یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

دادنامه


ژیلا مساعد


• شکم هفت کوه پاره شد
زِهدان چهار دریا سترون

لبان درختان بنفش ماند
پرده ی گوش سنگ
پاره شد
درختان دیوانه کَر شدند ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
چهارشنبه  ۲۹ فروردين ۱٣۹۷ -  ۱٨ آوريل ۲۰۱٨


 
شکم هفت کوه پاره شد

زِهدان چهار دریا سترون


لبان درختان بنفش ماند

پرده ی گوش سنگ

پاره شد

درختان دیوانه کَر شدند


انسان

جایی برای تدفین جسم خویش نمی یابد


لباس تن من

در خیّاط خانه ی کدام آسمان

دوخته شد

چه تنگ است

چه تنگ است

تنفس عشق

درین لباس چه سخت است

چرا پوست مرا کوچک تر از روحم بافتی

چرا برای اقیانوس حسّ هایم

خط پایان نکشیدی

چرا شهوت کوه را مهار کردی

اما مرا تشنه ی عشق زاییدی

وقتی که خون ماه

بر زبان درخشنده ی آبشار ها چکید

مردان خشمگین در غاری جمع شدند

تا منشور ابدی ناموس را بنویسند


پوست بالش ام هر شب

با اصوات تیز کهن

پاره می شود

در خواب هایم

پیامبری با صورت بزک کرده

به دنبال پسران چهارده ساله می دود


اتاق افیون

اتاق افیون

بر منقل های عشرت

خم شده اند مردانی که

شیرازه ی عشق را

پاشیده می خواهند

زنان

گره ی قالی های نیم بافته را

از خشم به دندان می جوند

خانه در دود غوطه ور است


من از پنجره ام می بینم

و می دانم

که از آلت تناسلی دیوها

تا بکارت آن فرشته ای

که تازه بیدار شده

راه درازی نیست


قران بخوانید

قران بخوانید

بر مزار عدالت

بر مزار عشق

بر مزار انسان


وقتی دختر نُه ساله

در حجله موهایش را می بافد

مرد پیر دعائی می خواند

و نطفه ی مرگ

شب را تاریک تر می کند


در خواب گاه شیخان عرب

خواهران کوچک من

هم کنیز ند و هم،

هم خوابه


اسکندر گجسته

دست در دست رکسانه

از کوچه های شوش با افتخار می گذرد


خواهرانم را نفروشید

ما گرسنه ی عدالت بودیم

فقط همین!


لباس تا کرده ی مادرانم

در صندوق های قدیمی

هنوز منتظر عشق اند


مردان حجره های مقدس

در تاریکی، جلق می زنند

و در روشنایی

توبه می کنند


قران بخوانید

قران بخوانید

بر مزار شرف

بر قبور عاشقان عدالت


النگوی طلای زنان بیوه

در صندوقچه ی شیخ چه می کند


بوی تریاک می اید

کودک گرسنه ای

که شیشه ی دارویش

در بازار حُقّه معامله می شود

در خواب می میرد

دختران کوچک

گَس

نارس

در رختخواب شیخ

از ترس

به خود می شاشند

در آسمان شهر

داس سرخی تاب می خورد

تصویر داروین

زیر نشیمن گاه شیخ چه می کند

اسکناس هایی که بوی نفت می دهند

لای پستان زن قاضی شرع

از چه می خبر می دهند


کاش پوست تن من به وسعت روحم بود


این خدایی که آیه هایش

بر دوایر شهوت می چرخند

در کدام آسمان پنهان شده

که با چشمان بسته

پیامبر میگزیند

این خدایی که به سوی تن من

سنگ می اندازد

چرا هر شب خواب پستان های مرا می بیند

چرا مغز پیامبران اش را

از اندیشه ی جسم من

رها نمی سازد

در کوچه های لجن

نئون ها بی رونق اند

عبایتان بوی دروغ و مرگ می دهد

امّا چادر من

به بال هایم تبدیل می شوند


در کوچه های جنگ زده

سگان خانگی

از گوشت انسان

سیر می شوند

و ماهی گیران جنوب هنوز

دست و پای برادران گم شده ی خویش را

صید می کنند


کاش یزدگرد یاغی بود

کاش می دانستیم درآن کتاب چه وعده داده بودند

چرا گوش هایم نشنیدند

چرا صدای بابک و سهروردی را

نشنیدم

چرا درب خانه را

به روی جانیان سیاه پوش

باز کردم

معجون خواب آور را

چه کسی در پیا له ی آبم ریخت


چه خواب بلند موحشی

امروز از بوی تعفُن تو

بیدار شدم

می شنوی

امروز با بوی تعفن تو،

قانون تو

و کتاب تو بیدار شدم


هُشدار

که بیداری ام

ابدی ست.


از دفتر، سرخ جامه ای که منم    ژیلا مساعد
 


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست