یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

تولّدی دیگر


بهمن پارسا


• پنهان از چشم همه قوطی واکسم را که بنوعی صندوق پس اندازمن بود برداشتم و رفتم داخل مستراح در گوشه ی حیاط وبه سرعت موجودی ام را شمردم ،بیست و یکریال. پول زیادی بود. برای من خیلی هم زیاد بود. شاید محصول هفته ها پیاده رفتن به مدرسه و نگاه کردن و نخوردن و حسرت کشیدن! امّا اینک این پول میتوانست فردا صبح مرا ببرد به گورستان "ظهیرالدوله" ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
چهارشنبه  ۲۹ شهريور ۱٣۹۶ -  ۲۰ سپتامبر ۲۰۱۷


 یک موقعی من و چند تن از دوستان برنامه یی داشتیم از این قرار که هر از گاهی آنها که خط و ربطی دارند از روی نوشته و آنها که دمی گرم و دلنشینن دارند بطور شفاهی خاطرات خویش رادر جمع دوستان بیان کنند بین ما خسرو "آنچه خوبان هم دارند" را تنها دارد هم خوب مینویسد و هم خوب وخوش ادا میکند. این خاطره را او در یک شب سرد زمستان گذشته برای ما از روی نوشته خواند. هرکجا هست پایا و برنا باد.
زمستان فصل ِ نجیبی است. فصل شرم وآذرم و هرچه به خویشتن نزدیک بودن. حتّی بی بالا پوش ودر اوج سرما آدم در خود می پیچد و با خویش تنگتر در گیر میشود. زمستان فصل ِ نجیبی است، یا که من آنرا نجیب میدانم.
هنوز چهارده سالگی به پایان نرسیده بود که با شعری آشنا شدم که از شاعرش فقط اسمش را شنیده بودم، فروغ فروخزاد، همین وبس. کلّ آن شعر را -از بس خوانده بودم- از بر داشتم:ترا میخواهم و دانم که هرگز / بکام دل در آغوشَت نگیرم… در این شعر حزنی بود و هست که از همان روزها به محض ترنم و یا خواندن آن بیاد میاورم که چه حرفها در آنروزها در باره ی شاعرش گفته نمیشد. نه، منظورم اهل ذوق و دانش نیست یا مردم ادیب و درد آشنا و ، غرضم کسانی است از قبیل لکّاته ها و رجّاله که در محیط زندگی ِ اطراف من و محلّه ی کودکی ها و نوجوانی های من تعدادشان نه اینکه کم نبود، بلکه به وفور همه جا ریخته و پاشیده بودند. من فروغ را نمیشناختم، ابدا و اصلا، هیچ شعری ، مطلبی و یا سخنی از وی نخوانده بودم، نه اینکه چهارده سال بیشتر نداشتم! ولی از لکّاته ها و رجّاله میشنیدم و به وفور هم می شنیدم، که، "زنیکه پالونش کجه" ویا " این خواهر برادرا همشون اینجورین" ویا " جندگی مگه شاخ و دم داره؟! شوور و بچّشو ول کرده رفته یه گردن کلفتو گرفته لای لنگش" .
اینها خوبترین آن حرفهاست، و از کثافات بیش از اینش میگذرم ،چرا که زمان حرفهای بسی گرانبها در باره ی وی در چنته داشت و هنوز دارد، که گفت و بازهم تا زمان هست خواهد و خواهند گفت. در همان شعر گفته بود: در این فکرم که در یک لحظه غفلت/ از این زندان خامش پر بگیرم…. در این فکرم من و دانم که هرگز/مرا یارای رفتن زین قفس نیست! ولی شد و رفت و ستاره شد.
روز دوشنبه ۲۴ بهمن ۱٣۴۵ من یکهفته بود که شانزده ساله شده بودم. دانش آموز دبیرستان شرف تهران. روزی سرد و خاکستری یک روز کاملا بهمن ماهی ، کلّه ی سحر باید راه میافتادم که پای پیاده مسیر خانه تا مدرسه را طی کنم ومیکردم و چه عذابی بود این مسیر طولانی در آن سرمای لاکردار و بی مروّت. هرچه تندتر میرفتم مسیر دراز تر میشد. درختهای چنار لخت و عور، کلاغهای سیاه و بی حوصله که گویا نمیباید پرواز میکردند و هرجا تیر چراغ برق یا چراغهای راهنمایی وجود داشت دورهم جمع شده و بیصدا مثل مجسّمه فقط به دور دستها نگاه میکردند. از کبوتر ها کمتر اثری میدیدی مثل این بود که به مرخصی رفته باشند. بعضا سارانی در آسمان چرخی میزدند ولی نه در دسته های پر وپیمان. من میرفتم به هر حال پیش از ساعت هشت ونیم به مدرسه رسیدم. درد اینجا بود که ساعت یازده ونیم به محض تعطیل نیمروزی میباید که این مسیررا دوباره تا خانه گز میکردم که نهاری کوفت کنم و بازهم برای دوساعت بعداز ظهر به مدرسه برگردم. وباور هم کنم که علم بهتر است! مرده شور ببرد علم اینطوری را. کفش سوراخ، شلوار ناموزونِ گشاد، تن پوش نا مناسب و دست و پای یخ بسته، سگ رید به این علم . ومن با ثروت که سهل است ،حتّی با وعده یی شکم سیر و تن گرم کهکشانها فاصله داشتم. وراهی دیگر در آن احوال متصّور نبود. آنروز بعد از اتمام ساعات بعد از ظهر مدرسه که طبعا هوا سرد تر هم شده بود با خود گفتم بهر شیوه باشد باید که برای رفتن به خانه اتوبوس سوار شوم، دزدکی ، زورکی ، حقّه بازی ، التماسی امّا نه. در ایستگاه شلوغ اتوبوس ایستادم و همینکه اتوبوس شرکت واحد رسید، تر و فرز لابلای جمعیت خود را داخل کردم و همان ته اتوبوس ایستاده از گرمای جانبخش و بوی تن و دهان و نفسهای مردم سرمست شدم. ساعت حدود پنج ونیم بعدازظهر بود، هوا کم کم رو به تاریکی میرفت و مردم نیز اغلب راهی خانه هاشان بودند، مثل هرروز عصر. در ایستگاه ترجمان، دوسه تن جوان حدودا بیست ساله سوار شدند و به وضوح اشفته به نظر میرسیدند. آنها همان ته اتوبوس ایستادند و شنیدم که میگویند: باور نمیکنم کار ساواک باشه، ولی حتما مرده، تصادف کرده … از ماشین پرت شده بیرون… مثل اینکه درجا مُرده… چه مصیبتی، تازه داشت میشکفت، آخه سی و دوسالم شد سن! من خیال میکردم از رفیقی ،آشنایی و یا کسی نزدیک سخن به میان است، یکی از آنها گفت : ولی هنوز خبر به روزنامه ها نرسیده، شایدم رسیده و نمیخان اعلان کنن. دیگری گفت: مگه میشه امکان نداره دیگه همه ی شهر فهمیدن. و یکی از ایشان با صدایی بغض آلود گفت بالاخره "از این زندان خامش" پر گرفت. به شنیدن این کلام برای اوّلین بار در زندگی احساس کردم و فراموش نمیکنم آن لحظه را، که چیزی در درون من از اوج به قعر بی نهایت گودالهای عالم فرو ریخت. من آن شعر را میشناختم ،همه ی ابیاتش را و میدانستم از شاعری است بنام "فروغ فرخزاد"، هرچند هیچ چیز در باره اش نمیدانستم، ولی بخاطر داشتم حرفهای لکّاته ها ورجّاله ها را در باره اش! غرق سخنان آن جوانها بودم و خیالات پرت وپلای خود که شنیدم پارکابی-شاگرد شوفر- گفت یاعلی داداش آخر خطه ...ومن با سنگین ترین اندوه عالم در آن لحظه میباید بود که در سرمایی تن سوز پیاده بروم بطرف خانه. باور نمیکردم که من در طول راه در کار گریستن بر کسی هستم که نمیشناسم. و این فقط اثر آن شعر بود بخصوص آنجا که گفته بود:اگر ای آسمان خواهم که یکروز/از این زندان خامش پر بگیرم/ به چشم کودکی گریان چه گویم…. و من سخت تر میگریستم. نمیدانم چقدر طول کشید تا به خانه رسیدم ، ولی همینکه از در وارد شدم داد و هوار از طرف بلند بود که ، معلوم هست کدوم گوری بودی، چه گهی میخوردی ، میخاستی حالام برنگردی، ولگرد بی سرپا، چرا ریختت اینطوریه کتکت زدن؟! چرا گریه کردی ؟و یک مثنوی از این ادبیات لطیف و دلنواز و من فقط با گریه نگاه میکردم و در نهایت گفتم ، مادر هوشنگ سنگگی مرده رفته بودم در خونشون. همین . و آنشب را سر بی شام بر بالین گذاشتم و تا صبح آرام آرام گریستم.
روز بعد در جزییات ِ جریان مرگ فروغ قرار گرفتم و اینجا وآنجا در روزنامه های مختلف عصر و رادیو بیشتر و بیشتر با فروغ اشنا شدم. عصر آنروز دیگر میدانستم که فردا پیکر فروغ را در گورستان ظهیر الدوله، که ابدا نمیدانستم کجاست به خاک خواهند سپرد. تنها گورستانی که من شناخته بودم "ابن بابویه" بودکه میدانستم پدر بزرگم آن جا مدفون است و گاهی برای دیدار گورش به وضعی شبیه پیک نیک در تابستانها بهمراه بزرگترها به آنجا رفته بودم. برای جبران گند کاری دیروز ، آنروز هرچه سریعتر به خانه رفتم. هیجکس در خانه ی ما در مورد فروغ و مرگ او حرفی نمیزد. اصلا کسی اورا نمیشناخت که حرفش را بزند. در نهایت شنیدم که میگویند، ای بابا آخر و عاقبت فاسق بازی همینه دیگه!
گوش من به این حرفها بدهکار نبود. پنهان ازچشم همه قوطی واکسم را که بنوعی صندوق پس اندازمن بود برداشتم و رفتم داخل مستراح در گوشه ی حیاط وبه سرعت موجودی ام را شمردم ،بیست و یکریال. پول زیادی بود. برای من خیلی هم زیاد بود. شاید محصول هفته ها پیاده رفتن به مدرسه و نگاه کردن و نخوردن و حسرت کشیدن! امّا اینک این پول میتوانست فردا صبح مرا ببرد به گورستان "ظهیرالدوله" راهش را پیدا میکردم و میرفتم تا در مراسم خاکسپاری فروغ شرکت کنم! امروز که به آن لحظه ها می اندیشم باور دارم که هیچکس، یعنی هیچکس نمیتوانست مانع اینکار من بشود. کوهی بودم بلند از اراده و عمل . همانشب پولم را جایی در پاشنه ی در ورودی جا سازی کردم که وقت خروج ازمنزل بردارم و کسی متوّجه این حرکتم نشود. شب را در نهایت بی تابی و تظاهر به آرامش و درسخوانی گذرانیدم. صبح روز بیست و ششم بهمن که چهارشنبه روزِ سردی بود و گاهی باران نم نم و بعضا ذرّات ِ برف در هوا میپراکند به شیوه ی معمول نانی سق زدم و چای شیرینی رویش و راهی مدرسه شدم. یعنی اهل خانه خیال کردند راهی مدرسه هستم. گفتم خوب خیال کنند ، عیبی ندارد. به فرض هم که کندش در بیاید چیزی بد تر از اینکه هست نخواهد شد. من فرزند رنج و بی مهری هستم و اینهم روی همه ی آنها.
مبصر کلاس ما در آنسال جوان محترمی بود از خانواده یی فرهیخته ، اهل ادب و هنر و ضرب را به خوبی مینواخت و در یکی دو جشن مدرسه هنرش را به نمایش گذاشته بود. واقعا که مبصری برازنده اش بود، بنوعی مدیر بود و شخصیتی احترام برانگیز داشت. اولیا مدرسه و آموزگاران نیز ویرا محترم میداشتند. تنها دانش آموزی بود که ساعات زبان انگلیسی از کلاس معاف بود. وی دریکی از کلاسهای وابسته به انستیتو گوته زبان آلمانی میاموخت! چرایی اش اینکه والدینش قصد داشتند ویرا برای ادامه ی تحصیل به اتریش بفرستند. من به این جوان شریف گفته بودم که آنروز غیبت میکنم و علّتش هم اینست، یعنی حضور در مراسم خاکسپاری فروغ. اگر میسر است غیبت مرا رد نکند و اگر هم نشد نقلی نیست. چهارشنبه ها ساعت اول درس هندسه بود و آقای فریبرز، که حتّی اسمش رعب انگیز بود، دوساعت بعد شیمی بود و آقای فریس، که اگر سر حال نبود جهّنم از کلاس او دلپذیر تر بود. مبصر خوب ما بعد از شنیدن حرف من گفت: کاش منهم میتوانستم ، کاش منهم این شهامت را داشتم، و با تو میآمدم، ولی یک قول بتو میدهم اگر فریبرز و فریس ، حضور و غیاب نکنند، و به نحوی اسمت مطرح نشود من به دفتر گزارش نمیدهم، ولی فقط و فقط همین یکمرتبه.   ومن ناگهان گونه های اورا بوسیدم. و اشک ریختم. او هم چشمی تر کرد.
برای پیدا کردن جای و محّل گورستان   ظهیر الدوله بهترین منبع باجه ی بلیط فروشی شرکت واحد بود و کسی که آنجا مینشست. نبش خیابان منیریه درست قبل از خیابان امیریه ،نزدیک دبیرستان رهنما باجه یی بود.    ساعت هشت و نیم صبح بود که به آن باجه مراجعه کردم و به مرد بلیط فروش گفتم که میخواهم بروم به گورستان ظهیر الدوله و چه باید بکنم.   مرد سری سری نگاهم کرد و با تنبلی وبی حوصلگی ناشی از خماری و یا شاید نمیدانم بد خوابی شب پشین ، گفت ، میری چهارراه پهلوی ِ بالا اتوبوس فوزیه رو سوار میشی ، پیچ شمرون میایی پایین نبش ِ جاده ی قدیم سوار ِ اتوبوسای تجریش میشی ، تجریش که رسیدی باز از یکی بپرس ، حالیت شد؟! گفتم، آره فهمیدم. روز ِ سردی بود ، وقاعدتا برای من باید سرد تر می نمود ولی من کمتر از هر روز سردِ دیگر احساس سرما میکردم. مسیر سه راه منیریه/امیریه را تا چهار راه پهلوی به سرعت طی کردم و آنجا از کسی سراغ اتوبوس فوزیه را گرفتم و بلیطی تهیه کرده در ایستگاه ِ نه چندان شلوغ منتظر شدم. طولی نکشید یکی از آن اتو بوسهای قرمز رنگ دو طبقه رسید و از شاگرد شوفر پرسیدم ، آقا میرین فوزیه ؟ و مرد گفت ،آره بیا بالا. تا پیچ شمیران بار ها به شاگرد شوفر گفتم ، آقا من پیچ شمرون پیاده میشم! و اوهم سری تکان میداد که یعنی ، فهمیدم.باین شیوه بود که با دو اتوبوس سواری دیگر رسیدم به میدان تجریش. دیدن چند پاسبان شهربانی قدری باعث تعجّبم شد و حتّی قدری ترسیدم، خیال کردم اگر مرا ببینند خواهند دانست که به مدرسه نرفته ام وسعی کردم به آنها نزدیک نشوم. برای پرسیدن از محل گورستان نمیدانم چرا ولی قهوه خانه را مناسب ترین جا دانستم و رفتم داخل یک قهوه خانه و از همان کسی که پای دخل نشسته بود پرسیدم چطور میتوانم به گورستان ظهیر الدوله بروم، و مرد گفت همینطوری یه راس برو اونطرف ِ میدون خیابون ِ در بندو بگیر و برو تا برسی به امامزاده قاسم ، جعفر آباد ، قبرسون همونجاس.   حالا دیگر ذرّات یخ بسته ی باران به دانه های اوّلیه ی برف تبدیل میشد و برفی خجالتی در کارِ بارش بود و با باد در فضا میچرخید. راه ِ گورستان طولانی تر از آن بود که مرد قهوه چی گفته بود. و سربالایی تندی که آدمی را خسته میکرد و من امّا فارغ از این عالم میرفتم و میرفتم و بالاخره بعد از مدّتی که هنوز هم بنظرم طولانی است به گورستان رسیدم. باور نمیکردم که پیش از من اینهمه آدم آنجا آمده باشد. امّا دروازه ی گورستان باز نبود و من خیال کردم که مراسم خاکسپاری انجام شده و چه خوب که اینطور نبود. من ساعت نداشتم و نمیدانستم چه وقت روز است ولی مردم حاضر غر میزدند که : مثلا بنا بودساعت ده اینجا باشن ! و نتیجه میگرفتم که ساعت از ده گذشته . شنیدم که کسی گفت بابا ظهر شد.   و همین موقع بود که آمبولانس مخصوص حمل جنازه که سفید رنگ هم بود رسید و همهمه در گرفت که : اومدن ، رسیدن، جنازه رو آوردن ! ومن به ناگه شروع کردم به های های گریستن، گریستن برای زنی که تا روز دوشنبه ی گذشته نمیشناختم و امروز در خیل عزاداران سیاهپوشی بودم که هیچ مناسبت با ایشان نداشتم ولی مثل اغلب آن مردان ریش و سبیل دار و وزنان سیاهپوش به ظاهر خیلی موقّر و محترم ،میگریستم. رفتن به داخل گورستان آسان نبود من داخل شدم، و میدانستم هیچکس جلو دار من نخواهد بود. لای گل و شُل با آن کفشهای زهوار دررفته و پاره پاره خویش را به هر سو میکشیدم.   در جایی مردی بلند قد و اندکی سیه چرده با عینکی ذرّه بینی و سبیلی پر پشت و مو هایی آشفته به کسی گفت: حواسِت به اخوان باشه وضعش خیلی خوب نیس!   و در گوشه یی دیگر مردی متوّسط القامت با موهایی بلند و پریشان و سبیلی تُنُک به شیوه ی دراویش با صدایی که از زور نازکی به گوش من زنانه میرسید میگریست و حرفهایی میزد که من چندان درک نمیکردم. از چهار زن که بیش از همه به قبر و تابوت نزدیک بودند من دو تن را خواهران ویا خواهر ومادر قلمداد کردم . همه به طریقی در مورد فروغ حرف میزدند. کسی به کسی گفت ، صادق ، صادق جان آرام بگیر، نمیخام بگم راحت شد… ونتوانست ادامه بدهد و بغضش ترکید. قیافه ی یک نفر از آن مردم هرگز و هیچوقت از نظر من پاک نشد، مردی بود با قدی کوتاه مو های به شدت پر پشت و سیاه و سبیلی که از میان آن یک پارگی بد التیام یافته به چشم میخورد ، او یکی از کسانی بود که به محض رسیدن آمبولانس هنگام بیرون آوردن تابوت شانه بزیر آن داد و فروغ را برای خانه آخر بدوش کشید. آنروز نمیدانستم کیست. ولی خیلی بعدها در پاریس دیدمش و دمخورش شدم و باز خیلی بعدها در "پرلاشز" به دیدارش رفتم ولی گریه نمیکردم و پر از سربلندی بودم از اینکه او را شناخته ام. همینطور که تابوت روی شانه میرفت کسی به آن مرد به ترکی گفت : غولام گَه بو یانا کیشی قوی منده … بقیه اش را صدای صلوات مردم و داد و قال عزا داران نگذاشت بشنوم.
خاک را که روی جنازه ریختند ، در خیالم به جنازه گفتم، بانوی محترم، راحتی شدی ، تو از دست لکّاته ها و رجّاله ها راحت شدی ، تو چه میدانی که در باره ات چه میگفتند، نه تو چه میدانی؟! و های های گریه میکردم. در این موقع دیگر وقت بدورد و ترک گورستان رسیده بود. در خیال بودم که بعد از رفتن مردم قدری بیشتر بمانم و به دلی راحت گریه کنم که مردی عینکی با سبیلی نازک ، قدی بلند و سر و وضعی محترمانه به من گفت، آقا جان شما با کی اومدی اینجا، . من خیلی ساده گفتم ، با خودم! مرد گفت ، ببین باباجون من پورمندم، خبر نگار اطّلاعات میخام چن کلمه باهات حرف بزنم ! وقتی در صورت من ناباوری صادقانه ی مرا دید ، گفت، ببین پسر جون من جدّی میگم اینه ها اینم کارت خبر نگاریم! و کارتی به من نشان داد که اگر هم واقعی نبود من نمی فهمیدم.   گفتم خوب بپرسین و قدری سئوال وجواب شد و در پایان گفت شاید دوشنبه دیگه ی چاپ بشه ، مواظب خودت باش. دیر وخته برو خونه تون، برو بابا جون.
روزبعد وقتی به مدرسه رفتم شدیدا دلهره داشتم که مبادا غیبتم لو رفته باشد. ولی خوشبختانه اینطور نشده بود. مبصر محترم و نازنین ما وقتی مرا دید سریعا به طرفم آمد و گفت مدرسه که تعطیل شد من باهات میایم تا تو راه خونه همه چی رو برام تعریف کنی! پنجشنبه روزی بود. مدرسه ها نیمه روز بودند. من ومبصر در مسیری غیر از خانه ی هردوی ما در منیریه و سپس امیریه به طرف سپه راه افتادیم و من با بغض و گریه آنچه را دیده بودم برایش حکایت کردم. به سپه که رسیدم برگشتیم و راهی جنوب شدیم در سمت ِ پل امیر بهادر و قلمستان تا هرکسی به خانه ی خودش برود. قبل از اینکه از یکدیگر جدا شویم من از وی تشکّر کردم که کمکم کرده و او از کیفش یک بسته ی کوچک بیرون آورد به من داد وگفت مبارک باشه تو خونه وازش کن!
به محض جدا شدن از یکدیگر من در همان خیابان امیریه قبل از چهار راه معّز السلطان بسته باز کردم، و این به صلاح من بود، چرا که توضیح اینکه آن بسته چیست، از کجا آمده، چه کسی داده و این قبیل استنطاقات را در خانه نمیتوانستم از عهده برآیم. وقتی بسته را باز کردم کتابی بود ، با عکسی از نیمه ی صورت فروغ و عنوان" توّلدی دیگر"   از انتشارات "مروارید" در اوّلین صفحه ی بعد از جلد این نوشته با خطّی خوش دیده میشود و هنوزهم دیده میشود" به عنوان یادگار به کسی که فروغ رابیشتر از من دوست دارد." د.م
ومن شعر فروغ برا آنچه که بیش از آن است که هست و شخصیّتش را برای آنکه بیش از آن است که میشد بود دوست میدارم و مبصر ما نازنین ما نیز در این مورد حق داشت و دارد.

مریلند ۱۵ سپتامبر ۲۰۱۷


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست