یادداشت سیاسی سیاسی دیدگاه ادبیات زنان جهان بخش خبر گفتگو آرشیو  
  اجتماعی اقتصادی مساله ملی تاریخ کارگری گزارش حقوق بشر ورزش گوناگون پاورقی  
   

بیخوابی و خیال


مرضیه شاه بزاز


• باز خاطره ای از هر نهان،
سر بر می آرد از خمره ی سرکه و کپک
باز بر دو پایم سنگی از سربِ پشیمانی
پری افلیج دریاها، دستهایم، مرمر ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه  ٨ اسفند ۱٣۹۵ -  ۲۶ فوريه ۲۰۱۷


 
 


ماه که از پنجه ی شب
تیر به رویاهایم کمانه کشد
و برکه ها از سیاهی پر شوند
باز سرگشتگی خیال در دره های بیخوابی
باز مبادا بشنود گوشِ گوشدار
جارِ هیس! هیس!
باز خاطره ای از هر نهان،
سر بر می آرد از خمره ی سرکه و کپک
باز بر دو پایم سنگی از سربِ پشیمانی
پری افلیج دریاها، دستهایم، مرمر
غرقه در آبهای غلیظِ خیال، ماهیانش همه خام                              
باز با من او، ردا چرکین از سنت، چهره اش عبوس، بازو در بازو
سلام، سلام بر چشمهای هیز بازار
اینهمه کابوس، برکت، برکت!
بس است، خواهش می کنم محض رضای خدا بیش از این پر نکن زنبیلم را         
باور کن مصرفِ هزاران شب.
و با نوای هر زنگی که سر به ساز خود دارد، می لرزد دلِ من از هراس
دزدانه دلدادگی اگر که حریرِ دست بساید بر شانه ام            
برانمش پرخاش کنان از خود، در زبانه ی چشمانش، خاکستر بپاشانم
و بهاری را که روز پیش شکوفه داده بزیر جامه ی سرخم         
در خیالِ تاریکِ شب، عصری زمستانی بینگارم
و از اتاقِ خیالی به اتاقی، تو در تو، بیزار و سر در گم
باز دمی یاد آن برکه ی روشن
کجاست کلید ؟ کجاست؟
در دست آنکه دیگرش هرگز نخواهم یافت؟
در جیب آنکه می جود با دندانهای کرم خورده ی زردش
زمان را چون زردکی گندیده
از لب و لوچه، بزاق بازاری پر سود آویزان؟
در جیب آنکه اگر برقی در چشمانش،‌ به هر خوب و بد، یکرنگ، یکسان؟      
در اما و اگر های البته باید توجه کرد منطقِ آن سو ی را نیز؟
در مچِ بسته ی کی، در شعارهای کلیشه ای دیوانِ کدام شاعر            
آی خداوندِ هزل وجل، توبه
آی خدایی که نشسته ای بر تخمِ بهره و شهرت، توبه!
آی خداوندِ جهنم های آی سوزنده!
توبه!
تا که این شب را بسر آرم
دیگر بیش از این در را باز نمی کنم به خدایان اما و اگرهای ترسویان بازاری
آی خدای بیخوابی که خوابم را به تاریخ بخشیدی
باز جهان همه تیره و هر کس که می شناسم دشنه ای در کف
باز تنهایی و آنکه ردایش بر تن و تن در قایق و قایق در آبهای غلیظ و او پارویی آنچنان در دست
باز آنکه می ترساند مرا هر شب
لکاته های ساعت که می چرخند امشب صد بار کندتر از شبهای پیش از این
گاه پس می روند و گاه می مانند یکجا با نیشخند،
زیر چراغ برق، مشتریها ی هیز نیز از خنده ی جلف تیک و تاکشان روی گردان
تنها هرزه گان تاریخ زیر نافشان از شهوت می لرزد
باز اینگونه، ضربه می زند زخمی               
باز اینگونه . . . .
تا از کمینگاهی تاریک
چهره سرخ از شرم شبی گنه آلود، می آید خورشید غلطان و خرامان باز
وآنگاه چشمه ی یاد تو سر بر می آرد، گرم و سرشار
مرا در خود فرو می برد
چون قویی زیبا عقربه ها بدور دایره ی هستی ام می چرخند         
آسمان، دریایی از فیروزه                        
آرامش . . . .
آرامشی نه چون میهمانی خانه ی مردگان در غروبی تنگ
نه . . .
در سیالِ به جهان هنوز نیآمدگان چنبر می زنم
جنینی آسوده ام، از فردا چیزی نمی دانم.

آتلانتا، ژانویه ۲۰۱۷
divanpress.com


اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

Facebook
    Delicious delicious     Twitter twitter     دنباله donbaleh     Google google     Yahoo yahoo     بالاترین balatarin


چاپ کن

نظرات (۰)

نظر شما

اصل مطلب

بازگشت به صفحه نخست