یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

سانتیاگو، یک روز اکتبر (۱۸)


• سانتیاگو، یک روز اکتبر (۱۸) ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
پنج‌شنبه  ۷ دی ۱٣۹۶ -  ۲٨ دسامبر ۲۰۱۷



سانتیاگو، یک روز اکتبر
کارمن کاستیلو
مترجم: شیدا نبوی
ناشر: کتاب جشم انداز - انتشارات فروغ


سانتیاگو، یک روز اکتبر، از تداوم و گسترش مبارزه ی مسلحانه در شیلی و در فرداهای کودتای اگوستو پینوشه علیه حکومت دموکراتیک سالوادور آلنده (۱۱ سپتامبر ۱۹۷٣) می نویسد. "جنبش چپ انقلابی" (Movimiento de Izquierda Revolucionaria) (به اختصار "میر") بود که شروع مبارزه ی مسلحانه در شیلی را اعلام کرد. "میر" که در ۱۵ اوت ۱۹۶۵ توسط عده­ ای از جوانان انقلابی، به رهبری میگوئل انریکوئز بنیان گرفته بود به سرعت موفق شد که گروههای وسیعی از جوانان و دانشجویان، روشنفکران و کارگران و حاشیه­ نشنیان شهری را در صفوف خود گرد هم آورد.
نویسنده ی کتاب سانتیاگو، یک روز اکتبر، کارمن کاستیلو، از اعضای "میر" است و همسر و همرزم میگوئل انریکوئز.
"سانتیاگو، یک روز اکتبر، آینه ی تاریخ است ..." و "تاریخ تنها آشنایی با چه بود و چه شدِ گذشته­ ها نیست ...".
شیدا نبوی




دوشنبه بود. کافه خلوت بود. او به دقت همه ی زوایا را از نظر گذراند، نشست و سفارش چای داد. چهره ی آرام مردی که نمی توانست سنش را حدس بزند برایش تعجب آور بود. مرد نگاه بیتفاوتش را به او دوخته بود. یک لحظه به خود گفتم: خودش است، شاید... در واقع من نمی دانم الان چه شکلی است، من منتظر کی هستم.
مرد به نظرش مشکوک می آمد، به همه مشکوک بود. رفت و آمد زیادی در کافه نبود، از پشت شیشه می شد همه چیز را دید، آدمهائی وارد می شدند، و برخی شان خیره و کنجکاو او را نگاه می کردند. ولی کسی به او نزدیک نمی شد.
دچار اضطراب شده بودم، دو کلمه برای ژان پی یِر (Jean-Pierre) نوشتم. دقایق به کندی می گذشت. کسی به شانه ام زد، از جا پریدم. یکنفر با لبخندی مضحک به من نگاه می کرد، مثل آدمهای عقب افتاده؛ این دیگر کیست: یک پالتوی پشمی تنگ و راسته ی قهوه ای، یک کلاه مسخره. آندرس را نشناخته بودم.
ـ حالت چطور است؟
ـ تو چطوری؟
می خندد. من نگرانم.
ـ از اینجا برویم، شلوغ است...
ـ یک کمی صبر کن، من یک چای بخورم.
مرا برانداز می کرد، چه ریشخندی. دستهای عرق کرده مان همدیگر را یافتند. سکوت.
ـ بچه ها چطورند؟ کامیلا؟
ـ خیلی وقت است ندیدمشان... ولی آنجا خوشبختند. حالا دیگر کامیلا کمتر با پِپیتا دعوا می کند. پابلو بزرگ شده، ببین، این عکسشان است، او خیلی بامزه است، و خیلی خیلی حساس...
ـ دوری خیلی طولانی شده است. الان ده ماه است که منتظر فرصت هستم بروم آنجا ببینمشان.
ـ ما جور دیگری فهمیده بودیم: شنیده بودیم که تو اول می خواهی کتابت را تمام کنی.
ـ نوشتن برای نوشتن. خروارها کاغذ چاپی... چه فایده ای دارد؟
ـ ضرورت دارد، کتاب تو... خاطرات تو... به عنوان تجربه...
ـ این یک مسئله ی کاملاً شخصی است، خاطرات فردی را گفتن خودخواهانه است، اینها مرا از دیگران جدا می کند. برای تشکیلات هم بیفایده است.
ـ انقلابیونی که آنجا، در شیلی، هستند نیاز دارند واقعیت را بدانند. کسی بی دلیل چیزی را نمی پذیرد. یکسو نگری از بین رفته است. حالا دیگر افراطیها همه در خارج هستند، در تبعید.
ـ درست است. من باید کار کتاب را ادامه بدهم، باید این کار را تمام کنم...
ـ این در مورد همه صادق است: اگر نخواهیم مسئولیتی به عهده بگیریم، خطر هم نمی کنیم. بهتر است حرکت کنیم و اشتباه کنیم، تا از ترس اشتباه دست به هیچ کاری نزنیم.
سکوت.
آندرس ادامه می دهد: بعضی از فعالین خود را از همه دور نگه می دارند، بعضیها از همینجا، از پشت جبهه کمک می کنند، و عده ی بیشتری هم تعهد می پذیرند. آنجا جنگ است... در مقیاس عمر ما، آزمایش نهایی شروع شده است. راهی برای بازگشت نیست. کار دیگری نمی توانیم بکنیم.
آندرس به من فرصت داد وضعیت را تجزیه و تحلیل کنم. روشن و ساده. واقعیت اینست که من دیگر کشورم را نمی شناسم. و این هنوز هم برایم حیرت آور است.

ـ تنها چیزی که در دور شدن از هاوانا آرامم می کرد، امید دیدن تو بود. تو تنها کسی هستی که برخی از تردیدها را می توانی برطرف کنی، می توانی به "چه باید کرد" پاسخ بدهی. آیا انحرافات و اشتباهات ما جبران شدنی است؟
می خندد:
ـ دوست دارم قبل از برگشتن به شیلی باز هم ترا ببینم. ما از جریانات عقب مانده ایم. البته طبیعی است، برای حرکت مجدد باید دقت کرد و به مسایل زیادی پاسخ داد.
ـ چه کمکی می توانم بکنم؟ حتماً کمبود کتاب یا لباس داری، نمی دانم، یا چیزهای دیگر...
خوب نگاهش می کنم، می بینم که لباس مناسبی ندارد، پالتویش، از مدافتاده و پر از چینها و خطهای تاخوردگی لباسهای نو ارزانقیمت است، انگار همین امروز صبح از مغازه های ارزانفروش محله ی باربس روشه شوا (Barbés-Rochechouart) [محله ای در شمال پاریس] درآمده است. اگر ده سانتیمتر گشادتر بود و ده سانتیمتر بلندتر، بیشتر به قد و قواره اش می خورد، آستینهایش هم همینطور... آندرس تقریباً دو متر قد دارد.
می خندد:
ـ آره، یک پالتو لازم دارم... اگر بتوانی یکی پیدا کنی خوبست... چیزی مناسب ظاهر و قیافه ای که الان دارم. ما یکماه و نیم دیگر همدیگر را می بینیم، آنموقع برایم بیاورش.



چند هفته بعد، یک چهارشنبه.
ژان پی یِر به کافه ی پاله رویال (Palais-Royal) آمد. هر کدام یک قهوه ی تلخ خوردیم. وقت صبحانه است.
ـ ظاهراً حالت خوب است... خیلیها دوست ندارند این حرف را بشنوند.
گوش می دهد.
ـ نمی دانم. هیچ چیز نمی خوانم، حرفهایی را که می شنوم نمی فهمم، قدرت بحث و اظهار نظر را از دست داده ام. هیچ شده ام... اصلاً حافظه ندارم. فراموشی... شاید.

چشمهایش شوخ است، ژان پی یِر روحیه ی طنز دارد. یک بارانی فرسوده، یک شال گردن کهنه، و سیگاری لای انگشتها...
ـ مثل این که خیلی پاریسی شده ام، همه را به اشتباه می اندازم، وقتی مردم پچ پچ می کنند، این را می شنوم.
ـ ولی دور و بَرِ تو که پر از تبعیدیهای آمریکای لاتین است...
ـ دیگر نه، از آنها دور شده ام...
ـ وفاداری، نه اراده گرائی... فکر کن.
ـ من هنوز در شرایطی نیستم که بتوانم به سانتیاگو بروم. من در نگاه دوستانی که برمی گردند، نوعی خوشحالی توأم با خجالت می بینم. دوستانی که برمی گردند خود را مجبور می بینند تصویر پیروزمندانه ای از زندگی بسازند.
ـ هر کسی آن جائی است که می تواند باشد. ولی این هم متغیر است. در گذشته ی تو، تاریخ خیلی دوری وجود ندارد، گذشته ی تو هنوز خیلی نزدیک است.
ـ کسی به من نمی گوید این کار را بکن یا آن کار را نکن، هر چه هست در درون خودم است. مشوش و سردرگمم، تمرکز ندارم. فقط این را می دانم که باید تمام قوایم را جمع کنم، رفقایم را پیدا کنم، باید خودم را برای ادامه ی راه آماده کنم.
آندرس خیلی عاقل است... مثل تو. هم قد و قواره ی تو هم هست، تقریباً...
ـ آن پالتو... مدت زیادیست که ته کمد مانده است، یک مانتوی ساده ی خاکستری است. اگر به درد می خورد، فردا برو به کوچه ی ژور (Jour) و آنرا بگیر.



کوچه ی ژور، جائی که من دوباره به زندگی برگشتم. این فضای باز و وسیع در حاشیه ی محله ی له هال (Les Halles) [در پاریس]، محل تقاطع سرگذشتهای مختلف است، زنده و روشن و پر جنب و جوش با انوار رنگارنگ، و پاپیروسهای سر به فلک کشیده. پرنده ها آزادانه به همه جا پر می کشند، و در میان تعجب مشتریها، فضله ی پرنده ها مدام باید از روی بلوزهای راهراه، شلوارهای نقاشی شده و پیراهنهای کِشباف که جلوی مغازه ها چیده شده پاک بشود. دامنهای سرخ، سیاه و صورتی که از سقف آویخته است. رنگهای تند و زنده. موسیقی همه را به جنبش و تحرک در می آورد. و من نفس می کشم، آری، من نفس می کشم، آنجا، روی یک چهارپایه ی بلند می نشینم... طنین تصنیفهای ناشناس، نگاههای مهربان، حرکات دوستانه، حرمت سکوت. نه باید شخصیتی ویژه از خود بسازی و نه هراس از لبخند زدن داری، فقط کار می کنی برای زنده ماندن. و آنجا بود که من، رفته رفته، روز بروز، زندگی را بازیافتم. زندگی گیاهیم به پایان رسید.
با آهنگ زندگی پرهیجان کوچه ی ژور کم کم به خود می آیم. فروشنده ی یک مغازه هستم و مجبور نیستم با مشتریها پرحرفی کنم، با پرچانگی؛ گفتن حرفهای باربط و بیربط، آدم خودش را گم می کند. در کوچه ی ژور این چیزها نیست که اهمیت دارد. زمان مسایل را حل و فصل می کند، نترس، بگذار همه چیز بگذرد، مثل گلهای ختمی بنفش، گلهای یاسمن، مثل رنگ صورتی موتورگازی؛ هدیه ی مغازه به فروشنده، وزش نسیم روی پوست صورت، لطافت پارچه ی نازک این دامن که با باد بالا می رود. متروسواری تمام شد. بالاخره پاریس در هوای آزاد.
و من پاریس را دوست دارم. هیچ جای دیگر اینهمه خوشبختیهای کوچک با هم جمع نمی شود: دیدن رود سِن (Seine)، لذت گمنامی، آزادی در انتخاب، آرامشِِ سرعت، بی هویتی، بی نام بودن، بی نیازی به مترو، کنج خانه ی گرم دوستان، شادیِ هیچ نداشتن، و همه چیز داشتن. زمان همه چیز را تغییر می دهد، بی حسی، اضطراب، غم و اندوه، هرچه باشد، وقتی هیچ چیز خوبی نیست، وقتی صبحی یا شبی احساس نیاز کنم، کافیست به کوچه ی ژور بروم، درهای شیشه ای مغازه ها را باز کنم، همهمه ی آرام آنجا را حس کنم تا بفهمم که در امان بودن از اضطراب و تشویش چه ساده است.
پاریس، اینجاست که من به زندگی برگشتم، دوباره یک زن شدم، یک مبارز، و این کاملاً واقعی است. اما با اینهمه...



یک ماه بعد: اکتبر. گویا که اتفاق و تصادف به اندازه ی کافی در زندگی ما نقش نداشته است... چهار سال بعد...
ارتباط مجدداً برقرار شد. جزئیات دومین دیدار با آندرس روشن و مشخص است: سفر، جابجائی، اضطراب و هیجان، و سرانجام یکی از آپارتمانهای سان بورجا (Torres san Borja)، آپارتمانی که نظیرش در همه جای دنیا پیدا می شود.



ماه اکتبر، ماه شوم این قاره. زمان سالگردها. همیشه چند روز پیش از وقت، منتظر رسیدن پنجم اکتبر هستم. با کنجکاوی به این حضور غایب می نگرم، دور و با این وجود آمیخته با تاریخ امروز.
آندرس، باید اعتراف کنم که هنوز هم در گذشته سیر می کنم. من ماناگوا (Managua) را دیدم؛ با چشمهای سرخ شده از پنجم اکتبر، پیروزی ساندینیست ها؛ قرمز و سیاه، همچون آن پیروزی که ما نتوانستیم به دست آوریم، و، نه مثل آنچه بعداً خواهیم کرد. درد و رنج من کمرنگ شده بود ولی شادی به نظرم گناه می آمد.
تو با علاقه به دیدار من آمدی، گوش دادن به حرفهای من برایت یک کار جدی بود. نیروی مثبتی که از تو گرفتم به این کار معنی و مفهوم بخشید. تو از من فقط صبر و متانت می خواستی. و من به این توافق پایبند نشدم. تو علیرغم شک و تردیدی که داشتی به من اعتماد کردی. من شکست خورده ام، دو بار: اینجا و آنجا. همه می دانند که من خودخواهم. تنها من مسئول این نوشته هستم، در اینمورد هیچ ابهامی نیست. پاسخ تو همچنان مبهم می ماند، مثل دیگر رفقا. حتی در بازگشت به مملکت، برای به دست گرفتن رهبری مقاومت، نمی توانی این سئوال را بیجواب بگذاری که شنبه پنجم اکتبر کجا بودی؟
آندرس، دوست من، این تو هستی که مأموریتی را که همه ی ما با عشق به عهده گرفتیم به انجام می رسانی. تو، که همیشه حاضر بودی و به همه چیز توجه می کردی. گاهی، وقتی ترا می دیدیم که در انبوه کاغذهایت غرق شده ای، فکر می کردیم خونسرد و بیتفاوتی. اما بچه ها اشتباه نمی کنند، آنها هنوز ترا مجسم می کنند که روی میز کارت خم شده ای ـ میز تحریر و کتابخانه ای که همیشه از داشتنش خوشحال بودی ـ و می نویسی، نامه های طولانی و مطالبی مزین به نقاشیهای رنگی تا برایشان تاریخ شیلی را شرح بدهی، تا دلیل دوریها و غیبتهایت را بگوئی. بچه هایت از جزیره به تو لبخند می زنند. کامیلا، پِپیتا و پابلو، وقتی آن عروسکهای سرخپوست را می خوابانند؛ آخرین هدیه های تو را.
آندرس ممنون از بزرگواری تو، ممنون از حضورت هر آنگاه که به تو نیاز داریم، آندرس ممنون از شهامت تو برای ادامه ی زندگی. ممنون از این که جرأت کردی ابراز کنی که چطور گاهی، شهامت و جسارت ناشی از ضعف است. آندرس ممنون از زنده بودنت، در آنجا و در اینجا.


آرامش آندرس، سکونی که با سناریوی پیش بینی شده تطبیق نداشت. خونسرد و منطقی، نکته سنج و محتاط، و تشویق کننده بود.
میگوئل می گفت: خوشبختانه آندرس، "اِل پیتوتوگ (El Pituto)، آنجا بود... ما فکر می کردیم کرخت و بیقید است، ولی نه، او فقط خونسرد بود. هرگز نباید از روی ظاهر قضاوت کرد.
همه ی ما داستان کوتاه آن فرار را همیشه به خاطر خواهیم داشت: یک ماه بعد از پیروزی آلنده ـ قانون عفو عمومی هنوز اعلام نشده بودـ روز میتینگ دهقانان ماپوچ در تِموکو (Temuco) که ما با پذیرش خطر دستگیری در آن شرکت کردیم. احتمال محاصره ی پایگاهها و خطر درگیری بسیار بالا بود. جلوی یک پست بازرسی پلیس، آندرس کاملاً خونسرد و آرام و بی دغدغه گفت: "یک کمی صبر کنید، من یک امتحانی می کنم". و با اعتماد به نفس کامل به طرف افسر پلیس رفت. پلیس اتومبیل را گشته و یک تفنگ "ام.یک." از آن بیرون کشیده بود.

افسر: در خانه هم باید اسلحه داشته باشید... باید برویم پاسگاه.
آندرس: ما مأمور حفظ امنیت رئیس جمهوری جدید هستیم... وقتی گزارش این اشتباه را به مافوقتان بدهید، دچار مشکل خواهید شد، این نشان پلیس برایتان کافی نیست؟
افسر: باید با مرکز تماس بگیرم... از اینجا تکان نخورید...
اتومبیل به طرف سانتیاگو حرکت کرد. آندرس رانندگی می کرد. حتماً افسر به خودش گفته که چقدر احمق بوده است.

ما همیشه به یاد می آوریم که آندرس بهترین راننده در دفتر سیاسی بود. مثلاً، روزی در اکتبر ۱۹۶۹، وقتی که فرِی (Frei) سرکوب میر را شدت بخشید، لوچیانو (Luciano) تصمیم گرفت علیرغم این، در میتینگ کارگران معادن ذغال در لوتا (Lota) شرکت کنند. قرار بود کسی اتومبیل را در گودالی در قبرستان بالای تپه مخفی کند و بعد، رفقا آنرا بردارند. فورد قدیمی سال۵۰، تنها اتومبیل مرکزیت! آندرس اتومبیل را به طرف کونسِپسیون می راند، همراه با میگوئل و باچی. باران می بارید. سرِ راه لوچیانو را هم برداشتند، او حتی فرصت نکرده بود لباس بپوشد. آندرس دوباره راه افتاد. ششصد کیلومتر بدون توقف راند. نزدیکیهای مقصد، خسته شد. باچی پشت فرمان نشست و آندرس جلوی پست بازرسی پلیس در مِلی پیلا (Melipilla) بیدار شد. هیچ کاری نمی شد کرد. افسر پلیس آنها را پیاده کرد. ساعت سه صبح بود.
افسر: فکر می کنم بدانم شما کی هستید.
آندرس: همانطور که می بینید ما از شکار می آئیم... هنوز حتی حمام نگرفته ایم.
افسر: ما همه جا دنبال شما می گردیم. من احمق نیستم...
سکوت. و بعد افسر بی سیم پلیس را روشن کرد: الو! من احتیاج به حکم جلب دارم... من الان لوچیانو کروز (Luciano Cruz) را گرفته ام، با پیژامه!
صدای خواب آلودی جواب داد: ولم کن بابا، مزخرف نگو...
افسر: زود بروید! تا چند دقیقه ی دیگر آنها حواسشان جمع می شود... شاید بتوانید به سانتیاگو برسید. می خواست حرفم را باور کند...


شوخیها و لطیفه های زیادی بین ما رد و بدل می شد. به اشتباهات خودمان می خندیدیم، به خطاهایمان در عملیات حمله به بانکها، که اولین حرکت نظامی مستقیم ما در حمایت از توده ها بود. شوخی و طنز همراه همیشگی تراژدیهای واقعیست. چقدر جای تأسف است که من به نحوی جبران ناپذیر همه ی آنها را از دست داده ام.
ولی فرصت تنگ است، آندرس باید برود. من باز شروع می کنم.

آندرس، شنبه پنجم اکتبر تو کجا بودی؟

روز قبل از آن، اول بعد از ظهر، یک اتومبیل روبروی مزرعه ی کوچک پینتانا (La Pintana) ایستاد و میگوئل از آن پیاده شد: "سونیا الان دستگیر شد... آیا وقت داریم به بخش مراسلات خبر بدهیم؟". ماری آن فوراً بیرون رفت که به رفقای مربوطه خبر بدهد. میگوئل بموقع رسیده بود.
میگوئل بارها به خانه ی آندرس و ماری آن آمده بود. مزرعه ی کوچکی در پینتانا، نزدیک فلوریدا (La Florida) در حومه ی سانتیاگو. او چند بار، چشم بسته، با دختر کوچولوها به آنجا رفته بود، هر بار، ماری آن او و بچه ها را در نقطه ای می دید و آنها را با احتیاط تمام به آنجا می برد. آندرس و میگوئل هرگز برای قرارشان با هم از رابط استفاده نمی کردند. حتی موقع حمل و نقل اسلحه، یا وقتی مسلسلهای آ.ک.آ. را بین پایگاهها توزیع می کردیم. قرارهای این دو مستقیم و شخصی بود.
روز قبل از پنجم، میگوئل بعد از نجات یافتن از تله ای که در خیابان گِرِسیا به آن برخورده بود، باید هرطور شده پایگاه آندرس و ماری آن را پیدا می کرد. محل قرار آنها می توانست لو رفته باشد. برای پیشگیری از یک ضربه ی دیگر، می بایست حتماً آن دو را از خطر دور می کرد. میگوئل همه ی منطقه ای را که مزرعه می توانست در آن باشد گشت، کوچه به کوچه. میگوئل مطمئن بود که می تواند نمای چوبی خانه را بشناسد، تابلوی فروش تخم مرغ تازه، سقف شیروانی خانه... و بالاخره بعد از دو ساعت جستجو، آنرا یافت: "سونیا دستگیر شد...". ماری آن با عجله خارج شد. این بار دام خنثی شد.

آندرس، آیا چند روز بعد از پنجم اکتبر، وقتی که با دقت زیاد منطقه ی بالای فلوریدا را برای جستجوی خانه ی تونیو تقسیم بندی کردی هیچ به این جستجو اندیشیدی؟ شما می بایست ابزار جعلیات را نجات می دادید؛ مدارک شناسائی، مُهرها، اسناد، و سلاحهائی که در خانه ی تونیو بود. آنموقع که او دیگر در سفارت ایتالیا بود. چرا نشانی را به شما نداد؟ هیچکس آنجا را نمی شناخت، فقط میگوئل و کاتیتا به آنجا رفته بودند، کاتیتا هم که روی صندلی عقب ماشین دراز کشیده بود و غیرممکن بود بتواند نشانی آنجا را بداند. خوب، تونیو از چی می ترسید؟
شما فرصت گرانبهائی را از دست دادید، سه یا چهار روز را با گشتن در آن منطقه از دست دادید و وقتی سرانجام خانه ی تونیو را یافتید، د.ی.ن.ا. قبل از شما آنجا را پاک کرده بود. هیچ چیز نمانده بود، همه چیز از دست رفته بود. شاید همسایه ها غیبت ناگهانی ساکنین خانه را اطلاع داده بودند. آن روزها روزنامه ها و تلویزیون خبر از افزایش جایزه برای معرفی تروریستها می دادند. این فقط یک احتمال بود، و احتمالات به ضرر شما تمام شد.

علیرغم شنیدن خبرهای مهم در بعد از ظهر، جمعه چهارم، شب، ماری آن از خانه بیرون رفت تا یکی از رفقای مأمور ارتباطات را به رفقای مرکزیت وصل کند.
بعد از آخرین ضربه، شما با هم قرار گذاشته بودید که: اگر ماری تا ساعت ده شب برنگشت، باید خانه را ترک کرد. غیر از امور کوچک پیش بینی نشده، این تأخیرها فقط یک توضیح داشت: دستگیری توسط د.ی.ن.ا. ساعت ده و نیم آنشب، تو لباس پِپیتا را که خواب بود پوشاندی، دومین نارنجک را از مخفیگاه سلاحها خارج کردی و آنجا را دوباره با دقت بستی. برونینگ به کمرت بود و آ.ک.آ. را در دست گرفته بودی و راه تاریک بین ساختمان و در ورودی را به دقت زیر نظر داشتی. وقت می گذشت، هیچ صدائی نبود. همچنان منتظر بودی، انتظاری تلخ که فقط با اعتماد و اطمینان می توانستی آنرا قابل تحمل کنی. از جایت تکان نمی خوردی.
تو هم! تعداد دیوانه ها بیش از آنست که فکر می کنیم. نزدیک نیمه شب، سایه ای از دور پیدا شد. فقط در سی متری ساختمان توانستی او را تشخیص بدهی... ماری است... چشمهای درشت آبی اش می درخشد، با لبخندی معصومانه می گوید: "هیچ وسیله ای پیدا نمی شد... مدت زیادی منتظر اتوبوس شدم، من که رسیدم آخرین اتوبوس تازه رفته بود، حکومت نظامی هنوز شروع نشده بود...".


شنبه، تلویزیون خبر را اعلام کرد. فهمیدی که واقعیت دارد، به خاطر اعلام نام اِل پیلان و مشخصات خانه ی آبی سانتافه که میگوئل بارها از آن برایت حرف زده بود. وقت را نمی باید از دست داد. تو می باید رهبری را به دست می گرفتی. ما پیش بینیهای لازم را کرده بودیم، تا در صورت لزوم... اما این، هیچ از تأثیر آن ضربه نمی کاهد.

 

قسمت های قبلی کتاب را در صفحه ی «پاورقی» اخبار روز در نشانی زیر بخوانید:

www.akhbar-rooz.com


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست