یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی یادبود کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون  
   

مرشد


بهمن پارسا


• این دوستان ماهی یکبار گرد هم جمع میشوند. محّل گردهم آیی سالن کوچک و ارزان قیمتی است در یکی از محلات شمالشرقی شهر. محلّه یی مشخصا متشکل از مردم کم در آمد و کارگران روزمزد و حتی بسیاری بیکاران تحت پوشش ِ کمکهای دولتی. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
پنج‌شنبه  ٨ تير ۱٣۹۶ -  ۲۹ ژوئن ۲۰۱۷


این دوستان ماهی یکبار گرد هم جمع میشوند. محّل گردهم آیی سالن کوچک و ارزان قیمتی است در یکی از محلات شمالشرقی شهر. محلّه یی مشخصا متشکل از مردم کم در آمد و کارگران روزمزد و حتی بسیاری بیکاران تحت پوشش ِ کمکهای دولتی. از آن مردان و زنانِ جوانی که روزی روزگاری کلهّ هاشان بوی خوشمزه ترین خورش ایرانی را میداد ، اینک تنی چند باقیمانده اند که خودشان را "سپیدمویان امیدوار" می پندارند. شاید بیست وپنج سال قبل چنین ترکیبی از آرا و عقاید متفاوت و حتّی متضاد زیر یک سقف و آمیزشی تا این حد آرام ومتین قابل باور و تصّور نبود، ولی مرور زمان سبب ایجاد نوعی منطق ِ پذیرش و تحمّل شده . البتّه هنوز هم گاهگاهی صدا ها از حدود معمول بالا تر میرود، ورگهای گردن متورم میشود، ولی نه طولانی است ونه کار به جدال های لفظی دور از نزاکت میکشد. همه عاشق وطن هستند، همه خواهان سربلندی مردم وملّت ایران هستند، و همه در آرزوی روزی که به وطن باز گردند. هرکس با سر و ذهن و باور خاص خودش. ودر انجا به آزادی زندگی کنند.   امّا این جمع نمیتواند مشمول ِ مَثَل معروف "آرزو بر جوانان عیب نیست "باشد. حالا دیگر جوانی واین مردم سالهاست که از هم دورند. میانگین سن دربین ایشان شصت ودو سال است، یا شاید بهتر باشد گفته شود جوانترینشان شصت ساله است. چهار سالی هست که محور گفتگو ها ادبیات است و آنچه در ارتباط با ادبیات وفرهنگ وهنر قرار میگیرد. سیاسیات هم مشخصا جای ویژه خود را همچنان حفظ کرده .
علی اکبر در میان دوستان این جمع به "مرشد" معروف و ملّقب است. چرایی اش اینکه تکیه کلام وی به هنگام خطاب دیگران این است: گوش کن مرشد!   بعله مرشد!   دِ نه دیگه مرشد! . این آدم فارسی را به شیوه ی مردم ِ لاابالی و بی مبالات به سخن میگیرد و در اینکار عمدی و اصراری دارد. دوست دارد جا به جا از اصطلاحات رایج میانِ   مردم عهد ِ "قمر مصنوعی " استفاده کند و به شیوه ی مردم فرودست قهوه خانه های روزگاران ِ کوچه های خاک وخلی و پرده خوانهاو تعزیه گردان های حضرت عباس حرف بزند. این شیوه اگر از اصالتی بر خوردار باشد شاید بتوان پذیرفت ، ولی ایراد کار آنجاست که مرشد نه " بچّه ی جنوب شهر" بوده و نه با آن فرهنگ تماس مستقیم داشته. اینجا وآنجا یکی دو مَتَل و مَثَلی شنیده و از اصطلاحات عوام و رجالّه و لکّاته ها نیز چند تایی را میان نوشتجات بعضی از نویسندگان خوانده و بی آنکه با چنان فرهنگی اُخت و مانوس بوده باشد . گویا وی در روزگار جوانی بعد از دیدن یکی دو فیلم از علی عباّسی تحت تاثیر دیالوگهای آن سینما گر و جملات مثلا "فرهنگ عامّه" او قرار گرفته وهرگز از حال و هوای فیلمهایی مثل "سوته دلان" و یا "حسن کچل" در نیامده. وجاهای خالی ادبیات ذهنش را با آن گفتگوها پرده کرده و باری به هر جهت بکار میگیرد، و به ناشی گری شاگرد شوفر های پای خط تهران ِ خاکی همواره از جاده خارج میشود و باعث میگردد که تا کسی فریاد برآرد: هُ عشقی رفتی تو خاکی ،الان میزنی به درخت، بیا پایین بابا، بیا پایین.
البته کسی اینکار را نکرده - نگفته رفتی تو خاکی داداش- و شاید هم نکند، بالاخره موی سفید سر و ریش باعث میشود دوستان رعایت کنند وچیزی نگویند. ولی گاهی کار لیچار گفتن و لجن پراکندن این آدم ره به خارج محدوده میبرد. در یکی از جلسات ضمن اظهار نظر در باره کسی گفت" اونو ولش کن، ح رو از ب تشخیص نمیده!" منظورش اصطلاح معروف " هرّ از برّ" بود ولی چون با مردمی از آندست نزیسته و اُفت و خیز نداشته آنچه را که گوشش زمانی شنیده به ذهن سپرده و خرج حرف میکند. البتّه یک نکته ناگفته نماند، مرشد مدرسه رفته وشاید هم دانشگاه دیده است، کتابخوان بوده و هست، ونویسندگانی را نیز میشناسد، یا اینکه آثارشان را حد اقل به اسم میشناسد . مشخّصا به صادق هدایت بین ایرانیان ارادت وعلاقه ی خاص دارد و مدعی است بوف کور را بارها خوانده و سخت است این ادعا را باور   کردن. بین غربیها به بالزاک از همه بیشتر علاقه دارد و از ویکتور هوگو خوشش نمیاید و ویرا ضدّ انقلابی میداند ! واعتقاد دارد "بینوایان" نه فیلمش خوب بوده و نه کتابش. به همین دلیل هم نه کتابش را خوانده و نه فیلمش را دیده! داستانی که او را خیلی تحت تاثیر قرار داده "مخس" اثر کافکا است. عجیب اصرار دارد وقتی به اسم این اثر اشاره میکند از همین واژه "مخس" استفاده کند تا اینکه "مسخ" - از رانندگی در خاکی لذّت میبرد-   خیلی بی پروا داخل سخن هرکسی میشود و به قول معروف " می پرد تو حرف مردم". بعضی شبها که وفق یک برنامه ی معمول ، شب قصّه خوانی است و دوستان هرکدام از قبل گفته باشند و بخواهند میآیند و نوشته ی کوتاهی از کارهای خود را به شیوه ی داستانک، قصّه ی کوتاه و یا نظری وگذری میخوانند. درپایان اگر جمع سرحال باشد و وقت اجازه بدهد در خصوص مورد صحبتهایی میکنند.   بعضی بعنوان پرسش و ایضاح مطلب ، برخی با نگاهی نقّاد و گاهی هم تحلیل و تفسیر. امّا هرگز کسی طرفش را به سیخ نمیکشد که کباب کند. در اینجور مواقع اگر مانع مرشد نشوند ، واویلایی بر پا میشود که نه گفتنی است و نه شنیدنی و پذیرفتنی. همینکه کسی بگوید : مرشد جان کوتا بیا … مرشد به روالِ پاچه ور مالیده های گود عربها و شاگرد قهوه چی های پای خط شروع میکند به پراکندن الفاظ ریز و درشت بی قدر و قیمت. مثلا شبی که سهیلا متن کوتاه و گزارش وارش را از شرکت در تظاهرات بزرگترین سندیکای کارگری کشور خواند، همین که سخن وی به پایان رسید مرشد بدون مقدّمه گفت، شمام توتی واری یه چیزایی میگی ها! سهیلا به آرامی پاسخ داد ،شما به هوش خرگوشی خودتون ببخشین مرشد. این جمله باعث خنده جمع شد و مرشد بلافاصله گفت، ببخشین خانوم بُلو وار دکولتونو تعمیر کردین نشنا ختمتون! دوستی گفت ، مرشد گندشو درآوردی، یعنی میخوای بگی تو نمیدونی دُبُوار درسته و دری وری میگی!؟ مرشد گفت ، نه به جون شوما آقای پل ساطور.   کسی به این مرافعه ی بی جا و بی معنا علاقه مند نبود. همه سعی کردند از سهیلا دلجویی کنند و دوستی که به مرشد اعتراض کرده بود گفت، این آدم اگر طوری که ادعا میکنه باشه- یعنی مرشد- که به نظر من نیست و فقط داره ادای اونایی رو که اصلا و ابدا نه دیده و نه تجربه کرده در میآره ، آدم ِ بی قدر و منزلتیه، و در شکل ثانیش یه جورایی مریضه، . مرشد ناگهان از کوره در رفت و با صدایی بلند تر از معمول و حالتی تهاجمی گفت، واسا بینم ،واسا بینم، مثلا تو بچّه ی درخونگایی یا خانی آباد؟! واسه من سوسول بازی در نیار ها، … هنوز حرف مرشد تمام نشده بود که سهیلا کیف و کتاب و دفترش را برداشت ونگاهی به جمعی که هاج و واج ناظر این برخورد بی منطق و رذل گونه بود به آرامی گفت ، قبل از خداحافظی و به عنوان حسن ختام خدمت شما مرشد ِ عزیز گفته باشم، من زاییده و بزرگ شده ی همون محلّی هستم که تو فقط اسمشو شنیدی ، درخونگاه، تو همه ی عمرِ سی و چند ساله یی که تو اون محل زندگی کردم و مردمی که دیدم هیچکس به نااهلی شما نبود، حالا اینکه شما اهل کدوم محلّی و به زور میخایی خودتو به اسم و رسم ِ اون محله هایی که هرگز توش نبودی و از مردم و آداب و اصولشون هیچی نمیدونی به تماشا بذاری مشکل ِ خودته. شب همگی خوش. و از در بیرون رفت. مرشد بیخیال این حرفها و به شیوه ی معمول خودش گفت، آب و دون ِ مرغو زیاد کنی هوس انجیر میکنه!!! آن دوست معترض که به نوعی از سهیلا دفاع و حمایت کرده بود گفت، مرشد جون تا یادم نرفته بگم و بِرَم ، اگه نمیدونستی بدون من بچّه ی کوچه ی مسجد قندیم، حالا برو و اگه بلدی رو اینترنت بگرد ببین مسجد قندی کجاس که اگه یه دفه دیگه بِهَم رسیدیم بتونی چُسی بیای!   واضافه کرد زت زیاد نامرشد و از سالن خارج شد. مجید آقا که ارشد ِ جمع است و معمولا کار برگزاری این جلسات همواره به عهده داشته و خیلی هم تلاش میکند که این جمع از هم نپاشد و این ماهی یکبار گردهم آیی از بین نرود مثل همیشه آرام ومتین وموّقر گفت، علی اکبر خان عزیز امشب شما همه ی محدوده های صبر و حوصله ی رفیقانه ی رفقا رو عبور کردید، واین خوب نیست و برای من سخت است که شاهد باشم در اثر برخوردهای نادرستی از این قبیل این جمع از هم بپاشد لذا خوب است شما در کار خود تجدید نظری بکنید و تا مدّتی هم در جلسات حاضر نشوید و این سبب میشود یک ارزیابی از   آنچه تا کنون گذشته بعمل آورید. سخن مجید آقا به اینجا که رسید مرشد گفت ، بَه بابا ایول، ومیخواست ادامه بدهد که مجید آقا گفت نمیخواستم کار به اینجا بکشد مرشد، ولی افسوس که کشید و باید بگویم مرشد جان این اوضاع و احوال رو تو بوجود آوردی واگر محض احترام جمع و خصوصا حضور خانم ها نبود میگفتم آنچه را که باید بشنوی! مرشد بلافاصله گفت ، مثلا چی چی میگفتی، ؟ مجید آقا که در اثر چنین وضعی خون به صورتش هجوم آورده بود و رنگش به سرخی میزد و تمام تلاشش را میکرد که از محدوده نزاکت ومتانت خارج نشود گفت ، بگذریم مرشد، شما چند هفته یی خودت را معاف کن تا ببینیم چه میشود، دیر وقت است و سالن را باید تحویل بدهیم، شب ِ همگی بخیر، بفرمایید ، خانمها و آقایون بفرمایید و درب سالن را به نشانه ی پایان شب و خروج باز کرد باز نگهداشت تا دوستان خارج شوند. مرشد زود تر ازهمه بیرون رفت و بعد از او یکی ازدوستان که خیلی هم شوخ و بذله گو و حاضر الذهن و سریع الانتقال هم هست از در بیرون رفت و به مرشد نزدیک شد و گفت ، مرشد میدونی چرا امشب اینطوری شد، نه حرف نزن بزار بهت بگم چرا، قدیم ندیما   بچّه های پای خط میگفتن: جلو کسی که میگوزه اگه نرینی میگه کون نداشت. توخیال کردی فقط خودت بلدی شرت و پرت بگی!؟ این آخرین حضور مرشد در آن گردهمایی ها بود. به قول ِ سهیلا " شاید مَخس شده باشه"!

۱۹ ژوئن ۲۰۱۷


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۱)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست