یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

سانتیاگو، یک روز اکتبر (۱۴)


• سانتیاگو، یک روز اکتبر (۱۴) ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
دوشنبه  ۲۷ آذر ۱٣۹۶ -  ۱٨ دسامبر ۲۰۱۷



سانتیاگو، یک روز اکتبر
کارمن کاستیلو
مترجم: شیدا نبوی
ناشر: کتاب جشم انداز - انتشارات فروغ


سانتیاگو، یک روز اکتبر، از تداوم و گسترش مبارزه ی مسلحانه در شیلی و در فرداهای کودتای اگوستو پینوشه علیه حکومت دموکراتیک سالوادور آلنده (۱۱ سپتامبر ۱۹۷٣) می نویسد. "جنبش چپ انقلابی" (Movimiento de Izquierda Revolucionaria) (به اختصار "میر") بود که شروع مبارزه ی مسلحانه در شیلی را اعلام کرد. "میر" که در ۱۵ اوت ۱۹۶۵ توسط عده­ ای از جوانان انقلابی، به رهبری میگوئل انریکوئز بنیان گرفته بود به سرعت موفق شد که گروههای وسیعی از جوانان و دانشجویان، روشنفکران و کارگران و حاشیه­ نشنیان شهری را در صفوف خود گرد هم آورد.
نویسنده ی کتاب سانتیاگو، یک روز اکتبر، کارمن کاستیلو، از اعضای "میر" است و همسر و همرزم میگوئل انریکوئز.
"سانتیاگو، یک روز اکتبر، آینه ی تاریخ است ..." و "تاریخ تنها آشنایی با چه بود و چه شدِ گذشته­ ها نیست ...".
شیدا نبوی




سیمون (Simón)، به خاطر داشته باش که تاریخ، امروز به خیابان کلود ـ برنارد (Claude-Bernard) [پاریس] محدود شده است... حتی اگر به سراسر جهان برویم.
آری، او کلید اینجا را با خود به بوئنوس آیرس می برد، مطمئناً روزی بازخواهد گشت.
آن سال، در ماه آوریل، سیمون دستگیر شد. و چند ماه بعد، من ساکن خیابان کلود ـ برنارد شدم. و حالا، من هنوز هم آن کلید را ته کیفم نگهداشته ام.

سیمون، دوست من، برادر او، چطور باید توصیف کرد روزی را که به دست "آنها" گرفتار شدی؟ چطور باید تعریف کرد دهم آوریل ۱۹۷۶ را. صبح یا شب؟ کجا تو را گرفتند؟ من این شهر را نمی شناسم؛ بوئنوس آیرس، آنجا که تو رفت و آمد می کردی، که زندگی کرده بودی، آنجایی که رفته بودی تا بتوانی شخصاً از برقراری ارتباط با داخل مطمئن بشوی؛ از فرستادن پول، از تبادل اطلاعات. یک شهر مرزی، یک قدمی کشورت، فقط با عبور از کوه آند. تنها آرزوی تو بازگشت به آنجا بود؛ به شیلی، به میدان مبارزه ی مستقیم. من می دانستم، من این را می دانم.

سیمون، من خیلی تلاش کردم، بعد از آزادی جینا (Gina) به جستجوی او رفتم، سعی کردم از مقامات با نفوذ اطلاعاتی به دست بیاورم. همه تلاش کردند. پدرت، مادرت، گِرِِت، دوستانت، رفقایت. آنها در همه جای دنیا در جستجوی تو بودند، اطلاعات متضادی به دست می آمد که هیچکدام هرگز تأئید نمی شد. هنوز هم نمی دانیم بر تو چه گذشت. در مورد رجینا (Regina)، آن رفیقی که با تو کار می کرد، آن برزیلی که سرجیو (Sergio) بسیار دوستش می داشت، هنوز هم ابهام وجود دارد، تا امروز هم آنچه در دهم آوریل ۱۹۷۶ گذشت روشن نشده است.
و من مدتهای مدید در مقابل یک صفحه ی سفید کاغذ بیحرکت می مانم. خشمگین از این ناتوانی، بدبین به اقدامات مسخره ای که قادر نیست واقعیتها را روشن کند. چه فایده ای دارد نوشتن وقتی نمی توانم از چهره ی قاتلان تو پرده بردارم؛ که در یک کافه ی خلوت بوئنوس آیرس بر سرت ریختند؟ چند روز قبلش جینا و اِنریکو (Enrique) تو را دیده بودند، مثل همیشه عجله داشتی. آنها تو را نشناختند. تو تغییر قیافه داده بودی.
دیروز من سرجیو را دیدم. چقدر شما به هم نزدیک بودید. نتوانستم با او از تو حرف بزنم؛ با سرجیو که در چشمهای هوشیارش دردی مبهم و شرمگینانه موج می زند. باید حساسیتهایش را درک کنیم. او فروتنانه مسئولیت تمام اشتباهات سازمان را به عهده می گیرد. آرزو دارد ترا دوباره در میدان مبارزه و جنگ بیابد. حدس می زنم در این اوقات تنها همراه و همدم او موسیقی است. حق با اوست، من در اشتباه هستم که می خواهم با این تک نوشته های بیروح به سوی تو بیایم، بسوی شما؛ رفقای زندانی، مفقود شده، کشته شده...
نظامیها خاطرات ما را می زدایند و کابوسها و دغدغه هایمان را تقویت می کنند. تمام روزها و تمام شبها، با همان ریتم دیروز، همان تصاویر از گذشته. اینگونه است که ذهن ما فاسد می شود و می پوسد، مایه ی خجالت، زباله ی شرم آور. پس، خاموش می شویم، خود را به بیخیالی می زنیم، همان چیزی که نامش را بزدلی می گذارند، برای سریعتر گذراندن زمان. و یکروز سرانجام به خود می قبولانیم که این چیزها هرگز وجود نداشته است، ذهنیت محض، بیماری خیالی. ولی نه، سیمون، تو در بوئنوس آیرس زندانی بوده ای. شاید سرجیو جزئیات را بداند... من جرأت نمی کنم او را با سوالهایم آزار بدهم. چه فایده دارد، ما نمی دانیم: در خانه ی خوزه دومینگو کاناس تو را شکنجه کردند یا در ویلای دِوتو (Devoto)؟ در کجا تو را پنهان کردند؟ در جنوب شیلی، در کولونیا دینیدا، یا در شمال آرژانتین؟ هیچکس چیزی نمی داند.
سیمون، آخرین نامه ی تو را سرجیو در ماه فوریه از آرژانتین برای من آورد. ملاطفت و خِرَد در تک تک کلمات تو موج می زد. چطور توانستند فکر کنند که تو آدم خشکی هستی، عاری از حس زندگی؟ تو می گفتی: خیمِنا، تو از ما هستی، هر کاری بکنی من با تو هستم. از تو دفاع می کنم همانطور که میگوئل از اینِس دفاع کرد. خیمِنا بگذار بگویم که وجدان معذب ایمان آدم را ضعیف می کند. اعتماد به نفس داشته باش، مثل سابق. خیمِنا بیا پیش من، همیشه با هم خواهیم بود، هر کاری از دستمان برآید انجام خواهیم داد. آنهمه خاطراتی که آدم از خنده می میرد، یاد میگوئل!... بیا، ما توفان را از سر خواهیم گذراند، شایعات بی اساس فروکش خواهد کرد. خیمِنا، آنها نمی دانند ما چقدر زندگی مخفی را دوست داریم. فکر می کنند ما قهرمانیم، فداکاریم، آنها هرگز درک نخواهند کرد که ما خوشبختیم. نمی دانند که نظم، سکوت، حرکت و عمل، همه ی آن چیزی است که ما دوست داریم. هوای پاک و خالص زندگی مخفی.

آری سیمون.
افسوس که دهم آوریل ۱۹۷۶ تو تنها بودی.

دیوار غیرقابل نفوذ به نظر می رسد. بوئنوس آیرس همچنان در ابهام می ماند. سیمون به کجای آرژانتین رفته بود؟ باید از لیلا (Leïla) و اولیویه (Olivier) بپرسم. من در پاریس هستم، پس باید سعی کنم از همینجا سرنخ را بیابم.
لیلا حتماً به یادش می آید، او آدمها را، حرکات و صداها را به خاطر می سپارد. برای این که، لیلا، گوش می دهد، برای این که ساکت است، انگار که غایب است، ولی این فقط نتیجه ی توجه به دیگران است، احترام و رازداری. به نظر سیمون او زیباست، با چشمهایی درشت با رنگی بین سبز و خاکستری، موهای سیاه و لبخندی نرم و شیرین.
ساعت ناهار. آشپزخانه ی سبز تیره دیگر همان نیست که بود، موقع بودن سیمون رنگش آجری ـ قرمز بود، فکر می کنم.
ـ لیلا، بگو سیمون چه موقع برای همیشه از پاریس رفت؟
ـ تقریباً یکسال قبل از دهم آوریل ۱۹۷۶... چطور مگر؟
ـ نمی دانم در اینجا چطوری از سیمون حرف بزنم، کمکم کن.
ـ واقعاً می توانیم؟ سیمون وارد زندگی ما شد برای این که برود به همانجایی که از آن آمده بود. ولی ما اینجا، به زندگی ادامه دادیم... آیا استمرار چیزی، باعث دور شدن آن از چشم و ندیدنش می شود؟ سیمون در خیابان کلود ـ برنارد... فکر می کردیم در لحظاتی ابدی زندگی می کنیم. آن لحظه ها کجا رفتند؟
با اینهمه، گویا مکان است که به سرنوشتها تداوم می دهد. چون همین امشب، در اینجا چیزی بین ما می گذرد، توی این سالن روشن، دیوارهایی که از کتابها رنگین شده است، میز کار، موسیقی... سیمون زنده می شود...


تصادف سیمون را به خیابان کلود ـ برنارد رساند و باعث آشنائی او با اولیویه شد. اولیویه که در زمان حکومت مردمی به شیلی سفر کرده بود، یکشب مورد بازخواست قرار گرفت: آیا در گذشته به یکی از اعضای رهبری میر، برادر میگوئل، که به پاریس گریخته بود، پناه نداده بوده است؟

سیمون می خواست فقط چند روز در خیابان کلود ـ برنارد بماند. او خجالتی و تودار بود. سه روز بعد به رم رفت، برای شرکت در تظاهرات عظیمی که جنبش "مبارزه ادامه دارد" (Lotta Continua) ترتیب داده بود. رژه ی صفوف ناویها و سربازان با شالهای سرخ. سیمون چقدر متأسف بود از این که برادرش آنجا نیست. او از ایتالیا به خیابان کلود ـ برنارد برنگشت. حتماً فکر کرده بود بهتر است بجای این که با رفتن به خانه ی آن زن و شوهر مهربان فرانسوی ـ که با آنها به زبان انگلیسی صحبت می کرد ـ مزاحمت یا تهدیدی برایشان ایجاد کند، در هتل زندگی کند.
کی می دانست. سیمون آدم راحتی نبود، آدم پیچیده ای بود، مشکل پسند، سرشار از شوق و شور، شوخ و نکته پرداز.   
ولی اولیویه داستان ناتمام دوست ندارد، از کارهای نیمه کاره، حرفهای گفته نشده، این پا و آن پا کردن، "دیگر ادامه نمی دهم چون نمی توانم"، هیچ خوشش نمی آید. کی بهتر از من او را می شناسد؟ اولیویه دست به هر کاری می زند دوست دارد تا آخر ادامه اش بدهد. او خیابان کلود ـ برنارد را به روی سیمون گشود. باید او را پیدا می کرد. بالاخره توانست رد او را بیابد و یکروز صبح رفت دم در اتاقش در هتل: تو احمقی؟... اگر هستی باید بگویی، ابله...
اولیویه سیمون را غافلگیر کرد. سیمون رابطه ی عمیق دوستانه را از او آموخت، سادگی و صفا، بخشندگی بدون چشمداشت و بی منت را.
بعد از این، سیمون مدتی طولانی ساکن خیابان کلود ـ برنارد شد. تمام مدتی که در پاریس بود.

هیچیک از نزدیکان و دوستان و آشنایان لیلا و اولیویه او را در این خانه ندیدند. هیچکس ندانست که سیمون آنجاست. در این مدت، آن دو ساعتها از زندگی و از عشق خود برای سیمون حرف می زدند و سیمون این را بسیار دوست داشت. از آنها می خواست از ژاک (Jacques)، لورا (Laura)، روشپلات (Rocheplatte)، ناتالی (Nathalie)، و ساناری (Sanary) حرف بزنند. او به خیابان کلود ـ برنارد، تاریخ محل، و اشخاصی که از دور و نزدیک با آن ارتباط داشتند، خو گرفته بود. اولیویه آلبوم عکسشان را برای سیمون گشود و او دوست داشت همه را ببیند، حتی بدون تکان خوردن از خیابان کلود ـ برنارد همه جا آنها را تعقیب می کرد.
سیمون به سرگذشتهای فامیلی خیلی علاقمند بود. میگوئل و برادرش با چه شوقی نشانه های اولین "انریکوئز"ها را می جستند: تعریف کن پدر، بگو کافه ی تالچائوانو (Talcahuano) چطوری بود، از پدربزرگمان، مارکو آنتونیو (Marco Antonio) بگو... از آن گاریهایی بگو که با گاو نر کشیده می شد...

اولیویه، سیمون و سیاست. بحثهای حاد آخر شب. هیچیک حاضر نبودند نقطه نظری را عوض کنند و یا در مقابل دیگری کوتاه بیایند. هر دو علاقمند به تاریخ، دقیق کردن مسایل، تجزیه و تحلیلهای روشن، و شوخی و طنز بودند. سیاست و خیلی چیزهای دیگر نقاط اشتراک آنها بود. و این، شبهای دراز بیخوابی و صبحانه همراه با چُرت را همراه داشت، بین دو جلسه، در فاصله ی چند قرار، به سرعت همدیگر را پیدا می کردند. قهقه هایی بلند که لیلا را از جا می پراند: رقابت بر سر این که کدامیک اول در صدد خنداندن دیگری برآمده است.
اولیویه دوست داشت این شوخی را تکرار کند که سیمون چقدر زنها را دوست دارد، مرد جذاب... مرد قلدر آمریکای لاتینی...
کی می توانست چنین فکری بکند سیمون؟ تو، آدم خشک و جدی، غیرقابل انعطاف، تو، چهره ی جدی دفتر سیاسی در سانتیاگو.

سیمون در پاریس زندگی می کند. و من از اینجا او را می بینم، سیمون در خیابان کلود ـ برنارد، موسیقی طنین انداز است.
یک نوار، همیشه یک آهنگ، آهنگی از خولیو ایگلِسیاس (Julio Iglesias) لیلا می گوید: چه بد سلیقه! کاری نمی شد کرد، انگار جز این موسیقی دیگری وجود ندارد. هیچ چیز را نمی توانستیم عوض کنیم. روسیا (Rucia) به قول سیمون "مو بور" توانست باب دیلان (Bob Dylan) و گاهی هم تئودوراکیس (Théodorakis) را به او تحمیل کند. الیویه می خواست او را به لئو فرهِ (Léo Ferré) علاقمند کند: "تو گوش بده، من شعرهایش را برایت ترجمه می کنم". بیفایده. سیمون در اولین فرصت نوار خولیو ایگلِسیاس را می گذاشت. مانوئل درِ گوش لیلا می گفت: "این مرد دیوانه است، نمی توانی کاری بکنی که این آهنگ وحشتناک را خاموش کند... من دیگر نمی توانم تحمل کنم، باید کار کرد، فکر کرد، اینجوری غیرممکن است".

سیمون و عادتهای عجیب و غریبش، چه دیوانه ای است این مرد!
فندک رونسون (Ronson)، سیاه و ظریف.
قلم خودنویس با جوهر سیاه. مانوئل خوب یادش است.
کتابهای تروتسکی: مواظب آنها باشید، بچه های منهم باید آنها را بخوانند.
سیگارهای ژیتان (Gitanes) بدون فیلتر، املت ژامبون و پنیر، قهوه ی تلخ؛ به وفور.
کیف کوچک چرمی سنگین از دلار: "امکان ندارد لحظه ای پولها را از خودم دور کنم، همیشه همراه خودم، هر جا که بروم".
سیمون و جمله ی معروفش: یک گیلاس بزنیم، بیا، یک زنگ تفریح کوتاه!...
سیمون و داستانهای متنوع: خوب، بگو، چطور بود؟ چطوری زندگی می کند؟
سیمون، کنجکاو، بدقلق، بدزبان.
سیمون و بدبینیهایش: همه جا شنود هست. این مسئله خیلی مهم است، برویم تو خیابان صحبت کنیم...
سیمون، سازمانگر و متعهد و وفادار مادرزاد!
سیمون و جمله ی: "درست است... به نظرم خوبست"، و توانائی قطع کردن ناگهانی بحث با حالتی بسیار جدی.
سیمون و آستینهای پیراهنش که مدام آنها را بالا می زد.
سیمون و شلوارش که کمر آنرا بالا می کشید... مثل چارلی چاپلین.
سیمون و: آقای میگوئل، چه می گویند؟... (در متن به زبان اسپانیولی)
سیمون و پدرش: ال تیو (el tio)، مَرد.
سیمون و مادرش: "نگاهش کن، نگاهش کن، تُپُلِ من". (در متن به زبان اسپانیولی)

سیمون، بالاخره وقتش می رسد، من تحقیقاتم را پی می گیرم، باید اینکار را بکنم، دون ادگاردو و سینیورا راکوئل (Raquel)؛ پدر و مادر تو، آنها هستند که باید از تو حرف بزنند، از میگوئل، از باچی...، نه من.
حالا من با تو کار را دنبال می کنم، از اینجا، جائی که می توانم ترا مجسم کنم: عینک سیاه، کت چرمی، ایستاده در نبش خیابان گی لوساک (Gay-Lussac) و بولوار سن میشل (Saint-Michel): "باور کن، هیچکس نمی تواند مرا با این عینک آفتابی بشناسد!". با آن قد دو متری، پوست مات و با آن سبیلش... در خیابان همه برمی گشتند و نگاهش می کردند.
چطور توانسته بود در آوریل ۱۹۷۴ مخفیانه از شیلی خارج بشود؟ تنها روسیا، آنقدر که من می دانم، در آن لحظه با او بوده است. او در حال حاضر در پاریس است. ما همدیگر را پیدا می کنیم. هر دو شک داریم به این که آن دیگری همه چیز را رها کرده و تغییر جهت داده است. مشکل می توانستیم با هم طرف بشویم. مدت زیادی بود که همدیگر را ندیده بودیم و قصه ها قاره به قاره چرخیده بود. مسلم است که همه تغییر کرده ایم.
ولی من باید بتوانم روسیا را قانع کنم، تنها اوست که می تواند بگوید سیمون چطور خارج شد، و از چه مسیری از سانتیاگو به پاریس رسید. برای این که روسیا همراه او بود.
یکروز آندرس از او پرسید آیا حاضر است کار کوچکی را قبول کند، یعنی به سفر برود. و او که از قبل با مقاومت همکاری می کرد بی این که کوچکترین توضیحی بخواهد پذیرفت. روسیا اینطوری است؛ کنجکاو نسبت به همه چیز، ولی متعهد و منضبط در سیاست. قد بلندی دارد، قیافه اش مثل یک پسر بچه ی شیطان است، و سیمون را می خنداند.
برای عزیمت، صبح خیلی زود یک روز ماه آوریل پیش بینی شده است. همیشه ماه آوریل.
دو زوج در یک اتومبیل از جاده ی کوردیلِرا به طرف مِندوزا (Mendoza)، شهری در مرز آرژانتین می روند. "عید پاک" است و بهترین فصل گردش و سیاحت. در شلوغی شانس بیشتری دارند که بدون جلب توجه بگذرند. راه دراز است و همه چرت می زنند. دوستی که ماشین را می راند به سیمون می گوید: اینهم پست پلیس! رنگ سیمون پرید. ردیف اتومبیلها و افسرهای پلیس را دید. عینکش را به چشم زد، دستی به موهایش کشید و کتش را مرتب کرد. سیمون به شکل یک ژیگولوی مد روز درآمده بود. البته... تغییر قیافه ی سیمون کار مشکلی بود.
افسر پلیس به اتومبیل نزدیک شد، از آنها خواست مدارک شناسائیشان را به گیشه نشان بدهند که کار سریعتر انجام بشود... "کافی است یکنفر برود، لازم نیست همه خودشان را اذیت کنند"...
سیمون پشت فرمان ماند، راه باز شده بود، یک افسر دیگر به او علامت داد جلو برود و راهش را ادامه بدهد. روسیا دوان دوان آمد، مجله ی پیشگوئی و فالگیری از دستش افتاد، افسر آنرا برداشت و با مهربانی لبخند زد. سیمون از مرز گذشت.

چند متر آنطرفتر توقف کردند. سیمون یک بطری شراب را باز کرد. می نوشیدند و یکدیگر را می بوسیدند. در اولین خروج غیرقانونی از کشور موفق شده بودند. خوشحال بودند و آواز می خواندند.


من دلایلی که سیمون را مجبور به خروج از کشور کرد نمی دانم. من واقعیات عینی موجود در سیاست امروز را نمی پذیرم، سرجیو هم یکروز همین را می گفت. من خیلی دنبال چراها نگشته ام، ولی به هر حال یک چیز را باید در نظر گرفت: هستی من تحت تأثیر سیاست قرار گرفته است ولی هرگز منحصر و محدود به آن نبوده است. حالا هم تنها چند مورد خیلی شخصی به یادم می آید.
میر به حضور یکی از رهبرانش در خارج، در رأس فعالیتهای خارج از کشور نیاز داشت، ما گامهای اولیه ی خود را در سیاست بین المللی برمی داشتیم، امری که مدتهای مدید بخاطر مسایل فوری و آنی انقلاب، در سایه قرار گرفته بود. پشت جبهه ی مقاومت هر روز اهمیت بیشتری پیدا می کرد و یک عضو مرکزیت باید از کشور خارج می شد. سیمون سه بار نزدیک بود دستگیر بشود. خودش فکر می کرد هنوز به مرحله ی مخفی شدن نرسیده است، در حالی که از کیفیت لازم برای چنین مسئولیتی برخوردار بود. سیمون، یکی از "پیرترین" و باسابقه ترینهای میر، باید به هر قیمت حفظ می شد، حفظ او تضمینی بود برای تداوم حرکت. او از شیلی خارج می شود، برای انجام مأموریت.

این تصمیم باید یک هفته بعد از مرگ ادگاردیتو (Edgardtito) گرفته شده باشد، کودک پنجساله ی گِرِت و سیمون. گِرِت و سیمون زوج میریست نمونه. آنها سه بچه دارند و آخرینشان بعد از کودتا متولد شده است.
گِرِت در یک مزرعه، دور از سیمون، امکانی برای مخفی شدن یافته است. گِرِت تنهاست. بچه ها ته باغ با بچه های همسایه ها بازی می¬کنند. خوزه میگوئل (José Miguel)، بزرگترین بچه، برای دیگران تعریف کرد که پدرش در یک دره در جنوب کشور مخفی است. شب یک دختر کوچولو این را برای مادرش، همسر یک افسر پلیس، تکرار کرد. و این زن به گِرِت هشدار داد: "خانم، من می فهمم، منهم مادرم. اما اگر دختر من همین حرف را به پدرش هم بگوید... نمی دانم... به نظر من بهتر است شما از اینجا بروید".
آمِلیا به آنجا آمد که گِرِت و بچه ها را ببرد. همانشب ادگاردیتو مریض شد. سعی کردند در خانه مداوایش کنند، نه می توانستند از آنجا تکان بخورند و نه می توانستند پزشک خبر کنند. در زندگی مخفی همه ی این کارها خطرناک است. صبح، تب بچه همچنان بالا می رفت. خطر دستگیری را پذیرفتند و بچه را به بیمارستان رساندند. گِرِت از این آزمایشگاه به آن آزمایشگاه می دوید. حکومت نظامی مجبورش کرد آرام بگیرد. فردا، چهارشنبه بیست و چهارم فوریه، تنها به بیمارستان برگشت. پزشک از اتاق عمل خارج شد: بچه مُرد. "بروید خانم، اینجا هیچ کاری نمی توانید بکنید، بیمارستان پر از مأموران امنیتی است. بروید". گِرِت مقاومت می کند، می خواهد بچه را ببیند. پرستار با ملایمت او را تا دم در هُل می دهد.
روز یکشنبه، فقط یکشنبه گِرِت می تواند سیمون را ببیند. گِرِت راه باریکی را به یاد می آورد با ردیف درختهای تبریزی در دو طرفش که او را به طرف سیمون می برد. و بعد...
مرگ ادگاردیتو همه ی ما را به هم نزدیک کرد، و بیشتر از همه سیمون و میگوئل را. آنها همدیگر را در یک پایگاه دیدند. میگوئل چند روز و چند شب با او ماند. میگوئل دیگر تردید نداشت: سیمون از مملکت خارج می شود. خطر خیلی نزدیک بود.



قسمت های قبلی کتاب را در صفحه ی «پاورقی» اخبار روز در نشانی زیر بخوانید:

www.akhbar-rooz.com


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست