یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

امانت مقدس
عزیز نسین / برگردان: بهرام غفاری


• در زمانهای گذشته در کشوری از این کره خاکی که هیچ چیزی نداشت، پادشاهی بود. این پادشاه خزانه ای داشته که در آن خزانه با ارزش ترین امانت ملت حفظ شده بود. آن ملت را از امانت به یادگار مانده از پدران فخری بسیار بود. آنها با گفتن این سخن که " اگر چه ما چیزی در این کشور نداریم ولی از پدران مان چنین امانت با ارزشی برایمان مانده "، خودشان را تسلی داده و این جمله فقر و محرومیت را از یاد آنها برده بود. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
آدينه  ۱٨ اسفند ۱٣۹۶ -  ۹ مارس ۲۰۱٨


 
 یکی نبود، دوتا نبود، سه تا نبود...
در زمانهای گذشته در کشوری از این کره خاکی که هیچ چیزی نداشت، پادشاهی بود. این پادشاه خزانه ای داشته که در آن خزانه با ارزش ترین امانت ملت حفظ شده بود. آن ملت را از امانت به یادگار مانده از پدران فخری بسیار بود. آنها با گفتن این سخن که " اگر چه ما چیزی در این کشور نداریم ولی از پدران مان چنین امانت با ارزشی برایمان مانده "، خودشان را تسلی داده و این جمله فقر و محرومیت را از یاد آنها برده بود.
از آنجائی که امانت به یادگار مانده از پدران، متعلق به هیچ فرد خاصی نبوده و بیت المال ملت بود، همه را ازافتخار داشتن آن امانت با ارزش، سهمی و حفاظت با جان و دل از آن، وظیفه هر کس بود.
برای حفظ امانتی که دارائی همه ملت شمرده میشد بهترین جا خزانه پادشاه بود و به همین خاطر نیز امانت در آن خزانه حفظ می شد. محافظین مسلح به شدت از آن خزانه محافظت می کردند. از روی آسمان خزانه، حتی پرنده را جرائت پرواز نبود.
پادشاه، صدراعظم، وزرا، درباریان و مسئولین قصر برای حفظ امانت مقدسی که از پدرانشان به یادگار مانده بود در هر سال یک روز را تعیین کرده به ناموس و شرافتشان قسم می خوردند.
سالها گذشت... تا اینکه روزی به دل پادشاه وسوسه دیدن امانتی که از طرف ملت با جان و دل حفظ میشد، افتاد. سودای دیدن داخل صندوق امانت آتشی به دل پادشاه انداخته بود. آخرسر هم خودش را از این وسوسه نرهانده روزی وارد خزانه شده بود. محافظان در برابر او قدرتی که نداشتند و نمی توانستند جلوی اورا بگیرند... پادشاه، صدراعظم، وزرا، درباریان و مسئولین براحتی می توانستند داخل خزانه قصر شده واز وجود صندوق امانت در آنجا مطمئن شوند. پادشاه هم چنان کرده وارد خزانه شده بود. این امانت در اتاقهائی تو درتو، بعداز عبور از چهلمین اتاق در داخل چهل و یکمین اتاق و در درون صندوقهائی تودرتو بعد از گشودن چهلمین صندوق در درون چهل و یکمین صندوق نگهداری میشد.
پادشاه درهای چهل اتاق را باز کرده وارد اتاق چهل و یکم شده و چهل صندوق را باز کرده بود. در حین باز کردن چهل و یکمین صندوق دلش درون سینه به شدت از هیجان می طپید. او عمیقا به فکر فرو رفته از خود می پرسید: این امانت که این همه سال از آن به شدت محافظت میکنیم چه می تواند باشد؟ چشم پادشاه با گشوده شدن در صندوق به آن امانت خیره ماند. جواهری چون آفتاب درخشان، جنس اش نه از طلا، نه از الماس و نه از نقره... جواهری نادیده و خارق العاده که در روی زمین تا به حال چشم کسی به آن نیفتاده بود. به عقل پادشاه چنین آمد که" من این امانتِ مقدسِ به یادگار مانده از پدران را برای خود برمی دارم تا فقط مال من باشد و کسی هم نمی تواند باخبر شود؟
پادشاه که نتوانسته بود جلو خود را بگیرد، امانتِ مقدسِ درخشان را که چون تکه ای جدا شده از خورشید بود، از صندوق درآورده درون جیب خود گذاشته بود اما در دلش نیز هراسی از این کار افتاده و با خود گفته بود:
"من که این جواهر درخشان را برداشته ام، به جایش پلاتینی تزئین شده از الماسهای ظریف و زمرد و یاقوت و مروارید می گذارم و از آنجائی که تا حال کسی این امانت را ندیده اگر روزی هم در صندوق را باز کنند کسی متوجه دزدیده شدن امانت مقدس نخواهد شد". سپس چهل و یک صندوق را درون همدیگر گذاشته و درهای چهل و یک اتاق را یک به یک بسته و از خزانه خارج شده بود. اما از اینکه کارش برملا شود به هراس افتاده وبه خاطر اینکه کسی متوجه دزیده شدن امانت مقدس نشود مراسم سوگند مقدس را که تا به حال سالی یکبار انجام می گرفت به سالی دوبار افزایش داده بود. پادشاه، درباریان و تمامی ملت هر سال دوبار جمع شده و با جان و خونشان به حفظ امانتی که از پدرانشان به آنها رسیده بود سوگند می خوردند.
صدراعظم که آدم زیرکی بود، از اینکه پادشاه بی دلیل مراسم سوگند حفظ امانت مقدس را که همه ساله یکبار انجام می گرفت به دوبار در سال افزایش داده بود مشکوک شده و از خود پرسیده بود: این امانتی که سالهاست ما حافظ آن هستیم چه چیزی می تواند باشد؟ و برای دیدن آن او هم روزی به خزانه رفته بود. صدراعظم از درون چهل ویک اتاق گذشته و در چهل و یک صندوق را باز کرده و امانت مقدس را دیده بود. او با دیدن جواهری بسیار زیبا و تزئین شده از الماسهای درشت و زمرد و یاقوت و مروارید که پادشاه بخاطر آشکار نشدن دزدیش با امانت مقدس عوض کرده بود از حیرت دهانش باز مانده وبا خود گفته بود من این امانت را برداشته و به جایش طلائی تزئین شده از سنگهای رنگی قیمتی میگذارم، از آنجائی که کسی نمی داند امانت مقدس چیست اگر روزی هم در صندوق را باز کنند همین را دیده و باور خواهند کرد. اما از آشکار شدن عملش ترسیده و مراسم سوگند حفظ امانت مقدس را که پادشاه به دوبار در سال افزایش داده بود به چهار بار در سال یعنی بهار، تابستان، پائیز و زمستان افزایش داده بود.
یکی از وزیران هم که او نیزآدم زیرکی بود، به اینکه مراسم سوگند از سالی دوبار به سالی چهاربار افزایش یافته مشکوک شده بود. از آنجائی که او نیز می توانست براحتی به خزانه رفت و آمد کند بدون اینکه به کسی اطلاع دهد یکروزبه خزانه رفته واز چهل ویک اتاق گذشته و درهای چهل ویک صندوق را باز کرده بود و با دیدن طلائی تزئین شده از سنگهای رنگی درخشان در صندوق چهل و یکم از زیبائی آن چشمانش برق زده بود. او اندیشیده بود من این را برداشته بجایش یک نقره می گذارم هیچ کسی متوجه آن نمی شود و بعد هم از آشکار شدن عملش خیلی ترسیده و به خاطر اینکه کسی به دزدیده شدن امانت مقدس پی نبرد مراسم سوگند مقدس را از سالی چهاربار به ماهی یکبار افزایش داده بود. ملت هر ماه در میادین جمع شده و تا آخرین قطره خونشان به حفظ امانت مقدس سوگند خورده بودند.
سرمحافظ قصر هم آدم زیرکی بود. از اینکه مراسم سوگند به ماهی یکبار افزایش یافته ، شک کرده او نیز با خود گفته بود: "حتما کاسه ای زیر نیم کاسه است" بهتر است بروم و این امانت را ببینم..." از چهل و یک اتاق گذشته و چهل و یک صندوق را باز کرده و امانت را دیده بود. از امانت به یادگار مانده از پدران چنان خوشش آمده بود که با خود گفته بود: "من این را برداشته و بجایش یک قطعه مس درخشان می گذارم هیچ کسی متوجه نخواهد شد" و بعد او نیز از آشکار شدن دزدیش ترسیده بود و به خاطر اینکه به ملت ثابت کند چقدر حفظ امانت برایش اهمیت دارد، مراسم سوگند را از ماهی یکبار به هفته ای یکبار افزایش داده بود.
محافظ خزانه که نیز آدم زیرکی بوده با خود گفت: " چه اتفاقی افتاده؟ که هرهفته سوگند مقدس می خوریم! بروم سری به خزانه بزنم..." او هم مثل بقیه از چهل ویک اتاق گذشته و چهل و یک صندوق را باز نموده و مس درخشان را دیده و از آن خیلی خوشش آمده بود و با خود چنین گفته:" من این را برداشته بجایش یک تکه ی حلبی می گذارم و کسی آنرا نمی فهمد." اوهم بعد از عملی کردن فکر خود از رو شدن دزدیش هراسیده و ناآرام شده بود. به خاطر اینکه به هرکس ثابت کند چقدر با دل و جان در حفظ امانت تلاش دارد، هر روز برای حفظ امانت مقدس مراسم سوگند برگزار میکرد.
با گذشت زمان ازمیان مردم یکی از خود پرسیده بود:
"سالهاست که همه ی مردم با جان و دل برای حفظ امانتی که از پدران به ارث رسیده سوگند می خورند! درسته که از این امانت در خزانه بخوبی محافظت میشود. ولی این امانت چه چیزی می تواند باشد؟" او به مردم می گفت:"مگر ما صاحب این امانت نیستیم؟ برویم درهای این اتاقها و صندوق ها را باز کرده و امانتی را که از پدرانمان به یادگار مانده ببینیم که چیست و چرا اینطوری از آن حفاظت می کنیم..."
این سخنان او خیلی سروصدا کرده بود، قبل از همه پادشاه و تمامی خیانت کنندگان به امانت را از آشکار شدن دزدیشان ترس برداشته بود و همه آنها به کسی که این خواسته را مطرح کرده بود اتهام اغتشاش زده بودند.
آنها که امانت اصلی را برداشته و بجایش امانات ساختگی گذاشته بودند، این حیله را فقط کار خود می پنداشتند و بخاطر اینکه هیچ خبری از اعمال دیگر مسئولین حکومت نداشتند، فکر می کردند دزدیشان برملا خواهد شد. آنها به کسی که خواستار دیدن امانت شده بود گفتند:
" ای خائن!... تو کی هستی که می خواهی امانت مقدس و با ارزش را که از پدرانمان به یادگار مانده است ببینی؟..." آنها او را به بی ارزش کردن امانت مقدس متهم کرده و همه مردم را فریب داده، با خودشان هم رای کرده و به کسی که این حرفها را بزبان آورده بود حمله کرده بودند.
کم مانده بود که بیچاره بی بروبرگرد به دست آنها مثله شود. بعد پادشاه گفته بود:
" اگر ما می خواهیم که این شخص کشته شود، باید از یک راه قانونی وارد شویم!...
برای کشتن او ابتدا قانونی نوشته، بعد در دادگاهی مخصوص به مرگ محکوم کرده و اورا کشته بودند.
اما با کشتن او این موضوع به پایان نرسیده بود. چونکه سخنان او در میان مردم دهان به دهان می گشت. آن فکر رفته رفته چون یک گلوله برفی که در روی برف به حرکت در آمده باشد بزرگ شده بود. روزی یک نفر دیگر از خود پرسیده بود: " برای حفظ امانتی که همه ما حاضریم جان خود را فدای آن کنیم، چرا برای دیدنش جانمان را به خطر نمی اندازیم؟..."
اما از آنجائی که می دانست چه بر سر آن فرد کشته شده آمده است فکر خود را با کسی در میان نگذاشته و برای دیدن امانت مقدس تصمیم گرفته و بصورت پنهانی وارد خزانه شده بود. اما پادشاه، صدراعظم، وزرا و تمامی دزدان امانت یک به یک به خاطر اینکه دزدیشان مشخص نشود و کسی هم مطلع نشود، از امانت یادگاری پدرانشان و در حقیقت از چیزی که بجای آن گذاشته شده بود، از گذشته هم بیشتر از آن محافظت می کردند. به همین جهت فردی که پنهانی وارد خزانه شده بود و امانت را برداشته و قصد نشان دادن آنرا به ملت داشت، هنگام خروج از خزانه توسط محافظین قصر دستگیر شده بود.
یک تکه حلبی زنگ زده که آخرین دزد امانت آنرا در خزانه گذاشته بود، در دست او بود. محافظ خزانه با دیدن حلبی زنگ زده در دست او فریاد زد:
" این، آن امانت مقدس نیست "
سرمحافظ قصر گفته بود:
" نه این آن امانت نیست."
وزیر گفته بود:
" نه این آن نیست."
بعد از او همه به ردیف تا خود پادشاه گفته بودند:
" نه این آن امانت مقدس نیست.... نه این آن نیست."
آن وقت فردی که حلبی زنگ زده را در دست داشت پرسیده بود:
" شماها از کجا میدانید که این، آن امانت مقدس نیست؟ اگر این آن امانت نیست پس آن، چیزِ دیگری بوده است"
به این سوال هیچ کدام کسانی که آنجا بودند نخواسته بودند پاسخ دهند. چونکه همه آنها فهمیده بودند چیزی را که بجای امانت در خزانه گذاشته اند دوباره دزدیده شده بود. بعد از آنکه فرد دستگیر شده را فوری در آنجا خفه کرده وکشته بودند، حلبی زنگ زده را درچهل و یک صندوق گذاشته و آن را درچهل و یک اتاق مخفی نموده بودند. اما از آنجایی که هنوز دلشان مشوش بود، برای حفظ امانت مقدس قانونی جدید وضع کرده بودند. طبق این قانون تمامی ملت، در اوقات صبح، ظهر و عصر، سه بار درروز ، برای حفظ یادگاری که از پدران مانده بود، مجبور به انجام مراسم سوگند مقدس بودند.هیچ کدام از کسانی که سه بار در روز سوگند می خوردند، هیچ وقت نفهمیدند که امانت مقدسی را که از آن محافظت می کنند در دزدی های متعدد، دست آخر به یک حلبی زنگ زده بی ارزش تبدیل شده است.
عزیز نسین ۱۹۵٨
ترجمه: بهمن ۱٣۹۴

نام اصلی داستان " تکه حلبی زنگ زده در خزانه" می باشد. مترجم نام "امانت مقدس" را برای حفظ نتیجه حکایت برگزیده است.



اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست