چُنوست.
از باوره های دورانِ نوگرایی یکی هم این بود که همه چیز به سوی جهانی شدن پیش می رود؛و که فرهنگ ها ی بومی نیز،در آینده،در «تمدن»یعنی در فرهنگی جهانی،یگانه خواهند شد.
و از باوره های عصرِ پسانوگرایی ،امّا و برعکس،یکی هم این است که چنین نیست، یا انسانی نیست که چنین باشد.
من به درستی نمی دانم که چنین خواهد شد یا که چنین نخواهد شد.خود،امّا،بر آن ام که حالیا،در جهانی که هست،و در جهان تا چنین باشد که هست، دوگونه از سرودن،در گُستره ی شعر، همانا آب در هاون کوفتن است:
یکی،سرودن برای جهان،یعنی شعرِ جهانی؛
دیگری،سرودن برای فرداییان، یعنی شعرِ فردایی.
شعرِ جهانی ، یعنی شعری که از دلِ همه ی مردمانِ جهان برخیزد و بردلِ همه ی آنان بنشیند ، نداریم،نمی توانیم داشته باشیم؛چرا که هر شعر محتوای اش را از روزگارِ بومی ی خود و شکل اش را از ویژگی های آوایی و ساختاری و معناشناسانه ی زبانِ مادری یا فرهنگی ی خویش بر می گیرد.
و شعرِ فردایی ، یعنی شعری که از اکنونیان بریده باشد،نیز نداریم،نمی توانیم داشته باشیم:چرا که شعر،در بنیاد،از شناختِ زمانه بر می خیزد:و زمانه را تنها با شنیدیدن است که می توان شناخت و از آنِ خود کرد؛و شناختنِ هر روزگار،در معنای ژرفِ از آن ِ خود کردنِ آن،کاری ست که تنها از مردمانِ همان روزگار بر می آید.بدینسان ،همچنان که شاعرِ دیروز از دیروز می سرود،شاعرِ امروز نیز از امروز می سراید،باید بسراید،و شعر فردا را می گذارد، باید بگذارد،برای شاعرِ فردا.
می رسم به دفترِ«خطِ سیاه، متروی لندن».
زبانِ شعری ی این دفتر نیز همان زبانِ آشنای شماست که،همچنان نرم وآرام و رام، پیش می رود تا،این بار،نگارگرِ شکیبای نگاره ها و زمزمه گرِتنهای انگاره هایی باشد که هر یک تراوه ای شعری ست برآیندِ شنیدیده های شما، در رفت وآمدها و در گشت وگذارهاتان به ویژه در لندن و،به ویژه تر،در قطارِ زیر زمینی اش، آن هم با چشمانِ هوشیار و کنجکاو و ریزبینِ جهانگردی پژوهشگر و آزمون اندوز. وهمین چگونگی ،به گمان ام، که به این دفتر رویه یا نمایی کمرنگ از سفرنامه ای شاعرانه می دهد که،در آن،شاعر هر آزمونی،چه تلخ و چه شیرین،را انگیزه ای برای سرودن می یابد.و چه خوب!هیچ چیزی در جهان نیست،به گمانِ من،که نتواند انگیزه ای برای سرودن باشد.و چنین می شود،اگر شاعر،همه گاه وهمه جا،یک جهانگرد بماند،با جانی گشوده بر جهان،با چشمانی تیز برای دیدن.
چشمگیرترین ویژگی در زبانِ شعری ی شما،برای من،گرایشِ طبیعی ی آن است به آهنگین بودن. همین چگونگی ست،در شعرِ شاملو نیز،که زبان اش را همچنان«شعری»نگاه می دارد،حتّا به هنگامی که از گلیمِ«عروضی بودن»نیز گام ها فراتر می نهد.
قصدم ، البته به هیچ روی، سنجیدنِ شما با شاملو جان نیست.شاملو جان از جنمِ شعری ی دیگری ست.قصدم تنها روشن کردنِ این است که زبانِ شعری ی شما نیز،گفتم، گرایشی طبیعی دارد به آهنگین بودن.
تنی از دوستانِ شاعرم،یک بار،در بازنویسی کردنِ این پاره:

«بالابلند!
در جلوخانِ منظرم
همچون گردشِ اطلسی ی ابر
قدم بردار»،
به جای«قدم بردار»،نوشته بود:«بردار قدم»!

به او گفتم،و به شما نیز بگذارید بگویم ، که او، با همین خُرده دستکاری،همان آسیبی را بر آهنگین بودنِ شعرِ شاملو زده بود که هر کس می تواند ، با پس وپیش کردنِ اغلب تنها یک واژه، بر«عروضی بودنِ هر مصرع از هر بیتی از حافظ برساند.
دور نروم.
در شعرِ شما نیز،بسیاری از سطرها وزن دارند،یعنی آهنگین اند، حتّا عروضی،یعنی تقطیع پذیر. و برخی از شعرها نیز،همچنین که هستند هم،از آغاز تا پایان،موزون اند.و شگفتا! موزون اند،نیز اگر خود خوش نداشته باشید که چنین باشند:و هرگاه آگاه می شوید به خود هُشدار می دهید و،در شعرِ«بیست وپنج»، این هُشدار را حتّا در درونِ خودِ شعر نیز می آورید که:

«دارد وزن نیمایی می شود برگرد»!
برای نمونه،این:

« از دست راست پیچیدم
در کوچه باد می آمد

آغوش من از اضطراب تهی بود

انگار از پشت در صدای تو آمد

دستی به نرده داشتم بالا می آمدم
با دستِ دیگر
بر آسمان ، نقشی کشیدم از آزادی»
که موزون بودن اش آشکارتر نیز خواهد شد ،اگر سطرِ سوم را چنین بنویسم:
«آغوشِ من
از اضطراب تهی بود»
و سطرِ چهارم را چنین:
«انگار
از پشت در صدای تو آمد»
و پایانه ی شعر را چنین:
«بر آسمان
نقشی کشیدم از آزادی»

یا پاره ی نخست از شعرِ بعدی،در همین دفترِ«از میزِ من صدای درختی می آید»:

«سال ِ هزار و سیصد و هشتاد و پنج بود
من در اداره ای شاغل بودم.
هر روز تا غروب
از میزِ من صدای درختی می آمد»
یا شعرِ«پنجاه وپنج»،از دفترِ «خطِ سیاه، متروی لندن»:

«این کیف در اندونزی دوخته شده
این کفش در ویتنام
تلفن در چین مونتاژ شده
و ساعت در هنگ کنگ

هر یک سفری دراز پیموده اند
از دریاها و بندرها
اکنون از آن من اند

من نیز سفری دراز پیموده ام
نمی دانم از آنِ کیستم؟»
که می توان به آسانی به شکلی موزون بازش نوشت:

«کیف را در اندونزی دوخته اند؛
کفش را
در ویتنام.
تلفن در چین مونتاژ شده ست،
ساعت،امّا،در هنگ کنگ(هُنکُنگ).

سفری هر یک پیموده ست دراز؛
از بسی دریاها و بندرها رد شده است:
و همه اکنون از آنِ من اند!

سفرِ من هم بوده ست دراز:

و نمی دانم،
امّا،
کز آنِ کی ام!»

می بینید که این یکی شعر را نقطه گذاری نیز کرده ام.خودتان هم،انگار،گاهگاه،خود را ناگزیر می یابید از به کاربردنِ برخی نشانه های نقطه گذاری .چرا؟از خود بپرسید چرا چنین است . من به یادِ دخترانی ایرانی می افتم که مینی ژوپ می پوشند ، به میهمانی می آیند ، بر صندلی می نشینند ،امّا پیوسته،نشسته یا برخاسته ، دامنِ خود را پایین می کشند ، تا ران هاشان کمی کمتر دیده شود. این،خود ، نمونه ای ست از مُدها یا آیین ها یا سُنّت هایی فرهنگی که مردمی از مردمِ دیگر یاد یا به وام می گیرند و به کار می بندند و امّا نمی توانند آنها را به آسانی از آنِ خود کنند.
می رسم به دفترِ «کوهسنگی، پلاک۱۳، ممیز،۱»:
و می بینم تا اینجای نوشته ـ این نامه ی سرگشاده ـ با شما چندان دوستانه گپ زده ام و چندان به شما نزدیک شده ام که حق یافته باشم تا،از این پس، به شما بگویم:تو!
باری، و امّا، این دفتر گردآمده ای ست از شعرهایی که نمی شده است در ایران به چاپ بسپاری شان.و البتّه که نمی شده است. در ایرانِ دین زده ی کنونی،سانسورِ بی همه چیزِ آخوندی می خواهد سر به تنِ شاعری چون تو نباشد،که می سراید:

«... سر سفره ی سعید نشستیم
خرمایی که به من تعارف شده را به دهان می برم
الله اکبر الله اکبر
اذان به پایان آمد افطار آغاز شد
الله اکبر الله اکبر
بر لبان تیرباران شده ها
و بر لبان تیرباران کننده ها.
۲ جولای ۲۰۱۴،لندن.»
و یا:

«... بازجوی عزیزم
تو چشم مرا بر حقیقت گشودی
پرده ی وهم را کنار زدی
بهشت را نشان ام دادی
و دوزخی که در آن بودم را

به خدای تو ایمان آوردم
و حقیقت را با تمام وجود لمس کردم
خشم مقدس ات را بر من فرو ریز
بگذار زیر لگدهای تو له شوم.
۲۹ آوریل ۲۰۱۵، لندن.»

این دفتر از چاپخش شده های «اچ اند اس» است، ناشری جهانی که بخشی ست از بنگاهِ جهانگیرِ«آمازون» ، و تا کنون بیست وسه دفتری از شعرهای مرا نیز در آورده است. برخی از دوستانِ من خوش ندارند که شاعرِ تبعیدی در ایران چیزی از خود به چاپ برساند.این کار،می گویند، گونه ای ست از«هم از توبره هم از آخور خوردن»!من،امّا، چنین نمی بینم.ما ازفرمانفرمایی ی آخوندی بریده ایم، نه از مردم و فرهنگِ خودمان. و دریای ما هنوز هم همان،همانا،فرهنگِ ایران است.در بیدرکجا، هر یک از ما آبچاله ای است در کویر،و سخت دور مانده از آبچاله های دیگر،که دیر یا زود،و به ناگزیر،بخار خواهد شد و از میان برخواهد خاست.تو خوب می کنی که از آزادی ی رفت وآمد میان ایران و انگلستان،از این دو سپهر داشتنِ فرهنگی، تا می شود،بهره می گیری.من نیز از این بهره گیری،هرگاه بشود،رویگردان نیستم. زیرا،گرچه می خواهم سر به تنِ فرمانفرمایی ی آخوندی نباشد،شعرم را برای مردم و فرهنگِ خودم است که می سرایم.
به چاپ سپردنِ کتاب در بیدرکجا هیچ نیست مگر بایگانی کردنِ آن و دور داشتن اش از نابودی،تا روزی که بتواند به گستره ی فرهنگی ی خویش بازگردانده شود.
باری،
با خواندنِ هر شعر از دفترِ«کوهسنگی»، به تو نزدیک تر می شوم.انگار برادرِ گم شده ای را بازیافته باشم.
برخی از شعرهای این دفتر،با اندوهِ تلخی که در آنهاست، اشگ ام را در می آورند.
برای نمونه،شعر«۵۹»:

« از تو همین عکس برای ام مانده
دست راست به بناگوش
اریب می نگری به آسمان
گیسوی بلوطی ات حمایلِ شانه ی چپ
گوشواری لاژوردی چون دکمه ای بر گوش داری
لبانت با لبخندی گشاده است
لختی از دندان های سپیدت پیداست

کت مشکی بر تن داری
بلوز مشکی بر تن داری
ماهِ من!
سوگ من فقط برازنده ی توست.
۲۳ دسامبر ۲۰۱۵، لندن.»
و شعرِ(۶۰)، با طنزِ تاریک اش،به گریه خند می آوردم:

«ای شورش کور ای انقلاب مخملی
کاش دیرتر به سراغم می آمدی
وقتی که آردها را بیخته بودم
الکم را آویخته بودم
کیسه ی بزرگی دوخته بودم
مال ومنالی اندوخته بودم
اسم و رسمی به هم زده بودم
ریش و پشمی
بر و بازویی

افسوس!
جهان بر مدارِ قدکوتاهان می چرخد.
۲۳ دسامبر۲۰۱۵، لندن»

می رسم به چهارمین دفتری که برای ام فرستاده ای:دفتری از شعرهای دِرِک والکات ، همراه با «سخنرانی ی نوبل،ویژگی های شعر و زندگی نامه»ی او.
من درک والکات را سه دهه ای پیش از این،در تابستانی که سه ماهه میهمان دانشگاهِ آیووا بودم،در همین شهر،دیدم.در یکی از تالارهای سخنرانی ی این دانشگاه، شعر خوانی داشت.
تالار پُر بوداز دانشجویانِ شیفته ی شعرِ او:که کف زدن هاشان ، با هرشعری که او می خواند ،تالار را به لرزه می افکند.
درباره ی به ویژه گردانده های فارسی ات از شعرهای او نمی توانم داوری ی ویژه ای داشته باشم:چرا که،اینجا واکنون، هیچ متنی از کارهای او را در دسترس ندارم.
بر آن ام که برگرداندنِ شعر زیر و زبرگرداندنِ آن خواهد بود،اگر گرداننده ، خود نیز،شاعر نباشد و اگر اصرار داشته باشد که کار را واژه به واژه انجام دهد.برگرداندنِ شعر از یک زبان به زبان دیگر می تواند بازآفریدنِ آن باشد از زبان سراینده ی آن به زبان گرداننده . وگرنه،برآیندِ کار همانی خواهد بود که آن شاعرِ فرانسوی می گوید:کُشتنِ قناری برای خوردنِ آبگوشت اش!و،نع! در این زمینه،«کاچی به از هیچ چی!»نیز شعار یا سرمشقِ درستی نیست، به گمانِ من.شعرِ هر زبان،در اصل،ویژه ی آن زبان است.و از همین روست که ناب ترین شعر های هر زبان به هیچ زبانِ دیگری برگرداندنی نیستند،باز هم به گمانِ من.و بر آن ام که،در پیوند با شعرهای باز آفریدنی از هر زبان به زبان مادری ی خویش،رفتارِ فیتز جرالد با رباعی های خیّام می تواند، و شاید باید،الگوی کار گرفته شود.
باری،
در یادداشتی ، چون آغازه ات بر دفترِ«کوهسنگی...» ، به گفتاورد از روث پارل،می نویسی:«شاعران نیازمندِ اکسیژن اند». و می افزایی:«موافقم»
و پایان بخشِ این دفترت این شعر است:

«آب معنای روشنی دارد
شاعر جاسوس
شاعر مقتول
شاعر تبعیدی
شاعر بنگی
شاعر قاتل
شاعرابله!»
آری،
من هم موافق ام!این پاره شعر توصیفی از من نیز هست.با گفتاوردت از روث پاول هم موافق ام. یادمان باشد،امّا،که جنگ مان با فرمانفرمایی ی آخوندی در پیشگیری از عفن تر شدنِ هواها وناگوارتر شدنِ آبهای میهن مان نیز خواهد بود.
شاد و تندرست باشی، و پُر کار وسرشار از شعر!

با مهر و همدلی
اسماعیل خویی
پانزدهم اسفندماه ۱۳۹۶،
بیدرکجای لندن


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۱)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست