یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

صبوری در مقابل ظلم! ظلم است به خود و مردم


مارال سعید


• آنان که حتی از نوشتن یک نامه ی ساده عاجزند، سالهاست ممیز داستانهای تو اند. به چه امید بسته ای؟ که آنها روزی دریابند این قصه ها زمین حاصلخیز فرهنگ این مردم اند! یا نکند برگرفته از پرده خوانیهای پدرت، منتظری تا آن سردار بزرگ اسلام ناب محمدی در رسد آنچنانکه به کتابخانه ی جُندی شاپور در رسید و کتابها به آتش سپرد. که آنچه لازم است در قرآن آمده است، پس مابقی باطل است و لایق آتش ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه  ۱٨ تير ۱٣۹۶ -  ۹ ژوئيه ۲۰۱۷


همیشه وقتی صحبت از کویر و مردمان حاشیه ی کویر می شود برای امثال منی که زاده و بزرگ شده ی شهرهای بزرگیم، روزهای داغ آفتابی، شبهای سرد پرستاره و مردمانی اسیر عُسرت تداعی می شود. مردمانی که در طول زمان آموخته اند تا در مقابل تنگ چشمیهای طبیعت و حاکمان جبار، چاره جز صبوری نیست و این صبوریست که تواند از غوره، حلوا سازد.
مصاحبه ی غول خسته ی داستانویسی ایران محمود دولت آبادی با ندا آل طیب را در اعتماد شماره ۳۸۴۸ می خواندم، با ولع و غیظ. از آن جهت که درنمی یافتم این آدم حاشیه ی کویر، در عصر ارتباطات با این صبوریها و لجبازیهای به دنبال چیست؟ مگر نه اینکه ادبیات ابزاریست برای غنای فرهنگی ی مردمان. خب این مردم، امروز نیازمند لب تازه کردن با جرعه ای از چشمه ی داستانهای تو اند. چند سال دیگر این قصه ها باید در پشت در ممیزی چمباتمه بزنند تا فلانی از راه برسد و نه از سر قانون که از سر صدقه ی اسلام ناب محمدی اجازه ی نشر سر و دم بریده ی آن را بدهد.
آه غول مهربان من، هیچکست نمی پرسد فلانی تو از کجا شکم خود و زن و بچه را سیر می کنی؟ تو دیگر جوان نیستی که به کار گچ بخواهندت. نان سیلوی دولتی هم که از گلویت پائین نمی رود! پس چه می کنی؟ صبوری، صبوری، صبوری
من چه؟ منی که تشنه ی قصه های توام. منی که در سیاه چادر ژنده ی "گُزل" از ترس غلامان حاکم روی پوشانده ام و با صدای چگور خان عمو لب می گزم و چشم براه این غبار بی سوار، روز، شب و شب، روز می کنم، من چه کنم؟ صبوری، صبوری، صبوری
از ظلمی که در طول سالیان بر او روا داشته اند می گوید. از بی قانونیهایی که سد راه فرهنگ جامعه ی ایرانیست. از آرزوهایش، نه! از آرزویش "آزادی قانونی" چنان انسانی و ساده حرف می زند و مطالبه می کند که آدم در مقابل اینهمه خضوع و خشوع، حیران می ماند. به راستی که بایست در حاشیه ی کویر رشد یافته باشی تا این دریای صبوری را بتوانی فهم کنی.
اما او با این صبوری اگرچه بر خود و خانواده ظلم کرده و می کند ولی در گستره ای وسیعتر، ظلم در حق مردمان تشنه ای می کند که تشنه ی نوشیدن جرعه ای از قصه های او یند. او برآنست که با روش و منش خویش، جمود و سختی دین خویان را نرم کند تا راه بر مردمانی که می خواهند انسان عصر خویش باشند بگشایند.
نمیدانم ... شاید!
محمود عزیز؛ احمد میگفت: "نومید مردم را معادی نیست." ولی باور کن به دروغ دخیل بستن خطاست.
آنان که حتی از نوشتن یک نامه ی ساده عاجزند، سالهاست ممیز داستانهای تو اند. به چه امید بسته ای؟ که آنها روزی دریابند این قصه ها زمین حاصلخیز فرهنگ این مردم اند! یا نکند برگرفته از پرده خوانیهای پدرت، منتظری تا آن سردار بزرگ اسلام ناب محمدی در رسد آنچنانکه به کتابخانه ی جُندی شاپور در رسید و کتابها به آتش سپرد. که آنچه لازم است در قرآن آمده است، پس مابقی باطل است و لایق آتش.


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست