یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

سانتیآگو، یک روز اکتبر (۴)


• سانتیآگو، یک روز اکتبر (۴) ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
دوشنبه  ۶ آذر ۱٣۹۶ -  ۲۷ نوامبر ۲۰۱۷



سانتیاگو، یک روز اکتبر
کارمن کاستیلو
مترجم: شیدا نبوی
ناشر: کتاب جشم انداز - انتشارات فروغ


سانتیاگو، یک روز اکتبر، از تداوم و گسترش مبارزه ی مسلحانه در شیلی و در فرداهای کودتای اگوستو پینوشه علیه حکومت دموکراتیک سالوادور آلنده (۱۱ سپتامبر ۱۹۷٣) می نویسد. "جنبش چپ انقلابی" (Movimiento de Izquierda Revolucionaria) (به اختصار "میر") بود که شروع مبارزه ی مسلحانه در شیلی را اعلام کرد. "میر" که در ۱۵ اوت ۱۹۶۵ توسط عده­ ای از جوانان انقلابی، به رهبری میگوئل انریکوئز بنیان گرفته بود به سرعت موفق شد که گروههای وسیعی از جوانان و دانشجویان، روشنفکران و کارگران و حاشیه­ نشنیان شهری را در صفوف خود گرد هم آورد.
نویسنده ی کتاب سانتیاگو، یک روز اکتبر، کارمن کاستیلو، از اعضای "میر" است و همسر و همرزم میگوئل انریکوئز.
"سانتیاگو، یک روز اکتبر، آینه ی تاریخ است ..." و "تاریخ تنها آشنایی با چه بود و چه شدِ گذشته­ ها نیست ...".
شیدا نبوی




گروهی از رفقای سوسیالیست در گوشه و کنار همین حلبی آبادها پنهان شدند، سلاحها زیر خاک مخفی شد. رفقای میر می-خواستند سوار اتومبیلی شوند که به نظر می آمد صاحبش آنرا ول کرده و رفته است، ولی نه، مرد جوانی از پشت یک دکه بیرون پرید و با خوشروئی کلید اتومبیل را به آنها داد. آندرس با خونسردی که مشخصه ی او بود رانندگی می کرد، شانس آورد و از چند کمینگاه نظامیان جست و سرانجام به پایگاه مرکزی رسید. ساعت پنج بعد از ظهر، دیگر مسلم شده بود که نخواهیم توانست در مقابل یورش نیروهای مسلح مقاومت کنیم. باید کاملاً مخفی می شدیم. همه متفرق شدیم و به سوی پایگاههای اضطراری رفتیم.

کار آرام و مداوم روزانه، همراه با دقت و مراقبت بسیار در تمام اقدامات و حرکات، و در تصمیمات جسورانه ای که باید می گرفتیم شروع شد. کاتیتا، چندهفته ای با ماشین فیات ۶۰۰ قرمز در خیابانها می چرخید ـ البته پیش از این که مونیکا (Monica) خبر بدهد "آنها" دنبال این فیات می گردند ـ و بعد از آن، کاتیتا همه جا پیاده می رفت. او درِ خانه هایی را که می شناخت و مطمئن بود می کوبید، به امید یافتن مکانی برای مخفی کردن افراد، امکانی برای دریافت نامه ها و بسته ها و یافتن یک نشانی به عنوان صندوق نامه و کمکهای دوستانه. حیرت آور بود، آنهایی که روی حمایتشان حساب می کرد دست رد به سینه ی او می زدند و در عوض کسانی که قبلاً کوچکترین علاقه ای نشان نداده بودند یاری می رساندندـ به این ترتیب نوعی سازماندهی امکانات زیرزمینی، هرچند ضعیف، پا گرفت. دیدار ماریا... در یک کِرِپ فروشی در خیابان پروویدنسیا (Providencia)؛ رستورانی با رومیزیهای چهارخانه ی قرمز. از همانجا، در یک ظرف خامه، اولین پیغام به خارج فرستاده شد: به بوئنوس آیرس (Buenos Aires). ماریا از سانتیاگو رفت، شهری که ده سال در آن زیسته بود.
خداحافظ. کاتیتا دیگر دوستی ندارد. دیدارهای متعدد و کوتاه در سالی که آغاز می شود نمی تواند جای خالی ماریا را پر کند. اما فرصتی برای احساسات نیست، باید حرکت کرد. کارهای ضروری زیادی در پیش است. کاتیتا در فرصتهایی که پیدا می کرد کتابها را با خود به اینطرف و آنطرف می کشید، از این ماشین به آن ماشین، تا زیرزمین یک مدرسه ی دخترانه و یا گنجه ای در خانه ی عمویی که تازه او را یافته بود. ترس از هر چیز چاپ شده بر سراسر کشور سایه انداخته بود. باید کتابها و اسناد را پنهان کرد، فردا دوباره می توانیم آنها را آفتابی کنیم. میگوئل می گفت هیچ چیز را نباید بسوزانیم همه چیز را باید نجات بدهیم.

هر روز، همه ی روزها، در آن نخستین ماه مقاومت، ساعت یک بعد از ظهر، او انتظار تو را می کشد. من او را می بینم: کاتیتا از کوچه ی شلوغ سانتا جولیا (Santa Julia) می آید و از بین ساختمانهای خراب و نیمه ویران و فرسوده و از میان چاله چوله های آن می گذرد. در موقعیتهای سخت و تحت فشار، تطبیق با شرایط سریعاً صورت می گیرد. حالا او می داند چطور باید حتی لحظه ها را حساب کند تا منتظر بودنش به چشم نخورد: ماشین نزدیک می شود، او کیف آذوقه را برمی دارد، به سرعت از شیب کنار کوچه پائین می آید. در ماشین باز می شود، او سوار می شود. تونیو حرکت می کند، تو عینک زده ای، یک کت قهوه ای، یک پیراهن زرد و کراوات. قبلاً ، هیچوقت کراوات نمی زدی. قبلاً، رنگ مورد علاقه ات آبی بود. کاتیتا که خودش را مثل کارمندهای جزء ادارات درست کرده است، شرمگینانه به تو لبخند می زند. اتومبیل در محلاتی که، طبق ارزیابیها، کنترل کمتر است حرکت می کند. ما در حالی که وظایفمان را مرور می کنیم از دور یک پست نظامی را می بینیم، تنش، اعصاب کشیده، و آماده ی واکنش. رد می شویم. فردا، همینجا، همین ساعت. امروز عصر، ساعت پنج، ایستگاه اتوبوس میدان اِگانا (Egana)، کلمه ی رمز: نشانی داگو (Dago) را برایمان بیاور. دستها به هم می رسند، همدیگر را می فشارند، سخن می گویند، و با یک لبخند، انرژی همچون جریانی سیال در رگها می دود، اعتماد، امنیت و امید هم، از این به آن و از آن به این منتقل می شود. ترس از میان می رود چرا که دستها به هم گره می خورد.
هیچ اتفاق بدی نمی تواند برایشان پیش بیاید، سایه‍ی امید، لطف با هم بودن. حتی اگر دشمن فشار خود را زیاد کند. دنیا از آنِِِ ایشانست.

در این مدت، کار صبورانه و ثمربخش آبوئلا در خانه ی سبز تیره ی گران آوِنیدا همچنان ادامه دارد؛ در تمام محله جار زده است که پسر و داماد من فروشنده های دوره گردند، می دانستید، نه؟ یازدهم سپتامبر آنها در والپارایزو (Valparaiso) بودند. می توانید فکرش را بکنید که هنوز هم نتوانسته اند برگردند... آخر همه چیز به هم ریخته است. برایشان خیلی سخت است که مثل همیشه به کارشان برسند. مجبورند بیشتر از اینجا دور باشند. و شما می دانید، خانم، که من چقدر عادت داشتم آنها را دور و بر خودم ببینم. خوشبختانه رئیسشان آدم خوبی است، ماشینش را به آنها قرض داده است. اینجوری، اقلاً سریعتر از این شهر به آن شهر می روند. من، خانم، از سیاست سر درنمی آورم. هیچ چیز خوبی از این جهنم بیرون نمی آید. قبلاً، تو محله ی قدیممان، من شروع کرده بودم به خواندن انجیل. همه چیز در آن هست خانم، می گویند آخر دنیا خیلی دور نیست. باید ایمان داشت... اگر بدانید ظلم چطور همه جا را می گیرد. بچه ها... من آنها را در خانه نگه می دارم. اینطوری هم آرامترند و هم بهتر غذا می خورند. نه... زحمتی برای من ندارند، با هم بازی می کنند. من دوست ندارم مدام تو کوچه ها ولو باشند. بچه های کوچه گرد بد بار می آیند.
باید صبر می کردیم تا بچه ها قوانین جدید بازی را درک کنند. سه تا نوه ی آبوئلا می فهمیدند که اسمشان خطرناک است. آنها از رادیو و تلویزیون اعلامیه های نظامیان را می شنیدند که هر نیم ساعت یکبار اسامی بیست نفر از کسانی را که بشدت تحت تعقیب بودند پخش می کرد، اسم پدر و عموی آنها هم در این فهرست بود. آنها مشکلی برای پذیرفتن یک نام تازه نداشتند. مخالفتی هم با این نداشتند که دو ماه قبل از پایان کلاسها، دیگر به مدرسه نروند. ماریزا پیشنهاد کرد که در خانه به آنها درس بدهد.
شرایط برای کامیلا و خاویِرا بسیار پیچیده تر بود. آنها فقط چهار سال داشتند. میگوئل برایشان یک آهنگ ساخت، شعرهای کوتاه گفت و آنها خوشحال بودند. قشنگترین دختربچه های دنیا باید کامیلا لیندا نامیده می شدند یا کامیلا سی بِل، خاویرا لیندا یا خاویرا سی بل. آنها نام خود را در اعماق وجودشان پنهان کردند.
همیشه سر و صدای دختربچه ها که در حیاط بازی می کردند و پدر و مادرشان را صدا می زدند، بلند بود. همسایه ها لبخند می زدند، خوششان می آمد: "چقدر شنیدن صدای آنها خوشایند است". این هیاهوی معصومانه و حضور بچه ها نماد یک زندگی عادی بود. همه چیز خانواده تکمیل شده بود: مدارک شناسائی، دفترچه ی بیمه و بهداشت خانوادگی برای هر زوج، کارت عضویت در حزب ملی، گواهینامه ی رانندگی، شماره ی کارت مالیاتی، گواهی تولد. همه مدارک رسمی داشتند که بخوبی تهیه شده بود، بدون تحمل زحمت و دردسرهای پیچیده ی اداری.
به همین دلیل بود که یک روز تصمیم گرفتی برای چند هفته ی دیگر در خانه ی سبز تیره بمانی. بهار در راه بود، برفهای کوردیلِرا آهسته آهسته آب می شد و آب رودخانه ی اِل ماپوچو (El Mapocho) با موجهای ریز بالا می آمد. ماه اکتبر ۱۹۷٣ بود. در طول سه هفته بخش کوچک جعلیات، تمام وقت و با زحمت زیاد کار کرده بود ـ بدون تمایز و تبعیض برای کسی ـ این شبکه، آرام و بی سر و صدا اوراق هویت جدید را تهیه می کرد و کم کم آهنگ کار مخصوص و دقیقی برای خودش یافته بود. گردباد مخفی شدنهای سریع و موقتی گذشت. آدمهای مخفی هر یک توانستند در نقاط مختلف شهر مستقر شوند. حالا می توانستیم با آرامش و تأمل بیشتری به وظایف فوری پیش رو بپردازیم. می باید کودتا را تجزیه و تحلیل می کردیم، پیچیدگیهای دوره ای را که شروع شده بود می شناختیم، چشم انداز آینده را تشخیص می دادیم، وظایف را دقیق و مشخص می کردیم. تو به جایی آرام و مطمئن نیاز داشتی. اتاق رو به باغچه را انتخاب کردی و در آنجا با شور و هیجان به کار پرداختی: مطالعه ی پرونده ی سیاستهای ماههای آخر حکومت ملی طبق اطلاعات جدید، تدقیق حرکات نظامیهای کودتاچی، شناختن متحدان طبقاتیشان، تشخیص استراتژی آنها. تمام روزنامه ها را می خواندی، تصمیمات، فرامین و بیانیه های دیکتاتور را زیر ذره بین می گذاشتی، عوامل شکست را بررسی می کردی، موقعیت و قدرت چپ را می سنجیدی، در حرکات توده ی مردم موشکافی می کردی و... سعی می کردی همه ی عوامل و عناصر را تشخیص بدهی، تو مارکسیسم را به عنوان ابزاری برای روشن کردن و تعریف حقیقت و تعیین شیوه ی قطعی حرکت به کار می بردی. به کتابهای گوناگون تئوری و سیاسی نیاز داشتی... کتابهایی که در سراسر سانتیاگو در گردش بودند؛ با اندکی دستکاری، با بازی تعویض جلدها: تروتسکی رفته بود در جلد "بر بادرفته"، کلودین در جلد "سرخ و سیاه"، لنین شده بود "بینوایان"، و پولانتزاس رفته بود در "خانه ی سبز"... . تو پشت آن میز بزرگ چوبی کار می کردی که طی سالها همه جا با ما بود؛ میزی با کشوهای مخفی. تو را می بینم، خم شده روی کاغذهایت، ابروها درهم کشیده، در جستجوی نظر و یا فکری تازه، و ناگهان شادی در صورتت می دود: کاتیتا، یافتم!... انبوه یادداشتها و نوشته ها بیانگر کار شدید تو بود روی بحثها و سئوالاتی که همیشه مطرح است: ضد انقلاب را چطور باید تعریف کرد؟ مقاومت را چطور باید سازمان داد؟ تقریباً پانزده روز بعد، مقاله ی روشن و هوشیارانه ای شکل گرفت: هر کلمه فکرشده، واضح و قاطع بود، هر نظر و پیشنهادی راه به عمل می برد. برای من توضیح آن غیرممکن است، اما این تجزیه و تحلیل دیکتاتوری شیلی، چهار سال بعد از نوشتنش، هنوز هم معتبر و گویاست. بیانگر نبوغ سیاستمداری چون توست، نبوغی که دوست و دشمن به آن معترفند. چهره ی شاد تو را می بینم وقتی آنرا می نوشتی و پرتو این شادی را که در خانه گسترش می یافت. تو می نوشتی و هنوز مرکب یک صفحه خشک نشده، کاتیتا آنرا با آن ماشین تحریر قدیمی تایپ کرده بود و ماریزا کپیه اش کرده بود. نسخه های اولیه در قطع بسیار کوچک، در ماه نوامبر در حوزه های میر پخش شد. این جزوه از یک کار کاملاً تمیز و مرتب خیلی فاصله داشت، بعضی جاها قابل خواندن نبود، اما چه غرور و لذتی داشت پنهان کردن این نسخه ها در قوطی کرم نیوآ، بسته ی خمیر نان، قوطی بیسکویت، و در هرجایی که بتوان نوشته ای یا پیامی را پنهان کرد. آنها را با دقت در نایلون می پیچیدیم و جاسازی می کردیم. میر در فرصتی کوتاه و استثنایی خود را بازیافته بود. هسته های مقاومت که خود را بازسازی کرده بودند استراتژی کلی و جهت حرکت را می یافتند.


خانه ی سبز تیره... خانه ای که در ماههای اول ما را پناه داد، به ما امکان داد در آن فضای نامعتادل دوباره نفس بکشیم، تو را به من رساند، آنجا بود که ما یکدیگر را بازیافتیم. تو، میگوئل، می گفتی؛ اگر حافظه ی ضعیفم اشتباه نکند، که اینجا برای ما از مکانهای موقتی دیگر بهتر است، این شانس را نباید به خطر انداخت.
یک روز صبح پرسیدی: کاتیتا، تو چکار می خواهی بکنی؟ خوب فکر کرده ای؟ و بچه ها...
به نظر نمی آمد که کاتیتا به این موضوع فکر کرده باشد، حتی تظاهر به فکر کردن هم نمی کرد، تردید هم نشان نمی داد، بسادگی می گذاشت همه چیز پیش برود. او در اطراف خود فقط مردان و زنانی را دیده بود با چهره هایی مصمم و سخت که جراحتهای بسیار داشتند اما آنها را نادیده می گرفتند، بخاطر مردمی که از پا درمی آمدند، رنج می بردند اما تسلیم نمی شدند. او از آنها یاد گرفته بود که بر ضعفهای خود غالب بشود، این را خیلی سریع درک کرده بود. آنها او را از تنگنای یک زندگی دوگانه یا سه گانه رهانیده بودند. شخصیت اجتماعی کاتیتا در آنها حل شده بود، سبکبال و خوشحال بود و در نوعی هماهنگی و سلامت روح می زیست، در واقع این بود معنی زندگی مخفی. مبارزه چیزی محسوس و قابل لمس بود، زمینی، روشن، روزانه، و کاتیتا خود را با قوانین و الزامات آن سازگار کرده بود. مشتاق بود تا هر وظیفه ای را در این زمینه انجام بدهد. می خواست شایسته ی زندگی در کنار این مرد باشد.
از هیچ پیشامدی نمی گریخت. سرنوشت خود را پذیرفته بود. و چرا که نه؟ او سرشار از عشق و محبت بود، و بخاطر عشق فداکاری می کرد. هیچکس او را مجبور به این کار نکرده بود. وقتی میگوئل این را پرسید، جواب داد: من می مانم... حتی اگر تو نخواهی، حتی اگر دور از تو باشم. کوچولوها؟... فکر نمی کنم چیزی بهتر از آن که ما به آنها می توانیم بدهیم وجود داشته باشد، با هم بودن. میگوئل با تعجب به او نگاه کرد، حیرتزده از اینهمه قاطعیت و اطمینان، و بعد، ناگهان زد زیر خنده. می دید که هیچ احساس قهرمانانه ای در او نیست، فقط... عشق و علاقه است. گفت: خوب، پس برو و یک خانه ی تازه پیدا کن. در باره ی پوشش آن بعداً صحبت می کنیم.
کاتیتا بعدها هم این لحظه را بخاطر می آورد. همیشه هم با حیرت و شگفتی. بدون کمترین تردید، بدون ذره ای تأسف. در تمام عمرش این را خواسته بود. او فقط از احساس خود پیروی کرده بود: غیرقابل پیش بینی، غیرمنتظره. واکنشهایش همیشه سریع بود و قبل از هر چیز بخاطر خودش.
آری، کاتیتا می رفت و می آمد، مرور می کرد، همه چیز را برای خود یادآوری می کرد، لحظه لحظه ی دقایقی که از رها کردن کشورش امتناع کرده بود و به این کار که به خودخواهانه ترین حرکت زندگیش تبدیل شده بود می بالید. گاه پیش می آمد که ناگهان با صدای بلند حرف بزند، بدون دلیل بخندد و یا ناگهان در خود فرو رود. وقتی هم که کنجکاوی و تعجب آدمها را می دید فقط می گفت: "خوشحالم، همین". نمی پذیرفت که این لبخند ناگهانی، ناشی از یادآوری خاطرات است، شادی که از چشمها و لبهایش تراوش می کند و نمی تواند آنرا کنترل کند.

یک سال چند روز دارد؟... روزهایی بود که... مثلاً، آن روز... کاتیتا تایپ می کند، با آن ماشین تحریر برقی کهنه که حروف درشتی دارد و فاصله شان هم زیاد است. او تمام متن را با حروف بزرگ ماشین می کند، دقیق و منظم، روی کاغذهای براق ضخیم: جزئیات مهم برای موفقیت در عکاسی. کاتیتا پشت میگوئل نشسته است، در فاصله ی یک متری. میگوئل کاملاً بیحرکت است، کاتیتا پشت او را می بیند و خطوطی از نیمرخش را. به نظر کاتیتا او بسیار دور از آنجاست، دور از آن میز بزرگی که به آن تکیه داده و رویش پر است از کتاب، یادداشت و چرکنویس. و مدام از سیگار ارزانقیمتی که آریِل (Ariel) برایش فرستاده بود دود می کند. پیراهن کتانی کرم رنگی به تن دارد، پیراهنی گشاد ـ میگوئل هیچگاه لباس تنگ نمی پوشد ـ آستینهایش را همیشه بالا می زند، شلوار جین کهنه اش هم پایش است. موهای مواجش پیشانی بلند و فراخش را پوشانده است. کاتیتا با دریغ موهای صاف او را ـ قبل از فر زدن ـ به یاد می آورد که روی پیشانی اش می ریخت و او با دست راست، آنها را از روی چشمش کنار می زد. و حالا می بیند که طبق عادت، دستش را بلند می کند تا تار مویی را کنار بزند. همانطور بیحرکت مانده است. چشمها خیره و متمرکز روی نقطه ای. کاتیتا می خواهد او را برگرداند، در چشمهایش خیره شود برای رسیدن به دورترین خاطرات، به رازهای او، اما جرأت نمی کند. یکباره، سرش روی میز خم می شود. گردنش دیده می شود، بلند و قوی. بسرعت با یک روان نویس سیاه می نویسد. صفحه به صفحه کلمات بزرگتر می شود و خطوط رو به پائین کج می شود، دستخطی ناخوانا که فقط کاتیتا می تواند حروف آنرا تفکیک کند و بخواند. کاتیتا از ماشین کردن باز می ایستد، او را تماشا می کند.

و آن روز...کاتیتا دوباره کنسرتوی شماره ی ۲۱ موزارت را گذاشته که شنیدنش را از او آموخته است. روی نیمکت باریک سفید چوبی نشسته و پتوی کوچک چهارخانه ای با رنگهای صورتی، بنفش و نارنجی روی دوش انداخته است، کتاب آنتی ـ دورینگ (Anti-Dühring) دستش است، سعی می کند آن مفاهیم مشکل را درک کند. فایده ای ندارد. چاره ای برای آرام کردن خود نمی یابد، بیتاب است، با اینهمه می خواند، سه بار یک پاراگراف را می خواند. میگوئل گاهی سرزنشش می کرد: کاتیتا، تو هیچ نیاموخته ای، واکنشهای تو غریزی است، این کافی نیست، سعی کن، بطور جدی کار کن، تنبل نباش... و کاتیتا اعتراض می کرد: چطور از او انتظار داشت که مطالعه کند، فرصت نداشت، وظایف تشکیلاتی، دخترها، خانه...، آره...، و خود او. همیشه او را گرفتار می کرد، با جنب و جوش همیشگی اش: کاتیتا بیا این نقشه ی آفریقا را ببین، مرزها را ببین، ما می رویم موزامبیک...، کاتیتا گوش بده...، همیشه می توانیم از دائره المعارف بریتانیکا چیزی یاد بگیریم، دانستن زبان انگلیسی لازم است، و این زحمت زیادی ندارد. و حالا، با یک جزوه ی دستنویس ستاره شناسی در دست، آرام و راحت روی مبل سیاه چرمی لم داده، پاهایش را دراز کرده، و دور و برش پر از کتابهای مختلف است؛ یک کتاب سیبرنتیک، یک کتاب مربوط به شناخت اعصاب، تاریخ آمریکا، و و و...، و مدام: کاتیتا، اینجا را بخوان، علم همینطور پیش می رود و ما بدون دانستن اینها بیسواد و ناآگاه می مانیم.
ولی کلمات گم می شود، غیرقابل درک است، کاتیتا مبهوت است و بجای گوش دادن، به او می اندیشد.

کاتیتا توجه نداشت، فکر می کرد او هنوز زنده است. نمی خواست هیچ چیز را به یاد بیاورد، جز آن لحظه، لحظه ای که میگوئل گفت "خیلی خوب، بگرد یک خانه پیدا کن"، و آن بارقه ی خوشبختی را که در آن لحظه در خانه ی آبی آسمانی خیابان سانتافه احساس کرده بود.


ماه نوامبر ۱۹۷٣ است، باد برگهای درختان تبریزی را به رقص در می آورد. اوفلیا (Ofelia) در سایه نشسته است، سر میز کافه ای در خیابان سوسیا (Suecia). توجه کاتیتا به بلوز سرخ و عینک آفتابی که روی جلد یک مجله ی مد چاپ شده جلب می شود، اوفلیا را می بوسد. غمها و نگرانیها در هوای بهاری سبکتر شده است. آرامش اوفلیا آشفتگیها و اضطرابهای این دوره را کمی تسکین می داد. اوفلیا موافق است، خانه ی آبی آسمانی خیابان سانتافه را به نام خودش خواهد خرید.
او نمی فهمد که چرا کاتیتا اینهمه دلبسته ی این خانه ی مسخره ی پر زرق و برق و بدساخت است. آشپزخانه ای که آنطرف مهتابی است، حمام بسیار بزرگ با یک دوش مضحک در وسط، و فقط سه اتاق کوچک. البته واقعاً دلباز است و ساختمان محکمی دارد. دیوارهای حیاط با شاخه های پُرگلِ نسترن رنگین شده و یک درخت مو کاشیهای سیاه سر درِ خانه را می پوشاند.
صاحب خانه در برابر اوفلیا از خود بیخود می شود. دختر جوان جسوری که در همان نظر اول می شد فهمید پولدار است و حالا می خواهد قبل از این که برای ادامه ی تحصیل به خارج برود ارثیه ای را که اخیراً به او رسیده در مستغلات به کار بیندازد. صاحب خانه یک زن پنجاه ساله ی چاق و پرانرژی است، کاریکاتور یک خرده بورژوای پرتوقع. او از نقشی که در طول اعتصاب همسران رانندگان کامیون در باغ کنگره داشت به خود می بالید و پیروزیهای حکومت نظامی را می ستود. می گفت البته که دردسرهای او هم شروع شده است. اول از همه ناراحت بود از این که مجبور است خانه ای را که با دستهای خودش ساخته بود بفروشد. اوفلیا اندکی از ناراحتی او کاست.

پول خانه می باید صبح زود در بانکی در گران آوِنیدا تحویل داده می شد. اوفلیا پول نقد را در سبدی از ترکه های بید با خود آورد. او از روز قبل، از فکر پنهان کردن اینهمه پول زیر رختهای چرک بر خود می لرزید. کارمندان بانک از دیدن انبوه بسته های اسکناس حیرت کرده بودند، شمردن آن ساعتها وقت می گرفت.



قسمت های قبلی کتاب را در صفحه ی «پاورقی» اخبار روز در نشانی زیر بخوانید:


www.akhbar-rooz.com


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست