یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ - یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون  
   

بررسی جایگاه طبقه کارگر ایران و مطالبات آن- بخش دوم


حمید آصفی


• سخنم این است که برای طبقه کارگر چه حرفی باید زد؟ در واقع یک برنامه گسترده راهبردی که بتوان با طبقه کارگر ارتباط گرفت و او را به جامعه و بستر اجتماعی-سیاسی برگرداند چیست؟ این برنامه راهبردی باید به صورت توأمان هم جنبه هنری، هم جنبه اجتماعی و هم تئوریک داشته باشد تا بشود طبقه کارگر را به عرصه نهادسازی اقتصادی- اجتماعی برگرداند ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه  ۱ مرداد ۱٣۹۶ -  ۲٣ ژوئيه ۲۰۱۷


از زمان پیدایش سرمایه داری تاکنون مباحث گسترده ای درباره طبقه کارگر و نقش آن در تکامل اجتماعی شکل گرفته است. نیروهای چپ هم از مقطع تاریخی پیش از مشروطه تاکنون در ایران به این مسئله پرداخته اند و ماجراها خلق کرده اند و تأثیرات بزرگی در عرصه های اجتماعی و سیاسی داشته اند، اما از انقلاب مشروطه تاکنون هیچوقت طبقه کارگر این همه انفعال سیاسی و اجتماعی در خود ندیده است.
کارگران در انقلاب مشروطه و در راه آگاهی عمومی و اقناع اجتماعی نقش بسیار مهمی داشتند. همچنین کارگران شاغل در صنعت نفت در تحرکاتی که در راستای جنبش ملی و همچنین در انقلاب اسلامی شکل گرفت، نقش موثری داشتند. فعالان کارگری دستکم در حوزه سیاسی، هم در جنبش ملی و هم صنعت نفت، بسیار فعال بودند، ولی در حال حاضر، در جنبش های دموکراتیک و جهت گیری تکاملی جامعه و حتی موضوعات اقتصادی که ما با آنها روبه رو هستیم حضوری ندارند و آنگونه که آنتونیو گرامشی میگوید به صورت کارگاهی و پس از وقوع؛ یعنی تنها پس از بیکار شدن و به تأخیر افتادن حقوقشان واکنش نشان میدهند.
از طرفی نیروهای سیاسی، چه اصلاح طلب و چه غیراصلاح طلب، طرح مشخصی برای طبقه کارگر عنوان نمیکنند. در زمان ریاست جمهوری سید محمد خاتمی روشنفکران اصلاح طلب وقتی می شنیدند کارخانه ای تعطیل شده یا کارگران هشت ماه است حقوق نگرفته اند، توجهی نمی کردند ولی همینکه یک روزنامه نگار را دستگیر می کردند، نشریات مختلف پر از واکنش ها و اعتراض ها میشد. روشنفکران دینی و اصلاح طلب و روشنفکرانی که خودشان را فعالان طبقه کارگر مینامند، نیز به نوعی دیگر دچار مشکل هستند و حرف و طرح مشخصی برای طبقه کارگر ندارند.
نگارنده نیز ادعای ویژه ای در این باب ندارد. نقد و پیشنهادهایی که مطرح می کنم مولود گفت وگو و روابط تنگاتنگ با کارگران آشنا و با فعالان کارگری و پیگیری آثار و نوشته های آنان است. سخنم این است که برای طبقه کارگر چه حرفی باید زد؟ در واقع یک برنامه گسترده راهبردی که بتوان با طبقه کارگر ارتباط گرفت و او را به جامعه و بستر اجتماعی-سیاسی برگرداند چیست؟ این برنامه راهبردی باید به صورت توأمان هم جنبه هنری، هم جنبه اجتماعی و هم تئوریک داشته باشد تا بشود طبقه کارگر را به عرصه نهادسازی اقتصادی- اجتماعی برگرداند. اما وقتی میگوییم نهادسازی اقتصادی- اجتماعی منظورمان چیست؟ چه باید کرد؟ درحالیکه شرایط طبقه کارگر به گونه ای غیرانسانی شده است که میترسد پس از مرگ هم کارگر باشد! انگار کارگران تابعیت سرزمین ایران را ندارند که سهم آنان از این وطن اتاق اجاره ای بدون پنجره یا خوابگاهی در تهران است؛ این تمام سهم آنان از وطن است. این وضعیتی است که برای طبقه کارگر ایران ایجاد شده است، تازه اگر بتواند همین اتاق اجاره ای را بگیرد؛ چون بین سال ۱٣٨۵ تا ۱٣۹۰، ٣۰۰ هزار شغل از دست رفته است که بیشتر آنان شغل های بدون مهارت بوده است. در صورتی که به جمعیت تهران ٣۰۰ هزار نفر افزوده شده است، بنابراین از آن زمان تاکنون بر تعداد بیکاران اضافه شده است. همچنین این موضوع که از سال ۱۳۹۰ تا ۱۳۹۵ که هنوز آمار بیکاران ارائه نشده است -یا اگر ارائه شده نگارنده از آن بی اطلاع است- میتواند هر فرد و جریان پوپولیستی را برنده عرصه اجتماعی-سیاسی کند و تکامل اجتماعی ما را عقب بیندازد.
چگونگی ایجاد این وضعیت مصیبت باری که اقتصاد ایران دچار آن شده و در بررسی جنبه تئوریک چگونگی منفعل شدن طبقه کارگر و این تنزل که در مسیر توسعه به وجود آمده است، یک مسئله چندوجهی است. این اتفاق تحت تأثیر تجاوزی بود که بورژوازی رانتی و نامولد ایران بر پیکر اقتصاد و کارگران و کلیت جامعه فرود آورده است. این اوضاع اسفبار و نبود راهبردی برای برونرفت از آن، نشان از وجود مشکلی است که روشنفکران ما گرفتار آن هستند؛ اینکه نمیتوانند یک گفتمان تاریخی ارائه دهند.
مارکس در دیباچه اول سرمایه میگوید من این کتاب را نوشتم برای اینکه ثابت کنم که جهش ممکن نیست و تنها میتوانیم راه تکامل بشر را کم درد و رنجتر کنیم، ولی خیلی ها فکر میکنند میشود جهش کرد. چیزی را که باید بیاموزیم این است که چگونه می شود این راه را کم درد و رنجتر کرد. به یک کارگر تهی شده نمیتوان ماده ای تزریق کرد که پرش کند. این موضوع مانند تاب آوری در مکانیک است که روی هر چیزی باری بیش از یک حد نمیتوانید بگذارید، چون تاب آور نیست.
این مسئله را باید از دید نهادی نگریست؛ چراکه نهادها به تدریج با شعور آدمها ساخته میشود. تاریخ، روند تغییر نهادهاست. وقتی میخواهیم سرمایه داری را به سوسیالیسم تبدیل کنیم، باید یک نهاد را جایگزین نهاد دیگری کنیم. درعین حال باید از آن نهاد تصویری داشته باشیم و این تصویر بتواند دقیق و پیاده شود. برنامه راهبردی اصلی این است که نهادی را که میخواهیم جایگزین سرمایه داری کنیم مشخص کنیم. دنیا امروز به این دلیل به سرمایه داری روی نیاورده است که سرمایه داری را دوست دارد، همه این وضعیت فقر را میبینند، اما دلیل اصلی انفعال طبقه کارگر در ایران نبود یک آلترناتیو روشن است. انفعالی که میبینیم به خاطر فقدان یک رابطه اجتماعی است که قدم بعدی اش برای ما روشن باشد و با آگاهی پیش برود، زیرا در حال حاضر سوسیالیسم بسیار بد تعریف شده است. پس از فروپاشی شوروی تعریف شایسته ای از آن به خصوص برای مردم کشورهای جهان سوم وجود ندارد.

راههای نهادسازی در جامعه

نهادها ساخته نمیشود مگر اینکه بدانیم قصد داریم چه بسازیم. پیش از ساختن هر ساختمان، نخست باید نقشه آن را کشید و تمام دقایقش را ترسیم کرد. این روزها تقلیل گرایی صورت گرفته در نفی سرمایه داری، لقلقه زبان بسیاری شده است، در صورتی که سرمایه داری باید نفی در نفی شود. لنین در کتاب دو تاکتیک سوسیال دموکراسی در انقلاب دموکراتیک درباره سرمایه داری میگوید: «مارکسیسم به پرولتاریا نمی آموزد که از انقلاب بورژوایی دوری جوید و در آن شرکت نکند و رهبری را در این انقلاب به بورژوازی واگذار کند. بلکه به عکس میآموزد که با انرژی هرچه بیشتر بر آن بکوشد.» بعد میگوید: «ما نمیتوانیم از چهار دیوار انقلاب دموکراتیک روس به یکباره به خارج آن جستن نماییم، ولی ما میتوانیم حدود این چهار دیوار را به مقیاس عظیمی وسعت دهیم». زدن همه فراکسیون های بورژوازی نه تغییر و تکامل اجتماعی و مرحله تاریخی را دیدن، که یک نوع تقلیل گرایی غریزی است.
پوپولیسم فخیمه ما هم کارگران را هل میدهد که حتماً یقه این سرمایه دار مولد پدرسوخته را بگیرید، به خصوص آخر سال که درباره دستمزد حداقل بحث میشود. برای نمونه امسال حداقل دستمزد باید ۲ میلیون و ۵۰۰ هزار باشد تا یک کارگر بتواند زندگی کند و بعد چانه میزنند در نهایت حداقل دستمزد میشود ۱ میلیون و ۴۰۰ هزار تومان، بعد مطرح میشود این سرمایه داران بودند که راضی نشدند. دولت هم در این ماجرا دست خودش را می شوید. پس دولت چه کاره است؟ آیا همه مزد را باید سرمایه دار بدهد؟ دولتی که تورم را به ۴۰ درصد رسانده است و وامی که به سرمایه دار میدهد ۲۰ درصد است - ژاپنیها وامی که به سرمایه دارشان میدهند صفر است- سرمایه دار چگونه میتواند مزد کارگر را به میزان تورم ۴۰ درصدی بالا ببرد؟ دولت طبقه کارگر را در مقابل سرمایه دار مولد قرار میدهد که دشمنت سرمایه دار است و دستمزد تو را بالا نبرده است و پولها را خرج خوشگذرانی و رانت خواری کرده است! اما فراکسیون رانت خوار که در بورژوازی واردات محور، بورژوازی مستغلات و شبه دولتیها قرار دارند، از زیر ضربه و فشار کارگران خارج شده و با فراغ بال غارت خود را ادامه میدهند. در ۱۰ سال گذشته میزان رانت حاصل از خرید و فروش زمین سالانه ۱۰۰ میلیارد دلار بوده و میزان تشکیل سرمایه در بخش صنعت ۲۰ میلیارد دلار بوده است. متأسفانه فراکسیونهای بورژوازی رانتی از دید طبقه کارگر و برخی از فعالان کارگری و روشنفکران این طبقه نادیده گرفته میشود. در اقتصاد مزد آن چیزی نیست که فقط در آخر سال سرمایه دار به کارگر میدهد، حمل و نقل ارزان و مسکن ارزان در نهایت جزو مزد است. اگر مسکن ارزان و حمل و نقل ارزان نباشد، سرمایه دار هرچقدر مزد را زیاد کند، کفاف نمیدهد، چون نمیتواند قیمتهای کالاهای تولیدشده خود را به همان اندازه افزایش دهد. اشتباه نشود، نگارنده قصد ندارد نظام سرمایه داری را توجیه کند. موضوع این است که باید برنامه ای طراحی شود که بتواند سیستم تکامل اجتماعی را به وجود آورد. در این برنامه جهش ممکن نیست. از آثار مارکس تا لنین سرنگونی سرمایه داری را بدون طی کردن فازهای معین تکامل تاریخی نمیتوان نتیجه گیری کرد، ولی در برخی از نحله های چپ ایران این نتیجه سهل انگارانه بسیار رایج است.
این نگرش نهادساز نیست، فقط نفرت انگیز است. باید از انرژی موجود طبقه کارگر ایران در برنامه راهبردی برای نهادسازی استفاده کرد. نهادها را گروه مرجعی میسازد که دارای دستگاه ذهنی منسجمی باشد مانند آدام اسمیت و اقتصاددانان کلاسیک که نهاد سرمایه داری با آنها ساخته شده است و دستگاهی به نام علم اقتصاد به وجود آوردند. مارکس هم میگوید این علم واقعیت دارد. برخی از نحله های چپ ضدسرمایه داری میگویند این واقعیت ندارد، بلکه زور و کلک سرمایه دارهاست. مارکس میگوید این علم واقعیت دارد، شما فقط میتوانید در دامنه حرکت ایجابی برای آن جایگزین ایجاد کنید. هیچ آرمانی به نام کمونیسم وجود ندارد و کمونیسم امری ایجابی است... اگر این دستگاه جایگزینی پیدا نکند، طبقه کارگر ایران به انسانهایی سرگشته و نفرت زده تبدیل می شوند که اگر بتوانند یارانه ای بگیرند و بروند در لاک خودشان راضی میشوند. در این شرایط تکامل اجتماعی تاریخی-سیاسی نیز رخ نمیدهد.
برخی از نحله های چپ ایران مرحله کنونی جامعه را مرحله ملی -دموکراتیک میدانند. از نگاه نگارنده نیز این زاویه دید درست است، اما معمولاً در پذیرش الزامات این نگرش لغزش ها شروع میشود. اگر مرحله تاریخی ایران مرحله ملی دموکراتیک است، طبقه کارگر باید تکلیفش را با دیگر طبقات، بورژوازی صنعتی، طبقه متوسط و مانند اینها روشن کند. نمیشود گفت تکلیف ما مشخص است، زیرا ما در عصر جهانی شدن سرمایه، بورژوازی ملی نداریم! پس طبقه کارگر ایران چه باید بکند؟ شعار داده میشود که طبقه کارگر ایران باید از جنبش وال استریت حمایت کند. جنبش وال استریت جنبشی است دموکراتیک علیه سرمایه مالی به نفع فراکسیون سرمایه داری صنعتی! چطور طبقه کارگر ایران میتواند در جنبش علیه بورژوازی مالی امریکا شرکت کند که دموکراتیک است، اما علیه رانت جویی در ایران با بورژوازی ملی صنعتی خودش نمیتواند همراهی کند؟
موضوع این است که وقتی تحلیل طبقاتی مشخصی از جامعه ارائه نمیشود، تحلیل مشخصی از جهان نیز نمیشود ارائه داد و به این سادگی نمیتوان تاریخ را ساخت. به قول مارکس بنا بر این بوده است که ما پراکسیس کنیم؛ یعنی بر اساس نظریه فعالیت کنیم نه بر اساس دلخواه خودمان! اگر این کار را نکنیم با ادبیات امروز نمیتوانیم نهاد بسازیم. نهادها در شعور آدم وجود دارد نه در کتابها. اقتصاد نئوکلاسیک یک توهم نیست، اقتصاد یک واقعیت و یک نهاد است و روابط را بر اساس آن تنظیم میکنند و هر سال به کسی نوبل میدهند که دامنه اقتصاد نئوکلاسیک را بسط داده باشد. پس نهادسازی را نمیتوان کنار گذاشت، وگرنه دچار نوعی تاریخ سازی عامی میشویم. به همین دلیل است که سیاست زدگی در ایران تشدید شده است. همین اتفاق در جامعه روشنفکری افتاده است چه برسد به طبقه کارگر.

آفت نفی همه فراکسیون های سرمایه داری

تفکر نفی همه فراکسیونهای سرمایه داری ایران ناشی از برخی واکنشهای غریزی خرده بورژوایی است و حتی میتواند طرفداران طبقه کارگر را در بربگیرد. در واقع دو طبقه اصلی که امکان دیدن آینده را دارند و دید بلندمدتتری دارند تا دید محدود دکه های فکری! برنامه های پژوهشی-راهبردی برای شناخت جامعه و نهادهایی که باید به وجود بیاید مانع ایجاد این دکه میشود. اینکه این انقلاب یا تکامل اجتماعی صورت بگیرد و نهادهایی که تکامل اجتماعی را حمل میکنند در دامنه یک تحرک ملی-دموکراتیک شکل بگیرد، دلیل کافی برای گردن نهادن به رهبری بورژوازی آن هم از نوع بورژوازی غارتی و لمپن آن نیست. تحول ملی-دموکراتیک در چارچوب نهادهای اقتصادی- اجتماعی بورژوایی شکل میگیرد، اما این دلیل نمیشود که این چارچوب را بخواهیم تا آخر دنبال کنیم و از آن نمیتوانیم جهش کینم؛ اما هرگونه جهشی که بخواهد صورت بگیرد بدون طی نمودن تکامل اقتصادی، اجتماعی به ضد خودش تبدیل میشود. مارکس پیش بینی میکرد که اگر سیستمی جایگزین سرمایه داری شود که به اندازه آن نتواند نیروهای مولده را رشد دهد، صور پلشت تر سرمایه داری حاکم خواهد شد. این را در روسیه امروز میبینیم. وقتی سوسیالیسم دولتی غیردموکراتیک نتوانست موفق شود رشد نیروهای مولده را با زمانه خود تکامل دهد، صور پلشت ترش به صورت پوتین و مافیای روس نصیب مردم آنجا شد. درحالیکه مردم و چپ روسیه خیلی زحمت کشیدند و فداکاری های جامعه بزرگ و آن ابرقدرت فراموش نشدنی است. در پرتو این دانش و تجربیات ما باید آن تحرکی را در جامعه دنبال میکنیم که جامعه را گام به گام به جلو ببرد. نمیتوان یک بچه دبستانی را به دانشگاه فرستاد، درباره یک نابغه ممکن است این اتفاق بیفتد اما جامعه طاقت روانی این پرش و جهش را ندارد، پس باید تکامل جامعه را کم درد و رنجتر کنیم. مثالی عینی بزنیم. چگونه میشود چارچوب سرمایه داری را از ابتدا به گونه ای سامان داد که راه رسیدن به سوسیالیسم هموارتر شود نه اینکه به دنبال جهش باشیم؟ اگر میخواهیم جهش کنیم، رانت نصیبمان میشود که جزو شروط نهادسازی است. در دوران جهانی شدن پیش از ورود اقتصاد باید در ابتدا برنامه توسعه متوازن تدوین شود و از سرمایه داخلی مولد حمایت شود. راه جلوگیری از هجوم سرمایه داری جهانی با مدل سوسیالیسمی که تعریف روشن ندارد نیست. مگر سوسیالیسم در یک کشور ممکن و شدنی است؟ چه نوع سوسیالیسمی؟ تعریف کنید. ادعا و سخن تخیلی این است که میتوانید در یک کشور سوسیالیسم درست کنید، تحلیل تخیلی این است که میتوانید سرمایه داری را درجا نابود کنید. سرمایه داری جهانی با یک تحریم کوچک ما را از بین میبرد مگر اینکه بخواهیم کره شمالی شویم. ما باید سامان و نهادی را تعریف کنیم که این تکامل رخ دهد و خود طبقه کارگر ایران بداند که چه میکند.
چپ های یونان میگویند که نمی شود از اتحادیه اروپا جدا شد. آیا این خط مشی چپ یونان درست است؟ بله درست است! چپ یونان نمیداند که نرخ استثمار یک جامعه سرمایه داری به مراتب بیشتر از یک جامعه فئودالی است؟ مابازای تولیدی که جامعه فئودالی دارد یک مقدار معینی است، ولی در نظام پساصنعتی سرمایه داری با یک اختراع می توانید با افزایش بهره وری ارزش اضافه زیادی ایجاد کنید و رفاه فراوانی به وجود بیاورید. چین را مثال بزنیم: نرخ استثمار در چین از جامعه قبلی به مراتب بیشتر شده است اما سطح رفاه مردم هم به مراتب بیشتر شده است. واقعیت این است که اگر بخواهیم به مقوله رهایی طبقه کارگر وارد شویم، آن هم با شعار خرد و نازل نرخ استثمار و تقلیل یافته با طبقه کارگر برخورد شود، در واقع با منافع و رفاه و درجه آزاد شدن آن ضدیت کرده ایم. طبقه کارگر این حقیقت را به طور غریزی میفهمد ولی گوش نمیدهد، فقط گیج میشود که باید با سرمایه دار خودش چه بکند. باید برود دنبال جنبش وال استریت؟ ما در پرداختن به این مسائل باید به عمق بپردازیم، با برنامه پژوهشی- راهبردی کافی بپردازیم وگرنه پس از مدتی هم طبقه کارگر را گیج میکنیم، هم خودمان گیج میشویم. همین موضوع سبب میشود که تکامل اجتماعی نتواند رخ دهد. طبقه کارگر به علت کار سازنده اش، خیلی باشعورتر از آن دستفروش و دکه داری است که جنس خارجی و چینی میفروشند و در سرنوشت شهر و جامعه خود موثر نیست. برای کسی که دکه ای در گوشه ای دارد فرقی نمیکند که نیم ساعت برود و نیم ساعت بیاید؛ چون رانت حداقلی خود را میگیرد. کارگری که باید صبح زود سر کار برود باید دنبال حمل و نقل عمومی باشد، باید دنبال حق شهر باشد و ضد رانت جویی بشود.
ایران میتواند جایگاه بورژوازی ملی را محکم کند و البته باید بر این سرمایه داری مولد نظارت دموکراتیک اعمال شود، ولی شعور گسیخته ای که در کلیت حاکمیت با دست بالا داشتن فراکسیون بورژوازی رانتی و غیرمولد وجود دارد و در فقدان دستگاه مند بورژوازی ملی در دولت کنونی ایران، نمیتوانند نهاد بورژوایی مولد و اقتصاد دموکراتیک را بسازند. گرته برداری از یک سیستم ابتدایی تولید غیردانش بنیان، عملاً جاده صاف کن رانتجویی شده است، زیرا سیستم و دستگاهی نداشته اند که بتوانند نهادساز شوند. از سوی دیگر روشنفکران غیررسمی و اقتصاددانان نهادگرا نیز دچار همین مشکل اند. در ۴۰ سال گذشته همه دانشگاههای کشور یا در اختیار این جناح بوده یا آن جناح و یک نهاد پژوهشی و راهبردی قابل تداوم نتوانسته اند بسازند. در حوزه مسکن میتوانیم بگوییم که یک نهاد قابل تداوم ندارند. از تعاونی مسکن گرفته، سیستم ساخت وساز پیشرفته، سیستم بانکی پیشرفته. سیستم مالی پیشرفته، بانک پذیرکردن مردم و زندگی در سکونت گاه های غیررسمی فقط به خاطر مشکلات مدیریتی و نبود نهاد ذهنی منسجم به وجود آمده است. از این طرف اپوزیسیون هم حرفی اثباتی برای گفتن ندارد و حق دارد، چون نه دانشگاه و موسسه پژوهشی در اختیار دارد، نه میتواند به خارج برود و نه اطلاعات و آماری در اختیارشان قرار میگیرد. شرط اینکه بتوانیم توسعه پایدار ایجاد کنیم این است که توزیع عدالت هم افزا شود، به شرط اینکه انباشت سرمایه را متوقف نکند، بلکه رشد دهد. انباشت سرمایه باید با سیاست های عدالتخواهانه ای که نگذارد مازاد اقتصادی مولد تولید شود و بتواند با کالای چینی رقابت کنند ایجاد شود. به جای اینکه شعار مبارزه با استثمار داده شود باید شعار افزایش بهره وری بدهیم. آیا دوستان و فعالان سندیکالیسم قبول دارند که اگر بهره وری یک کارخانه دو برابر شود، نرخ استثمار بالا میرود و مزد کارگر را دو برابر میکند؟ آیا این رشد بهره وری را باید دولت انجام بدهد یا ندهد؟ اگر شعار صرفاً به مسئله استثمار تقلیل یافته باشد یقیناً میگویند نکند چون نرخ استثمار بالا میرود.
دموکراتیسم سه وجه دارد: دموکراسی اقتصادی، اجتماعی و سیاسی. کدامیک از این دموکراسی ها را باید دنبال کنیم؟ مسلم این است که در دامنه سرمایه داری، دموکراسی اقتصادی خیلی محدودتر است، ولی دموکراسی های دیگری میتواند وجود داشته باشد. مثال این را میتوان در تقویت جامعه مدنی دید. در ایران یک سیستم اقتصادی رانتی حاکم است، یعنی از یکسو دموکراسی اقتصادی وجود ندارد و رانت جای آن را گرفته است، از سوی دیگر جامعه مدنی ضعیف است و برای همین است که دیدگاه های سیاست زده ای که فراکسیون بورژوازی ملی را نفی میکنند، باری از دوش طبقه کارگر برنمی دارند و ناخواسته هم دوش رانتخوارها و پوپولیستها حرکت میکنند. برای اینکه عدالت بدون تعریف و غیرممکنی را تعریف و طلب میکنند که به یارانه نقدی و اینکه به هر کسی ۲۵۰ هزار تومان بدهند میانجامد. شعار میدهند که دمار از روزگار نولیبرالها درمیآوریم! حال آنکه باید دمار رانت خوارها را درآورند. دولت هم به این سمت هلشان میدهد که با بورژوازی ملی که با چنگ و دندان کار میکنند برای اینکه جلوی کالای چینی را بگیرند درمی افتند. لنین جرئت این را داشت که بگوید من همدوش بورژوازی ولی جدای از آن حرکت میکنم و نمیگوید من همدوش بورژوازی نیستم. این نظرات لنین حتماً باید بازخوانی مجدد شود. بدون دانستن این ادبیات ممکن نیست حرکت روبه جلو داشته باشیم. نفی سرمایه داری و استثمارگران از قدیم بوده است، از قدیم برده ها علیه برده داری قیام میکردند و چون بلد نبودند استثمار را لغو کنند و نیز ابزار مولد نداشتند، خودشان برده دار میشدند. بسیاری از قیامهایی که در تاریخ ایران وجود دارد علیه فئودالیسم بوده است ولیکن به روی کار آمدن فئودالیسم جدید و گاه بدتر از آن انجامیده است. برای اینکه راه آینده مشخص نبوده است.
ما به شدت نیازمند این هستیم که در برنامه پژوهشی-راهبردی این موضوع را ببینیم. برای اینکه بتوانیم به طبقه کارگر رجوع کنیم و ادبیات این حوزه به روضه خوانی تبدیل نشود که گریه ای کرده و تخلیه شویم و بعد همه برویم دنبال کارمان! طیفی باید در حوزه اجتماعی- فرهنگی کار کنند. بعد دوستانی که هم پیمان شده اند به قول هابرماس حوزه عمومی را گسترش دهند، حوزه عمومی که از آن جامعه مدنی است. حوزه عمومی جزء وظایف بورژوازی انقلابی است. فعالان سندیکایی به جای مبارزه علیه سرمایه داری چرا به دنبال تقویت بورژوازی انقلابی (ملی) که میخواهد حوزه عمومی را بسط دهد نمیروند؟

مشخصه های بورژوازی ملی

این بورژوازی را در سه حوزه میتوان تقسیم کرد: چهره های شاخص این فراکسیون هر سه قسمت را دارند؛ هم در اتاق بازرگانی هستند و در حوزه اقتصاد فعالیت میکنند، هم حامی مالی چاپ برخی کتاب ها میشوند؛ یعنی حوزه عمومی را گسترش میدهند، هم تولید و صادر میکنند. بورژوازی ملی بورژوازی است که هر سه اینها را دارد، ولی ما بورژوازی داخلی هم داریم. این واژگان پولانزاس است، مثلاً آقای ایروانی یک بورژوازی داخلی بود کفش ملی تولید میکرد، صادر هم میکرد ولی در سیاست شرکت نمی کرد. انتشاراتی هم راه نمی انداخت. آقای لاجوردی در سیاست شرکت نمیکرد ولی مدرسه ای که الآن امام صادق شده است را درست کرده بود، مدیر پیشرفته تربیت می کرد و در حوزه فرهنگی وارد شده بود. اینها بورژواهای داخلی بودند و آن زمان به خاطر غلبه وجهه چریکی بر اذهان، اغلب مبارزان این طیف بورژوازی را یکسره با همدیگر به عنوان کمپرادور میراندند. همین یک واژه کمپرادور کافی بود که فردی مرزبندی ستبری با مبارزان ایجاد کند. مشی چریکی بر این بستر بود که انقلاب کن تا تحول صورت بگیرد! با وجود تمام حماسه های بزرگی که چریک ها آفریدند، خطای بزرگی در مشی چریکی و عدم مشروعیتی بود که با تز موتور کوچک موتور بزرگ به رژیم شاه دادند. یک خطای تفصیلی در این گزاره وجود دارد که موتور بزرگی وجود ندارد. این برخورد اکونومیستی است، زیرا طبقه کارگر به خاطر عینیتی که دارد موتور نیست، آگاهی آن را موتور میکند. این آگاهی باید شکل بگیرد تا از طبقه در خود به طبقه برای خود تبدیل شود تا بشود موتور بزرگ. موتوری وجود ندارد که بتوان استارت زد. پس با تقدم دادن انقلاب به تحول برخورد مشی چریکی هدر میرود. گرامشی میگوید که جنگ مواضع را باید جایگزین جنگ رودررو کنیم. یک تعجیل خرده بورژوایی وجود دارد که شلوغ کنیم! لنین تعبیر داداش شلوغ کنیم را به کار میبرد. مقاله ای دارد که داداش شلوغ کنیم را نفی میکند. ولی برای تاریخ سازی برنامه لازم است که این با ایده موتور کوچک، موتور بزرگ را راه میاندازد اصلاً ممکن نیست. در ادبیات نهادگرایی واژه خوبی به کار میبرند pass dependence یعنی وابسته به مسیر. شما باید دانش جهان را جذب کنید و آن را به مسیری تبدیل کنید که میخواهید بپیمایید. وابسته به مسیر از واژگان زیست شناسی میآید، هر چیزی که گذشته اش بر آینده اش تأثیر بگذارد در تکامل وابسته به مسیر است. علم اقتصاد یا هرگونه تکاملی باید بر اساس اصول باشد چون تاریخ بشری قانونمند است. ولی این اصول در جوامع مختلف به صور مختلف بروز کرده است؛ مانند انواع سرمایه داری در کشورهای پیشرفته. یک نوع سرمایه داری نداریم، ساختن جامعه ایران باید بر اساس یکسری اصول صورت بگیرد. این اصول دور ریخته نشود و تفسیر من درآوردی از آن نشود. تفسیر من درآوردی از علم اقتصاد بورژوایی همین نه شرقی نه غربی است که ملغمه مزخرفی از مضار این دو را به وجود آورده که به فئودالیسم مالی و شبه سرمایه داری انجامیده است. مارکس در برنامه ریزی جامعه بورژوایی میگوید زمانی که زور از اقتصاد بیرون رفت جامعه مدنی به وجود آمد، وقتی زور را به اقتصاد برگردانید، فئودالیسم برگشته است. فئودالیسم به زور بهره مالکانه، مازاد اقتصادی را میگیرد. سرمایه داری به زور نمیگیرد بلکه رقابت وجود دارد. برنامه ریزی در ایران فئودالی است و اصلاً نولیبرال نیست، اموال و ثروتهایی مانند بهره مالکانه نفت و گاز را به زور میگیرد و بین جناحها تقسیم میکنند و این ثروتها بر مبنای تولید کالا و بازتولید گسترده و خلق ارزش افزوده به دست نیامده است.
در اقتصاد ایران یک نوع روبنای فئودالی حاکم شده است. میزان مازاد اقتصادی که به انحای مختلف از ایران خارج میشود بسیار زیاد است. فعالان و روشنفکران کارگری که میخواهند از طبقه کارگر طرفداری کنند مرتب میگویند سرمایه داری بد است. واژه ای داریم با عنوان مبادله نابرابر و واژه دیگری داریم که معمولاً با آن اشتباه میگیرند؛ موازنه بازرگانی. موازنه بازرگانی یعنی سر سال میزان صادرات و واردات برابر باشد. این بخش از بحث را در مقاله پیشین آورده ام و باز قدری کوتاه توضیح را لازم میبینم. مبادله نابرابر وقتی اتفاق میافتد که در رابطه کشورها سطح بهره وری فرق کند. با یک هکتار زمین پسته ۱۰ موبایل میتوانید بخرید و در این یک هکتار دو کارگر باید کار کنند و آبی را که کمیاب است مصرف میکنند، ۱۰ موبایل را یک کارگر در زمانی حدود یک ساعت تولید میکند. به این ترتیب حداقل ۲۰۰ روز کار با کار یک ساعت چینی ها مبادله میکنیم. اگر موازنه بازرگانی خیلی هم خوب باشد این بار انباشت صورت نمیگیرد . اگر به سیستمی وارد نشوید که به درستی رابطه جهانی شما را تعریف کند، به اسم دفاع از طبقه کارگر و مبارزه با استثمار بازنده جهانی و داخلی میشویم. ۱۰ اقتصاد برتر جهان ۶۶ درصد تولید ناخالص جهان را دارند، ۱۵ کشور ۷۵ درصد را و ۱۷۰ کشور دیگر در رده های بعدی هستند. اگر بهره وری را بالا نبریم به یک کشور عقب مانده تبدیل می شویم. در دوران احمدین ژاد همه پولها را هم مثل دیوانه ها به عنوان یارانه دادند و مدعی بوند که علیه امپریالیسم می جنگیم. جیم پدراس، چپ امریکایی و هوگو چاوز هم حمایت همه جانبه ای از دولت احمدی نژاد داشتند و لازم نیست که اشاره شود برخی از چهره های چپ در ایران از طرح مسکن مهر حمایت شورمندانه داشتند! ۷۰ درصد واردات امریکا کالاهای دانش بر است و این افسانه که کشورهای متروپل مواد اولیه وارد میکنند و کالای تولیدشده به کشورهایی مانند ما صادر میکنند گذشته است. اگر کالای دانش بر تولید نکنید، نمی توانید صادر کنید، وارد این نبرد شدن به عنوان بورژوا نبرد بزرگی است و تلفاتش دست کمی از جنگ جهانی ندارد. همین کار را ویتنامی ها کردند. با اصلاحات اقتصادی که انجام دادند صادراتشان از ۵ میلیارد در دهه ٨۰ به ۱۵۰ میلیون دلار رسیده است. ایران با صادرات نفت ۵۰ میلیارد دلار صادر میکند. توانمندیهای ویتنامیها در به زانو درآوردن امریکا کجا، ما کجا که این قدر هم فخرفروشی میکنیم. به ملت میخواهیم یارانه بدهیم که به ما رأی بدهند و بتوانیم این مبارزه را ادامه دهیم. مبارزه را برای آن ۱۵۰ میلیارد باید بکنیم. ۱۵۰ میلیارد تولید است. برای اینکه ۱۵۰ میلیارد صادرات داشته باشید، باید حداقل ٣ برابر تولید ناخالص داشته باشید. چیزی حدود ۴۵۰ تا ۵۰۰ میلیارد دلار. این تصورات و شعارهایی که در مناظرات رایج است و سطح بسیار پایینی دارد. در مقابل این واقعیتها اگر فقط به یک عدالت طلبی ناتورالیستی بسنده کنیم، ایران به خاک سیاه مینشیند و نهادی در این کشور ساخته نمیشود.
کشور موفق در امر توسعه در دوران کنونی ترکیب های موفقی از برنامه و بازار، سوسیالیسم و سرمایه داری است. از چین گرفته تا کره و برزیل تا هند که جزو ۱۵ کشور برتر اقتصاد جهانی هستند. فقط به همدیگر بند کردن که فلانی بورژواست یا مدافع نئولیبرالیسم است مشکلات ما را حل نمیکند. دشمن دانا به از نادان دوست، بورژوای دانا که بتواند از مبادله نابرابر جلوگیری کند، برای طبقه کارگر ایران مفیدتر است. چون کارگر شغلش را از دست نمیدهد، بعد میتواند فکر کند. طبقه کارگرِ نابودشده پشت پراید به چه درد میخورد؟ اگر معتاد نشده باشد و کنار خیابان نیفتد! از پیمودن این مسیر نباید بترسیم.
عبداللهی نامی بود داستانهای تندی درباره طبقه کارگر مینوشت، یکی هم آقای صمد بهرنگی بود. ماهی سیاه کوچولو بهرنگی به چندین زبان ترجمه شده است. هیچ شعاری هم نمیدهد. کارهای عبداللهی این بود که مثلاً پایش رفت زیر غلتک له شد. ناتورالیسم بسیار ابتدایی. سارتر میگوید طبقه کارگر آنقدر مشغول است و رنج میکشد که ادبیاتی که برای او مینویسیم باید امیدبخش باشد. حرف درستی میزند. ادبیاتی که برای طبقه کارگر مینویسیم نباید سیاه باشد. باید مثل ماهی کوچولو صمد باشد. ادبیاتی که هرکسی بخواند روحیه میگیرد.

موانع تکامل بورژوازی ملی

پرسشی اینجا مطرح میکنم و با پاسخ به آن این بحث را خاتمه میدهم. موانع تکامل بورژوازی ملی در ایران که میتوانست به پیشرفت و تکامل طبقه کارگر موجب شود چیست؟
این موضوع را در دو حوزه باید بررسی کرد: یکی در حوزه اندیشه؛ در آستانه انقلاب دهه آخر جریان چپ ما و جریان خرده بورژوازی انقلابی ما مانند شریعتی فکر میکردند انقلاب پیش شرط تحول است. بدون اینکه تحول یا نهادهای تحول را تعریف کرده باشند. پیش از آن هم حزب توده در ساماندهی طبقه کارگر بسیار سیاست زده بود. حزب توده کارهای بزرگی کرده بود، ولی به صورت عمومی در حوزه اندیشه بورژوازی ملی را قبول نداشت و البته هژمونی و تسلط سیاسی را نیز نداشت. اگر ماتریسی ترسیم کنیم روشنفکران میتوانند مبدع باشند یا مفسر. جریان روشنفکری چپ در ایران یا رادیکال به یک معنا، چه مذهبی و غیرمذهبی جنبه مبدع نداشتند، جنبه مفسر داشتند و تفاسیر معمولاً سیاست زده داشتند. دکتر شریعتی نکات جالبی دارد؛ مثلاً میگوید جامعه ای که نتواند رشد اقتصادی کند، نمیتواند از لحاظ فکری هم رشد کند. به بورژوازی انقلابی هم توجهی میکند ولی هیچوقت هیچ تلاشی برای تشکیل جبهه ای با بورژوازی ملی ایران نمیکند. بنابراین نتیجه گرفته میشود که پس انقلاب شرط تحول است. دنبال جبهه و بلوک تاریخی نباید بروید. بعد از انقلاب هم این وقایع اتفاق افتاد، چون فکر میکردند حتماً باید انقلاب شود که اصلاحات ارضی خوب و منزهی داشته باشیم، بدون انقلاب منزه نشده و از آتش پاک کننده نگذشته است. اصلاحات ارضی دوباره را انجام دادند. شرکت های سهامی زراعی هم زمین هایش را تقسیم کردند. حالا میگویند تجمیع کنیم. اگر زمانی بگویید اصلاحات ارضی شاه اصلاح درست و حسابی بوده است، معلوم است که طرفدار رژیم امپریالیستی بوده ای! مگر در اروپا با رژیم سوسیالیستی اصلاحات ارضی کردند؟ مثل اینکه فقط حق حکومت کارگری بوده که اصلاحات ارضی کند! این اصلاحات ارضی دوره شاه به خاطر فشار روشنفکران مشروطه و فشار جنبش های چپ بوده است. مارکس میگوید دولت شکست دهنده انقلاب موظف است وظایف انقلاب مغلوب را انجام دهد. برای همین هم اصلاحات ارضی خوبی در ایران انجام شد و روشنفکران باقیمانده در پارادایم انقلاب مشروطه بلد بودند این کار را بکنند، کاری که ما بلد نیستیم. بودجه ریزی مشارکتی در برزیل که الگوی جهانی شده است و حتی لندن و نیویورک که دموکراتیک بودند از آن اقتباس کردند، توسط رئیس سازمان مخفی معلمان برزیل ابداع شد. ما این همه رئیس سازمان های مخفی داشتیم چه عیبی داشت کار اندیشه ای و تولید برنامه میکردند؟ برنامه پژوهشی -راهبردی که به نفی سرمایه داری محدود نشود، بلکه بتوان تکامل را وابسته به مسیر را انتخاب کند، مال حوزه اندیشه است. اگر دانش بتواند بر قدرت پیشی بگیرد این اتفاق میافتد. مانع اندیشه در ایران بزرگتر از مانع سیاسی است و امپریالیسم هم مثل دوره شاه وسط نیست که گردن آن انداخت.


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۱)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست