یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

یـادداشـت‏ های شـــــبانه: (۷۷)


ابراهیم هرندی


• ایرانِ کنونی وانهادِ امپراتوری شکست خورده ای ست که مانندِ همه ی کشورهایی که از امپراتوری های بزرگ بجا مانده است، با بحران های بی درمان - نمای اجتماعی و فرهنگی روبروست. نمونه ی این کشورها؛ ایران، ترکیه و روسیه است. * نخستین واکنش انسان به هر شکستِ تاریخی، ناباوری و انکار آن است. این چگونگی در پیوند با رویدادهای اجتماعی،‌ دنبـاله ای ده ها ساله دارد. از آن پس، انسان اندک، اندک، ناگزیر از پذیرش نگونبختی خویش و هم میهنان اش می شود و ناباوری و انکار،‌ با خشم و تلخ- جانی جایگزین می شود. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
سه‌شنبه  ۴ مهر ۱٣۹۶ -  ۲۶ سپتامبر ۲۰۱۷


 
۵۰۶. ایران، وانهادِ امپراتوری ای شکست خورده.

ایرانِ کنونی وانهادِ امپراتوری شکست خورده ای ست که مانندِ همه ی کشورهایی که از امپراتوری های بزرگ بجا مانده است، با بحران های بی درمان - نمای اجتماعی و فرهنگی روبروست. نمونه ی این کشورها؛ ایران، ترکیه و روسیه است. * نخستین واکنش انسان به هر شکستِ تاریخی، ناباوری و انکار آن است. این چگونگی در پیوند با رویدادهای اجتماعی،‌ دنبـاله ای ده ها ساله دارد. از آن پس، انسان اندک، اندک، ناگزیر از پذیرش نگونبختی خویش و هم میهنان اش می شود و ناباوری و انکار،‌ با خشم و تلخ- جانی جایگزین می شود. شکست در برابر دشمنی که با شبیخونی ناگهانی بسوی آب و خاک و خانه و کاشانه ی انسان تاخته است و جان و جهان او را دگرگون و تیره و تار کرده است،‌ حقیقتی ناگواربرای همه ی جانوران،‌ بویژه پستانداران که به گستره ی زیستِ خود دل می بندند و به گوهر خاک و خون پرست اند،‌ می باشد. این چگونگی برای ساکنان امپراتوری های بزرگ،‌ بسیار دشواتر و سهمگین تر از دیگران است و بازتاب های آن، روانشناسی ویژه ای را میدان می دهد که بررسی همه ی رویه ها و سویه های آن، تن به تورِ رازگشای پژوهش های روانشناسیک نمی دهد.

راهِ پرداختن به روانشناسی شکست،‌ از حوزه های درهم و همپوشِ دیگری مانند؛ کردارشناسی جانوران، شناسایی ریشه های خشم و خشونت،‌ بررسی روانشناسیِ غارت و مکانیزم پایدارنده ی آن، پیوندِ پنداره ها و انگاره های انسان با زمان و مکان،‌ شیوه ی کاربردِ سازه های سازندگی و خاستگاه های تاریخی،‌ زیستبومی فرهنگ، اخلاق، و سیاست در جامعه می گذرد. اگر چنین باشد، باید گفت که پرداختن به این مهم،‌ کاری کارستانی ست که تنها با همکاری و همراهی همه ی نهادهای پژوهشی جهان شدنی ست. من در این یادداشت، تنها به دونکته از آنچه ویژگی جامعه های شکست خورده است، اشاره می کنم و اندیشیدن در باره ی این موضوعِ گسترده دامن را بشما می سپارم.

نخست این که فرهنگ های مردم کشورهایی که وانهادِ امپراتورهای بزرگ گذشته هستند،‌ با بنیادهای ارزشیِ نگرشِ مدرن، کنار نمی آیند. نگاه کنید به ایران،‌ مصر، روسیه و ترکیه. نگرشِ نوستالژیک به گذشته، در فرهنگ این کشورها سبب می شود که بسیاری از شهروندان آن ها، همیشه نیم نگاهی به گذشته داشته باشند و"رستگاری" را در بازگشتِ به آن دوران جستجو کنند. این چگونگی برای بخش بزرگی از مردم، پیشروی بسوی زندگی بهتر را، در پس روی بسوی گذشته، تعریف می کند.

گرفتاری دیگرِ این نگرش آن است که دارنده ی آن، ریشه ی هر آنچه را که نمادها و نشانه های پیشرفت می داند، در روزگارِ باستانیِ تاریخ و فرهنگِ خود پی می جوید و بناگریز هرگز با گفتمان های مدرن، آنسان که باید، آشنا نمی شود. نمونه ی این چگونگی، پی جویی ریشه های حقوق بشر و نیز آئین کشورداری مدرن برای بسیاری از ایرانیان، در دوران هخامنشیان است. این چگونگی به گیرِ دیگری راه می برد که من آن را "بحران گفتمانی" می خوانم و آن این است که هنگامی که گفتمان های مدرن، به زبان مردم آن کشورها برگردانده می شود، در واژه هایی که پیش تر در آن زبان ها معنای دیگری داشته اند، جا خوش می کنند و سبب بدفهمی می شوند. نمونه ی این واژه ها؛ ملت، دولت، حکومت، آزادی، دادگری، برابری، شورا،‌ تکامل و... در زبان فارسی ست.

دیگر آن که، همه ی این کشورها آماده ی از هم پاشیدن هستند و اگر حکومت های دیکتاتوری نمی داشتند،‌ گستره ی هریک، براثرِ خیزش های قومی، به کوچکترین بخش تجزیه ناپذیرِ خود فروکاسته می شد و ای بسا که کانونی از آتش افروزی و ستیز و کشمکش و تروریسم در جهان می شد. البته دیکتاتوری درمان این گرفتاری نیست، بلکه زمینه سازِ آن است. دیکتاتورها در همزیستی مردمان، خطرِ همدستی و یگانگی و خیزش می بینند. از اینرو از پیدایشِ پذیره های همگانی و رویش ارزش های اجتماعی جلوگیری می کنند و ارزش ها وپذیره های خود را با برچسبِ "ملی"، همگانی می خوانند. برای نمونه،‌ هنگامی که آخوند می گوید که؛"ملتِ مسلمان ایران،‌ دردِ اسلام دارد."،‌ مرادش این است که ما نیک آگاه ایم که در این کشور،‌ کسی دردِ اسلام ندارد، اما ما نمی گذاریم که کسی جز خودمان، "درد" را در این کشور تعریف کند. ما خودمان هم درد را تعریف می کنیم و هم درمان را. این گونه است که هرچه دیکتاتوری در کشوری مانندِ ایران پایدارتر باشد،‌ گسل های طبقاتی، قومی،‌ جنسی،‌ فرهنگی و زیستبومی بزرگتر می شود و گیرها پُرگیره تر. از اینرو، بحران های این کشورها، چون آتشِ زیرِ خاکستر، هر روز گدازانتر و رخنه یابتر می شود. حکومت های دیکتاتوری نیز بناگزیر،‌ برای مبارزه با خواسته های مردم، به برچسب های؛ "تجزیه طلبی" در پیوند با اقوام دیگر، و "فسادِ اخلاقی" درباره ی دگر جنسان و "سّنت ستیزی" در موردِ حقوق زنان و دگراندیشان، ‌پناه می برند و گسل های اجتماعی و فرهنگی و دینی و قومی را بزرگتر می کنند.
………………
*. در اینجا سخن از امپراتوری های شکست خورده است و بازتاب آن شکست در روندهای و رویدادهای تاریخی کشورهایی که وانهادِ آن امپراتوری ها ست. از سده ی شانزدهم میلادی به این سو، امپراتوری های استعماری و امپریالیستی مانند اسپانیا، پرتغال و سپس انگلیس و فرانسه و هلند در اروپا پدید آمدند که شکستِ هریک از آن ها، ‌تنها از دست دادن مستعمره های آن ها بود و کسی به آن کشورها نتاخت. با آن همه،‌ همین کشورها نیز، درگیرِ بسیاری از بازتاب های امپراتوری های شکست خورده هستند برای نمونه،‌ انگلیسِ کنونی که روزی کانونی یکی از بزرگترین امپراتوری های امپریالیستی جهان بود،‌ اکنون کشوری ست که همه ی ویژگی های یک امپراتوری شکست خورده را دارد. از استقلال خواهیِ پاره های آن، مانندِ ایرلند شمالی، اسکاتلند و ولز گرفته، تا اقتصاد ورشکسته ی استعماری و ارتش امپریالیستی بزرگ و پرخرج و نهادهای ناکاره و گرفتاری های بزرگ اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی. بحرانی که اکنون روندِ برونرفتن از دایره ی اروپا (بزگزیت) در این کشور پدید آورده است، را می توان از این چشم انداز نیز بررسید.   

***

۵۰۷. انسان و آرزوی زندگیِ جاودانه.

برآُیش شناسان برآن اند که نود درصد از همه گونه های زیستی که از آغازِ برآیش هستی - نزدیک به بیش از سه و نیم میلیارد سالِ پیش تاکنون - برروی زمین برآمده اند، از گستره ی هستی بدر شده اند. انسان بیش از دویست هزار سالِ پیش، از دسته ی انسان – میمون ها جدا شده است و از پنجاه هزار سال پیش به این سو، در شکل کنونی اش زیسته است. تنها پدیده ای که انسان را از جانوران دیگر جدا می کند، آگاهی او از بودن خویش در جهان است. این ویژگی سبب شده است که وی بتواند خود را از جهان جدا بپندارد و زیستبوم خود را در راستای سازگاری بهتر در جهان و ماندگاریِ‌ بیشتر در آن،‌ دگرگون کند. اما آیا این چگونگی می تواند، ماندگاری نسلِ انسان را برروی زمین و یا بر روی سیاره ای دیگر، جاودانه کند؟

جاودانگی‌ِ هر گونه ی زیستی با دو گونه گرفتاری بنیادی روبروست؛‌ زیستی و زیستبومی. نخستین و بزرگترین گرفتاری زیستی این است که زنجیره ی ژنتیک هر گونه ی جاندار،‌عمری برآیشی دارد که با بپایان رسیدنِ آن، ژن هایش توان همگون سازی را از دست می دهند. البته بسیاری از گونه های زیندگان، بسی پیش از رسیدن به پایان زیستِ ژنتیکِ خود، نابود می شوند. اما برای نمونه،‌ اگر بپنداریم که انسان بتواند از همه ی گیرها، گرفتاری ها، کژی ها،‌ مژی ها و دست اندازهای ژنتیک خود در گذارِ تاریخ بگذرد، بی تردید، روزی انرژی رانشی ژن هایش ته خواهد کشید و اندک اندک از گستره ی هستی بدر خواهد شد.

گرفتاری های زیستبومی، آن هایی ست که با زیستبوم جانداران، یعنی زمین و دگرگونی های آن سروکار دارد. بزرگترین گرفتاری های زیستبومی این هاست:‌

1. اگرچه همگون سازی ژن ها پایانمند است، اما خوراک و نوشاک بر روی زمین،‌ بسی پایانمندتر است و زمانی خواهد رسید که دیگر زمین های دایرِ کشاورزی و سفره آب های شیرین زیرزمینی، ناتوان از فرآوردنِ خوردنی و آشامیدنی برای شکم های گرسنه ی جمعیت جهان باشد. دانشمندان آن زمان را سالِ‌۲۱۰۰ میلادی می دانند. از آن پس،‌ گرسنگی و تشنگی، دهان های افزوده را با مرگ خواهد بست. همچنین کمبود فرآورده های سالیانه ی کشاورزی و دامی، هر ساله، انبوهی از آدمیان را از میان خواهد برد. البته شاید این همه، با پیشرفت بیشترِ دانش کشاورزی و دامداری دگرگون شود. چنان باد.

2. آلودگی آب و هوا گرفتاری دیگری ست که اگر جلوی آن گرفته نشود، می تواند ریشه ی بسیاری از جانداران را بکند. از این زوایه، انسان، یکی از آسیب پذیرترین جانداران است. هرزیستبوم، تاب طبیعی ویژه ای در برابر آلودگی ها و آسیب های غیرطبیعی دارد که گذر از آن،‌ زیستبوم را به نقطه ی بی بازگشت می کشاند. یعنی نقطه ای که از آن پس، هیچ راهی برای بازیافت و بازسازی آن زیستبوم، نماند.

3. سنگبارش های آسمانی در گذارِ تاریخِ زمین، هماره این گوی آبی و آبوار را در تیررس خود داشته اند. سالی نیست که گوشه ای از زمین، از سوی کهکشانِ‌ شهابریز، سنگباران نشود. امسال سنگبارشِ زمین در روزهای ۱۱ و ۱۲ ماه اوت،‌ به اوج خود رسید.۱ اما خوشبختانه بیش از نود در صدِ از آنچه از آسمان بسوی ما می آید، در هنگام برخورد با جوِّ زمین،‌ می سوزد و خاکستر و یا آب می شود. آخرین لخته سنگی که گستره ی جّوِ زمین را دراند و در منطقه ی چلایا بینکس در روسیه فرود آمد،‌ نزدیک به هزار و ششصد نفر را لت و پار کرد. آن پاره سنگِ سوزان،‌ اندازه ی ساختمان پلاسکو بود که خوشبختانه در ۲۴ کیلومتری زمین منفجرشد و چون بارشی از سنگ و سنگریزه و خاکستر بخاک نشست. نزدیک به شصت و پنج میلیون سال پیش، لخته سنگی آسمانی که ۱۰ کیلومتر طول داشت،‌ به زمین خورد و بازتابِ آن، روبیدن زمین از بسیاری از گونه های زیستی،‌ بویژه دیناسورها شد. برخوردِ تنها یک ستاره ی دنباله دار به زمین می تواند جلوی تابش آفتاب را برای زمان درازی بگیرد و هوا را با گازهای خفه کننده، تا سال ها آلوده سازد.

4. زمین هر به چند هزار سال یکبار، بناگهان سرد و یا گرم می شود. اکنون ما در دوره ی نیمه گرمی زندگی می کنیم که بسوی هزاره ی یخبندان روان است. دوره یخبندان می تواند بساط کشاورزی و تمدن بشری را برچیند زیرا که دانش انسان هنوز بجایی نرسیده است که بتواند برای جلوگیری از دروه های ابَرسرد و ابَرگرم چاره ای بیندیشد.

5. تا چند میلیارد سالِ‌ دیگر، خورشید،‌ بسی بیش از اکنون فروزانتر و سوزانتر خواهد شد. این چگونگی آب دریاها را هر روز بجوش خواهد آورد و جنگل ها و شهرها و سپس کوه ها را به آتش خواهد کشید و از زمین دوزخی آتشبار خواهد ساخت. انسان برای ماندگاریِ گونه ی خود، هزاران سال پیش از این رویداد، ناگزیر خواهد بود که یا به سیاره ای دیگر بکوچد و یا بتواند زمین را از خورشید دورتر کند.

6. جنگ های سرد و گرم،‌ در سراسرِ تاریخ با انسان بوده است، اما از سده ی گذشته به این سو،‌ دو پدیده ی تازه، یعنی "جنگِ جهانی" و "جنگِ هسته ای" نیز به فهرست کردارهای ویرانگر نهادینه افزوده شده است. با پیدایش بمب های هسته ای،‌ کار بجایی رسیده است که انفجارِ تنها یک بمب اتمی می تواند میلیون ها نفر را در یک آن نابود کند و بیشمارانی دیگر را در سده های پس از‌ آن زودمرگ و جوانمرگ و ناکام و ناکاره کند. این چگونگی در پی جنگ های سرد نیز می تواند رُخ دهد. نگاه کنید به جنگ های نیابتی در سده ی گذشته، مانند؛ ‌جنگِ کره، هند و پاکستان و آتش افروزی های امریکا و شوروی در افریقا و آسیا. پیدایش پدیده های ناخوشایندی مانندِ برپایی حکومت اسلامی در ایران را نیز می توان بازتابی از جنگ سرد گذشته دانست.

7. همه ی این گرفتاری ها، محدودیت هایی ست که اکنون برداشتنی نمی نمایند، اما شاید روزی پیشرفت های دانش،‌ انسان را در چیره شدن برآن ها توانمند کند و انسان، روزی به اَبَرآرزوی دیرینِ خود، یعنی ماندگاری جاودانه در جهان دست یابد؟
...........................................
1. www.scientificamerican.com


***

۵۰۸. شعر

در سنگلاخ‌،
رود،
بی‌ تاب‌ و بی‌ قرار،
غلتان‌ بسوی‌ دره‌ روان‌ است‌.

در جلگه‌،
نرم‌ در جریان‌ است‌.

ای‌ سنگبارِ حادثه‌!
ای‌ سنگبارِ حادثه‌!

***

۵۰۹. تکامل و برآیش: دو گستره ی ناهمپوش

برآیش، دانشی در گستره ی شناسایی و بررسیِ دگرگونی های جانداران تک یاخته ای در دریاهای آغازین و برآمدن آن ها و روی گرداندنشان به شاخه ها، رسته ها، دسته ها و گونه های گیاهی و جانوری تا به امروز است. این دانش با چگونگیِ دگرگونی های زیستی از آغاز پیدایشِ هستی تا کنون سروکار دارد. برآیش شناس نمی پرسد که هستی چیست؟ یا آن که چرا و یا چگونه پدید آمده است؟ او تنها با دگرگونی های گونه های زیستی،‌ از سه میلیارد سالِ گذشته تاکنون،‌ سروکار دارد.

برآیش درباره برآمدن است. اما "تکامل"،‌ گفتمانی درحوزه ی "رفتن" و "رسیدن". برآیش شناس می پرسد؛ چگونه گیاهان و جانوران به اینجا و اکنون رسیده اند و ریختِ کالبد زیندگان و ساختار ذهنیِ جانوران، برای چه این گونه است، که هست؟ اما تکامل گرا، با این مقوله که انسان و جهان به کجا باید بروند و یا می توانند بروند، سروکار دارد. حوزه ی کارِ برآیش شناس، گذشته و اکنون است، اما گستره ی کارِ تکامل گرا،‌ آینده. پس این دو، با دو گستره ی ناهمپوش سروکار دارند. برآیش شناسی، چشم اندازی علمی دارد و با جهان عینی، یعنی فسیل های گیاهان و جانوران، کالبدِ جانداران، شیوه ی پیکربندی،‌ ساختار ژنتیک و زیستبوم زیندگان سروکار دارد و با پژوهش های آزمایشگاهی و میدانی به پیش می رود.

اما تکامل گرایی، مفهومی ذهنی ست که در پرتو ایمان و یا ایدئولوژی سیاسی شکل می گیرد و با فردای جانداران و جهان سروکار دارد. تکامل گرا، انسانی آرمانشهری ست و خوش می دارد که جهان آغاز و پایانی داشته باشد. از اینرو آن را چنان می پندارد که بتواند در راستای آرمان های دینی و یا سیاسیِ خود معنادار کند. او در خیالِ خود، در پی انسانی کردن جهان است. تکامل گرایی، با تنِ انسان که از دیدگاه او "نفس"، خوانده می شود، کاری ندارد و هدف اش پالودن "جان" و به پرواز درآوردنِ آن بسوی جانان که همانا پرودگاری پاک و کامل است، می باشد.

برآیش شناس در جهانی می زید که کسی، چیزی از آغاز و پایان آن نمی داند. او نمی داند که هستی از کجا آمده است و به کجا می رود. او با گفتمان هایی مانند؛ "رفتن" و "رسیدن" و "شدن" نیز بیگانه است و آن ها را مفهوم هایی ذهنی می داند. اما تکامل گرا، جهان را از چشم اندازِ دینی و یا ایدیولوژیکِ خود، با آغاز و پایان و با حساب و کتاب و نیز، با ذاتی هوشمند و هدفمند می انگارد. او در دلِ هر ذره، "نورِ معرفت"، می بیند و خود را با همه ی پدیده های جهان آشنا می پندارد و در خیالِ خود، با آن ها خویشاوندی ازلی و ابدی دارد. داستان آفرینش از دیدگاه تکامل گرا، برای بسیاری از مردم، کامل و شیرین و دلگرم کننده می تواند باشد. اما چشم اندازِ برآیشی، روایت ناتمامی از دگرگونی های بی هدف و بی معنا، در واکنش به طبیعت کور و سرد و بی پایان نماست.

این گونه است که در فهرست گفتمان های زیستی، هم "تکامل" داریم و هم "برآیش". اما این دو در دو حوزه ی ناهمپوش و ناهمایند، در دو دستگاه نگرشیِ ناسازگاز با یکدیگر شکل گرفته اند و با هم بیگانه اند. یکی رشته ای علمی درزمینه ی روندهای زیستی، از آغازِ پیدایشِ هستی تا به امروز است و دیگری گفتمانی دینی و آرمانخواهانه در راستای رستگاری انسان. یکی او را گونه ای از گونه های بی پایان نمای جانوری می داند که می آید و می زید و ژن های خود را به آیندگان می سپارد و می رود. دیگری، انسان را نماد و نماینده ی خدا برروی زمین می پندارد که تشنه ی رسیدن به ذاتِ پاک قدسی خویش است.   

***

۵۱۰. ما ژن های خــندانیم!

پُزِ" ژنِ خوب" دادن چندیست که در ایران، در میان آقا زاده ها در جمهوری اسلامی بالا گرفته است و خانم زداه ها را نیز وارد گودِ ژن پروری کرده است. فشرده ی سخنان این خود- نخبه- خوانان این است که چون ما پدرانی "عالم" و مادرانی "ژن ده"‌ داریم، در بازارِ کار نیز از دیگران برتر و سرتریم! در این راستا، بتازگی، نعیمه اشراقی، نوه ی خمینی در گفتگویی با روزنامه شرق، از شجره نامه ی خودش در این باره، گفته است که؛‌

"من پیش از این هم گفته ‌ام که مادربزرگم یک قاجارزاده بوده، پدربزرگشان از اهالی دربار قاجار بوده و از یک خانواده کاملا اشرافی بوده. به دلیل همین حرف‌ ها به من اعتراض شد من در جواب گفتم که نمی‌توانم به جز حقیقت را بگویم و به نظرم حقیقت مشکل ‌داری هم نیست، حتی خود امام هم پدربزرگشان حاکم بودند و از خانواده ثروتمندی بودند، اما امام به دلیل اینکه شخصیت عرفانی داشتند و همیشه به دنبال خودسازی بودند شرایط خاصی داشتند. به‌عنوان مثال من شنیده‌ام آن ۱۵سالی که در نجف تبعید بودند فقط یک نوع غذا می‌خوردند آن هم آبگوشت بدون گوشت بود."۱

سخن درباره ی "ژن"، به گونه ای که آقازاده ها از آن گفته و یا نوشته اند،‌ چنان ابلهانه است که چیزی در پیوندِ با آن نمی توان گفت و نوشت. اما سخنان نوه ی امام، بیش و پیش از آنکه چیزی از این"بحثِ شیرینِ" را در خود داشته باشد، گواه روشنی بر شکستِ جمهوری اسلامی خمینی، ناگارگی نهادِ آموزش و پرورش در آن جمهوری و نیز فقر اندیشگی در گستره ی همگانی آن نظام است. خمینی آمده بود تا فرهنگ کاخ نشینانِ طاغوتی و مصرف پرستی و فخرفروشی را ریشه کن کند و "قسط" و "عدل" اسلامی را در میان مردم بگستراند. حالا نوه ی خودش با افتخار می گوید که حضرت امام خودش از نسل طاغوت بوده است و در بیت او چند طاغوتی دیگر هم بوده اند!
.........................
narsis12rahbar.blogfa.com


***

۵۱۱. ژن های خـندان!

" ما ژن های خندانیم"،
پولـدارانِ ایـرانـیم
"ما سرزمینِ خود را"،
چون گاو، می دوشانیم

ما آی کیو تباریم
کلاسِ بالا داریم
حق طبیعی ماست
اگر سوارِ کاریم

با حال و تیپ و توپیم
همه توی یک کلوپیم
تو بیزنس و تو سوبسید
تو کیکِ زرد و سوپیم

ایثار شیوه ی ماست
رسم همیشه ی ماست
این جنسِ باستانی
در خرده شیشه ی ماست

ما باید بهتر باشیم
سربازِ رهبر باشیم
در پشتِ رهبر خود
باید سربر در باشیم



یـادداشـت‏ های شـــــبانه: (۷۶)
www.akhbar-rooz.com

نوشته های دیگر:
www.tribunezamaneh.com


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۲)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست