یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون  
   

با مدعیانِ ابراهیم جانِ گلستان


اسماعیل خویی


• آنچه فهمیدنی ست اما بخشیدنی نیست، همانا، «اخلاقِ» هنرمند را سنجه ای برای داوری و ارزشگذاری ی «هنرِ» او گرفتن است. فرخی ی سیستانی خود فروخته ی دربارِ شاهانِ زمانِ خود بود؛ و، با این همه، از بزرگترین قصیده سرایانِ ما نیز هست. فرخی ی یزدی،از سوی دیگر، آزاده ای مردمگرای و آزادیخواه بود. او را، امّا، و با این همه، نمی توان شاعری بزرگ شمرد. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
پنج‌شنبه  ۲ شهريور ۱٣۹۶ -  ۲۴ اوت ۲۰۱۷



نخست،و بی هیچگونه فروتنی،باید خستو شوم که سینه ی رویینه ی ابراهیم جانِ گلستان را نه کاغذین سپرِ مهرِ چون منی ایمن تر از آن می کند که هست،و نه نیزه های چوبی ی کینِ مدّعیان اش چندان آسیب رسان اند که بر آن اثری داشته باشد هر یک بیش از قلقلکِ دیگری از سرانگشتِ کودکِ گستاخ تری.
گلستان،بر چکادِ المپِ هنرهای داستان نویسی و سینمای امروزینِ ما،زیوس وار،نشسته است؛و از باران و گاه گاه رگباری که ابرِ نبوغِ دلیر وسرشارش نثارِ فرهنگِ ما می دارد،گاه گاه ،و شاید بی که بخواهد یا بداند،«آب در خوابگهِ مورچگان»نیز می ریزد.
نیما یوشیج نیز از همین گونه خدایان بود.
پدر،هرچه بزرگ تر باشد،سایه ای سنگین تر خواهد داشت که،به ویژه بر سرِ فرزندانِ هوشمندش ،می تواند تنها چتری امان بخش نباشد و،دیر یا زود،به آواری خُرد کننده نیز بدل گردد.پرخاشگری وشورشِ فرزند بر پدرِ،از این دیدگاه ،هم پیشآمدنی ست وهم فهمیدنی.و آنچه فهمیدنی ست،به گفته ی هگل ،بخشیدنی نیز هست.
آنچه فهمیدنی ست اما بخشیدنی نیست،همانا،«اخلاقِ»هنرمند را سنجه ای برای داوری و ارزشگذاری ی«هنرِ»او گرفتن است.فرخی ی سیستانی خود فروخته ی دربارِ شاهانِ زمانِ خود بود؛و،با این همه،از بزرگترین قصیده سرایانِ ما نیز هست.فرخی ی یزدی ،از سوی دیگر ،آزاده ای مردمگرای و آزادیخواه بود.او را،امّا،و با این همه،نمی توان شاعری بزرگ شمرد.
من،خود،ابراهیم جانِ گلستان را دوستی راستین و بزرگوار یافته ام:که،اگر و آنگاه که تو را بر خود بپذیرد ،سایه ی گرم ومهربان اش بر تو می گُسترد.این دیگر با توست که این سایه را چتری پناه دهنده از ابتذال و دروغ و رنج و ملالِ روزمرّه بیابی، یا بامی کهن که آوارش خُرد و ناچیزت خواهد کرد.
بگذارید،با این همه،دمی به این نویسنده و سینماگرِ بزرگ از چشمِ یک مدعی بنگریم؛و،بر بنیادِ این سخنِ شوپن هویر در پیوند با ایمانویل کانت،که «بزرگان خطاهاشان هم بزرگ است»،به نام ترین خطاکارِ اخلاقی ی زمانه بدانیم؛و او را مردی زن ستیز و«قاجاری و پدرسالار»بدانیم که نه همسر و دخترِ خود را ارجمند می دارد و نه بانویی را که عاشقِ او و خاتونِ بی همتای شعر وسینمای امروزینِ ایران هم هست.
خوب،که چه؟
آیا این چگونگی چیزی از ارزش و شکوهِ داستان هایی چون«شکارِ سایه»یا«مدّ و مه»یا«در فرودگاه»یا «با پسرم روی راه»یا« طوطی ی مُرده ی همسایه ی من» یا «خروس» یا«اسرارِ گنجِ درّه ی جنی»یا پرداختِ درخشانِ سینمایی اش یا«موج و مرجان» یا«یک آتش»یا«خشت وآینه»و دیگر کارهای او می کاهد؟َ
و آیا حقِ انسانی ی او نیست که،اگر نخواهد،از جهانِ درونی ی خویش ،یا از هر گوشه ای از آن،پنجره ای بر بیرونیان نگشاید؟!نامه های او به فروغِ فرخزاد آیا ارثِ پدرِ مردم است که نویسنده ناگزیر باشد آنها را چاپ وهمگانی کند؟!
همگان می دانیم که شاگردی ی گلستان بود که از فروغ سینماگری برجسته نیز ساخت؛و که نَفَسِ او بود که فروغ را به« توّلدی دیگر»رساند.شاعرِ ارجمندِ ما،خانم ژیلا مساعد ،رواست آیا که با این پیشپنداره از گلستان سخن بگوید که انگار از یکی از آشنایانِ فروغِ فرخزاد سخن می گوید، نه از رهنمای بزرگ و عشقِ زندگانی ی او: بزرگ مردی که بر گردِ پیوندِ جاودان و مهرِدرخشانِ بانوی شعرِ امروزین مان با او و به او هاله ای از سپاس نیز می توان دید.

چرا ژیلا خانمِ سخندان و هنر شناس با چنین مردی برخوردی چندان حرمت شکنانه و ناسپاسانه داشته باشد که دیگرانی بهانه جو و هنرنشناس را به بی شرمی کشاند و به ناسزا گفتن به گلستان گستاخ کند: چنان و چندان که تنی از اینان پروانه یابد تا خود را به جای تاریخ بنشاند و، پیشاپیش، «پرونده ی گلستان» را ببندد؟!

شگفتا که نادانی چه مایه گستاخی می آورد؟!
می دانم که مرا نیز کنارِ دکتر عباس جانِ میلانی خواهند خواباند و به تازیانه ی نکوهش خواهند بست که چرا با زمانه همزبان نیستم.امّا باکی نیست.
و جای هیچ شگفتی نیز نیست اگر،در جنگلی که خیزشِ نابهنگامِ زیندگان اش خوکان را به فرمانفرمایی رسانده است* و دلمردگی و خود باختگی بر آن گردِ مرگ افشانده است،که چون موشان یال ودم شیرِ پیری را به بازی می گیرند نیز،گوزنانِ پیشآهنگ هم سُمی به خشم بر زمین نکوبند و گردن وشاخی به اعتراض نیفرازند .بنازم دلیری و شرفِ دکتر میلانی را!
و می دانم که گلستانِ بی همتا،اگر بخواهد،به گردش قلمی،سعدی وار،مدعیان خویش را خرد وخمیر خواهد کرد.حیف از او،امّا،که چنین کند.و نمی کند.می دانم .خاموش خواهد ماند،و،با هیچ نگفتن،نشان خواهد داد که اینان و اینچنینان را به کس نمی گیرد.
و چرا بگیرد؟
با این همه، می خواهم از استادِ بزرگ و دوستِ بزرگوارم، ابراهیم جانِ گلستان، چون کوچکترین شاگردِ او، خواهش کنم که، مسیح وار، بر اینان ببخشاید: زیرا نمی دانند که با خود چه می کنند.
دیر زیاد آن بزرگوار خداوند!

*جرج اُرول یاد باد و «مزرعه حیوانات » اش.

۲۸ مرداد۱۳۹۶،
بیدرکجای لندن


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۱۱)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست