یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

عاشق اسب ها
نوشته: تس گالاگر. ترجمه: علی اصغر راشدان


علی اصغر راشدان


• می گویند پدر پدر بزرگم کولی بود، معروفترین توضیح درباره رفتارش این است که یک همیشه مست بود. در غیر این صورت، زنها چه طور توانسته اند این همه سال خاطراتش را به شلاق بکشند. آنها اختلالهای معمول در سرزنش فامیل ما را نداشته اند؟ پدر پدر بزرگم احتمالا هر دو تاش بوده، یک کولی و یک همیشه مست. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
چهارشنبه  ۱۱ مرداد ۱٣۹۶ -  ۲ اوت ۲۰۱۷



Tess Gallagher
The Lover of Horses
تس گالاگر
عاشق اسب ها
ترجمه علی اصغرراشدان



(متولدسال ۱۹۴٣واشنگتن آمریکاست. )


       می گویندپدرپدربزرگم کولی بود، معروفترین توضیح درباره رفتارش این است که یک همیشه مست بود. درغیراین صورت، زنهاچه طورتوانسته انداین همه سال خاطراتش را به شلاق بکشند. آنهااختلالهای معمول درسرزنش فامیل مارانداشته اند؟پدرپدربزرگم احتمالاهردوتاش بوده، یک کولی ویک همیشه مست.
    بادلیل، کولی بودنش درطول زندگی رابیشتر ازهمیشه، ازمست بودنش باوردارم. عادت داشتم دراین باره بامادرم بحث کنم، گرچه بیشتراطلاعاتم درباره پدرپدربزرگم راازمادرم دارم، اوهم ازمادرش کسب کرده. یکریزمی گفتم:
« یه همیشه مست نمیتونسته ابتکارداشته باشه. یه همیشه مست به سادگی تواشتباهاتش فرمیرفته وهیچ کاری ازش ساخته نبوده که نشون بده. پدرپدربزرگ من یازده تا بچه داشته. این که عاشق اسبابوده، مطمئنایه نشونه تولیده. اسبای زیادی داشته، کسی بوده که مردم بهش می گفتن: بیچاره ی اسب . »
    این قضیه رانمیدانستم، تااین که به جائی درایرلندغربی و« کولنامور»که خاستگاه اصلی فامیلم بود، سفرکردم. جائی که پدرپدربزرگم بیشتریک « زمزمه گر» ودرمیان کولیهائی بزرگ شده بودکه می گفتنددارای نیروئی بوده اندوازراه حس بااسبها حرف میزده اند. این مردهای کولی ازاسبهای مخرب وخطرناک هم هراسی نداشته اند. آنهادرواقع اغلب حیوانهای وحشی راتواسطبل های بسته می انداختندکه مهارتشان تربیت کنند.
    رابطه نزدیک مطمئنی لازم بودیانه، خیلی ساده، زمزمه گرهامیخواستندگفتگوی مخفیانه شان رابااسبهامحفوظ نگاهدارندیانه، هنوزشناخته شده نیست. این مقوله مورداطمینان بودکه این سنخ مردهاقدرتشان رابازمزمه به اسبهااعمال میکردند. چه چیزی زمزمه میکردند؟ هیچکس نمیدانست. تاثیرگذاری راه وروش شان شناخته شده بود. هرکس درروستاهای اطراف اسب چموشی داشت، می توانست پیش زمزمه گرهابفرستدومطمئن باشدکه هرچه به اسب گفته شود، گوش کرده وبعدازآن روزرفتارش رافرمی تازه خواهد داد.
    درهرصورت، پدرپدربزرگم خودش هم شبیه یک اسب نرکوه پیکربوده، وقتی تومزرعه ای که یک گله اسب می جریدند، میرفته، اسبهاناگهان سرشان رابالاگرفته وبه طرفش شیهه می کشیده اند. دهن پوشیده ازریش پدرپدربزرگم می جنبیده و صداهائی می ساخته که میتوانسته اندکلماتی بوده باشند، هیچ اسبی دلیلی برای فهمیدنش نداشته، اسبها میخواسته اندبشنوندویکی بعدازدیگری توفضای بازمزرعه به طرفش حرکت میکرده اند. میتوانسته به اسبها پشت کندوبرودطرف پائین جاده، اسبهادنبالش میرفته اند. احتمالامست بوده. چراکه مادرم میگفت:
« اون تموم وقت گاوگیجه داشت وتلوتلومیخورد. گاهی ساکت ومرده وارتوجاده وامی ایستاد، اسبابهش فشارمیاوردن، لباشو تکون که میداد، اسباسراشونوپائین میاوردن.» به خاطراین که این چیزهاتنهاازفاصله ی دوری دیده می شدندوبه این دلیل که درطی نقل قولهای زیادتغییرداده شده اند، دانستن این که پدرپدربزرگم چه چیزهای مهمی به اسب هامی گفته،یااین جریان که زمزمه هایش اسبهاراواداربه خوب کردن رفتارشان میکرده هم، حالاممکن نیست دیگر. تنهااین قضیه روشن بود: وقتی تویک محوطه نرده کشیده رهاشان میکرد، پیششان که برمی گشت، علیرغم رسیدن به جائی تازه، بلافاصله مشکلات وپیچیدگیهای وابستگی میان آدمهاوآسبهارادرک میکردند.
   تنهااختلال وابستگی پدرپدربزرگم بااسبهاکه زنده مانده، این است که تورودخانه بااسب موردعلاقه اش آبتنی میکرده. یامادربزرگم به مادرم گفته پدرپدربزرگم اصرارداشته به خودبباوراندکه بچه نهمش راتواسطبل ساحل باره « ردوینگ » بنامد. تاوقتی بزرگ شدم وانجیل خانوادگی راوارسی کردم، نمیدانستم. اینجاکشف کردم که مادربزرگم همان بچه نهم بوده ورواین حساب بایدچیزهائی ازقضیه فهمیده باشد.
    این عجایب رفتاری کارم رابه جائی کشیدکه باورکنم وقتی پدرپدربزرگم درپنجاه ودوسالگی زن وخانواده اش رارهاکرده تابه سیرکی بپیونددکه ازمنطقه میگذشته، بی پروائی یک الکلی وتنهاآرزوی قابل درک فرارازتعهدات خانوادگی نبوده. من معتقدم کولی گری اوسرآخردست بالائی راداشته وباعث چنان حادثه فوق العاده ای شده. هیچ یک ازاعضای فامیل تاآن اندازه پیش نرفته که شهامت پذیرشش راداشته باشد: فراروپیوستنش به سیرک نه تخطی آشکار، که به احتمال تمام، مردی بوده دزدیده شده بوسیله یک اسب.
    درمنطقه ای که زندگی میکنیم، نگهداشتن این چشم انداز آسان نیست. من نیامده ام که قضیه راسرسری بگیرم، برای باورهام بن پایه هائی دارم. چراکه داستان فرارپدرپدربزرگم راشنیده ام وازدوران کودکی، یک تصویرغالب درتمام نسخه ها، این است که یک است تیره خالدارتعلیم داده شده بوده که میتوانسته یک نسخه مازورکارابرقصد. این حیوان آنقدرباشکوه بوده که پدرپدربزرگم شیفته شلوغی وسم های لغزانش وامیدوارشده درمیان شخصیتهای پیچیده رقصنده، درکناراسب باشدونمایش رااجراکند، نه به روال «لیپزان » ها(نوعی تربیت اسب)بااسب های دیگروسوارکارهاش، بلکه بدون سوارکاروبامردهای گروه سیرکی که خودنیزعضوش بود.
    این قضیه مشخص شده که پدرپدربزرگم، بعدازمشهورشدن، یکی ازاین رقصنده هاشده وطبق گفته های مادرم، به طرف نابودی کامل رفته. این واقعیت که تنهابالباسهای روی کولش ازخانه رفته واسبهای دوست داشتنیش راپشت سررهاکرده(دقیقابیست ونه راس بوده اند)،تائیدکننده بیشترنظریات من است که یک نیروی قهاربایدبراومسلط بوده باشد، چیزی عمیق ترازبدبختی الکلی بودن، یاتصاویرخشن رهاکردن زنش.
نه این واقعیت که سالها بعدبرگشت ودرخانه زنش راکوبیدوپرسیدمیتواندازکارهائی که کرده تبرئه اش کندوبرگرددبه خانه.باهمه این تفاصیل، زنش پذیرفتش وتاهنگام مرگ ازش نگهداری هم کرد. اماتوضیح این که هیچکس این قضیه رابه حساب نیاورده که وقتی پدرپدربزرگم برگشته، یک پتوی روزینی ویک پرزینتی سیاه ازافزاراسبهای سیرک باخودداشته است. این جریان حتی به سادگی ازنظرمادرم نشانه مسخرگی گرفتاری پدرپدربزرگم بوده – چراکه بعدازهمه ی اینها، اوخانه بدوش بودومیرفت که درسن پیری به دردنخوروسیاه مست واحمق اسبهاباشد.
    هیچکس به خودزحمت نداده حدس بزنداین نشانه های عجیب، پتوی روی زین وپرزینتی برای پدرپدربزرگم بایدچه مفهومی داشته باشد. آنهارابه پائین تختش آویخته بوده – به گفته مادرم« مثل یه احمق ». وهرازگاه که خیلی مست بوده ،پتورابرمیداشته مثل شالی می پیچیده ومی انداخته روشانه وپرتزئینی راتوچنگ می گرفته ومازورکامیرقصیده.تواطاق پذیرائی نمیرقصیده، آنهاراباخودمیبرده تومزرعه، جائی که اسبهاباتوجه می ایستادندونگاهش میکردند. انگارناگهان بوی دریایاتغییربادرادردره حس میکردند. داستانش رادرباره پدرپدربزرگم تمام که میکرد، می گفت:
« مستامتوجه کارائی که می کنن نیستن. حرف زدن بایه مست، مثل حرف زدن بایه کنده ست. »
    اززمان ظهورکولیگری پدرپدربزرگم، همیشه اعضای خانواده مابوسیله چیزهائی دزدیده شده اند – باجنون جاه طلبی وباابزارموزیک. درغیراین صورت، باگستره پیشه های بی ضرر، ازشکارقارچ تازائیدن بچه، یاهمان موجودی که به عنوان پدرمن شناخته شده وبیشترمشغله ذهنیش ورق بازی بوده. من هنوزتااندازه ای فکرمی کنم این اشتباه تصویردراحترام به اوبودکه دیدگاهش زندگی خانوادگی ماراتنزل داد.
    مادرم هم دربرابرجاذبه مردی رانده شده ی آنقدرمتقاعدکننده، قاقدقدرت بوده. تویک مجلس رقص جشن تولد، پدرم را ملاقات کرده واورابرده به یک خانه روستائی متعلق به یکی ازدوستانش. ازپدرم پرسیده برای گذران زندگیش چه میکند. پدرم به یک دسته ورق بازی توجیب پیرهنش اشاره کرده وگفته:
« ورق بازی می کنم. »
      عشق یک همچین جیزی است. وگرنه مادرم، زنی به قصد کشت اهل عمل بوده.به نظرمیرسیده مادرم جزپدرم، نمیتوانسته عاشق هیچ مرددیگری شود.
    رواین حساب ممکن است، وقتی آدمهای معمولی درارتباط باآدمهائی ازقماش پدرمن قرارمی گیرند، گرایش به دزدیده شدن، به نوعی مسری باشد. گرچه مادرم موقع ازدواج عاشق پدرم بوده، اماخیلی زودرفتاری راشروع کرده که انگارازیک زندگی پرباروشریف دزدیده شده. مادرم همیشه تصورمیکرده بایدمتعلق به خودش بوده باشد.
ورق بازی پدرم،بدون تعجب هیچکس، بادوره های مشروب نوشی همراه بود. تنهاچیزی که ممکن است زندگی ماراازتهیدستی نجات داده باشد، این واقعیت بودکه پدرم به ندرت باپول بازی میکرد. جذابیت وباورنیرومندش چنان بودکه میتوانست بازیگن های دیگررابه پذیرش یادداشت هایش درموردهرچیزی، ازگرفتن ماهی درفصل بعدتافروش موهای دخترش،قانع کند.
    من همه چیزرادرباره این آخرین شرط بندیش به خاطردارم. روزی رابه خاطرمیاورم که بادوقیچی آمدسراغم وگفت:
« دیگه وقت کوتاکردن موهاته! »
   بادوقیچی کارانجام شده بود. چیزی راکه نمیتوانم فراموش کنم، این بودکه روپشت دستهاش میگریست، شبیه یک حلقه طناب بریده دارکه ناگهان یک زندگی ازلایش بیرون خزیده باشد. دسته موهاراباهم جمع میکرد. تاآن زمان که سیزده ساله بودم، موهام هیچوقت کوتاه نشده بود. مایه افتخاروشادیش بودکه آن موهاراداشتم. تنهاتفاوت بین من وهمکلاسیهام ناراحت کننده بود. وگرنه، ازخلاص شدن ازشرشان خوشحال بودم. آدمهای دیگرچه کاربه کارموهای بافته بلندوبراق من داشتند؟ هنوزهم برایم یک معماست.
    پدرم هفتادوسه ساله که بود، مریض شدوافتاد، دکترهاگفتندتنهاچندهفته زنده میماند. پدرم معتقدبودبیماریش دراثرضربه شدیدیست که ازیک باخت ناجوردربازی ورق بهش وارده امده. ماه پیشش توورق بازی محتمل باخت شدیدی شده بود. اشیای باارزش متعلق به مادرم هم ازخانه ناپدیدشده بودند. پدرم این نظریه عجیب راداشت:
« اگه بتونم توورق بازی برنده شم، میتونم پیشگوئی دکتراروفریب بدم وحداقل تاهشتادسالگی زنده بمونم. »
    من ازخانه رفته وباکوشش برای خودم زندگی تشکیل داده بودم تاسفارش های منطقی مادرم راکه به شکلی جدی بچه هاش رادرمقابل شیوه جاه طلبانه ی خشن وسرسختی احمقانه هدایت میکرد، دنبال کنم. التماسهای خاصش بیشترمتوجه من بود. وقتی حول وحوش پنج سالگی، شوروشوقی مشکوک نسبت به یک است کوچک نشان دادم. این قضیه عین واقعیت است، مادرم دیدکه همسایه مالکش بودواسب رابه چراگاهی دیگربرد. من حس کردم دوست عزیزی راازدست داده ام.
   نشانه های دیگری هم بودکه بایدبه سوی عوامل غیرقابل پیش بینی شده میرفتم. گفتنی ترازهمه این است که من تاسن یازده سالگی ازبلندحرف زدن باهمه سربازمیزدم. همه چیزرازمزمه میکردم. انگارذهنم مخزنی ازاسراربودکه تنهامیتوانست بااین شیوه صمیمی افشاکند. اگرسئوالی می پرسیدند، همیشه درموردجواب دادن مودب بودم، بایددهنم رابه سرسئوال کننده نزدیک میکردم. درجواب دادن، تنهاازنفس ولبهام استفاده میکردم.
    معلم هام پچپچه م رابه حساب خجالتی بودنم می گذاشتندوجای مخصوصی می نشاندنم. موقع خواندن که میشد، همراه معلم میرفتم تورختکن وقطعه حفظ ویامتن آماده کرده رازمزمه میکردم. بایداین وضع راتاحالاهم ادامه میدادم، اگرمادرم گذاشتن تلفظ کلمات راتوموهای بلندم،باچندپسرهمسایه طرح ریزی نکرده بود. بانشانه هائی که ازاخلاق وحشتناک من میدانست، روی این قضیه حساب میکردکه من رابفرستدتوی دنیاومیان مردمی که سرهمدیگرفریادمی کشیدندوپرخاش میکردندودرموردهمه چیزعادی ومقدس، به صورتی قابل شنیدن حرف میزدند.
    پسرهابرپایه برنامه ای، تویک انبارکه انداختنم، بافریادکمک طلبیدم وبستمشان به سیل فحش هائی که بزرگهابه کارمیبردندوشنیده بودم. هیچ کاری ازمن ساخته نبود. مادرم فریادم راکه شنید،خوشحال شد. فکرکرددرگذشته خائنانه نگهداشته شدنم سرآخردرهم شکسته – ازخون کولیگرانه پدرپدربزرگم وهراس دربرابرتمام تلاشهایش دراین موردکه منهم بایددزدیده شوم، همانطورکه خودش دزدیده شده بود، همانطورکه پدرم بابرخی دلبستگیهای پیش بینی نشده دزدیده شده بود. من چنین زندگی ئی رادرمحیط خانوادگیمان تجربه نکرده بودم. شک دارم که مادرم هم دراین موردموفق بوده باشد. بهره وری ازیک هستی معمولی درمیان مردم اندکی بی ثبات طبیعی، درمن شروع کردبه ظاهرشدن.
   عجیب بود، بعدازآنهمه مواظبتی که دراین زمینه ازمن کرده بود، پدرم مریض که شد، مادرم ازمن خواست وباخط ناخوانای خط خطی چپ نویسش برام نوشت:
« میتونی یه کاری بکنی؟ اون سه شبانه روزنوشیده وورق بازی کرده، من دیگه به آخرخط رسیده م. فوری بیاخونه. »
    به نوعی متوجه شدم این پیامیست مربوط به من که مادرم راپاک سردرگم کرده وبه وحشت انداخته – بخشی منحصرامتعلق به پدرم وجنون پیچیده خانوادگی. »
    به خانه که رسیدم، پدرم نبود. مادرم گفت:
« اون تواطاق پشتی میخونه ست. روزای زیادی چیزی نخورده. اگه خوابیده بود، الان اونجانبودواون کارو نمی کرد. »
    یک سوپ قوی پختم، سوپ بخارآلودراتوفلاکس که ریختم، هجاهای مطلق وبقایای زبانی خودراشنیدم که اگرهم میخواستم نمیتوانستم بازسازی کنم.
« منظورت ازاون چیه؟ »
    انگاریک شیطان ازمن بیرون پریده، ازمن خواست:
« توچی گفتی ؟ »
جواب ندادم، نتواستم جوابش رابدهم. ناگهان حس کردم یک شبکه نامشکوک ازطرفداریهاوارتباطهای ازراه دور،به نمایندگی ازپدرم، شروع کرده خودرادرمن آشکارکردن.
    ضرب المثلی هست که میگوید:وقتی عشاق نیازبه پرتوماه دارند، فوری عرض وجودمیکند. روی این حساب، انگارراهم راازمیان کویرشهربه طرف میخانه واطاق ورق بازی بازسازی کردم وتمامی طبیعت توجهش رامتوجه مشکل پدرم واین که من مسئول ومنتظربودم که خیلی دیرنشود، کرد.
    به میخانه رسیدم وجریان رابامسئول باردرمیان گذاشتم، به اطاق ورق بازی هدایت شدم. پدرم یک کپه عظیم ازژتونهای آبی وسط ساعدهاش داشت. عده ای بازیکن پاک باخته وتماشاچی شده بودند. هوای سنگین توفضای سرپوشیده ودودسیگارها، شبیه گانگسترهای خسته شده بودند. دیگران روصندلیهای تاشونزدیک ظرفهای قهوه بافنجانهای پلاستیگی « همینجابپزدازید » افتاده بودند.
    کلاه پدرم طرف پشت سرش فشارداده شده بود، پیشانیش تونورتیره برق میزد. باشیفتگی کودکی که وانمودمیکندازهیچکس فرمان نمیبرد، ازبالای سیگارش به من نیشخندزد. درست پشت سرش نشستم وچوب پنبه فلاکس راشل کردم، باخوداندیشیدم:
« چرابایداون باشه؟ »
   پنج یاشش بازیکن هنوزمشغول، به طورعادی حضورم راارزیابی کردندکه ببینندجریان رامقداری به طرف شانس نامطلوبشان برمیگردانم. کارتهاشان راکنارانداختندوکارتهای تازه تاخورده راانداختندوسط .
   درمرکزمیزژتونهای آبی بیشتری بودوازجیب کت پدرم سرک می کشیدند، متوجه اوراق سفته ای شدم که میباید بازی کرده باشد. بدون چشم برداشتن ازورق ها، به من فهماندوباصدائی آهسته گفت:
« من یه وقت لعنتی خوب دارم، توتموم زندگیم. »
   پدرم داشت می برد. چهره اش دراثرتلاش ویران شده بود، امابه روشنی درسطحی بازی می کردکه بازی راتافاصله زیادی جلوترازقلمروورق بازی صرف پیش می بردوهمه این قضیه رامیدانستند. سوپ راتودرفلاکس پلاستیکی ریختم ودادم دست پدرم، پرصداهورت کشیدوپائین که گذاشت، فروشنده اخم توابروهاش انداخت. پدرم سیگارتازه ای آتش زدوگفت:
« به کتری پیربگواون بایدچن سال دیگه منوتحمل کنه. »
   به من نگاه که کرد، گرچه چشمهاش بیشترازاندازه برق میزد، انگارشک داشت، دراثرتمام تلاشش،جایگاهی دائمی روی میزبه دست آورده بود. شانه اش رافشاردادم وپیشانیش راباشتاب بوسیدم. افرادنگاهشان راپائین گرفتند. طرف درکه رفتم، صدای صندلیهاوگلوصاف کردن بلندشد. بیرون اطاق ازنزدیک به مسئول باربرخوردم که دورتازه ای آبجومی بردتواطاق. خودش راجمع وجورکه کرد، فک های سنگینش تکان خوردوازبالای شیشه های یخزده اش خیره نگاهم کردوباتدارکاتش تواطاق ورق بازی گم شد.
    راه طولانی خانه راپیش گرفتم، درآن ساعت تمام چراغهای راهنمائی به حالت چشمکزن زرداحتیاط درآمده بودند، خوشحال شدم. حتی هجده سالگان هم که معمولاتوشهرپرسه میزدند، رفته بودندخانه یانقاط خلوت تر. فکرکردنم رادنبال کردم، انگارچهره پدرم راروبه روی خوددارم، قضیه واقعاعمیق بود. فهمیدم مادرم به خاطراین قضیه من راتوخانه کشانده، فهمیده بودیک باردیگریکی ازاعضای خانواده درمرزدزدیده شدن است.
    دوشبانه روزدیگرتواطاق ورق بازی ازپدرم پذیرائی کردم. هیچ وقت زیادنمی ماندم، می ترسیدم شانسش راخراب کنم. توهمان حضورهای کوتاه من که خوراک های ارائه شده م رامی پذیرفت، مهربانیهای ناگفتنی زیادی بین مان ردوبدل شد. یاوقتی سرش رابلندمیکردوشیشه آبجویش رادستم میدادکه طبق رسومات، یک جرعه طولانی بنوشم، خیلی ازدوران کودکیم راباهم به اشتراک گذاشتیم.
    پدرم بردنش راادامه داد – علافهائی که ازداخل وخارج اطاق سرک می کشیدندراگرفتارسردرگمی کرد. بازیکنهاکاهش یافته وسه یاچهارنفرکنارمیزمانده بودندوباتکان دادن سر، باهم همدردی میکردند. توتاریخ میخانه هیچوقت چنان برنده شدنی دیده نشده بود. بعدشنیدیم مالک میخانه واطاق قماربازی مجبورشده آنجارابفروشدوازحاصل نتیجه خوش بیاری خارق العاده پدرم درقمارورق ، یک غرقه میوه فروشی کناره شهربخرد.
    دراین فاصله مادرم دوباردکترآوردکه اطاق پدرم راآماده کنند. مادرم مطمئن شده بودکه پدرم تویک جورلحظه سرنوشت سازبرنده شدن به تمام معنی وتالحظه دیوانگی وبیهوشی، تمامی زنگیش رادرمیان خواهدگذاشت. دکترازنوعی انرژی درمانی برنده شدن نام بردکه تاپایان یافتن کامل زندگیش ادامه خواهدداشت وباادامه قماربازی پدرم افزایش میابد. دکترخیلی کم میدانست که پدرم درآن صحنه مجبوربه برنده شدن است. پدرم خیلی بیش ازاندازه توخستگی گم شده بود...
    خوشبختانه ساعتی فرارسیدکه به خاطرکمبودبازیکنها،بازی جمع شد. دورفیق قدیمی پدرم راباماشین به خانه آوردند، کمک کردندازپیکاپ پیاده شود. درآستانه درماشین رومکث کردند،هرکدام یک طرفش، کمک کردندخودراسرپانگاهدارد. بازی ورق پایان که یافته بود، جزمست کردن، هیچ کاردیگری برای پدرم نمانده بود.
    من ومادرم ازپنجره نکاهش میکردیم. مردهاپدرم راطرف بوته ای کنارخانه کشاندند، پدرم روی یک شکوفه ماموت، خودرابادقت کامل تخلیه کرد. بعدازپله هاتاراهروورودی آوردنش. ازآنجامن ومادرگرفتیمش.
« به اون پسرای لعنتیم بدین!...»
گفتگوئی راتمام کردکه قبلاباخودش داشت.
راننده خندیدوپشت سرش دادزد« تو، مادر...! »
باهمراهش رفت بالاتوکابین پیکاپش، ازجاکندوتوراه زوزه کشید.
    یک ساک پارچه ای پرازاسکناس وسکه دورباسن پدرم بسته بود، تکان تکان وبه پاهاش میخوردوجرینگ جرینگ می کرد. وزنش رابین خودمان تحمل کردیم وپله پله به طبقه بعدی وتوی اطاق پذیرائی بردیمش. سپردیمش روی نیمکت، دیگرساکن همانجاشدوازخوابیدن روتختش خودداری کرد – ازترس، مادرم ادعاکردمرگ میداندکجاپیداش کند. من ترجیح دادم فکرکنم اوازریتم خانواده لذت می برد.ازجائی که درمرکزخانه خوابیده بود، میتوانست تمام گفتگوهائی راکه پیش می آمد، بشنودو لزومش راحس که میکرد، نظریات خودراهم اضافه می کرد.
    مادرم بادیدن فروکش کردن بیشترش، آنقدردرخودپیچیده شدکه به جای بگومگوویاسرباززدن، تمام درخواستهای پدرم راانجام میداد. مادرم به عوض مستقیمابه بانک سپردن پول هائی که پدرم برده بود، برای ازدست ندادن یک روزعلاقه اش، یک ظرف قدیمی طلاراشست وتمام پول راتویش ریخت – بیشترشان اسکناس بیست دلاری بودند. ظرف پرپول راروی میزقهوه نزدیک سرپدرم گذاشت، طوری که پدرم هروقت هوس میکرد، دستش راتوی پولهامی خیزاند، میگذاشت دیدارکنندگانش هم همان کاررابکنندومی گفت:
« پول به ساعدآدم حس خوبی میده، من واسه همین زیرمیزباپولابازی میکردم. آره، آقا، ازپولایه حسی بگیر. »
   به عقب وروبالشهاش تکیه دادوبه مادرم گفت:
« واسه هرکدوم ازمهمونام یه گیلاس وسیکی بیار. »
بعدطوری به من گفت که مادرم هم بشنود « بهش یادآوری کن گیلاس منم پرکنه. »
مادرم که قبلاهرگزاجازه آوردن یک شیشه وسیکی توخانه اش رانمیداد، طوری به من نگاه کردکه انگارمایک جفت زن بایدبیشترازهرزنی تحمل داشته باشیم.
مادرم بارهاتکرارکرد« اگه ازاون فمارخونه میاوردیش بیرون، ممکن بودقضیه به اینجاهانکشه. »
   این جریان هم اضافه شدکه پدرم اساسارژیم غدائیش راتغییرداد. اوتنهاباغدای گیاهی زندگی میکرد. اگراغذایش گیاهی بودمیخورد. باحسابگری مادرم، دلیل تغییررژیم غذائیش این بودکه اگرخوردن چیزهائی راکه معمولامیخورد، متوقف کند، مرگ فکرمی کنداوفردموردنظرنیست، میرروددنبال فرددیگری می گردد.
دلیل مادرم این بود« تامطمئن شه توپاشنه کفش هاشان نبوده باشه، تامطمئن شه که مرگ بعدازرفتن شون داخل نخزه. »
پدرم هیچ دلیلی ارائه نمیداد. تنهاسرآخرگفت :
میدونین چرامیخوام به جزنیمکتی که روش خوابیده م وپولا، تموم اثاثیه خونه بیرون برده شه ؟ واسه این که ممکنه مرگ روباخودشون ببرن بیرون. »
    به زودی نیرویش افول کرد، بیشتراعضای فامیل ودوستانش اطاق خالی رااشغال کردندکه باهاش وقت کشی کنند، به یادآوری داستانهای دوران کودکیش یاشبهای رفصش به عنوان مردی جوان توروستاوهمراه برادربرزگترش که تمام روزتومزارع پنبه کارمی کرد. بعدامیدواربه پیداکردن جای خالی توقطاربودندبرای رفتن وتمام شب توشهررقصیدن وخندیدن. بعدپیاده به خانه برمی گشتندکه حول وحوش گرگ ومیش چرتی بزنندوبروندسراغ مزارع پنبه. پدرم باانفجارنیروئی خارق العاده می گفت:
« مااونجاعینهوگاوابودیم. »
   بعدچشمهاش رابست، انگاراصلاچیزی نگفته بود.
    تاوقتی برایمان حرف میزد، وضعش به ناگزیرتحمل پذیرتربود. سرآخرکه دهنش را برای غذابازکرد،یابه طرف دیواردورخیره ماند، هیچکس نمیدانست باخودش چه کند.
    وقت من درآن زمان نامطمئن، به طوراتفاقی به خودم برگشت، خودم راتوحیاط، نشسته روی نیمکت زیردرخت کوچک سدری که پدرم عاشقش بود، یافتم. پدرم دوست داشت زیردرخت سدربنشیندوبه اقیانوس خیره شود.درخت زمزمه کردوگفت:
« من واسه گرفتاریائی که داری، راهی دارم. »
    سیگارنمی کشیدم، درواقع ازسیگار متنفربودم، ناگهان اشتیاق وهوس سیگارکشیدن برمن مسلط شد. جائی نشسته بودم که پدرم می نشست وسیگارمی کشیدوانگاربخشی ازحقی بودکه درمن هم شروع به عرض اندام کرده بود. رفتم توخانه وازبرادرم یک پاکت سیگارگرفتم. بقیه صبح رازیردرخت سدرنشستم وسیگاردودکردم. افکارم دستخوش تغییرات وزمزمه هایش شد، تکانم دادکه طبیعت چه چیزفوق العاده ایست، چراکه ازرش سکوت واین که برای موجودکم حرفی مثل من میتوانست مفهومی داشته باشدرامیدانست.
بقیه روزرادرسکوتی ناهشیارگذراندم وازجائی به جائی رفتم، جاهائی راکه میدانستم پدرم عاشقشان بود، بازنگری کردم - « درخت اژدها »، یک گیاه شوکران که درآخرین فاصله باغ ایستاده بود، درخت اژدهانامیده شده بود، چراکه بادسرمثلثی شکلش راتکان میداد. آلاچیق رز، که پدرومادرم ساخته بودند. لنگرگاه کوچک، آنجاتوقایق ماهیگیریش نشستم وسیگارنفرتی راباحسن نیت دودکردم. یکی یکی شان راتوآب شورحس کردم.
    منتظربودم بدانم برای پدرم چه کارکنم، پدرم که به زودی تکه بی فایده ای شبیه ته سیگارهامی شدوروآب، باتکان تکان دورمی شدوسرآخربه دیواره قایقش میخورد. میتوانستم اعمال انباشته درخودراتوی آب نااستوارحس کنم که قایق وگلبرگهای آویخته رزتوی آلاچیق رابالاوپائین میکردودرخت اژدهاراتکان تکان میداد.
    شب که واردحیاط خانه شدم، پرازهدف بودم. بدون توقف وپرسیدن ازخودکه چه میکنم، طرف درخت کوچک سدررفتم. شروع به شکستن شاخه هائی کردم که دستم میرسیدوروی زمین کپه کردم. بچه هااطرافم راشلوغ کردند، فکرکردندبازی تازه براشان اختراع کرده ام، خواستندبدانند:
« داری چی کارمی کنی؟ »
گفتم « اون شبیه چیه؟ »
بزرگترینشان گفت « شبیه اندام درخت، »
    گروهی درحال کرکرخندن وجیغ کشیدن، باسرعت زیردرختهای باغ دورشدند.شاخه هاراازتنه که کندم، مثل زمان دوسکوت قبلی، احساس مجوزدردناکی کردم. خسته ازعقب کشیدن، مقداری حسرت مشترک راتسلیم یکدیگرکردن.تختخوابم راروی شاخه درست کردم وتصمیم گرفتم شب راآنجاوتوحیاط، زیرستاره ها، باهیس هیس اقیانوس توگوشهام، زیردرخت ناقص سدر، شبیه یک هدیه، بابسته بندی پاره شده، بگذرانم.
    برادرهام ، همسرهاشان وخواهرم، بیداری شبشان رانزدیک پدرم، حالاشروع میکردند. به نوبت بیدارمی ماندند. پنجره هابرای نسیم وشنیدن صدای مادرم که سعی میکردجواب این سئوال که چرامن بیرون روزمین خوابیدم رابدهد. میدانستم آنهامیخواستنداین راهم اضافه کنند « مثل یه احمق لعنتی! »
    مادرم باهوائی ازروشن بینی ئی که درمدت زندگی کردن باپدرم کسب کرده بود، گفت«« اون نخواست وقتی مرگ میادسراغ پدرش اینجاباشه. اوناخیلی شبیه همدیگه ن »
    تشریفات بازی شبانه بچه ها ادامه یافت، خیلی بعد، وقت رفتن روتختخواب ها شد. داخل خانه، فانوسهای نفتی، ازدوران کودکی پدرم نگهداری شده، روشن شده بودند – یکی دیگرازدرخواست های عجیبش قبل ازساکت شدن. سایه هائی که فانوسهامی ساختندوبوی شیرین نفت رادوست داشت. همزمان اشکال برادرهاوخواهرم که گذشتندونزدیکش شدندرا دیدم. من تاریکی رانگاه میکردم. جائی که خودرا خم وراست میکردندیااطاق رادورمیزدند، غول آساوبدشکل می شدند.
    بیرون،باد، روی اب بالاگرفته بود، توی باغ بچه هابه شکل دایره، دورمی چرخیدند، سریع تروسریعتر، تااین که گیج می شدندوتوتاریکی به تندی تلوتلومی خوردند. بعدمتوقف می شدند، لحظه ای استراحت میکردند، قبل ازاین که دوباره درجهت مقابل غوطه ورشوند، نفس سربع پرنشئه ای می کشیدند. بازبه شکل دایره دوران میگرفتندوتوسان میزدند، تااندازه ای که هیجان نمیتوانست بالاترازآن برود. خنده وفریادهاشان بلندوبلندترشد. بعدهرکدام دیگری رابادست یاسینه طرف خانه پرت کردوپراکنده شدند.انگارزندگی شان وابسته به خانه بود...
    بعدازخاموش شدن صدای پاهاشان وبه هم خوردن درهای ماشین برای خداحافظی وبردن بچه هابه خانه وخواباندن آخرین نفرشان درخانه وبیدارومنتظرماندن بزرگترها، مدتی طولانی درازکشیده بیدارماندم.
    بیرون بودن ونزدیک به زمین تنهاماندن مهم بود. بوی تندشاخه های سدردراطرافم بودوتوی شب تازه به طرف درخت اوج میگرفت. انگاربه علت تغییرات رخداده بین من وپدرم، اجباراچرخش ونوسانهای درخت تغییرکرده بود. به پدرپدربزرگم فکرکردم که بااسبش تورودخانه آبتنی میکردوپدرم که درفاصله طولانی ترین برهه زندگیش، بدون این حس روشن که ورق هارابریزدتوی دستش وبربزندیاتقسیم شان کند، درگذشته بود. حالاحتی خیلی ضعیف ترازآن بودکه بتواندیک سیگاررانگهدارد.نشانه یک آتش سوزی توکف چوب جنگلی اطاق، ازآخرین سیگارافتاده ازدستش بود. پول هائی راکه برده بود، توی بانک درامنیت کامل بودند.خوش شانسی ئی که بایداوراحفظ میکرد، برگشته به مکانی که خوش شانسی هامیروند، وقتی دیگرباماکاری ندارند.
فکرکردم« به این صورت، اینه چیزی که پیش می آید...»
   به بادی گوش سپردم که به مروربایادآوری صدای بچه هامخلوط شدوتاهنوزهم انگاراوج میگیردوروی باغ پائین می آید. لالائی ملایمی ازهجاهابودوبرای گوشهام نوازش بخش، امادرنهایت نالازم وبیهوده. این فکربه ذهنم آمدکه من خالق آن صداهای زننده بودم ولبهام ناخودآگاه شروع به جنبیدن کردند...
    روی یک سری ازریتمهای زبانی نتوانستم حساب کنم. درطول شب طولانی، درازشده بیدارماندم ومثل کسی که بایدبااقیانوس یابادحرف بزند، باپدرم حرف زدم. گذاشتم بداندباآن همراهی نخ نما، درحال واردشدن به وسعتی بودکه ریتمش رادرمن هم داشت. واین که اوطردشده نبود. واین که من میگذارمش تابرود. تاآن فاصله دنیای بدنام رقصنده ها، قماربازهاوعشاق اسب هاراانکارکرده ام که به احتمال خیلی قوی بهش متعلق باشم. ازآن شب به بعدعهدکردم ازاولین آرزوی ناگواری که مرادرخودمی گیرد، لبریزباشم. به خاطرپرت کردن خودتوی قلب زندگی وبیرحمانه برای همیشه گم شدن ...   


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست