یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

سانتیاگو، یک روز اکتبر (۱)


• سانتیاگو، یک روز اکتبر (۱) ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
سه‌شنبه  ٣۰ آبان ۱٣۹۶ -  ۲۱ نوامبر ۲۰۱۷



سانتیاگو، یک روز اکتبر
کارمن کاستیلو
مترجم: شیدا نبوی
ناشر: کتاب جشم انداز - انتشارات فروغ


سانتیاگو، یک روز اکتبر، از تداوم و گسترش مبارزه ی مسلحانه در شیلی و در فرداهای کودتای اگوستو پینوشه علیه حکومت دموکراتیک سالوادور آلنده (۱۱ سپتامبر ۱۹۷٣) می نویسد. "جنبش چپ انقلابی" (Movimiento de Izquierda Revolucionaria) (به اختصار "میر") بود که شروع مبارزه ی مسلحانه در شیلی را اعلام کرد. "میر" که در ۱۵ اوت ۱۹۶۵ توسط عده­ ای از جوانان انقلابی، به رهبری میگوئل انریکوئز بنیان گرفته بود به سرعت موفق شد که گروههای وسیعی از جوانان و دانشجویان، روشنفکران و کارگران و حاشیه­ نشنیان شهری را در صفوف خود گرد هم آورد.
نویسنده ی کتاب سانتیاگو، یک روز اکتبر، کارمن کاستیلو، از اعضای "میر" است و همسر و همرزم میگوئل انریکوئز.
"سانتیاگو، یک روز اکتبر، آینه ی تاریخ است ..." و "تاریخ تنها آشنایی با چه بود و چه شدِ گذشته­ ها نیست ...".
شیدا نبوی





جنبشهایی از نوعی دیگر و از راههای دیگر

"سانتیاگو، یک روزِ اکتبر"روایتی است از کارمن کاستیلو (Carmen Castillo) درباره ی شیلیِ، کودتا علیه حکومت آلنده و سالهای خونین هفتاد میلادی، و با گفتگو از یکی از رهبران اصلی مبارزات آن دوران: میگوئل انریکوئز (Miguel Enriquez).

کارمن کیست و میگوئل که بود؟
میگوئل انریکوئز در ۲۷ مارس ۱۹۴۴ میلادی در شهر بندری تالکائوانو (Talcahuano) واقع در نواحی مرکزی شیلی به دنیا آمد. پدرش پزشک بود و استاد دانشگاه. میگوئل نیز در دانشگاه تحصیل پزشکی کرد و در بیماریهای اعصاب تخصص گرفت. او در دوران تحصیلات دانشگاهی خود یکی از رهبران جنبشهای اعتراضات دانشجوئی بود.
سالهای شصت و هفتاد میلادی سالهای شکل گیری و رشد جنبشهای ضداستعماری، آزادیخواهانه، ترقیخواه و مستقل در اینسو و آنسوی جهان بود؛ از آمریکای لاتین تا آفریقا و اینجا و آنجا در خاورمیانه و خاوردور. جنبشهائی از نوعی دیگر و از راههای دیگر: مستقل و به دور از تبعیت کورکورانه از این و آن الگوی موجود و یا تجربه های پیشین. دیگر هستی و دوام جهانگستران و وابستگان و خودکامگان در چالشی نوین گرفتار آمده بود. وجه شاخص این چپ نوین، نه تنها در شیوههای مبارزه که در استقلال عمل و اتکاء به خود و به نیروهای مردم خود بود و عدم وابستگی به نیروها و احزاب سیاسی تابع قدرتهای بزرگ.
این جنبشها اشکال نوینی از مبارزه، و از جمله مشی مبارزه ی مسلحانه را در پیکار علیه دیکتاتوری و سرمایه داری حاکم برگزیدند. در واقع، انقلاب کوبا و پیروزی آن در اول ژانویه ۱۹۵۹، پیدایش و گسترش این شیوه ی نوین مبارزه را در جوامع دیگر خاصه در کشورهای آمریکای لاتین و از آن جمله در شیلی به همراه آورد: در این کشور، میگوئل انریکوئز و همفکرانش، پس از یکی دو سالی فعالیت در سازمانها و احزاب کهنسال چپ سنتی شیلی (خاصه دو حزب سوسیالیست و کمونیست)، بالاخره در سال ۱۹۶۴ ازین احزاب فاصله گرفتند و در ۱۵ اوت سال ۱۹۶۵ در پیوند با دیگر جریانهای چپ شیلیایی، سازمانی مستقل بنا نهادند به نام "جنبش چپ انقلابی" (Izquierda Revolucionaria Movimiento de)، سازمانی که همه جا با نام اختصاری خود "میر" شناخته می شود. سازمانی با پیروی از مشی مسلحانه برای رسیدن به آزادی و برابری.
پس از کودتای آمریکایی اگوستو پینوشه (Augusto Pinochet) علیه حکومت مترقی سالوادور آلنده (Salvador Allende) رئیس جمهور سوسیالیست شیلی در ۱۱ سپتامبر ۱۹۷٣، میر از فعالیت باز نایستاد با این که همچنان یکی از هدفهای اصلی دستگاه سرکوب حکومت کودتاچیان بود. و سرانجام در پنجم اکتبر ۱۹۷۴ پلیس امنیتی مخفیگاه میگوئل انریکوئز و همسرش، کارمن کاستیلو را در خیابان سانتافه (Santa Fe) می یابد و به آنجا یورش می برد. در جریان یک درگیری خونین، میگوئل کشته می شود و کارمن که باردار است، زخمی و بیهوش می شود. او را به بیمارستان می برند. این درگیری و آن کشته شدن و دستگیری یک زن باردار، موج بلند و نیرومندی از خشم و نفرت و اعتراض در داخل و خارج شیلی برمی انگیزد. موجی با آنچنان شدت و قدرتی که دولت کودتا را مجبور می کند تا کارمن را از همان بیمارستان "آزاد" کند. آزادی که در واقع چیزی جز "تبعید" یا نفی بلد دائم نیست: تحت مراقبت شدید پلیسی او را به فرودگاه می برند و در پروازی به مقصد لندن روانه می کنند. آنهم به شرط عزیمتی بی بازگشت و زندگی در سکوت و خاموشی دائم و مطلق: هرگز نگفتن از پینوشه و کودتاگران و همه ی آنچه بر کشورش و مردمش رفته است و می رود.

کارمن کاستیلو، متولد ۲۱ مه ۱۹۴۵، در کشور خود، شیلی، استاد تاریخ معاصر آمریکای لاتین در دانشگاه بود و به تحقیق و تدریس اشتغال داشت. تبعید کارمن که از لندن آغاز می شود، از ۱۹۷۶، با استقرار او در پاریس، در این شهر ادامه می یابد. و هم درین شهر است که به نوشتن کتاب و ساختن فیلمهای مستند می پردازد؛ نوشته ها و فیلمهائی در بازگوئی و بازاندیشی تجربه ی نسلی از مبارزان در گذار از راههایی پر پیچ و خم در طلب استقلال، آزادی، عدالت اجتماعی و دموکراسی. و اینچنین است که کارمن به مبارزه ی خود برای آزادی "قاره ی زخمی آمریکای لاتین" ادامه می دهد.
کارمن در سال ۲۰۰۰ و پس از گذراندن ربع قرنی در تبعید، در پی کوششهای فراوان خانواده رخصت می یابد دو ـ سه هفته ای به سانتیاگو بازگردد تا از پدر بیمار دیدار کند. در این فرصت از همرزمان آن سالها خبر می گیرد و با این یک و آن دیگر به بحث و سخن می نشیند و البته به بازدید خانه ی خیابان سانتافه هم می رود. فکر نخستین فیلم مستند "خیابان سانتافه" (Santa Fe Rue) در همین سفر کوتاه پدید می آید: "... به فکر افتادم دوستان و رفقایم را پیدا کنم و ابهامات این بخش از تاریخ خودمان را روشن کنم، جستجوهائی که بعد از پنج سال منجر به ساختن فیلم خیابان سانتافه شد" (۲۰۰۷). فیلمی درباره ی روزهای کودتای پینوشه و روزهای پس از آن و چگونگی محاصره ی مخفیگاه خیابان سانتافه و جریان آن هجوم و حمله ی پلیس امنیتی و درگیری خونین. فیلمی که در این جشنواره و آن کشور، با استقبال منتقدان و تماشاگران روبرو گردید.
کارمن تاکنون شش فیلم مستند ساخته است از جمله فیلمی به نام لافلاکا آلِخاندرا (La Flaca Alejandra) (۱۹۹۴)، درباره ی لافلاکا، زنی از اعضای میر که زیر شکنجه ی پلیس به حرف می آید و "اعترافات" او موجب فرود آمدن ضربه های سنگینی به این سازمان می شود. در این فیلم، لافلاکا خود نیز شرکت دارد و از "تجربه اش" می گوید. "ما زنده ایم"(On est vivants) آخرین فیلم مستند کارمن کاستیلو است (۲۰۱۴)، مستندی درباره ی آنان که نظم جهانی حاکم را نمی پذیرند و در جست و جوی یک زندگی بهتر، همچنان از تلاش و پیکار باز نمی ایستند "من نمی توانم بدون سیاست در معنای عمیق کلمه، زندگی کنم".
از کارمن کاستیلو تاکنون سه کتاب به زبان فرانسه منتشر شده است: "مسیر فرار" (Ligne de fuite) (۱۹٨٨)، "سانتیاگو، یک روزِ اکتبر" (۱۹٨٨)، و کتابی شامل مکاتبات او و مادرش در نخستین سالهای تبعید: "سانتیاگو ـ پاریس، پرواز خاطره" Santiago-Paris, le vol de la mémoire)) (۲۰۰۱).

"سانتیاگو، یک روزِ اکتبر"، بازگویی، بازنویسی و بازاندیشی روزها و ماهها و سالهای پیکاری است در راه استقلال و آزادی و برابری. باز هم مردمانی که بر می خیزند و در تلاش و پیکارند و باز هم صاحبان منافع و مصالحی که نمی پسندند و نمی خواهند و نمی گذارند. باز هم خون و آتش و زنجیر و شکنجه و زندان و مرگ. و باز هم فخر و غرور "فاتحان" که چه نوآورانی بودیم در سرکوب و شکنجه و حبس و قتل و قلع و قمع. پاهای برهنه ی دختری که بر لبه ی تیز و برنده ی حلبی به ایستادن واداشته اند تا به زبان آید، دست و پا بستگانی که از فراز آسمان به آبهای اقیانوس پرتاب می شوند و آن دیگران که در گرمای خشک و سوزان بیابانهای بی انتها رها می شوند و ... این چنین بود که ازین پس، در کنار زندانیان و اعدامیان، می بایست از گروه دیگری هم سخن گفت: "ناپدیدشدگان". و در شیلی بود که کودتاچیان به افتخار چنین نوآوری دست یافتند.
این بار صحنه ی رویدادها کشوری در آمریکای جنوبی است: شیلی. گوئی که همان صحنه های تابستان ۱٣٣۲ است که در اینجا هم تکرار می شود. اینجا هم نیروهای مسلح دلاری به کاخ ریاست جمهوری حمله می کنند و ... و همه چیز در ۱۱ سپتامبر ۱۹۷٣/ ۲۰ شهریور ۱٣۵۲ پایان گرفت؟ یا مرحله ی دیگری آغاز شد؟ و باید دوام داشت و پایدار ماند؟ پرسش همواره و همیشه؟ پرسشی که در صفحات این کتاب خواننده را آرام نمی گذارد.

"سانتیاگو، یک روزِ اکتبر" از تلاش برای بهروزی مردمان می گوید و از مبارزه با کودتاچیان و علیرغم همه ی سلطه ی نیروی خون و مرگ و سرکوب ایشان.
"سانتیاگو، یک روزِ اکتبر"، از شیلیِ آلنده می گوید و از کودتا و از فرداهای کودتا. کارمن کاستیلو تجربه خود را بازگو می کند و از چهره ی بلند همسر خود، میگوئل، از رهبران اصلی جنبش مبارزه و مقاومت شیلی، می نویسد و از همه ی راههایی که در آن روز اکتبر ۱۹۷۴ به آن خانه ی آبی آسمانی خیابان سانتافه ختم شد. ختم شد؟
"سانتیاگو، یک روزِ اکتبر"، آینه ی تاریخ است. و تاریخ، هم تکرار است و هم تکرار نیست. تاریخ نمایشنامه ای نیست که هر زمان و هر کجا در تکراری ابدی به صحنه بیاید. تاریخ، صحنه ی رویدادهای یگانه ای است که در نگاه نخست مشابه و یکسان جلوه می کنند چرا که در پی دستیابی به اهداف متشابهی هستند. این چنین بود که در سالهای پس از جنگ جهانی دوم و با اوج گرفتن جنبشهای ضداستعماری و استقلال طلبانه، پیکار مردمان برای استقلال، آزادی و عدالت اجتماعی، صورتهای نو و دیگری به خود گرفت: انقلاب چین، اگر چه همچون انقلاب اکتبر، یک "انقلاب" بود اما تکرار و "رونوشت" آن نبود و طریق خود را داشت و رفت. این سخن را درباره ی دیگر "انقلابها" (و از جمله الجزایر، ویتنام، کوبا و ...) نیز می توان گفت. شرایط مشابه و یکسان اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و... است که در همه جا موقعیت انقلابی و ضرورت دگرگونی های عمیق و قاطع را به وجود می آورد ضمن این که پاسخی که این "ضرورت" در اینجا و آنجا می یابد و شکلی که این تغییرات در عمل به خود می گیرد در همه جا یکسان و مشابه نیست. اینجا هم نباید روا داشت که آن گفته ی هشدارآمیز، مصداقی دیگر یابد که رویدادهای تاریخ دوبار تکرار می شود: یکبار به صورت "تراژدی" و بار دیگر به صورت "کمدی".
تاریخ تنها آشنائی با چه بود و چه شدِ گذشته ها نیست، دعوتی به پرسیدن از چرائی و اندیشیدن درباره ی آن هم هست. "سانتیاگو، یک روز اکتبر" چنین هم می کند!

ناصر پاکدامن






به کامیلا و خاویِرا




۱
خانه ی آبیِ آسمانیِ خیابان سانتافه


آنروز صبح همه چیز یکباره به هم ریخت، همه چیز تیره شد. همه چیز برای همیشه درهم ریخت. خانه ی آبی خیابان سانتافه (Santa Fe) از همه چیز تهی شد، رنگهای درخشان خود را از دست داد، خنده ها و بازیها، و طنین ترانه های شادی که دخترها زیر داربست مو می خواندند. دخترهای کوچولو رفتند. و ما هرگز همدیگر را ندیدیم. آنموقع این را نمی دانستیم.
چطور می توانستیم بدانیم؟

نیمه ی سپتامبر ۱۹۷۴ بود. یکسال بعد از کودتا. یکسال خوشبختی و آرامش. با وجود رنج ها و سختیهای بزرگی که داشتیم؛ گم شدن باچی (Bauchi)، و مرگ دوستان دیگر. آن روز، یک بهار سرد، یک صبح یخزده. می دانم، چون هنوز هم می بینمشان، هر دو را؛ دخترهای کوچولویم را. پالتوی پشمی کلفتشان را پوشاندم، دستهای کوچک تُپُلشان را در دستهایم فشردم و سعی کردم با ضربه های ریز و نرم گرمشان کنم. ولی فایده ای نداشت. لحظه به لحظه بیشتر یخ می کردند. می لرزیدند، من هم می لرزیدم. لحظه ی وداع بود. چه کسی می داند ما کِی یکدیگر را باز خواهیم یافت و کجا.
در حیاط، دخترها می خواستند از سگشان، اِل پیلان (El Pillan) خداحافظی کنند. او را نوازش می کردند و سگ با آنها حرف می زد، با زبانی که فقط بچه ها و حیوانات آنرا می فهمند. ما دست هم را گرفتیم و به آسمان نگاه کردیم، آسمانِ آبیِ تیره، آسمانی که بارش شدید برف در کوردیلِرا (۱) آنرا تیره تر کرده بود. همهمه ی شدید زنبورها ما را به واقعیت برگرداند. نباید تأخیر می کردیم. رفقا منتظر بودند. رفتن دخترها آسان نبود. آنها می بایست از خطر دور بشوند، تدارک طولانی و دقیقی دیده شده بود، باید جدی و دقیق عمل می کردیم. فرصتی برای گریه و اندوه نبود. اما آنها، آنها را نمی شود فریب داد، بچه ها همه ی احساسها را در چهره ات می خوانند. به صورت غمزده ام خیره بودند و حرکات شتابزده و دستپاچه ام را تعقیب می کردند. ما مدام برای خودمان تکرار کرده بودیم که این کار منطقی است، و این که چاره ای نداریم، و، که این بهترین کار بوده است، ولی این تکرار بیفایده بود. لحظه ی دل کندن رسیده بود.

باید به این روز برگردم، به روز قبل از عزیمت. مطمئن نیستم بتوانم، اما می خواهم همه چیز روشن باشد. باید در اینجا مکث کنم برای این که خطوط در هم ندود، خطوطی در آغاز محو و سپس یک خط تیره ی پررنگ. بی حرکت، گذر تصاویر در ذهن، وزنها و آهنگها، صداهائی که می آید، صداهائی که از دیوارها می گذرد. اینجا، که دخترهای کوچولویم هستند، شب قبل از عزیمت.

 
۱- Cordillera کوههای شرق سانتیاگو، از سلسله جبال آند (م.)


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست