یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون  
   

یـادداشـت‏ های شـــــبانه: (۷۶)


ابراهیم هرندی


• با آغاز دوران روشنگری،‌ دستاوردهای علمی کسانی مانندِ کوپرنیک، گالیله و نیوتن،‌ دستِ خدا را اندک، اندک از جهان کوتاه کرد. نیوتن نشان داد که جهان مانند ساعت کار می کند و هر ثانیه،‌ در پی ثانیه دیگر،‌ به شیوه ای مکانیکی می رود و بدینگونه، ماه بدور زمین و زمین بدورِ خورشید می چرخد. این چگونگی، همراه با دستاوردهای چارلز لایل در زمین شناسی و چارلز داروین در زیست شناسی،‌ در پنداره ی ذهنی انسانِ درس خوانده ی اروپایی، سیاهچالی به اندازه ی بزرگی خدا - پس از فروافتادن او از جایگاه آسمانی اش - پدید آورد. این رویداد،‌ نگرش شاعرانه ی انسان از جهان و هستی را از او گرفت. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
شنبه  ۴ شهريور ۱٣۹۶ -  ۲۶ اوت ۲۰۱۷


(این بخش از یادداشت های شبانه را پیشکش می کنم به داریوش آشوری. با آروزی بهبودی هرچه زودتر او و تندرستی و شادکامی اش.)

ابراهیم هرندی


۵۰۰. گذار از شرق ‌به ‌جهانِ سوم‌

گفتمانِ "گذار از شرق‌ به‌ جهانِ سوم"، اندیشه ‏فلسفی بسیار ژرفِی از داریوش آشوری، اندیشمند بزرگ روزگار ماست. فشرده این گفتمان این است که ما شرقیان که روزی خود را در مرکز جهان هستی می ‏انگاشتیم، اینک به پیرامون جهانی به مرکزیت غرب پرتاب شده ‏ایم و این جابجایی، جان و جهان ما را با بحران بسیار ژرفی رویارو کرده است. به گفته خود آشوری:
"مفهومِ غرب ‌زدگی‌ برای‌ من‌ همچنان‌ مفهومی‌ ست‌ روشنگرِ وضعِ تاریخی‌ ما. یعنی‌ وضعِ گذار از جایگاهِ تاریخی‌ ـ جغرافیایی ‌یِ اسطوره ‌ای‌ ـ افسانه ‌ای‌، در مرکزِ جهان‌ ــ که‌ ویژگی‌ همه ‌ی‌ تاریخ ‌های‌ اسطوره ‌ای‌ ـ افسانه ‌ای ‌ست‌ ــ به‌ جایگاهِ تاریخیِ پیرامونی‌ در بسترِ تاریخِ جهانی‌ با مرکزیتِ غرب‌ و از جغرافیای‌ افسانه ‌ای‌ به‌ جغرافیای‌ پیموده‌ شده‌ و سنجیده‌ به‌ دستِ اراده‌ ی‌ جهانگیر و ذهنیتِ علمی‌ مدرن‌، که‌ نخست‌ در غرب‌ پدیدار شده‌ است‌. من‌ این‌ گذار را زیرِ عنوانِ «گذار از شرق‌ به‌ جهانِ سوم‌» فرمول ‌بندی‌ کرده ‌ام‌. این‌ گذار، که‌ افقِ جهان ‌نگری‌ و بنیادهای‌ فرهنگی‌ دیرینه‌ را به‌ پرسش‌ می ‌کشد و به‌ بحران‌ دچار می‌ کند، ناگزیر روان ‌پریشی ‌آور است‌، خواه‌ از سرِ غرب‌ شیفتگی‌ باشد خواه‌ غرب ‌گریزی‌ یا غرب‌ ستیزی‌. گرفتاری‌ در چنگالِ عقده ‌های‌ حقارت‌ ــ که‌ زاینده ‌ی‌ انواعِ مگالومانیاها و مالیخولیاهای‌ تاریخی‌ نیز هست‌ ــ از پی‌ آمدهای‌ آن‌ است‌. چنین‌ وضعِ روانی‌ یا نگاهِ حسرت‌ به‌ غرب‌ دارد یا نگاهِ نفرت‌. ما هنگامی‌ از چنین‌ بیماری‌ روانی‌ ـ فرهنگی‌ آزاد خواهیم‌ شد، یعنی‌ از «غرب ‌زدگی‌»، که‌ از آن‌ نگاهِ حسرت‌ و نگاهِ نفرت‌ رها شویم‌، و همچون‌ انسان‌ آزاد و مسوول‌، جایگاهِ پیرامونی‌ خود را در متن‌ تاریخِ جهانی‌، با همه‌ کم‌ـ وـ کاستی ‌ها و کج‌ـ وـ کولگی‌ های ‌اش‌، بتوانیم‌ به ‌روشنی‌ بازشناسی‌ و تعریف‌ کنیم‌. برای‌ چنین‌ فهمِ تاریخی‌ ناگزیر باید به‌ سیرِ هبوطی‌ « از شرق‌ به‌ جهانِ سوم‌» پایان‌ بخشیم‌ و از نظرِ شیوه ‌ی‌ نگاه‌ به‌ تاریخ‌ و افق‌ فهم‌ تاریخی‌ غربی‌ شویم‌، یعنی‌ معنای‌ ابژکتیویسمِ علمی‌ و فلسفیِ مدرن‌ را درک‌ کنیم‌."

به گمان من، این گفتمانِ آشوری، نمونه ‏ای از اندیشه ی فلسفی‏ بومی ست. اکنون دیگر نمی ‏توان گفت که ما فیلسوف نداریم و کسی سخن تازه ‏ای در این گستره نیاورده است. اندیشه فلسفی پخته و جاافتاده یعنی همین. البته در فرهنگ بحران زده و پیرامونی ما، اندیشه‏ های ژرف و گران خریداران زیادی ندارد. بازار فرهنگ بحران زده و پیرامونی، بازار هیاهو و هوچی ‏گری‏ ست. اندیشمند در چنان سرزمینی، "در وطن خویش غریب" است. فرهنگ پیرامونی، فرهنگ ارج گذاری بر کوشش ‏های اندیشمندان ژرف اندیش و خاموش نیست بل، که فرهنگ بندبازان و باندسازانِ خود گزین و هوچی ست. فرهنگ آدمک ‏های ماسک زده ی باسمه ‏ای که از روشنفکری، تنها در پی آجیل آن هستند. فرهنگ بازیگرانِ "همیشه در صحنه".

***

۵۰۱. فرهنگِ پُست مدرن

از آغازِ دوران روشنگری تا دهه ی دومِ سده ی بیستم میلادی، هنر در بسیاری از فرهنگ های اروپایی، برای درس خوانده ها،‌ خاستگاهِ زیبایی پنداشته می شد و ارزشی همسنگِ حقیقت و راستی داشت. اما با پیدایش چشم اندازِ فرهنگیِ‌ فراگیرِ تازه ای که "پُست مدرن" نام گرفته است، همه ی حوزه های فرهنگی، از سیاست،‌ اندیشه،‌ فلسفه و هنر گرفته تا شهرسازی،‌ کتابخوانی،‌ مبارزات زنان و حتی جهانگردی و سفرنامه نویسی، دستخوش دگرگونی هایی بسیار ژرف و پیش بینی ناپذیری شد که برخی از رفتارها و کردارهای شهرنشینان را نیز دگرگون کرد. در پیوند با هنر، نوآوری و زیبایی که از ویژگی های هنر بود، جای خود را به "یادآوری" و "شگفتی" داد. از آن پس، هنر بجای خیال انگیزی و شکوفاندنِ حس زیبایی در ذهن انسان،‌ گستره ی "شوکه کردن" و "تکان دادن" شد و نیز سکوی نمایشِ بُرّه هایی از زندگی روزمره. چنین شد که نقاشی، از زیبایی تهی شد، شعر از زبان و زیبایی و معنا بُرید، داستان از شکل روایی افتاد و گزارش زبانی روزمرگی شد،‌ فیلمِ خوب، سکانس های بی پیوندِ کلیپ های هذیانی و معناگریز گردید،‌ شهر، بیغوله ای برای اسکلت های سردِ سیمانی و خیابان ها و تونل های پرهیاهو و هراسناک شد و هر تن،‌ ستایشگاه خویشتنِ خویش و کانونِ خودکامگی.

در گذشته، مردم در هنگام غم و شادی به موسیقی و شعر و داستان و نمایش پناه می بردند، تا در زمانِ تلخکامی، اندی آرام گیرند و در زمان شادی، دل و جانِ خود را با زیبایی همنشین کنند. اما فرهنگ پست مدرن،‌ پیوندِ دل انسان را با این هنرها بُرید و مردم را با آن ها بیگانه کرد. فرهنگ پست مدرن،‌ شعر را از معنا تهی می خواهد تا شنونده و یا خواننده، خود هر معنایی را که می خواهد در متن آن بپندارد. در نقاشی و پیکر تراشی و نمایش و نمادسازی نیز،‌ تردستی و زیباسازی و نادره کاری های دلگشا، با چیستان سازی و پرسش انگیزی و روزمرگی جایگزین شد. در شهرسازی،‌ شکل، پیرو هدف شد و ساختمان ها، کوی ها، کوچه ها،‌ خیابان ها و پاساژها را از زیبایی تهی کرد. فراتر از همه،‌ داوری درباره ی "نیک" و "بد" در شیوه رفتارها و کردارهای فردی، به خود فرد سپرده شد و هنجارهای فرهنگی و اجتماعی،‌ "قانونِ پدر"، و سنّت های دست و پاگیر و "قدرت محور" پنداشته شد.

در سال ۱۹۱۹، مارسل دوشامپ۱، نقاش و مجسمه ساز فرانسامریکایی،‌ یک توالت فرنگی امضادار را با هدف دست انداختنِ هنرِ پست مدرن، در نمایشگاه دستکارهای خود به نمایش گذاشت۲. آن توالت از سوی بازدیدکنندگان و هنرمندان دیگر با چنان خوشداشتی روبرو شد که پس از آن چند تنِ دیگر از هنرمندان اروپایی به پیروی از او توالت های امضادار خود را به نمایشگاه ها بردند. سپس دوشامپ، لامپی را در اتاقی خالی به نمایش گذاشت که خاموش و روشن می شد. این یک نیز با تفسیرها و تعبیرهای زیادی همراه شد. یکی آن را نمادِ ساده و روشنی از مرگ و زندگی خواند و دیگری، اشاره ای موجز و هنرمندانه به گذرِ پرشتابِ زندگی ( بنشین زیرِ چراغ و گذرِ عمر ببین!). دیگرانی نیز با نام هایی چون؛ "ستاره ی سوسو زنِ نزدیک"، "هست و نیست"، "بیگانه و آشنا" و..... از آن چراغ یاد کردند. البته این چگونگی تنها ویژه ی نقاشی و پیکرتراشی نیست. در حوزه ی ادبیات و فلسفه ی پست مدرن نیز،‌ رویدادهایی از این دست را می توان یافت. نوام چامسکی چند سال پیش، به نمونه های از این رویداد در گستره ی فلسفه اشاره کرد و لکان،‌ فیلسوف پست مدرن فرانسوی را "شارلاتان" خواند و به دریدا و سوسور بدوبیراه گفت و میشل فوکو را نیز به گونه ای ملایم تری نکوهش کرد.۳

در پیوند با ادبیات، می توان به پیدایش "شعرِ حجم" در ادبیات فارسی اشاره کرد که چیزی فراتر از بازی با واژه ها نبود و از گوهر شعر، که آفرینشِ جهان در زبانی تازه است بی بهره بود. افزون برآن، می توان از رویشِ "موهوم گرایی" در داستان نویسی یاد کرد که "جن"، و "جان" را به حوزه رمان نویسی فارسی کشاند. در گستره ی شعر، برای نمونه می توان به این بیت از شعر سهراب سپهری اشاره کرد:

کار ما نیست شناسایی «راز» گل سرخ
کار ما شاید این است
که در «افسون» گل سرخ شناور باشیم.

اُسکاروایلد برآن بود که؛ "هنر، پدیده ای بی بهاست." این سخن اشاره بدان دارد که چون هیچ هنری کاربردِ روزمره ندارد،‌ پس نمی توان بهای بازاری برآن گذاشت. با غزل نمی توان نان خرید و با آهنگ، میوه و سبزی. پس آنچه بها ندارد و در بازار شهر بی خریدار می ماند، باید ارزش داشته باشد تا ماندگار شود. چنین است که گلستان سعدی را نمی توان قیمت گذاری کرد، اما ارزش آن چنان است که می توان آن را سرمایه تاریخی – فرهنگی ملتی پنداشت.

هنر، زبانِ زیبایی و حقیقت و عشق است. این هرسه در همه جا با هم هستند و یکی بی دیگری نمی پاید. عشق درگیری و دلسپاری به معشوق و ستایش وی و، درگذشتن از خویش است. این زبان را هم درغزل های زیبای حافظ و شعرِ دانته و میلتون می توان دید،‌ و هم در مجسمه های میکل آنژ و بوتیچلی، هم آن را در سونات های بتهون و شوپن می توان شنید و هم در کاشی های مسجد شاه اصفهان و گالری ملی نقاشی لندن آن را خواند. اما در فرهنگِ پست مدرن که همه چیز تعریفِ فردی دارد و همه ی ایده ها و اندیشه ها و راه ها و رسم ها با هم برابرند،‌ "هوس" می تواند نام دیگرِ "عشق" باشد و "نادانی" راه دیگری برای رسیدن و"خرافه"، گفتمانی همسنگ "علم"، زیرا که از نگرش آن، همه چیز نسبی ست.

با آغاز دوران روشنگری،‌ دستاوردهای علمی کسانی مانندِ کوپرنیک، گالیله و نیوتن،‌ دستِ خدا را اندک، اندک از جهان کوتاه کرد. نیوتن نشان داد که جهان مانند ساعت کار می کند و هر ثانیه،‌ در پی ثانیه دیگر،‌ به شیوه ای مکانیکی می رود و بدینگونه، ماه بدور زمین و زمین بدورِ خورشید می چرخد. این چگونگی، همراه با دستاوردهای چارلز لایل در زمین شناسی و چارلز داروین در زیست شناسی،‌ در پنداره ی ذهنی انسانِ درس خوانده ی اروپایی، سیاهچالی به اندازه ی بزرگی خدا - پس از فروافتادن او از جایگاه آسمانی اش - پدید آورد. این رویداد،‌ نگرش شاعرانه ی انسان از جهان و هستی را از او گرفت. از آن پس، زمین که مرکز جهان پنداشته می شد، سنگریزه ای از بی شمار ریزگردهای بی کران نمای جهان بشمار آمد و انسان که خود را "اشرفِ مخلوقات" می پنداشت،‌ جانوری چونان جانداران دیگری بر درخت پُربارِ هستی، بی هیچ برتری بر دیگران. این همه، آغاز روندِ روانگردانی شد که بازتاب های موجنده ی‌ آن در همه ی زمینه ها، هنوز به گونه ای در واگستری ست، که نمی توان درباره ی نیک و بدِ آن داوری کرد، چه رسد به اعلام کردنِ پایان آن و پانهادن به دورانِ پسامدرن.

...............................

1. simple.wikipedia.org
2. study.com
3. www.mrbauld.com

***

۵۰۲. از آتشـی که نمـیرد

اگر انسان را به کامپیوتر مانند کنیم، آنگاه می توانیم بگوییم که نرم افزارِ این ماشین، انرژی خورشیدی را از را ه خوراک و نوشاک می گیرد و در راه رانش (غریزه) های خود بکار می برد. رانش های آدمی، چشمه های انگیزه های او هستند که کار بنیادین آن ها، کمک به ماندگاری انسان در جهان و وادار کردن وی به سپارشِ ژن هایش به آینده، بوسیله ی نوزادن خویش است. همه ی کشش ها، کوشش ها،‌ خواهش ها، دهش ها، نیایش ها و ستایش های انسان،‌ در راستای سپارش ژن ها به آُینده است. همه ی دین ها، آئین ها، ایدئولوژی ها و افسانه ها نیز،‌ برنامه هایی برای مدیریت و کنتُرلِ این پروسه ی زیستی.
البته دیدنِ پیوندِ میانِ نقشِ زنجیره ی ژنتیکِ انسان و بسیاری از رفتارها و کردارهای او، بویژه کردارهای فرهنگی،‌ آشکار و آسان نیست. همه ی آئین ها، دین ها و ایدئولوژی ها، با چشمداشت به رفتارها و کردارهای ژنتیکِ انسان یعنی روانشناسیِ برآیشی او شکل می گیرند، اما این حقیقت را چنان پیچیده و پوشیده نگه می دارند که پنداری هنجارهای آن ها از آسمان فرود آمده است و رانش های انسانی از سیاهچالِ دوزخ. نمونه ی ساده ای از این چگونگی،‌ بکارگیریِ نور، رنگ، خط،‌ نقاشی، سنگتراشی، فضا، موسیقی،‌ گلاب و نیز نمادهای اروتیک، مانندِ گنبد، گلدسته، محراب و خون در نیایشگاه ها، کلیساها و مسجدها و نیز کاربردِ موسیقی،‌ آواز،‌ همخوانی، همنوایی، همصدایی، تن نمایی و همچنین، بگارگیری کودکان در نیایش ها، تغزیه ها، دوره ها و دسته های زار زنی، سینه زنی، زنجیر زنی، گِل مالی و خاکستر برسر ریختن است. نیز چنین است،‌ منطقِ ساختن کنشت و کلیسا و مسجد و نیایشگاه، در جاهای خوش آب و هوا و ییلاقی.

روانشناسی را به زبانِ بسیار ساده می توان دانشِ شناسایی شیوه ی کاربردِ انرژی زیستی دانست. این انرژی در هر دوره ای از زندگی،‌ کاربرد ویژه ای دارد. در کودکی،‌ بخش بزرگی از آن، به خیالبافی،‌ بازی و انگاشتنِ آینده ای که کودک خواستار آن است، می شود. بخش دیگری نیز خرجِ هراس کودک از تنها ماندن و جدا شدن از پدر و مادر و نزدیکانش می شود. سپس از هنگام بیداری جنسی انسان تا پایان دوره بارآوری،‌ بیشترِ‌ انرژی او در راه رفتارها و کردارهای جنسی مانند؛ خیالپردازی و خودآرایی و عشوه گری و خودنمایی و پیگیری معشوق و هوسرانی و عشقبازی می گذرد. هدف از این کشش ها و کوشش ها،‌ سپردن آتشی که انسان را می راند،‌ در آتشدانِ زیستی،‌ یعنی زنجیره ژنتیک انسان،‌ از نسلی به نسلِ دیگر است.

اگرچه کاربُردِ انرژی در این راه، تا پایان زندگی انسان دنبال می شود، اما با آغاز دروان سالمندی،‌ پدیده های دیگری برای او ذهن انگیز می شوند و انرژی ذهنی او را درگیرِ خود می کنند. برخی از این پدیده ها؛ مرورِ کردن دوران سپری شده ی زندگی،‌ اندیشیدن به تندرستی و سلامت،‌ پرداختن به فرزندان و خانواده و هراس از مرگ است.

با فرومردنِ آتشِ انرژی زیستی،‌ ذهنِ انسان نیز از دسترس او دور می شود. یاخته های مغز با شتاب فزاینده ای می میرند، خاطراتِ گذشته اندک، اندک رنگ می بازند، حافظه دیگر یاری نمی کند و انسان به زندگی گیاهی سردی ورای هر نیک و بد می رسد که در آن، دیگر هیچ چیز برایش هیچ معنایی ندارد.

***

۵۰۳. پرسـش

چه کشیده ای از دستِ این جهان
که هر واژه ات زخمی ست ناگهان
و جای هر نگاهت
تاولی چرکین بردل
تازیانه ای برجان؟
چه کشیده ای از دستِ این جهان؟

چه کشیده ای از دستِ این جهان
که این سان آسان
سپیده با یادِ تو به روزِ سیاه می نشیند
و شب،‌ در نگاهت
چکه،‌چکه، چکه
اشکِ تلخِ مهتاب می شود.
چه کشیده ای از دستِ این جهان؟

شرمسار از کدام کرده ای
بیمناکِ کدامین فردا
که چون بُرجِ زهرِ مار
خورشید را از نقشه ی جغرافیای شهر
خط می زنی؟   

***

۵۰۴. انگاره های تئوریک*

پیش تر (در یادداشت ۴۹۸) نوشتم که انسان در جهانِ ذهنی خویش است. یعنی که مغز ما تنها به نمادِهای ذهنیِ جهان، که ساخته ی خود مغز است، دسترسی دارد و می پندارد که این جهانِ نمادین،‌ عکسی از همان جهانِ بیرونی ست. اما چنین نیست، زیرا که جهانِ ذهنی هر فرد،‌ در پرتو تجربه و دانش و بینش و زمان و مکان و نیازهای او شکل می گیرد و انگ و رنگی عاطفی و انسانی دارد.

ذهنِ انسان، یگانه کارگاه خیال و پنداره پردازی و انگاره گری جهان نیز هست. هم آزوها و آرمان های انسان در این کارگاه ساخته می شوند و هم افسانه ها و نویافته ها، هم گفتمان های فلسفی و هم تئوری های علمی. در حقیقت،‌ کارگاهِ‌ خیالِ انسان،‌ تنها جایی ست که در آن مدل های گرافیکِ تئوری های علمی را می شود ساخت. برای نمونه،‌ پژوهنده ای که پیش بینی می کند که از ترکیب دو عنصر شیمیای، مانندِ سُدیم و کلر می توان کلرید سدیم بدست آورد که همان نمکِ خوردنی ست. او نخست، شکل و برنامه ی آِزمایش خود را در ذهن اش می سازد و سپس عنصرهای شناسایی شده را – بی که از پایاندادِ آِزمایشِ خود آگاه باشد - در شرایطِ ویژه ای که از پیش تعریف کرده است،‌ در آزمایشگاه ترکیب می کند.

استیون هوکینگ و لئونارد ملودینو، دو فیزیکدانِ بزرگ جهان،‌ برآن اند که چون پژوهشگران هیچ راه دیگری برای مدل سازی تتوری های علمی ندارند،‌، بناگزیر باید به این شیوه از ذهن گرایی تن در دهند. هوکینگ در این باره نوشته است که؛ "مفاهیم ذهنی، تنها حقیقتی هستند که ما می توانیم به آن ها دسترسی داشته باشیم. آزمودنِ حقیقت با انگاره های تئوریکِ ابژکتیو، شدنی نیست. اما هر مدل ذهنی نیز، حقیقت خود را می سازد." این سخن هوکینگ بمعنای آن است که شکلِ هر حقیقتِ علمی،‌ پیش از آنکه در جهان عینی پژوهیده و پیدا شود، در ذهن پژوهنده در قالبِ انگاره های تئوریک، ساخته می شود. انسان هیچ راه دیگری برای مدل سازی و انگاره گری تئوریکِ بی طرف و اُبژکتیو ندارد.
...............
The Theory of Model-Dependant Realism*

***

۵۰۵. وطـن

وطن ای خاطراتِ زنگاری
وطن ای خواب های تکراری

وطن ای با من و جدا از من
در پگاهانِ خواب و بیداری

ای شرارِ نگاه هایِ خموش
در دل قاب های دیواری

یادِ گوش و کنارِ تو در من
همه پرهیبی از پری واری

جامِ لبریزِ آسمانِ کویر
بوی شالیِ شاهی و ساری

نفس سبزِ دامن البرز
نازکای نسیم کهساری

لبِ کارون، شکوه فروردین
اوج فواره و نگونساری

بام و شام بهار اصفاهان،
شبِ زاینده رود و بیداری

حجره ی حاجیِ عقیق فروش
بوی خوش، دکه های عطاری

...

نه.......، کجایم من و چه می گویم
وطن ای مایه دل آزاری

سرزمین شکست و نومیدی
مرزِ بیگانه پروری، خواری

تو و فواره های درهمِ خون
تو و آلودگی، تبهکاری

لشگر کودکانِ بی کس و کار
تن فروشانِ کوی و بازاری

پسرانِ فقیرِ کلیه فروش
دخترانِ گریز و ناچاری

ای همه راه های رفته تو
همه تعبیرِ بی بر و باری

تا به کی، تا کجا چنین تا چند
وطن ای خاطرات تکراری


یـادداشـت‏ های شـــــبانه: (۷۵)
www.akhbar-rooz.com

نوشته های دیگر:
www.balatarin.com


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست