یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

سانتیاگو، یک روز اکتبر (۵)


• سانتیاگو، یک روز اکتبر (۵) ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
چهارشنبه  ٨ آذر ۱٣۹۶ -  ۲۹ نوامبر ۲۰۱۷



سانتیاگو، یک روز اکتبر
کارمن کاستیلو
مترجم: شیدا نبوی
ناشر: کتاب جشم انداز - انتشارات فروغ


سانتیاگو، یک روز اکتبر، از تداوم و گسترش مبارزه ی مسلحانه در شیلی و در فرداهای کودتای اگوستو پینوشه علیه حکومت دموکراتیک سالوادور آلنده (۱۱ سپتامبر ۱۹۷٣) می نویسد. "جنبش چپ انقلابی" (Movimiento de Izquierda Revolucionaria) (به اختصار "میر") بود که شروع مبارزه ی مسلحانه در شیلی را اعلام کرد. "میر" که در ۱۵ اوت ۱۹۶۵ توسط عده­ ای از جوانان انقلابی، به رهبری میگوئل انریکوئز بنیان گرفته بود به سرعت موفق شد که گروههای وسیعی از جوانان و دانشجویان، روشنفکران و کارگران و حاشیه­ نشنیان شهری را در صفوف خود گرد هم آورد.
نویسنده ی کتاب سانتیاگو، یک روز اکتبر، کارمن کاستیلو، از اعضای "میر" است و همسر و همرزم میگوئل انریکوئز.
"سانتیاگو، یک روز اکتبر، آینه ی تاریخ است ..." و "تاریخ تنها آشنایی با چه بود و چه شدِ گذشته­ ها نیست ...".
شیدا نبوی




معامله انجام شد. بعد از ظهر، اوفلیا، صاحب خانه، و کاتیتا یکدیگر را در خانه ی آبی آسمانی سانتافه دیدند.
صاحب خانه: خانم اوفلیا، پس شما خانه را به دوستتان اجاره می دهید، اما خودتان تا یکسال بعد برمی گردید. درست است؟ در آنجا... فراموش نکنید که در دنیا هیچ جا بهتر از وطن آدم نیست.
اوفلیا: خانم، خیمِنا را به شما معرفی می کنم. او دو دختر کوچولوی دوقلو دارد. همانطور که قبلاً به شما گفتم، شوهر ایشان از ناراحتی کلیه رنج می برد و برادر و زن برادرش برای مدتی می آیند با او زندگی کنند.
صاحب خانه: این یعنی یک خانواده ی واقعی. من مدام این را به دخترهایم یادآوری می کنم.
به نظر می آمد صاحب خانه که از گرفتاری این زن جوان متأثر شده است از بابت خانه اطمینان خاطر پیدا کرده است؛ مستأجرین آدمهای خوبی اند، الان وضعشان خراب است ولی از فامیل خوبی هستند.
صاحب خانه: کوچولوی بیچاره، کاملاً درکتان می کنم، مردها برای مریضی ساخته نشده اند... دخترها از اینجا خوششان می آید، محله ی آرامی است. با اینهمه مراقبشان باشید، همیشه حوادث بدی در محلات جنوبی سانتیاگو پیش می آید... اوباش دزدی می کنند. و، خانم خیمِنا، مرتب کردن خانه کمی وقت می گیرد، به آن درخت مو رسیدگی کنید، دو سال بعد انگورهای سیاه خوشمزه ای خواهید داشت. برای گوشت و مرغ، هیچ جا بهتر و ارزانتر از قصابی که سی متر پائینتر است، پیدا نمی شود، قصاب با من دوست است. سالهاست او را می شناسم، حتی وقتهایی که گوشت کم است، برای من یک تکه ی حسابی نگه می دارد. او کلی علیه آلنده و کمونیستها مبارزه کرده است... از رنگ آبی تیره ی اتاق رو به باغچه خوشتان می آید؟ حق دارید، بهترین اتاق است، همانی که خودم در آن می خوابیدم. بفرمائید، این هم شماره ی تلفن من، شاید کاری داشتید، شاید اطلاعات دیگری لازم داشته باشید...
صاحبخانه این پا و آن پا می کرد، مثل این که نمی توانست از خانه اش دل بکند. داستانی که اوفلیا سر هم کرده بود، فوراً نقل زبان همسایه ها شده بود. خیلی خوب شد.

یک ماه و خرده ای سرشار از کار و تلاش، دیدارهای غیرمنتظره، خطر و لحظات خوشِ با هم بودن. گذر زمان مثل سابق نبود. ولی دوستی هرگز نمی میرد. چشمهای عسلی اوفلیا، زیبایی و شهامتش فراموش نمی شود.
اوفلیا با مادر من در تئاتر کار می کرد. خانه ی آبی آسمانی سانتافه را به اسم خودش خرید. او در انگلیس زندگی می کرد و دور از خطر بود، ولی به هرحال با این کار حق اقامت در شیلی از او سلب می شد.


در آغاز ماه دسامبر 1973، سرانجام ما یک خانه ی قانونی داشتیم. حالا کاتیتا می بایست آنرا قابل زیست می کرد. به تمام نکات ایمنی و امنیتی باید توجه می شد. پرده برای پنجره های رو به خیابان لازم بود، به چندین چراغ و آباژورهای آبی و سفید احتیاج داشتیم، تعدادی میز و مبل و صندلی لازم بود تا خانه شکل عادی برای زندگی یک خانواده ی معمولی را به خود بگیرد. میگوئل انتقال برخی اثاثیه از خانه ی سبز تیره را به عهده گرفت. نمی دانم از کجا یک کامیون کوچک هم تهیه کرده بود.
اما این شادیها همه ظاهری بود. همه ی ما از سیزدهم دسامبر با ناامیدی دنبال باچی می گشتیم. میگوئل، آندرس، و دیگران، خیابانها را بالا و پائین می رفتند، پستهای نظامی را دور می زدند، تمام مکانهای عمومی خالی از سکنه را می گشتند، به محلاتی که او رفت و آمد داشت، به هر جایی که ممکن بود باچی رفته باشد سر می زدند. میگوئل حتی به کلیسایی که شنیده بود باچی شب قبل از مفقود شدنش را در آنجا گذرانده است رفت. به اطراف بازداشتگاهها هم سر کشید با این امید واهی که شاید باچی را در حین انتقال از زندانی به زندان دیگر ببیند، او می خواست به هر قیمتی شده، از اسارت باچی در دست دشمن جلوگیری کند. روزهای طاقت فرسا و خسته کننده سپری می شد. و... هیچ. کوچکترین نشانی از باچی به دست نیامد.


چند روزی قبل از عید نوئل، پرده های کتانی پنجره ها آویخته شد. پرده ها از قبل آماده بود اما آویختنشان به تعویق افتاده بود. کاتیتا عجله داشت زندگی جدید در این خانه شروع شود، جایی که میگوئل در امان خواهد بود. جستجوی باچی بسیار خطرناک شده بود.

بیست و چهارم دسامبر1973، شب، میگوئل برای اولین بار پا به خانه ی سانتافه گذاشت. هیچ چیز را نمی دید. حتی رنگ آبی آسمانی خانه توجه او را جلب نکرد، دیوارهایی همرنگ خانه ی "لاس کوندِس" (Las Condes)، خانه ای که مدتی طولانی با باچی در آن زندگی کرده بود. خانه ها... یکی یادآور خاطرات دیگری...


آوریل 1971 بود، احتمالاً. کاتیتا از آشفتگی و بی سر و سامانی بجان آمده بود. بیشتر از سه شب نمی شد در یکجا ماند. خواب و استراحت بسیار کم بود و فعالیتهای روزانه بسیار زیاد. اگر همینطور ادامه می یافت، خستگی غالب می شد. کاتیتا رشته ی امور را به دست گرفت: ما خانه ای خواهیم داشت. باچی هم مشوقش بود.
یکروز بعد از ظهر، از خانه ی کوچکی بازدید کرد، بخاری بزرگی در اتاق اصلی بود، یک چیز لوکس برای زمستان! یک لحظه تأمل نکرد، فهمیدن این هم که صاحب خانه یک ارتشی بازنشسته است او را عقب نراند. حتی چندبار با یک بسته چای به عنوان هدیه ای برای خواهر صاحب خانه، به دیدن او رفت. خانه، مثل یک شیئی بیربط و نامناسب، وسط محله ی اعیانی لاس کوندِس در شرق سانتیاگو، به زمین چسبیده بود، در دامنه ی کوردیلِرا. ساختمان در وسط باغ بنا شده بود و در امان از سر و صدای قابلمه هایی که هر شب زنان بورژوا در مخالفت با حکومت آلنده بر هم می کوبیدند. حتی در دیدرس اعضای "گروه محافظین" هم نبود؛ تشکیلاتی دست راستی که خود را موظف به حمایت از ساکنان محلات پولدار در مقابل هجوم مردم فقیر اعلام کرده بود.

طی دو سال و نیم، کاتیتا خانه را مبله می کرد. اول از همه برادرش بود که به او کمک کرد. مقابل در ورودی سالن یک تخت بزرگ چوبی سیاه قرار گرفته بود با روتختی چهارخانه، سمت چپ یک میز بریج قرار داشت، و روی پوشش لینولئومی زمین یک فرش پشمی افتاده بود. تو می خواستی هرچه را که دوست داری دور و بر این تخت بچینی. بی اعتنا به تعجب مهمانان سرزده. مرتب کردن و تزئین سالن اصلاً مطرح نبود.
باچی در اتاق سمت راست راهرو مستقر شد، با انبوهی درهم از کاغذ و لباس و کتاب...
کتابها... تنها چیزهای واقعاً مفید، همه جا پخش بود، دسته دسته کتاب روی زمین، روی ردیفهای قوطیهای کنسرو، روی رفها... همه جا، طبقه زدن روی دیوارها برای مرتب کردنشان کافی نبود. جعبه ها روی هم چیده شده بود، رنگ کتابها، بزرگ و کوچک، آبی سلطنتی "دویچر"، صورتی ملایم "رایش"، راهراه خاکستری و قرمز "لنین" و "شاندلر"، مجموعه ی آثار سبز کمرنگ "مارکس" و "گارسیا مارکز"، قرمز تند "تروتسکی" و ارکستر سرخ، رنگ بلوطی انتشارات "اِرا" و "سن ژوست"، آبی ـ-خاکستری "مائو"، کاغذهای پوست پیازیِ رُمانهای کلاسیک، و بسیاری دیگر. این ولع آموختن که در خانه ی لاس کوندِس (Las Condes) جاری بود، از اتاقی به اتاق دیگر، از باچی به میگوئل. کاتیتا نیز در رفت و آمدهای خود، چیزی می آموخت.
باچی، دوست میگوئل از سن دوازده سالگی. در دبستان، دبیرستان و دانشکده ی پزشکی، و همیشه هم بهترین شاگردان. همه آنها را در کونسپسیون (Concepcion) [شهری در جنوب شیلی] می شناختند. این پسرهای خوشگل را! یک روز "میر" بوجود آمد و این دو باز هم صبح و شب با هم بودند. و این موضوع تقریباً جنبه ی خنده داری به خود گرفته بود.
تو که بدون باچی هیچ کاری نمی توانستی بکنی، خود تو بودی که می گفتی: من آدم مشکلی هستم، فقط باچی می تواند زندگی با مرا تحمل کند. میگوئل، "خورشید سرخ"...، باچی چشم همچشمی و حسادت را نمی شناخت، حقارت و پستی را هم.

وقتی تو به سفر می رفتی، باچی می ماند و از کاتیتا مراقبت می کرد. حتی اگر شب برای خوابیدن به خانه ی لاس کوندِس نمی آمد، از او خبر می گرفت. به خانه ی کوئینتا (La Quinta) تلفن می کرد: "حالت چطور است؟" و این خیلی دلپذیر بود، نشان دادن عطوفت جزو عادتهای "میر"یها نبود! باچی کمک می کرد، بدون تظاهر. باچی دوست او شده بود.
تو که در هاوانا بودی، کاتیتا از فرصت استفاده کرد و برای دیدار از کامیلا، گریزی به دریای آلگاروبو (Algarrobo) زد. خیلی سعی کردم ولی کاتیتا از دستم در رفت! حالا موهایش کوتاه است یا بلند؟ آیا همچنان شیفته ی موهای صاف و لغزنده است؟ آیا عضلاتش تحت تأثیر ماسه ها و آب سرد دریا سفت شده است؟ نه، دیگر آن بلوزی را که گلهای صورتی داشت به تن نمی کند. حالا من فقط دستهایش را هنگام راندن فیات 600 قرمز مجسم می کنم.

یادم است که کاتیتا در ماه ژانویه 1972 به کنار دریا رفته بود. می دانم... چون شبی که تو از سفر برمی گشتی، باچی درِ خانه ی لاس کوندِس را به رویت گشود، تو به دنبال او وارد شدی، چهره ات آفتاب سوخته شده بود، موهایت بلندتر شده بود، بغلت پر از کتاب بود و بسته های سیگار "populares " و وقتی کاتیتا را دیدی که به سویت می آید همه را به زمین انداختی، بوی دریا را حس کردی، او را تنگ در آغوش گرفتی و محکم بوسیدی، خیلی محکم... من هیچوقت فشار بازوهای تو را فراموش نمی کنم و لرزش خودم را، که کم کم آرام می گرفت، محصور در اینهمه انرژی، این قدرت زمینی که از بازوهای تو تراوش می کرد. بعد، او خندید، از تو جدا شد و تو او را به آشپزخانه بردی. تو (mojitos) [نوعی نوشابه ی مخلوط] درست می کردی؛ باچی نعنا را می آورد و تو "روم" و آب لیمو روی آن می ریختی.
و بعد، در حالی که روی تخت بزرگ دراز کشیده بودی، برای آنها از سفرت تعریف کردی. یک شبِ بیداری کامل، شبی دراز و طولانی...
باچی روی روتختی چهارخانه ی تخت چوبی سیاه دراز کشیده است، حالا هم بعد از سالها، او را می بینم، ده ـ پانزده روز قبل از دستگیری اش. ما در یکی از اتاقهای خانه ی سبز تیره تنها هستیم. در بسته است، میگوئل تازه رفته است بیرون، باچی لبخند به لب دارد و با من حرف می زند، لحن و صدای باچی حکایت از عشقش به میگوئل دارد. باچی کمی از ناگفتنیها را بیان می کند. کاتیتا از پنجره آسمان آبیِ ماه نوامبر را نگاه می کند که به سرخی می گراید.

باچی، نمی دانستم این آخرین دیدار است. باچی، تو نپذیرفتی که آنشب در خانه ی سبز تیره بمانی. به هیچوجه نمی خواستی خطری برای میگوئل ایجاد کنی. اطمینان دادی که: جای امن خوبی دارم، فردا هم ماشینم را عوض می کنم. و ما بعد از شام گذاشتیم که تو بروی. غذای خوب و مورد علاقه ی تو را داشتیم. می خندیدیم و شراب قرمز می نوشیدیم. آنشب چقدر خندیدیم، تو به زور تعادلت را روی یک نردبان باریک حفظ می کردی، پاهایت لای سیمهای دستگاه فرستنده ی رادیویی که می باید در اتاق تاریک زیرشیروانی مستقر بشود گیر کرده بود. یک ساعت قبل از آغاز حکومت نظامی، گذاشتیم که بروی. باچی، چند روز بعد، ترا گرفتند.
باچی، تنها همدست واقعی کاتیتا در داستان عشق او به میگوئل.
باچی، با سرعت تمام و بیوقفه در مسیر شش ساعته ی سانتیاگو به کونسپسیون می رانَد، کت سرمه ای به تن دارد، میگوئل عقب ماشین خوابیده است. یک گریز دو روزه، که تصمیمش در نیمه شب گرفته شد. میگوئل می گفت: کاتیتا، من باید مصب رودخانه ی بیوبیو (Bio Bio) را به تو نشان بدهم، جائی که رودخانه دریا می شود، تپه ها، جنگلهای بکر و صخره های بلند. در تالکائوانو (Talcahuano) جوجه تیغی دریایی می خوریم. اینِس (Inés)، آره... و ...گواتونسیتا (La Guatoncita) منتظر ماست. سه نفری برویم. نگاه کن! این صخره ها را خوب نگاه کن، موجهای عظیم را ببین که چه سفیدند، و آنجا، آن نقطه ی کوه، آنجا... آخرین دژ مقاومت آرائوکانوس ها (Araucanos) در مقابل اسپانیائیهاست. گذر از کوره راهها و از بالای تپه ها و... عکسهایی که باچی می گیرد، لحظه های ثبت شده. خنده های ماندگار...
باچی و بحثهایش با ماریا و کارلوس (Carlos) بر سر فروید و رایش، بعد از ظهر یکشنبه در پارک خیابان "لینچ".
باچی و خوزه میگوئل کارِرا (José Miguel Carrera)، جدل بر سر استقلال ملی؛ اُایژین (O'Higgins) که خیانت کرد.
باچی و دوربین فیلمبرداری، منظره های جنوب، اشغال منطقه ی پانگوئی پولی (Panguipulli [از دریاچه های واقع در کوههای آند]). صحنه های همیشگی: اول شگفتی از طبیعت، و بعد از سرگرفتن بحثهای داغ و پرهیجان.
باچی و سرمقاله های نشریه ی شورشی (El Rebelde)، هفته نامه ی میر، برخوردهای تند و شدید در رهبری.
باچی و پیراهنهای نو. و میگوئل که می گوید: "باز هم!"
باچی و غذای چینی، هدیه ی روز یکشنبه برای ساکنان خانه ی لاس کوندِس.
باچی و گلادیس (Gladys)، آپارتمان ساده ی خیابان شلوغ سانتا جولیا (Santa Julia)، که باچی ما را ساعت سه صبح به آنجا برد.
باچی و پابلو (Pablo)، پسرش، که روی ماسه های سیاه ساحل طولانی چیبی¬ ینگو (Chibiringo) با هم بازی می کنند.
باچی و نگاهی دور، در لحظاتی. باچی و اینِس..
باچی و جیمز، شب سیزدهم دسامبر 1973، در کلیسای قدیمی لُس کاپوچینو (Los Capuchinos)، نبش خیابان کاتِدرال و خیابان برزیل. محله ی قدیمی سانتیاگو آباجو (Satiago Abajo) در خواب. باچی چه می کرد وقتی "آنها" به داخل کلیسا ریختند؟ مطالعه می کرد؟ آیا فقط چشمهایش را بسته بود؟ خواب می دید؟



باچی ضربه خورده است. کلماتی که از دهان افراد ناشناسی شنیده می شد، اولهای جمله، آخرهای جمله، نمی دانستیم این حرف از کجا آمده و اولین بار کی آنرا گفته است. ما جوابی برای این سئوالات که کِی و بخصوص چگونه نداریم. همه چیز مبهم و پیچیده است. دشمن همه ی راههای اطلاعاتی را می سوزانَد، دشمن دروغ می گوید، دشمن راست و دروغ را قاطی می کند، دشمن بوضوح و آشکارا دروغ می گوید برای آن که قاطعانه بگوید که ما از هیچ چیز خبر نداریم، هیچ چیز نمی دانیم از باتیستا وان شاون (Bautista Van Schowen)، دستگیر شده در شامگاه سیزدهم دسامبر 1973 در کلیسایی در شمال سانتیاگو.
اولین بار چه کسی این را به ما گفت؟ من یادم نمی آید، دیگران هم همینطور. در حقیقت ما راوی را زود از ذهن پاک کردیم: هرچه نشانه های کمتری برای ردیابی وجود داشته باشد، با اطلاعات مغلوط و مخدوش درباره ی وان شاونِ زندانی، هراس کمتری از بازپرسیهای احتمالی پلیس خواهیم داشت. ما به جرأت و شجاعت نیاز داشتیم، به نیروی امید، جسارت و رفتار و سلوک خارق العاده ی انقلابیون در زندگی. بنابراین دو دستی به آخرین کلمات شنیده شده چسبیده بودیم. این دو کلمه، روی کاغذ نازک سیگار، دست به دست می شد، یا زیرلبی آنرا در دیدارهایمان تکرار می-کردیم: یکی شنیده است که باچی بر سر شکنجه گران فریاد می زده: "شما نمی دانید چرا شکنجه می کنید، من می دانم چرا می میرم". باچی آگاهی و باور خود را فریاد می کرد. باچی به صورت آنها تف می کرد: "خلق... بیداری.. تفنگ... میر... میر".
باچی در گوش آنها فریاد می زده: "خلق پیروز می شود، میر ادامه می دهد". باچی، همچنان وفادار. آنها نمی توانستند کلماتی جز این از دهان او بشنوند.



ده ماه زندگی در خانه ی آبی آسمانی خیابان سانتافه. همه ی آنچه را که آدمی می تواند در تمام طول یک زندگی آرزو داشته باشد، من در آن خانه زیستم.

همه ی کارهای روزانه، کوچکترین حرکات، در این مکان جوری انجام می شد که گویا آخرین بار است. و همین مایه ی خوشبختی ما بود.
نه سازش، نه سهل انگاری، و نه ضعف و سستی در تنظیم کارهای روز بعد. ما فرصت نداشتیم.




حتی از فکر کردن به هدف بازگویی این داستان می گریزم؛ بازسازی مسیری که دشمن را به خانه ی سانتافه رساند. ولی باید این کار را بکنم، با همه ی سختیهایی که برایم دارد، رشته ای پایان ناپذیر، و اینهمه کوتاه، که به شنبه پنجم اکتبر منتهی شد. تو، تو آن را دیدی؟ آیا تو رشته های دراز آن نبرد دو ساعته را به هم وصل کردی؟ گاه، شبها، خیسِ عرق، از خواب می پرم، فکر می کنم که تو فهمیده بودی، فقط صدای آهن گونه ی رگبارها کم بود تا همه ی ابهامات روشن شود و شناخت تو از حقایق و واقعیات، از کمبودها، ثابت شود. و بعد، یأس و ناامیدی تخفیف می یابد. با خودم می گویم که تو، شاید حدس زده بودی، آری، ولی خوب... این چیزی را عوض نمی کند، تو این را از قبل می دانستی.
من هرگز نخواهم توانست به عقب برگردم، غیرممکن است. سرکوب فقط با یک حادثه تشدید نمی شود، انبوهی از اتفاقات ناگواری است که یکی پس از دیگری می رسد. با این حال، روز دستگیری "لوئیزا" (Luisa) است که در خاطر من به عنوان روزی تعیین کننده باقی می ماند. از آن روز بود که من شمارش معکوس را آغاز کردم.
د.ی.ن.ا. (1) گشتاپوی شیلیایی، لوئیزا، را سرِ قرار صبحگاهی اش با "اوکتاویو"، نفر دوم بخش تشکیلات، دستگیر کرد.
لوئیزا همسن من بود، او را در برخورد دانشجویان با پلیس در سال 1968، در درگیریهای ورودی دانشکده ی ادبیات در خیابان ماکول (Macul) دیده بودم، در هنگامه ای که شاخه های شکسته ی درختهای چنار، سنگ و کلوخ ساختمانهای ناتمام سلاح ما بود که به سوی پلیس پرتاب می کردیم، صدها ماشین پلیس از طرف مقابل می رسید، با کلاهخودها و سلاحهایشان، گروه سیار؛ نیروی ویژه ی مقابله با تظاهرات و شکستن اعتصابها، گردانهای بسیج که توسط جنبش فِرِی (Frei) از سال 1967 ایجاد شده بود تا نظم دلخواه بورژوازی را برایش فراهم کنند.
او را در صف اول می بینم، با دو رشته گیسوان انبوه و سیاه بافته شده، پوست مات، شلوار جین و یک بارانی کاملاً معمولی، با بدنی ورزیده و چالاک، بین صف ما و پلیس حرکت می کند و شعار می دهد.
 

1- La DINA (Dirección de inteligencia nacional)
پلیس مخفی شیلی در دوران حکومت آگوستو پینوشه، 1997-1973 (م.).




قسمت های قبلی کتاب را در صفحه ی «پاورقی» اخبار روز در نشانی زیر بخوانید:

www.akhbar-rooz.com


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست