یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

سانتیاگو، یک روز اکتبر (۱۲)


• سانتیاگو، یک روز اکتبر (۱۲) ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
پنج‌شنبه  ۲٣ آذر ۱٣۹۶ -  ۱۴ دسامبر ۲۰۱۷



سانتیاگو، یک روز اکتبر
کارمن کاستیلو
مترجم: شیدا نبوی
ناشر: کتاب جشم انداز - انتشارات فروغ


سانتیاگو، یک روز اکتبر، از تداوم و گسترش مبارزه ی مسلحانه در شیلی و در فرداهای کودتای اگوستو پینوشه علیه حکومت دموکراتیک سالوادور آلنده (۱۱ سپتامبر ۱۹۷٣) می نویسد. "جنبش چپ انقلابی" (Movimiento de Izquierda Revolucionaria) (به اختصار "میر") بود که شروع مبارزه ی مسلحانه در شیلی را اعلام کرد. "میر" که در ۱۵ اوت ۱۹۶۵ توسط عده­ ای از جوانان انقلابی، به رهبری میگوئل انریکوئز بنیان گرفته بود به سرعت موفق شد که گروههای وسیعی از جوانان و دانشجویان، روشنفکران و کارگران و حاشیه­ نشنیان شهری را در صفوف خود گرد هم آورد.
نویسنده ی کتاب سانتیاگو، یک روز اکتبر، کارمن کاستیلو، از اعضای "میر" است و همسر و همرزم میگوئل انریکوئز.
"سانتیاگو، یک روز اکتبر، آینه ی تاریخ است ..." و "تاریخ تنها آشنایی با چه بود و چه شدِ گذشته­ ها نیست ...".
شیدا نبوی




یک مرد، دو مرد، سه مرد اسلحه به دست وارد اتاق شدند. ضربه ها وارد می شد، مثل مستها بودند، صدایی هیجان زده می گفت: "در مقابل هر مأموری که در خیابان سانتافه کشته بشود، دو نفر از شما تیرباران می شوید". ما تهدیدها را می شنیدیم، ولی فقط یک تصویر می دیدیم: میگوئل مقاومت می کند. د.ی.ن.ا. زخمی و کشته دارد. دستها محکمتر همدیگر را می فشارند، ناخنها کف دستها را سوراخ می کنند. سکوت ملموس شده بود، امید: میگوئل مقاومت می کند، او فرار خواهد کرد. از دستشان می گریزد. باید...


سرانجام کسی فریاد زد: "تمام شد... گیرش انداختیم!"
مردها مسلسلها را به زمین انداختند، یکدیگر را بوسیدند. مردهای سیاهپوش می خندیدند، لبخند پیروزی و موفقیت: "کشتیمش... آبکشش کردیم... با گلوله مشبک شد... میر، تمام شد... برویم ببینیم...".
آمِلیا چشمهایش را باز کرد، لبهایش به آرامی آهنگی را زمزمه کرد. زندانیها برپا ایستادند، یکی بعد از دیگری، کم کم صدا اوج گرفت، حلقه ی دستها محکمتر شد. طنین سرود انترناسیونال در خانه ی خوزه دومینگو کاناس پیچید. یک زمزمه، یک نجوا گوش به گوش تکرار می شد: میگوئل نمرده است...

آوای این سرود باشکوه پرواز کرد تا زندانهای ریتوک (Ritoque)، پوشونکاوی (Puchuncavi)، ترز آلاموس، شاکابوکو (Chacabuco)، تجا وردِ (Tejas Verdes). به خانه ها و بازداشتگاههای سرّی پلیس نفوذ کرد، و در خانه های کولونیا دینیداد (۱) پیچید. هنوز هم در کوچه های سانتیاگو، کونسپسیون، وال پارِزو، و آنتوفاگاستا (Antofagasta) طنین انداز است. در درازای سرزمین شیلی، بین کوردیلِرا و دریا.


خطی از خون روی کف چوبی و براق سالن کشیده شده است، بین اتاق کار میگوئل، درِ شیشه ای و کمد کوتاهی که صفحه های موسیقی در آن بود. آنها اینجا جنگیده بودند. وقتی که او گامهای میگوئل را که به طرف گاراژ می رفت، تعقیب می کرد. باید پانزده دقیقه بعد از شروع درگیری بوده باشد.
او فقط یک ضربه حس کرد، ضربه ای تیز و دردناک. و بعد، هیچ. بازوی راستش شکسته است، تا شده است، خون فوران می کند. دیدن صحنه تنها یک لحظه طول کشید، سرش را برگرداند. چشمهایش را بست. کونو مولینا که از اتاق رو به کوچه به طرف حیاط می دوید، با او روبرو شد، باید چیزی گفته باشد مثل این که: "آنها ... زدندت" ... و رفته باشد. این را قبل از این که ضعف او را از پا بیندازد شنیده بود، خسته و خواب آلود بود و آرام. چشمهایش را باز کرد، بی حرکت. او را می دید. میگوئل هم کاتیتا را می دید؛ او اینطور فکر می کند. رگه ای باریک، خیلی باریک، از خون از گونه ی چپ میگوئل می چکید. هیچ چیز دیگری ندید، می خواست خودش را به طرف میگوئل بکشاند. فقط یک قدم بینشان فاصله بود. هر دو لنگه ی در شیشه ای باز بود. روی دست چپش تکیه کرد و بالاتنه اش را بالا آورد، دوباره افتاد، در سیاهی فرو رفت. زمانی طولانی. نمی داند.
او خشاب مسلسل را عوض می کند، چشم بر مگسک. خم می شود. دوباره شروع می کند، هدف می گیرد و شلیک می کند. میگوئل است، او تسلیم نمی شود، او از پا درنمی آید، او مقاومت می کند.

کاتیتا به خواب می رود، آرام. از هیچ چیز پشیمان نیست.
ما همه ی حرفهایمان را زده بودیم. ما هرگز حساب نکردیم چه وقت و چگونه. ما با هم زندگی کردیم، اینهمه قوی، متحد. مرگ خیلی دور از ما به نظر می آمد، مثل آدمی بود که خوب می شناسیمش ولی خیلی وقتست که او را ندیده ایم. او، غافلگیر نشده بود. همه ی اینها بالاخره روزی فرا می رسید. در این لحظه، درد و رنج خفیفی حس می کرد. مثل همه ی روزهای دیگر بود، قبل از این که خوابش ببرد. بعد، کمی بعد، میگوئل به او نزدیک شد. او آمدنش را ندید. کمی به طرف او خم شد و کشیدش به پشت آن کمدِ کوتاه و عریض؛ نمی بایست اینطور بدون حفاظ آنجا بماند، ترکشها می آید، گلوله ها به او اصابت می کند. او را گرفت. آری، مرا گرفت، دستهایش... باید اسلحه را روی زانوهایش گذاشته باشد، مرا بوسید و با من حرف زد. یک لحظه مسلسل را جلوی پایش گذاشت: کاتیتا، بیدار شو، کاتیتا...
نه، کاتیتا هرگز این کلمات را تکرار نخواهد کرد، او خاموش خواهد ماند. تصاویر گریزانی که در ذهن اوست. فقط مال اوست. تا وقتی زنده است.


سکوتی سنگین بر خانه ی آبی آسمانی سانتافه حاکم شد. هیچکس نبود. فهمید که تنهاست. از بیرون صدای داد و فریاد می شنید، فرمانهایی صادر می شد، صدای آهنهایی که به هم می خورد، گرد و غبار. انفجارها از هم فاصله می گرفت. لحظه ای همه جا ساکت شد و بعد، مشتهایی درها را می کوبید، صدای شکستن چوب، درها خرد می شد، و پاها، پاهایی که می دوید، پاهای سیاهپوش.

مردی موهای او را گرفت و سرش را به عقب کشید، صورتش را برگرداند و سیلی زد، سه دندانش شکست. مرد توی صورتش داد زد: "تو خیمِنا هستی، جنده...". صدایی دیگر، چهره ای بدون چشم: "او زخمی است، حامله است، باید او را از اینجا برد".

مردها او را روی زمین کشیدند... تا کنار کوچه.
کفشهای سیاه و قنداق مسلسلها او را احاطه کرده بود. دور، خیلی دور، همسایه ها را دید. کسی داد زد: "یکنفر مرده است!" همهمه ی هلیکوپترها صدا را خفه کرد. دردی توأم با هراس و وحشت او را در خود گرفت.

تصاویر مبهم محو می شود، چقدر اینها آزارم می دهد. شنبه پنجم اکتبر ۱۹۷۴، روزی نیمه گرم. چه لباسی پوشیده بود؟ بلوز حاملگی پائولا (Paula) با شلوار سرمه ای. فکر می کنم. این هیچ اهمیتی ندارد. زنی که در کوچه بود... که به خواب رفته بود. اینطوری لباس پوشیده بود، اما مثل عکس است، من نمی توانم تصویر را تغییر بدهم، نمی توانم وارد آن بشوم، وارد آن جسم بشوم. آیا همه جا خون ریخته بود؟ اثری از خانه مانده بود؟ هیچ نمی دانم، نه از خون، نه از رنج و عذاب. هیچ.



بیمارستان نظامی در تقاطع خیابان لوس لئونِز (Los Leones) با پروویدِنسیا قرار دارد.
او هنوز هم چیزی تشخیص نمی دهد، بجز پاهای سیاه و بلوزهای سفید. در یک سالن تاریک تنهاست، دستگاه رادیوگرافی بالای سرش است. التماس می کند: "خواهش می کنم مراقب بچه باشید". صدائی خشک و رسمی می گوید: "انگار ما می توانیم خودمان را علّاف او کنیم".
چراغها خاموش می شود، به شکمش دست می کشد، کسی نور چراغی را به چشمهایش می اندازد، کاتیتا عضلاتش را منقبض می کند. پشت سر این شخص دو مرد را می بیند. یکی شان به نظر خیلی قوی هیکل می آید با موهای بسیار کوتاه فرفری، یک مانتو پوستی کِرِم رنگ به تن دارد، با یقه ی قهوه ای که شانه هایش را پهن تر نشان می دهد. با لحنی قاطع حرف می زند، مثل یک افسر ارتش آلمان. دیگری، چاق است و کمی بی مو.
ـ خوب، پس تویی... اسم خودت را خیمِنا گذاشته بودی، ها؟
ـ میگوئل کجاست؟
سکوت.
ـ رفت.
ـ فرار کرد، حالش خوب است، نجات پیدا کرد...
لبخند یا احساس دیگری چهره اش را تغییر داد.
صدا ادامه داد:
ـ او مرد.


میگوئل روی حصاری از چوب و گِل، در صد متری خانه ی آبی آسمانی سانتافه ایستاده و فریاد می زند: "شلیک نکنید... یک زن حامله اینجاست، زخمی است!" مردها آماده برای شلیک، حلقه ی محاصره را تنگتر می کنند، به خانه نزدیکتر می شوند. میگوئل می پرد روی دیوار، مسلسل دستش است، یک رگبار فضا را می شکافد. صدای شلیک از همه طرف می آید. زن همسایه که داشت رخت می شست، از لای شکاف حصار چوبی نگاه می کند. میگوئل رگبار دیگری می بندد و خودش روی طشتک چوبی که پای دیوار بود می افتد.

ـ میگوئل زخمی شده بود، کجایش؟
ـ سینه اش سوراخ سوراخ شد، یک گلوله هم وسط صورتش نشست. ریخت میگوئل حسابی عوض شده بود.
نتوانستند بشناسندش، مجبور شدند انگشت نگاری کنند.
چطور شما هنوز آنجا مانده بودید؟
چرا هنوز در آن خانه بودید؟ چند نفر آنجا بودند؟
حداقل بیست نفری بودند، جنگ دو ساعت و نیم طول کشید.
خانه های امن کجاست؟ کادرهای نظامی کجا مخفی می شوند؟ و سلاحها؟ ...

کاتیتا ساکت می ماند، مدتی طولانی سکوت می کند. آنها میگوئل را زخمی کردند. میگوئل ... آنها نمی دانند که یک ترکش نارنجک، پانزده دقیقه بعد از شروع درگیری به او خورده بود، آنها خط سرخی را که روی گونه اش جاری بود ندیدند، هرگز نخواهند فهمید که او به تنهایی جنگیده است، به تنهایی ... بیش از دو ساعت، با مسلسل آ.ک.آ. که داغ می کرد و خشابش ظرفیت چهل گلوله را داشت. او سکوت می کند، سکوت خواهد کرد. آنها هرگز، هرگز نخواهند دانست که او میگوئل را دیده است، که با او حرف زده است. این راز را از آنها پنهان می کند، آنها هرگز نمی توانند آنرا مخدوش و آلوده کنند.

ـ شما چطوری به خانه رسیدید؟
ـ نقشه ی محل، ردها و نشانه ها: حاملگی تو، ماشین چهار درِ قرمز، تقسیم بندیهای شهر، محل قرارها... یک برنامه ریزی دقیق و منظم، و آن صبح شنبه پنجم اکتبر، یک اتفاق: نانوایی، داستان کیف بجا مانده در تاکسی، تصویر چهره ی تو...، دو طبقه بودن خانه و نمای سبز زمردین خانه ی روبرو...
ـ ال چیکو کجاست؟
ـ تازگیها مرد. چند روز است...
ـ شما او را کشتید.
ـ خونریزی، یک لحظه غفلت، یک بی توجهی... جای تأسف است.
ـ و لوئیزا، او چطور است؟
ـ خیلی غمگین است، بخاطر میگوئل.

مردی عکسی از میگوئل به او نشان داد، عکسی که د.ی.ن.ا. وقتی میگوئل مخفی بود از آن برای تعقیبش استفاده می کرد. میگوئل با موهای صافی که از یکطرف روی پیشانی اش می ریخت و روی چشمش را می گرفت.

ـ بدهیدش به من.
این افسر، سرهنگ کونترِراس بود.

عمل جراحی انجام شد، بازجوئی ادامه یافت. بازویش بهتر شده بود و دستش سرجایش بود، بیحس ولی کامل. شکایتی نداشت، باز هم شانس آورده بود. شبی پر از کابوس، اولین شب دستگیری. همه آنرا می شناسند. سحرگاه آمد و همراه آن وحشت از درک و باور آنچه اتفاق افتاده بود، هراس از آنچه در پیش است. میگوئل، کجاست؟ مردان سیاهپوش به اتاق آمدند، و رئیس بیمارستان، دکتر پاتریسیو سیلوا (Patricio Silva) هم پشت سر همه. پزشکی همدست آنها، تضمین مضحکی بود برای ژستهایشان: "وضعش بسیار خوب است، باید او را به بخش مربوطه منتقل کرد".

اتاقی با دیوارهای سفید، دو متر در چهار متر، یک تخت فنری. یک میز پاتختی. در راهرو و پله ها سربازهایی را گمارده بودند. بیمارستان به شدت تحت مراقبت بود. به نظر می آمد طبقه های دوم و سوم را خالی کرده اند. هرگز هیچوقت بیماران دیگر را ندید. هیچ نشانه ای از فضای یک بیمارستان معمولی به چشم نمی خورد.

مارچلو مورل و اوسوالدو رومو، فرمانده و دستیارش، با سر و صدای زیاد در اتاق را باز کردند و وارد شدند. یکی شان تقریباً دو متر قد دارد، چهل ساله با موهای سیاه، دماغ آماسیده، و چشمانی خیره. دیگری چاق، موهای براق بریانتین زده، آدمی مبتذل، متظاهر و تازه به دوران رسیده. کاملاً به خود غره از این که به جائی رسیده است، مهاجری تازه وارد از حومه ی فقیرنشین لو هِرمیدا (Lo Hermida) که حالا برای خودش آدمی شده است.

مارچلو مورل، خشن و عبوس، آرنجهایش را روی میز داروها تکیه داد، از جیبش کاغذ و قلمی درآورد، گفت: "حالا، هر چی داری می گویی... حرف بزن".
او چشمش به یک جلدِ اسلحه از چرم نرم بود، فقط آنرا می دید و مسلسل دستی کوچک میگوئل را که حالا در دست این مرد بود.
ـ یک اسلحه ی عالی...
ـ چیزهای خوبی داشتید... ممنون از دوربین عکاسی.

خانه ی آبی آسمانی خیابان سانتافه را غارت کرده بودند. تمام نوشته ها را خوانده بودند و همه ی گوشه و کنارها را گشته بودند، روی تمام اشیاء دست گذاشته بودند. و این چپاول را ماهها نمایش می دادند.

از حرکات خشم آلود و نفرت آمیز آنها به ستوه آمده بود، از خوشحالی که نشان می دادند بخاطر این که سرانجام صیدشان را شکار کرده اند. باید روزی کلمه ای برای تعریف چهره ی مسخ شده ی سرهنگ کونترِراس، کاپیتان مارچلو مورل و یا اوسوالدو رومو، پاسبان، بیابد. برای اینهمه خشونت و سبعیت، عضلات منقبض، آمادگی برای تهاجم، این لبخندهای پیروزمندانه. شادی، نه... با آنها همساز نیست. بیشتر مستی و بیخودی.

ـ اگر به میل خودت حرف نزنی، می دانی که چی در انتظارت است.
ـ بیرون، همه فکر می کنند تو مرده ای.
ـ هیچ چیز و هیچکس نمی تواند تو را از اینجا خلاص کند ...
ـ زود باش، شروع کن، گوشمان به توست.
ـ من چیزی ندارم بگویم. شما ما را گرفتید. چیز دیگری نمی دانم.
ـ بخواهی یا نخواهی، حرف خواهی زد: خانه ی آندرس پاسکال (Andrés Pascal) کجاست؟ ماری آن (Mary Ann) موهایش را چطوری درست می کند؟ سلاحهای کوبائی کجاست؟
اسوالدو رومو پوزخند می زند. او به موثر بودن روشهای خودشان مباهات می کند: هیچکس طاقت نمی آورد. همه بالاخره به حرف می آیند.
ـ شما ال چیکو را کشتید.
ـ کی این دروغ را به تو گفته است؟ ال چیکو کاملاً سالم است. او حرفهایش را زده است، آنهای دیگر هم همینطور.
ـ دیشب، یکی از افسران این را به من گفت. خونریزی... وقتی او را به اورژانس رساندید دیگر دیر بود.

مارچلو مورل عصبی می شود، با مشت به میز می کوبد، با قدمهای بلند از این سر اتاق به آن سر می رود: "گُه بگیرند... همیشه همینجور است، این مأمورهایی که هیچ کاری از دستشان بر نمی آید، رئیسهایی که جانشان را توی خیابانها به خطر نمی اندازند، بعد هم می آیند به خودشان مدال می دهند..." .

ـ میگوئل کجاست؟
ـ خانه ی پدرش.
ـ بگذارید بروم ببینمش... خواهش می کنم.
ـ اگر بگوئی پاسکال کجا قایم شده...
ـ من هیچ چیز نمی دانم... بگذارید ببینمش... خواهش می کنم.
ـ حرف بزن تا ترا ببریم.
ـ من چیزی نمی دانم.
ـ زودباش، برای خودت بهتر است.
ـ مرا پیش زندانیهای دیگر بگذارید.
ـ می خواهد با آنهای دیگر باشد... (به قهقهه می خندد.) حواست هست، چقدر خری؟ آنجا... خواهی فهمید که چی و کجا خوب است...
ـ اینجا، تو خیلی... خیلی راحتی... آنجا... ظرف چند ثانیه هر چی تو دلت داری می گویی...

آنها بیرون می روند، رفت و آمد افسران لباس شخصی ادامه دارد. پابلیتو (Pablito) یا کاپیتان آرماندو فِرناندز (Armando Fernandez) مسبب اصلی قتل اورلاندو لِتِلیه (Orlando Letelier)، آدمی که با رفتار تصنعی و لباس پوشیدنش، که شبیه جوانان کم سن و سال محله ی پروویدنسیا است، آدم را متعجب می کند. می گوید: "من از خانه ی دون اِدگاردو (Don Edgardo) می آیم. میگوئل را در آنجا دیدم. داخل تابوت بود".

بعد از ظهر یا شب ـ او هنوز نتوانسته است ضرباهنگ کار روزانه ی اینجا را پیدا کند ـ کاپیتان میگوئل مارچنسکو برای اولین بار به اتاق می آید. حدوداً سی ساله است، ساده. یک کت اسپرت نسبتاً کهنه تنش است. همیشه هم همان. موهایش قهوه ای است، روشن و صاف، به یک طرف شانه شده است. کاتیتا مات و متحیر است از حالت این چهره ای که هرگز نمی توانست توجهش را جلب کند. اما منکر این هم نمی شود که در مقابل چشمهای قهوه ای و بسیار نافذ کاپیتان راحت نیست.

بعدها، خیلی بعد توانست بفهمد که کاپیتان میگوئل مارچِنسکو در واقع کیست و این تحرک، جاه طلبی و هوشیاری از کجا نشأت می گیرد. در پاریس است که از آلبرتو (Alberto) می شنود: کاپیتان میگوئل فرمانده‍ی گروه ویژه ی سرکوب و نابود کردن میر در د.ی.ن.ا. است. مغز متفکر و مرد عمل گروه کائوپولیکان، یکی از چهار عنصر اصلی مرکز ترانووا (Terranova)، و مخوفترین عنصر سرکوب سپتامبر ۷۴ و دسامبر ۷۵. کاپیتان میگوئل مارچنسکو فرمانده‍ی اصلی گروه "شاهین یک" و "شاهین دو". او مأمور اصلی درهم کوبیدن خانه ی آبی آسمانی سانتافه بود، کسی است که روز پنجم اکتبر نارنجک را پرتاب کرد. مردی که چهارده ساعت در روز خود را وقف کارش می کند، مثل فرمانده ی جنگهای صلیبی در مبارزه با افراط گرایان. ابایی ندارد از این که شخصاً شکنجه ها را نظارت کند. او با شیوه های فنی با دشمنان مبارزه می کند، موثرترین عضو د.ی.ن.ا. است. مردی که میگوئل را زد. و حالا او انتظار داشت که کاپیتان میگوئل مارچِنسکو برایش کاری بکند. بیچاره ی نادان. طنز تاریخ!

ـ زخمهایت چطور است؟... منم که زندگی ترا نجات دادم. منم که دستور دادم خانه را تخلیه کنند. منم که اجازه دادم ترا به آمبولانس منتقل کنند... اگر بموقع نرسیده بودم کسی که آن سیلی محکم را به صورتت زد همانجا ترا می کشت.

کاپیتان مارچـِنسکو بازجوئی می کند، مداوم و روشمند. گاه می شد که خشک و خشن باشد اما هرگز عجله نداشت. سر فرصت کار می کرد. گفتگو می کرد: "نباید حمام خون به راه انداخت. احمقانه است که معدود آدمهای به دردبخور میر، سر هیچ و پوچ خودشان را به کشتن بدهند. کمک کن تا آندرس و ماری آن را پیدا کنیم، با این کار زندگی آنها را نجات خواهی داد".


یک شب به او اجازه دادند در اتاق راه برود. از تخت به پنجره، بین سه مرد مسلسل به دست. در خیابان ارابه های پوشیده از گلِ کارناوال بهاری را دید، جشن بهار. جوانها گریم کرده بودند، می خواندند و می رقصیدند. کاپیتان میگوئل مارچِنسکو وارد شد. به نگهبانها دستور داد بیرون بروند. صندلی را نزدیک آورد، سیگاری به او تعارف کرد.
ـ می بینی؟ مردم خوشبختند... دیگر از چیزی نمی ترسند. مملکت دوباره جان گرفته است، از تهدیدات تمامیت خواهان خلاص شده است.
ـ اینجا پروویدنسیاست، محله ی پولدارها، فراموش نکنید، اهالی اینجا پیروزی شان را جشن می گیرند، اما آنجا... در محلات فقیرنشین، سکوت حاکم است، نفرت فروخورده، گرسنگی.
ـ اشتباه می کنی، همه جا مردم در جشن و شادی کارناوال هستند. شما نمی بینید، به نحوی غیرقابل توضیح چشمهایتان را بسته اید. من نه طرفدار ثروتمندها هستم و نه طرفدار سیاستمداران دموکرات مسیحی. من استاد فلسفه و اخلاق در دانشکده ی نظام بودم، درست تا شورش یازدهم سپتامبر. و حالا هم فقط وظیفه ام را انجام می دهم: دفاع از نظم و آزادی در مقابل تندروها. شما هستید که مرا مجبور به سرکوب کردید. ما روشهای خود شما را به کار می بریم. ما اوسوالدو رومو را به خدمت گرفتیم، او با سقوط شما پول خوبی به دست آورد. موقع درگیری، او و من در یک ماشین بودیم. ردیابیهایش در خیابان، اطلاعاتش از گفته های دیگران در بازجوئیها، کمک بزرگی به ما کرد.



۱-Colonia Dignidad
- این خانه ها به عنوان محلی برای نگهداری کودکان بازمانده از جنگ، در سال ۱۹۶۱ توسط یک افسر سابق نازی به نام (Paul Schäfer) ـ تبعیدی در شیلی ـ ایجاد شده بود. این فرد بعدها به دلیل سوءاستفاده ی جنسی از کودکان محکوم شد. در این نهاد که در واقع با روش برده داری اداره می شد قاچاق اطفال کم سن و سال و تجاوز به آنها جریان داشت. در دوره ی دیکتاتوری آگوستو پینوشه، پلیس سیاسی شیلی از این نهاد که در محوطه ای بسیار وسیع در دامنه ی کوههای "آند" در جنوب شیلی قرار داشت برای بازداشت و شکنجه ی مخالفان استفاده می کرد. در سال ۱۹۹۱، پس از سقوط پینوشه، این نهاد کاملاً برچیده شد و حالا آن محل به نام "ویلا باویِرا" خوانده می شود. (م.)



قسمت های قبلی کتاب را در صفحه ی «پاورقی» اخبار روز در نشانی زیر بخوانید:

www.akhbar-rooz.com


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست