یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

در ستایشِ دکتر ابراهیم جانِ هرندی


اسماعیل خویی


• برآیش، کاروان زندگان را همزی، هم پیوند و هم نیاز می داند و بر آن است که نژاد هیچ زینده ای را بر دیگری برتری نیست. رده بندی ی برآیشی، شکلی افقی دارد و برآیش شناسان، زیندگان را در گستره ای همکف ردیف می کنند. از این دیدگاه، انسان یکی از میلیون ها زینده ی زمین است که هیچ گونه برتری ی برآیشی بر دیگر جانوران ندارد. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
آدينه  ۲٣ تير ۱٣۹۶ -  ۱۴ ژوئيه ۲۰۱۷


این نخستین باری ست که پیش می آید تا من با دوست دانشورم، دکتر ابراهیم جانِ هرندی، اندک بگومگویی داشته باشم.
در پیشگفتارش از گزارش خود از داروین گرایی، دکتر هرندی می نویسد:
    "سپس تر در سال ۱٨۵۹، چارلز رابرت داروین، زیست شناس انگلیسی در کتابی به نام "خاستگاه رسته ها"، تئوری ی تازه ای درباره ی چگونگی ی پیدایش هستی بر روی زمین ارائه داد که من در زبان فارسی، واژه ی "برآیش" را در برابر آن نهاده ام. فشرده ی ساده ی برخی از برآیندهای این تئوری، سه گزاره ی زیر است:
۱.بنیاد هستی مادی ست و زیستاران را آفریدگاری نیست و نمی تواند باشد.
۲. همه ی زیندگان کنونی از تبارِ زیستارانِ تک یاخته ای هستند که میلیون ها سال پیش می زیسته اند و اندک اندک همگام با دگرگونی های زیستگاه های خود تا به امروز دیگرگون شده اند.
٣. برآیش هستی، ناهدفمند، ناخودآگاه و واکنشی ست.

   از دیدگاه برآیشی، همه ی گیاهان و جانورانِ کنونی از دیگرگونی ی بسیار کُندِ گیاهان و جانورانِ تک یاخته ای که میلیون ها سال پیش می زیسته اند، برآمده اند. این برآیش، نه برنامه ی از پیش ساخته ای داشته است و نه پِی سپرِ هدف ویژه ای ست. دگرگونی های پیدا و پنهانِ زیستاران، پیرو دیگرگونی های زیستبومِ آنان، یعنی زمین و آب و هواست و هیچ یک از ویژگی های آن ها را، از بلندی ی بلوط گرفته تا هوشمندی ی انسان، نمی توان نشانه ی پیشرفتِ هستی و یا برتری ی یکی بر دیگری دانست.

   از این دیدگاه، انسان رسته ای از دسته ی میمون هاست که در پی روندی هزاران ساله تنها در پنجاه هزار سال گذشته به جایگاه کنونی ی خود رسیده است. این زمان در مقایسه با عمر زمین نشان می دهد که زمین نمی تواند برای خاطر انسان پدید آمده باشد زیرا که انسان جانداری تازه وارد در آن است. یعنی که اگر عمر زمین را ۲۴ ساعت بپنداریم، انسان تنها در یک دقیقه ی آخر در آن پیدا شده است. پس آن سان که پنداشته می شد، ابر و باد و مه و خورشید و فلک نمی توانند برای رفاه انسان پدید آمده باشند.

   برآیش، کاروان زندگان را همزی، هم پیوند و هم نیاز می داند و بر آن است که نژاد هیچ زینده ای را بر دیگری برتری نیست. رده بندی ی برآیشی، شکلی افقی دارد و برآیش شناسان، زیندگان را در گستره ای همکف ردیف می کنند. از این دیدگاه، انسان یکی از میلیون ها زینده ی زمین است که هیچ گونه برتری ی برآیشی بر دیگر جانوران ندارد.

   از این دیدگاه، "کمال" مفهومی دینی، افسانه ای و بی معناست زیرا که روندهای برآیشی، کارکردی واکنشی نسبت به سازه های زیستبومی ی زیندگان دارند. بنابراین، انسان و جهان، برنامه ی پیش بینی شده ای برای آینده ندارند و تاریخ نیز قراری با کسی، چیزی و یا جای ویژه ای ندارد.

   در طبیعت، در برابر هر زینده ی پیروز، میلیون ها نسل ناکام وجود دارد که هیچ یک تاب ماندگاری در زیستبوم خود را نداشته است. از میان آنانی نیز که هم اکنون از پی هزاره های صبر و ستیز و فراز و فرودهای برآیشی گذشته اند و به اینجا رسیده اند، اندک دگرگونی ی ناگهانی ی آب و هوا می تواند بسیاری از آنها را از گستره ی هستی به در کند. هر بار که دمای زمین اندکی گرمتر و یا سردتر از آنچه که باید می شود، نسل هزاران زینده برمی افتد و هزاران زینده ی تازه به جهان می آیند.

    دستاوردهای لایل و داروین، در سده ی نوزدهم میلادی، پرونده ی روایت افسانه ای دینی ی چگونگی ی آفرینش هستی را دست کم در مغرب زمین به آرشیو موزه ی باورهای فولکلوریک فرستاد. از آن پس در گستره ی دانش مدرن، نه دیگر کسی انسان را برتر از زیندگان دیگر می داند و نه سخن از "تکامل هستی" و "کرامت انسانی" است. اکنون زمین سنگریزه ی خُردی در میان سیاره ها و ستاره های بسیار، در کهکشان بی پایان نما پنداشته می شود و انسان زینده ای از بی شمار جاندارانِ جهان که هرروزه به جهان می آیند و می زیند و می روند. پس اکنون دیگر نه زمین مرکز جهان است و نه انسان قطب عالم امکان و نگین انگشتری یِ هستی."

    نخستین پرسشی که این متن به اندیشه ی من می آورد این است که آیا دکتر هرندی می خواهد تنها تَنی از گزارشگرانِ (فشرده ای از) داروین گرایی باشد، یا همچنین، می خواهد نشان دهد که از باورمندان نظریّه ی "برآیش" نیز هست؛ و که، به ویژه، آیا سه "گزاره" ای را که می گوید "فشرده ی ساده ی برخی از برآیندهای این تئوری" اند، خودِ او نیز باور می دارد یا نه؟!

   آقای هرندی در جاهای دیگری نیز از این نظریه و برآیندهای آن به آهنگی سخن می گوید که نشان دهنده ی باورمندی ی او به این همه می تواند گرفته شود. من، اما، بر این نکته پای نخواهم فشرد. مهم این است که از آنچه او "سه برآیند" از "نظریه ی برآیش" می گیرد، نخستین و سومین گزاره را نمی توان، یعنی نباید، از برآیندهای منطقی ی این نظریه گرفت: هم بدین معنا که دانشجوی زیست شناسی می تواند هم داروین گرای باشد؛ و هم، بی که دچار تناقض شود، نپذیرد که "بنیادِ هستی مادّی ست و زیستاران را آفریدگاری نیست و نمی تواند باشد"؛ یا، و، که "برآیش هستی ناهدفمند، ناخودآگاه و واکنشی ست."

و هم بدین معنا که داروین، اگر خود این گونه گزاره ها را از برآیندهای "زیست شناسانه" ی نظریه ی خود می گرفت، از گستره ی زیست شناسی، چون یک "علمِ" آزمونی بیرون می رفت و به گستره ی فلسفه، چون پژوهشی فراعلمی، گام می نهاد، یا در روان شناسی، که خود علمی دیگر است.

   بگذریم از این که "سخت گیری و تعصبِ" کلیسا، در روزگارِ داروین، دلیری ی این گونه رُک گویی ها را از پژوهندگان "علم" می گرفت. سخن بر سرِ دلیری، چون هنری اخلاقی، نیست. سخن بر سر نکته ای ست در روش شناسی ی علم، که می توان، با یادآوری ی دو معنا داشتن پرسشِ "برای چه؟"، یا "چرا؟"، به روشنگری اش پرداخت.

   اکنون، بر بنیادِ فهرستی که ارسطو از "علت" ها به دست داده است، می توانیم بگوییم که "برای چه؟" دستِ کم، در چهار معنا به کار برده می شود:
         
   نخست، در معنایی "علت شناسانه": و، برای نمونه، در "برای چه آهن را گرما منبسط می کند؟" در این کاربرد، "برای چه؟"، یا همان "چرا؟"، به معنای "به چه علت" است.

   دوم، در معنایی دلیل شناسانه: و، برای نمونه، در "برای چه (در هندسه ی اقلیدسی) روی هم سه گوشه ی یک سه گوشه برابر است با ۱٨۰ درجه؟" در این کاربرد، "برای چه؟" به معنای "به چه دلیل" است.

(و گفتن دارد که، به گفته ی شوپن هوئر – و، به گفتاورد از او، در نخستین کتاب از "تاریخ فلسفه" ی دکتر محمود هومن – "علت" از جنسِ واقعیت است و "دلیل" از جنسِ اندیشه.) باری،

    سوّم، در معنایی غایت (یا هدف) شناسانه: و، برای نمونه، در "برای چه خدا جهان را آفرید؟" در این کاربرد، "برای چه؟" به معنای "به چه هدف؟"، یا همان "به چه غایت" است.

    و، چهارم، در معنایی روان شناسانه: و، برای نمونه، آنگاه که مادری خشمگین از کودکِ ویرانگرش می پرسد: "برای چه این کار را کردی؟!" که، در این کاربرد، "برای چه؟" به معنای "به چه انگیزه؟!" است.

خوب، چه می خواهم بگویم؟

   می خواهم بگویم که، در علم های آزمونی، همچون زیست شناسی، "چرا؟"، یا همان "برای چه؟"، تنها می تواند، یعنی باید، به معنای "به چه علت؟" پرسیده شود و، در دستگاه های ریاضی، تنها به معنای "به چه دلیل؟": و نه به معنای "به چه هدف؟" یا "به چه انگیزه ای؟!"

علم های آزمونی با ما از آنچه هست چنان که هست سخن می گویند، نه از آنچه باید باشد، یا خواهد بود، یا می توانست باشد، یا بهتر بود باشد؛ و تنها در روان شناسی ست که "چرا؟" به معنای "به چه انگیزه؟" نیز می تواند پرسیده شود.

بدین سان، امیدوارم روشن شده باشد که داروین، اگر "چرا؟"، یا همان "برای چه؟" را، در زیست شناسی ی خود، به معنای "به سوی چه؟" یا همان "به چه هدف (یا غایت)؟" یا، و، به معنای "به چه انگیزه ای؟" نیز به کار می برد و از بودن یا نبودنِ خدا یا از هدفمند بودن یا هدفمند نبودن آفرینش یا حتا از مادّی بودن یا مادّی نبودنِ جهان سخن می گفت، خطایی روش شناسانه کرده بود که بر نبوغِ علمی ی او سایه ای از شک می گُسترد.

   یکی از مفهوم هایی که نمی دانم چرا – یعنی به چه دلیل! – دکتر هرندی آن را به درون گزارشِ خویش از داروین گرایی می کشد مفهومِ "کمال" است.

   به جاست که گفتاوردم از او در این زمینه را، در اینجا، بازآورم:
      "از این دیدگاه، کمال مفهومی دینی، افسانه ای و بی معناست: زیرا که روندهای برآیشی کارکردی واکنشی نسبت به سازه های زیستبومی ی زندگان دارند. بنابراین، انسان و جهان برنامه ی پیش بینی شده ای ندارند و تاریخ نیز قراری با کسی، چیزی و یا جای ویژه ای ندارد:"

   هر یک از این سخنان بس می بود تا داروین را به یکی از بیدادگاه های اندیشه سنجی و اندیشه (یا نیت) یابی ی کلیسا بکشاند! این، اما، مهم نیست. مهم این است که آوردن این گونه سخنان در متنی گزارشی از نظریّه ی برآیش، چون برآیندهای منطقی ی آن، "علمی" یعنی آزمونی، بودن اش را از آن می گیرد: و بدل اش می کند به یک "فلسفه"، به یک نظریّه ی فلسفی، که، به بیانی "پاپر"ی، ابطال ناپذیر است، یعنی که "علمی" نیست. و بخشی از معنای این سخن این است که داروین، چون یک زیست شناس، به شنیدنِ هر یک از برآیندهایی که دکتر هرندی به نظریّه ی او گره می زند، می توانست از خود دفاع کند و فریاد برآرَد که: "بنده مسئول آن نخواهم بود"! نه به دلیل این که هیچ یک از این برآیندها، چون یک گزاره، با نظریّه ی او همخوان نیست، نه! بل، در این معنا که عکس یا نقیضِ هیچ یک از آنها نیز با این نظریّه ناهمخوان نیست.

درست است که "روندهای برآیشی کارکردی واکنشی نسبت به سازه های زیستبومی دارند"؛ و درست است که "در طبیعت، در برابر هر زینده ی پیروز، میلیون ها نسل ناکام وجود دارد [یعنی بوده است!] که هیچ یک تابِ ماندگاری در زیستبوم خود را نداشته است"، امّا آیا نمی توان "پیروزی"ی هر زینده ای را نمودی "تکاملی" گرفت؟ مگر داروین خود از "ماندگاری ی درخورترین ها" سخن نگفته است؟ و مگر، نمی توان، برای نمونه این سخنِ سعدی را که "حد همین است سخندانی و زیبایی را" گزاره ای علمی، یعنی ابطال پذیر، گرفت؟ بایا و بس خواهد بود تا شعرِ او را با شعرِ شاعرانِ دیگر بسنجیم و زیبایی ی دلبرش را با زیبایی ی دلبرانِ دیگر! (بگذریم از این که او، خود، این گزاره را در سروده ای دیگر، بی ذوقانه، رد کرده است:
                                     "ای سیر! تو را نانِ جوین خوش ننماید:
                                        معشوقِ من است آن که به دیدارِ تو زشت است"!) باری، من، خود، تاکنون بارها پیش آمده است تا یادآوری کنم که "کمال" مفهومی مطلق است و، از همین رو، هرگز واقعیت نخواهد یافت، چرا که واقعیّت یافتنی نیست: به این دلیلِ ساده که هیچ عددی نمی تواند بزرگترین عدد باشد: چراکه به هر شماره ای می شود باز یک شماره افزود.

راهِ پیش رفتن یا بالا رفتن به سوی کمال، یعنی "تکامُل"، همانا واقعیتی آزمونی ست، که ندیدنِ آن می تواند یا کوری باشد یا خود را به کوری زدن! "تکامُل" یعنی "افزایش امکانات": و امکانات، در هر راستا و در هر رسته ای، بی شمار است: و نخواهد رسید هنگامی که، در هر رسته و در هر راستایی، همه ی امکانات واقعیّت یافته باشد. راه هست، امّا، مقصدی نهایی در کار نیست. این که من در گذشته نمی توانستم بنویسم و اکنون می توانم، یعنی امکانات ام افزایش یافته است، یعنی تواناتر شده ام، یعنی تکامُل یافته ام. این که انسان از میمون باهوش تر، یعنی در آسان کردنِ دشواره ها تواناتر است، یعنی انسان از میمون تکامل یافته تر است. این که امروز، افزون بر الاغ و استر و اسب، دوچرخه و ماشین و کشتی و هواپیما هم داریم، یعنی امکانات مان افزوده است، یعنی تکامُل یافته ایم. نمی شود به هیچ سویی نگریست و نمودهایی از تکامل را ندید. و، از همین رو، خطا نمی کنیم در این که نظریّه ی برآیش را "نظریّه ی تکامل" نیز می خوانیم.

چون برآیندی از این همه، امّا، هیچ گزاره یا نگره ای نمی توان برآورد که گواهی باشد بر پذیرفتنی بودن یا پذیرفتنی نبودنِ هیچ دینی. این که چنین باشد یا چنان، در واپسین تحلیل، بستگی می یابد به گزینشِ انسانی: زیرا، همچنان که فیلسوفانی چون پاپر کوشیده اند تا نشان دهند، انسانِ خردورز بنیادی ترین دشواره های خود را سرانجام، یعنی در واپسین تحلیل، با یک "تصمیم" آسان می کند، آگاهانه یا نیاگاهانه! باری، "هدفمند بودنِ" بسیاری از گزاره های زیندگان را نیز من یکی واقعیّتی روزمرّه می یابم. گریز یا ستیز دوراهه ای ست که همه ی زیندگان، در برابرِ خطر، پیشاروی خود دارند. در دریا، ماهیانِ بسیاری با همدیگر یا با مرجان ها همکاری می کنند. در جنگل، درختانِ بسیاری گیاهخوارانی را، با میوه های خوش رنگ و بو و گوارای خود، به کار، یعنی به مزدوری، می گیرند: تا در بذرافشانی یاورشان باشند و یا تخمه های شان را، در سنگدان یا شکمِ خود، به جاهای دیگر ببرند و بکارند. و هستند گیاهانی که قاصدک هاشان را، سوار بر باد، به این سوی و آن سو می فرستند. آگاهانه یا نیاگاهانه. فرقی نمی کند. و، باز، گفتن دارد که هدف ها بسیارند. آنچه در کار نیست، و نمی تواند باشد، "هدفی نهایی" یا "غایتی خدایی" برای هستی و حتّا برای هیچ یک از هستان است.

   و، اما، آیا، در پیوند با "هدفمند" بودن، سخنانِ من "علمی" ست یا "فلسفی" یا "فراعلمی"؟ این را شما بگویید. آنچه بر من روشن است این است که "برآیش" نیست که "بر آن است که نژاد هیچ زینده ای را بر [آنِ] دیگری برتری نیست"؛ و که، اگر "برآیش شناسان زیندگان را در گستره ای همکف ردیف می کنند،" کاری می کنند که کارِ ایشان نیست. این که "رده بندی ی برآیشی" چه "مشکلی دارد؟" پرسشی ست فلسفی، نه زیست شناسانه. چرا؟ زیراکه زیندگان را می توان بر خطی افقی ردیف کرد، یا بر خطّی عمودی یا بر خطّی بالارونده یا بر خطّی فرودآینده. و هر کدام از دو واپسین خط می تواند راست باشد یا موج دار. و، از دیدگاهی منطقی اگر بنگریم، هیچ یک از این گونه "رده بندی"ها را با داده های علمِ زیست شناسی در تناقض نخواهیم یافت. و پاسخِ این پرسش را که "کدام یک از این رده بندی ها «حقیقت» دارد، یعنی «واقعیت» را نشان می دهد؟" خردِ انسانی ست که باید، اگر می تواند، بدهد، نه آزمون. باری،

و امّا، خرده "عیب"جویی هایم در نگرش یا بینشِ دکتر هرندی در پیوند با "نظریّه ی برآیش" تنها کوششی ست به آماده کردنِ زمینه برای پرداختن به "هنر"های او.

چشمگیرترین، و شاید برترین، هنر او، که هنری اخلاقی ست، همان همانا فروتنی ی اوست. ندیده ام که کسی او را "استاد" بخواند و، بی درنگ و با آهنگی از رنجش، بانگ برنیاورد که: "من استاد نیستم!" من این هنر را می ستایم. و امیدوارم که دوستِ اندیشه ورزم همیشه همچنین بماند که بوده است و هنوز هم هست. "استاد شدن بسا که به "فسیل شدن" نیز بینجامد. دانشجو ماندن است که استادان را نیز از فسیل شدن دور و در امان می دارد.
و از دانشجو ماندن اش است که دکتر هرندی پیوسته از خود فراتر می رود.

و همین جا می رسم به هنرِ دیگرش که نو ماندن در اندیشه ورزیدن است. پنجره های جان اش از همه سو به رویِ جهانِ دانش باز است: و، او، همچون همین جهان، پیوسته از خود نوتر و نوتر می شود. و، امّا، اندیشه تا در زبان شکل نگیرد، روشن و روشنگر نمی شود. و، امّا، اندیشه ی نو، همین که شکلِ زبانی ی خود را بیابد، همگانی می شود؛ و نیرویی می شود که می تواند لرزه بیفکند در پایه های پایگاهِ کهنه اندیشان. و چنین است که نواندیش خطرگر نیز هست، باید باشد.

و همین جا می رسم به هنرِ دیگرِ دکتر هرندی، دلیری: که افلاطون از هنرهای اخلاقی می شماردش. و دوستِ نواندیش ام از آن، چندان که باید، برخوردار است. در به زبان و بر کاغذ آوردنِ اندیشه های خویش، او را از "سخت گیری و تعصّبِ" خودکامگانِ برخوردار از جهان نگری و افسانه های عهدِ شمر، به دل، کمترین هراسی نیست: نه از ایشان و نه از دینوسورهای ادبی، که هر گونه نوآوری در زبان چُرتِ هزاران ساله شان را پاره می کند و به خشم و خروش می آوردشان.

و در اینجا می رسم به هنرهای زبانی ی او، در نویسندگی.

در همه ی هنرهای زبانی، همچون شعر و داستان نویسی و دیگر گونه های نویسندگی و سخنوری، "چه گونه گفتن"، خود، یکی از نمودهای "هدفمند" است: یعنی، برای "چه گفتن" یا در "چه گفتن" است که "چه گونه گفتن" کاربرد می یابد. سنجه های "چه گفتن"، امّا، با سنجه های "چه گونه گفتن" همگونه نیستند. "چه گفتن" با سنجه های منطقی و خردورزانه رویاروست.

سر و کارِ "چه گونه گفتن"، امّا، با سنجه های هنری و زیبایی شناسانه است. در هنرهای زبانی، همچون شعر و داستان نویسی و نمایشنامه نویسی، "شکلِ کار" است، نه محتوای آن، که می تواند هنری یا هنرمندانه باشد یا نباشد. و، امّا، در علم و فلسفه نیز، شیوه ی نگارش نیز می تواند به نوشتار ارزشِ هنری نیز بیفزاید. در علم، برای نمونه، برخی از نوشته های اِدینگتون و هاوکینگز، و در فلسفه، برخی از نوشته های دیوید هیوم و برتراند راسل و آیزایا برلین و ویل دورانت، افزون بر آموزندگی ی همگانی شان، خواننده ی سخن شناس را از لذتِ هنری (یا ادبی)، که برآیندِ نویسندگی ی آفریننده است، نیز برخوردار و سرشار می کنند. و من بهترین نوشته های دکتر هرندی را نیز از همین گونه می یابم.

   زبان و بیانِ دکتر هرندی، هم در ساختار و در واژگان، ویژگی های چشمگیری دارد. ساختارش نرم و روان و رسا و شیوا و هنجارمند و امروزین است. و واژگان اش سرشار است از آفرینندگی و نوآوری. او نیز، همچون داریوشِ آشوری، در واژه سازی، دلیر و توانا و توانگر است. در پیوند با تپشِ خون، "خیز و ریز"، و در پیوند با رویارو شدن با خطر "ستیز یا گریز"، تنها ساخته های او نیستند: اینها تنها نمونه هایی آشناترند از واژه های بسیاری که، برای نشان دادنِ آفرینندگی ی واژگانی ی او، بسی بیش از بس اند.

آشناترینِ این گونه واژه ها همان، یا همین، "برآیش" است، که، دکتر می گوید، آن را به جای واژه ی "تکامل" نشانده است تا "ناهدفمند، ناخودآگاه و واکنشی" بودنِ پدید آمدنِ زیندگان، و حتّا هست شدنِ جهان را نشان دهد.

و شگفتا!

واژه ی "برآیش"، اگر در منطقِ معنایی ی آن بنگریم، نمی تواند نشان دهد که "رده بندی ی برآیشی شکلی افقی دارد" یا که "این نظریّه زیندگان را در گستره ای همکف ردیف می کند. چرا؟ زیراکه آشناترین معنای "برآمدن" همان، همانا، "بالا آمدن" است!

و به گمانِ من، خوشا که چنین است! "چرا" ی این خشنودی را امیدوارم همین نوشته ام روشن کرده باشد. "برآیش"، می توان گفت، برابرِ فارسی ی واژه ی "تکامُل" است. همین!

و امّا، اگر، در پیوند با کارِ او، من، بدین گونه "لغز و نکته فروشی"ها دلیر می شوم، از این روست که دکتر هرندی را می شناسم. می دانم که او را این گونه خُرده گیری ها از دوستِ خود دلگیر نمی کند.

و همین جا می رسم به هنرِ اخلاقی ی دیگری از او، که در پیوند است، البتّه، با فروتنی اش:
                                                                                                         انتقادپذیری.

او، در این زمینه، دوستِ جاودانیادم، دکتر غلامحسین جانِ ساعدی، را به یادم می آورد، که سال ها پیش از این، در ستایش از او، سرودم:

                        از این که تو به کارش،
                                                هر کارش،
                        ایراد داشته باشی،
                        دلخور نمی شد:
                        این بود
                        که ذاتِ او به دریا می مانست؛
                        و رودها در او می ریختند:
                        و پُر نمی شد.

دکتر هرندی نیز از این گونه بزرگواران است، آری.
من می شناسم اش.
درود بر او باد!

             بیستم تیر ۹۶
بیدرکجای لندن


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۱)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست