یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون  
   

دو تک صحنه


علی اصغر راشدان


• « پدرت چن سال پیش مرحوم که شد، تموم مسائل دبیرستانی و هر جور گرفتاری دیگه تو با خودم در میان گذاشتی. خوب کردی منو جانشین پدر مرحومت کردی و سرپرست خودت دونستی. خیلی زود با هم ندار شدیم، خصوصی ترین درد دلامونو واسه هم گفتیم و گوش کردیم...» ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
پنج‌شنبه  ٣۱ فروردين ۱٣۹۶ -  ۲۰ آوريل ۲۰۱۷


 ۱
 حساسیت


« پدرت چن سال پیش مرحوم که شد، تموم مسائل دبیرستانی وهرجورگرفتاری دیگه توباخودم درمیان گذاشتی. خوب کردی منوجانشین پدرمرحومت کردی وسرپرست خودت دونستی. خیلی زودباهم ندارشدیم، خصوصی ترین درددلامونو واسه هم گفتیم وگوش کردیم...»
« حالام که دانشگاهی شده م وباخیلیا رابظه ودوستی دارم، هنوزم گوشای دائی جونم درددلاوخصوصی ترین رازای منواول ازهمه می شنوه. حتی خوابای شبامم واسه ت تعریف میکنم. نبینم ازم گله داشته باشی، دوست دارم همه چی رواول اززبون دائی جونم بشنوم»
« خوب می کنی همه ی مشکلاتتوبهم میگی. بایدم همینجورباشه، اماکمی ازت گله دارم. »
« کدوم کوتاهی ازم سرزده که خودم خبرندارم ، دائی جون؟ هردلخوری وکدورتی داری، مثل همیشه، بی رودربایستی وراستاحسینی بگو، روچشمام، هرکسروکوتائی باشه، رفع ورجوعش می کنم...»
« صغراکبرانمی بافم، صاف میرم سراصل مطلب، توکه جیک وپوکتوبهم میگی، چن روزه این دستمالو دورسروپیشونیت سفت بستی وخونه نشین شدی. نمی گی این قیافه توهم رفته و درب داغونت منوناراحت میکنه؟واسه چی اصل وریشه قضیه روبهم نمی گی؟ مگه قرارنیست ماباهم پاک ندارباشیم؟ نالوطی گری ویه چیزائی روازم قایم میکنی. راستش، این قضیه دلخورم میکنه، اگه بازم ازم پنهون کنی، نه من ونه تو دیگه...»
« هرچی به خودم فشارآوردم، نتونستم این یه قضیه روبهت بگم، یه کم اهانت آمیزه، نخواستم ناراحتت کنم...»
« باهم نداریم یعنی چی ؟یعنی تموم درددلامونوبه همدیگه بگیم. خیالت تخت باشه، اصلاناراحت نمی شم، همه چیتوبی رودروایسی بهم بگو، تااونجام که ازم وربیاد، رفع ورحوعش می کنم. »
« میدونی دائی جون، چن وقته به بوهای بدشدیداحساسیت پیداکرده م. توچشمام اشک جمع وتارمیشه، یه ریزعطسه می کنم وبینیم آبریزی پیدامی کنه، گرفتارسردرد شدیدمیشم. »
« مثلاچیجوربوهائی گرفتاراین حالتت میکنه؟ »
« باشرمندگی، چسای بدبودیوونه م میکنه!...»

*
« نشددیگه ، بازکه همه چیزوازم قایم میکنی. »
« مثلاچیارو، دائی جون؟ »
« کوچکترین حرکات وحالتای وجناتتوزیرنگاه دارم. منو ساده لوح فرض نکن. پنج شیش ماهه خیلی باریک میرسی، پاک زرتت قمصورشده. زردوزارشدی، درسای دانشگاهتودرست وحسابی نمی خونی. تحقیق کرده م، خیلی کلاساتوغایبی. به ریخت وقیافه خودت اصلاوابدانمی رسی، ریش وپشمت همیشه بلنده، قیافه ووجناتت دل آدمو هم میزنه. بازیه چیزائی روازمن قایم میکنی، قرارمون این بودکه همه چیرتو واسه م شرح بدی. به من نگی، به کی میخوای بگی؟ به خودت ظلم می کنی، بچه ی آدمیزاددرداشوکه خیلی توخودش قایم کنه، منفجرمیشه، کارش به جنون می کشه. اگه میخوای سبک شی، ریزودرشت همه چی توبهم بگو، اصلاخجالت نکش دائی جون. من خیرتومیخوام، خودمومسئول تو میدونم، ناراحتی تورو ناراحتی خودم میدونم...»
« حالاکه اصرارمی کنی، میگم دائی جون. یه سال آزگاره مجنون وعاشق دخترحاج حیدرم. »
« شهرپرحاجیست، کدوم حاج حیدرو میگی؟ »
« حاج حیدرهمسایه مون، همون که خونه ی قصرمانندش سرکوچه مونه .»
« به کاهدون زدی دائی جون. دخترحاج حیدرشهره ی افاقه! »
« دختربه اون خوشگلی بایدم شهره آفاق باشه، غیرازاین بود، تعجب داشت. »
« برعکس، شهرتش به خاطربدچسیشه. »
« سردرنمیارم، قضیه چیه دائی جون ؟»
« آره، شهرتش مربوط به بدچسیشه. »
« قرارشدتوگرفتاریاکمکم باشی، دیوونه م نکن دائی جون. واسه م توضیح بده قضیه چیه؟ »
«بوی چس دخترحاج حیدراونقده بده که صغیروکبیرازش فرارمی کنه. باورنمی کنی؟»
« نه که باورنمی کنم، مگه میشه دختربه اون خوشگلی چسش اونقده بدبو باشه که صغیروکبیرازش فرارکنه؟ »
« کاری نداره، خودت امتحان کن. »
« چیجوری امتحان کنم، دائی جون؟ »
« ازنونوائی، بقالی وسبزی فروش بپرس، حتی کاموافروش محل بهش پیغام داده که شوماتشریف نیاردکونم، هرچی میخوای، میدم شاگردم بیاره درخونه تون...»


۲
اطاق عملیات فنی


« وصف اطاق اقدامات فنی نیروی ویژه به گوشت خورده ؟ »
« رفقایه چیزائی واسه م تعریف کردن. من خلافکارنیستم که بفرستینم اطاق عملیات فنی، جناب سروان . »
« درسته، هیچ سابقه بدی ازت پیدانکردیم. واسه همینم روصندلی کنارمیز، مثل یه آدم محترم نشستی وتواطاق اقدامات فنی نیستی. اگه همه چیزو، ازالف اول تاپ پایان مفصل وراستاحسینی تعریف وباماهمکاری کنی، می فهمم خلافکارنیستی، وگرنه میفرستمت اطاق اقدامات فنی...»
« هرچی بخواین، روجفت جشمام، جناب سروان. »
« صدات ضبط میشه، سیرتاپیازقضیه رومفصل تعریف کن...»
« زنم یه دختردوساله رودستم گذاشته ورفته ودلم شکسته بود. رفتم حرم آقام ضامن آهوتازیارت ودرددلاموبریزم بیرون. برگشتم توصحن حضرت، روزمین چارزانونشستم، واردعوالم خلسه شدم، چن قطره اشکم روصورتم چکید. سبک می شدم که موبایلم زنگ زد. یه زن ناشناس بود. بعدکلی عزوالتماس گفت: شوهرم تصادف کرده، چن روزه توبیمارستانه ورفته تو کما، دستم به دامنت، کمکم کن. شماالان کجائی؟ گفتم: معلومه زن خوش طینتی هستی، من الان درجوارمرقدضامن آهوهستم که گرفتاری تموم دل شکسته هاروبرطرف میکنه. هرخواسته ای داری بگو، حضورآقام ضامن آهوعرض میکنم، حتم دارم ازاین درگاه دست خالی ورنمی گردی....خودتون گفتین سیرتاپیازقضیه روتعریف کنم...»
« مابیست وچارساعته واسه همین تعریفااینجائیم. ادامه بده، تموم ریزه کاریاروبگو...»
« اجازه دارم یه سیگاردودکنم ؟ تمرکزحواس بیشتری بهم میده. »
« راحت باش، دستورمیدم یه چایم واسه ت بیارن...»
« معذرت میخوام، بدگرفتارحواس پرتی شده م. کجابودم ؟ »
« گفتی هیچ موجودی ازدرگاهش دست خالی برنمی گرده...»
« خانم صدای ملوسی داشت، کمیم نازوعشوه میومد، گفت: نذرکرده م چارمیلیون تومن به حساب مهمونسرای آقاضامن آهوبریزم که شوهرموشفابده. گفتم : به خاطرآقام، هرکاری می کنم. »
« گفت : میشه خواهش کنم شمااین مبلغ روازطرف من وشوهرم به حساب مهمونسرای ضامن آهو بریزی؟ نصف ثوابشم مال شما...گفتم:کجای کاری خانوم! من یه لاقباکجاوچارمیلیون تومن کجا! گفت: آدمی که الان توصحن ضامن آهوباشه، نمیتونه خلافکارباشه، به شمااعتمادکامل دارم. شماره حسابتوبده، چارمیلیونوبه حسابت واریزمیکنم، زحمت بکش وبریزبه حساب مهمونسرای آقام ضامن آهو...چایم سردمیشه، اجازه دارم بنوشم، جناب سروان؟ »
« چای روواسه نوشیدن دستوردادم بیارن. »
« یه سیگارم بعدچای خیلی می چسبه، اجازه دارم دودکنم، جناب سروان؟ »
« سیگارتم دودکن، اینقده فس فس نکن، داستانتوتعریف کن...»
« روچشمم. پولوبه حسابم واریزکرد. فرداش، چارمیلیونوبه حساب مهمونسرای آقام ضامن آهوواریزکردم. بادلی سبک رفتم سراغ کاروزندگیم. »
« یادم رفت ازت بپرسم، کارروزانه ت چیه؟ »
« تویه دفترفیلم برداری ازمجالس وعروسیاکارمیکنم وتواین روزگارواحسرتا، مختصربخورونمیری درمیارم...»
« اوهوی!...درباره روزگارچرت نگو، فضولی موقوف، حرف خودتوبزن. »
«روچشمم...یه هفته نگذشته، موبایلم زنگ زد. خانوم بود، گفت: یه اشتباه پیش اومده.شب توهتل منتظرتم. »
« وارداصل قضیه می شی، بعدچی شد؟ »
« رفتم هتلش. بایه زن جوون ویه آقا، تواطاقش دوریه میزروصندلی نشسته ومنتظرم بودن. هرسه تاشون بلن شدن، منو بغل زدن وباهام روبوسی کردن وروصندلی چارم نشوندنم. خانوم گفت: خواهرکوچکم، ایشونم حسابدارمه.
گفتم: بامن چی کارداشتین؟ درخدمتم. خانوم گفت: من اشتباها چارمیلیاردتومن به حساب شماریخته م. گفتم : من پول زیادی توحسابم ندارم، دقت نکرده م، چارمیلیونشوبه حساب مهمونسرای آقاحواله کرده م، اگه اشتباه شده باشه، بقیه پول بایدتوحسابم باشه. »
« شانس آوردی، داستانتوتعریف کن تابقیه قضیه روبهت بگم.»
« خانوم ازم پرسید: زن داری؟ گفتم سه تازن گرفتم و طلاق داده م . پرسیدواسه چی طلاق دادی؟ گفتم واسه این که برده می خواستن، نه شوهر. گفت : پس مجردی، سوسن خواهرمه، باهاش ازدواج می کنی؟ ده میلیونم ازپولای توحسابت، واسه هزینه عروسی تون وردار، یه خونه نقلیم خودم می خرم وهدیه تون می کنم. از خواهرجوون وقشنگش پرسید: سوسن، آدمی پاک ترازاین آقاندیده م، ازش خوشت میاد؟ باهاش ازدواج می کنی؟ خواهرش گفت: هرچی توبگی، نه نمی گم، قبول میکنم...»
« نگفتی یارومرده چی نقشی داشت. »
« الان بهش میرسم، جناب سروان. »
« هی جناب سروان جناب سروان نکن، اصل مطلبوبگو.»
« روچشمم، جناب سروان، فرداش رفتیم محضروباخواهرش سوسن ازدواج کردم. بعدش خانوم حسابدارشوبامن فرستادبانک که پولووصول کنه. حسابداره یه شماره بهم دادوگفت: پولوبه این شماره حساب حواله کن. کاراانجام شدورفتم خونه م. فرداش ده باربه شماره موبایل خانوم زنگ زدم، جواب نداد. رفتم هتلش، ازخانوم وخواهرش اثری نبود. گفتن: همون دیروزازهتل رفتن...»
« بقیه قضیایارومن واسه ت تعریف میکنم. گیریه باندقاچاق وپول شوئی افتادی،این یه شگردپول شوئیه. پول ازحساب یه آدم صاف وساده مثل تو که کسی بهش مشکوک نمیشه، به حساب یه بازرگان واریزمیشه. بازرگان چارمیلیاردوتوچارنوبت میفرسته کشورای یک به اضافه پنج، به جاش واسه شون جنس قاچاق واردمیکنه. »
« تکلیف عروسی واین مهرازدواج روشناسنامه م خورده چی میشه؟ زنم کجاست، جناب سروان؟ »
« اسم وشناسنامه ی ارائه شده تومحضرقلابی بوده. »
« سرنوشت من چی میشه،به دادم برس، فدای بچه هات شم، جناب سروان !»
« باده میلیون تومنی که توحسابت مونده بودچی کردی؟ »
« دست نخورده توحسابمه، جناب سروان. »
« الان بروبانک، ده میلیونوبه این حساب واریزکن. بیا، اینم شماره حساب. این قضیه روتنهاتوبدونی ومن. حالیته چی میگم؟ »
« روچشمم، همین الان میرم بانک،جناب سروان. »
« ازهمونجام بروسرخونه زندگیت، یه باردیگه م اینجاهافتت شه، می فرستمت تو اطاق اقدامات فنی تموم استخوناتو از تو گوشتات بیرون بکشن!...»   


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست